<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های AmirHoushang</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_18559060</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-06 16:19:46</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4365612/avatar/SfKcgr.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>AmirHoushang</title>
            <link>https://virgool.io/@m_18559060</link>
        </image>

                    <item>
                <title>دلی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_18559060/%D8%AF%D9%84%DB%8C-zrv0r51n1mnf</link>
                <description>اگر دنیای من درحال فروپاشیست باکی ندارم. زیرا تنها خواسته من بودن در کنار توست. لبخند تو تیری به سمت قلبم پرتاب میکند ، و مرا در دریای چشم هایت غرق میکند. موج های گیسوانت ، تن خسته و بی جان مرا به ساحل قلبت میکشاند. فریاد میزنم ، کمک میخواهم اما کسی در انجا حضور ندارد. بدنم با تصور نگاهت سیراب میشود ، اما روحم همچنان تشنه است ، تشنه نگاه تو لبخند تو صدای تو. فریاد کمک سر میدهم شاید ان کس که مرا نجات میدهد ، تو باشی......</description>
                <category>AmirHoushang</category>
                <author>AmirHoushang</author>
                <pubDate>Mon, 17 Nov 2025 01:59:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قطره اشک</title>
                <link>https://virgool.io/@m_18559060/%D9%82%D8%B7%D8%B1%D9%87-%D8%A7%D8%B4%DA%A9-nicamp6py841</link>
                <description>خورشید می‌گریست، هوا گرفته بود، خیابان ها خفه بودند، راه می رفتم، تنها بودم....موسیقی درختان بر زمین می نشست، تمام زمین از نت های آنها زرد شده بود. در فکر او بودم. نگاهش دلم را به اتش می کشید. کاش میتوانستم دستانش را دوباره حس کنم. لبخندی که پرده های دلم را کنار میزد. کاش میتوانستم اتش وجودم را به او نشان دهم. اما، اگر آبی بر دلم بریزد چه؟ اگر اتش دلم را خفه کند چه میشود؟ کم کم چشمانم سنگین شد. روی نیمکت پارکی نشستم. میخواستم خستگی این بار را به در کنم. خستگی ان بار بر روی قطره اشکی نشست و اخرین قطره اشکم از چشمانم سرازیر شد.....</description>
                <category>AmirHoushang</category>
                <author>AmirHoushang</author>
                <pubDate>Mon, 17 Nov 2025 01:59:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>میهمانی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_18559060/%D9%85%DB%8C%D9%87%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-adxxvk8avd1p</link>
                <description>شب و روز را تشخیص نمیدادم. گویی که زمان خیلی وقت بود که برایم متوقف شده. انگار که کسی روح مرا زنجیر کرده بود و بدنم را تحت کنترل گرفته بود. چیزی حس نمیکردم. بدنم ناخوداگاه برای زنده ماندن تلاش میکرد. اما روح من خیلی وقت پیش مرده بود. همیشه تنها بودم، حتی در شلوغی ها، حتی در میان خنده های مهمانی،</description>
                <category>AmirHoushang</category>
                <author>AmirHoushang</author>
                <pubDate>Mon, 17 Nov 2025 01:58:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سرباز</title>
                <link>https://virgool.io/@m_18559060/%D8%B3%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B2-zk3clhmjigyn</link>
                <description>خاکستر جنگ در هوا می رقصید. قطره های باران، صدای ناله های جنگ را سر می دادند. در و دیوار شهر بوی خون میداد، گویی که در این شهر شادی مرده بود. خورشید آغوش خود را از شهر دریغ کرده بود. انگار که پشت میله های ابر های خاکستری زندانی بود. نفس کشیدن در انجا سخت بود. با هر نفس، سمی بودن هوا را حس میکردی. شهر دیگر توان ادامه دادن نداشت، سربازی خسته از جنگ، که میان خاکریز ها تقلا میکرد. اما در گوشه و کناره این شهر مرده، خانه ای بود. زیبا و تمیز. سرسبز و دلربا، تک درختی میان علفزار های پژمرده. انگار که شهر با وجود تمام زخم هایش، باز قصد ادامه دادن داشت. انگار کور سوی امیدی هنوز پر و بال شهر را قلقلک میداد. سربازی خسته از جنگ، اما این بار امید داشت که به مامن خود، باز میگردد</description>
                <category>AmirHoushang</category>
                <author>AmirHoushang</author>
                <pubDate>Mon, 17 Nov 2025 01:58:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلقک</title>
                <link>https://virgool.io/@m_18559060/%D8%AF%D9%84%D9%82%DA%A9-dsimsty0td5c</link>
