<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های م.ا</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_19760530</link>
        <description>شكر كه نمي دانستيم در تاريكي و خفقان زندگي مي كنيم و لذت برديم از تمام آنچه كه بود و امكان داشت چون تنها يك ذهن پرشور و خوشحال مي تواند تغيير ايجاد كند</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 10:08:02</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/856619/avatar/F95bHf.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>م.ا</title>
            <link>https://virgool.io/@m_19760530</link>
        </image>

                    <item>
                <title>آماده بودن براي زندگي و سيستم كنترل دروني</title>
                <link>https://virgool.io/@m_19760530/%D8%A2%D9%85%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%8A-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%D9%8A-%D9%88-%D8%B3%D9%8A%D8%B3%D8%AA%D9%85-%D9%83%D9%86%D8%AA%D8%B1%D9%84-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%86%D9%8A-kcz782czmtaf</link>
                <description>چيزي كه حس مي كنم اين است كه نسل من (دهه شصتي ها) در يك تاريكي و ابهامي رشد كرد.وقتي مي خواستم دبيرستان رو شروع كنم، در ابهام طبيعي زندگي آن دوران و همينطور تاريكي ها و شك هايي كه روي كل جامعه سايه انداخته بود، چيزي كه خيلي بلد و مشخص بود اين بود كه استعداد رياضي، چيزيست كه مي تواند آينده اي درخشان را براي آدمها رقم بزند. در تلويزيون بچه هاي المپيادي را مي آوردند و ازشان مصاحبه مي كردند. كسي نمي دانست آنها چطور آن مدلي شده بودند، اما براي همه تحسين برانگيز بودند. ولي بعدها كه ما در رشته ي رياضي ادامه تحصيل داديم، البته به مدد نظام جديد آموزشي، متوجه شديم كه پرداختن به رياضي فقط چيزي بود كه به شدت مد شده بود و به هيچ وجه، ديگر به عنوان يك كليد براي رسيدن به موفقيت و خوشبختي به آن نگاه نمي كرديم .رابرت مك كي در كتابش با عنوان &quot;داستان&quot; اينطور مي گويد كه وقتي اتفاقي براي شما مي افتد، تنها چيزي كه در آن لحظه همه ي وجود شما را مي گيرد، احساسات هستند. احساسات همواره مقدم بر معنا هستند؛ نه به آن معنا كه ارجحيت دارند، به اين معنا كه همواره زودتر از معنا در وجود آدم حضور پيدا مي كنند. وقتي در حال زندگي هستيم اين احساسات هستند كه قضاوت هاي مارا از شرايط شكل مي دهند و فقط زماني به معناي اتفاقات پي مي بريم كه از آنها فاصله ي زماني معيني گذشته باشد. بعدا مي فهميم كه اشتباه مي كرديم، بعدا مي فهميم كه رشته ي درستي را انتخاب نكرديم، بعد مي فهميم كه رفتارمان درست نبوده. در &quot;حالِ زندگي&quot;، در گير قضاوت هاي احساسي مان هستيم و اين سرشت ماست.اما حالا مي خواهم از استعدادي برايتان بگويم كه تجربه ي زندگي نشانم داده كه پرورش آن شما را به رشد، موفقيت و يا رضايت و يا هر چيزي كه روحتان براي تعالي تشنه آن است، نزديك تر مي كند. جالب اينجاست كه اين استعداد اصلا به موضوع خاصي مربوط نيست. مثلا آنطور كه براي ما تبليغ ميشد رياضيات دليل موفقيت كسي نيست. در حقيقت آن آمادگي هاي روحي كه آدمها، آموزش آن را در جايي از زندگي، درست و به موقع دريافت مي كنند دليل موفقيت هاي آينده آنهاست و راستش بنظر من هيچ انسان عقب مانده اي نمي تواند در اين جهان وجود داشته باشد مگر كسي كه آموزش هاي كليدي زندگي را يا دريافت نمي كند يا به موقع دريافت نمي كند. در هر حال در هر كجاي اين زندگي كه باشيد، اينجا همان جاييست كه مي توانيد دوباره شروع كنيد. و راستش مي دانيد؟ اين شروع دوباره خيلي كيف دارد.استعداد آماده بودنبنظرتان وظيفه ي ما در هر لحظه، هر روز و هر زمان چه مي تواند باشد؟ شايد بتوانيد چيزهاي زيادي مثال بزنيد، مثلا دنبال كردن برنامه اي كه پدر و مادر، مدير و يا رييس برايتان تنظيم كرده اند و يا برنامه ريزي هاي خودتان و يا معيارها و نقشه هايي كه در اجتماع معين شده و ... . هر چيزي مي تواند باشد اما اگر از من بپرسيد مي گويم وظيفه ي شما در هر لحظه &quot;آماده بودن&quot; است. آماده بودن براي لحظات پيش رو و اتفاقاتي كه با ديدي واقع بينانه احتمال وقوع آنها را حدس مي زنيد.زندگي مجموعه اي از بزنگاه هاي پنهان است كه تنها راه عبور از آنها با بيشترين سودمندي و آگاهي، آماده بودن است.اين به معني استرس داشتن نيست، برعكس به معناي پيدا كردن راهي براي آمادگي در برابر استرس هايي كه ممكن است خيلي بي برنامه وارد زندگي تان شوند.  ابزار اين مدل آماده بودن، انتخاب است.آمادگي در زندگي دو گونه است : يكي آمادگي براي موقعيت هاي ناگزير زندگي و ديگري آماده بودن براي چيزهايي كه ناخودآگاهمان در هر حالي ما را به سمت آنها فراخواني مي كند و هشدارهاي مبهمي در خصوص آنها برايمان ارسال مي كند.هر كدام از ما به احتمال زياد درگير موقعيت هايي هستيم كه خودمان خيلي نقشي در انتخاب آنها نداشته ايم و اجبار هايي ما را به سمت آنها هول داده است. مثل رشته ي تحصيلي و يا محل كار يا موقعيتها خانوادگي اي كه در اثر ازدواج برايمان پيش آمده. در همه ي اين موارد، منظور آن جايگاه ناخواسته اي است كه يك هوُ خودمان را وسطش پيدا كرده ايم و گيج و مبهوت بر جاي مانده ايم. نه راه پس داريم و نه راه پيش. اينجا، درست در اينجا هميشه اوضاع خيلي خراب است. و در ضمن اينجا درست همان جاييست كه آرزوها و روياهاي رنگي تحقق نيافته مان به بي رحمانه ترين شكل ممكن مي آيند و در ذهنمان شروع به رقصيدن و يادآوري اين موضوع مي كنند كه همه چيز چقدر مي توانست متفاوت تر از اين باشد كه هست. &quot; چقدر مي توانستم خوشبخت تر باشم!!!&quot; ..... هر چه اين روياهاي تحقق نيافته رنگي تر و شادتر باشند، در بيرون از آدم موجود بي احساس تر، بي رحم تر و حسودتري مي سازند. و اين يك دور بي پايان است.اگر يك روزي تصميم گرفتيد از اين دور باطل بيرون بياييد، درمانش فقط يك چيز است: &quot; واقع بيني&quot;.... چرا واقع بيني!!!؟ راستش بنظرم داشتيم در مورد آمادگي حرف مي زديم!!!.  چون پيش نيازِ آمادگي، واقع بيني است. واقع بيني يعني پذيرش جايي كه در آن هستيم، واقع بيني يعني تصميم گرفتن براي آرام بودن عليرغم تمام احساسات منفي كه ما را احاطه كرده اند. يعني ايجاد يك فضاي اضافه براي خودمان جهت آمادگي بيشتر. يعني خريدن آرامش بيشتر.ممكن است مجبور باشيد زير دست كساني كار كنيد كه از آنها باهوش تريد. ممكن است خيلي حرص در آور باشد، اما اگر مجبوريد فعلا آنرا بپذيريد و ببينيد با چه پيش بيني ها و آمادگي هايي مي توانيد براي خودتان آرامش بيشتري بخريد. آگاهانه بخشي از زمانتان را براي توجه كردن به خواسته هاي احمقانه ي آنها اختصاص دهيد و باقي زمان تان را هر چند كم با خيال راحت براي خودتان خرج كنيد.گاهي هم لازم نيست به كارهاي خيلي خطير و بزرگ فكر كنيد. همين كارهاي روزمره هم مي تواند منبع آمادگي باشند. اما معياري كه اين وسط مهم است ميزان استرسي است كه از انجام ندادن هر كدامشان به شما وارد مي شود و در همين &quot;ميزان استرسِ يك كار&quot; هم فاكتورهاي زيادي دخيل هستند. مثل حضور ديگران و پاسخگويي به آنها ، اهميتي كه موضوع براي شخص خودمان دارد و يا گاهي ماهيت برخي كارها كه اساسا اضطرار هاي اجباري هستند كه بنا به شرايط زندگي مجبور به انجامشان هستيم. همه ي اينها را در نظر بگيريد و در اين لحظه آن كاري را براي انجام دادن انتخاب كنيد كه هم آرامش و هم آمادگي بيشتري را در مسير زندگي تان برايتان ايجاد مي كند. يك مثال اين موضوع امتحان كردن هر چيزي قبل از ياد گرفتن آن بصورت اكادميك است. مثلا اگر قرار است طراحي يا خياطي ياد بگيريد، قبلش خودتان يك تلاش هاي درهم برهمي براي انجام دادن آنها بكنيد، بعدا وقتي سر كلاس حاضر مي شويد احساس آماده بودن همواره با شماست و مي دانيد چه سوالهايي بايد بپرسيد و طبيعتا از باقي افراد جلوتر و آرام تر خواهيد بود.اما آمادگي ناخودآگاه مسئله پيچيده تريست. آدمهاي تنها، آدمهاي جستجوگر، آدمهايي كه اين واقعيت را پذيرفته اند كه ته اش در اين دنيا تنها هستند، خوب مي دانند كه منظورم چيست.در هر لحظه بايد بگرديد و آن روالها و كارهايي را براي پيگيري كردن پيدا كنيد كه مي دانيد قرار است جايي مثل يك امتحان از زندگي تان سر در بياورند؛ چون اين ماهيت زندگيست. حالا اگر بپرسيد بزنگاه هاي زندگي هر كس چه چيزهايي هستند در جواب ميتوانم بگويم كه تنها سرنخ ها را فقط مي توانيد در تلاش براي روشن كردن ضمير ناخودآگاهتان پيدا كنيد. چيزهايي كه سيستم كنترلي دروني تان شما را به سمت آنها هل مي دهد.سيستم كنترلي درونياگر در زندگي آنقدر خوش شانس باشيد كه اجازه درك ذهن خودآگاه خودتان برايتان ميسر شده باشد و خودآگاهي پيدا كرده باشيد، بايد اين خبر را نيز به شما بگويم كه اين &quot;ذهن خودآگاهِ حاصلِ تلاش هاي بيشمارتان&quot;، تازه نوك كوه يخي است كه ذهن ناخودآگاه شما را تشكيل مي دهد. سيستم كنترل دروني ما انسانها درست در بدنه ي همين كوه يخ قرار دارد و حركت هاي عظيم مان در زندگي، به واسطه ي دستورات اين سيستم، كنترل شده يا انجام مي پذيرد.اين سيستم كنترل دروني يا همان بدنه كوه يخي مان، چيز مجزايي از ما نيست. بلكه بخشي از وجودمان است كه احتمالا اتصال خود را با آن از دست داده ايم. اين بخش احتمالا تمام آنچه ما بايد درباره خودمان بدانيم را در خود ذخيره دارد و زمانيكه بر خلاف آنچه مربوط به ماست حركت مي كنيم، با علائم و هشدارهاي مختلف شروع به بازدارندگي ما از مسير هاي اشتباه مي كند. يونگ در كتاب &quot;انسان و سمبل هايش&quot; به تفسير ذهن ناخودآگاه مي پردازد و در آنجا از كمك هايي كه ذهن ناخودآگاه از طرق مختلفي چون رويا يا الهام ذهني و بطور كلي نمودهاي رواني سمبليك، به ذهن خودآگاه مي كند، سخن مي گويد. يونگ همچنين بيان مي كند كه انسانهايي كه ذهن خودآگاهِ كاملا گسسته اي از ذهن ناخودآگاه شان دارند، داراي وضعيت رواني نامتوازن و خطرناكي مي باشند. هشدارهاي ذهن ناخودگاه حتي مي توانند در قالب بيماري يا مشكلات عديده رواني نيز بروز و ظهور داشته باشند و اين موضوع طبيعتا اجتناب ناپذير است.تا امروز هيچ دانشمندي نتوانسته است فرمولي را براي موفقيت و رضايت در زندگي ارائه دهد. اما آنچه كه از يافته هاي روانشناسي  و تجربيات بشري تااكنون قابل استنتاج است را مي توان بدين گونه شرح داد كه اصولا افرادي در زندگي به رضايت و موفقيت مي رسند كه توانسته اند ارتباط منسجم تري با ذهن ناخودآگاه خود برقرار كنند. يعني اين توانايي را پيدا كرده اند كه به سيستم كنترل دروني شان اعتماد كرده و در زندگي بر مبناي آن حركت كنند.در حاليكه در جامعه براي موفقيت در زندگي فرمول هاي زيادي تجويز مي شود اما همه ي ما در زندگي بطور متناوب افراد موفقي را ديده ايم كه حائز هيچ كدام از فاكتور هاي تجويز شده، نيستند اما موفق هستند و يا راه زندگي خود را بطور خوشايندي يافته اند.تجربه شخصي من بطور واضح بيانگر اين موضوع مي باشد كه افرادي كه در برهه اي از زندگي تمركز خود را بر روي كشف ضمير ناخودآگاه خود مي گذارند و به ورزش هايي مثل يوگا روي مي آورند و يا مديتيشن هاي منظم و روزانه خود را بطور متعهدانه دنبال مي كنند، بطور معمول رضايت بيشتري نسبت به زندگي دارند  و بيشتر احساس مي كند در جهت سرشت و اهداف خود گام برمي دارند. براي شنيدن صداي دروني و هدايت گرِ ذهن ناخود آگاه مان نياز داريم تا بطور موقت اين توانايي را داشته باشيم كه صداهاي بيروني را خاموش كنيم و هر فعاليتي كه در راستاي تمركز دروني باشد مي تواند ثمربخش واقع گردد.</description>
                <category>م.ا</category>
                <author>م.ا</author>
                <pubDate>Wed, 18 Oct 2023 13:21:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در ستايش منش غير اصيل كارمندي</title>
                <link>https://virgool.io/@m_19760530/%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%8A%D8%B4-%D9%85%D9%86%D8%B4-%D8%BA%D9%8A%D8%B1-%D8%A7%D8%B5%D9%8A%D9%84-%D9%83%D8%A7%D8%B1%D9%85%D9%86%D8%AF%D9%8A-myik3w9ksyvd</link>
