<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های تنهاترین نفس</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_18673930</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 07:04:00</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>تنهاترین نفس</title>
            <link>https://virgool.io/@m_18673930</link>
        </image>

                    <item>
                <title>من...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_18673930/%D9%85%D9%86-fibnnjyfq41v</link>
                <description>امروز تراپیستم گفت خودتو تعریف کن و من چیزی برا تعریف نداشتم.من هیچی نیستم تو این دنیا، حتی حس میکنم دارم اکسیژن اضافی مصرف میکنمیه آدم خجالت زده از اینکه نتونسته به اون چیزایی که فکر میکرد تو سن جوونی باید بهشون برسه، برسهمقالم تو یه کنگره بین‌المللی پذیرفته شد... عجیبه... کلیشه ایه اما من جدی جدی انتظارش رو نداشتم و عجیب‌تر اینکه هیچ حسی ندارم از پذیرش مقالم404/9/8</description>
                <category>تنهاترین نفس</category>
                <author>تنهاترین نفس</author>
                <pubDate>Sun, 30 Nov 2025 16:27:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای پیروزی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_18673930/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2%DB%8C-ar38a8jnlhlj</link>
                <description>خب دیروز من تو یه مسابقه‌ای باختمبعد از باخت خودمم باختم احساس خیلی بدی داشتم و میگفتم نباید این حس رو داشته باشماما الان که فکر میکنم میبینم احساسم کاملا طبیعی بوده ناراحت بودم احساسمو درک میکنم و میپذیرماز شکستم درس میگیرم و تو مسابقه بعدی به فکر نتیجه نیستم فقط از بازی لذت میبرم و روی فتح دروازه تمرکز میکنمخیلی وقتا تونستم هنوزم میتونم، اگه بخوام حتما میشه نشدم من کاری که دوست دارم رو انجام دادمبه امید پیروزی :)25 مهر 404</description>
                <category>تنهاترین نفس</category>
                <author>تنهاترین نفس</author>
                <pubDate>Sun, 30 Nov 2025 16:26:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>احساسات ضد و نقیض</title>
                <link>https://virgool.io/@m_18673930/%D8%A7%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D8%AA-%D8%B6%D8%AF-%D9%88-%D9%86%D9%82%DB%8C%D8%B6-nvynhdsfqtej</link>
                <description>امروز پر از احساسات ضد و نقیض بودماسترس تا حد تنگی نفسناراحتی تا حد خیس شدن چشم تو مکان عمومیآرامش در حد کشیدن نفس عمیق راحتتنفر تا حد نفرینولی متاسفانه زمان داره خیلی تند می‌گذره و من آروم می‌رم اما همینم که دارم آروم حرکت می‌کنم خوشحالمحداقل واینستادمخداروشکر29 تیر 404</description>
                <category>تنهاترین نفس</category>
                <author>تنهاترین نفس</author>
                <pubDate>Sun, 30 Nov 2025 16:22:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>Gözlerin</title>
                <link>https://virgool.io/@m_18673930/g%C3%B6zlerin-nrpslmp97era</link>
                <description>Aklıma geldikçe senin gözlerinKimse bilmez seni nasıl özledimاز آدما بدم میاد، از خودمم بدم میادولی دلمم به حال خودم که میون این آدما افتادم می‌سوزهکاش نقشه کشیدن بلد نبودیمکاش دورویی و دروغ بلد نبودیمکاش قدر همدیگه رو می‌دونستیمکاش وقتی نمک خوردیم نمی‌تونستیم نمکدون بشکنیم</description>
