<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های علی پورزارع «هیچ»</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_19960724</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 08:10:18</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>علی پورزارع «هیچ»</title>
            <link>https://virgool.io/@m_19960724</link>
        </image>

                    <item>
                <title>جانان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_19960724/%D8%AC%D8%A7%D9%86%D8%A7%D9%86-jso095ieqlta</link>
                <description>«جانان»تو آن شعری،شاه‌بیت نابی،آن غزل خیال‌انگیزی،که هنوز نسروده‌ام آن را.تو آن صبحی،نخستین پرتوی نوری،آن بامداد غم‌ستیزی،که هنوز ندیده‌ام آن را.تو آن آرامشی،آسودگی جانی،آن قرار دل‌آویزی،که هنوز نیافته‌ام آن را.تو آن باده‌ی ریخته از سبویی،ساغر و پیمانه‌ای،آن ساقی سیمین‌ساق شکرریزی،که هنوز ننوشیده‌ام آن را.تو آن راهی،پر از مه و بارانی،آن مسیر سرسبز سحر آمیزی،که هنوز نرفته‌ام آن را.تو آن لبخندی،شکفتن گل سرخی،آن بهار مهرخیزی،که هنوز نزیسته‌ام آن را.«هیچ»</description>
                <category>علی پورزارع «هیچ»</category>
                <author>علی پورزارع «هیچ»</author>
                <pubDate>Fri, 12 Jun 2026 01:25:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وطن</title>
                <link>https://virgool.io/@m_19960724/%D9%88%D8%B7%D9%86-vq0ry34ywlen</link>
                <description>«وطن»از میان آسفالت خیابان،لاله‌ها روییده‌اند غریبانه.پیاده‌روبا یاقوت سنگ‌فرش شده؛سرخ‌سرخ،لاله‌ها پرپر شده‌اند،قامتشان شکسته،اما شمیم آنها،همچون لالایی مادران،در باد پیچیده.چه سیاوش‌ها،نه از آتش،که دلیرانه از خیابان گذشتند،در خون غلطیدند،به خاک افتادند؛نام میهناز خونشان برخاست.سروها،برای شکوه شهامتشانسر خم کردند.چه آرش‌هاکه دلاورانه از جان گذشتند،آخرین نفس رابر زه کمان خرد نهادند،تاریکی شب را شکافتند،راه خورشید رابر پهنه فردانشان کردند؛و در آسمان اندیشه پرواز می‌کنند.گرگ خون‌خوار،پنجه‌هایشبه خون کودکان آغشته؛کودکان بی‌گناه،طعمه‌ی عطش گرگ شده‌اند.خاک مدرسهلاله‌گون گشته؛دیوارهامرثیه‌ی خاموش الفبا رابر سینه کشیده‌اند،و زنگ شکسته‌ی فردادر ماتم رویاهای کوچکشان به سوگ نشسته؛امیدهایشان رادر گهواره خاککشته‌اند.سایه عقابی بلندپروازبر کرکس پیر افتاده.شغال‌ها به ضیافت کفتارها آمده‌اند.بزم مردارخواران برپاست؛سیمرغ،در بلندای آتش و دود،بال می‌گشاید؛شیر،در سایه‌های پنهان بیشه،بیدار است،و خورشید خرداز پس تاریکی برمی‌خیزد،تا نور رهاییبتابد بر این خاک اهورایی.از گلدسته،آوای اذان پیچید.ققنوساز خاکستر خاموش شبآواز برمی‌آورد.«هیچ»</description>
                <category>علی پورزارع «هیچ»</category>
                <author>علی پورزارع «هیچ»</author>
                <pubDate>Tue, 09 Jun 2026 19:57:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سلوک</title>