                <description>منش فوق العاده غير اصيلي دارد اين كارمندي… آدم را يك چيزي مي كند بين يك شاه و يك گدا. در ظاهر شاهي و در باطن گدا؛ مالك هيچ چيز زندگيت نيستي و چهار دستي هم بايد به همه شان بچسبي.مجبوري ديگران را (البته ببخشيد) خر فرض كني تا خودت احساس آدم بودن كني. وجدان درد هايت را هم با حركات مصنوعي و محبت هاي پوشالي ماست مالي مي كني. چيزهايي كه مفت به دستت رسيده اند را طوري به ديگران تعارف ميكني كه انگار جواهراتی بي قيمت و كميابند. تازه يكي هم به نفع خودت ميگيري كه يك قدم در راه عشق را، بسويشان برداشته اي. دلت به درجه هاي ارتقاي شغلي ات، كه تا كنون با چنگ و دندان بدست آورده اي خوش است در حاليكه مي داني درجه ي ارتقاي روحيت به كف وجودت چسبيده و مثل يك وزنه ي سنگين هر زمان پايين مي كشدت. خسته اي اما به مديرت لبخند مي زني. منزجري اما به همه با خوش رويي سلام مي كني…براي يك كارمند، يك بله گفتن ساده و سرراست، كار بسيار پيچيده ايست. وقتي مديرت از تو سوال مي كند، هر جوابي كه بدهي ممكن است امضاي حكم اخراج و يا از آن بدتر بي هويت شدنت در آن سيستم كاري معنا شود. بايد تمام جوانب پشت پرده را در نظر داشته باشي. بايد زرنگ باشد و جوابي بدهي كه از دامي كه احتمالا ممكن است برايت پهن شده باشد و از غضب بالادستان در امان بماني. بايد دو پهلو بودن را ياد بگيري. اينجا حرف رك و راست نداريم. بايد هندوانه زير بغل ديگران جا كردن را، بلد باشي. تخصص هايت اينها هستند و قول مي دهم بخاطرشان، حتي حق تخصص هم بگيري، و الا خودت هم خوب مي داني كه واقعيت كاري كه مي كني، از هر كودك هفت ساله اي هم بر مي آيد. پيشرفت، يعني گذران ساعتها در انجام آن چيزي كه به آن عشق مي ورزي؛ اما براي تو پيشرفت يعني تلف كردن ساعتها براي راضي و خشنود كردن كارت ساعت و البته مالك آن.  هر چقدر بيشتر خودت را تلف كني مقبول تري...هر چقدر بيشتر در خدمت پوچي و سطحي گري باشي، شايسته تري.ياده حرف نسيم طالب افتادم كه مي گويد:امروزه سه اعتياد خطرناك داريم: هروئين، كربوهيدرات و حقوق ماهانه…براي سالم ماندن بايد از اينها دور بماني. بنظرم كارمندي هر سه ي اينها را يكجا با هم دارد. يك كارمند در واقع يك كسي ست كه معتاد شده است، حالا  خودخواسته بوده يا نه، اينش ديگر با خداست.(بر گرفته از دفتر خاطرات روزانه ي خواهر زاده يِ  اخترخاله كه اشتباه كرد! نه شايد هم مجبور شد كه  كارمند شود)</description>
                <category>م.ا</category>
                <author>م.ا</author>
                <pubDate>Sun, 21 Nov 2021 10:55:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چطور می شود که بالاخره یک روزی منفجر می شویم!!!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_19760530/%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D8%AF-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%AE%D8%B1%D9%87-%DB%8C%DA%A9-%D8%B1%D9%88%D8%B2%DB%8C-%D9%85%D9%86%D9%81%D8%AC%D8%B1-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%DB%8C%D9%85-ahfopo2dchbr</link>
                <description>&quot;پوست در بازي&quot; يكي از لازم ترين كتاب هايي بود كه در زندگيم خواندم، همه ي حرفهايش لازم بودند.بخصوص براي ما در اين برهه از تاريخ خيلي واجب بود چون آدمها عادت دارند هميشه از زير يك يوغ بيرون بيايند و بروند زير يك يوغ ديگر؛ زيرا شايد در تمام زندگي اي كه كرده اند، تجربه ي آزاد زيستن را نداشته اند و تنها چيزي كه بلدند زير يوغ رفتن است. پس همان را تكرار مي كنند و شايد هم محتاط وار، از مسئوليت ناشي از آزادي كناره گيري مي نمايند.امروز ما در كشور و دنيايي زندگي مي كنيم كه با انتخاب هاي متعدد و حساسي در بسياري از حوزه ها كه ارتباط مستقيم با وجود و زندگي مان دارند مواجه هستيم و اين يك شرايط ابهام را در ذهن ما ايجاد كرده است. &quot;به چه چيزي بايد اعتماد كنم؟&quot;،  سوال اساسي اين روزهاي خيلي از ما ايراني هاست. سوال پيچيده اي كه نسيم طالب در كتاب پوست در بازي تلاش كرده است تا كمك مان كند به آن پاسخ دهيم.در طول خواندن كتاب مدام حس مي كردم به همراه نويسنده در حال كامل كردن يك پازل هستم. بله اين يك كتاب پازلي ست كه ممكن است در نگاه اول پيچيده بنظر برسد اما عقلاني ترين كتابي بود كه تا اين لحظه از زندگيم آنرا مطالعه كرده ام.زندگي نامه ي نسيم طالب نويسنده ي كتاب را مي توانيد بصورت خلاصه از اين لينك مطالعه كنيد. به جاي آن اجازه دهيد ابتدا شما را با برخي آثار قبلي، اصطلاحات و پيش فرض هاي او آشنا كنم.نسيم نيكلاس طالبيادم مي آيد، اولين باري كه نام نسيم طالب را شنيدم، در شرايط حقوقي سختي به لحاظ كاري قرار داشتم. رييسم سابقم با انتشار مطالب كذب و پراكنده و ايجاد شرايط استرس زا در تلاش براي اجبار كردن استعفا به من بود. نسيم طالب درباره ي مديريت شرايط ابهام صحبت مي كرد و اين خيلي با نياز آن روزهاي من سازگار بود.مهمترين چيزي كه از آثار قبلي اين نويسنده و انديشمند بزرگ ياد گرفتم اين بود كه هميشه تنها نتيجه اي كه از تلاش براي كاهش ابهامي كه درگير آن هستيم مي گيريم، &quot;فرسودگي&quot; ست و جالب اينكه بجاي آن بهتر است خودمان را براي زندگي و رشد در ابهام تقويت كنيم. چون زندگي نه تنها ساده تر نمي شود بلكه هر روز پيچيده تر نيز مي شود اما در اين حالت آدم دسته کم براي زندگي با ابهام هاي بزرگتر آمادگی بیشتری دارد.اما اين آمادگي به چه ترتيب اتفاق مي افتد؟سيستم هاي پيچيدهحقيقت اين است كه در شرايط ابهام و در يك انتخاب درست، ما بيش از حد معمول تلاش مي كنيم. در واقع مي خواهيم آماده باشيم تا با آن غولي كه نمي شناسيمش روبرو شويم و اين واكنش بيش از حدِ ما به شرايط ابهام، ظرفيت هاي جديدي را در ما بيدار مي كند. البته هميشه يادتان باشد كه همه ي سيستم هاي پيچيده كه ما انسانها هم جز آنها هستيم حتما به يك زمان براي بازيابي و ريكاوري احتياج دارند و الا فشار بيش از حد و مداوم آنها را فرسوده خواهد كرد.اما بگذاريد اين وسط، يك تعريفي از سيستم هاي پيچيده هم داشته باشيم. در نظر نسيم طالب سيستم هاي پيچيده، سيستم هايي هستند كه در آنها &quot;ابهام علي&quot; وجود دارند. به عبارت ساده تر رابطه ي علت و معلولي در آنها ساده نيست. بسياري از سيستم هاي طبيعي (از جمله خوده انسانها) و همينطور سيستم هاي اجتماعي مثل بورس يا سيستم اقتصاد، نمونه هايي از سيستم هاي پيچيده هستند. سيستم هايي كه به سادگي پيش بيني پذير نيستند و هر تغيير كوچكي در آنها ممكن است با واكنش هاي غيره منتظره ای از سوي سيستم مواجه شود.پاد شكنندگينسيم طالب در سال 2012 در كتابي به همين عنوان (پادشكنندگي)، به بررسي حالت جديدي ميان استحكام كامل و شكنندگي مي پردازد و نام اين حالت كه آنرا مختص سيستم هاي پيچيده مي داند &quot;پادشكنندگي&quot; مي گذارد. پادشكنندگي به معناي داشتن نوعي از مقاوم بودن است كه سختي و چالش هاي محيطي، باعث رشد آن مي شود. از نظر او تعادل در سيستم هاي پيچيده تا زماني وجود دارد كه پادشكننده هستند و هر چه اين پادشكنندگي شان كمتر شود آنها يا تبديل به يك سيستم شكننده مي شوند و يا مستحكم؛ و در هر دو صورت پيچيدگي و حيات خود را از دست مي دهند. و بطور خلاصه:پادشكنندگي يكي از ويژگي هاي لازم براي تداوم رشد در اين جهان مي باشد.ياد گيري تان را از طريق درد هدايت كنيدكتاب پوست در بازي درباره ي يادگيري ست و اينكه اين يادگيري و مختل شدن آن چگونه مي تواند دنياي پيرامون مان را آشفته سازد. يادگيري در معناي اصيل آن به معناي قرار گرفتن در معرض دنياي واقعي و پرداختن بهاي عواقب خوب يا بد آن است. به عبارتي همين سايش پوستتان راهنماي يادگيري و مكاشفه مي شود.ياد گيري تان را از طريق درد هدايت كنيد دانش امروز بشر، چيزي ست كه از طريق ور رفتن و آزمون و خطا، تجربه و زمان گذاشتن و به عبارت ديگر تماس با زمين بدست آمده و بسيار حقيقي تر و ارزشمند تر از دانش حاصل از استدلال است. دانش حاصل از استدلال دانشي است كه بر مبناي فرضيات و موارد انتزاعي كه شما در زندگي تان هرگز آنها را لمس نخواهيد كرد بنا شده است.نسيم طالب معتقد است كه در دنياي امروز، نهاد ها و سازمان ها براي حفظ منافع خودشان بشدت مشغول پنهان كردن يادگيري دانش از نوع اول آن هستند و در عين حال توسط مكانيزمهايي تلاش مي كنند تا تئوريها و فرضياتي كه در راستاي سود هاي كلان آنها مي باشد را بوسيله ي استدلال و تحت عنوان دانش جديد به مردم قالب كنند.بازار مصرف و مشتريان اصلي اين شركتها و نهاد هاي بزرگ، انسانها و ساير سيستمهاي مربوط به آنها هستند مثل سيستم اجتماع، سيستم سلامت، سيستم اقتصاد، سيستم تغذيه و .... كه همانگونه كه در بالا اشاره شد، جزو سيستم هاي پيچيده محسوب مي شوند. و نكته اينجاست كه هيچگاه در شرايط ابهام نمي بايست سر به سر چنين سيستم هايي گذاشت چون مكانيزم هاي علي و معلولي آنها تك بعدي و ساده نيستند؛ اما شركت ها و كارخانه هاي بزرگ هرگز حاضر نيستند محصولاتي را كه به قصد فروش در بازارهاي مذكور (یعنی همان سيستم هاي پيچيده) توليد مي كنند، حتي با وجود ابهام هايي كه در خصوص ريسك مخرب تاثير استفاده از آنها در طولاني مدت وجود دارد، روانه ي سطل آشغال كنند و همواره بدنبال راهي جهت تزريق آنها به بازار مصرف خواهند گشت. درست مثل زماني كه مهمان داريد و در برنج دم كرده تان يك عدد جسم سياه رنگ موسوم به فضله ي موش پديدار مي شود و شما را در انتخاب بين دور ريختن غذا و مديريت شكم منتظر و گرسنه ي مهمانان از يك طرف و لاپوشاني ماجرا و سرو برنج آلوده جهت آن نگونبختان از طرف ديگر، قرار مي دهد.به عبارتي آنها با ارائه ي لاينقطع محصولات يا خدمات شان ، در واقع هرگز به نتيجه ريسك هاي مداومي كه دارند به سيستم ها تحميل مي كنند، اهميت نمي دهند، و سود ناشي از فروش، تنها نكته ي مورد توجه آنهاست. اما اين ريسك هاي پنهان كه در ابتدا ناچيز و كم اهميت بنظر مي رسند، در سيستم انباشته مي شوند و در نهايت يك روزي باعث فروپاشي و انفجار سيستمهاي مذكور خواهند شد. و نكته ي قابل توجه اين است كه بهاي انباشته شدن چنين ريسك هايي را مردم و سيستم هاي مربوط به آنها پرداخت خواهند كرد و نه روساي شركت ها، سياستمداران و بانكداران. بنابراين اين ريسك ها علاوه بر پنهان بودنشان، در ميزان و نحوه پرداخت بها نيز، نامتقارن هستند.به چنين ريسك هايي كه احتمال وقوع آنها كم، اما آسيب ناشی از آنها در صورت وقوع بسيار گسترده ميباشد، ريسك دم اطلاق مي گردد. درست مثل بحران مالي سال 2008 در آمريكا و جهان كه در نتيجه ي ريسك هاي تلنبار شده در سيستم اقتصاد اتفاق افتاد و در نهايت ريسك ها به مردم و ماليات دهندگان منتقل گرديد و سياستمدارانِ انتقال دهنده ي ريسك هم مدال و نشان لياقت دريافت كردند. به همين سادگي، به همين خوشمزگي.نمودار ريسك دم يا Tail Riskبياييد كمي دقيق تر شويم و ببينيم كه چگونه نهاد هاي بزرگ دنياي مدرن، عدم مسئوليت پذيري شان را در قالب ريسك هاي كمر شكن به ما مردم تحميل مي كنند؟از نظر طالب، دليل اين همه نابساماني اين است كه ما از عقلانيت دور شده ايم:آن چيزي عقلاني است كه به جمع چيزهايي كه بايد به مدت طولاني زنده بمانند، اجازه ي بقا بدهد.(البته این تعريف درست عقلانيت است و نه تعريف دانشگاهي آن) او اعتقاد دارد آن چيزي كه امروز ما را از اين نوع عقلانيت دور كرده است، مدرنيسم است.مفاهيم كلي مدرنيسممي توان عمل را از نتيجه جدا كرداين مفهوم از طريق بوروكراسي در جهان مدرن اعمال مي شود، در واقع بوروكراسي ساختاري است كه در آن شخص به راحتي از عواقب اقداماتش جدا مي شود. براي مثال همان مدال گرفتن سياستمداران بعد از بحران مالي سال 2008 را در نظر بگيريد. در سيستم هاي مدرن تعداد زيادي تصميم گيرنده ي مصون وجود دارد كه هيچ گاه براي تصميمات اشتباه شان جريمه اي نمي پردازند و البته گاهي هم مدال مي گيرند.قبل از پرداختن به مفهوم بعدي اجازه دهيد اين مدل تصميم گيرندگان مصون را كمي بيشتر بشناسيم. نسيم طالب از اين نوع افراد با عنوان مداخله جو ياد مي كند.مداخله جو ها با مفاهيم ايستا و در ابعاد كم و نه زياد فكر مي كنند و فقط به اقدام كردن تمايل دارند و واكنش ها را در نظر نمي گيرند و چون هيچ گاه قرباني اشتباهاتشان نمي شوند، هرگز هم رشد نمي كنند و هيچ تكاملي هم ندارند، تنها استعدادشان چرند گويي است و چون چرند گويي در مقياس بزرگتر هميشه ساده تر از چرند گويي در مقياس كوچكتر است، براي كمپاني هاي بزرگ هميشه افراد مستعد و درخشاني به حساب مي آيند. اما در حقيقت تنها كاري كه از آنها بر مي آيد اين است كه ريسك ها را به ديگران منتقل كنند و همين موضوع است كه مانع يادگيري شان مي شود. به عبارتي آنها به هيچ وجه پوست در بازي ندارند.نمي دانم چرا در اين قسمت ياد بسياري از مديران و رؤساي مملكت خودمان افتادم؛ البته هچنين جا دارد در اينجا از خودمان هم بپرسيم كه آيا ممكن است ما هم در زندگي مان در اين تعريف بگنجيم و يا براي اينگونه بودن ( يعني مداخله جو بودن) حقوق دريافت كنيم؟علم گراييدر ادامه او مي افزايد كه آن چيزي كه امروز به عنوان علم به مردم ارائه مي شود تنها يك تفسير ساده لوحانه از علم به عنوان يك موضوع پيچيده مي باشد. اين تفسير به گونه ايست كه بجاي درك درست پديده ها و رسيدن به نتايج درست، آدمها را به سمت گرايش به پيچيدگي و عدم تمايل به راهكارهاي ساده سوق مي دهد.براي مثال معماران امروز به گونه اي بنا مي سازند كه معماران ديگر را تحت تاثير قرار دهند و نه با در نظر گرفتن عقلانيت (طبق تعريف درست آن) و تسهيل امور و رضايت براي ساكنين. به عبارتي ديگر معماران امروز افرادي هستند كه پوست در بازي ندارند.اگر در زمان عدم نياز از رياضي استفاده كنيم، كار علمي انجام نداده ايم، بلكه متوسل به علم گرايي شده ايم.اما چگونه در جامعه ي مدرن به اين سمت هدايت مي شويم؟جواب اين است كه وقتي بجاي تجليل از نتايج از فهم تجليل مي شود، به سراغ پيچيده تر كردن امور مي رويم.اين نفرين مدرنيته است كه جمعيت ما روز به روز پر مي شود از افرادي كه در توضيح دادن بهتر از فهميدن و يا عمل كردن هستند.