<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های افکار ناتمام من</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_18629787</link>
        <description>دختری با افکار زیاد جایی را می خواهد برای حرف زدن دختری که دنیایش در حال دگرگونی است</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 08:09:56</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/789069/avatar/ugnPlh.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>افکار ناتمام من</title>
            <link>https://virgool.io/@m_18629787</link>
        </image>

                    <item>
                <title>خوابی از کودکی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_18629787/%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D9%88%D8%AF%DA%A9%DB%8C-qndmvoozsp6m</link>
                <description>دیشب خاطره هایم را خواب دیدم توی خواب هنوز کودک بودم ، هنوز قدم کوتاه بود و درختان برایم بزرگ و آسرار امیز. در خواب باد ملایمی به صورتم می خورهزنگ در زدم و منتظر مادربزرگم تا در و باز کنهوارد حیاط شدم مثل همیشه دم در منتظرم ایستاده تا وارد خونه بشم و با بوسه های گرمش بهم خوشامد می گهبعد از چند دقیقه مثل هر روز با یه سینی تو دستش میاد پیشم ،سینی زرد رنگه و روش گل های کوچیکی داره بوی چایی شیرین با  نون گرم و پنیر و کره منو همچنان به وجد میارهتلویزیون و برام روشن می کنه و خودش می ره تا یکم بخوابهبعد از خوردن صبحانه سریع لباس مدرسه رو می پوشم و با کمک مادربزرگ بند های کفشمو می بندم مادربزرگم چادرشو سر می کنه و زیر لب دعایی می خونه و از خونه خارج می شیم. دست تو دست هم از کنار کوچه ها و درخت ها رد می شیم تا به مدرسه برسیمازش خداحافظی می کنم و مثل همیشه بهم می گه بسم الله یادت نرهتا از در وارد می شم صدای زنگ توی گوشم پر می شه به دنبال صدا می گردم تا درنهایت با صدای آلارم گوشی از خواب بلند می شمنفسم سنگینه ، کاشکی بیشتر تو خواب می موندم ، کاشکی با تمام وجود مادربزرگم و بغل می کردم و تو بغلش آروم می گرفتم و تو دنیای بچگی ام برای همیشه می ماندم  با این حال امروز بهتر از روز های دیگه ام، به یاد گذشته چایی شیرینی خوردم و قبل از خروج از خانه به یاد حرف مادربزرگ بسم الله گفتم</description>
                <category>افکار ناتمام من</category>
                <author>افکار ناتمام من</author>
                <pubDate>Fri, 15 May 2026 00:30:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای بعد از مرگم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_18629787/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B9%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%B1%DA%AF%D9%85-ljfgczcos59j</link>
                <description>دلیل این که دارم این متن و می نوسم اتفاقات چهار سال اخیره راستش از اواخر سال 99 بعد از فوت پدربزرگم ما هر شش ماه یا نهایتا یک سال یک بار یک نفر رو از خانواده مادری داریم از دست می دیم و هر بار بعد از گفتن جمله ایشالله غم اخرتون باشه یا دیگه تو لباس سیاه نبینیمتون باز هم ما سیاه می پوشیم تا همین چند روز پیش که من دایی ام رو از دست دادمتمامی این اتفاقات باعث شده که حالم از بهشت زهرا بد بشه طوری که وقتی ورودی شو می بینم قلبم درد می گیره و می شه گفت مریض می شم ، همه می گن اینا بخشی از زندگیه اما به نظر من دیگه زیادیه مامان و مامانبزرگم تو این 4 سال کمرشون از غم زیاد شکسته هر بار خودشون و اروم می کنن اما...