<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های روزنویسار</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_19533587</link>
        <description>تمرین میکنم برای بهتر نوشتن .</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 07:01:43</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1639790/avatar/0ORdY0.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>روزنویسار</title>
            <link>https://virgool.io/@m_19533587</link>
        </image>

                    <item>
                <title>عقده گشایی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_19533587/%D8%B9%D9%82%D8%AF%D9%87-%DA%AF%D8%B4%D8%A7%DB%8C%DB%8C-roqg3lgxd1cd</link>
                <description>اخیرا یک صفحه ی دومی توی اینستاگرام برای فحش و فضاحت و عقده گشایی افتتاح کردم و تصویر پروفایلم را هم از چهره های عکاسی شده ی یک عکاس بزرگ گذاشتم و پشت بندش هم چند تصویر نوشته ی قلمبه سلمبه ی فلسفی را پست کردم .باید اعتراف کنم که من یک موجود منفعل اجتماعی هستم ،از آن پرسوناژهایی که توی کمترداستانی می‌شود پیدایشان کرد ، خودم عمیقا حس میکنم تحت یک اجباری در هیات انسان زاییده شده ام ،احتمالا گورخری یا شایدهم قرقاولی چیزی باید میبودم که خب کائنات یا هرچیز دیگر اینرا نخواسته ، از آنهایی هستم که هیچ کنشی در داستان ایجاد نمی‌کنند، اگر بیشتر بخواهم مساله را باز کنم یعنی چندان برایم مهم نیست که همنوعم الان در فلان جا در حال عذاب کشیدن است یا چه ، قاعدتا این انتظار را زمانی که خودم هم رو به احتضار باشم از بقیه ندارم ، یا مثلا اینکه امروز صبحانه را قرار است با نان بربری تازه بخورم یا اصلا نان و مخلفاتش در کار نباشد و صرفا یک لیوان چایی و یک تخم مرغ آب پز باشد ، همین که سیر بشوم برایم کفایت میکند . این شد که پارسال همین موقع هیچ واکنشی به جریان‌های بین دولت و ملت نشان ندادم و دوستان و غیر دوستان حسابی از خجالتم در آمدند و هرچیزی که در مخیله ی شان بود به من نسبت‌ دادند . کارم با پست گذاشتن و فالو کردن چند نفر بی ربط تمام شده بود که شمشیر را از رو بستم و رفتم که زیر پستها و یا اصلا دایرکت رو در رو بگویم که من هم چندان گلابی نیستم و یادم نرفته که پارسال چه ها که به من نگفتید . اما نرفته و نرسیده سر خر را کج کردم و برگشتم و زل زدم به صفحه ی خالی ای که با دو پست به فاصله ی ده دقیقه از هم مزین شده بود و کسی محل سگ هم بهشان نگذاشته بود.با خودم فکر کردم که اصلا چه کاری است آقا، بیا و وقت خودت را بیخود هدر نده حالا که با این کالیبر فراخت زحمت ایجاد صفحه را به خودت داده ای و بدت هم نمی‌آید که جایی ناشناس بنویسی ، پس بنویس .پستهای قبل را پاک کردم و پست اول نوشتنم را با همین اعتراف شروع کردم که چرا این صفحه را باز کرده ام و الان هم قصد تغییر کاربری اش را دارم . بلا فاصله رفتم سراغ پست بعدی ، دو روزی بود که مهرجویی و زنش را کشته بودند و صفحات مختلف هم به هر شکل برای بالا کشیدن و دیده شدن بیشتر شروع به سلاخی کردن اجساد دو متوفی کرده بودند ، گفتم موقعیت از این بهتر ؟ با یک اعتراف دیگر قضیه را پیش بردم و گفتم که می‌خواهم از خون این دو بزرگوار استفاده کنم برای دیده شدن بیشتر . و خب همانطور که احتمالا قابل حدس زدن است ، آدم عجولی هستم ، دلم میخواهد همه زود بفهمند که با چه اعجوبه ای طرف هستند ، یک ساعتی نگذشته بود که باز هم کسی محل سگ به صفحه ام نگذاشت . پست را پاک کردم و صفحه را سفید سفید انگار که کفن پوش باشد همانجا رها کردم .</description>
                <category>روزنویسار</category>
                <author>روزنویسار</author>
                <pubDate>Sun, 26 Nov 2023 21:58:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>استودیو نیپون</title>
                <link>https://virgool.io/@m_19533587/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%88%D8%AF%DB%8C%D9%88-%D9%86%DB%8C%D9%BE%D9%88%D9%86-tmxb7rpvxmpd</link>