اين پيچيده سازي ها به دليل رشد غير خطي، سر انجام باعث واژگوني نهايي سيستم مي شود. نسيم طالب اعتقاد دارد مدرنيسم از طريق از كار انداختن مغز ثانويه ي ما موفق به به اين كار مي شود.داستان از اين قرار است كه ما دو مغز داريم. يك مغزي كه در شرايط پوست در بازي عمل مي كند و يك مغزي كه در شرايط پوست در بازي نيست.وقتي پوست در بازي ندارم معمولا احمق مي شوم، اما وقتي صحبت از ريسك به ميان مي آيد، ناگهان سروكله ي يك مغز ثانويه در من پيدا مي شود. ناگهان تحليل و نگاشت احتمال اتفاقات متوالي و پيچيده به سادگي برايم ميسر مي شود. اما وقتي فعاليت خاصي نيست دوباره احمق مي شوم.براي مثال چك كردن مسائل ايمني هواپيما را در نظر بگيريد، وقتي قرار باشد خودتان هم سوار هواپيما شويد مطمئنا اين چك ها را با دقتي صد چندان انجام خواهيد داد اما در حالتي كه مسافر آن هواپيما نباشيد ممكن است اهمال كاري كنيد.نتيجه اينكه وقتي آدمها پوست در بازي نداشته باشند، يعني از عواقب اقداماتشان جدا شوند، بجاي تامل و ديدن واقعيات (مغز ثانويه) به اقدامات پيچيده و غيركاربردي روي مي آورند كه باعث انباشته شدن ريسك هاي متعدد در سيستم و در نهايت انفجار آن مي شوند.سناريوي كليبر اساس موارد بيان شده دو نقش در سيستم هاي پييچيده وجود دارند كه با همكاري هم شرايط ويراني آن را فراهم مي كنند: 1- احمق تصادفي  و 2- كلاه بردار تصادفياحمق تصادفيكسي كه بدليل عدم شناخت، ريسك هايي را مي پذيرد كه دركشان نمي كند و خوش شانسي هاي پيشين خود را نيز به اشتباه مهارت تلقي مي كند. (كسي كه در نهايت پرداخت كننده ي هزينه هاي انفجار سيستم است)كلاه بردار تصادفيكسي كه اهداف منحرف دارد (مداخله جوست) و ريسك را به ديگران منتقل مي كند و معمولا از راه توصيه كردن به ديگران زندگي را مي گذراند.اين وضعيتي است كه اكثر جوامع به عنوان سيستم هاي پيچيده، بدان گرفتار شده اند. دليل بسياري از آشفتگي هاي امروز در سيستم هاي اقتصادي، سلامت، تغذيه،يادگيري... ناشي از وجود كمپاني هاي بزرگ، احمق هاي تصادفي و كلاهبردارهاي تصادفي است كه تعدادشان رو به فزوني است. براي ما ايرانيها هم اين مسئله چندان غريب نيست، كه آشنا هم بنظر مي رسد.اما چگونه مي توان از اين وضعيت رهايي يافت؟راه حل سريع شناخت كلاهبردار تصادفي بطور خيلي ساده و عقلاني از اين قرار است:اگر فردي از راه توصيه كردن به ديگران امرار معاش مي كند، توصيه هايش را نپذير، مگر اينكه جريمه اي براي توصيه هايش وجود داشته باشد.جوامع معمولا جهت برون رفت از چنين وضعيت هايي به وضع قوانين روي مي آورند؛ قوانيني كه تجربه نشان داده است براحتي توسط ثروتمندان، سرمايه داران و شركتهاي بزرگ (كه نويسنده آنها را مهاجمين مي نامد)  دور زده مي شوند و دوباره همه چيز به همان شكل قبلي و چه بسا بدتر باز مي گردد.اما راه حل ديگر اين موضوع، ايجاد سيستم هاي قانوني ست. تفاوت اين دو مورد يعني وضع قوانين و ايجاد سيستم هاي قانوني در اينجاست كه در مورد دوم پوست در بازي به شكل مسئوليت قانوني و امكان پيگيري شكايت قانوني وارد تراكنش ها مي شود. به بياني ديگر :اگر به من آسيب بزني، مي توانم از تو شكايت كنم.نسيم طالب اعتقاد دارد فقط در مواردي مي بايست به وضع قوانين اكتفا كرد كه امكان شكايت به شكل موثر وجود نداشته باشد. مانند مشكلات زيست محيطي.ما امروزه زياد مي شنويم كه مثلا فلان شركت خودروسازي بدليل نقص در فلان قطعه ي خودروهاي توليدي اش، فراخوان مي دهد و تمام ماشين هاي فروخته شده را پس مي گيرد. ممكن است با شنيدن اين موضوع حس كنيم چه دنياي زيبايي (حداقل خارج از مرزهاي كشور خودمان) داريم. اما مسئله به اين سادگي ها هم نيست.داستان از اين قرار است كه وقتي حادثه اي براي خودرويي اتفاق مي افتد مي توان بوسيله ي بررسي هاي فني ثابت كرد كه اشكال از سيستم ماشين بوده است و بنابراين طبق سيستم هاي قانوني كه در آن ور آبها وجود دارد، شما ميتوانيد به عنوان مشتري از آن كمپاني شكايت كنيد. بنا براين آن كمپاني معظم قبل از اينكه به اين سبب توسط بسياري از مشتريانش بدنام شود، تصميم به جمع آوري محصولاتش از سطح بازار قانوني مي گيرد (البته كشور ما جزو آن بازارهاي قانوني نيست چون سياست مداران و تاجران ما هيچ سازوكاري جهت شكايت از يك محصول خارجي را بنا نكرده اند و اصلا همينكه آن محصولات را وارد ايران مي كنند از سر همه هم زياد مي دانند.)اما آيا تا بحال شنيده ايد كه مثلا كوكاكولا يا انواع شركت هاي توليد مواد غذايي كه از عناصري كه ثابت شده است براي سلامت انسان مضر هستند، براي توليد محصولاتشان استفاده مي كنند، اين توليدات را به دليل مخل سلامتي بودن، از بازار مصرف جمع آوري كنند؟به دو دليل خير. اولا قيمت يك چيپس يا نوشابه در قبال يك خودروي عريض و طويل تقريبا صفر قلمداد مي شود و بنابراين كمتر كسي مثلا با فهميدن مضر بودن آنها ممکن است برود از شركت سازنده اش شكايت كند. (ممكن است هزينه ي شكايت تان خيلي كمر شكن تر از هزينه ي يك نوشابه باشد) بنابراين در نهايت تنها ممكن است به نخريدن آن بسنده كنيد. (توجه كنيد كه نه شكايت مي كنيد و نتيجتا، نه شركت بد نام مي شود)دوم اينكه چيزهايي مثل چيپس و نوشابه و پفك و خيلي محصولات غذايي توليد شده از مواد تراريخته، اثرات شان را در طول زمان نشان مي دهند. همه چيز مشمول گذر زمان مي شود. پيدا كردن مقصر سم هايي كه شما را در طول يك زمان ده يا بيست ساله مي كشد (انباشته شدن ريسك در بدن شما و نهايتا انفجار سيستم بدنتان كه به شكل بيماري خودش را نشان مي دهد) خيلي مشكل تر از پيدا كردن يك ايراد فني در يك خودرو است و بنابراين شكايت از چنين كمپاني هايي هم بسيار مشكل است و نياز به آزمايشگاه هاي مجهز و تحقيقات چندين ساله دارد كه آن نتايج هم براحتي مي تواند توسط همان سرمايه داران و رسانه هايشان به سخره گرفته شود.اما ما آدمها مي توانيم با بررسي آمار سلامت جامعه و ميزان بيماري ها، به ضعف سيستم ايمني عمومي جامعه پي ببريم و خيلي عقلاني طور از خودمان بپرسيم كه چه دليلي مي تواند داشته باشد؟آيا يك سيستم ايمني ضعيف محصول يك سيستم تغذيه اي ضعيف نيست؟بنابراين حتي اگر متوسل شدن به نتايج آزمايشگاهي هم ممكن نباشد، به سادگي مي توان از طريق عقلانيت به پشت پرده ي برخي مسائل پي برد.كسي كه الان به شما مي گويد دارد صبح تا شب فست فود مي خورد و كاملا هم سلامت است يك احمق تصادفي است و اما كسي كه پول مي گيرد تا به شما توصيه كند كه تا مي توانيد فست فود بخوريد كه هيچ ضرري برايتان ندارد يك كلاه بردار تصادفي.حالا سوال اين است كه ما در كدام دسته ايم؟ و حتي ممكن است در هر دو دسته بطور تصادفي حضور داشته باشيم. بله اين هم ممكن است.باز گرديم به كتاب و مثال نويسنده درباره ي كره گياهي بهبود يافته از نظر ژنتيكي كه نمونه اي ديگر از آنچه بيان شد مي باشد. نسيم طالب در اين خصوص مي گويد:جايگزيني يك رويه ي طبيعي كه قدمتي به اندازه عمر طبيعت دارد و تحت ميليونها موقعيت استرس زاي چند بعدي سالم مانده، با چيزي كه در ژورنال هاي علمي معرفي شده و هنوز از آزمون تكرار و تحليل آماري دقيق سربلند بيرون نيامده، نه علمي است و نه رويكرد خوبي است. و در ادامه لازم است اضافه كنم، بسياري از مسائلي هم كه مربوط به سيستم سلامت مي باشد، مثل استفاده از داروها و واكسن ها و خيلي موارد ديگر هم مي تواند در اين دسته بگنجد. و نمي توان كساني را كه در اين گونه موارد داراي يك مكث عقلاني هستند را به راحتي محكوم كرد.سخن آخرآن چه كه تا اين جا از كتاب پوست در بازي بيان شد، فقط بخش كوچك و اوليه ي كتاب است. نويسنده در ادامه به بررسي ساير راهكارهاي درخشان  و همچنين اخلاقياتي كه مي توانند ما را نجات دهند مي پردازد؛ كه ديگر در اين مقاله گنجايش بيانش را نمي بينم و آنر به اميد خداوند به مقالات آينده موكول مي كنم.اما در آخر اميدوارم توانسته باشم شما مخاطبين عزيز را ذره اي به خواندن كتاب پوست در بازي ترغيب نمايم، زيرا همانگونه كه در ابتداي مطلب نيز بيان كردم، اين كتاب از ضروری ترين كتابهايي است كه هر انسانی که در دنياي مدرن زندگي مي كند، و يا به هر طريقي با ان ارتباط دارد، لازم است آن را بخواند.</description>
                <category>م.ا</category>
                <author>م.ا</author>
                <pubDate>Fri, 19 Nov 2021 10:09:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یوسف در ته چاه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_19760530/%DB%8C%D9%88%D8%B3%D9%81-%D8%AF%D8%B1-%D8%AA%D9%87-%DA%86%D8%A7%D9%87-qe5uzhx1sm4g</link>
                <description>نمي دانم يوسفم يا ادريس اما در ته چاهي عميق نشسته ام و مدام در حال دوختنم ... تكه هاي بي معني را بهم مي دوزم تا شايد از وصل آنها معنايي پديد آيد ...رنگهايي را كنار هم مي گذارم تا شايد چينش شان كنار  هم، راه به جايي ببرد....شايد چيزي را بخاطرم بياورد...چيزهايي در درونم نشسته اند و منتظرند تا دَلو بيندازمو از ته چاه فراموشي بيرون بياورمشان....مي داني شايد آن كسي كه بايد دَلو بيندازدو مرا از چاه بيرون بياورد،... &quot;آن احتمالا خودم هستم&quot;....شايد از كنار هم گذاردن آن تكه هاي بي معني و آن رنگهاي پراكنده روزي لباس عزيز مصر بيرون بيايد و شايد همان زمان كه معني شكل بگيرد، همان موقع هم دَلو نجات به چاه انداخته شود و راه به آن سوي قصرهاي نيل ببرد و عزيزم گرداند.</description>
                <category>م.ا</category>
                <author>م.ا</author>
                <pubDate>Fri, 05 Nov 2021 15:48:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درباره رمان جنگ و صلح اثر لئون تالستوي</title>
                <link>https://virgool.io/@m_19760530/%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D9%88-%D8%B5%D9%84%D8%AD-%D8%A7%D8%AB%D8%B1-%D9%84%D8%A6%D9%88%D9%86-%D8%AA%D8%A7%D9%84%D8%B3%D8%AA%D9%88%D9%8A-xe8lc3hpwae3</link>
                <description>پيش نوشت: اين متن را در اواخر دهه ي هشتاد شمسي نوشتم و حاوي قسمتهايي از داستان جنگ و صلح نيز مي باشد. اگر تصميم داري در آينده اين رمان را بخواني لازم بود كه اطلاع دهم. البته بسيار بعيد است كسي حوصله كند درين زمانه آنرا بخواند اما من توصيه مي كنم هر چه زودتر آن را بخواني.با وجود علاقه اي كه هميشه به ادبيات و فلسفه داشتم، تنها چيزي كه هيچ وقت نمي تواستم در زندگيم تصور كنم، خواندن كتابي از لئون تالستوي بود، ولي اتفاق افتاد و من رمان جنگ و صلح را خواندم.در زندگي ما اغلب شيفته چيزهايي مي شويم كه در ابتدا نسبت به آنها بي ميل بوده ايم و اين بازي و شيطنت جهان هستي با ما بسيار شيرين و لذت بخش است.اين اثر از هر لحاظ يك اثر كامل است و مفاهيمي كه تالستوي سعي دارد به وسيله شخصيتهاي داستان به خواننده القا كند، چنان عميق و گسترده است كه به نظر من ده ها جلد كتاب هم قادر به ارائه تحليلي جامع از مفاهيم آن نخواهد بود، نظام كامل و جامعي از اتفاقات كه بر اساس احساسات، انديشه ها، آرزوها و امور روزمره و عادي زندگي شخصيت هاي داستان رخ مي دهد.از ميان اين شخصيتها، پرنس آندره نيكلايويچ بالكونسكي از ابتدا توجه مرا بسيار جلب كرد، تالستوي اوج و فرودهاي زيادي را براي اين شخصيت در نظر گرفته است. عمق و كمال گرايي اين شخصيت كه تالستوي حتي تا آخرين لحظه داستان آنرا در ياد خواننده زنده مي كند، احساس عجيب و شريفي را در انسان بر مي انگيزد و بخصوص جريان كشمكش هايي كه تا قبل از مرگ او بر روحش مستولي مي شود، ذهن و روح من را به عنوان يك خواننده بسيار، درگير و پريشان و شگفت زده كرد.تا مدتي دچار بهت بودم و نمي توانستم مفهومي كه تالستوي قصد داشت از ميان آن سطور به من منتقل كند، دريابم. اما سرانجام ...پرنس آندره عارف نيست، شخصيتي است انساني، با تمام عيوب و كمبودهايي كه در هر انساني ممكن است وجود داشته باشد. ولي در همان حال جذاب است، حتي غرور و سخت گيري كه در برخورد با ديگران از خود نشان مي دهد، كه ناشي از تربيت و خوي اشرافي اوست، به هيچ روي انزجار انسان را بر نمي انگيزد. به زعم من آنچه باعث جذابيت شخصيت او مي شود، روح حقيقت جوي او و دوري جستن او از پوچيهاست.  همين روح حقيقت جو باعث مي شود تا زندگي و همسر خود را پس از گذشت شش ماه از شروع زندگيشان پوچ يافته و براي رهايي از اين غذاب به نبرد با ناپلئون مي رود و به اميد كسب افتخاري شگرف در سراسر جنگ مي كوشد و سرانجام در استرليتس در اثر زخم بر زمين مي افتد و با نگاه به آسمان آبي بي انتها به حقارت همه اتفاقات جاري و افكارش براي كسب افتخار پي برده و زندگي را دوست داشتني مي يابد. از نبرد نجات ميابد و در آخرين لحظات زندگي همسرش به بالين او مي شتابد و چند سالي را در تنهايي به افكار خود مي انديشد، تا در اثر اتفاقاتي با كنتس ناتاشا رستوا آشنا شده و شعله عشق او در دلش زبانه مي كشد. اما در فاصله يكسالي كه به علت مخالفت پدرش در امر ازدواج آنها تاخير مي افتد، ناتاشا درگير عشق آناتول كوراگين شده و نامزدي آنها بهم ميخورد و پرنس آندره دوباره با نا اميدي و خشم بسيار راهي جنگ ديگري مي شود.