                <link>https://virgool.io/Sakkoo/%D8%B3%D9%84%D9%88%DA%A9-eu5f5znvtx93</link>
                <description>«سلوک»شبی در بهار،در دل کوه‌های بلند و سرسبز البرز،در میان خنکای سحرآمیز بهاری،هوا آکنده بود از بوی شکوفه‌های وحشی،آلوچه، ولیک، گلابی.مردی مشوش، پریشان و خاموش،خرامان می‌گذشتدر این شب زیبا و مهتابی.در پایین‌دست، جاریرود آبی.سرودش چون نوازش، لالایی؛رود پرخروش،مرد مدهوش.به یکباره،بر روی مهتاب نشست نقابی.تاریکی شب،چون ردایی سیاه،کوه را در آغوش کشید.از آسمان خیال،گذشت شهابی.زمزمه‌ی باد،سکوت شب را درید.از روی شاخه‌ای بلند،پر کشید کلاغی،به هوا پرید.شب را در بر گرفت تاریکی.مرد گام برمی‌دارد،بی‌تفاوت، رو به افق؛خسته‌تن، خسته‌جان، خسته‌دل.نوری نیست در این نزدیکی.در دل آن سیاهی،از دور نمایان، راه باریکی.سوسو می‌زند در دوردست آن،شاید چراغی.گاه،زوزه‌ی گرگیگوش‌خراش و وهم‌ناک،از حوالی آبادیبه گوش می‌رسید.گاه،هلهله و هیاهوی شغال‌هاسکوت و سیاهی شب را می‌شکافت؛و گاه،بانگ جغدی پرشوراز خرابه‌های دوردستبه سوی تنهایی مرد می‌تاخت.زمین،فرشی از شبنم برایش گسترده؛گویی سپیده برایش گریسته.چمنزار، چون فرشی مخملی،میزبان گام‌هایش.او می‌رفت،آرام،چنان‌که پنداری می‌خرامد.سگی ولگرد،آزرده، ژولیده و سالخورده،در پی او شد روان،همراه و همگامش.گهی جست‌وخیزی می‌کرد،گهی به دورش می‌گردید،گاهی مرددست نوازشی بر سرش می‌کشید؛و گاهی سگ،خود را به او می‌سایید.نسیمی خنک وزید؛مهتاب شد نمایان.روشنایی بامداد دمید.جیک‌جیک گنجشک‌ها،چهچه‌ی چلچله‌ها،نوید بامدادی روشن می‌دادند.«هیچ»</description>
                <category>علی پورزارع «هیچ»</category>
                <author>علی پورزارع «هیچ»</author>
                <pubDate>Thu, 21 May 2026 01:20:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رقص برف و آتش</title>
                <link>https://virgool.io/@m_19960724/%D8%B1%D9%82%D8%B5-%D8%A8%D8%B1%D9%81-%D9%88-%D8%A2%D8%AA%D8%B4-ikfzkhs48hzq</link>
                <description>«رقص برف و آتش»برف می‌بارد،آرام و بی‌صدا،مثل شکوفه‌های سفید بهاری،که از آسمان آبی،تا به آغوش زمین،عاشقانه می‌رقصند.آرامشی سپید،که از پشت این پنجره‌ی یخ‌زده،به دل این کلبه،راه می‌یابد،و آرامش شب را دوچندان می کند.همچنین زیبایی‌اش را.چای داغ،شعله‌ی آتش،رقص نور،و دستان تو؛قصه‌ای گرم و دلنشین،در دل سرما.چوب‌ها می‌سوزند،شعله‌های آتش،رقصی عاشقانه می‌کنند،مثل رویاهای رنگی کودکی،مثل سایه‌ی ابرها،بر چهره‌ی کوهستان‌های سپید.چوب ها آواز سوختن راعاشقانه زمزمه می‌کنند.در شب دیدار ما.شب،زیر نور ماه،آرام‌تر از هر شب،در میان شاخه‌های یخ‌زده،به خواب می‌رود.ماه،همچو نگاه تو،آرام و پررمز و راز،سرک می‌کشد به بزم ما،از پشت ابرها.اینجا،زمان می‌ایستد،زمین نفس می‌کشد،و عشق،تا ابد زندگی می‌بخشد؛گرمی می‌بخشد.هر لحظه با تو،به درازای سرنوشت.چای و شومینه،شاهدند،که چگونه،سرمادر گرمی دست‌هایت،بهار می‌شود؛حتی در میان برف‌ها.تو می‌خندی،با هر لبخندت، دلم گرم تر می‌شود،برف‌ها نرم‌تر می‌شوند، و قلبم در این کلبه، به تپش می‌افتد.نگاهت را به من بسپار،تا صدای خنده‌هایماندر دل این زمستان،جاودانه شود.تا عشق را کنیم نجوا.«هیچ»</description>