                <description>زندگی یک استودیو نیپون در شهری کوچک و کمی سبز به من بدهکار است . مادر با عینک دوربین روی نوک دماغش توی گوشی پدرم میچرخد ، خواهر زاده ام ملتمسانه از پدرم میخواهد تا شبکه را عوض نکند . پدر اما چشم غرّه ای میآید که ساعت از نه گذشته و چه معنی دارد بچه تا اینوقت شب بیدار باشد ، فردا صبح خواب میماند و به سرویس مدرسه نمیرسد  و شبکه ی اخبار را میگیرد . توی حیاط درخت زرد آلو و توت لخت و پتی خوابیده اند و آسمان تاریک زمستان خودش را رویشان کشیده ، صدای آرام گربه ای از پشت پنجره میآید ، همگی بخاری را دوره کرده ایم .چشمهای نازنین اما خوب بلدند زیر تیغ هر جلادی ، جوری نقش بازی کنند که دلش را بلرزانند ، پدر که یک آدم معمولی بیشتر نیست  ، آرام سرش را از کنار بخاری به سمت پدر میچرخاند و به چشمانش خیره میشود و میگوید : پدرجون پویا الان آنشرلی رو نشون میده ، کهپدر کلمه ای حرف نمیزند و کانال را به پویا برمیگرداند .باز به نیپون فکر میکنم ، زندگی فقط یک همچون استودیویی به من بدهکار است ، توی سرم به صاحب زندگی نهیب میزنم ،البته جوری که زیاد بهش برنخورد ، میگویم : اینکه چیز زیادی نیست ، هست؟! جایی که با کمترین دغدغه بشود با گروهی که مثل خوره توی داستانها غرق شده اند و میخواهند از هرکدامشان یک انیمیشن بیرون بکشند بشود کار کرد . آنه تازه به خانه ای رسیده است که توی رویاهایش پی اش میگشته ، خانه ای چوبی رو به دریاچه با اتاق زیر شیروانی . منتها هیچ انتظارش را نداشته تا کسی منتظرش نباشد . بغض کرده و با خشم ماریا را نگاه میکند . ماریا هم اخم کرده و بین آنه و متیو مدام چشم میگرداند و میگوید: مگه قرار نبود پسر بفرستن؟!متیو که همان ابتدای ورودش به داستان جای خودش را در دل هر مخاطبی باز کرده آرام میگوید : اما ماریا ...!!! که ماریا توی حرفش میآید و میگوید که فردا باید دختر را برگردانند .مامان به ستون نزدیک بخاری تکیه داده است و نازنین را زیر چشمی میپاید  که کنار بخاری توی جایش برای آنه اشک میریزد ، صدایش میزند که عزیزم چرا گریه میکنی ؟ و برمیگردد سمت من و پدر ، میگوید : هروقت این کارتون رو میبینه اشک میریزه . تلاش میکند به هر شکلی حواس نازنین را از حسهایی که آنه دارد توی فضا پخش میکند پرت کند . به استودیو فکر میکنم و به گمانم گَنگی که ده پانزده سال قبل داشتیم توی یک نیپون میتوانستیم آنه شرلی یا دختری به نام نِل یا حتی باخانمان را کمی ، تنها کمی کمتر شاعرانه بسازیم تا دختر بچه های یتیمی که میبینندشان دلشان کمتر به درد بیاید و اشک بریزند .متیو در جواب ماریان که میگوید پسر میخواهیم طفره میرود .نازنین که این مابین خودش را به آغوش مادرم رسانده بود تا آرامتر شود ، با صحبتهایی که بین ماریا و آنه که حالا توی تختش است رد و بدل میشود ، بلند میشود و میرود توی جایش و پتو را تا روی سرش بالا میکشد . حقیقتا اگر قرار است کسی این حرفها را بشنود که دستی در کار این دنیا دارد عاجزانه میخواهم تا در زندگی بعدی نصرالله مدقالچی را همدوره ام بگرداند که اگر زد و استودیویی راه انداختیم ، مدقالچی روی همه ی تولیداتمان صحبت کند .صبح روز بعد که آنه از خواب بیدار میشود شکوفه های درختان را از پنجره ی اتاقش نگاه میکند و کلماتی را زیر لب میگوید .اسم کارگردان که روی صفحه ظاهر میشود، نازنین دیگر زیر پتویش خواب است ، تازه دوزاریم جا میافتد که چرا سرتاسر داستان روح یک شاعر را باخود حمل میکند ، تاکاهاتا شاعری بود که بجای شعر انیمیشن میسرود . صدای آرام گربه ای بیرون پنجره های بخار گرفته ی خانه میآید و من خیره به قلب و گل و خانه ای که سر شب نازنین روی بخار پنجره کشیده است نگاه میکنم.</description>
                <category>روزنویسار</category>
                <author>روزنویسار</author>
                <pubDate>Fri, 30 Dec 2022 01:46:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روز نوشت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_19533587/%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA-duayimz5jqvb</link>