آتش انتقام از كوراگين، وجودش را آگنده است، در اثر انفجار نارنجكي بطور خطرناكي زخمي مي شود و بطور غير منتظره اي در مركز امداد آناتول كوراگين را كه در حاليكه پزشكان يك پاي او را قطع كرده اند در حالي نزار و قابل ترحم در تخت كناري خود مي بيند و به ناگاه اين موضوع باعث تحول عظيمي در روح پرنس آندره شده و با ديدن رنج و محنت كسي كه زماني دشمن خود مي پنداشت نه تنها او و ناتاشا را مي بخشد بلكه رنج و ناراحتي او را چون رنج و ناراحتي خود مي يابد و عشقي عميق نسبت به ناتاشا و همه انسانها دوباره او را فرا مي گيرد. هنگام انتقالش به مسكو دوباره دست سرنوشت او را به خانواده رستف مي رساند و پس از اينكه ناتاشا او را مي يابد براي نجات او بي وقفه به پرستاري او مي پردازد و اما پرنس آندره در اثر جراحات جدي كه ديده بود، سرانجام در برابر چشمان ناتاشا مي ميرد.آنچه كه تالستوي ما را دز زندگي پرنس اندره به آن مير ساند و شكافي كه در بيان قسمت مرگ او در ذهن ما بوجود مي آورد و فقط به ما مي گويد كه او مرد و بيدار شد و مفهوم دنياي زندگان برايش از ميان رفت، اين گسست مرا بسيار پريشان كرد.انسان در افكار خود نيازمند رسيدن به وحدت است و تمام كنجارهاي آدمي با خويشتن براي از بين بردن موانع و پر كردن شكافهايي است كه اين وحدت را در وجود او آشفته مي سازد.وجدان نيز به معناي زنگ خطر گسسته شدن وحدت وجود آدمي ست.  و اين مفهوم وحدت وجود چيزي نيست جز وحدت &quot;من درون&quot; ما، يعني همان جاودانگي.تالستوي وقتي پرنس آندره را با مرگ آشنا ميكند و به بيداري مي رساند، خوانندگان را دوباره به دنياي زندگان باز مي گرداند (ناتاشا، پرنسس ماريا و پي ير) زندگاني كه مرگ را در برابر خود ديده اند و خالي شدن جسمي دنيايي از روح، در برابر ديدگانشان اتفاق افتاده است و اين آنها را نير به ورطه ي نزديك به دنياي ميان مرگ و زندگي كشانده است، مدتي با اين احساس خود در كششمكش اند و خود را به گشودن رازي نزديك مي بينند كه دانستن آن آنها را شيفته خود كرده است ودر عين حال در صورت ادامه زندگي دانستن آن هولناك است.اما چون تقدير آنها نه مرگ بلكه زندگيست آنچه از اين سير روحاني نصيب روح آنها شده است را در جهت بازگشت به زندگي بكار مي ببندند و تلاش ميكنند راز را فراموش كنند. به زندگي عادي باز مي گردند،تالستوي با باز گرداندن آنها به زندگي كه نقطه عطف آن به گمان من راز گشودن ناتاشا ار آنچه بر دل و روح او در طي ديدارش با پرنس آندره، گذشته براي پي ير و پرنسس ماريا است و آنجا تالستوي مي گويد كه پي ير در عين شنيدن اين كلمات ديگر به پرنس آندره فكر نمي كرد و فقط به ناتاشا و احساساتي كه او را اين چنين متاثر كرده بود مي انديشيد. فكر راز گشودن از مرگ پرنس آندره و تطبيق آن لحظات روحاني هولناك را با آنچه خود طي رنجهاي فراوان دريافته، كه در ابتدا براي دانستن آن به جانب ناتاشا و پرسس ماريا آمده، به تدريج در ذهن او جاي خود را به زندگي و عشق دنيايي مي دهد.و زندگي با همه روزمرگي هايش دوباره آغار مي شود و اينجا سيطره تفكر كساني مانند نيكلاي رستف است، آدم خوب و خوش طينتي كه غرق در زندگيست و آنگونه كه پرنس آندره و يا پي ير به زندگي و مفهوم آن و مرگ مي انديشند، نمي انديشد. در زمان حال زندگي مي كند و هر طور پيش آيد خود را درگير آن مي كند. مانند زنبور عسل و يا مورچه اي كه از زماني كه چشم مي گشايد بدنبال كوشش و زندگيست و تا آخرين لحظه با مسئوليت هر چه تمام تر كار مي كند و در پي نفوذ در احساسات نيست و زماني هم كه وقتش شد، مي افتد و مي ميرد و پي ير و ناتاشا و ماريا در صورتي كه بخواهند زندگي كنند بايد اينگونه بينديشند و الا زندگي غير ممكن است، بدين ترتيب مسئله حل مي شود و تمام معادلات كامل مي گردد.اما چيزي هست كه در عين تكميل شدن تمامي اين معادلات ذهن من به آن گير مي كند و آرامش ناشي از حل اين مسئله را از من سلب مي كند.و آن فاصله اي است كه ميان &quot;فهم پر از ادراك مزگ&quot; پرنس آندره و &quot;زندگي&quot; آن گونه كه تالستوي شرح مي دهد، وجود دارد. و اين همان گسستي است كه در بعد از شرح مرگ او و در ادامه و در ارتباط با كل داستان همچنان آن را احساس مي كنم. اين گسست همان احساس تعلق خاطر اكثر خوانندگان كتاب به عشق ميان ناتاشا و پرنس آندره است كه حتي در پايان و در ازدواج ناتاشا و پي ير و ورود آنها به زندگي عادي و زورمره، قابل اغماض و فراموشي و پوشانيدن حتي از جانب خود تالستوي نيست.تالستوي مرگ پرنس آندره را بصورت يك تراژدي و در عين حال به صورت اوج وارستگي در داستان قرار مي دهد. و بيان مي دارد كه او بايد مي مرد چون گستره ادراكش در اين جهان نمي گنجيد.آيا پرنس آندره مرد جون نبايد در موضوعات زندگي اينقدر عميق مي شد و مرگ او سرانجام چنين تفكري بود، بدين معني كه او اشتباه كرد؟ و يا اينكه مرگ پاداشي شيرين براي چنين روح جوينده ي حقيقتي بود؟مي توان گفت كه اين هستي بود كه پرنس آندره را در اين مسير از زندگي سوق داد و اتفاقات زندگي او اجتناب ناپذير بودند. البته او اشتباهاتي نيز در زندگي داشت، ولي اين اشتباهات را ديگران هم داشتند. مثلا كينه او نسبت به آناتول كوراگين كه زهر خشمي را در وجودش مي ريخت و گويي از ديدگاه تولستوي فائق شدن بر اين خشم كليد رستگاري او بود، در ماجراي رسوايي الن ميان پي ير و دخولوف عينا وجود داشت. و اشتباهات كوچك و بزرگ ديگري كه در زندگي هر دو پي ير و پرنس آندره وجود داشت اما جهان به گونه هاي متفاوتي آنها را هدايت كرد.جايگاهي كه تالستوي براي پرنس آندره به تصوير مي كشد، علي رغم همه اشتباهات و حتي با فرض تراژيك بودن سرانجام او براي همه كسانيكه داستان را همراهي مي كنند بسيار دوست داشتني و حسرت انگيز و سرشار از افسوس در عين حال شايسته تحسين فراوان است.انگار او كسي است كه انتخاب شده است تا جدا شدن او از اين دنيا و پيوستنش به بي نهايت و جاودانگي، نمادي باشد براي اينكه باقي شخصيتها و من خواننده به معناي زندگي و عشق حقيقي آگاه شويم. و در جايي كه عشق ناتاشا در روزهاي پاياني زندگيش سبب مي شود تا از اين مقام والايي كه بدان نائل آمده، به تدريج با مقتضيات عشق و زندگي زميني، هبوط كند، نويسنده قلبش راضي نمي شود كه او را از چنين شعف و خلسه و اگاهي روحاني محروم سازد و با پاداش شيرين مرگ او را همچنان و براي هميشه در دل شخصيتهاي داستانش و خوانندگان آن زنده و والا نگه مي دارد.مرگ او نه تنها بيداري براي او كه بيداري براي زندگان نيز هست.كليد درك اين معاني در قضاوت ما بر مثبت و منفي نگاه كردن به كلمات مرگ و زندگيست.ما در تصور اوليه خود زندگي را مثبت و مرگ را منفي تلقي مي كنيم، در اين صورت تحليل ما از داستان، تحليلي تراژيك خواهد بود. در صورتي كه در توصيف كشمكش پاياني روح پرنس آندره صفت هاي مثبت و منفي درباره مرگ و زندگي مدام جاي عوض مي كنند و سرانجام در اين جدال مرگ پيروز مي شود اما بر خلاف تصور اوليه ما مرگ در اين جا داراي صفت مثبت است. بيداري است. چيزي است كه پرنس آندره آن را به عشق ناتاشا كه اوج زندگي در مثبت ترين حالت آن است، ترجيح مي دهد و زندگي در اين لحظات براي او چيزي منفي است و تالستوي بعد چه زيبا تصوير مي كند كه ناتاشا مي انديشد كه اگر فلان كلمات را در فلان موقع به او گفته بود ممكن بود او زنده بماند.اين انديشه ناتاشا همان انديشه ما انسانهاي درگير در زندگي و قضاوت هاي آن است در حاليكه آنچه بر پرنس آندره رفت ناشي از انديشه و انتخاب خود او و فارغ از آنچه ممكن بود از ناتاشا بشنود، و در ذهن حقيقت جوي او اتفاق افتاد. ناتاشا براي او واسطه اي براي رسيدن به وحدت و جاودانگي بود (واسطه اي كه انسان در زندگي براي به ياد داشتن حقيقت جاودانگي به آن نياز دارد يعني عشق) اما مرگ خود، وحدت و جاودانگي بي واسطه بود.در آخرين روز هاي او، در كشاكش ميان مرگ و زندگي، عشق ناتاشا سبب آن شده بود كه آن احساس كامل و مسيح واري را كه نسبت به انسانها در آن مركز امداد در خود يافته بود، كم كم از ذهنش محو شود، دوباره به ياد آناتول افتاده بود و ديگر نمي توانست آنطور كه در آن لحظات به او انديشيده و او را بخشيده بود، باشد.قوانين زندگي زميني و جسماني دوباره در حال مستولي شدن بر وجودش بود. او مي دانست كه آن احساس خوش و آن خلسه روحاني به دليل نزديك شدن او به مرگ به او دست داده بود و در عين حال هنوز مرگ را نمي شناخت و برايش همچنان پر از ابهام و هولناك جلوه مي كرد.تا اينكه آن خواب راز و حقيقت را بر او گشود و او اطمينان يافت كه مرگ بيداريست. رهايي از حجابهايي است كه در اين جهان به ناچار در احاطه آنها هستيم و اين حجابها قوانيني را ايجاب مي كنند كه انسان با ادراك محدود خود، قادر به فرا نگريستن به وراي آنها نيست. اما روح كمال گرا در پي نگريستن به وراي اين حجابهاست و پرنس آندره مرگ را انتخاب مي كند تا بي هيچ مانعي بتواند، هر چه بيشتر عشق بورزد و دوست بدارد و ميل شديد او به عشق ورزيدن بي نهايت در گفتگوي او با ناتاشا آنجا كه به او مي گويد &quot;بيش از اندازه شما را دوست دارم&quot; در عبارت &quot;بيش از اندازه&quot; نمايان است. او يكبار در استرليتس از مرگ رهايي يافته بود و در اثر بازگشت به زندگي آن احساس تجلي و وحدت روحاني را كه در زير آسمان آبي و در اثر نزديكي به مرگ به او دست داده بود را رفته رفته از ياد برده بود و بنابراين مي دانست كه بازگشت به زندگي يعني بازگشت به تعلقات و دلبستگي هايي كه در راه يك عشق بي نهايت دست و پاگير انسان مي شوند.بنابراين در نهايت او مرگ را ظرفي مي يابد كه داراي ظرفيتي نامحدود براي سيلان روح پرخروش و عاشق اوست و آنرا انتخاب مي كند و در همان حال با وجود داشتن حيات مادي، روح او به ابديت پيوند خورده و دنيا مادي براي او از اهميت خارج مي شود و سر انجام او در نوع خود به رستگاري مي رسد.آنچه تالستوي در اين رمان مطرح مي كند، تفكرات و انديشه ها و سير و سلوك عارفان ايران را در ياد من بيدار ميكند. در تعاليم بزرگان ايران ظرفيت روح آدمي امكان رسيدن به جايي را دارد كه در عين زنده بودن و درگيري در زندگي روزمره همواره خود را به ابديت و نهايت هستي متصل بداند و اين اتصال نه تنها باعث جدايي او از زندگي نشود كه حتي بر لذت و اعتبار آن نيز بيفزايد. و لازمه ان فائق آمدن بر طمع و لجام زدن بر شهوات و پرهيزگاري و سر سپردن به امر و خواست الهي است.(مانند پي ير) و در عين حال مرگ رسيدن به اوج وحدت و اتصال كامل به جاودانگي است. (مانند پرنس آندره)در هر حال اين رمان نه تنها يكي از بزرگترين داستانها در طول تاريخ است بلكه بي شك يكي از عميق ترين تفحص ها در سير و سلوك روح انسان است.عدالت تالستوي در تحليل و بررسي شخصيت هاي داستان و قرار دادن آنها در موقعيت هاي مختلف به طور شگفت انگيزي نشان از اوج شناخت او از قوانين هستي و ارتباط اين جهان با ابديت دارد. داستاني كه در عين پرداختن به مسائل روزمره و پيش پا افتاده، سرشار از حكمت و مفاهيم عميق است.</description>
                <category>م.ا</category>
                <author>م.ا</author>
                <pubDate>Fri, 05 Nov 2021 09:57:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot;داستايوفسكي روانشناس من است&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/ketabaz/%22%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%8A%D9%88%D9%81%D8%B3%D9%83%D9%8A-%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3-%D9%85%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%22-dp99pmkwholp</link>