                <description>بود دود، در خیابان های شهر پرسه میزد. دودی که از دودکش های ذغالی بالای خانه ها فرار کرده بود.خورشید دست و پا میزد تا جاده های سنگفرشی شهر را لمس کند، اما هربار با مقاومت ابر های تیره و خشمگین روبه رو میشد. سایه غم تمام شهر را زیر ردای خود حمل میکرد. غمی که در آن مردم شار می خندیدند و در میهمانی هایشان، نوشیدنی حماقت را سر میکشیدند و رقص جهل را انجام میدادند. در میان این مردم به ظاهر غمگین، دلقکی زندگی میکرد. دلقکی که کوله باری از شادی را به دوش میکشید. کوله بار شادی ما ، پر بود از گریه و بغض و ناراحتی. شا ی که از متفاوت بودن از بقیه مردم شهر جان میگرفت. دلقک از کلاه ها و نوشیدنی ها بیزار بود. کلاه هایی از جنس بی خیالی، و نوشیدنی هایی از جنس حماقت. تمام دارایی دلقک، همان کوله بار به ظاهر شادی ما بود. دلقک، سرمست و ذوق زده از تفاوت هایی که با مردم شهر غم داشت، شبانه روز می رقصید و اواز سر میداد.</description>
                <category>AmirHoushang</category>
                <author>AmirHoushang</author>
                <pubDate>Mon, 17 Nov 2025 01:57:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پسرک با قلب یخی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_18559060/%D9%BE%D8%B3%D8%B1%DA%A9-%D8%A8%D8%A7-%D9%82%D9%84%D8%A8-%DB%8C%D8%AE%DB%8C-bn6uyldnttsd</link>
                <description>رنگ شب، سفیدی های روی زمین را رنگ میزد. صدای ساز باد، درختان را میرقصاند. پاهای کوچکش به   سختی تن بی جانش را حرکت میداد. سرمای زمستان خشم خود را نشانش میداد. اما او فقط یک یچه کوچک بود. شاید اگر هنوز لباس هایش را به صورت کامل داشت اینقدر سرمای زمستان، استخوان هایش را چنگ نمیزد. او یک پالتو پشمی. یک شال گردن و یه کلاه داشت. در راه خرسی دید. حس کرد که خرس با برف و سرما تمام مو هایش سفید شده. دلش سوخت. پالتو را به او داد. به یک خرس قطبی. خرسی که هیچ درکی از سرما ندارد و هیچوقت حس لرزیدن از سرما را درک نمیکند. برعکس بچه کوچولوی قصه ما. کمی سردش شده بود. در راه کنار تخته سنگی نشست تا کمی استراحت کند. بر تخته سنگ تکیه زد. سرد ار از یک سنگ معمولی بود. برف ها را کنار زد و از چیزی که دید چشمانش ترسید. یک ادم که کاملا یخ زده بود. دلش به حالش سوخت. شال گردن خودش را دور قالب یخ مرد یخی ما پیچید. اما خیلی وقت بود که دیر شده بود. مرد یخی دیگر هیچوقت نمیتوانست لطف پسر کوچولو را جبران کند. یا حتی ببیند. حتما مرد یخی توی یک دنیای یهتر، زندگی ارومی رو رقم زده.پسرک، بیشتر از پیش میلرزید. زوزه های باد حتی درختان به آن تنومندی را میلرزاند، چه برسد به تن بی جان و کوچک این بچه. در راه مردی را دید. سر تا پا خود را با خز و پوست پوشانده بود. انگار که یک خرس قطبی بود. شاید حتی گرم تر از آن. مرد خرس نما جلوتر امد و چیزی گفت که باور کردنی نبود. مرد ادعا میکرد که سردش است. میگفت که دارد میلرزد و هیچ چیز حس نمیکند. پسرک ساده ما هم دلش به حالش سوخت و اخرین تکه لباس گرمی که داشت رو به مرد داد‌. یک کلاه قرمز و پشمی، که اتفاقا خیلی هم گرم و نرم بود. مرد تشکر کرد و با لبخند طعنه امیزی به راه خود ادامه داد.پسرک خود را جمع کرده بود، انگار که زمستان محکم او را بغل کرده و فشارش میدهد. دیگر هوش و حواس ادامه دادن نداشت. در خیالش این پایان کار بود. پایان کار. پایان.... جاده. انتهای جاده.ناگهان چشمانش برق زد. چیزی که میدید را باور نمیکرد. در انتهای جاده تکه اتش کوچکی بود که محیط اطراف خود را کمی گرم کرده بود. اتش لاغر و کوچکی، که شلاق های باد اورا میرقصاند. دیگر جانی برای اتش نمانده بود.پسرک، با تمام وجود خود را کنار اتش انداخت. خوشحال بود. دوباره گرما را درون وجودش حس میکرد. یاد اتفاق های گذشته افتاد. به فکر فرو رفت. افکارش را درون رقص های اتش میدید. آیا واقعا تمام اون افرادی که من لباس هایم رو بهشون دادم همچین حسی گرفتن؟همچین حسی؟حس خوبیه. دلم میخواد یک نفر این حس رو به من بده. نگاهش به اتش بود. پسرک حس خوبی داشت. نمیتوانست حس رو توصیف کنه. پسرک، عاشق شده بود.حاضر بود هرکاری انجام بده تا اتش کوچولوش خاموش نشه. نگاهش به تکه لباس پاره ای که به تن داشت افتاد. میدونست که باید چکار کنه. انگار که دست هاش ناخوداگاه حرکت میکردن. پسرک، دست اتش را گرفت و تا اخر زمستان باهمدیگه، تو تاریکی شب، رقصیدن</description>
                <category>AmirHoushang</category>
                <author>AmirHoushang</author>
                <pubDate>Mon, 17 Nov 2025 01:54:32 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>