                <description>بعد از ظهر پاییز است که با مرتضی توی پارک مرکز شهر قدم میزنیم . صدای دور دست کلاغها و خش و خش برگهای آبان ماه و ابرهایی که هیچ راهی برای نفس کشیدن خورشید نگذاشته اند و روی سرمان چنبره زده اند ، فضا را آماده کرده تا هر لحظه ممکن باشد که پق گریه ی یکی از ما یا عابرانی که اینجا و آنجای پارک قدم میزنند و میدوند بترکد .کبوتری لای بوته های کناره ی راه بر جسد موش فاضلابی ایستاده و نگاهش میکند ،با خودم میگویم که این را بعدا باید جایی در داستانی یا نوشته ای بیآورم . لباسهای پاییزی دیگر جوابگو نیستند ، دستانمان را محکم چپانده ایم توی جیبهایمان . باد لای شاخه ها سوت میکشد و آخرین برگهای سمج را روی زمین میچرخاند و به این در و آن در میکوباند .مرتضی با آن لحن و صدای خشکش بی مقدمه میگوید : شهریار قنبری میشنیدم و با سارا راجع بهش حرف میزدم . مکث میکند ، مابین ابرها را نگاه میکند و میگوید : سارا رو که یادته ؟میگویم : همون که نشد ماجراتون باهم .ادامه میدهد : آره داشتم بهش میگفتم که توی ذهنم این قابلیت رو دارم که دوباره توی دام کسی بیافتم و برای کم لطفی که در حقم میکنه رنج بکشم و هی این آهنگ ، اگه سبزم اگه جنگل ... رو بشنوم و غصه بخورم و از کائنات بخوام که من رو بهش برسونه و ته دلم با ترسی ناآشنا  بخوام که نه ،بهتر که نرسونه . به اینجای حرفش که میرسد رو میکند به من و میگوید : رضا چی شد که ما شدیم برده ی  زخم زدن به خودمون ؟توی خیالاتم دنبال یک توپ میدوم ، میدوم و دوست دارم مثل یک بچه که توی زل تابستان دهه شصت توی یکی از کوچه های شهر دور افتاده و کوچکی دارد با دوستانش بازی میکند ، بی اختیار چشمم بیافتد به یک بچه ی همسن و سالم که دست پدرش را گرفته و از آنجا رد میشود ،  یک بستنی قیفی بزرگ هم در دست دارد . دلم آن ولع را میخواهد ، بر هر چیز ریز و درشتی.باد صدای گنگ مردی  که در انتهای پارک چیزی میخواند را با خود می آورد .چند بچه توی چمنهای پارک لی لی بازی میکنند .  دلم یک چیزی شبیه به آن ولع را میخواهد . ولع بودن در کوچه ای که زنهایش عصر هر روز با چادر گل گلی و زیر انداز جایی از کوچه دوره میگرفتند و رسم نیاکان بشر را پنج شش نفری به جا میآوردند . سرخی غروب روی سر و کولشان میریخت و عروسهای شیطان اما دست از معاشرت نمیکشیدند . مادرم هم یکی از همان عروسها بود . توی کوچه روی زمین مینشستند و گاهی سبزی پاک میکردند یا هر چیزی ، هرچیزی که میشد را باهم انجام میدادند .به گمانم حکم انسان بودن همانجاها بود که تمام شد . اینکه ولع خواستن در کنارهم بودن خلاصه میشد ، نه در داشتن و داشتن و داشتن.اتوبان یک طرفه شد و  سرعت سبقت گرفتن  در داشتن ، شد اصل ماجرا . دلم یک کوچه میخواهد که آنقدر تیر چراغ برق کم داشته باشد تا غروبهایش  که به سختی توپ پلاستیکی را می ببینیم ، برویم ور دل عروسهای کوچه بنشینیم،آنها از دنیای ناشناخته ای حرف بزنند که ما سر در نمیارویم اما اتمسفر سنگینشان نئشه مان کند و کیف کنیم .صندلی های فلزی پارک سرد و خالیست . مردی از کنارمان سرفه کنان میگذرد .مرتضی آرام روی شانه ام میزند و میپرسد : بنظرت از کِی اینجوری شدیم؟</description>
                <category>روزنویسار</category>
                <author>روزنویسار</author>
                <pubDate>Wed, 02 Nov 2022 19:56:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روز نوشت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_19533587/%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA-phxvxyuqhy2i</link>
                <description>با ترمز قطار پیرمردی که کمی عقب تر سمت راستم ایستاده ، تعادلش را از دست میدهد و  پاهایم را لگد میکند . سر می گردانم ، نگاهمان گره می خورد ، با لبخند آرامی می گوید : شرمنده ، که صدایش لابلای جمعیت گم می شود ،سری به علامت  》طوری نیست 《  تکان میدهم .صدای زنگ ممتد تلفن همراه کسی اطرافم میچرخد ، مرد میانسالی که کمی جلوتر ایستاده سرتکان دادنم را اشتباهی به خودش میگیرد .ریش و موی جو گندمی و پیراهن و شلوار تیره ی خاکستری به تن دارد و با اخم  رو به من میگوید : نه جواب نمیدم از عصری ساعت سه هزار بار تماس گرفته کاری که نمیشه نمیشه دیگه اقا درسته؟