                <description>بيشتره ما ايراني ها انگار زور مي زنيم بنويسيم. نوشته را كه مي خواني حس مي كني نگارنده با خودش گفته مثلا اينطوري شروع مي كنم كه تاثير گذار باشد! اما متن هاي خوب اين مدلي هستند كه انگار يك كسي كله ي ادم را مي برد و مي كند توي يك داستاني كه دارد اتفاق مي افتد و همه چيز براي ادم در همراهي نويسنده بديهي مي شود. حالا ممكن است نويسنده هاي زيادي را تجربه كرده باشيد اما من به جرات مي گويم وقتي با نويسندگان روس همراه مي شويد زماني را بطورِ كاملا سه بعدي و يا حتي چهار بعدي در دنياي خلق شده ي انها سپري خواهيد كرد. سرماي بيرون، گرماي اتاق و شعله هاي آتش، امارت ها، آدمها و نگاه هاي پرسشگر، مهربان و يا پر از ظن و گمان را تك تك طوري حس مي كنيد كه برايتان تبديل به خاطره مي شود و همواره در آينده هر بار كه به اين زمان از زندگي تان مي انديشيد ناگزير تصور مي كنيد كه مدتي را در آن فضا ها زندگي كرده ايد.يادم هست در سالهايي كه در شركت محل كارم گير آدمهاي ناتويي افتاده بودم كه از هيچ آزار و اذيتي برايم كم نمي گذاشتند، در بدر به دنبال روانشناسي مي گشتم كه براي يك لحظه هم كه شده به اتفاق هم بنشينيم و واقعيت ها را از توهمات جدا كنيم تا من بتوانم در آن شرايط سلامت روانم را تا حدودي حفظ كنم. اما انگار نااميدي و تنهايي شده بود وجه ي مشخصه ي آن دوران ... و هر روانشناسي كه ملاقات مي كردم بيش از يك آدم معمولي كه ممكن بود كنار خيابان ملاقات كنيد و برايش درد و دل كنيد نبود و چه بسا خيلي از همان آدمهاي غير متخصص راهنمايي هاي بهتري به آدم بكنند. و سر آخر يك روز در حاليكه قاه قاه زنان از مطب يك دكتري كه در جواب سوال هايم بهم گفته بود كه &quot;مگه تو فكر كردي كي هستي كه افسرده شدي؟&quot; بيرون مي امدم تصميم گرفتم بيشتر از اين خودم را مضحكه اين دربدري نكنم و بروم با همان همكاران شغلي محيل و موذي ام كنار بيايم و قبول كنم كه زندگي همين قدر سياه است.اما داستان ازين قرار است كه زندگي هميشه وقتي برگهاي برنده اش را مي گذارد توي جيبت كه مطمئن شده باشد كه به ته خط رسيده اي و همه ي اميد هايت نا اميد شده اند. و براي من اين برگهاي برنده دو عدد كتاب در قالب پي دي اف بود كه منِ از همه جا بي خبر، ازين سايت هاي مجاني كتاب دانلودشان كردم. دو شاهكار ادبي كوتاه درباره ي شرايطي كه همه ما آدمها ممكن است در آن گير كنيم. دو كتاب كاملا انساني كه روح آدم را بطور كامل لمس مي كردند، آن هم با مهرباني اي فراتر از انچه انتظار آن را حتي مي شد از يك روانشناس داشت چه برسد به يك نويسنده ي قديمي و دور از دسترس.اولين كتاب &quot;اين آقاي هلندي&quot; اثر هرمان هسه بود كه يك داستان كوتاه درباره ي يك آقاي هلندي است. يك موجود نفرت انگيز، پرسر و صدا و احمق كه باعث مزاحمت بسيار، جهت آرامش، تمركز و نوشتنِ نويسنده شده است. هرمان هسه، خواننده ي بي تجربه را در كمال ناباوري با خودش تا دوست داشتن برادرانه ي اين مزاحم از خدا بي خبر پيش مي برد. شگفت انگيز بود، چون حتي الان كه از خواندن اين كتاب حدود ده دوازده سال گذشته، باز هم بياد ندارم در هيچ كتاب روانشناسي يا داستاني اينطور به پذيرش و حتي دوست داشتن موجوداتي شبيه آقاي هلندي كه در زندگي آدم هم كم نيستند، متقاعد شده باشم. نكته ي جالب اين است كه در كلِ مجموعه ي ده صفحه اي اين داستان، نويسنده در حال مكالمه و حرف زدن با خودش است و در همين مكالمات دروني است كه به گشايش مي رسد.هرمان هسهكتاب بعدي يك كتاب صد صفحه اي از داستايوفسكي بود: &quot;يك داستان نفرت انگيز&quot;. يادم مي آيند وقتي شروع به خواندن اين داستان كردم در ته يك پارتيشن تاريك در محل كارم بودم. حس ميكنم ساعتِ بعد از اتمام كار بود و من خسته از تمام آزارهاي روحي كه در طول روز ديده بودم حتي انگيزه ي بلند شدن و بيرون رفتن از آن محيط را هم نداشتم. اين را هم بگويم كه پيش زمينه ام نسبت به ادبيات و همه ادا و اصول هاي روشنفكري اش بسيار محدود بود و يك موجود كاملا خام و راه دست براي روانشناس و نويسنده ي مشهور روس بودم. اولين جمله را من خواندم اما بعد، فشار دستان گرم داستايوفسكي را روي شقيقه هايم حس كردم كه سرم را به سمت دريچه اي نوراني چرخاند كه به اتاقي راحت و كم و بيش مجلل در يك خانه ي خوب دو طبقه در حومه ي پترزبورگ باز مي شد، جاييكه سه ژنرال با آرامش خاطر، روي صندلي هاي دسته دارِ شيك و راحت، دور يك ميز كوچك نشسته بودند و شامپاين مي خوردند و سرگرم گفتگويي دلپسند درباره ي موضوع روز بودند. موضوع روز انسانيت نسبت به ضعفا بود. در اين قصه ي كوتاه به شكلي كاملا دلپسند و كميك، داستايوفسكي نشانم داد كه برقراري عدالت، انسانيت و نوع دوستي بين طبقات مختلف اجتماع اصلا آنچنان كه در تصور آدم ساده مي نمايد نيست و اين از آن مسائلي است كه هر اقدامي در جهت آن، مي تواند آدم را با شكاف هاي بزرگتري كه جلوي پاي آدم دهن باز مي كند روبرو كند، حتي اگر شما يك ژنرال با اراده و قدرتمند ارتش روس باشيد. يادم مي آيند چند ساعت آينده پس از شروع داستان را در خلصه اي شيرين گذراندم و مدام از تجربه ي موقعيت هاي كمدي و در عين حال تلخِ صحنه هايي كه داستايوفسكي برايم خلق مي كرد، قهقهه مي زدم.جلد نسخه ي انگليسي كتاب &quot; يك داستان نفرت انگيز&quot;آن احساس هاي وامانده و كوفتي كه در وجودم تلبار شده بودند انگار يكي يكي داشتند آزاد مي شدند و من احساس سبكي مي كردم. مثل اين بود كه نويسنده روس در آن نقطه از تاريخ با كت سبز و شلوار قهوه اي تيره اش در حاليكه نور گرمي وجودش را روشن كرده بود، روي صندلي نرم و گرمش نشسته بود و منتظر بود تا من بيايم و با متانتي آميخته به اشتياق داستانهايش را برايم تعريف كند، و من، موجودي گمشده در تاريكي ها، تشنه و مشتاق شنيدن حرفاهايش بودم.داستايوفسكي آدمها را توضيح مي دهد، رفتارها را همانگونه كه هستند با جزييات بيان مي كند، موقعيت ها، پيش زمينه ها و پيش فرضهاي همه را شرح مي دهد و در انتها بر خلاف انتظار آدم حتي قضاوت را هم به عهده ي شما نمي گذارد، بلكه دعوتتان مي كند تا از آن رهايي يابيد و تنها به مشاهده ي تمام اين احوالات بسنده كنيد. چون نتيجه هر نوع قضاوتي رنجي است كه به زندگي شما مربوط نيست و آنچه مهم است كنشي است كه شما با توجه به تمام مشاهداتتان و زندگي خودتان براي انجام آن تصميم مي گيريد. و اين يعني رهايي از تماميِ قال و مقال عالم.فیودور داستایفسکیبعد از آن ديگر نتوانستم از او دست بكشم. كتابهايش را پشت هم مي خواندم!!! نه مي بلعيدم. جوان خام، آزوردگان و تحقير شدگان، قمار باز و.....و يادم هست يك روزي در پايان يكي از داستانهايش كتاب را بستم و با صدايي بلند و محكم در درونم گفتم : &quot;داستايوفسكي روانشناس من است&quot;.</description>
                <category>م.ا</category>
                <author>م.ا</author>
                <pubDate>Thu, 04 Nov 2021 20:37:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زمان و اتصالات ذهنی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_19760530/%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%88-%D8%A7%D8%AA%D8%B5%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%AA-%D8%B0%D9%87%D9%86%DB%8C-qx5idheamjlt</link>
                <description>كم كم توو محيط كارم با كسايي آشنا شدم كه مي تونستن يه سري موضوعات دري وري رو چنان به هم ببافن كه تو با كل منطق دنيا نتوني از پس شون بر بياي ... اين توانايي اونا هميشه خيلي ذهن منو مشغول كرده بود ... همه ي ما اينو تجربه كرديم مثلا در ارتباط با معلم هايي كه وقتي جواب به سوالو نمي دونن چنان آسمون و ريسمونو بهم مي بافن و قشنگ از زير جواب دادن در مي رن كه آدم به سوال پرسيدنه خودش شك مي كنه ... خوب داستان اينه كه اين يه توانايي ذهنيه كه از يه سن خاص روحي در بيشتره آدما فعال ميشه ...و اسمش توانايي اتصال داده هاي مغزيه ... در واقع از يه سني به بعد ذهن ما ياد مي گيره از اطلاعات ذخيره شده ش داستان بسازه ... و اصلا مفهوم توو اين ماجرا مد نظر نيست ... اين صرفا يك مهارته ... حالا اگه شما در طول زندگي تون هميشه در حال كسب داده هايي باشيد كه در حقيقت بخش هايي از يك موضوع كلي خاص باشن ... در اين مرحله ي اتصال ذهني، به يك بينش عميق و منسجم از داده هايي كه در طول زمان كسب كرديد، مي رسيد (پختگي)، اما اگه هميشه بي برنامه و بدون هدف زندگي كرده باشيد اين اتصال ذهني جز تبديل كردن داده هاي مغزي تون به يك داستان بي سرو ته، هديه ديگه اي براتون نداره ... و اينطوري ميشه كه آدمها به پوچي و وراجي هاي بي سر و ته مي رسن و در عين حال چون اين پوچي تنها دارايي اونهاست، بشدت ازش حمايت مي كنن و به نابود كردن خودشون و ديگران ادامه ميدن ... زندگي يك روند تكامليه ‪evolutional‬ زمان به اضافه انتخابهاي شما شخصيت تون رو شكل ميده.</description>
                <category>م.ا</category>
                <author>م.ا</author>
                <pubDate>Wed, 03 Nov 2021 08:11:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فروشندگان مدرن از نوع هوشمند</title>
                <link>https://virgool.io/@m_19760530/%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%B4%D9%86%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%AF%D8%B1%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D9%86%D9%88%D8%B9-%D9%87%D9%88%D8%B4%D9%85%D9%86%D8%AF-hys7f2wlsuud</link>
                <description>هميشه براي خريد به فروشگاهي كه از قضا آن سر شهر واقع شده مي روم، چون آنجا احساس راحتي مي كنم و هميشه همه چيزهايي كه من بدنبال آن هستم آنجا پيدا مي شود. فروشنده قديمي آن كه اتفاقا آقاي ميانسالي است، ديگر مرا مي شناسد و مثلا مي داند كه دوست دارم در مورد خريدهايم خودم تصميم بگيرم و در طول اين سالهايي كه به اين فروشگاه مي آيم ديگر سليقه ام را شناخته و هميشه آن اجناسي را كه مي داند مورد پسند من است از اينور و آنور بيرون مي كشد و نشانم مي دهد و اين حركت او خيلي در تصميم گيري هايم كمكم مي كند. او روز تولد مشتريان ثابتش را در يك دفتري يادداشت كرده و براي هر كدامشان در اين روز، تخفيف ويژه ي 50 درصدي روي بعضي كالاهايش ارائه مي دهد. اين فروشنده ي محترم هميشه يادش هست كه قبلا چه چيزهايي در چه سبك هايي خريداري كرده ام و گاهي چنان مرا در انتخاب و خريد كالاهايم كمك مي كند كه گاهي تصور مي كنم كه مرا حتي بهتر از مادرم هم مي شناسد. من هميشه از برخوردهاي هوشمندانه او شگفت زده مي شوم.هوشمندي چيزيست كه ما به عنوان انسانهاي تنها، در اين جهان بي در و پيكرِ دودآلود عاشقش هستيم.  دوست داريم هر جا كه مي رويم شناخته شويم و انتظاراتمان حتي قبل از اينكه بر زبانمان جاري شوند، برآورده گردند. برخوردهاي هوشمندانه اگر در ما احساس صميميت بوجود نياورند، حتما اعتماد ايجاد مي كنند و اعتماد چيزي است كه شركت هاي بزرگ فروش كالا و خدمات مدرن همواره به آن احتياج داشته  و درست مثل همان فروشنده قديمي محبوب من، بدنبال آن هستند.اما متاسفانه استفاده از روشهاي قديمي فروش و ايجاد اعتماد مستقيم، . حداقل براي شركت هاي بزرگ كه سهم زيادي از بازار را نيز در اختيار دارند، به دليل توسعه ي ابعاد كسب و كارها و اينترنتي شدن فروشگاه ها و فاصله گرفتن فروشندگان از خريداران، تقريبا غير ممكن شده است. اما قانون بازار همچنان بر سر جاي خودش باقي مانده و اعتماد همواره شرط اول رابطه با مشتريست.در دنياي واقعي، ما آدمها هميشه به كساني اعتماد مي كنيم كه حس مي كنيم ما را مي شناسند و برخوردهاي صميمانه و هوشمندانه اي در ارتباط با ما از خودشان بروز مي دهند. اما واقعا يك شركت بزرگ و هيولا وار چگونه مي تواند يك رابطه از اين نوع را با تك تك خريداران بالفعل و بالقوه ي خود ايجاد كند؟جواب در ميزان شناختي نهفته است كه آنها مي توانند از شما پيدا كنند و منطقا در اين فاصله ي دور، اين شناخت را فقط از طريق داده هايي مي شود پيدا كرد كه از شما بصورت پراكنده يا پيوسته بدست مي آورند.شركت ها، بانكها و بازارهاي فروش اينترنتي و ... انبارهاي باور نكردني از داده هايي دارند كه مشتريان ديروز و امروز و فردايشان را از طريق آنها رصد ميكنند.  شايد تصور كنيد كه اين داده ها فقط شامل اطلاعات شناسنامه اي شما و يا اقلامي كه خريداري مي كنيد باشد، اما بايد به شما بگويم كه متاسفانه يا خوشبختانه اين داستان فراتر از اين قبيل حرف هاست.امروزه كسب و كارهاي كلان با استفاده از انبارداده هايي معظم، حتي ريزترين اطلاعات را نيز در مورد مشتريانشان به ثبت مي رسانند، كه اين شامل مواردي چون دسته بندي كالاهاي مورد علاقه شما، روش هايي كه شما از طريق آن پرداخت هايتان را انجام مي دهيد، ساعت معمول مراجعه شما به فروشگاه و حتي ميزان زماني كه هر روز ممكن است در سايت فروش آنها بگذرانيد نيز مي شود.اين انبار داده هاي غول آسا در مرحله ي بعد توسط برنامه هايي كه به آنها  Business Intelligence(BI)اطلاق مي شود تحليل مي شود، كه نتيجه ي آن  ايجاد مدل هايي انفرادي و جمعي از رفتار مشتريان است كه بعدا در قالب گزارشات داشبوردي به گردانندگان شركت هاي مذكور، براي بررسي و زير نظر گرفتن روند بازار ارائه مي شوند.با استفاده از همين مدل هاست كه سيستم هاي فروش، هوشمندانه شما و سلايق تان را شناسايي كرده و بر اساس آن ارتباطي ظاهرا صميمانه و مملو از شناخت را با مشتريانشان در پيش مي گيرند  و براي مثال براساس داده هاي كه از رفتار گذشته ي شما در اختيار دارند، اقلامي را كه حدس مي زنند مورد علاقه شما باشند را به شما پيشنهاد داده  و در برخي موارد حتي با استفاده از الگوريتم هاي پيچيده ي سيستمي، نوستراداموس وار، رفتارهاي آتي شما در خريد را نيز پيش بيني خواهند كرد.در اينجا بايد اضافه كنم كه در اينجا بحث اينكه &quot;اين مدل هوشمندسازي كسب و كار مورد پسند من يا شما به عنوان يك ذينفع در سيستم خريد فروش هست يا خير؟&quot; مطرح نيست. اما همواره آگاهي از داستان هاي پشت صحنه ي هر اتفاق جديدي، مي تواند كنش ها و واكنش هاي معقولانه تري را به همراه داشته باشد و به عبارتي حالا كه كسب و كارهاي بزرگ در حال جمع آوري داده هاي من و شما هستند، بد نيست كه ما هم اطلاعات بيشتري از نحوه كاركرد سيستم هاي آنها داشته باشيم تا بتوانيم برخوردي زيركانه تر، آن هم از نوع انساني آن را با ربات هاي هوشمند مهربان آنها داشته باشيم.</description>
                <category>م.ا</category>
                <author>م.ا</author>
                <pubDate>Sun, 31 Oct 2021 12:39:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هنر نويسندگي در خدمت توليد محتوا</title>
                <link>https://virgool.io/@m_19760530/%D9%87%D9%86%D8%B1-%D9%86%D9%88%D9%8A%D8%B3%D9%86%D8%AF%DA%AF%D9%8A-%D8%AF%D8%B1-%D8%AE%D8%AF%D9%85%D8%AA-%D8%AA%D9%88%D9%84%D9%8A%D8%AF-%D9%85%D8%AD%D8%AA%D9%88%D8%A7-ydztw6kxrelh</link>