برای همین حس کردم باید این متن و  بنویسم ،شاید بشه گفت یه وصیت: اگر من مردم دلم نمی خواد کسی هر روز گریه کنه دلم نمی خواد کسی سیاه بپوشه و خرما و حلوا خیرات کنن دلم نمی خواد هر مهمونی که وارد می شه باهش گریه کنید اخه با این گریه ها چیزی درست نمی شه و صرفا حالتون و بدتر می کنهدلم می خواد همه جمع شن و اگر خاطره خوبی از من دارن بگن و بخندن و غذا های مورد علاقه منو درست کنن و بخورن کلن از مراسم های سوم و هفتمم خوشم نمی یاد ، نوحه نزارین و فقط به این فکر کنید که من یه جای دور رفتم چون ارزش این ها برای من بیشتره اینا رو گفتم اما امیدوارم سال های سال زندگی کنم اما خب زندگیه دیگه اخرشو هیچ کس نمی تونه حدس بزنه</description>
                <category>افکار ناتمام من</category>
                <author>افکار ناتمام من</author>
                <pubDate>Mon, 27 Jan 2025 10:03:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خستم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_18629787/%D8%AE%D8%B3%D8%AA%D9%85-lhpepghprtom</link>
                <description>از انسان ها خستماز افرادی که فکر می کنن از هم بهترن خستماز تنهایی خستماز مقایسه کردن خودم با دیگران خستماز گذر روزگار بدون هیچ اتفاق شادی خستمو هزاران خستگی دیگهاما من فقط ۲۰ سال دارم </description>
                <category>افکار ناتمام من</category>
                <author>افکار ناتمام من</author>
                <pubDate>Mon, 04 Nov 2024 15:07:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>می ترسم همیشه تنها بمانم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_18629787/%D9%85%DB%8C-%D8%AA%D8%B1%D8%B3%D9%85-%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7-%D8%A8%D9%85%D8%A7%D9%86%D9%85-j1gj115iqcbj</link>
                <description>امروز تولد یکی از دوست های صمیم بود و تبریک های نسبتا زیادی گرفته بود و براش استوری گذاشته بودن بخشی از وجودم خوش حال بود براش در عین حال بخشی از وجودم ترسید ترسید که نکنه  تنها بمونه نکنه کسی رو نداشته باشم چرا دایره اجتماعی اطرافم انقدر کوچیکه و  ....انقدر فکر کردم که در عرض چند دقیقه که تو تالاب افکارم گیر کردم و در نهایت رسیدم به این فکر که اصلا من برای چی زندگی می کنموقتی هدف خاصی ندارم وقتی شادی خاصی ندارم و صدها دلیل دیگه که ذهنم به دنبالش بود و از شدت فکر های بیهوده معده درد عصبی گرفتمکاشکی ذهنم تنها یک کلید برای خاموش شدن داشت تا شاید کم تر فکر می کردم </description>
                <category>افکار ناتمام من</category>
                <author>افکار ناتمام من</author>
                <pubDate>Wed, 05 Jun 2024 21:50:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیدار با دوست قدمی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_18629787/%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D8%A7-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D9%82%D8%AF%D9%85%DB%8C-btgx7ocuapqi</link>
                <description>دیروز یکی از دوست های دوران دبستانمو  بعد از ۸ سال دیدم اون تو آلمان درس می خونه و من تو یه شهر دیگه فرش می خونم شاید در جایگاه های متفاوتی باشیم و سطح ما باهم دیگه فرق بکنه شاید تو کشور های مختلفی زندگی کنیم و از الان به بعد هم مسیر زندگی ما متفاوت از هم قراره باشه ولی مطمئنم هر کدوم از ما قدمی مثبت برای زندگی اش برداشته تو گذشته خود مو باهاش مقایسه می کردم که چه طور می تونه عالی باشه اما الان که بزرگ تر شدم می دونم همه ما تو زندگیمون بالا و پایین های مختلفی داریم و چیزی به اسم مسیر درست و کامل وجود نداره و من هم شاید قدم هام کوچیک باشه یاشاید گاهی غلط باشه ولی در هر صورت من رو به سمت جلو حرکت می ده</description>