                <category>تنهاترین نفس</category>
                <author>تنهاترین نفس</author>
                <pubDate>Sun, 30 Nov 2025 16:20:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>22 تیر 404</title>
                <link>https://virgool.io/@m_18673930/22-%D8%AA%DB%8C%D8%B1-404-rrmy7rqskhno</link>
                <description>امروز از خودم راضی بودم با وجود حس افسردگی:زبان خوندم، برنامه نویسی خوندم، گالری گوشی رو مرتب کردم،سریال دیدم، ایمیل‌هام رو چک کردم،تو کانال‌هام پست گذاشتمکاش همه روزهام مثل امروز مفید بودن</description>
                <category>تنهاترین نفس</category>
                <author>تنهاترین نفس</author>
                <pubDate>Sun, 30 Nov 2025 16:19:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نوشته شده در روزهای جنگ</title>
                <link>https://virgool.io/@m_18673930/%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AC%D9%86%DA%AF-rx4lh8n5oojc</link>
                <description>بعضی چیزا و بعضی حرفا فقط گفتنش قشنگهاینکه «زندگیت رو بکن بابا چیزی نیست»یا اینکه «هیچ کاری نمی‌تونه بکنه»اینا فقط حرفشون قشنگهوقتی با صدای انفجار از خواب پامیشیدیگه اگه بخوای هم نمی‌تونی روزت رو با انرژی مثبت و«واای چه روز خوبی!» شروع کنی.وقتی تو تک تک نقاط شهر دوست و فامیل وعزیز و آشنا داری که هر لحظه ممکنه اتفاقی بیافته،باید خیلی سنگدل و سرسخت بوده باشی کهبتونی روال عادی زندگیت رو طی کنی.می‎‌دونی؟ من سرسختیام تو قرنطینه کرونا تموم شد،سرسختیام تو اعتراضا تموم شد.وقتی هر نوع رسانه‌ای اخبار رو سانسور می‌کنه و دروغ می‌گهدیگه نمی‌تونم مثل روزای قبل قوی باشم یا حتی به قوی بودن تظاهر کنم.آره من می‌ترسم و نگران تک به تک‌تون هستمچون این موشکا واقعی هستند، ترکشاش واقعی هستند،مرگش هم واقعی...اواخر خرداد ماه 404 تبریز</description>
                <category>تنهاترین نفس</category>
                <author>تنهاترین نفس</author>
                <pubDate>Sun, 30 Nov 2025 16:17:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شهرِ آرام</title>
                <link>https://virgool.io/@m_18673930/%D8%B4%D9%87%D8%B1%D9%90-%D8%A2%D8%B1%D8%A7%D9%85-mgdu9nzilcoq</link>
                <description>صبح امروز داشتم تو شهر قدم می‌زدم و تو افکار خودم بودم.شهر آروم بود، آدما طبق روال داشتن زندگیشون رو سپری می‌کردن،اما آیا درونشون و افکارشون هم مثل ظاهرشون آروم بود؟؟من که میگم آدم‌ها هم شبیه یک اقیانوس آرام‌اند که هیچکسی خبر نداره درون آب اقیانوس چه غوغاهایی برپاست...</description>
                <category>تنهاترین نفس</category>
                <author>تنهاترین نفس</author>
                <pubDate>Sun, 30 Nov 2025 16:12:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>404/04/04</title>
                <link>https://virgool.io/@m_18673930/4040404-ykbazudwc76m</link>