                <description>محتوا همواره چيزي بوده كه بشر در طول تمام پستي ها و بلنديهاي تاريخ وجودش در پي يافتن و خلق كردن آن بوده است. محتوا چيزيست كه از عصرهاي مختلفي گذر كرده و هر بار در قالبي خاص جلوه گر شده است. گاهي به شكل نوشتن رمان هاي بزرگ و طولاني، و گاهي هم به انواع اشكال هنري، از موسيقي و نقاشي گرفته تا مجسمه سازي وعكاسي.اما دو دليل عمده اي كه امروز مسئله ي محتوا را از آنچه تا پيش از اين بوده است، متمايز مي كند، اول وجود رسانه هايي ست كه انتشار انواع مختلفي از آن را براي هر انساني ممكن كرده است و اين حجم از محتواي خلق شده، بازار رقابت در حوزه ي &quot;جلب توجه &quot; را نيز بسيار داغ كرده است و دوم مسئله چند بعدي شدن محتوا از لحاظ بكارگيري قالبهاي هنري مختلف به جهت جذب مخاطب است. در نهايت مجموعه اي از اين عوامل منجر به ظهور شغل جديدي به نام &quot;توليد كننده ي محتوا&quot; شده است.اما يك توليد كننده ي محتواي موفق بايد حائز چه ويژگي هايي باشد؟فارغ از زمينه اي كه در آن فعاليت مي كنيد (شخصي يا تجاري)، يك توليد كننده ي محتواي خوب مي بايست قبل از هر چيز يك نويسنده ي خوب باشد. يك متن مناسب، ستون محكمي ست كه ساير جنبه هاي محتوا به آن تكيه كرده و جلوه گري بيشتري مي نمايند.براي مثال اين روزها هنرمنداني كه متن هاي گويا براي آثار خود در اينستاگرام يا فيس بوك مي نويسند شانس موفقيت بيشتري براي ديده شدن و ارتباط گرفتن با مردم،  نسبت به سايرين را دارند. و اين مسئله حتي براي فروشندگان كالاها و صاحبان كسب و كار هم مصداق پيدا مي كند. در واقع شما وقتي بلد باشيد خوب توضيح بدهيد، مي توانيد ارتباط بگيريد و در ادامه آن ارتباط را مديريت كرده و سپس روي ان سرمايه گذاري كنيد.بنابراين نويسنده ي خوب بودن اولين شرط ورود به بازار توليد محتواست. اما حالا سوال اين است كه چگونه مي توان متن هاي جذاب نوشت؟ و آيا اصلا نويسنده شدن براي هر كسي ممكن است؟خبر خوب اين است كه نوشتن يكي از معدود هنرهاييست كه همه ي آدمها استعداد ذاتي آن را در وجودشان دارند و گاها با كمي تلاش و پشتكار و پيگيري مي توانند آثار منحصر بفردي را خلق كنند. اما نويسنده ي محتوا بودن علاوه بر ذات نوشتن، نيازمند در نظر گرفتن نكاتي چند در اين خصوص مي باشد كه در ادامه به بررسي آنها مي پردازيم:مطالعه و مطالعه&quot;خواندن يك هنر است، همانطور كه فكر كردن يك هنر است و همچنين نوشتن.&quot; لارنس ديخواندن يك پيش نياز عمومي براي نوشتن است. خواندنِ آثار ديگران، مدل هاي ذهني و فكري متنوعي را به شما معرفي مي كند و شما را از پستوهاي يكنواخت فكري تان نجات مي دهد. و حتي اين امكان را به شما مي دهد تا نوشتن خودتان را در آن سبك ها تجربه كنيد. و يادتان باشد كه تقليد پيش نياز حركت به سمت يافتن صداي معتبر خودتان است. هر چه با قالب هاي نوشتاري بيشتري آشنا شويد، بعدها فضاي بيشتري براي خلاقيت مي يابيد.انتخاب عنوان گيرا و ترغيب كنندهعنوان اولين چيزي است كه خواننده ي متن با آن تماس پيدا مي كند، پس از اهميت زيادي برخوردار است. عنوان مي بايست جذاب و گيرا و متناسب با مخاطب هدف تعريف شود. براي مثال براي مخاطبين جوان تر عموما از عناوين حاوي احساس و هيجان استفاده مي شود، در حاليكه براي افراد با تجربه تر تلاش مي گردد كه كلمات تيتر بيشتر، نقاط منطقي و استقرايي مغز را لمس كنند. علاوه بر موارد فوق با در نظرگرفتن بستر اينترنت و رسانه هاي مجازي، توجه به مسائلي همچون انتخاب كلمات كليدي پر استفاده و مفاهيمي همچون SEO مي تواند نقش كليدي در وايرالي شدن محتوا داشته باشد. البته لازم است كه متوجه باشيم كه عنوان هيچگاه نمي تواند بجاي يك متن متوازن و مفيد قرار بگيرد و در نهايت تكرارعنوان هاي جذاب و فريبنده، و در ادامه متن هاي تو خالي، به تدريج باعث نااميدي خوانندگان خواهد گرديد.تغيير زاويهنگاه كردن به يك موضوع از زاويه اي كه ديگران تا بحال سراغ آن نرفته اند، يكي از هنرهاي ظريف نويسندگي ست و ابزار آن پرورش و رهايي قدرت تخيل و همچنين بكارگيري كمي جسارت است. ذهن مخاطب در برخورد با چنين متن هايي، به نوعي بازي و هيجان دعوت مي شود و حس رهايي از چارچوب ها را به همراه شماي نويسنده تجربه مي كند. مثلا داستاني را در نظر بگيريد كه از ديدگاه يك سوزن خياطي و تمام تجربياتي كه ممكن بود در صورت يك موجود جاندار بودن تجربه كند، را بيان مي كند. و يا شخصيت هايي كه يك نويسنده از موجوداتي كه خيال مي كند در مغزش حضور دارند مي سازد و متن را با انها پيش مي برد. نا گفته نماند كه جسارت شما در تجربه ي موقعيت هاي متفاوت و گاها عجيب زندگي مي تواند به رشد اين توانمندي در ذهن شما كمك فراواني بكند.اصالت&quot;خودت باش، جهان اصالت را ستایش می کند.&quot; اینگرید برگمناصيل بودن ساده است، فقط كافيست آن بخش متفاوت وجودتان را بشناسيد و اجازه دهيد در نوشتن ياري تان دهد. به هيچ وجه سراغ كپي كردن متن هاي موفق ديگران نرويد. آن چيزي كه نوشته ي شما را درباره ي يك شي مثلا يك مداد، بين هزاران هزار نوشته ي ديگر برجسته مي كند، رنگ و بويي ست كه شما با افزودن تجربه ي شخصي منحصر به فردتان نسبت به آن شي به نوشته تان مي دهيد. توجه داشته باشيد كه شما مي خواهيد به وسيله ي محتوا، ارزشي را براي خوانندگان تان ايجاد كنيد و اين ارزش مي بايست كاملا تازه و در عين حال اصيل باشد.تحليل نتايجبررسي بازخوردها هميشه بهترين راهنماي شما در كشف سليقه ي مخاطب است. تحليل نتايج آماري محتوا، كمك شاياني به تصميم گيري هايي مي كند كه شما به عنوان يك نويسنده براي در ارتباط ماندن با شنوندگان تان اتخاذ مي كنيد و همچنين باعث تمركز بيشترتان بر روي مهارت هايي مي شود كه باعث جذب بيشتر خوانندگان مي گردد. در حال حاضر سرويس هاي خوبي در شبكه هاي اجتماعي براي بررسي آمار محتواهاي منتشر شده وجود دارد كه استفاده از آنها مي تواند خيلي سودمند باشد. در برخي موارد حتي آگاهي از زمان آنلاين شدن مخاطبين يك سايت نيز مي تواند اطلاعات خوبي در خصوص زمان بارگذاري محتوا ارائه دهد.سخن پايانينكته ي آخر اينكه در دوران جديد، مهارت نوشتن، يك مورد لازم اما ناكافي براي نويسنده شدن است و در كنار آن مي بايست شما يك كارشناس بازاريابي خوب و همچنين متخصص در زمينه هايي چون SEO و رسانه هاي اجتماعي باشيد.صدها نكته ي ديگر را مي توان در خصوص &quot;نوشتن&quot; بيان كرد اما مسير تبديل شدن به يك نويسنده ي خوب، در هيچ فرمولي قابل طبقه بندي نيست. و تنها تلاش و عشق بيكران به نوشتن مي تواند تنها تجويز عاقلانه باشد.</description>
                <category>م.ا</category>
                <author>م.ا</author>
                <pubDate>Sun, 31 Oct 2021 09:17:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سلام آرامش</title>
                <link>https://virgool.io/@m_19760530/%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85-%D8%A2%D8%B1%D8%A7%D9%85%D8%B4-vasjf0czisld</link>
                <description>آدم اگر آدم باشد بالاخره يك روز صبح كه از خواب بيدار مي شود، مي رود جلوي آينه و حس مي كند كه ديگر خسته شده است... و در چهره ي خودش مي خواند كه ديگر از اينهمه آزاري كه به خودش داده سير استمي فهمد كه همه چيز اين زندگي بين خودش بوده و خودش ....و تمام لذت و رنج حس هاي خوب و بدش را فقط خودش برده و هيچ ديگراني درين برو بياها حضور نداشته اند.حس مي كند آن سررشته هاي خودآزاريش را بايد يك جايي بگذارد زمين و يك قدم از دايره ي محدودي كه دور زندگيش كشيده بيرون برود و دنياي جديدي را مزه كند.اما شايد يكي از بزرگترين سررشته هايي كه مستحق رها كردن هستند كينه هايي باشند كه از آدمهاي دور و نزديك به خودش گرفته ... كينه هايي كه يك طرف ديگرشان عشق هايي بوده كه به ثمر نرسيده و يا انتظاراتي بوده كه برآورده نشده اند...ديشب تام هنكس در يك فيلمي مي گفت : بخشيدن ديگران يعني &quot;سلام آرامش&quot;خودش مي داند چه آفريده و خودش هم دردش را مي داند ... وقتي كسي را دوست داشته باشد بالاخره مي كشدش يك گوشه اي و درمانش را در گوشش زمزمه مي كند.پ.ن: اين متن را صبح يكي از روزهاي تابستان 99، قبل از شروع به بخشيدن هايم نوشتم </description>
                <category>م.ا</category>
                <author>م.ا</author>
                <pubDate>Tue, 26 Oct 2021 12:10:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>راه حل های زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_19760530/%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D8%AD%D9%84-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-llnjqcyxvu58</link>
                <description>زندگي راه حل هاشو مثه يه معما برات مطرح ميكنه.....خيلي پيچيده و درهم.....اشاره هاي نامحسوس و پراكنده.....مثلا كسي بهت ميگه &quot; مرضي بايد يه متر بخري اما اونو نبايد براي خياطي استفاده كني&quot;......بعدا مي فهمي بايد يه متر برا خياطي مي خريدي!!!يا توي يه اتاق پرو پوشيدن يه لباسو برات سخت مي كنه، اونقدري كه درش مياريو به درزو دكمه هاش نگاه مي كنيو يهو ميري به دنيايي كه اون لباس توش خلق شده، يهو نام يه آدم به عنوان يه برند و يا طراح لباس نقش مي بنده توي ذهنت...از كنار طاقه هاي پارچه رد ميشي و احساس مي كني بايد يه متر پارچه بخري، فكر مي كني خيلي كارا ميشه باهاش كرد، اما نميدوني برا چي مي خريش،بي اختيار سوزن ته گرداي مرواريدي رنگيو كه از مزون خياطي روي لباست جا مونده رو مثه جواهر يه جا نگه مي داري،٥ متر ٥ متر نواراي توري و گيپوري مي خري و انبارج مي كني يه جا چون فكر مي كني بعدا لازم ميشن،بعده كوك زدن درهم برهم جوراباي كهنه ات ميايو توو دفترت مي نويسي &quot;دوختن به من آرامش ميده&quot;و اين اشارات به يه حد معيني كه مي رسه، زنگ به صدا درميادو تو مي ري و خودتو با لذت، در دنياي رنگ وارنگ و پرماجراي جديد و ناشناخته ي كه درش رو به روت باز كرده،  غرق مي كني</description>
                <category>م.ا</category>
                <author>م.ا</author>
                <pubDate>Tue, 19 Oct 2021 19:03:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رستورانهاي زندگي من و قصه ها</title>
                <link>https://virgool.io/@m_19760530/%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D9%88%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%87%D8%A7%D9%8A-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%D9%8A-%D9%85%D9%86-%D9%88-%D9%82%D8%B5%D9%87-%D9%87%D8%A7-hiimettl3jkc</link>
                <description>دیدی خواندن کتاب &quot;قصه ها&quot; بی خود نبود،&quot;یک وخ&quot; به جای &quot;یک وقت&quot; را از آن یاد گرفتی و یکهو مدل نوشتنت تغییر کرد و محاوره ای شد و روزمره. در ضمن وقتی تصور می کنم آن سالهایی که ما بین سالنهای سینما و تئاتر و هر جایی که به آن می شد گفت سرگرمی در حال بدو بدو و جابجایی بودیم و شبها را در رستوران کارتیه لاتن می گذراندیمو غذاها و دسرهای عجیب و غریب سفارش می دادیم، این آقای اصغر عبداللهی از شمال تا جنوب را با قطار و لنج و کشتی در می نوردید تا یک فیلمنامه بنویسد.  حس آن سالهایی که با کیومرث پوراحمد در پیتزا پنتری می نشستندو فیلمنامه می نوشتند، خیلی ذهنم را در گیر کرد.  از بچگی عاشق این بودم که بروم رستوران برای یک کار مهم، یا مثلا بنویسم یا بحث کنم با دوستان.  دوستانی که هرگز پیدایشان نکردم.  رستوران برای من همیشه جایی بوده که من اسمش را می گذارم تجربه ی زندگی. خیلی اوقات برای بخاطر آوردن سالهای مشخصی از گذشته به یاد رستوران هایی می افتم که در آن زمان می رفتیم. آن رستوران کارتیه لاتن  که گفتم خیلی پر احساسم می کند. اولین آشنایی های من با زندگی و اجتماع بود. اوج بی خیالی و زندگی بزرگسالهایم.پیتزا را آنجا شناختم و البته نمی خوردم از مزه قارچ سیاه شده بدم می آمد و بعدش لازانیا و از همه مهمتر موس شکلات که من آن موقع همیشه فکر می کردم موز شکلات است و هی بدنبال مزه موز لای شکلات هاي آن می گشتم. پشت میز می نشستم و خوشحالی و لذت بقیه را در یک فضای خواب گونه نظاره می کردم و رویایم دیدن آشپزخانه ی پشت رستوران بود. باید از رستوران کارتیه لاتن بنویسم، شاید بعدش هم تاپو و بعدش هم رستوران طریقت نوی کوچه برلن که با ته چین هایش، خوشمزه گی و شادی خریدهای دسته جمعی مان را صد چندان می کرد. اسم تاپو را گذاشته بودیم &quot; رستوران ته دیگی&quot;، چون یکبار از بس که پای ثابت هر پنجشنبه هایش بودیم برایمان ته دیگ آورد. آهان رستوران هزار و نهصدو نمی دونم چند در خیابان شیراز هم مدتی پاتوق مان بود، همانجایی که خواهرم هات داگهای نازنین را برای گربه ها می ریخت و خودش نان خالی را با وحشت و نگرانی از سرزنش شدن گاز می زد. در بارها جستجوی مجدد دیگر هیچ نشانی از آن رستوران پیدا نکردم.و بستنی منصور که البته ازش متنفر بودم چون هم بستنی سنتی بنظرم دل زننده بود و هم یکی دو بار از دیدن یک مرد معتاد در خرابه ای که درست کنار مغازه شان بود خیلی ترسیده بودم انگار که روی دیگری از زندگی را دیده باشم، انگار که نگاه آن مرد و تاریکی پشت خرابه مرا سنگ می کرد. فقط عشق تکه های کاکائو لای یک مدل بستنی های دست ساز شکلاتی شان، بردن مرا تا آنجا، کشان کشان میسر می کرد.گفتم منصور یاده رستوران پیشی هم افتادم که درست کنار بستنی منصور بود و ساندویچ های مخصوص غرق در سس شان خیلی خوشمزه بودند...بعدا فهمیدم زبان گاو بوده. یادم نمی آید با اینکه زیاد تجریش می رفتیم آیا آنجا جایی غذا می خوردیم یا نه اما یک ساندویچی نرسیده به میدان بود که یکبار با فولکس با احساسمان برای اولین بار که در آمدیم بیرون، رفتیم آنجا در کنار خیابان توی ماشین ساندویچ خوردیم با نوشابه ی کانادا و من در عالم بچگی همش دلم می خواست آن صحنه و خوشی را به همان حال هی تکرار کنم.و آخرین جا هم پیتزا پدربزرگ بود بله آخرین جا قبل از به صدا در آمدن ناقوس اتمام آن دوران و جدایی ها. راستی در تمام آن دوران فولکس با احساسمان مرکب مان بود و با عشق سربالایی های دنده شکن و موتور سوز را بالا و پایین می رفت و با ما آواز می خواند.دیدی خواندن خاطرات موازي يه نفر ديگر درباره ي سالهايي كه تو در كودكي و او در بزرگسالي گذرانده چقدر حس را از انبار هزار دالان ذهنت بيرون كشيد و حالا وقتي سرچ كردي نويسنده اش درست يكماه است كه ديگر بين ما نيست همه چيز هزاز بار پر معنا تر هم شد.پ.ن: کتاب &quot;قصه ها از کجا می آیند&quot; اثر اصغر عبداللهی</description>
