<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های نجوا</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_20000298</link>
        <description>شعله امید هرگز خاموش نخواهد شد.در تاریکترین زمانها هم کسی هست که شعله امید را روشن نگه میدارد.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-24 12:30:22</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2288871/avatar/G2yj0C.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>نجوا</title>
            <link>https://virgool.io/@m_20000298</link>
        </image>

                    <item>
                <title>قلبت را بِکُش6</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20000298/%D9%82%D9%84%D8%A8%D8%AA-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D9%90%DA%A9%D9%8F%D8%B46-cz1urcf2rpyf</link>
                <description>بخش اول: شادیفصل: ٢  شعبده باز و آرابلا روبه روی خانه سفید ایستادند. شعبده باز با کمی نگرانی پرسید: «مطمئنین کسی بابت آوردن من داخل خونه سرزنشتون نمیکنه؟» آرابلا با اطمینان جواب داد: «پدر و مادرم خونه نیستن. خدمتکارها هم براشون مهم نیس. خواهر کوچکترم هم حرفی نمیزنه.» آرابلا  دستش را روی دستگیر ی در گذاشت و وارد خانه شد. طراحی  خانه عجیب به نظر می رسید. دو متر جلوتر از در، از راهرو کوتاهی بود که وقتی ازش می گذشتی. وارد سالن پذیرایی، می شدی. از پلیکان گوشه ی سالن پذیرایی بالا رفتند و جلوی دو در، ایستادند. آرابلا در اتاق سمت چپ را باز کرد. شعبده باز بدون اینکه منتظر بماند وارد اتاق شد. برای لحظه ای  قلبش از تپش ایستاد؛ منظره روبرو شگفت زده ش کرده بود. اتاق، کفپوش چوبی داشت. درسمت چپ، میز تحریری با طرح شکوفه های بهاری به چشم می خورد. روی میز دفتری با جلد آبی باز مانده و قلمی هم کنارش بود. روبه روی شعبده باز منظره ای از نور خورشید، گلهای صورتی و خیابانی پر از درخت، دیده می شد. پرده ی قرمزی با باد تکان می خورد و پرتوهای خورشید را اسرار آمیزتر نشان می داد. پایین پنجره، تختی تک نفره با لحاف های  یاسی رنگ، برای هر کسی که وارد اتاق می شد، خوابی راحت را آرزو می کرد. ناگهان آرابلا جلوی شعبده باز ایستاد و شعبده باز از این که اینقدر خوب با قاب زیبای اتاق یکی شده بود، حیرت کرد. آبشارِ موج‌دارِ موهای طلایی آرابلا، همراه با نسیم تکان می خورد. خورشید پرتوهایش را درون چشمان سبز آرابلا انداخت. درخشش چشمان او، شعبده باز را درون جنگلی سحرآمیز گیر انداخت. آرابلا بی تفاوت به نگاه خیره شعبده باز گفت: «بشینید براتون کیک میارم.» قبل از این که بتواند  به آشپزخانه برود. دختری ده_ یازده ساله در را با شتاب باز کرد و فریاد زد: «مگه قرار نبود امروز من رو هم ببر...» با دیدن شعبده باز  حرفش را ناتمام گذاشت و با وحشت داد زد: «این دیگه کیه؟» آرابلا پلک نزد، گفت: «یه شب اینجا میمونه امشب توی اتاق تو می خوابم.» قبل از اینکه خواهرش، گریس حرف دیگری بزند کیک را از سبدش بیرون آورد و به آشپزخانه رفت. گریس با گیجی به شعبده باز نگاه کرد. دستش را به کمر زد و گفت: «امیدوارم بیشتر از این خواهرم رو تو دردسر نندازی.» و به سرعت به اتاقش رفت. شعبده باز خودش را روی تخت آرابلا انداخت و دراز کشید. دستش را زیر سرش گذاشت و زیر لب گفت: «انگار برات دردسر درست کردم بانوی جوان. هرچند خودت چنین معامله ای کردی پس نیازی نیس جبران کنم. چون به من ربطی نداره.»ادامه دارد.....</description>
                <category>نجوا</category>
                <author>نجوا</author>
                <pubDate>Mon, 22 Jun 2026 23:19:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قلبت را بِکُش5</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20000298/%D9%82%D9%84%D8%A8%D8%AA-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D9%90%DA%A9%D9%8F%D8%B42-ybte8xdkf9wl</link>
                <description>*بخش اول: شادی**فصل: ١*به محلی که شعبده باز نمایش اجرا می کرد رسید اما او را ندید. چرخی زد‌؛ تا بالاخره کلاه استوانه ای مشکی شعبده‌باز را در میان شلوغی خیابان  پیدا کرد. به سمتش رفت و روبه رویش ایستاد.شعبده باز از دیدن آرابلا شوکه شد تعادلش را از دست داد و چند قدم عقب رفت.  آرابلا دستش را جلو برد و سرد و بی‌تفاوت گفت: «جواهرم رو پس بده» شعبده باز سوالی نگاهش کرد ابرویش را بالا انداخت و گفت: «تا جایی که حافظه من یاری میکنه جواهرتون رو پس دادم بانوی جوان.» آرابلا تکرار کرد: «جواهرم رو پس بده. جواهر واقعیم رو پس بده. دیدم مال بقیه رو هم جابه‌جا کردی.»شعبده باز که انگار اصلا برایش مهم نبود دستش رو شده است. آه عمیقی کشید و با خنده گفت: «اگه بتونید بهم یه جای خواب و یه وعده ی غذایی بدید. جواهرتون رو پس میدم.» آرابلا با همون لحن بی تفاوت پرسید: «مشکلی ندارید تو اتاقم بخوابید؟» شعبده‌باز یکه خورد : «فکر نمی کردم بانوی جوانی مثل شما از درست کردن شایعه برای خودش خوشش بیاد.» آرابلا بدون پلک زدن جواب داد: «علاقه ای هم  به این کار ندارم. اما تنها جایی که میتونم بهتون پیشنهاد بدم اتاق خودمه.» شعبده باز  شانه بالا انداخت و دستانش را پشت سرش قفل کرد. با بی‌خیالی گفت: «قبوله. هر چند امیدوارم خواستگارهاتون ناراحت نشن.»آرابلا گفت: «خواستگاری ندارم » شعبده‌باز تقریبا فریاد زد: «امکان نداره!..... امکان نداره بانویی به زیبایی شما هیچ خواستگاری نداشته باشه.!!» آرابلا دوباره تکرار کرد که  خواستگاری ندارد. شعبده باز پوزخند زد و گفت: «شرط می بندم خودتون خواستگاراتون رو  پروندید. چون حتی همین الان هم چند مرد جوان بهتون خیره شدن.» آرابلا  به سمتی که او اشاره کرد برگشت و با نگاه ترسناکی مردان جوان را از خودش دور کرد. ناگهان شعبده باز روبرو ی  آرابلا ایستاد و همانطور که عقب عقب راه می رفت از جیب داخلی کتش گل رز مشکی را بیرون آورد و گفت: «اگه خواستگاری نداشتین پس من اولین خواستگارتون میشم بانوی جوان.»آرابلا گل را از شعبده‌باز گرفت و با بی رحمی  گلبرگ‌هایش را پاره کرد. ساقه ی گل را هم روی زمین انداخت. با لحنی  سرد گفت: « یه دزد لیاقت هیچ دختری رو نداره» شعبده باز دستش را روی قلبش گذاشت و گفت: «آه بانوی جوان شما واقعا تو ی  شکستن قلب خواستگارهاتون تخصص دارین.» آرابلا قدم هایش را تندتر کرد تا از شعبده باز جلو بیفتد و نتواند این کارهای او را ببیند.همچنین باید بر وسوسه اش برای پرت کردن شعبده باز جلوی ارابه های وسط خیابان، را هم می گرفت.ادامه دارد.....</description>