خواستم در ادامه ی حرفش بگویم که من با آن آقای پشتی بودم که سر تکان دادم ،با شما نبودم، که نگفتم .کسی در من سفت و محکم میخواهد بداند این چه کاری است که نمیشود .می‌پرسم  آقا مگه نمیگن کار که نشد نداره؟ساکت میماند ، واگن کیپ تا کیپ آدم است و به قول حسن مرتضوی تماسهای ناخوش آیند از حد گذشته است.کار از سوزن انداختن و این حرفها  گذشته.دو کودک همراه جوانی که آکاردئون مینوازد ته یکی از واگنها هایده میخوانند و صدایشان لابلای جمعیت میچرخد و از روی شانه ها و سر و کول آویزان جمعیت میگذرد و خودش را هول میدهد توی گوشهایمان : میدونی قلبم آروم نداره تو سینه ی من یه بیقراره. .. صدایشان زنگ دارد .مرد ادامه میدهد : نه آقا نمیشه ، هزار بار گفته و منم گفتم نمیشه .دسته ی موزیک نزدیکتر میشوند و حالا ترانه ی دیگری را میخوانند . قطار به ایستگاه بعدی نزدیک میشود .باید پیاده شوم .برمیگردم و دستم را از میله ی پشت سرم میگیرم ، مرد ادامه میدهد : الان میگه از سنگکی سر راه چهارتا کنجدی بخر ، اونوقت من خسته کوفته شما بگو این درسته،برم یه ساعت توی صف وایسم ،درسته ؟از قطار که خارج میشوم میگویم : نه اقا، نه درست نیست .</description>
                <category>روزنویسار</category>
                <author>روزنویسار</author>
                <pubDate>Wed, 19 Oct 2022 16:06:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اردیبهشت سرد</title>
                <link>https://virgool.io/@m_19533587/%D8%A7%D8%B1%D8%AF%DB%8C%D8%A8%D9%87%D8%B4%D8%AA-%D8%B3%D8%B1%D8%AF-frl2droepqz3</link>
                <description>اینجا که هستم اردیبهشت امسالش هنوز بوی زمستان دارد ، هوا سرد است بگی نگی ، با یک لا تیشرت زده ام بیرون ، ماسک ندارم ، مثل هر چیزی که برای آدم عادی میشود ، سرکوفت زدن به خودم که ، تو یک بی فرهنگ بی فکر هستی ، هم نرسیده به خیابان اصلی عادی میشود ، حتی حق به جانب میشوم که چرا باید دو سال آزگار ماسک روی دهانم باشد . بنظرم بقیه هم باید این ماسک لعنتی را کنار بگذارند .میدان مرکزی شهر را که دور میزنم شلوغ است، جمعیت غل میزند . هوا تاریک روشن است ، نور تازه ی مغازه ها روی سر و دوش عابران ریخته است .هرایده ای برای شکست  قاعده ی طی کردن مسیر تکراری را ، پس میزنم . مثلا قید آن شلوار خاکستری پشت ویترین که حسابی دوستش دارم را میزنم . یا از داروخانه ی سر نبش کوچه مان میگذرم و مولتی ویتامینی را که برادرم خواسته ، نمیخرم .طبق معمول سر راه یک آب هویج میزنم و به این فکر میکنم که برای چشم هم خوب است . از جهرمی  که میگذرم کسی جلوتر از من سیگارش را روشن میکند ، به خانه ی قدیمی مان که پنج یا شش ساله بودم و دور و اطرافش باغ بود و ما توی کوچه رو روک دست ساز با تخته و بلبرینگ سوار میشدیم فکر میکنم .‌به لیلا که وقتی بیست ساله بودم و  یک شب تا خانه شان که آخر جهرمی بود ،  رسانده بودمش و در جواب اینکه گفته بود : شهر کوچیه ،مارو باهم ببینن چی میگن اونوقت ؟گفته بودم : درست نیست یه دختر این وقت شب تنها ، اونم توی این خیابون خلوت ، گرگ زیاده ، میدونی که چی میگم ؟ که چشمهایش برق زده بود و دوتایی خندیده بودیم.خط تکراری را نرسیده به میدان حقوق بریدم و خودم را هول دادم توی الکتریکی خلیل .خلاف انتظارم مغازه خلوت بود .تابستان سالی که اول دبیرستان را داشتم با زحمت به دوم میدوختم، پدرم عصر یک پنجشنبه ای از همکارش شنیده بود خلیل برقی ساعتی بیست هزارتومان کار میکند و برای آن سالها که کارمند با سابقه و عیالوارش به زحمت ساعتی ده هزارتومان میگرفت خیلی بود . این شد که باب آشنایی من و خلیل باز شد . با اجبار پدرم دوماه را آنجا گذراندم و چیزی نمانده بود که کارم به جنون برسد . خلیل مرد خوبی ست ، از آنهایی که هر چیز بی هیجانی را هم با آب و تاب تعریف میکند ، این من بودم که هیچ سنخیتی با سیم و لحیم نداشتم و هرچیزی جز هم صحبتی با او در آن مغازه عذابم میداد . بوی لحیم ، آی سی و خازنها و تلویزیونهای خاک گرفته با لامپهای سوخته شان .