                <category>م.ا</category>
                <author>م.ا</author>
                <pubDate>Tue, 19 Oct 2021 14:58:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آدم چه بخواهد چه نخواهد، با معنا مي شود</title>
                <link>https://virgool.io/@m_19760530/%D8%A2%D8%AF%D9%85-%DA%86%D9%87-%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D8%AF-%DA%86%D9%87-%D9%86%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D8%AF-%D8%A8%D8%A7-%D9%85%D8%B9%D9%86%D8%A7-%D9%85%D9%8A-%D8%B4%D9%88%D8%AF-adthubt7ffbm</link>
                <description>آدم چه بخواهد چه نخواهد، با معنا مي شوداين ماهيت زندگي ستمعنا اصلا يك سوپ تلخ نيست كه آدم مجبور باشد آنرا در يك جايي از زندگي سر بكشد.تلخ نيست اما تلخي هم دارد، همانطور كه شيريني هم دارد.مي داني طعم آن عميق است و اين خيلي براي آدم دلهره آور مي شود.آن روز پشت تلفن گريه اش گرفته بوددلم هزار تكه شدكاش بيايد منقل مان را با هم روشن كنيمبيايد با ما كباب بخوريمحالا هر جاي دنيا كه مي خواهد برود، بروداما بيايد اين زمان با هم باشيماين زماني كه آن هم مي گذردكاش اين زمان هم طولاني شود زمان دوستي هايماندوران تشكرهايمان، دور هم جمع شدن هايماناز مردم ايراد نگير... آنها هم دوره ي هاي خودشان را مي گذرانند.... حتي گر بنظرت سطح پايين مي رسند، اما آن حس، تمام آن چيزي ست كه آنها در حال تجربه ي آنند ..... به آن احترام بگذار ... دنيايت عوض مي شود ... با معنا مي شوي ....به ات قول مي دهم.... </description>
                <category>م.ا</category>
                <author>م.ا</author>
                <pubDate>Sun, 10 Oct 2021 13:25:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بالاخره ناامید بشویم یا نشویم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_19760530/%D8%A8%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%AE%D8%B1%D9%87-%D9%86%D8%A7%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%D8%B4%D9%88%DB%8C%D9%85-%DB%8C%D8%A7-%D9%86%D8%B4%D9%88%DB%8C%D9%85-er3mnanfcfdr</link>
                <description>گفتن ادامه ي كلاس قراره صبحها تشكيل بشه و به جهنم كه شما نمي تونيد شركت كنين، درو بستنو رفتن.... همون دري كه شش ماه پيش باز شدنش نور اميدو تابونده بود توي زندگيش...خلاصه دختر خسته و دلشكسته ي قصه ي ما موندو همون اتاق تاريك هميشگي... اولش دلش پر شد از كلي چيزاي بد و سياهي ... اما نگاه كه كرد ديد تنهاست و اين سياهي ها فقط اتاق خودشو تاريك تر مي كنه ياد پارچه ي گل گليش افتاد كه با ذوق خريده بودش و از همون اول كار لباس سيندرلا رو توش ديده بود... پارچه رو برداشتو گرفت به تنش و چند دقيقه توي تاريكي ها براي خودش رقصيددو دوتا چهارتا كه كرد يادش افتاد كه از اولم فقط قرار بود خياطي ياد بگيره و خوشحال باشه نه اينكه واسه ي تنظيم ساعت كلاسا غصه بخوره و به دنيا بد و بيراه بگه و يه دلشكستگي ديگه بزاره روي دلشكستگي هاش ولي در هر حال اطلاعاتش واسه ي دوختن لباس سيندرلا خيلي خيلي ناقص بود و نمي تونستم منتظره پري مهربون بمونه كه بياد براش معجزه كنه ... اما گلاي پارچه بدجوري بهش چشمك مي زدن ... يه شمع روشن كردو قيچيِ بنفششو برداشت و در حاليكه در چشماش برق خرابكاري موج مي زد، دونسته و ندونسته پارچه رو بريد و بعد وصله كردن چند قسمتِ اشتباهي برش خورده و پنهون كردنشون لاي چين چيناي پارچه، بالاخره پازل لباسو تكميل كردو دوختهمينكه داشت تو تنهايي براي خودش آواز مي خوندو همزمان به مخترع دكمه قابلمه اي چند تا فحش و ناسزا مي گفت و كج و كوله مي دوختشون، يهو متوجه دو تا چشم مهربون شد كه از لاي در سرشو كرده داخلو نگاهش مي كنه و مي گه:&quot;اومدم بپرسم دوست داريد ادامه ي كلاستونو چه زماني برگزار كنيم ؟؟؟&quot;نتيجه اخلاقي١ : دلشكستگي خيلي چيزه رمانتيكو قشنگينه اما واسه ي آدم نون و آب نميشهنتيجه اخلاقي٢: هيچ وقت منتظر هيچ آموزشي نمون، خودت شروع كن</description>
                <category>م.ا</category>
                <author>م.ا</author>
                <pubDate>Sun, 10 Oct 2021 08:57:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>استعدادي به نام &quot;بخشيدن&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@m_19760530/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%B9%D8%AF%D8%A7%D8%AF%D9%8A-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%85-%D8%A8%D8%AE%D8%B4%D9%8A%D8%AF%D9%86-wohiay2zbeua</link>
                <description>از بچگي صندوق صدقات را مي شناختم.  همان زمان كه بيشتر شبيه يك خانه بود، قبل از اينكه شكلش تغيير كند. يادم مي آيد كسي به من توصيه كرد كه براي اينكه زندگيت از بلا حفظ شود هر روز مقدار كمي پول خرد داخل اين صندوق ها بينداز. يكبار كه امتحان عربي داشتم و خيلي ترس مرا برداشته بود كه نكند خيلي سخت باشد و قبول نشوم صد تومان درست قبل از ورود به محل جلسه انداختم توي يك صندوق و به هيچ كس هم نگفتم.  وقتي رفتم سره امتحان با تعجب ديدم كه سوالات، عينا كپي كتاب آمده و تقريبا جواب همه را مي داستم. آن امتحان باعث شد به صندوق صدقات ايمان بياورم. از آن نوع ايمان آوردن ها كه همه چيز را مثل يك &quot;تريك بده بستان&quot; مي داند ....تا سالها هر وقت هر كاري داشتم كه مهم بود حتما قبلَش توي صندوق پول مي انداختم. هيچ چيز از روال آن صندوق ها نمي دانستم. مثلا اينكه حتي كساني كه اين پول ها را دريافت مي كنند ممكن است چه شكلي باشند يا تصوري از وضع زندگيشان داشته باشم، اصلا موضوع فكرم نبود،  فقط خيلي كه عميق مي شدم تهش حس كمك به ديگراني نامعلوم و گنگ و دور مي آمد توي ذهنم مي نشست و خب مايه ي افتخار به خودم هم بود. تا سالهاي زيادي اينطور بودم. تا سالهاي زيادي حس نمي كردم، خوبي را مي دانستم اما نمي شناختم....تا سالهاي زيادي فقط مثل يك آدم آهني صبح ها اتوماتيك وار پول مي انداختم در صندوق هاي صدقات و انصافا هم خوب جواب مي داد. خيلي بعدتر كه به منظور معاشرت بيشتر و رفع تنهايي در يك گروه خيريه عضو شدم (آخر آن موقع ها مد بود كه دختران جوان براي نشان دادن اجتماعي بودنشان در خيريه ها عضو مي شدند)، در جلساتي كه برگزار مي شد يك بار يك جايي شنيدم كه كمك هايي كه جمع آوري ميشد را لطفي در حق دريافت كنندگانش تلقي مي كردند  يك آن انگار خودم را در آينه ي اين تلقي ديده باشم، نااميدي زيادي وجودم را گرفت و يك چيزي آمد در گوشم زمزمه كرد كه: آن كسي كه به او لطف مي شود درواقع كسي است كه امكان كمك كردن دارد و يادم هست در يك جلسه اين را با نوعي جديت كه قبلا در خودم سراغ نداشتم با صداي بلند گفتم و آن گروه را ترك كردم و شايد در واقع &quot;خوده قبلي&quot;ام را ترك كردم.  آن خودي كه فكر ميكرد ديگران به كمك او نياز دارند و اين لطفي در حق نيازمندان است.....اين &quot;خوده جديد&quot; البته هنوز هم احمق بود، هنوز هم گنگ و ناآگاه بود. فقط يك چيز را فهميده بود : اينكه امكان كمك به ديگران ضعيف تر درواقع لطفي ست كه نصيب تو مي شود نه آنها. حالا فهميده بودم كه بايد بدنبال لطف بگردم و اين خيلي مسئولانه تر از انداختن يك سكه بي نام نشان در صندوق صدقات بود. بعد از اين تغيير وارد ساحتي شدم كه در آنجا ديگراني را مي ديدم كه كمك به اقشار مختلف را از هم مي قاپيدند اما صف كمك به كودكان يتيم و بي سرپرست از همه شلوغ تر بود. همان صفي كه من هم در اولين تجربه، انتخابش كردم. حالا عكسهايشان را داشتم  و يك شرح حال كوتاه از زندگيشان. دختر ها را انتخاب مي كردم چون با خودم استدلال مي كردم كه پسرها خيلي امكان هاي بيشتري در جامعه ما دارند. بعدها فهميدم كودك، كودك است، ضعيف و آسيب پذير، پسر و دختر هم ندارد. اما هنوز فكرم محدود بود.  به غير از پسرها، بچه هاي بد سرپرست را هم نمي ديدم ، زندانيان را هم همينطور. آدم هاي بالغي كه بخاطره آن شرايط تحميلي زندگيشان دچار لغزش هاي خطرناك مي شدند هم برايم نامرئي بودند.  اين گروه ها را جزو آدمهاي &quot;راه دار&quot; طبقه بندي مي كردم. بي راهي شان را نمي ديدم. امان ازين طبقه بندي....حالا فكر ميكنيد برنامه اي كه زندگي براي چنين آدمي مي ريزد چه مي تواند باشد؟درست حدس زديد، زندگي به طرزي بي محابا و بازي گونه مجبورتان مي كند به &quot;درك كردن&quot; و اين جز از طريق قرار گرفتن در سختي امكان پذير نيست و اين از نظر او يك بازي دوسر برد است: چون هم رشد مي كني و هم مي فهمي ... در رنج افتادم، در بيماري، در تجربه ي جهنمِ از دست دادن نعمتهايي كه هميشه پيش فرض بودند. زندگي عادي محو شد و من ديدم كه در عين اينكه همه چيز دارم اما چقدر بيچاره ام. چيزي كه فهميدم اين بود كه بيچارگي را نمي توان طبقه بندي كرد. بيچارگي، بيچارگي ست، بي سرپرست و باسرپرست هم نمي شناسد و تنها چيزي كه مي خواهد دست ياري ست ...نه نه نه فكر نكنيد سفر اين بشر سرگردان در اينجا و حتي پس از عبور از تونل وحشت حرمانهاي زندگي به نقطه ي اوجش رسيده، نه خامي انسان تمامي ندارد...حالا آدمهاي مريض را هم مي شناختم.  تا حد كمي فهميده بودم درد چيست. وقتي مي شنيدم كسي بيماري دارد، اسم بيماري را نمي شنيدم، رنج هايش را مي ديدم.  حتي اگر اين رنج، رنج بودن بدنبال يك امضا براي يك برگه ي بيمه با بدني رنجور مي بود و يا فكر اينكه امروز چطور مسافت تا بيمارستان را بايد طي كرد. حواشي اي كه گاهي مي توان حتي رنج بيماري را ازشان فاكتور گرفت. حالا مي دانستم بارها كجا هستند، كجاها كمرها مي شكنند، بنابر اين شك نمي كردم ...سالها گذشت و اما هنوز يك عده ي ديگر بودندكه در دايره ي آگاهيم راهشان نمي دادم. يك روز صبح كه بعد از مدتي مرخصي برگشته بودم سر محل كار بي روح سابقم و بسيار پر شكوه و شكايت بودم ازين بازگشت، فهميدم كه يكي از همكارانم كه آدم بي سروصدايي هم بود به به فلان كشور خوشبختِ آن سر دنيايي مهاجرت كرده. فكر بازگشتم به اين مكان تلخ و تصور رهايي او باعث شد با وجود همه ي امكانات و نعمتهايي كه مي دانستم دارم احساس پوچي كنم. يكهو تمام آن سرزنش هاي به زير رانده شده در وجودم مثل هيولاهايي سرخ رنگ، شروع به غليان كردند و يكصدا حسي را در درونم صدا مي زدند كه فقط با يك كلمه قابل توصيف بود: &quot; احساس عقب ماندگي&quot;احساس عقب ماندگي از زندگي، حس ته نشين شدن در آبي گل آلود در ته يك ليوان پلاستيكي يكبار مصرفِ افتاده در گوشه كنارِ فراموش شده ي  يك اتوبان، با حداكثر سرعت مجاز 200 كيلومتر...خودم را پشت ميله هايي ديدم كه توان عبور از آنها را نداشتم اما هيچكس و نه حتي خودم را نمي توانستم مقصر آن وضعيت بدانم. چون اين زندگي بود و تو نمي داني بعد از تلاش هاي فراواني كه مي كني سر از كجا بيرون مي آوري. يكي از بالاي درخت سر بر مي آورد و يكي تازه از خاك بيرون مي زند. اين است زندگي ....يك هو ياد زنداني ها افتادم،  آن اتوبان پر سرعت و آن آب گل آلود ته ليوان. نمي دانم شايد يكجور همذات پنداري آمد سراغم.  با خودم گفتم اگر حس من از زندگي و پيشرفتهاي بيرحمانه ي ديگران آنقدر نااميدكننده است، پس احساس يك زنداني نسبت به اين زندگي چيست؟اصلا با جرم و انگيزه و عدم و غيرعمد بودن آن كاري ندارم. تشخيصش با ما نيست، حتي اگر حكم صادر شده باشد. حسي كه در آن لحظه موفق به درك كردنش شدم، حس درماندگي بود و اينكه اين حس با هيچ يك از موقعيت هايي كه تا بحال فكر مي كردم محل ياري رساندن هستند تطابق نداشت.  در يك كودك اميد به نور و شفقت زندگي هست، در يك بيمار دلداري شفا وجود دارد، اما يك زنداني بيش از هر كسي با خودش تنهاست...سرتان را درد نياورم دوستان، خلاصه از تمام اين ماجراها چيزي كه دستگير من شد اين بود كه:  &quot;كمك كردن&quot; هم مثل خيلي استعدادهاي ديگر آدم در اين دنيا قابليت “رشد” دارد....ممكن است از يك چيز گنگ و خودخواهانه شروع و به كشف دنياي دروني خودت ختم شود....دنيايي كه در آن كودكي داري كه منتظر ياريست، بيماري داري كه منتظر شفاست و زندانيي هست كه در آرزوي رهاييست ...و شايد بعدا بتواني موجودات بيشتري را هم آنجاها ببيني... دنيايي كه پايان ندارد....دنيايي كه كليد ورود به آن بخشش است....</description>