                <category>نجوا</category>
                <author>نجوا</author>
                <pubDate>Sun, 21 Jun 2026 05:30:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قلبت را بِکُش4</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20000298/%D9%82%D9%84%D8%A8%D8%AA-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D9%90%DA%A9%D9%8F%D8%B41-soru6vezktyt</link>
                <description>*بخش اول: شادی **فصل ١*(ادامه)شعبده باز سکه را در هوا گرفت و سوالی نگاهش کرد.آرابلا جواهر سبزی را به سمت شعبده باز گرفت و گفت: «برام غیب و ظاهرش کن.» شعبده باز به سرعت نور جواهر را از روی دستان آرابلا برداشت و گفت: «با کمال میل انجامش میدم. بانوی جوان.»جواهر را داخل دستش گذاشت و بعد مشتش کرد. با حالت نمایش وارانه مشتش را جلوی لبهایش گرفت و آرام فوت کرد جوری که انگار نسیمی گرم را به داخل دستش می فرستاد.«و حالا این جواهر رو غیب می کنم» مشتش را آهسته باز کرد. حیرت  آرابلا به سرعت جایش را به خشم داد؛ با اخم به دست خالی شعبده باز خیره شد. شعبده‌باز که انگار منتظر همین واکنش بود، کلاهش را از روی سرش برداشت و چپکیش کرد. جواهر سبز آرابلا با صدای &quot;تقی&quot; آرام، روی زمین افتاد. آرابلا خم شد و جواهر را برداشت. بدون اینکه به شعبده باز نگاهی کند راهش را گرفت و رفت. شعبده باز از پشت سرش فریاد زد: «از اینکه نمایشم را تماشا کردید متشکرم بانوی جوان»زمانی آرابلا از شعبده باز و شیرینی فروشی دور شد. دستش را باز کرد و به جواهر سبز خیره شد. در ذهنش بارها و بارها تمام حرکات شعبده باز را مرور کرد.اما باز هم راز پشت کار های او را نفهمید. ناگهان متوجه چیز دیگری شد، جواهر داخل دستش قلابی بود!به سرعت روی  پاشنه ی پایش چرخید و به سمت محلی که شعبده باز نمایش اجرا می کرد، رفت.ادامه دارد....</description>
                <category>نجوا</category>
                <author>نجوا</author>
                <pubDate>Fri, 12 Jun 2026 14:00:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قلبت را بِکُش3</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20000298/%D9%82%D9%84%D8%A8%D8%AA-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D9%90%DA%A9%D9%8F%D8%B4-s0b3fsrncxyo</link>
                <description>*بخش اول: شادی**فصل: 1*آرابلا مثل هر روز در خیابان قدم می زد.لباس زرشکی و موهای طلایی‌اش ترکیبی ساخته بودند که توجه مردان جوان و حسادت بانوان را برانگیخته می کرد.آرابلا بدون لحظه ای توقف به سمت شیرینی فروشی &quot;رویالی&quot; رفت.وارد شیرینی فروشی شد. گرما اطرافش را پر کرد و بوی دارچین و میوه های بهاری بینی‌اش را قلقلک دادند.مردی که پشت پیشخوان نشسته بود با ورود آرابلا ایستاد و جعبه کیکی را به طرفش گرفت. آرابلا جعبه را در سبدی که همراهش بود گذاشت و بدون هیچ حرفی از شیرینی فروشی خارج شد.«و حالا این یاقوت را غیب می کنم»آرابلا به سمت صدا چرخید؛ در فاصله کمی از شیرینی فروشی، مردی با کلاه استوانه ای شعبده بازی می کرد.مرد یاقوتی را داخل کلاهش انداخت و بعد کلاه را چپه کرد. تماشاگرانش با شگفتی به کلاه خیره شدند. شعبده باز دستش را داخل کلاه برد و با حالتی نمایشی یاقوت را بیرون آورد. مردمی که اطرافش جمع شده بودند دست زدند.شعبده‌باز یاقوت را به مردی که در میان جمعیت ایستاده بود برگرداند و تعظیم کرد. این‌بار زنی با لباس آبی مرواریدش را داد تا شعبده باز با آن نمایش اجرا کند. آرابلا چشمانش را تنگ کرد و به دستان شعبده باز خیره شد، می خواست از چگونگی کار او سر در بیاورد.شعبده باز با مهارت حواس تماشاگرانش را پرت کرد و مروارید را با مروارید دیگری جابجا کرد.آرابلا پوزخند زد.تماشاگران شعبده باز فکر می کردند که این یک نمایش مجانی است در حالی که شبده باز دستمزد خودش را بدون آنکه چیزی بفهمند، بر می داشت. نمایش شعبده باز که به اتمام رسید، آرابلا به سمتش رفت و سکه ای برایش انداخت.ادامه دارد..</description>
                <category>نجوا</category>
                <author>نجوا</author>
                <pubDate>Tue, 09 Jun 2026 19:30:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قلبت را بِکُش2</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20000298/%D9%82%D9%84%D8%A8%D8%AA-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D9%90%DA%A9%D9%8F%D8%B4-jwuxcz8td6rq</link>
                <description>فصل:0نمایش سایه سرخ نمایشی است که صد سال پیش توسط شعبده بازی جهانگرد، بعد از بازگشت از سفرهایش بنیانگذاری شد.نمایش سایه سرخ با ورود شعبده بازی سرتاپا مشکی شروع می شود. پشت سر شعبده باز هنرمندانی با لباسهایی به رنگ خون وارد می شوند و دور شعبده باز حلقه می زنند. هنرمندان دستمال های توری قرمز رنگشان را بالا می گیرند و همانطور که دور خودشان می چرخند، دور شعبده باز هممی چرخند.با اوج گرفتن موسیقی، هنرمندان با سرعت بیشتری دور خود می چرخند و در همان حال دستمال های سرخشان را به سمت شعبده‌باز پرتاب می کنند. هنگامی که دستمال ها با کت شعبده‌باز تماس پیدا می کنند. تبدیل به یک لکه خون می شود. موسیقی به انتهای خود نزدیک است. هنرمندان به گوشه صحنه می روند. نفس ها بند می آید.در تمام کت شعبده‌باز، لکه هایی از خون دیده می شود. ناگهان نور جایش را به تاریکی می دهد. چشم چشم را نمی بیند. صدای موسیقی تنها چیزی است که به تماشاگران اطمینان می دهد این تاریکی هم بخشی از نمایش است. با هر ثانیه که می گذرد یک نفر از تماشاگران احساس راحتی و رهایی می کند. تاریکی دو دقیقه بیشتر دوام نمی آورد. هنرمندان فانوس ها و شمع‌هایی را که در دست دارند بالا می گیرند و دور شعبده باز می ایستند. نور، صحنه ای وحشتناک را به تماشاچیان نشان می دهد. شعبده باز وسط صحنه ایستاده است؛ لکه های خون از روی کتش ناپدید شدند اما از چاقوی نقره ای داخل دست راستش خون می چکد.پرده ها پایین می آیند و موسیقی به اتماممی رسد. تماشاگران دست می زنند. هنرمندان به جلوی پرده می آیند و تعظیم می کنند.و این آخرین باری است که نمایش سایه سرخ اجرا می شود.ادامه دارد....ادامه دارد....</description>