                <description>دیروز دیگه با صدای انفجار بیدار نشدم. اخبار رو نگاه کردم: «آتش بس»آتش بس؟! باورش سخت بود بازم تو ضمیر ناخودآگاهم منتظر صدای موشک بودم اما ساعت‌ها گذشت و خبری از صدای انفجار نبود.یعنی همه چی درست شد؟ معلومه که نه! روح و روان همه‌ی این مردم خیلی طول می‌کشه تا خوب بشه، هنوز همه وقتی یه موتوری از کوچه رد می‌شه می‌ترسن، هنوز همه هر شب کابوس ویران شدن خونه‌شونو میبینن. هیچ تضمینی نیست که دوباره حمله نکنن.اینترنت‌ها کم کم امروز وصل می‌شد گفتن فیلتر بعضی از اپلیکیشن‌ها رو برمی‌دارند انگار فقط باید جنگ می‌شد تا بدونن مردم تو قرن 21 ام به ارتباط نیاز دارند، نانوایی‌ها باید دو شیفت کار نکنند نه فقط 4 ساعت در روز، حتما باید جنگ می‌شد تا قدر ملت رو بدونن، و ملت هم قدر همدیگه رو. البته دل بعضی آدما اونقد سنگ هست که حتی مرگ هم نتونه دلشون رو نرم کنه.من تو روزهایی که اینترنت قطع بود به خودم قول دادم بیشتر بنویسم.فعلا حرفام همین‌قدر بود... شاید ادامه بدم شایدم نه :)همیشه در صلح و بی‌غم باشین ✌🏼</description>
                <category>تنهاترین نفس</category>
                <author>تنهاترین نفس</author>
                <pubDate>Sun, 30 Nov 2025 16:10:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک تیر 404</title>
                <link>https://virgool.io/@m_18673930/%DB%8C%DA%A9-%D8%AA%DB%8C%D8%B1-404-feymsnjrqagv</link>
                <description>دیروز بخاطر یه سری کار بانکی رفته بودیم بانک، بعضی از بانک‌ها حقوق مستمری‌بگیران رو واریز نکرده بودن تو چشمای همه مشتریانی که به بانک میومدن نگرانی و دلواپسی بود، کارمند بانک می‌گفت پول نقد نداریم. همه در تشویق بودن، یه سریا با خرید بیش‌ازحد نان و مرغ و گوشت سعی داشتن به استرسشون غلبه کنن و اوضاع رو تحت کنترل داشته باشند.صبح دوباره با صدای انفجار بیدار شدم، شدید بود، خیلی شدید. وقتی لرزه‌ها تموم شد چشمام داشت کم کم گرم خواب می‌شد که دوباره لرزید، اینبار بیشتر، شیشه‌ها لرزید، متوقف نمی‌شد. ناخودآگاه و خوابالو پاشدم فرار کنم که بابا دستمو گرفت و صدای انفجار سوم اومد. این سری یلی نزدیک بود؛ آمادگاه شهید مدنی در دو کیلومتری خونه ما مورد اصابت قرار گرفته بود چند ساعت طول کشید تا به خودمون بیایم.چند روز پیش داییم با دختر 8 ساله‌اش اومده بودن خونمون داشت از عابری در خیابان ورزش می‌گفت که ترکش پهباد به دستش خورده بود. مدت زمانی که اونا مهمونمون بودن اضطراب رو در تک تک کلمات و رفتار دخترش می‌دیدم، همین ترس رو چند سال قبل در زمان تظاهرات شهریور 401 تو چشمای پسرخاله‌ام که اونم اون موقع‌ها 8 سالش بود دیده بودم، ترسی که وجودشون رو گرفته بود اما اصرار داشتن پنهونش کنند.ما هیچ‌وقت به فکر روان همدیگه به‌خصوص بچه‌ها نیستیم!</description>
                <category>تنهاترین نفس</category>
                <author>تنهاترین نفس</author>
                <pubDate>Sun, 30 Nov 2025 16:08:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ترس و جنگ</title>
                <link>https://virgool.io/@m_18673930/%D8%AA%D8%B1%D8%B3-%D9%88-%D8%AC%D9%86%DA%AF-zdhqo94jdcec</link>
                <description>اوایل جنگ یکی ازم پرسید: «از مرگ می‌ترسی؟»رفتم تو فکر، از مرگ می‌ترسیدم؟ جوابم نه بود؛ ما جوونا اینجا امیدی به آینده نداریم تا از اینکه تو آینده نباشیم بترسیم.پس از چی می‌ترسم؟از زجر کشیدن؛ دوست دارم وقتی می‌میرم حداقل جون یکی رو نجات بدم، از زیر آوار موندن می‌ترسم، از اینکه هریک از عزیزانم رو ازدست بدم می‌ترسمآره من دختر قوی‌ای نیستم؛ هر چقدرم تظاهر کنم باز من دختر قوی‌ای نیستم؛ من هیچ‌وقت نمی‌تونم پدرم رو زخمی ببینم یا مادرم رو موقع درد کشیدن.اما جنگ یعنی همه‌ی اینها...دوستام کم کم از تهران به شهرشون برگشتن فقط دو سه نفر از اونا تهران موندن، ساختمان صدا و سیمای تهران رو زدن، پتروشیمی، پالایشگاه، پایگاه شکاری، سیمان صوفیان، سردرود، مراغه، بستان آباد و... هر روز جاهای جدید...</description>