                <category>م.ا</category>
                <author>م.ا</author>
                <pubDate>Fri, 08 Oct 2021 20:56:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قدمهاي يك در يك</title>
                <link>https://virgool.io/@m_19760530/%D9%82%D8%AF%D9%85%D9%87%D8%A7%D9%8A-%D9%8A%D9%83-%D8%AF%D8%B1-%D9%8A%D9%83-aomzheizjtqp</link>
                <description>من عاشق قدمهاي يك در يك هستم منظورم قدمهاييست كه آدم در آنها به اندازه ي يك متر در يك متر از دنياي واقعي را تجربه مي كند و قبل ازينكه پا به جاهاي ناشناخته ترش بگذارد، خودش را در آن يك تكه ي كوچك حسابي محك مي زند تا شكاف بين چيزهايي را كه از خودش و دنيا تصور مي كرده و آنچه كه حقيقتا اتفاق مي افتد را كشف كند.مثلا اينكه چهار يا حتي ٢٠ تا گلدان را خيلي خوب در خانه ات نگه داري كني و بهشان برسي و شاداب نگه شان داري و از زير رو كردن خاك شان هم حالت خيلي خوب شود، اصلا به اين معني نيست كه مي تواني به اين رويا جامه عمل بپوشاني كه در آينده اي خيلي نزديك تبديل به يك كشاورز ايده ال شوي و يك مزرعه را بدون كوچكترين مشكلي كه زندگيت را از پاي در نياورد، بگرداني و تازه كلي هم محصول درو كني.بين اين دو تا چيز يك شكاف عميقي وجود دارد كه ممكن است زندگي آدم را ببلعد.براي پر كردن اين شكاف ها هميشه بهتر است نزديك ترين كاري كه سختي آن مشابه هدف مورد نظرتان است را انجام دهيد. مثل شخم زدن جدي يك تكه زمين يك در يك، مثلا در باغچه حياط منزل تان. باور كنيد كه همين يك تكه كوچك، قبل ازينكه براي وام كارآفريني و هزار داستان راه اندازي مثلا يك گلخانه براي كشاورزي اقدام كنيد، مي تواند به شما ثابت كند مرد يا زن اين كار هستيد يا نه؟ ممكن است در جواب بگوييد: &quot;خب مي توان كارگر استخدام كرد و قرار نيست همه ي كارهاي يك مزرعه را خودتان به تنهايي انجام دهيد&quot; اما مسئله فقط سختي كار نيست بلكه شناخت جدي تر چالش هايي است كه ممكن است در طي انجام كار با آنها مواجه شويد...آدم وقتي دستش به كار مي رود تازه شروع مي كند به فكر كردن، به قدم گذاشتن در سرزمين &quot;واقعيت&quot;.حالا شما مي توانيد مثال مزرعه را به خيلي كارهاي ديگر بسط دهيد. براي مثال يكي دنبال تاسيس يك شركت كامپيوتريست يا كس ديگري بدنبال برپايي يك مزون خياطي است و كسي فكر راه انداختن يك رستوران را در سر دارد. فرقي نمي كند در تمام اين موارد آدم قبل از هر اقدام جدي براي سرمايه گذاري، مي بايست بدنبال پر كردن شكافي باشد كه بين واقعيت و تصور او از واقعيت وجود دارد و اين جز با تجربه كردن تكه اي كوچك از واقعيتِ آن كاري كه در آرزويش هست، امكانپذير نيست.دارم فكر مي كنم اين قدمهاي يك در يك از آن چيزهاييست كه هيچ وقت در مدرسه ياده آدم نمي دهند، اين قدم ها در هر حال هيچ كاري هم كه نكنند، به قول رياضيدانها، درك آدم را از زتدگي به شكلي لگاريتمي واري بالا مي برند...</description>
                <category>م.ا</category>
                <author>م.ا</author>
                <pubDate>Thu, 07 Oct 2021 17:12:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مهم این است : &quot;تجربه ی من&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@m_19760530/%D9%85%D9%87%D9%85-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%DB%8C-%D9%85%D9%86-s09cg4vhamvf</link>
                <description>آدم وقتي مي بيند دارد همه چيز را آنطور تعريف مي كند كه ميليون ها نفر ديگر هم همانطور تعريف شان مي كنند بايد بفهمد كه يك جاي كارش ايراد دارد ... اين يعني خيلي تنبل بوده و نرفته خودش خيلي چيزها را تجربه كند و بسنده كرده به تجربه و حس ديگران ....براي همين آدمهاي جوان همه اش به بزرگترها مي گويند: &quot;من خودم بايد تجربه كنم&quot;پيرتر ها دلشان مي سوزد از آسيب ديدن آنها، اما همين آسيب ها از آن جوانها موجودات با اصالت تري مي سازد.در نسلي كه من توي آن بزرگ شدم، همه مي خواستند زندگي و سردرگمي شان را از طريق بكار گرفتن تجربه ي ديگران حل كنند.... توي نسل هاي بعد ديدم كه جوانترها سعي مي كنند از طريق حس خودشان به احساس گمگشتگي شان غلبه كنند ... چيزي كه من كشف كرده ام اما اين است كه آدم بايد سرگشتگي اش را از طريق حسي كه به تجربه هاي ديگران دارد درمان كند...وقتي مي نشينم پاي حرف ديگران مثل يك كَشتي كنار جزيره هاي ذهن شان پهلو مي گيرم و شروع مي كنم به آزاد كردن حس هايم :&quot;من ازين متنفرم...من عاشق اين هستم...من با اين احساس آرامش مي كنم...من احساس مي كنم اين اتفاق آدم را تحقير مي كند...من حس مي كنم اين موضوع آدم را بالا مي كشد...از شنيدن اين داستان احساس رشد نيافتگي مي كنم...اين چيزها خطرناك هستند...اين عاطفه زيبا اما نا بجا بود ...اين واكنش خودخواهانه اما بجا بود.&quot;در هر اتفاقي، در هر نگاهي، در هر برخوردي، آدم بايد به خودش بگويد:&quot;من اين مدلي مي بينمش ... براي من اين حس را دارد... حتي اگر با احساس شش ميليارد آدم ديگر روي كره ي زمين در تناقض باشد&quot; ... اين شيره ي حيات است.خلاصه بگذار حس هايت بروند و  در پيچ و خم داستان ديگران پرسه بزنند و خودشان را خوب در آينه هاي محدب و مقعر تجربه ديگران ورانداز كنند...اما بعد با يك سوت صدايشان كن كه برگردند به كشتي و هر كدامشان بنشينند در جاي خودشان.....  و بعد همگي حركت كنيد به سمت &quot;تجربه ي اصيل خودتان&quot;....</description>
                <category>م.ا</category>
                <author>م.ا</author>
                <pubDate>Wed, 06 Oct 2021 21:57:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>با من آشنا شوید: &quot;من یک برنامه نویس هستم&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@m_19760530/%D8%A8%D8%A7-%D9%85%D9%86-%D8%A2%D8%B4%D9%86%D8%A7-%D8%B4%D9%88%DB%8C%D8%AF-%D9%85%D9%86-%DB%8C%DA%A9-%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3-%D9%87%D8%B3%D8%AA%D9%85-ca3mc6okbyvd</link>
                <description>درحاليكه خيلي آرام داشتم برايش توضيح ميدادم كه ما هم قبلا همين روشي را كه توضيحش داد، در بستر ديگري تست كرده ايم ... برگشت و با نگاه پرخاشگرانه اي كه بدون هيچ دليلي مي خواست مرا به سطحي بودن متهم كند، اين كلمات را روي سرم خالي كرد كه :‬‫&quot;خانم شما از هر روشي كه استفاده كرده ايد بايد كلا كنارش بگذاريد و اين چيزي كه من مي گويم را بايد انجام دهيد&quot;‬‫بعد انگار كه تعجب را توي صورتم ديده باشد رويش را به طرف شخص ديگري در جلسه كردو ظاهرا با ناديده گرفتنم شروع به ادامه ي بيان كشفيات كرد.‬‫قبلن ها اگر يكي اين مدلي رفتار مي كرد حتما همانجا او با خاك يكسانش مي كردم... اما مدتهاست كه ديگر با خاك به جز در باغچه ي حياطمان سرو كاري ندارم.‬در عوض تازگي ها تا همچو اتفاقاتي مي افتد يونگ و فرويد را مي بينم كه با آن كت و شلوارهاي قديمي شان از اعماق تاريخ بدوبدو مي آيند و در حاليكه يكي شان از يك طرف و ديگري از سمت ديگرم سر در مي آورند؛ همزمان با تنظيم عينك ها روي صورتهاشان، با  اشتياق اين سوال هميشگي را مي پرسند كه : &quot;مرضي دقت كن؛ او در واقع چه كسي ست؟&quot;‫بگذاريد داستان را ازينجا شروع كنم كه در دنياي كامپيوتر ابزاري وجود دارد به نام ويژوال استديو كه متخصصان كامپيوتر با آن هر چيزي كه شما در دنياي مجازي مي توانيد تصور كنيد را مي سازند... يك چيزي شبيه يك كارخانه ي منطقي، كه از بازي هاي كامپيوتري تا همين صفحات وب كه ازشان با ذوق خريد اينترنتي مي كنيد را مي توانند توليد كنند....اما اثرات شكفت انگيز اين ابزار بيشتر از اينكه در خروجي هايش ديده شود، مغز استفاده كنندگانش را تحت تاثير قرار مي دهد... و آنها را تبديل به موجودات ناكاملي مي كند كه پنداري خدا گونه نسبت به خودشان دارند... درست شبيه تاثيري كه نويسندگان از دنيايي كه خودشان خلق مي كنند، مي گيرند... اين موجودات &quot;برنامه نويس ها&quot;هستند.‬‫اما بر خلاف نويسنده هاي خوب كه شخصيتهايشان هرگز نمي توانند به هيچ طريقي از دنيايي كه خالق اثر ساخته دَر بروند، دنياي ساخته ي اين خدايان مجازي پر از خطاهاي ريزو درشتيست كه مدام در حال به رخ كشيدن ناتواني آنها به اينو آن است.... و اين موضوع هم اجتناب ناپذير است و هم باعث عصبانيت دائمي آنها.‬‫آنها مدت سي سال زندكي شان را، هر روز با سرو كله زدن با اين ابزار مي گذرانند كه هم از طرفي به آنها وهم با شكوه &quot;خالق بودن&quot; را مي دهد و هم از طرف ديگر با تغييرات سريعي كه در خودش ايجاد مي كند و مسببش يك سري امريكايي بي فكر در آن سر دنيا هستند، باعث مي شود اين موجودات برنامه نويس در درون هميشه احساس عقب ماندگي و بي كفايتي بكنند ...‬‫شكاف بين اين دو احساس آنها را به چيزي تبديل مي كند كه با آرامش بيگانه است و هميشه آرامش را ناشي از سطحي نگري مي داند ...و در عين حال هميشه در حسرت آرام بودن قوطه ور هستند.‬اين را هم ذكر كنم كه من به شخصه به مدت ده سال برنامه نويسي مي كردم اما بعد از مشاهده ي برخي آثار روان نژندانه كه بدون در نظر گرفتن فيلد كاريم هيچ دليل مشخصي نمي توانستم برايشان بيابم و همچنين دستمزدهاي كاملا ناعادلانه با توجه به حجم استفاده از مغز نازنين ... تصميم به ترك اين شغل گرفتم .... ‫تمام اينها را شمردم تا بگويم كه اگر در برخورد با برنامه نويس هاي كامپيوتر تجربه ي خوبي نداشتيد، لا اقل دركشان كنيد...چون تمام اينها را اگر به اضافه ي در آمد پايين و كوله باري از عقده هاي كودكي و بزرگسالي بكنيم كه همه مان در زندگي به دوش مي كشيم دل مان بيشتر براي آنها به درد مي آيد.‬</description>
                <category>م.ا</category>
                <author>م.ا</author>
                <pubDate>Tue, 28 Sep 2021 15:20:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پاداش درختی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_19760530/%D9%BE%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D8%B4-%D8%AF%D8%B1%D8%AE%D8%AA%DB%8C-vjfztr5ikrux</link>
                <description>بهم گفت بخاطره همه ي خوبيات بهت يه درخت ميدمقشنگ فكر كردم داره مسخرم مي كنه،پنهون نمي كنم كه اون موقع فكر يه گردنبند جواهر نشاني چيزي از ذهنم مي گْذَشت.حتي نگاشم نكردم....همونطور كه غُر مي زدم، بهار رسيدو اما اون با چتر شكوفه ش دلمو برد،تابستون كه شد زد به پنجره كه &quot;زردآلو نمي خواي؟&quot;حتي پاييزم هنوز سبز بود،انگار كه مي خواست دلمو راضي نگه داره،آخر با يه لبخند همه برگاش زرد شد،در حاليكه سعي مي كردم چشماي مهربونو عميقو خسته شو باز نگه داره، يه خميازه كشيد.داشتم مي گفتم كه &quot;پتو نمي خواي؟&quot;، كه ديدم با يه كرمشه ي دلبرونه و يه لبخند گوشه لبش، برفو كشيده روشو گرفته خوابيده....حرف دلم شد اين البته :&quot;درختي كه اهلي تو باشه،باهات عجين باشه، لنگه ی همچین هدیه ای رو هيچ كجاي دنيا نمي توني پيدا كني&quot;</description>
                <category>م.ا</category>
                <author>م.ا</author>
                <pubDate>Sat, 25 Sep 2021 19:05:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فولوکس قورباقه ای مهربان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_19760530/%D9%81%D9%88%D9%84%D9%88%DA%A9%D8%B3-%D9%82%D9%88%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D9%82%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%87%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D9%86-iglcd7tuwkjh</link>
                <description>يادم مياد يك فولوكس قديمي داشتيم كه كنار درهايش جاي پا داشتمي توانستي روي ان بايستي و به ماشين در حال حركت آويزان شوي و كلي كيف كنيوقتي آويزانش بودم فكر مي كردم ماشين هم با من دارد مي خندد، مثل يك موجود گنده ي مهربان بودچقدر طراحي ان ماشين قديمي ها پر از عاطفه  بودانگار آن جاي پا را گذاشته بودند تا ماشين وسيله اي براي بازي بچه ها هم باشد... خوب كه نگاه مي كنم مي بينم آدم هاي ان موقع هم مثل همان جاي پا يك جايي را در وجودشان داشتند كه  براي كيف دادن به ديگران بود ...اينطور بود تا اينكه حساب كتاب آمد وسط....الان هم ماشين ها جاي پا ندارند و هم آدمها، از همه جايشان سر مي خوري و پخش مي شوي كف آسفالت.....</description>
                <category>م.ا</category>
                <author>م.ا</author>
                <pubDate>Thu, 23 Sep 2021 21:49:03 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>