                <category>علی پورزارع «هیچ»</category>
                <author>علی پورزارع «هیچ»</author>
                <pubDate>Mon, 04 May 2026 02:20:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سوگ</title>
                <link>https://virgool.io/@m_19960724/%D8%B3%D9%88%DA%AF-wqlcir5ulu9r</link>
                <description>«سوگ»نکند که ما اضافات دنیاییم،که این‌گونه خار و خفیف،در به در،به دنبال یک لحظه آرامشیم.در پی تبسمی ناگهانی،یا عصر بارانی دلپذیر،شامگاهی دل‌نشین،یک‌بار لذت برف‌بازی؛چونان سگ پاسوخته،سرگردان،می‌دویم؛اما دریغ از رسیدن!دریغ!چگونه است دویدن و نرسیدن؟چگونه است حال ما؟نکند موسم سفر بوده،زندگی از اینجا کوچ کرده،و ما مانده‌ایم و این حسرت.ما مانده‌ایم و حسرت یک لحظه زندگی!نکند خفتگان باشیم،در سراشیبی هبوط؟خورشید از اینجا رفته،و بامدادی دیگر نباشد.یا که شاید،تراوشات یک ذهن افسرده‌ایم،که در پس هزار توی توهمات،وا مانده‌ایم.شاید مرثیه‌ای بیش نیستیم،مرثیه‌ای بر سوگ سیاوش؛که داغیست هزار ساله.ما،ندانسته مردمانیم،در این وادی فراموش‌شده.بی‌نام،بی‌نشان،در امتداد این کوچه‌های بی‌انتها،زخم‌خورده از بادهای فراموشی،رهسپاریم،رهسپار هیچ!سایه‌ها،بر دیوارهای خرابه‌های خیال،نقش عبوری می‌زنند محو،و ماه،چونان چشمی باز و گرد،بر کابوس شب ما خیره مانده.نکند که خاکستر رویای دیروزیم،یا پژواکی خاموش،که از گلوی تاریخ،بی‌صدا فرو می‌ریزد.بر این ویرانه‌ی ویران،دیگر نه بادی می‌وزد،نه نوری می‌تابد،نه دیگر جغدی می‌سازد آشیان.«هیچ»</description>
                <category>علی پورزارع «هیچ»</category>
                <author>علی پورزارع «هیچ»</author>
                <pubDate>Thu, 23 Apr 2026 15:20:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شوریدگی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_19960724/%D8%B4%D9%88%D8%B1%DB%8C%D8%AF%DA%AF%DB%8C-bo7y3dwsyyly</link>
                <description>«شوریدگی»در این شام تار،در پشت پنجره نور،که باد از میان شاخه‌های بید می‌گذردو آه تو را به ارمغان می‌آورد، از دور،لبخندی بر لبانم نقش بسته؛اما، چه کسی می‌دانست برای آخرین بار!درد تو،مانند برفی سنگین،بر شانه‌های من می‌بارد،می‌نشیند و سنگینی می‌کند.چه خوش استدردت را به جان خریدن،غمت را به دوش کشیدن،رنجت را در دل پذیرا بودن.آه...این زخم تازه،چه آشناست،چونان تیغ برنده‌ایکه هر باردر همان جای قدیمی فرو می‌رود.کاش می‌شددر این بازار پرهیاهو،که همه‌چیز را می‌فروشند،حتی عشق را،تمام لاله‌ها را می‌فروختمبه قیمت جان؛همان‌ها که در خاک آرزوهایم روییده‌اند،تا لبخندی برایت می‌خریدم!چه خوش غمی استدر سینه‌ام مهمان؛چه خوش دردی استدر چهره‌ام پنهان،چه شیرین،چه دلنشین،کاش تو را ترک کند،تا در آغوش گیرمش سخت،در وجودمعمری را شود مهمان!چه شیرین است این زهرکه در جانم می‌نشیند...چه تلخ استتو را این‌گونه رنجیده دیدن؛بی‌تو،حتی لحظه‌ای زیستن!آه، ای مرثیه غریبانه من...من،همان‌جا ایستاده‌امکه تو لبخندت رابه باد دادی.غم تو،مانند یک فنجان قهوه تلخ استکه می‌نوشم،و ماهدر ته آن موج می‌زند.به سرخی آسمانهنگام غروب،آنگاه که خورشیددر سایه‌ها محو می‌شود،پشت کوه‌ها پنهان می‌شود،سوگند،چه خوش است پژمردنبه پای تو!«هیچ»</description>