                <category>نجوا</category>
                <author>نجوا</author>
                <pubDate>Sun, 07 Jun 2026 13:33:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قلبت را بِکُش1</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20000298/%D9%82%D9%84%D8%A8%D8%AA-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D9%90%DA%A9%D9%8F%D8%B4-b42oy6fzpzjc</link>
                <description>مرد جوان کلاه استوانه ای اش را روی سرش گذاشت.یک دور دیگر کت مشکی‌اش را جلوی آینه مرتب کرد. از روی میز چوبی کنارش. چاقوی دست نقره ای را برداشت.به سمت دختر بچه ای که روی تختش نشسته بود برگشت. دختر بچه زانوهایش را داخل شکمش جمع کرده و از ترس می لرزید.دیوارهای اتاق که به سرخی لباس دختربچه بودند مانند هیولای قصه ها قصد بلعیدن او را داشتند. دختر بچه با چشمان سبزش به صورت زیبای مرد جوان خیره شد. چهره مرد زیبا بود. آنقدر زیبا که حتی دشمنانش هم نمی توانستند آن را  انکار کنند.مرد جوان به چشمان دختر بچه زل زد و در کسری از ثانیه چاقویش را از کنار گوش او گذراند.نفس دختر بچه بند آمد. قلبش طبلی  شده بود که صدایش را مرد جوان هم می توانست بشنود. چاقوی مرد، سایه سیاهی را که پشت سر دختر بچه ایستاده بود را ناپدید کرد. با ناپدید شدن سایه، دختر بچه حس رهایی و راحتی عجیبی به دست آورد.مرد جوان  چاقویش را درون جیب داخلی کتش گذاشت و با چهره ای بی‌احساس گفت: « برو. آن سمت خیابان پدر و مادرت منتظرت هستند. » دختر بچه با شک و تردید به مرد جوان نگاه کرد؛ با احتیاط از تخت پایین آمد و به سرعت از اتاق خارج شد.ناگهان صدای ساعت دیواری  سکوت شب را شکست.مرد جوان به سمت قابی رفت که نقاشش یک شعبده باز بدون چهره را به تصویر کشیده بود. قاب را برداشت و با کلید طلایی در پشت قاب را باز کرد.وارد راهروی طولانی شد. فانوسی را که کنار در بود برداشت و روشن کرد.طرح های شعبده بازها و هنرمندانشان که سالها پیش توسط نقاشان، با رنگ طلایی کشیده شده بودند، با نور فانوس درخشیدند. مرد به انتهای راهرو رسید، دستگیره در روبرویش  را پایین کشید و به عنوان شعبده باز وارد صحنه  نمایش شد. ادامه دارد....</description>
                <category>نجوا</category>
                <author>نجوا</author>
                <pubDate>Tue, 02 Jun 2026 04:59:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تنها چیزی که یادم می‌آید 3</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20000298/%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7-%DA%86%DB%8C%D8%B2%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D9%85-%D9%85%DB%8C-%D8%A2%DB%8C%D8%AF-3-fp4guspsm9bw</link>
                <description>بخش سوم : روز سوم«هی! حمله کنید. دشمن رو شکست بدید.» پسر همانطور که اسب ها و سرباز های خیالی اش را تکان می داد‌‌؛به بینی مرد نزدیک شد و با شمشیر خیالی سرباز، به بینی او حمله کرد. مرد از خواب پرید. با خشم به پسر چشم دوخت. دهانشرا باز کرد تا فریاد بزند اما نگاهش روی زخم های صورت پسرک سُر خورد. پر که انگار هیچ چیز برایش اهمیتی نداشت با لبخند پرسید:« میای باهم بازی کنیم؟» مرد سرش درد می کرد. دلش می خواست بیشتر بخوابد اما سرباز پلاستی که دست پسر بود را گرفت. چشمان پسر برق زدند. با خوشحالی شروع به بازی کرد. مرد فکرش را هم نمی کرد که این قدر از بازی کردن با یک بچه خوشش بیاید. در همان حال که بازی می کردند مرد سوال هایی را از پسر پرسید : «چرا همیشه می گی که قراره بمیری؟» پسر با بی خیالی جواب داد: «چون اون آقا دکتره همیشه به مامان بابام می گه من قراره بمیرم.» مرد سوال دیگری پرسید: «چرا وقتی گلدون کنارت شکست نترسیدی؟» پسر که داشت سربازی را روی اسب می گذاشت با کلافگی گفت: «هی باید لشکرت رو آماده کنی من قراره بهت حمله کنم پس اینقدر سوال نپرس.» مرد زیر لب زمزمه کرد: «چقدر حرف زدن با بچه ها سخته.»پسربچه بدون مقدمه از مرد پرسید: «تو چرا اینجایی؟» مرد از سوال بدون مقدمه شوکه شد. تلاش کرد جواب پسر را بدهد اما مغزش خالی بود،هیچ چیز  را به یاد نمی آورد. دوباره تلاش کرد تا شاید چیزی به یادش بیاید. زمانی که  باسب پسر به سرش برخورد کرد خاطره ای را به یاد آورد. مغزش از به یاد آوردن این خاطره درد گرفت اما بالاخره جواب پسر را داد: «دلیل اینکه من این جا هستم یک تصادف بود. چون سرم و دستم آسیب دید من رو اینجا آوردند.» مرد فکر می کرد پسر سوال دیگری بپرسد اما او  هیچ چیز دیگری نپرسید و به بازی اش ادامه داد.ادامه دارد.... #تنها_چیزی_که_یادم_می‌آید</description>
                <category>نجوا</category>
                <author>نجوا</author>
                <pubDate>Thu, 25 Dec 2025 20:52:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کمی زندگی لطفا!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20000298/%DA%A9%D9%85%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%84%D8%B7%D9%81%D8%A7-pah2qiljhiqy</link>
                <description>کمی زندگی لطفا! از زندگی خسته شده بودم. دیگه هیچ آرزویی نداشتم. تمام انگیزه ام پَرپَر شده بود. هیچ کس نبود که درکم کنه. هیچ کس نمیتونست حالم رو بفهمه. هرکسی نظری میداد. سرم از غُرغُر ها و نظر های الکیشان درد می کرد. زندگی برایم تمام شده بود. دیگه امیدی نداشتم. همه ی اطرافیانم در  دریای زندگی دست و پا می زدند اما من....... اما من نیازمند کمی زندگی بودم. حاضر بودم  تمام دارایی هایم را بدهم، تا کمی زندگی، بگیرم. زمان به سرعت می گذشت و من هنوز به دنبال قطره از زندگی بودم. روز ها  و هفته ها می گذشتند و من هیچ کاری به جز زل زدن به دیوار سفید خانه، نداشتم. منتظر بودم کسی زندگی را در ظرف من هم بریزد. فقط کمی زندگی میخواستم. فکر می کردم بالاخره روزی در ظرف من هم زندگی ریخته می شود. اما........اما اشتباه می کردم. من دنبال معجزه بودم. دنبال زندگی نبودم. من معجزه میخواستم. روزی که این را فهمیدم. صف معجزه را ترک کردم و به سمت صف زندگی راه افتادم.