سرش را که بالا آورد انگار آخرین کسی که انتظار داشته باشد را دیده باشد، بلند با خنده گفت : هاااااا چطوری شیخ ؟ به رسم آن تابستان دور خندیدیم و با زبانی که نمیدانیم کجاییست احوالرپسی گرمی بینمان گذشت .مغازه حالا شلوغ شده بود و لا بلای رفتن ها و آمدنهای مشتریها از احوال و ساز و کار هم جویا میشدیم . خلیل  از سختی روزهایش میگفت که صبح تا شب کارش شده همین خم شدن توی گوشیهای تلفن و تلویزیون و نه دیگر گردن درست حسابی برایش مانده و نه کمر .آمدم کمی دلداریش بدهم که گفتم : بابا همه همینیم دیگه صبح تا شب کار ،مجبوریم . خندید و گفت : نه بابا اینطوریام نیست بعضیا خیلی راحتن .بی معطلی انگار کسی برگه ی تقلبی رسانده باشد دستم گفتم : خب معلومه دزدها رومیگی .با سر تایید کرد و ادامه داد، دیروز پریروز یکی اومد بود اینجا میگفت : والا زندگی خوبه .‌پرسیدم چطور با این گرونی؟ گفت آره بابا کل روز رو ول میچرخم.  صبح ساعت سه که همه خوابن میرم توی خیابونا ، چهارتا آجر ناقابل میندازم زیر شاسی ماشین خررررق الله ، که این را با تاکید و خنده ای تمسخر آمیز گفته بود ،  یه چیزی هم میندازم سر والف هوا تا یه ساعت بعدش که برمیگردم آماده ی بردنن . راحت شبی دوساعت ، دوتومن هم کاسبی میکنم .خندیدم و چیزی نتوانستم بگویم .زنی شصت هفتاد ساله  با ماسک فیلتر دارش پا که توی مغازه گذاشت سرم را پایین انداختم تا چشم توی چشمش نشوم ، کسی جایی از مغزم بنا کرد به فحش دادنم .رو به من با انگشت به چیزی توی میز شیشه ای دخل اشاره کرد و پرسید پسر جان اینا باطریه؟ که خلیل بلند گفت : آره و زن سر چرخاند .‌گفت : به این چراغ قوه ای که دارم‌ ، میخوره؟ خلیل با سر تایید کرد .زن پرسید : ‌چند قیمتن؟خلیل گفت : گرونن ، و بعد از مکثی ادامه داد ، دونه ای ۳۵ هزارتومن .زن با تعجب و اخم گفت : شبیه این دوتا رو تازه خریدم جفتی ۳۵ تومن که .خلیل با خنده ادامه داد ، نه حاج خانوم اونا ارزونن . و پیر زن چراغ قوه را توی کیسه اش گذاشت و از در خارج شد .مردی که بعد از پیر زن برای خرید انبردست آمده بود تند و با صدای بلند حرف میزد ، پشت سرش زنی میانسال با دختربچه اش وارد شدند ،هوای داخل دم داشت و بوی روغن لحیم شامه ام را اذیت میکرد، خلیل خم شده بود روی آیفون تصویری خرابی که زیر دستش بود و جواب مشتریها را همزمان میداد.مغازه که خالی شد ، گفتم : اومده بودم برای پیدا کردن مطلب جدید برای نوشتن که حسابی پر شدم .سرش را بالا نیاورد و زیر لبی گفت یکی دیگه هم میگم لبریزشی جوون . خندیدم و پرسیدم : چی ؟ بگو .گفت : دوتا الکتریکی روبرو رو میبینی؟ گفتم : هااا . گفت : صبح به جون هم افتادن و چک و لگدی کردن همو . سرش را بالا آورد و آرام و تو دار گفت : بگو چرا ؟ . پرسیدم چرا ؟ گفت : چون راستیه از بودن چپیه ناراضیه و میگه نباید باشی،فروشم نصف شده. چیزی نگفتم . هوا تاریک بود و بیرون در کسی پشت به ویترین الکتریکی ، سیگار میکشید که زدم بیرون .</description>
                <category>روزنویسار</category>
                <author>روزنویسار</author>
                <pubDate>Tue, 24 May 2022 10:25:48 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رفیق نامرد</title>
                <link>https://virgool.io/Story-Writing-Corner/%D8%B1%D9%81%DB%8C%D9%82-%D9%86%D8%A7%D9%85%D8%B1%D8%AF-zr71jtzjirtg</link>
                <description>پدربزرگ سرفه میکند و توی جایش کنار بخاری افتاده است . بابا روی یکی از صحنه های فیلمی که ملک مطیعی نقش اولش است در اثنایی که دختر چای را در مراسم خواستگاری روی پای ناصر میریزد میزند زیر خنده . پدربزرگ سرفه های خشک میکند . بابا میگوید : این فیلم رو برای مرگ منوچهر وثوق دارن نشون میدن که دیروز پریروز فوت شد .مادر که هیچ وقت با فیلم فارسی کنار نیامده بی توجه دارد انار دانه میکند  . جمعه ی گُنگیست، با اینکه ساعت، دو بعد از ظهر را نشان میدهد اما آسمان اصراری ندارد تا پرده از روی خورشید بردارد .چراغهای خانه روشنند .