                <category>علی پورزارع «هیچ»</category>
                <author>علی پورزارع «هیچ»</author>
                <pubDate>Mon, 20 Apr 2026 11:46:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پری</title>
                <link>https://virgool.io/@m_19960724/%D9%BE%D8%B1%DB%8C-i2u4822clnpf</link>
                <description>«پری»پسرکی رنج‌دیده،در کوچه‌ نشسته.تنها و سرخورده.پیرزنی مهربان،به زیبایی طاووس،به استقبالش آمده،با چادری گل‌گلی، سپید.قلبش به وسعت اقیانوس،مهرش، لطیف‌تر از باران.پسرک،به‌سوی آغوشش دوید،تند و شتابان.در دستش، گیلاس؛سبد، سبد احساس.یاکریمی، مهمان آن‌ها،نشسته بر دیوار همسایه،می‌خواند برایشان آواز.پسرک،آرام گرفت روی پله؛نشست زیر سایه.خانه‌اش دلگشا، دلباز؛درهایش چوبی،حیاطش چهارگوش،با صفا، زیبا.آن پسرک بازیگوش،سر به‌هوا،می‌دوید به دور باغچه،می‌پرید همراه پروانه،کفشدوزکی زیبا همبازی او.تا کهفریادی رسید به گوش...یاکریم پر زد؛پروانه لرزید؛پسرک ترسید.نگاهش به او دوخته،معصومیتیکه دیگردر آتش خشم، سوخته...باغچه، در سکوت،گریه‌ی بی‌صداآموخته.پیرزن، در زد؛آرامش،به آنجاسر زد.اما...تاریکی نشست روی دیوار،یاکریم،در انتهای حیاط،خاموش شد.کفشدوزک، بی‌قراربه برگ شمعدانی پناه برد.پروانه پر زد،به آن سوی تاریکی.و پسرک ماند، به اجبار؛ در این حصار...«هیچ»</description>
                <category>علی پورزارع «هیچ»</category>
                <author>علی پورزارع «هیچ»</author>
                <pubDate>Sun, 19 Apr 2026 11:12:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وحشت بزرگ</title>
                <link>https://virgool.io/@m_19960724/%D9%88%D8%AD%D8%B4%D8%AA-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-jskrfrmkgrmk</link>
                <description>«وحشت بزرگ»کرکسی سیه‌بال، سیه‌دل،در هوا دیده شد.تیرگی چیره شد.می‌چرخید به گرد آسمان،در بلندای درختان.بال‌هایش،آبی زیبا را شکافت.خورشید، نفس‌هایش رادر سینه حبس کرد.هوا پر بود از صدای آن شوم سرشت بدخوی تیزچنگال.گنجشک‌ها،که باید در دل باد می‌رقصیدند،ناگهان سایه‌ای از هراسبه سوی آن‌ها شتافت.مگر نه اینکه قرار بودبا پرستوها جست‌وخیز کنندو بال‌هایشان را به باد بدهند؟!مگر نه این استکه بهار، فصل دلبری‌های عاشقانه است؟فصل شیدایی سپیدبالان! سپیددلان!پس این چه ترس است که در جان کبوتر افتاده؟پنجه‌های ترس،در چشمان کبوترنمایان بود.ترس،مهمان ناخوانده‌ی بهار،بر دشت شکوفه ریخت.قاصدکی،به این‌سو و آن‌سو می‌رفت.کودکی خندید،از دست مادر گریخت،به دنبال آن دوید.شعله‌ای آتش دید.لاله‌ی وحشت،در چمنزار چشم رویید.کودکترسید،گریید.اشک از چشمان مادربر زمین سوخته ریخت.در کران زبانه‌های آتش،جغدی،بر شاخه‌ی خشک بلوطی نشسته.چشم‌هایش پر بوداز رنج کودک.