                <category>افکار ناتمام من</category>
                <author>افکار ناتمام من</author>
                <pubDate>Fri, 29 Mar 2024 09:11:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ارزویی دست نیافتنی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_18629787/%D8%A7%D8%B1%D8%B2%D9%88%DB%8C%DB%8C-%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D9%86%DB%8C%D8%A7%D9%81%D8%AA%D9%86%DB%8C-jpmsbcdazxsa</link>
                <description>هیچ موقع نتونستم اون طوری که دلم می خواد دوستی پیدا کنم هیچ موقع شانس پیدا کردن دوستای همیشگی رو نداشتم همیشه برای دوست شدن و بودن با دیگران تلاش زیادی کردم و بعد یه مدت همه نو ترک کردن یا صرفا آدمایی آشنا برای هم شدیمروز های به خودم می یام می بینم دارم به روز هایی فکر می کنم که شاید دوستانی خوب پیدا کنم کسایی که به فکر باشن نه این که فقط من به فکرشون باشم کسایی که اونا هم حال منو بپرسن نه این که فقط من نگرانشان باشم کسایی که کنارشون به تونم یه ذره این احساس فشار کم بشه کسایی که نیاز نباشه برای هر رفتارم فکر کنم و برای یه بار هم که شده یه نفر ازم بخواد خاطراتی که با من داره رو ثبت کنه نه این که فقط من باشم</description>
                <category>افکار ناتمام من</category>
                <author>افکار ناتمام من</author>
                <pubDate>Sat, 03 Feb 2024 16:11:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_18629787/%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-bbot6se8qtrl</link>
                <description>روز ها با فکر آمدن این روز خیال پردازی می کردم فکر می کردم قراره با کلی حس خوش باشه و انگار یه باری از رو دوشم برداشته شه ولی الان هیچ حسی ندارممی دونم اشکهایی در چشمانم جمع شدند می خواهند بریزند اما یه سد مانع شون شده سدی که خودم نساختم نه شادم و نه ناراحت ، نه آرامش دارم نه استرس آیت حس خنثی بودن و فقط گذراندن زندگی مثل یک بغض گلویم را گرفتهدلم می خواد یه نفر بغلم کند و بگوید &quot; تقصیر تو  نیست تو تمام تلاشمو کردی و به وقتش نتیجه شو می بینی  و شاید هم بعضی اوقات اتفاق های اطرافت دست تو نیست ، هر اتفاقی که بیفته پیشم می مونه و بزار در بغلش اشک بریزم دیگه نمی خوام نصیحتی بشنوم نمی خوام فکر کنم می تونستم بهتر عمل کنم فقط نیاز دارم از یک نفر بشنوم مهم نیست چی بشه من طرف تو عم</description>
                <category>افکار ناتمام من</category>
                <author>افکار ناتمام من</author>
                <pubDate>Tue, 23 Jan 2024 18:45:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عنوانی ندارد</title>
                <link>https://virgool.io/@m_18629787/%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF-fw1pbxazkru5</link>
                <description>خستم هر روز و سعی می کنم کارهای عقب موندمو جبران کنم هر روز با خودم حرف می زنم و می گم عیبی نداره اگر حس تنهایی می کنی عیبی نداره اگر خسته ای عیب نداره اگر دوستی نداری چون تو خودتو داری اما خودم خودمو تنبیه می کنم خودمو سرزنش می کنم ولی بعضی روز ها هم به خودم آفرین می گم و سعی می کنم شاد باشم هرکاری کردم برای ارتباط بر قرار کردن با بقیه اما نتونستم انگار هر طوری هم باشم مردم علاقه بهم ندارن اگر به فکر باشم و دیگران اولویت قرار بدم بقیه کسایی و ترجیح می دن که بی پروا عمل کنن حالا اگر بی پروا عمل کنم می گن چه قدر پرویی و خودتو به ما می چسبدنی من آخرش هم نفهمیدم این آدما چی می خوان چرا نمی تونن قبولت کنن چرا با این که می دونن رفتارشون آزار دهنده است اونو ادامه می دن من دلم می خواد بخوابم برای روز های طولانی و وقتی بیدار شدم همه دردام محو شده باشه</description>