ولی صف زندگی خیلی طولانی تر از حد انتظارم بود. باید زمان زیادی رو صبر می کردم، تا کمی زندگی بگیرم. باز هم باید غرغر های اطرافیان، سرکوفت ها و تنبیه هایشان را تحمل می کردم، تا کمی زندگی در ظرفم ریخته شود. خسته تر از  این بودم که صبر کنم. من زیاد صبر کرده بودم ولی هیچ کس توجهی نکرد. دلم زندگی میخواست اما حاضر نبودم چنین بهایی برایش به پردازم. من میخواستم با نشستن و زل زدن به دیوار خانه، زندگی دریافت کنم. ولی کم کم متوجه شدم همه ی آنهایی که مثل من، به دنبال زندگی می گشتند. از صف خارج شدند. جایشان بود اما خودشان نبودند. از کسی پرسیدم آنها کجا رفتند؟ جواب گرفتم: « آنها به دنبال بهای زندگی رفتند. تا بتوانند کمی زندگی بگیرند.» دوباره پرسیدم: « برای کمی زندگی هم باید بهایی داد؟» جواب داد: « هر چیزی بهایی دارد. بهای زندگی سخت و دشوار است. اگر زندگی میخواهی به دنبال بهایش برو. اگر بهایی نمیدهی، به صف دیگری برو. این صف جای تو نیست. »با دلی گرفته به صف دراز زندگی خیره شده بودم. چاره ای نداشتم باید بهایش را میدادم. از اول هم  میدانستم برای &quot;کمی زندگی&quot; هم باید بهایی داد. اما نمیخواستم باور کنم. درست زمانی که شروع کردم به کار کردن،تا بهای &quot;کمی زندگی&quot; را به دست آورم. شخصی از سر صف فریاد زد: « هر کسی هر چقدر که زندگی میخواهد، فریاد بزند.» تمام بهایی را که جمع کرده بودم در مشتم گذاشتم و با صدایی بلند فریاد زدم: « کمی زندگی  لطفا!» پایان نجوا</description>
                <category>نجوا</category>
                <author>نجوا</author>
                <pubDate>Mon, 22 Dec 2025 02:22:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یلداتون مبارک</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20000298/%DB%8C%D9%84%D8%AF%D8%A7%D8%AA%D9%88%D9%86-%D9%85%D8%A8%D8%A7%D8%B1%DA%A9-lovgl8huattv</link>
                <description>مادربزرگ زیر کرسی نشسته بود و حافظ می خواند. نوه های شکمو، انار ها را مشت مشت برمی داشتند. پدربزرگ در آن سمت کرسی، قصه ی آزادی خورشید را برای بچه ها و نوه هایش تعریف می کرد. سوز سرما، خبر از  ورود ننه سرما به خانه، می داد. در سمت دیگر خانواده، زنی با لباس محلی، در حال نگارگری بر روی دارِقالی بود. زن تصویر خانواده را بر روی قالی میکشید. پشت زن و خانواده، پنجره ای خیلی بزرگ دیده می شد. این پنجره خورشید را نشان میداد که از پشت ابر های سیاه بیرون می آمد. نور خورشید کم کم آسمان را روشنمی کرد.نقاش، نقاشی اش را با کشیدن پرَتو های خورشید به پایان رساند. و نام نقاشی گذاشت&quot;یلدا&quot; یعنی تولد دوباره ی خورشید زندگی                                یلدا ی همگی مبارک</description>
                <category>نجوا</category>
                <author>نجوا</author>
                <pubDate>Sat, 20 Dec 2025 20:13:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تنها چیزی که یادم می‌آید 2</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20000298/%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7-%DA%86%DB%8C%D8%B2%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D9%85-%D9%85%DB%8C-%D8%A2%DB%8C%D8%AF-2-qlicnixs7gpq</link>
                <description>بخش دوم:روز دوم« قام قام. بیبیب.» مرد چشمانش را باز کرد و سرش را به سمت صدا چرخاند.پسر روی میله ی کنار  تخت، ماشین بازی می کرد. مرد با اخم پرسید: « داری چی کار می کنی؟ چرا اینجایی؟»پسربچه بدون توجه به سوال مرد، ماشینش را روی میز گذاشت و هواپیمایش را به هوا فرستاد.  «ووو، هواپیما داره سقوط میکنه. مراقب باشید.» همانطور که دور اتاق می چرخید این جملات را تکرار کرد. مرد عصبانی شد. وبا فریاد آرامی گفت: « همین الان برو بیرون. اگه نری خودم می کشمت.» پسر، حرف مرد را نشنیده گرفت. به سمتش رفت و با شور و هیجان زیاد پرسید:« میای باهام بازی کنی؟» مرد چاقویی که از پرستار، دزدیده بود را بالای سر پسر گرفت و گفت:« انگار خیلی دوست داری مرگ رو ببینی.» پسربچه سرش را کج کرد و پرسید: « مرگ یعنی چی؟» ذوق مرد کور شد. با احتیاط پرسید: « تو.. نمیدونی مرگ یعنی چی؟!» پسربچه سرش را به چپ و راست تکان داد: «نمیدونم یعنی چی.» چهره ی مرد غمگین شد. چاقو را پایین آورد با ناراحتی گفت: « ای بابا. اگه ندونی که مرگ چیه. کشتنت اصلا کیف نمیده.» پسر تکرار کرد: « کیف نمیده؟» مرد با هیجان و ولع توضیح داد: « کشتن آدما وقتی کیف میده که بتونی اون قیافه ی ترسیده و لرزونشون رو ببینی.» پسر گیج نگاه کرد. به مرد گفت: « یعنی من باید به ترسم؟ آخه تو که ترسناک نیستی.!» ناگهان آتش خشم در وجود مرد شعله ور شد. در یک چشم برهم زدن. چاقو را بالا آورد و صورت سفید پسربچهرا خط خطی کرد. پسر نه جیغ کشید و نه حرکتی کرد. فقط با وحشت و ناراحتی به مرد خیره شد. مرد شوکه شده بود. با چشمانی  پر از ترس، به خونی که از زخم های صورت پسر میریخت زل زد. پسر پلک هایش را برهم زد و پرسید: « کشتن این شکلیه؟ یعنی مُردن این‌قدر درد داره؟» مرد نمی تواست جوابی بدهد. فقط به پسر نگاه کرد. پسر به مرد گفت: « من قراره بمیرم. ولی من نمیدونم مرگ یعنی چی. آقا شما میدونی مرگ درد داره یا نه؟ آخه من دوست ندارم مثل الان دردم بگیره.» ناگهان مرد که دستانش می لرزیدند فریاد زد: « از اینجا برو بیرون.» پسرک همانطور که با  دستان کوچکش زخم ها را پنهان کرده بود از اتاق خارج شد. ادامه دارد.... #تنها_چیزی_که_یادم_می_آید</description>
                <category>نجوا</category>
                <author>نجوا</author>
                <pubDate>Wed, 10 Dec 2025 21:46:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تنها چیزی که یادم می‌آید 1</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20000298/%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7-%DA%86%DB%8C%D8%B2%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D9%85-%D9%85%DB%8C-%D8%A2%DB%8C%D8%AF-1-qy6rudcfwlqc</link>