می‌دیدآن رازهای نهان را،که دیده‌ها از دیدنش پرهیز داشتند.می‌شنیدنجوای حقیقت را،که در گوش جهان خاموش می‌گذشت،و آدمیاز شنیدنش گریزان بود.قلبش، آینه‌ی شب،آگاه از رنج،لبریز از درد.نگران،بال‌هایش را جمع کردو بر دشت سوختهخیره شد.صدای گنجشک را،که به بغض آغشته بود،شنید.گریه‌ی کودک در آغوش مادر را،که پر از هراس بود و یأس.پچ‌پچ پرستوها را،که از کوچ زودهنگام می‌گفتند،در باد دنبال کرد.این، بوی بهار نیست!بوی خاکستر است،بوی ویرانی استبر شکوفه‌های نارس.صد افسوس،فصلی که بایدپر شود از بوی یاس،بوی دود می‌دهد و ترس!چه باید کرد که دیگرشوق رهایی نیست؟می‌دانستدر فراسوی این خاکستر،در دل کوهی بلند،پشت این دشت سوخته،که روزی سبز بود و سرزنده،امیدی هست،نشانی از منجیکه نه از آتش می‌هراسدنه از تیرگی.نشانی از شهباز،که سرچشمه‌ی روشنی است.پرهایشبوی سپیده‌دم می‌دهد،امید روشنایی،و رنگ آرامش دارد.آوازش،دل زمین را می‌لرزاند.اگر هنوزجرئت پرواز مانده،اگر هنوزجایی برای امید هست،او، راه نجات است...شهبازبال‌هایش را گشود،با فریادی سرخ،از تارک کوه برخاست.فریادشرنگ از رخسار کرکس ربود.سکوت شد.نسیمی خنک وزید،آرامش از راه رسید.و در دوردست،رگه‌ای از نور،بر شکوفه‌های نیم‌سوخته افتاد.کبوتر ها به حرم برگشتند،به روی گنبد نشستند،همه جا آرام گرفت.«هیچ»</description>
                <category>علی پورزارع «هیچ»</category>
                <author>علی پورزارع «هیچ»</author>
                <pubDate>Fri, 17 Apr 2026 14:12:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نارنج</title>
                <link>https://virgool.io/@m_19960724/%D9%86%D8%A7%D8%B1%D9%86%D8%AC-xdrcjtd3ng4u</link>
                <description>«نارنج»نارنج،همراه کودکی من،شاهد درد و رنج،اشک و لبخند من،احوالت چگونه است امروز؟آیا مرا یادت هست هنوز؟درد و رنجم را چه؟اندک لبخندم را چه؟هنوز همبه حیاطرنگ حیات می‌بخشی؟هنوز هم، هر بامداد،با نوازش آفتاب،به گیلاس کنارت درود می‌فرستی؟نارنج،برگ‌های سبزت، هنوزبه یاد بازی‌های کودکانه‌امدر باد می‌رقصند؟هر بهار،محله را پر از بوی شکوفه‌هایت می‌کنی؟شاخه‌هایت، هنوزبه یاد آغوش مادر،یاکریم‌ها را در آغوش می‌کشد؟برای چلچله‌ها آغوش امن هستی؟بر آشیان گنجشک‌هاسایه می‌افکنی؟یا که تو هم،مانند من،در بند پاییزی؟نارنج،تو را گم کرده‌امدر ازدحام آهن و دود.در هیاهوی گذشته و آینده.نه صدای یاکریمی هست،نه زیبایی کفشدوزکی،نه بوی خاک خیس.تو را جا گذاشته‌امدر لابلای غم و اندوهیکه چونان سایه با من استدر هر نفس.دوری توتنها بر غمم افزود؛فقط،تصویری دوردر قاب خستگی‌ام مانده.نارنج،ای روشنی حیاط دیروز،امید هر شب و هر روز،ای سایه‌سار کودکی،هنوز همبرف زمستان را طاقت می‌آوری؟من که برف، سال‌هاستمهمانم شده.هنوز همبهار را بیدار می‌کنیاز پشت خواب تلخ خاکستر؟من که سال‌هاستدر حسرت بهارم.نارنج،اگر مرا دیدی، از لای پنجره‌ای غبارگرفته،که خاموش و خستهبر صندلی چوبی و قدیمیدر کنج خانه نشسته‌ام،بداناز کنار خاطراتت گذشته‌ام.صدایم کن.شاخه‌ات را به شیشه بزن،هوشیارم کن،که در منهنوز کودکی هستکه گریه‌اش راکسی نشنیده.خنده‌اش راکسی ندیده.