                <category>افکار ناتمام من</category>
                <author>افکار ناتمام من</author>
                <pubDate>Tue, 09 Jan 2024 19:27:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ارزویی ساده اما دست نیافتنی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_18629787/%D8%A7%D8%B1%D8%B2%D9%88%DB%8C%DB%8C-%D8%B3%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D9%85%D8%A7-%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D9%86%DB%8C%D8%A7%D9%81%D8%AA%D9%86%DB%8C-lbzfodkqiqzr</link>
                <description>گاهی اوقات با خودم فکر می کنم چی میشه اگر یه طور دیگه رفتار کنم و به نتیجه تمامی رفتار هام فکر نکنم در واقع می شه گفت یه طورایی دلم می خواد بی فکر عمل کنم مثلا بدون این که نگران کثیف شدن پاهام باشم پاهام و داخل شن های ساحل بزارم و از گرمای شن ها و صدای موج های دریا لذت ببرم یا شاید بدون این که نگران خیس شدن لباسام باشم برم تو دریا و با موج های کوچیک دریا بازی کنمبدون این که نگران فکر مردم باشم بخندم با شاید مسخره بازی دربیارم بجای این که بگم از تاریکی می ترسم حاضر شم به اسمون شب نگاه کنم و لدت ببرمبدون هیچ امادگی ای پاشم برم بیرون حتی اگر مقصدی نباشه که باید بهش برسم و نگران نباشم که ممکنه حالم تو راه بد بشه یا هوا  گرم باشه یا سرد ار این که بقیه راجبم چی فکر می کنن نترسم و خود واقعی مو نشون شون بدم کسی که می تونه ناراحت باشه یا عصبانی بشه یا بی هیچ دلیلی بخندهو هزاران کار دیگه  </description>
                <category>افکار ناتمام من</category>
                <author>افکار ناتمام من</author>
                <pubDate>Thu, 14 Sep 2023 21:10:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دختر سریال ها</title>
                <link>https://virgool.io/@m_18629787/%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1-%D8%B3%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%84-%D9%87%D8%A7-akikj65rztql</link>
                <description>بعضی وقتا که از وضعیت زندگی ام خسته شدم با خودم فکر می کنم چی می شد زندگی من مثل این سریالای نتفلیکس می شدتو خیلی از سریالای تینیجری همیشه یه دختری هست که درسش خوبه ولی نمی تونه با ادام های اطرافش ارتباط بگیره در عین حال یه اتاق خیلی خوشگل داره و یه دوست صمیمی که ازبچگی باهاش بوده و خیالش راحته که اون پیشش می مونه و یه خانواده سختگیر در عین حال اوپن مایند اخه بیاین بهش فکر کنیم این ترکیب به نظر شما اصلا واقعیه؟ اخرشم تو سریال دختره به یه مشکلی برمیخوره و اونجا دوست های جدیدی پیدا می کنه و می فهمه باید از ادمای اطرافش موقغ سختی ها کمک بگیره و عاشق خانواده اش یاشه و میدونه که راه طولانی در پیش دارهاز تمام این ترکیب من درسخون بودنش و دارم که البته بماند از وقتی رفتم دانشگاه به همونم دارم شک می کنم انگار تنها استعداد من خوندن و امتحان دادن بوده و الان که باید از پس خودم بربیام هیچ توانایی ندارم ولی خب من یه خانواده دارم که عاشقم ان و دو تا دوستی که هرچند ماه یکبار اگر خدا بخواد همو می بینم و باهم حرف می زنیم ولی بعد از یه سال توخوابگاه بودن فهمیدم دوستی ها انقدر راحت مثل تو سریالا به دست نمی یاد یا حداقل تو این یه سال برای من اینطور بوده پس نباید ادم متوقعی باشم و به خودم اعتماد داشته باشم و شاکر چیز هایی باشم که دارم باشم چون خیلی ها همین شرایطم ندارناین درسی بود که به سختی گرفتم البته هر ازگاهی این جمله تو ذهنم می چرخه که بابا مگه منم حق درک این چیزا رو ندارم یعنی الان ناشکرم این وضعیت لعنتی کی تموم می شه.... ببخشید دکمه منفی گرایی ام یهو فعال شد خلاصه که هیچ نتیجه ای پشت نوشتم نبود  فقط حرف دلم و نوششتم</description>