                <description>بخش اول: روز اول_ هنوز بیدار نشده؟ باید زودتر هویتش رو بفهمیم_ الان اینا مهم نیست. بهتره سریع تر زخمش رو درمان کنیم. این بخش باید سریع خالی بشه_ پس نیازی به مراقبت های ویژه نیست؟ _ نه نیازی نیست. الان بیمار های مهم تری داریم. &quot;تق&quot; صدای بسته شدن در، مرد را بیدار کرد. پلک هایش را کمی بهم زد. دستش درد می کرد. سرش را چرخاند تا شاید چیزی یادش بیاید. اما خاطراتش درهم بودند. مغزش فقط تنها یک چیز  را به یاد می آورد. چیزی که حق گفتنش را نداشت. ناگهان درِ اتاق باز شد. مرد کمی ترسید، تلاش کرد بلند شود. اما دستش  تیر وحشتناکی کشید. با این حال روی تخت نشست و از میز میز چوبی کنار تخت، گلدانی را بلند کرد. « هی! سلام آقا! دوست دارید با من بازی کنید؟» مرد وحشت کرد، گلدان را بالای سر پسربچه ای که وارد اتاق شده بود گرفت. با لبخندی چندش آور گفت: « دوست داری بمیری؟ آخه من یه قاتلم و این تنها چیزیه که یادم میاد.» در یک ثانیه چشمان مشکی پسر مات و بی روح شدند. با صدایی که دیگر هیچ احساسی درونش وجود نداشت گفت: «من قراره بمیرم.» مرد گیج شد،تلاش کرد برای پسربچه توضیح دهد: «درسته، تو قراره بمیری چون من می کشمت.» پسربچه دوباره تکرار کرد: « من قراره بمیرم.» مرد کلافه شد و گلدان را زمین زد. گلدان با فصله ی کمی از پسر، روی زمین افتاد و شکست. پسر هیچ واکنشی نشان داد و حتی پلک هم نزد. با صدای شکستن گلدان، پرستار وارد اتاق شد. مرد که می خواست کسی متوجه کارش نشود گفت: « این بچه اشتباهی گلدان را انداخت.» پرستار با چهره ای متعجب پرسید: «کدوم بچه؟» مرد شوکه شد. به پایین تختش، جایی که پسر قبلا ایستاده بود، نگاه کرد. اما اثری از پسر نبود. ادامه دارد..... #تنها_چیزی_که_یادم_می آید </description>
                <category>نجوا</category>
                <author>نجوا</author>
                <pubDate>Wed, 10 Dec 2025 17:03:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>راز زیرِ زمین 12</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20000298/%D8%B1%D8%A7%D8%B2-%D8%B2%DB%8C%D8%B1%D9%90-%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86-12-gotdijpy6lgn</link>
                <description>بخش دوازدهم : آبیک ماه از همه ی آن اتفاقات تلخ و شیرین گذشت. حالا دیگر  آناهیتا در نوش آباد زندگی می کرد. اسفند و مهرداد با خوشحالی یک اتاق ها یشان را به او دادند. آناهیتا همانطور که گل های صورتی را میچید برای سالی پر از آرامش دعا کرد. ناگهان دختری کوچک از پشت سر بغلش کرد و گفت: « اگه داری برای سهراب گل میچینی. برای من هم باید بچینی.» صورت آناهیتا سرخ و سفید شد. سه تا از گل هایی را که چیده بود به دست دختر داد و گفت: « بیا این ها برای تو.»دختر به سرعت گل را گرفت و به سمت دوستانش رفت. آناهیتا رفتن دختر را تماشا کرد. باورش نمی شد این دختر همان دختری است که در میان آتش سوزی ها آغوشش را برایش باز کرده بود. کم کم شب فرا رسید. تمام مردم دور آتشی بزرگ نشسته بودند و برای سال جدید دعا می کردند. بعد دعا از جایشان بلند شدند و سکوت کویر را با صدای ساز و آواز، شکستند.  بچه ها دور آتش می چرخیدند و دست می زدند. زنان و مردان هلهله سر داده بودند. هرکسی به روش خودش شادی می کرد. کمی  دورتر از این شلوغی ها، آناهیتا و سهراب کنار هم نشسته بودند و به آسمان نگاه می کردند. ناگهان سهراب پرسید: « اسفند گفته بود دنبال گنج می گشتی. تونستی پیدایش کنی؟» آناهیتا لبخند زد و زانو هایش را داخل شکمش جمع کرد: « آره، با اینکه سنگ نوشته نابود شد اما فکر کنم بدونم گنج چی بود.» سهراب منتظر، به او خیره شد. آناهیتا ادامه داد: « تنها گنجی که زمانِ جَده اسفند وجود داشت. آب بود. در آن زمان ها مردم آنقدر به دنبال آب بودند که بعد از پیدا کردند، در زیرِ زمین به عنوان یک گنج ازش یاد کردند.» سهراب با چشمانی که میدرخشیدند گفت: « جالبه! ملکه ی آب، گنج آب رو پیدا کرد.» آناهیتا خندید:« اما هنوز یک چیزی رو نفهمیدم. کسی که من رو از دست آن مرد چشم سبز، نجات داد. کی بود؟؟» سهراب با کمی شَک و تردید جواب داد: « به نظرت ممکنه کار اون بوده باشه؟ تنها کسی که به ذهنم میرسه اونه.» آناهیتا به ستاره ها خیره شد و زیرلب گفت: « شاید..» ناگهان، صدای چنگی آشنا درمیان کویر پیچید.  به هم نگاه کردند. باد موهایشان را تاب داد. سهراب نگاهش را به آسمان گرفت و پرسید: « به نظرت اون میتونه ما رو ببینه؟..» آناهیتا جوابی نداشت؛ آرام سرش را روی شانه ی سهراب گذاشت و به موسیقی ی آسمان، گوش سپرد. پایان؟           * * * *در تاریکی شب سایه ای پشت درختان دیده می شد. زنی با کت صورتی ایستاده بود، چتر صورتی اش را باز کرد و همانطور که همراه با باد به آسمان می رفت. زمزمه کرد: « این داستان هم خوب تموم شد.»</description>
                <category>نجوا</category>
                <author>نجوا</author>
                <pubDate>Sat, 06 Dec 2025 06:25:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>راز زیرِ زمین 11</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20000298/%D8%B1%D8%A7%D8%B2-%D8%B2%DB%8C%D8%B1%D9%90-%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86-11-bjxjwjm3wlaa</link>
                <description>بخش یازدهم: جایی که آتش، آب را نجات می دهدآناهیتا و سهراب هنوز کامل از شهر خارج نشده بودند که اسب سواری، راهشان را بست. هردو با دیدن اسب سوار تعجب کردند. سهراب با شگفتی پرسید: « سام! تو اینجا چیکار می کنی؟» سام سازش را از دوشش پایین آورد و شمشیری را بیرون کشید. با تهدید آن را تکان داد و گفت:« پیغام رسان رو تحویل بده. مگر اینکه بخوای هردو ی شما را بکشم.»برای لحظه ای چشمان آناهیتا چیزی را ندیدند.  تمام اتفاقات و کار های سام جلوی چشمانش قرار گرفتند. با بغضی که به سختی کنترلش می کرد گفت: « من.. من فکر می کردم... ت.. تو... منو... د..» دیگر نتوانست ادامه بدهد. کلمات نمی توانستند جاری شوند. سام با پوزخندی جواب داد: « همه چیز نقشه بود.من کسی بودم که به آنها جایت را گفتم. تمام حرف هایی هم که بهت زدم فقط برای جلب توجه تو بود. باید کاری می کردم بهم اعتماد کنی. حالا بانوی من اجازه بده همین جا کارت را تمام کنم.»خشم به میان چشمان سهراب دوید. خنجری از کمرش بیرون کشید و به سمت سام حمله ور شد. سام شمیرش را برای دفاع، بالا گرفت. هردو شمشیر زن های ماهری بودند. با اینکه سهراب خنجر داشت، اما توانست پابه پای سام مبارزه کند.آناهیتا با بُهت و حیرت به آن دو خیره شد.ناگهان از پشت سر آناهیتا شخصی حمله کرد. تیغه ی شمشیر شخص، فاصله ی چندانی با سر او نداشت.همه چیز در یک چشم بر هم زدن اتفاق افتاد. سام شمشیرش را به سرعت چرخاند و آناهیتا را هل داد. با این کار اجازه نداد آناهیتا آسیب ببیند. شمشیر سام از دستش ول شد. شخص فریاد کشید: « سام! تو طرف کی هستی؟! اگه قراره باشه جلوم رو بگیری پس اول کار تو رو تموم می کنم.» سام جلوی آناهیتا ایستاد فقط توانست قبل از فرو رفتن  شمشیر داخل بدنش به سهراب یک جمله بگوید:« از اینجا برید.»  و شخص شمشیرش را داخل بدن سام فرو برد. آناهیتا جیغ کشید. سهراب جلوی او را گرفت تا به سمت سام نرود. شخص قهقه زد و شمشیرش را با شتاب از بدن سام بیرون کشید. فریاد سوزناک سام، دل آناهیتا را ریش کرد. سهراب دست آناهیتا را گرفت و به سختی از آنجا دورش کرد. شخص به سمتشان دوید اما سام جلویش را گرفت. شمشیرش را به سختی برداشت و روبه روی شخص ایستاد. نفس عمیقی کشید و وقتی مطمئن شد آن دو فرار کردند. به شخص اجازه داد تا حمله کند. چشمانش را بست و زیرلب گفت: « بهتره خوب ازش مراقبت کنی سهراب. اگه اینکارو نکنی خودم میام سراغت.» و سام با لبخند به سوی مرگ رفت. #راز_زیر_زمین</description>