نارنج،روزگاریپس از هر فریاد،که اشکماز گونه‌ام می‌چکید،برگی از توبر زمین می‌افتاد.آیا هنوزهمدرد منی؟در غمم،برگ می‌ریزی؟بی‌قراری‌ام رافریاد می‌کنی؟درد منهمچو بادی‌ستکه برگ‌هایت را می‌ربایدو در تنت می‌پیچد،آرام،تو را می‌رباید.نارنج،اشکم،چون شبنمی بی‌پناه،بر گونه‌ام می‌لغزیدو تنهایی رامی‌شست.دردم،خاری‌ست در تن؛هم می‌خراشدو هم نگهبان تن است.اشک‌هایم،چون باران بهاری،برگ‌هایت رانوازش می‌کردند،اما توتنهاسکوت پس از طوفان بودی.«هیچ»«هیچ»</description>
                <category>علی پورزارع «هیچ»</category>
                <author>علی پورزارع «هیچ»</author>
                <pubDate>Fri, 17 Apr 2026 14:11:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مادر</title>
                <link>https://virgool.io/@m_19960724/%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1-dx78htorjus1</link>
                <description>«مادر»ای آخرین فرجود اهورا،آخرین شاهدختِ نور،ای پریزادِ سپنتا،یادآورِ باران،شورِ پیدا و نهان،جلوه‌ی سروش و سرور.تو، ای پناه،ای آرام؛شاهکارِ آفرینش،ای مهربانو،ای مهربان؛آغوشِ نگاهت،لبریزِ آرامش.ای آن‌کهزیباییِ سپیده‌دم از توست،شوقِ روشنایی می‌جوشد از تو؛ای درمانِ هیاهوی روح از تو،سحرِ رنگین‌کمان از تو،یادگارِ شکوهِ کهن.قلبِ من،وجودِ من،لبخندِ من؛قرارِ من،بهارِ من،نگارِ من.ماهِ شبِ تارِ من،روشناییِ مهتاب،دلبریِ آفتاب.آه، ای مادر،چه ساده زیستی،و چه غریبانه رفتی!من مانده‌ام،بی‌رمق،بی‌جان؛با زخمی که بر قلبم نشسته،با قامتی که دیگر سرو نیست؛خمیده،شکسته؛چگونهبی‌تومی‌توان بود؟حاشا،حاشا؛بی‌تو مگرمی‌توان بود؟«هیچ»«هیچ»</description>
                <category>علی پورزارع «هیچ»</category>
                <author>علی پورزارع «هیچ»</author>
                <pubDate>Thu, 16 Apr 2026 15:54:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فرشوگر</title>
                <link>https://virgool.io/@m_19960724/%D9%81%D8%B1%D8%B4%D9%88%DA%AF%D8%B1-nlqxfkfpic80</link>
                <description>«فرشوگر»آه ای مادر،میهنم، ای ایران،آسمانت تاریک، آلوده،رودهایت، چون رگ غیرت ما،بر بستر سنگی، خشکیده،جنگلت، در آتش جهل، سوخته،دلت خون، شکسته،روحت خسته،پرندگانت، زخمی و هراسان،در باد بی‌پناهی، آواره.آه ای مادر،دشت‌هایت، در حسرت سرسبزی و آبادی،نالان،زمینت، تباه، فرسوده، ویران،چشمه‌هایت، از اندوه ما، غمگین،از درد ما، گریان،ستارگانت، بی‌فروغ، بی‌آشیان،خاکت، از بی‌خردی ما، حیران،تنت آزرده، بی‌جان.و ما،ای مادر،هنوز نمی‌دانیمچگونه در درازنای تاریخ،این همه بی‌مهری را،این همه زخم را تاب آوردیو لب به مویه و نفرین نگشودی.چگونه این زخم‌های بی‌امان رابر جان خود کشیدیبی‌آنکه دنیا رابه نفرین خستگی‌ات بخوانی.چگونه زیر این همه بی‌مهری،این همه زخم فرساینده،ایستادیو خاموش ماندی.از مافقط شرمندگی مانده،و اگر فردایی باشد،به سنگینی همین شرمآغاز خواهد شد.«هیچ»«هیچ»</description>
                <category>علی پورزارع «هیچ»</category>
                <author>علی پورزارع «هیچ»</author>