                <category>افکار ناتمام من</category>
                <author>افکار ناتمام من</author>
                <pubDate>Mon, 04 Sep 2023 22:02:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دکمه off مغزم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_18629787/%D8%AF%DA%A9%D9%85%D9%87-off-%D9%85%D8%BA%D8%B2%D9%85-at2vz5cpwv7g</link>
                <description>یه مدتی هست با خودم فکر می کنم کاشکی ذهن رو می شد خاموش کرد یا دکمه ای برای استاپ کردن افکار بی پایان داشت الان به روز هایی رسیدم که خیلی از مشکلاتم از افکار بیهوده است و  تصور بدترین حالت های موضوعات ناچیز که شاید حتی اتفاق هم نیوفته اما همین مشکلات برای من تبدیل می شه به نگرانی بعدش ترس و درنهایت استرس و اضطرابی که روی بدنم تاثیر می زاره و درد جسمی میاره  شاید خیلی ها فکر کنن پایان دادن بهش راحته  کافیه نخوام تا بهش فکر نکنم اما فقط تو صحبت راحته کافیه یه مشکلی به وجود بیاد تا ذهنم دکمه استارتشو بزنه و بدترین سناریو های ممکن رو تصور کنه تا با تمام وجودم ترس و درد و تجربه کنمهیچ موقغ فکر نمی کردم توانایی ام تو خیال بافی تبدیل به معضلی برای زندگی ام بشه خسته ام از فکر کردن ها بی شمار و بی پایان ...</description>
                <category>افکار ناتمام من</category>
                <author>افکار ناتمام من</author>
                <pubDate>Tue, 29 Aug 2023 21:26:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این تازه اولشه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_18629787/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%AA%D8%A7%D8%B2%D9%87-%D8%A7%D9%88%D9%84%D8%B4%D9%87-f2szdfhmebgj</link>
                <description> بلاخره شمع ها رو فوت کردم و ارزو کردم تا زود تر بزرگ شم تا بتونم با مامان و بابا بیشتر حرف بزنم و بقیه منو یه بچه کوچولو نبینن بلکه منو به عنوان یه ادم بزرگ که می تونه درست و غلط رو از هم تشخیص بده ببینن، اره من دیگه بچه نیستم :»امروز مامان و بابا قراره منو  ببرن ساحل خیلی خیلی خوش حالم تاحالا اونجا نبودم ولی تعریفش و خیلی شیدم و مطمئنم قراره بهم خوش بگذرهوای ساحل چه قدر خوشگله چه صدف های خوشگلی ، چند تا صدف جمع کردم و به مامان نشون دادم و اون کلی تشویقم کردم واسه همین رفتم به دریا نزدیک شدم تا صدف های بزرگ تری پیدا کنم که موج ها توجه امو جلب کردم اولین بار بود که همچین رنگی می دیدم با همه رنگ های ابرنگ فرق داشت ، زنده بود و چندین رنگ با هم با ریتمی منظم می رقصیدن پاهامو به اب نزدیک کردم حس خنکی و در عین حال گرما ماسه ها باعث می شد قلقلکم بگیره ئلم می خواست یکم بیشتر حسش کنم به مامان و بابا نگاه کردم و اونا فقط بهم لبخند زدن و یه عکس ازم گرفتن با فکر این که مشکلی نداره بیشتر به سمت اب رفتمخداجون چه حس خوبی داشت همون طوری بود که تعریف می کردن من عاشق این حسم کاشکی تموم نشهتو این فکر بودم که یهو زیر پام خالی شد و به داخل اب کشیده شدم هر کاری کردم نتونستم خودمو نجات بدم به مامان و بابا نگاه کردم و اونا گفتن :(( شنا کن تو می تونی! قبلن یادش گرفتی ! ))ولی حقیقت اینه که من فقط چند تا کتاب ازش خوندم ولی هیچ موقع تجربه اش نکردم و الان واسه ذره ای هوا دست و پا می زدم بعد از مدتی بابا شنا کرد و اومد کمکم ولی بهم گفت :(( یادت باشه تو باید یادبگیری که خودت شنا کنی چون همیشه ما نیستیم که کمکت کنیم و فقط خودت می مونی و خودت و اون دریا دنیای بزرگیه که تو باید کشفش کنی و به سمتش بری.)) به نظر من نوجوانی هم مثل همین داستان می مونه وقتی بچه ای ارزو می کنی زود تر بزرگ شی ولی وقتی واردش می شی می بینی که مثل چیزهایی نیست که فکر می کردی و فقط کتاب های مدرسه واسه اون دنیای بیرون کافی نیست و در واقع تو فقط اطلاعاتی رو حفظ کردی که نمی تونه به تنهایی کمکت کنه و هر قدمی که ورمیداری می گی یه تجربه است حالا مهم نیست این تجربه خوب یا بد بوده باشه ولی با گذشت زمان باز هم می فهمی دنیا بزرگ تر از ایناهاست تو فقط اول راهیولی حقیتن نمی دونم کدوم راه درسته و اخر خط کجاست</description>