فیلم کات میخورد و توی صحنه ی بعدی دوستهای دختر دوره اش کرده اند و میگویند و میخندند و یکی آن وسط کِل میکشد ،دختر با نیش تا بناگوش باز سرش را هی پایین می اندازد و نگاهش را از جمع میدزدد. باران شلاقی به پنجره ی بزرگ پشت تلویزیون میکوبد ،  پدر بزرگ جایی نامعلوم را میپاید . حالا بیست سالی میشود که زندگی پدر بزرگ ورم دارد و تنها گوشه ی یک اتاق از خانه ای روستایی زندگی میکند که دوطبقه ی کاهگلی است و حیاطی که زمانی سبز بود با انگور و سپیدار و حالا تلی از خاک است. بابا نگاهش را از تلویزیون میگیرد و به پدرش میدهد و این پا و آن پا میکند تا کلمه ای ، جمله ای ، چیزی را وسط بکشد تا پدربزرگ را از چاه عمیق دور دستی که توی خانه ی مان پیدا کرده بیرون بکشد و آخر سر میگوید: حمام روستا از اول اول بود یا بعدا ساختنش؟ هرکسی جز این جمع اگر اینجا حاضر بود با این سوال یک فکری پیش خودش میکرد  ، اما قدیمیها انگار بهتر میدانند چطور کلمات، طناب را میاندازد کجای وجود آدم و میکشد دنبال خودش .با این وجود کلماتی که بنظرم تاثیر گذار ترین و چسبنده ترین چیزها هستند هم نتوانستند به حرف بیاورندش و پرتش کنند یک جای دیگر و با سر به علامت تایید و کلمات کوتاهی که به سختی شنیده میشوند گفت: آره از اول بوده.حمام روستا یک حوضچه کوچک بوده توی یک دخمه زیرزمینی که با یک شمع گرم میشده ،همه ی اهل روستا توی همان حوضچه خودشان را میشستند که بابا از قارچ کچلی و تاریک بودن دخمه خیلی قبل تر ها برایم مفصل گفته بود .چهار نفر توی عالم لوتی گری و دوستی به ملک مطیعی خیانت میکنند و از پشت بهش رکب میزنند . بابا و مامان حرف را میکشانند به حسن پسر غلام که حالا تولیدی لباس زده است و بابا میگوید : از کارهای دیگه به صرفه تر . مامان میگوید : آره بابا از تهران برش خورده ، آماده ، میارن اینجا فقط میدوزنش، چهارتا کارگر میگیرن میدن میدوزن واسشون . پدربزرگ به ناکجا خیره است . مرتضی عقیلی چاقو را تا دسته فرومیکند توی پهلوی ناصر که حالا فهمیده کدام یکی از رفیقهایش یک عمری نارفیق  بوده . بابا رو به من میگوید: من تولیدی لباس بچه داشتم روستا و دم عیدی برای همه ی بچه های فامیل عیدی لباس میدادم . از همه ی روستاهای اطراف میومدن بهم سفارش لباس نوزاد میدادن خیلی سود داشت ، با پارچه حوله ای میدوختم .ناصر با دست و بال خونی کف زورخانه افتاده است و زجه میزند و با آخرین امیدهایش که توی بازوهایش مانده تخته  شنایی را برمیدارد و نامرد رفیقش را خفه میکند. روح پدربزرگ جایی توی زمان منجد شده است .مامان نهارش را که میخورد میگوید: خوابم میاد. و میرود چرتی بزند . بابا میرود توی حیاط تا قدم بزند . من هم برمیگردم توی اتاقم تا به کارهای عقب افتاده ام برسم .ناصر حالا دیگر امیدی توی بازهایش نیست و چشمهای خشک شده اش توی سقف زورخانه جایی دنبال نقش دختر میگردند . بابابزرگ دست هایش را دور زانوهایش گره کرده و روی دیوار سفید روبرویش به طرحی نامعلوم خیره مانده.</description>
                <category>روزنویسار</category>
                <author>روزنویسار</author>
                <pubDate>Thu, 19 May 2022 01:21:53 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چمباتمه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_19533587/%DA%86%D9%85%D8%A8%D8%A7%D8%AA%D9%85%D9%87-vkxxfta30xsu</link>
                <description>دوهفته از عصری که ممدمسلمی آخرین ده هزارتومن قرار روزانه را گذاشته بود روی میز و جلال را فرستاده بود خانه شان میگذشت و دوهفته ی تمام مادرش از غم بیعرضه گی پسرش  اشک ریخته بود و جلال کنج پستو به این فکر کرده بود که چرا تا اینجای چهل و دو سالگی آنطور که باید از پس هیچ کاری برنیامده است.به کارهایی فکر میکرد که شاید از عهده اش برمی آمده و نکرده ، با ذره بین محتویات مغزش را بالا و پایین کرد اما جریان سوزن و انبار کاه بنظرش عاقلانه تر رسید تا گشتن دنبال قابلیتهایش ،  جز یک بار توی مدرسه که داشت انشایش رامیخواند و معلم فارسیشان توی قدم زدنهایش مابین میزها روی یکی از خطهای انشا ،  ایستاده و بعد از مکثی معنادار سر برگردانده و گفته بود : شااااااااعر خوبی میشیا جلال لطیفی . و به قدم زدنش ادامه داده بود.