                <category>تنهاترین نفس</category>
                <author>تنهاترین نفس</author>
                <pubDate>Sun, 30 Nov 2025 16:06:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جنگ</title>
                <link>https://virgool.io/@m_18673930/%D8%AC%D9%86%DA%AF-goa2uldgdvjp</link>
                <description>شب اول بود داشتم کابوس می‌دیدم سیاهی داشت میومد داشت همه رو یکی یکی می‌برد.با یک صدا و لرزش اتاق از خواب پریدم بابا رو صدا زدم بیدارش کردم گفتم انگار یه ماشین سنگین بار مصالحش رو خالی کرد تو کوچه (چون خوابالو بودم ذهنم اینجوری تشبیه کرده بود) بابا رفت نگاه کرد اومد گفت چیزی ندیدم.صدا دوباره تکرار شد و دوباره...گوشی رو باز کردم اینترنت رو روشن کردم، سعی کردم از نوتیفیکشن‌ها چیزی بفهمم... «حمله اسرائیل»!و جنگ رسماً آغاز شد. فرودگاه مورد حمله قرار گرفت... فکر کردم هنوز تو خوابم دارم ادامه کابوسمو می‌بینم اما بیدار بودم...عموم اینا نزدیکی فرودگاه بودن، به زنعموی باردارم پیام دادم جوابی نیومد... نگران شدم اما کاری از دستم بر نمی‌آمد فقط صبر کردمو صبرساعت 11 صبح شد زنعموم پیام داد که ما خواب بودیم الان بیدار شدیم، چیزی نشنیدیم. خیالم راحت شد اما همون استرس باعث شد مریض بشم؛ تپش قلب، حالت تهوع، لرزش و گزگز دست تا بعدازظهر طول کشید تا خوب شم. مخفی کردن ترس و استرسم و بروز ندادنش به خودم لطمه زده بود...خداروشکر همه اطرافیانم خوب بودن اما هر ساعت، هر دقیقه و هر لحظه منتظر صدای انفجار بودیم. روزها گذشت، کم کم داشتیم به صدای پدافندها عادت می‌کردیم که اینترنت‌ها قطع شد.دوباره بی‌خبری، دوباره سکوت همیخته با صدای شلیک پدافند شبانه...23 خرداد 1404</description>
                <category>تنهاترین نفس</category>
                <author>تنهاترین نفس</author>
                <pubDate>Sun, 30 Nov 2025 16:05:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سکوتِ پرسروصدا</title>
                <link>https://virgool.io/@m_18673930/%D8%B3%DA%A9%D9%88%D8%AA%D9%90-%D9%BE%D8%B1%D8%B3%D8%B1%D9%88%D8%B5%D8%AF%D8%A7-xrfxftqatpqy</link>
                <description>مبهممهیچ امتهی امشاید هم لبریزم... از هر چیز...می‌دونی وقتی تو شلوغی و هیاهوی محیط اطراف هندسفری میذاری و به موسیقی محبوبت گوش می‌دی چه حس جالب و خوبیه؛بیرون هرج و مرج و تو درست وسط این شلوغیاغرقی تو دنیای خودت،با افکار خودت،با رویای خودت...#دلم_گرفته_برایت</description>
                <category>تنهاترین نفس</category>
                <author>تنهاترین نفس</author>
                <pubDate>Sun, 30 Nov 2025 15:58:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فروردین 1403</title>
                <link>https://virgool.io/@m_18673930/%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%B1%D8%AF%DB%8C%D9%86-1403-oorzs2eegeiy</link>
                <description>سال 402 واقعا سال سختی بود...دقیقا همون جوری که پست تیرماه نوشتم، بهتر نشد که بدترم شد.پدربزرگمم از دست دادماما خودم راضیمدووم آوردم، خیلی درسا گرفتم، سعی کردم از لحظاتم خوب استفاده کنم و دارم ادامه میدمامیدوارم امسال یه سال خیلی خوب بدون بعضی افراد سمی باشه تو زندگیم.به امید منِ بهتر و منِ شادتربریم ببینیم چی قراره پیش بیاد :)</description>