                <category>نجوا</category>
                <author>نجوا</author>
                <pubDate>Fri, 05 Dec 2025 17:03:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>راز زیرِ زمین 10</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20000298/%D8%B1%D8%A7%D8%B2-%D8%B2%DB%8C%D8%B1%D9%90-%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86-10-xrx1ddksn3ql</link>
                <description>بخش دهم: فرستاده ی واقعیآناهيتا با سرعت می تاخت. خورشید کم کم بالا آمد.و او بالاخره به کاشان رسید. یکم ایستاد تا نفسی تازه کند و بعد دوباره به سمت محل قرار راه افتاد.به خانه ای بزرگ رسید. خواست در بزند اما متوجه شد در باز است. پس وارد شد، مثل همیشه که پیغام ها را می رساند گوشه ی شمال شرقی خانه ایستاد.ناگهان سردی خنجری را روی گلویش احساس کرد. شخص که صورتش را پوشانده بود، پرسید: « تو کی هستی؟ پیغام رسانی؟» آناهیتا دستانش را مشت کرد و جواب داد: «آره، من پیغام رسان واقعی هستم.»شخص دوباره پرسید: « پیغام و نامت را بگو» آناهیتا چشمانش را بست تا تمرکز کند و بعد گفت: « نامم آناهیتاست.» صدایش را پایین تر آورد و پیغام را گفت. شخص چشمانش گرد شد.پارچه ای را که روی صورتش بود پایین کشید و با شگفتی پرسید: «  پس یعنی تو، پیغام رسان واقعی، همان شخصی بودی که اون مرد رو فرستاد؟»آناهیتا با وحشت به سمت شخص برگشت و فریاد زد: «اون الان کجاست؟ باهاش کاری کردید؟» آن شخص، یا درواقع اسفندیار، با دست اشاره کرد تا او دنبالش بیاید. او را به سمت یکی از اتاق ها برد و در چوبی اتاق را باز کرد. صدای قیژ قیژ در، سکوت اتاق را شکست. روشنایی به اتاق تاریک رسید و پرتو های نور موهای قهوه ای رنگ سهراب را روشن کردند. او را در گوشه ای از اتاق بسته بودند. وقتی نور  صورت سهراب را روشن کرد، زخم های صورتش که پدیدار شدند. آناهیتا با وحشت به سمت او دوید و دستانش را باز کرد. همانطور که در حال باز کردن دستان سهراب بود زیرلب جوری که بشنود گفت:« ببخشید که به این روز افتادی. لطفا من رو ببخش. برات جبران می کنم.» طناب دور دستان او باز شد. اسفندیار به سمت آن دو رفت و گفت: « فکر کنم شما دو نفر باید بروید. به من خبر دادن چند سواره به دنبال شما هستن. اگر اسبی دارید همین حالا بروید.» آناهیتا سر تکان داد و به سهراب کمک کرد تا به ایستد. قبل از خارج شدن از اتاق، اسفندیار خنجری را از کمرش بیرون کشید و به دست آناهیتا داد. آناهیتا و سهراب سوار اسب شدند به سمت نوش آباد تاختند. اما متوجه مرد جوانی که موهای قرمز_مشکی و لباس سیاهی داشت، نشدند. مرد جوان سازش را روی دوشش انداخت و به دنبال آن دو حرکت کرد. #راز_زیر_زمینادامه دارد..... </description>
                <category>نجوا</category>
                <author>نجوا</author>
                <pubDate>Thu, 27 Nov 2025 16:34:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>راز زیرِ زمین9</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20000298/%D8%B1%D8%A7%D8%B2-%D8%B2%DB%8C%D8%B1%D9%90-%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%869-lcz8bf7o1dhe</link>
                <description>بخش نهم: سرنوشت پیغام مرد چشم سبز پارچه ای که بینی و دهانش را پوشانده بود پایین کشید و با پوزخند گفت: « درسته پیغام رسیده. ولی کسی اون پیغام رو باور نمی کنه.» آناهیتا متوجه حرف های مرد نمی شد با صدایی لرزان پرسید: «منظورت چیه؟» مرد چشم سبز جواب داد: « اگه تو واقعا پیغام رسان باشی. پس یعنی پیغام رو هیچ کس باور نکرده چون اونها فقط حرف پیغام رسان رو باور می کنند. حتی اگه اون پیغام رو به کاشان  فرستاده باشی بازم هم کسی باورش نمی کنه. چون اون شخص، تو نیستی.» آناهيتا که تازه منظور مرد را فهمید چشمانش گرد شدند.گیج و منگ مرد را نگاه کرد. ناگهان تیری از کنار گوشش رد شد و به دیوار پشت سرش برخورد. مرد چشم سبز و همراهش با وحشت دور و اطراف را نگاه کردند. مرد چشم سبز فریاد کشید: « مگه نگفتی کسی اینجا نمیاد؟؟؟ همین الان اینو از اینجا ببر.» این فریاد را کشید و به سرعت ناپدید شد. تیر دوم  از نقطه ای تاریک، به سمت دست مرد دیگر پرتاب شد. تیر داخل دست مرد فرو رفت و از درد فریاد کشید. سایه ای که مشخص شد همان تیرانداز است، به سمت آناهیتا رفت و با خنجرش طناب های دور دست او را باز کرد. آناهیتا بدون اینکه به نجات دهنده اش نگاهی بی اندازد دوید و از آن خانه خارج شد. با سرعت به سمت خانه ی اسفند دوید. با عجله و تند تند در زد. مهرداد در را باز کرد و پرسید: « این وقت شب چه اتفاقی افتاده است؟؟!» آناهیتا با التماس جواب داد: « لطفا یک اسب به من بدهید. من باید حتما به کاشان بروم. امنیت تمام مردم به من بستگی دارد. خواهش می کنم به من یک اسب بدهید.»مهرداد بدون حرف راهنمایی اش کرد. اسبی مشکی را برایش آورد وآناهیتا با سرعت سوارش شد. و بدون لحظه ای درنگ به سمت کاشان تاخت. #راز_زیر_زمینادامه دارد.... </description>
                <category>نجوا</category>
                <author>نجوا</author>
                <pubDate>Thu, 27 Nov 2025 08:17:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>راز زیرِ زمین 8</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20000298/%D8%B1%D8%A7%D8%B2-%D8%B2%DB%8C%D8%B1%D9%90-%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86-8-dknvdj92kdov</link>