                <category>افکار ناتمام من</category>
                <author>افکار ناتمام من</author>
                <pubDate>Tue, 15 Aug 2023 20:40:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خستم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_18629787/%D8%AE%D8%B3%D8%AA%D9%85-skrsnbyp3z2f</link>
                <description>بارها بهم گفتن زندگی کن ،لذت ببر ، تفریح کن چون اینها تمام چیزی است که می ماند و بقیه فراموش می شوند در عین حال بارها گفتن زود بیدار شو و تلاش کن و آینده خودت رو بساز که در نهایت اینها از تو باقی می ماند اما انها نمی دانند که من نوجوانی هستم که برای هر بار بیدار شدن و گذروندن روز خود قرصی از جنس صبر و چانشی شادی و ضد استرس می خورم تا شاید امروز نیز بگذردخستم از فکر کردن های بیشمار زندگی </description>
                <category>افکار ناتمام من</category>
                <author>افکار ناتمام من</author>
                <pubDate>Thu, 15 Jun 2023 07:34:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قاصدک من</title>
                <link>https://virgool.io/@m_18629787/%D9%82%D8%A7%D8%B5%D8%AF%DA%A9-%D9%85%D9%86-stk9t009pacl</link>
                <description>بار ها قاصدکی کندم و به هزار تکه شکسته تبدیلش کردم تا شاید آرزویی از میان هزاران آرزویم برآورده شود اما این بار آرزویی نداشتم تنها رقص تکه های شکسته قاصدک در میان باد را نگاه کردم</description>
                <category>افکار ناتمام من</category>
                <author>افکار ناتمام من</author>
                <pubDate>Fri, 19 May 2023 21:22:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>باتری زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_18629787/%D8%A8%D8%A7%D8%AA%D8%B1%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-kpzmbbjl1gcm</link>
                <description>صدای بچه ها رو از بیرون می شنوی می خندن و می رقصن و دیوونه بازیی در میارن اما تو تنها تو اتاقت نشستی و کسی نیست که سراغی ازت بگیره و تو هم نمی تونی بری پیش بقیه چون باتری اجتماعی بودنت تموم شده دوستات دیگه از بیرون رفتن خسته شدن و می خوان امروز و استراحت کنن ولی تو بعد از دو هفته دلت می خواد بری بیرون ولی تنهایی بیرون رفتن یکم...پس می شینی و به کارهایی که باید انجام بدی ولی حوصله شونو نداری نگاه می کنی و ...</description>
                <category>افکار ناتمام من</category>
                <author>افکار ناتمام من</author>
                <pubDate>Thu, 04 May 2023 14:34:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حالم خوب نیست</title>
                <link>https://virgool.io/@m_18629787/%D8%AD%D8%A7%D9%84%D9%85-%D8%AE%D9%88%D8%A8-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-lgfrlvsfmltb</link>