که جلال همان سال همان جمله را صاف گذاشته بودش کف دست منیر، دختر حسین قصاب که محل سگ هم بهش نمیگذاشت .آنروزها شانزده ساله بود و هنوز موداشت و  خون توی بازوهایش بی هیچ منتی با سرعتی قابل قبول بالا و پایین میشد . یک روز توی هُرم مرداد یکی از همان روزهای نوجوانی ، موهای زاغ دختر که از روسری اش بیرون زده بود را توی کوچه ی حمامی دیده بود و رفته بود جلویش و آرام و بی مقدمه گفته بود : موهات دریاست و میخوام توی تاریکیهاشون غرق بشم که دختر هم نه گذاشته و نه برداشته بود محکم خوابانده بود توی گوشش و رفته بود .جلال پر حرف است، میگویم پرحرف منظورم از آنهایی نیست که هرجایی موتورش راه بیافتد، نه، جانور ،یکه و تنهاییست شاید ، از آنها که نسلشان در معرض انقراض است اما کسی پیدا نمیشود که بیاید و جلوی این نابودی را بگیرد ، یکجوری است که حتی اگر کیفیت احوالش مثل یک سیاهچاله تاریک باشد که توان کشیدن هرچیزی را داخل خودش داشته باشد اما با تو ندار باشد زبانش آرام و قرار ندارد میگوید و میخندد ، اما امان از روزی که یخش جلوی کسی آب نشده باشد و یا اولین ملاقاتش باشد ،انگار که  آیین نامه ی کارتلهای مکزیکی را با خون امضا کرده باشد تا جای مواد را لو ندهد کلمه و حرف که هیچ ، نفس هم نمیکشد .همه میگویند که به پدرش رفته و این عادت موروثی است. پدرش بازنشسته ی کارخانه ی ریخته گری است ،خدماتی بوده و حقوق بازنشستگی اش به زحمت کفاف رسیدن به وسط ماه را میدهد .ظهر روز شنبه از هفته ی سوم خانه نشینی و فکر و خیال، دیگر طاقت نیاورد و زد بیرون ، روزهای آخر اردیبهشت بود و لبه ی  سایه ها تیز . به مادرش گفت که میزند بیرون تا شاید جایی بتواند کاری دست و پا کند که مادر لبخند نرمی زده بود .کوچه ی پنبه ای را بالا میرفت که دست توی جیبش کرد تا ببیند یازده دوصفر ساعت چند را نشان میدهد که دید گوشی را جا گذاشته . بچه ها را دید که توی حیاطِ خرابه های کارخانه ی پنبه دارند گل کوچیک میزنند ، دلش خواست یکبار دیگر گل کوچیک ... ، که نگذاشت حرف دلش به آخر برسد و بعد  به این آرزوی احمقانه اش خندید .خودش را کشاند توی سایه دیوار خانه ها .چند  ساعتی توی کوچه ها بالا و پایین شد تا خودش را جلوی قصابی حسین دید و خاطره ی دختر توی سرش رژه رفت . بی اینکه انتظارش را داشته باشد آنوقت روز و آنجا کمی جلوتر از قصابی مرتضی  را دید که با لباس مکانیکی رنگ و رو رفته و روغنی دارد با شتاب به سمتش میآید . سلام کرد ، مرتضی ایستاد و نفس تازه کرد و لبخندزنان و با عجله گفت چطوری جلال ؟، خیلی وقته رویت نمیشی مرد ؟هنوزم توی پلاستیکی مسلمی مشغولی؟که جلال ناخواسته با لبهای آویزان به نشانه ی نه سر تکان داده بود . مرتضی از همان اولش بچه ی چموش و زبان داری بود و حالا عیالوار بود و دو دهنه مغازه داشت توی خیابان قیاسی مرکز شهر . مدرسه که میرفتند وقتی همه داشتند زور میزدند تا درسهایشان را یک پله دو پله بالا و پایین کنند مرتضی عصر پنجشنبه شاگرد شوفر میشد و میرفت تا صبح شنبه که برگردد ، حقوق و مزایا داشت و تنها کسی بود توی مدرسه که سی جی ۱۲۵ زیر پایش بودبا عجله دستی روی شانه ی جلال زد و گفت : فردا عصری بیا مغازه یک کاریش میکنیم باهم و رفت . از همدیگر که  دور میشدند دل جلال روشن بود و لبخند زنان خیابان اصلی را پیچید توی هروی و پیاده رو جنوبی خیابان را که پایین دستش زمین زراعی بزرگی بود را گرفت و رفت . باد خنک بوی گندم سبز را  میزد توی دماغش . همه چیز هولش میداد تا یکبار دیگر روی حرف معلم فارسی حساب کند و بخواهد برای این لحظه یک شعر یا حتی یک مصرع بگوید که دید ریشه ی کهنه و بلا استفاده ی شعر توی سرش خشک شده. لبخند زد و چشم تنگ کرد و آخرین درخت انتهای زمین سبز را نگاه کرد که از دور سلام میداد . خیابان خلوت بود و آسمان داشت به آبی تیره تغییر رنگ میداد و ابرهای دور دست زرد و نارنجی شده بودند .