                <description>بخش هشتم: گنج، می رودماه تازه بیرون آمده بود. آناهیتا هنوز سنگ نوشته را برسی می کرد. آنقدر مشغول کار بود که متوجه مردی که روبه رویش ایستاد، نشد. مرد یک خنجر از کمرش بیرون کشید و به سرعت روی گردن آناهیتا گذاشت. نفس  آناهیتا بند آمد. مرد سرش را نزدیک گوشش برد و گفت:  « اگه جیغ بکشی همینجا می کشمت. بی سر و صدا دنبالم بیا. رییس کارت داره» ترس تمام وجود آناهیتا را فرا گرفت، فقط توانست سرتکان بدهد. مرد آهسته تیغه ی خنجر را پایین آورد. دستان او را با طناب بست.و در تاریکی شب، آناهیتا و مرد وارد یک خانه شدند. مرد او را داخل هل داد و خنجرش را تهدید وارانه چرخاند:« همینجا ساکت بمون تا رئیس بیاد.» ناگهان در باز شد و شخصی که فقط چشمان سبزش پیدا بود وارد شد. یک شمشیر در دست راستش داشت. از تیغه ی شمشیر مایع قرمز رنگی می چکید. چشمان آناهیتا با دیدن مایع قرمز رنگ گرد شدند، از ترس تلاش کرد عقب برود. شخصی که از صدایش مشخص بود مرد است، پرسید: « تو همان پیغام رسان هستی؟ واقعا فکر کردی ما پیدایت نمی کنیم؟» مردی که آناهیتا را گرفته بود رو به آن یکی مرد کرد و گفت: « رئیس. این دختر همان پیغام رسان است که دنبالش بودید. جاسوسمون این خبر رو بهمون گفته.» مرد چشم سبز یا همان، رییس اخم کرد: « ساکت شو. از تو نپرسیدم. ببینم همراهش چیزی نداشت؟» آن یکی مرد سنگ نوشته ای را که آناهیتا بررسی اش می کرد، را نشان مرد چشم سبز داد. مرد چشم کمی به  سبز سنگ نوشته نگاه انداخت.  چشمانش برقی زدند و ناگهان  سنگ نوشته را از بالا ول کرد. سنگ نوشته روی زمین افتاد و هزار تکه شد. آناهیتا جیغ خفه ای کشید. نفس بند آمد، تمام زحماتش برای پیدا کردن گنج، نابود شد. مرد چشم سبز که انگار از واکنش آناهیتا خوشش آمده بود،  پاشنه کفشش را روی خورده های سنگ نوشته گذاشت. آناهیتا با التماس گفت: « از من چی میخواید؟ پیغامی که قرار بود من بفرستم الان دیگه باید به کاشان رسیده باشه. پس چرا من رو گرفتید؟؟؟!!» مرد چشم سبز پارچه ای که بینی و دهانش را پوشانده بود پایین کشید و با پوزخند گفت: « درسته پیغام رسیده. ولی کسی اون پیغام رو باور نمی کنه.» آناهیتا متوجه حرف های مرد نمی شد با صدایی لرزان پرسید: «منظورت چیه؟» #راز_زیر_زمینادامه دارد.... </description>
                <category>نجوا</category>
                <author>نجوا</author>
                <pubDate>Wed, 26 Nov 2025 11:47:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>امتحانات و داستانی دیگر</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20000298/%D8%A7%D9%85%D8%AA%D8%AD%D8%A7%D9%86%D8%A7%D8%AA-%D9%88-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-c9f9plblkhvo</link>
                <description>فکر کنم این اولین باری باشه که دارم دلنوشته مینویسم. (البته توی کاغذ زیاد نوشتم) شاید &quot;ویرگول&quot; جای مناسبی برای نوشتن خاطرات یا دلنوشته نباشه. اما گاهی همین نوشته ها ایده هایی میشوند برای داستان،. امتحانات میانترم شروع شده و من هنوز در فکر اینکه آیا ریاضی بخونم یا چون همیشه نمره ی پایانی میگیرم، ولش کنم؟. با این وجود از دلم میخواهد در همه ی درس های رشته ی انسانی موفق باشم. چون من واقعا عاشق این رشته ام. داستان های زیادی رو دارم تایپ یا می نویسم. گاهی هم سر بعضی کلاس ها، کاغذ و قلم را در میاورم و به دنیای خیال پرواز می کنم. معلم های مدرسه جدید مهربان و با ملاحظه هستند. اگر بخواهم از حال و هوای معلم ها و مدرسه بگویم این شکلی میشود که:در زنگ فارسی در جست‌وجوی عشق ها و معانی شعر ها هستیم. در زنگ عربی وزن و قصه ی مسخره را میخوانیم. در زنگ منطق و مغالطه ها رو  را پیدا می کنیم. در اقتصاد از بازار و حال فروشندگان می پرسیم.و در جامعه شناسی، با جهان اجتماعی آشنا میشویم. در زنگ تاریخ هم میرویم به هزاران سال قبلتر تا درباره ی اولین تمدن ها و شهر ها بدانیم.جغرافیا هم که مثل همیشه حفظ کردن یک عالمه جهت و اسم های عجیب است. علوم فنون تنها درس جدیدی که فعلا راحت و آسان است. (البته فعلا)  خلاصه که هرروز در حال خواندن درس هایی جدید و حفظ کردن کلی مطالب مهم هستم. ولی لذت بخش ترین خاطره ای که از مدرسه جدید دارم. صبحانه ی غافلگیرانه با معلم منطق بود که واقعا چسبید. امیدوارم هرکسی که امتحانی دارد موفق بشود و نمره های خوبی بگیرد. دعا کنید منم نمره ی خوب بگیرم چون اگه معدلم هجده بشه برام دوربین عکاسی میخرن. :)نجوا</description>
                <category>نجوا</category>
                <author>نجوا</author>
                <pubDate>Fri, 21 Nov 2025 19:14:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>راز زیرِ زمین 7</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20000298/%D8%B1%D8%A7%D8%B2-%D8%B2%DB%8C%D8%B1%D9%90-%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86-7-xd5wpafpnxlk</link>
                <description>بخش هفتم: نوشته‌ای، از کهنبالاخره آتش خاموش شد. اما از بیشتر خانه ها چیزی جز خاکستر باقی نمانده بود. آناهیتا همراه مهرداد و اسفند به سمت خانه ی آنها رفت. تنها جایی که خیلی آسیب دیده بود وسایل اتاق مهرداد و اسفند بود. زن و شوهر با کمک هم تلاش می کردند اتاق را مرتب کنند و وسیله هایی که سالم مانده اند را بیرون بیاورند. آناهیتا هم به آنها کمک می کرد تا اینکه در لابه لای خاکستر آتش، چشمش به چیزی افتاد. اسفند را صدا زد: « این چیه؟» اسفند آهسته خاکستر را کنار زد. در میان آن، یک سنگ نوشته خودش را نشان داد. آناهیتا با تعجب به سنگ نوشته نگاه کرد و تلاش کرد نوشته ها را بخواند: « تنها راه مقابله با کویر، پیدا کرد... پیدا کردن گنجی است که در زیرِزمین برای ما قرار داده شده است....