                <category>تنهاترین نفس</category>
                <author>تنهاترین نفس</author>
                <pubDate>Sat, 29 Nov 2025 16:48:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تیرماه 1402</title>
                <link>https://virgool.io/@m_18673930/%D8%AA%DB%8C%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%87-1402-owhpesnxcx79</link>
                <description>تا اینجاش 1402 خیلی داره بهم سخت میگذره...از همون اولش با دوری و خداحافظی و دواع و دعوا حتی شروع شد...نمیخوام کم بیارم خیلی چیزا دیدم تو زندگی ولی بازم رو پاهای خودم وایسادم...نمیدونم چیشد که همه چی خراب شد... حتی بدتر از پارسالولی نمیدونم چرا هنوز امید دارم... بعضی وقتا حس میکنم احمقم که امیدوارمولی کاش همه چی درست شه شاید فقط یه معجزه بتونه درستش کنهکاش بهار بیاد به زندگیم از پاییز و خزان و سردی دیگه خسته شدم</description>
                <category>تنهاترین نفس</category>
                <author>تنهاترین نفس</author>
                <pubDate>Sat, 29 Nov 2025 16:46:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فروردین 1401</title>
                <link>https://virgool.io/@m_18673930/%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%B1%D8%AF%DB%8C%D9%86-1401-vwrbbacp9ihr</link>
                <description>پر از حس‌های مختلفم... دلتنگی، نگرانی، ترس از آینده، ضعف، خوشحالی و ناراحتیولی از راهی که میرم رضایت دارمخدایا همیشه پناهم بودی همیشه حواست بهم بود بازم هوامو داشته باش که بی‌تو هیچمشاید اشتباه کنم خطا کنم اما خداجونم میدونی که چقد عاشقتم و به یادتخودت گفتی الا بذکر الله تطمع القلوبدست این بنده حقیرتو که گرفتی ول نکن</description>
                <category>تنهاترین نفس</category>
                <author>تنهاترین نفس</author>
                <pubDate>Sat, 29 Nov 2025 16:41:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مهر 1400</title>
                <link>https://virgool.io/@m_18673930/%D9%85%D9%87%D8%B1-1400-zbfegnle8i8k</link>
                <description>امسال کنکور ارشد دادم و رتبم شد 177داشتم فکر می‌کردم که همیشه یه رفیق و یه دوست کنارم بوده که موقع سختی ها و تلاشم تنها نباشم خدایا شکرت که هوامو داری...چون خیلی وقته ننوشتم حرف زیادی برا گفتن ندارم کلمه ها تو ذهنم میان اما ردیف نمیشنخدایا بابت همه کسانی که اومدن تو زندگیم یا رفتن شکرت</description>
                <category>تنهاترین نفس</category>
                <author>تنهاترین نفس</author>
                <pubDate>Sat, 29 Nov 2025 16:33:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سرآغاز</title>
                <link>https://virgool.io/@m_18673930/%D8%B3%D8%B1%D8%A2%D8%BA%D8%A7%D8%B2-myrrggnf6zp3</link>
                <description>خیلی وقته تو فکرش بودم که بنویسم، اما هروقت به بعد موکول می‌کردم.اینجا میخوام طوری که شناخته نشم بنویسم و ثبت کنم تا بمونهشاید بعضی وقتا مجبور باشی قفل صندوقچه‌ات رو باز کنی و بریزیشون بی</description>
                <category>تنهاترین نفس</category>
                <author>تنهاترین نفس</author>
                <pubDate>Sat, 29 Nov 2025 16:27:40 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>