                <pubDate>Thu, 16 Apr 2026 13:28:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زوال</title>
                <link>https://virgool.io/@m_19960724/%D8%B2%D9%88%D8%A7%D9%84-yic0fejijehr</link>
                <description>«زوال»این تن خسته و بی‌جان را،این دل گم‌شده در خزان را،این روح آزرده از زخم زبان را،این چشم از خواب گریزان را،لنگ‌لنگان،کشان‌کشان،می‌برمتا حیاط خانه،تا خیال محو باغچه؛می‌رومنزدیک نارنج و گیلاس.آنجا که گل سرخ، سربلند ایستاده،به دیدار کفشدوزک زیبا،به ضیافت غنچه.آنگاه که اناری بر زمین افتاده،دانه‌هایش پر از نیستی،پر از هراس؛نکند که رسیدن،تاوانش سقوط باشد،و آنکه نارس است و خام،در بلندای آسمان.دلم پرواز می‌خواهد؛رهایی،آزادی،نور...اما اینجا،تا چشم کار می‌کند،تا بی‌کران،تاریکی است و تاریکی.ستاره‌ها چه معصومانهبه پای انارها افتاده‌اند؛چه بی‌صدا به سوگ باغچه نشسته‌اند.چه غریبانه غم غربت شبانه رامی‌کشند در آغوش.آسمان شهر هم،خاموش خاموش.در این شب‌نشینی کرم‌ها،میان سمفونی ملخ‌ها،پروانه‌ای سفید می‌شود پیدا،در پی شعله نوری ناپیدا؛بی‌قرار،در آرزوی بهار،می‌گریزد از من و باغچه،به سوی دوردستی بی‌انتها.«هیچ»«هیچ»</description>
                <category>علی پورزارع «هیچ»</category>
                <author>علی پورزارع «هیچ»</author>
                <pubDate>Thu, 16 Apr 2026 13:22:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شکوفه‌های خیال</title>
                <link>https://virgool.io/@m_19960724/%D8%B4%DA%A9%D9%88%D9%81%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%84-xvudicv5idvy</link>
                <description>«شکوفه‌های خیال»آوای جغدی،در هم شکستسکوت شب را.غم،غریبه‌ای آشنا،در کوچه‌های بی‌انتهاپرسه می‌زند،همراه من.شناور در غمی غریب،عمیق و تاریک،پر می‌زنم،در خیابان‌ها بارها و بارها.خموش، خمیده، تنها.چشمانم به جستجوی نور،ردی از تو،نگاهی از تو.به دنبال آوایی از تو.شاید باد برایم کند نجوا،از دور.در دل این سایه‌ها،نبودنت،ابری سیاه و سنگینبر شانه‌هایم.با هر قدم،یاد تو در یادم،در هر سنگفرش،بر دیوار کاهگلی این کوچه؛تنها این جغد همراه من،پر میزند پا به پای من.نغمه‌ی خنده‌ات،چون نسیم ملایم،دور می‌شود،از این دنیای خیالی،از این دنیای خالی.دست‌هایم سرد،وجودم سرد،در این شب بی‌پناهی،تنهایی.خاطراتت در دل تاریکی،رنگ می‌بازند،گل‌هایی که با تو در بهار جان،شکوفا شدند،اکنون در پاییز عمر،بی تو پژمرده‌اند.یادت،همچون باران،بر دلم می‌بارد.هوای دلم چه خنک!چه خوش!جغد آشنای جان،می‌نشیندبر بلندای دیوار کاهگلی خانه‌ی انتهای کوچه،در فراسوی آن،بارقه‌ای از امید می‌زند جوانه،چشم‌هایم به افق دوخته،به فردایی نو،به نشانی از تو.شاید روزی دوباره،در این کوچه‌ها بپیچد عطر تو،شکوفه دهد،زنده شود،یاد تو.«هیچ»«هیچ»</description>
                <category>علی پورزارع «هیچ»</category>
                <author>علی پورزارع «هیچ»</author>
                <pubDate>Mon, 13 Apr 2026 16:56:50 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>