                <description>می گن اضطراب داری که قلبت تند می زنه و بدنت درد می کنه داره بهت آسیب می زنه پس درستش کن اما نمی دونم چه طوری دلم می خواد داد بزنم و گریه کنم هر چیزی که ناراحتم کرده رو بگم حتی اگر مسئله کوچیکی باشه که تو ذهن من بزرگ شده می ترسم داره ۱۹ سالم می شه و حس می کنم تعلق به هیچ جا ندارمیه انسان تنهام که هم از تنهایی خوشش می یاد هم متنفرهدلم دوستایی صمیمی می خواد که بتونم بهشون تکیه کنم و از خوبی بهم یاد کنن اما هر دفعه نگرانم مزاحم شون شده باشم با یه بار زنگ زدن و یکی و حالم و پرسیدن قلبم شاد می شه و این منو می ترسونه چون الان نزدیک ترین فرد چند ماه پیش زندگیم که فکر می کردم قراره به یادماندنی ترین دوستم بشه در هفته بزور باهام نیم ساعت حرف می زنهمن ترسیدم از تنها بودن ابدی </description>
                <category>افکار ناتمام من</category>
                <author>افکار ناتمام من</author>
                <pubDate>Wed, 26 Apr 2023 17:15:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خانه درختی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_18629787/%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%AF%D8%B1%D8%AE%D8%AA%DB%8C-sbtbybs8pnyv</link>
                <description>بچه که بودم دلم خانه ای درختی می خواست خانه ای برای تنهایی هایم بار ها در ذهنم ساختمش تزئینش کردم و روز ها و شب ها را در آن گذراندم اما هیچ موقع واقعی نشد گاهی اوقات فکر می کنم آرزو هام خانه ای درختی دست‌نیافتنی است</description>
                <category>افکار ناتمام من</category>
                <author>افکار ناتمام من</author>
                <pubDate>Sun, 16 Apr 2023 09:20:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رویاهای ساده اما دست نیافتنی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_18629787/%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D9%85%D8%A7-%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D9%86%DB%8C%D8%A7%D9%81%D8%AA%D9%86%DB%8C-a29osvigbkcj</link>
                <description>گاهی اوقات فکر می کنم این من نیستم که این زندگی می گذرونم هر دفعه تا چشم باز می کنم می بینم شب شده و با رویای  فردای بهتر و پر انگیزه و شروع دوباره چشمام و می بندم و به خودم قول می دم بهترینم و برای فردا بزارم و خاطراتم و بنویسم و در نهایت روز و عالی تموم کنم اما فردا شب باز هم با فکر فردایی یهتر می خوابم خوابی با هزارن قول بدون عمل به خودم... قول هایی که سعی در عملی کردنشون داشتم اما نشد دلیل: بی پاسخ</description>
                <category>افکار ناتمام من</category>
                <author>افکار ناتمام من</author>
                <pubDate>Mon, 03 Apr 2023 21:38:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شروع داستان مهم زندگی من</title>
                <link>https://virgool.io/@m_18629787/%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%85%D9%87%D9%85-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%85%D9%86-ucto7ifwo4nc</link>
                <description>سلام نمی دونم این پست ممکنه بازدیدی بخوره یا نه ولی اگر این متن و می خونید ازتون ممنونم و برام با ارزشه                  فکر کنم بهتر باشه یکم خودمو معرفی کنم به هرحال این پست راجب منه :)احتمالا از پست های قبلیم معلوم باشه من یه دختر 18 ساله ام که داره با مشکلات این سن دست و پنجه نرم می کنه  که مطمئنم برای خیلی ها مسئله مهمی نیست ولی به هر حال برای من بحث زندگیمه و فکر کردم این نوشتن می تونه کمک کنه پس اگر حرفی باشه یا نصیحتی یا... با کمال میل می پذیرمش .                                                