ه مادرش فکر میکرد که حتما از شنیدن این خبر خوشحال میشود . صدای موتوری که آرام پشت سرش کنار پیاده رو ترمز زد را شنید ، برگشت و تا بیاید خودش را جمع کند کسی محکم مشتی خواباند توی کمرش که جلال خشک شد ، پسری چهارشانه و هیکلی مشغول زدن بود و دختری که ترک موتور نشسته ، بلند بلند گریه میکرد و داد میزد : خودشه خود کثافتشه، دیروز همینجا ؛ دیروز همینجا ، خود کثافتشه ، و هق هق امانش نداد تا نطفه ی حرفش کامل شود . بوی خون توی دماغ جلال پیچید و توی دهنش ترش شد ، نه دختر را میشناخت و نه پسر را ، دختر گریه میکرد و با عجله روی گوشی اش شماره میگرفت و مابین گریه و اشک و مفش تکرار میکرد که خود کثافتشه دیروز هم با همین لباس بود ، پسر درشت هیکل اما بیکار نمی ایستاد و سعی میکرد تا تنوع را در ضرباتش رعایت کند ، مثل جنگی که متجاوز از اینکه هر شهر یا روستای کوچکی را مورد اصابت گلوله اش قرار بدهد به اوج لذت میرسد ، جلال بمباران میشد . طولی نکشید که یک پژو جلوی پای دختر ترمز زد و یک مرد میانسال و یک جوان بیست بیست و پنج ساله جستی ازش پریدند بیرون ، مردم که حالا اینجا و آنجای خیابان ایستاده بودند جرات نزدیک شدن نداشتند ،دختر اشکهایش را با شالش پاک میکرد که یکی از  پسر ها در گیر و دار خِرکش کردن جلال به داخل ماشین گفت : همینجا کنار موتور وایسا زنگ میزنم ممدسگ دست بیاد ببردش .دختر که اشک و آرایشش قاطی شده سری به نشانه تایید تکان داد و مردها جلال را روی صندلی عقب انداختند و ماشین راه افتاد ، از شهر که بیرون میزدند ، یکی از مردها پاهایش را روی کمر و آن یکی دو دستی سر و گردن جلال را میچپاند زیر صندلی راننده ،چیزی توی دلش زق زق میکرد، ساعت از هفت گذشته بود و قرمزی غروب میریخت توی ماشین و از لای دست و پای مردها میآمد و با خون دک و دهن جلال کف ماشین قاطی میشد و همانجا میماسید . یک یا یک و نیم ساعت که رانندگی کردند جایی نامعلوم توی تاریکی شب مرد میانسال که جلال مابین فحش و صحبتهایشان مطمئن شده بود  پدر دختر و آن دو مرد جوان است ترمز زد .جلال اما سفت و محکم قوانین کارتلها را به جا آورده بود و کلمه ای از دهانش خارج نمیشد،به رسم موروثی پدر و عموهایش جلوی آدم غریبه نفس هم نمیکشید .بنظرش اوضاع چندان هم برای کسی که هر روز به این فکر میکند که تا جایی که خاطرش قد میدهد سربار بوده ، چندان هم نابسامان نیست ، شاید اسباب رهاییش هم باشد.  مردها او را توی نور چراغهای جلویی پژو روی زمین رها کرده بودند که تازه شستش خبردار شد شب تا چه حد روی زمین ریخته و چشمها تنها تا چند متر آنطرف تر از نور ماشین کار میکند ، رو برگرداند سمت مردها که تنها سایه ای ازشان در نور دیده میشد ، مرد میانسال سمت چپ ایستاده و چیزی شبیه قفل فرمان در دست داشت.یکی از سه سایه با صدای تودار گفت حالا اینجا بزنیم مغزتو بریزیم هم کسی خبر دار نمیشه ، جلال دهانش را مزه مزه کرد و چیزی نگفت،جوان درشت تر که سمت راست ایستاده بود و مشتش را بهم میفشرد جلوتر آمد و لگدی را درست وسط دنده های جلال خواباند . آنن با ضربه ای که دنده هایش را لمس کرد جرقه ای چیزی جایی از درونش روشن شد،میدانست که این یکی دیگر از فکرهای احمقانه در موقعیتهای احمقانه تر است که به سمتش هجوم آورده اما جلویش را نگرفت، یکجور تسکین درد بود شاید ، اما به  صرافت افتاد که چقدر فالوده های خیابان جمشیدیه خوشمزه است و او آخرین بار سیزده ساله بوده که طعمشان را چشیده ، و لبخند تمسخرآمیزی زد .سکوتش اما کارگر افتاده بود انگار ، مردها دیگر تقلایی نکردند و بی اینکه به بازجوییشان ادامه بدهند نشستند توی ماشین و چراغ را از روی صورتش برداشتند و جایی توی تاریکی گم شدند .چند دقیقه ای نگذشته بود که با درد توی زانو و کمر که تا توی گردنش تیر میکشید و خس خس سینه بلند شد و  سمتی که ماشین رفته بود را گرفت و راه افتاد . کسی جایی  توی مغزش انگار یکی از آن سکانسها را گذاشته باشد که قهرمان عاشق داستان خونین و مالین قرار است خودش را به اولین کیوسک تلفن برساند و خبر زنده بودنش را به معشوقه اش بدهد .  نیم ساعتی که توی تاریکی  رفت ، کور سوی چراغ ماشینهای در حال گذر از جاده ای دور را دید  . باید میرسید ،میرسید و بامرتضی راجع به کار توی مکانیکی حرف میزد .</description>
                <category>روزنویسار</category>
                <author>روزنویسار</author>
                <pubDate>Thu, 19 May 2022 01:19:06 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>