<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های روناک سری</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_19538862</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-19 14:14:53</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/648866/avatar/mU3w24.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>روناک سری</title>
            <link>https://virgool.io/@m_19538862</link>
        </image>

                    <item>
                <title>یادگار روزهای دور</title>
                <link>https://virgool.io/@m_19538862/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D8%B1-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D9%88%D8%B1-yquxxbchmxyn</link>
                <description>یه موقع‌های دور با ملاله یوسفزی آشنا شدم. دختری که طالبان ترورش کرد چون جسارت این رو داشت که بره مدرسه در حالی که این گروهک تروریستی، تحصیل دختران رو ممنوع کرده بود و صداش رو برای حق تحصیل دختران بلند کرد. مهمتر از همه با زندگیش در انگلستان، هدفش رو فراموش نکرد. همون زمان اینقدر کتاب «من ملاله‌ام» رو اونقدر خوندم که از حفظش شدم.بعدا بیشتر در مورد ملاله حرف می‌زنم.  اون موقع بچه بودم و می‌خواستم دنیا رو تغییر بدم. به واسطه‌ی پدر و مادرم با دنیای ادبیات آشنا شدم و می‌دونستم یه نوشته‌ی به ظاهر ساده چه قدر می‌تونه روی دیگران تاثیر بذاره. اما میونه ی راه تصمیم گرفتم مهندس کامپیوتر بشم، چون فهمیده بودم قدرت صرفا به نوشتن نیست، به یه ایده‌ی تاثیرگذاره و شاید خیلی کوچیک برای عده‌ای باشه، مثل همین مدرسه رفتن که شاید خیلی از ما فکرش رو نکنیم روزی دخترامون نتونن برن به مدرسه. تو مناطق محروم خودمون هم زیاده. خیلی بزرگ تر از چیزی که نوشته‌ها تواناییش رو داشته باشن، قدرت مجموعه‌ای از چیزهاس. من الان بیست سالمه و پر از ایده‌های بزرگ و دیوانه وارم. تا جایی که بتونم می‌خوام شما رو در میون بذارم. </description>
                <category>روناک سری</category>
                <author>روناک سری</author>
                <pubDate>Tue, 05 Apr 2022 19:11:13 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مهمان بهار</title>
                <link>https://virgool.io/@m_19538862/%D9%85%D9%87%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%B1-ejnax1ikyrsl</link>
                <description>هایده و حمیرا متخصص جاده‌های کشورند؛ کمتر ایرانی‌ای است که در جاده چالوس، با این دو عزیز خاطره نداشته باشد. پیکان دولوکس یا پیکان جوانان گوجه‌ای، معمولا جز جدایی ناپذیر این سفرها هستند؛ در دهه‌ی شصت و ممنوعیت ورود ماشین‌های خارجی، تنها ماشینی که ایرانی‌ها داشتند همین پیکان بود و رنو.در شیراز آبادانی‌های زیادی، از همان ابتدا در ساختمان‌های فرانسوی گلدشت معالی آباد و کمپ مهندسان ساختمان‌ها که این روزها خراب شده، ساکن شدند؛ بعضی‌ها در سینماسعدی، بیست متری و پارامونت، عده‌ی دیگری در حاشیه‌ی بلوار حسینی‌الهاشمی. پدر من از خرمشهری‌های فرانسوی بود که بعدها خانه‌ای در مشیرفاطمی گرفت؛ لهجه‌ی جنوبی‌اش هنوز هم به قوت روزهایی است که بمباران خرمشهر، او را به شهری غریب برد.عاشق پیکانش بود؛ تکیه کلامش هم تا آخرین روزهای عمرش، این بود که این پیکان من را از خرمشهر تا شیراز و شهرهای آورده، هنوز کار می‌کند. از هفت پله‌ی منبر بالا می‌رفت تا خاطراتش از شهرهای مختلف ایران را بگوید، آخر عمری ساعتش حوالی اواخر دهه‌ی هفتاد، گیر کرده بود؛ شاید حتی یادش نمی‌آمد کسی که رو به رویش نشسته دخترش است.داخل در پیکان مزین به این دو بزرگوار بود؛ آن زمان به جز نوارهای کاست که گاه جوانان عاشق، صدایشان ضبط می‌کردند، در ماشین‌ها هم بخشی از دفتر خاطرات ایرانی‌ها بود. شما را در خلوت با دو آهنگ عالم عشق حمیرا با ترانه‌ی بانو هدیه و مهمان بهار با صدای بانوهایده را می‌گذارم، اسم ترانه‌سرای دومی را پیدا نکردم. سر ساقی‌اتان سلامت!</description>
                <category>روناک سری</category>
                <author>روناک سری</author>
                <pubDate>Fri, 05 Mar 2021 01:27:33 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>