آه.. بقیه اش را دیگه نمیشود خواند.» اسفند سنگ نوشته را برداشت و به آناهیتا گفت: « این سنگ نوشته، متعلق به جدم است. کاملا فراموشش کرده بودم.» مهرداد از همسرش پرسید: « میدونی منظورش از گنج، چیه؟» اسفند آهی کشید و سرش را با ناامیدی تکان داد. آناهیتا با کمی تردید گفت: « راستش از اینکه من رو به خونتون راه دادید واقعا ممنونم. می خواهم اگر اجازه بدهید برای جبران مهربانیتون این گنج را پیدا کنم. البته تا وقتی که مطمئن بشوم که پیغامم به کاشان رسیده است.» مهرداد و اسفند به هم نگاه کردند. اسفند با لبخند گفت: «من که نمیدونم این گنج چی هست اما اگر پیدا کردنش دلواپسی هایت را کم تر می کند، سنگ نوشته را به تو میدهم.» آناهیتا سنگ نوشته را گرفت و با چهره ای بهتر از روز های قبل، به دنبال گنج رفت. وارد شهر زیرزمینی شد. در گوشه ای نشست و سنگ نوشته را دوباره بررسی کرد. اینکار باعث می شد کمتر افکار شوم را به سمت خودش بکشاند. ناگهان  سام که اینبار سازش همراهش نبود، کنار او ظاهر شد. آناهیتا که انگار دیگر به این کار های سام عادت کرده بود. پرسید: « میشه بدونم چرا همیشه پیش من میایید؟» سام کمی تعجب کرد اما با لبخند جواب داد: « خب، چون فکر می کنم باید مراقبتون باشم. خصوصا، حالا که همین دیروز سواره ها را از اینجا بیرون کردیم.» آناهيتا بدون اینکه بخواهد سرخ شد و با کمی تردید گفت: «من می خوام یک گنج رو پیدا کنم. امیدوارم شما مزاحمم نشوید.» سام نگاهی او کرد و همانطور که بلند می شد تا برود، با ناراحتی زمزمه کرد: « انگار فقط از موسیقی ام خوشتمی آمد. » آناهیتا برای لحظه ای از کار دست کشید اما خودش هم می دانست، وقت فکر کردن به این چیز ها را نداشت. او باید مطمئن می شد پیغام مهمش به کاشان رسیده است یانه. پس برای اینکه افکار نگران کننده را از ذهنش دور کند به بررسی سنگ نوشته ادامه داد. ادامه دارد... #راز_زیر_زمین</description>
                <category>نجوا</category>
                <author>نجوا</author>
                <pubDate>Tue, 11 Nov 2025 13:51:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>راز زیرِ زمین6</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20000298/%D8%B1%D8%A7%D8%B2-%D8%B2%DB%8C%D8%B1%D9%90-%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%866-qwp1qi2vfm54</link>
                <description>بخش ششم: آتش صبح آناهیتا با بوی عجیبی بیدار شد. با ترس و وحشت اطرافش را نگاه کرد. آتش تمام اتاق را پر کرده بود. شعله ها مانند هیولای گرسنه همه چیز را می بلعیدند. دود، به سرفه اش انداخته بود. فقط یک راه خروجی داشت، باید از پنجره خارج می شد. دستش را به کناره های  قابِ پنجره گرفت، یک پایش را بلند کرد و خودش را بالا کشید. با یک پرش کوتاه، به حیاط خانه اسفند رسید. اسفند با وحشت به سمت آناهیتا دوید و بغلش کرد: «وای خوبه که سالمی باید بریم شهر زیرزمینی تمام شهر آتیش گرفته» آناهیتا به دور و اطراف شهر نگاه کرد. تمام شهر در شعله های آتش می سوخت. مردم تلاش می کردند آتش را مهار کنند اما باد گرم اجازه مهار شدن آن را نمی داد.اسفند، مهرداد و آناهیتا وارد شهر زیرزمینی شدند. اسفند به سرعت پیش بچه هایی که از ترس می‌لرزیدند رفت. آناهیتا هم از دور بچه ها را تماشا می کرد؛ بدش نمی آمد به آن ها کمک کند اما هنوز جرئت اعتماد کردن به مردم آن شهر را پیدا نکرده بود. ناگهان سام کنارش نشست. رد نگاه او را دنبال کرد و بعد با لبخند پرسید: «می خوای با هم پیششون بریم؟ »دختر کمی از غیر رسمی حرف زدن سام جاخورد. با تردید و بی اعتمادی، به سمت دختر بچه ی کوچکی رفت که تمام لباسش پر از دوده شده بود و از ترس گریه می کرد.آهسته روبه روی دختر نشست و بهش خیره شد. سام از دور حرکات آناهیتا را تماشا می کرد تا اگر اتفاقی افتاد، کمکش کند.دختربچه از زیر مو های قهوه ای بهم ریخته اش  به آناهیتا نگاه انداخت. کمی برای انجام دادن فکرش شَک داشت، اما آنقدر ترسیده بود که در آن لحظه فقط نیاز داشت، کسی او را بغل بگیرد؛ پس دستانش را باز کرد و خودش را در بغل آناهیتا انداخت. دلش مادرش را می خواست اما مادر و پدرش در بالا ی شهر مشغول مهار کردن آتش بودند. آناهيتا از حرکت ناگهانی دختربچه شوکه شد. با کمی مکث، بالاخره او هم دستانش باز کرد  دختر بچه را در آغوش کشید. گرمایی عجیب در وجود هردو روشن شد. انگار گاهی هم می شود در بی‌اعتمادی هم آغوشی برای رفتن، پیدا کرد.ادامه دارد... #راز_زیر_زمین</description>
                <category>نجوا</category>
                <author>نجوا</author>
                <pubDate>Tue, 11 Nov 2025 13:48:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>راز زیرِ زمین 5</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20000298/%D8%B1%D8%A7%D8%B2-%D8%B2%DB%8C%D8%B1%D9%90-%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86-5-lnd5mm7vuthg</link>
                <description>بخش پنجم: آسمان آناهیتا با نگرانی به رفتن سهراب نگاه کرد. دلش آشوب بود. اگر سوار ها او را پیدا می کردند و یا دستشان به پیغام می‌رسید، تمام ایران با خاک یکسان می شد. اسفند دستش را روی شانه ی او گذاشت و با دلگرمی گفت: « نگران نباش، سهراب سوارکار ماهری است. به سرعت پیغامت را می رساند.» آناهیتا با چشمانی که ترس و نگرانی درونش موج می زد به اسفند خیره شد. مغزش  نمی توانست این حجم از سردرگمی را تحمل کند. ناگهان سرش گیج رفت و چشمانش دیگر چیزی ندید. اسفند به سرعت بلند شد تا آبی برای آناهیتا پیدا کند. برای اینکه از جای او مطمئن شود به سام، که در آن نزدیکی به مردی کمک می کرد سلاحش را تیز تر کند، گفت: « سام، تا وقتی من برگردم مراقب این دختر باش. اگر بهوش اومد من را خبر کن.» چشمان مشکی سام با دیدن آناهیتا که روی زمین از هوش رفته بود، لرزیدند. آهسته به سمت دختر رفت و با کمی فاصله کنارش نشست. اسفند هم که خیالش راحت شده بود، رفت تا آبی برای او پیدا کند. خورشید به سرعت خود را در بین کوه ها قایم کرد. مردم شجاع کویر، از حمله ی سواره ها جان سالم به‌در  بردند. آناهیتا بهوش آمد. سام و اسفند کمکش کردند تا از شهر زیرزمینی خارج شود. مردم جشنی برپا کرده بودند. آسمان پر ستاره ی شب همه را به آرامش و جشن پیروزی دعوت می کرد. با اینکه هوا سرد بود اما هیچ کس از دور آتش کنار نمی رفت. آناهیتا شنل بنفش رنگش را بیشتر دور خودش پیچید، پاهایش را به داخل شکمش جمع کرد و اجازه داد گرمای آتش قلبش را هم گرم کند. سام با چنگش، موسیقی شاد و ملایمی را می نواخت. اسفند لیوان شربتی را به دست آناهیتا داد. تصویر آسمانِ خال خالی، در لیوان شربت افتاد و او برای یک بار هم که شده، بعد از این همه مدت، حس کرد بالاخره آرام شده است و می تواند خستگی در کند. پس چشمانش را بست و ذهنش را خالی کرد. ولی &quot;شبی که آرام است. روزش پر از ترس و وحشت خواهد بود&quot; #راز_زیر_زمین</description>
                <category>نجوا</category>
                <author>نجوا</author>
                <pubDate>Sat, 08 Nov 2025 06:11:52 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>