وقتی مدرسه می رفتم همه چی خوب بود به معنای واقعی کلمه همه چی حالا شاید این وسط مشکلات کوچیکی راجب دوست پیدا کردن و اجتماعی شدن وجود داشت که البته اون موقع برام بزرگترین درگیری زندگی ام شده بود ولی خب الان که بهش نگاه می کنم کم اهمیته ( اصلا هم حرفام باهم تناقض ندارن ها  ?)                                    خلاصه از موقعی که کرونا اومد و کل خانواده مجبور شدن برن سرکار و منم تنها شدم، تو خونه اولاش خب خیلی لذت بخش بود ولی کم کم تبدیل شد به یه تنهایی بزرگ که ازارم می داد بدون این که خودم متوجه بشم  ،  واسه همین شروع کردم به بی توجهی بهشون با خوردن و فیلم دیدن و همون طور که می تونید حدس بزنید هم چشمام ضعیف تر شد هم کلی چاق شدم ولی خب مگه مهم بود تا وقتی که می تونستم خودمو گول بزنم،  واسه اولین بار تو زندگیم کلی درگیری ذهنی داشتم که تمومی نداشت بعد از یه مدت دیدم نه فایده نداره پس شروع کردم به گذروندن وقتم با تخیل  دیگه زندگیم شده بود این سه تا و زمان هم می گذشت اما کم کم اون لحظه داشت می رسید لحظه سرنوشت ساز:                                                                                                                                                                        بله معرفی می کنم کنکورررررر                                                                     هیولا هر دانش اموزی در این کشور ، خب من که داشتم خودمو از نظر ذهنی اماده کنکور انسانی اماده می کردم تو یه شب عادی با مامانم  بحثم شد : که اره تو نذاشتی من برم هنر و الان باید کنکور انسانی بدم و هیچ رشته ای هم نیست که دوستش داشته باشم .خلاصه مامانم هم با خودش گفت بیا برو کنکور هنر بده منم یه لحظه شک شدم من الان باید یه تصمیم می گرفتم ، حالا چی کار کنم؟ یعنی چی درسته؟   اخر سر مادرم بهم گفت تو بچه درس خونی هستی و من مطئنم از پسش برمیای ( اخه هر سال شاگرد اول بودم  ?) منم با اعتماد به نفس زیاد شروع کردم ولی نمی دونستم اون یک سال و نیم خوردن و فیلم دیدن و فکر کردن چه بلایی سرم اورده ?‍♀️خب تا این جا بسه حقیتا از گفتن ویژگی های بدم به خودم یکم حالم بد شد نمی دونم حالا کسی هم قراره بخونه این متن و یا نه (شاید اخرش تنها بازدید کنندش خودم باشم ? )                             به هر حال اگر خوندینش که ممنونم و من این متن و حتی اگر فقط خودم باشم ادامه می دم ولی اگر همراهی تو این راه باشه که خیلی خوب می شه.                                           </description>
                <category>افکار ناتمام من</category>
                <author>افکار ناتمام من</author>
                <pubDate>Thu, 08 Sep 2022 22:15:23 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درس زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_18629787/%D8%AF%D8%B1%D8%B3-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-fok6qzkuhxnr</link>
                <description>بهم گفتن تغییر کردی                                              دیگه همون بچه خندون و شاد نیستیولی اونا نمی دونن من  تو این چند سال خیلی چیز ها از زندگی یادگرفتم:وقتی همه رو دوست داشته باشی بقیه دوست ندارناگه دورغ نگی همه حقیقت تو رو می دونن ولی بقیه بهت دروغ می گن و تو فکر می کنی واقعیته و فقط خودت آسیب می بینیاگه مثل بقیه نباشی کسی بهت نگاه نمی کنهآدم ها زیاد پشت سرت حرف می زنن ولی جلوت سکوت می کننهر لحظه یه طور متفاوت باش تا بقیه ازت خوشش شون بیادولی کاشکی اینا رو یاد نمی گرفتم کاشکی هنوز سادگی قبل و داشتمزندگی به تو چی یاد داد؟</description>
                <category>افکار ناتمام من</category>
                <author>افکار ناتمام من</author>
                <pubDate>Tue, 17 May 2022 18:40:42 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>