<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های من کارآگاه نویسنده ام</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_20000298</link>
        <description>گفت:میدونی زمان  ترسیدن و رفتن به خونه کیه گفتم: نمیدونم
گفت: چنین زمانی وجود نداره</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 02:56:12</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2288871/avatar/7UQpe3.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>من کارآگاه نویسنده ام</title>
            <link>https://virgool.io/@m_20000298</link>
        </image>

                    <item>
                <title>تنها چیزی که یادم می‌آید 3</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20000298/%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7-%DA%86%DB%8C%D8%B2%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D9%85-%D9%85%DB%8C-%D8%A2%DB%8C%D8%AF-3-fp4guspsm9bw</link>
                <description>بخش سوم : روز سوم«هی! حمله کنید. دشمن رو شکست بدید.» پسر همانطور که اسب ها و سرباز های خیالی اش را تکان می داد‌‌؛به بینی مرد نزدیک شد و با شمشیر خیالی سرباز، به بینی او حمله کرد. مرد از خواب پرید. با خشم به پسر چشم دوخت. دهانشرا باز کرد تا فریاد بزند اما نگاهش روی زخم های صورت پسرک سُر خورد. پر که انگار هیچ چیز برایش اهمیتی نداشت با لبخند پرسید:« میای باهم بازی کنیم؟» مرد سرش درد می کرد. دلش می خواست بیشتر بخوابد اما سرباز پلاستی که دست پسر بود را گرفت. چشمان پسر برق زدند. با خوشحالی شروع به بازی کرد. مرد فکرش را هم نمی کرد که این قدر از بازی کردن با یک بچه خوشش بیاید. در همان حال که بازی می کردند مرد سوال هایی را از پسر پرسید : «چرا همیشه می گی که قراره بمیری؟» پسر با بی خیالی جواب داد: «چون اون آقا دکتره همیشه به مامان بابام می گه من قراره بمیرم.» مرد سوال دیگری پرسید: «چرا وقتی گلدون کنارت شکست نترسیدی؟» پسر که داشت سربازی را روی اسب می گذاشت با کلافگی گفت: «هی باید لشکرت رو آماده کنی من قراره بهت حمله کنم پس اینقدر سوال نپرس.» مرد زیر لب زمزمه کرد: «چقدر حرف زدن با بچه ها سخته.»پسربچه بدون مقدمه از مرد پرسید: «تو چرا اینجایی؟» مرد از سوال بدون مقدمه شوکه شد. تلاش کرد جواب پسر را بدهد اما مغزش خالی بود،هیچ چیز  را به یاد نمی آورد. دوباره تلاش کرد تا شاید چیزی به یادش بیاید. زمانی که  باسب پسر به سرش برخورد کرد خاطره ای را به یاد آورد. مغزش از به یاد آوردن این خاطره درد گرفت اما بالاخره جواب پسر را داد: «دلیل اینکه من این جا هستم یک تصادف بود. چون سرم و دستم آسیب دید من رو اینجا آوردند.» مرد فکر می کرد پسر سوال دیگری بپرسد اما او  هیچ چیز دیگری نپرسید و به بازی اش ادامه داد.ادامه دارد.... #تنها_چیزی_که_یادم_می‌آید</description>
                <category>من کارآگاه نویسنده ام</category>
                <author>من کارآگاه نویسنده ام</author>
                <pubDate>Thu, 25 Dec 2025 20:52:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کمی زندگی لطفا!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20000298/%DA%A9%D9%85%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%84%D8%B7%D9%81%D8%A7-pah2qiljhiqy</link>
                <description>کمی زندگی لطفا! از زندگی خسته شده بودم. دیگه هیچ آرزویی نداشتم. تمام انگیزه ام پَرپَر شده بود. هیچ کس نبود که درکم کنه. هیچ کس نمیتونست حالم رو بفهمه. هرکسی نظری میداد. سرم از غُرغُر ها و نظر های الکیشان درد می کرد. زندگی برایم تمام شده بود. دیگه امیدی نداشتم. همه ی اطرافیانم در  دریای زندگی دست و پا می زدند اما من....... اما من نیازمند کمی زندگی بودم. حاضر بودم  تمام دارایی هایم را بدهم، تا کمی زندگی، بگیرم. زمان به سرعت می گذشت و من هنوز به دنبال قطره از زندگی بودم. روز ها  و هفته ها می گذشتند و من هیچ کاری به جز زل زدن به دیوار سفید خانه، نداشتم. منتظر بودم کسی زندگی را در ظرف من هم بریزد. فقط کمی زندگی میخواستم. فکر می کردم بالاخره روزی در ظرف من هم زندگی ریخته می شود. اما........اما اشتباه می کردم. من دنبال معجزه بودم. دنبال زندگی نبودم. من معجزه میخواستم. روزی که این را فهمیدم. صف معجزه را ترک کردم و به سمت صف زندگی راه افتادم.ولی صف زندگی خیلی طولانی تر از حد انتظارم بود. باید زمان زیادی رو صبر می کردم، تا کمی زندگی بگیرم. باز هم باید غرغر های اطرافیان، سرکوفت ها و تنبیه هایشان را تحمل می کردم، تا کمی زندگی در ظرفم ریخته شود. خسته تر از  این بودم که صبر کنم. من زیاد صبر کرده بودم ولی هیچ کس توجهی نکرد. دلم زندگی میخواست اما حاضر نبودم چنین بهایی برایش به پردازم. من میخواستم با نشستن و زل زدن به دیوار خانه، زندگی دریافت کنم. ولی کم کم متوجه شدم همه ی آنهایی که مثل من، به دنبال زندگی می گشتند. از صف خارج شدند. جایشان بود اما خودشان نبودند. از کسی پرسیدم آنها کجا رفتند؟ جواب گرفتم: « آنها به دنبال بهای زندگی رفتند. تا بتوانند کمی زندگی بگیرند.» دوباره پرسیدم: « برای کمی زندگی هم باید بهایی داد؟» جواب داد: « هر چیزی بهایی دارد. بهای زندگی سخت و دشوار است. اگر زندگی میخواهی به دنبال بهایش برو. اگر بهایی نمیدهی، به صف دیگری برو. این صف جای تو نیست. »با دلی گرفته به صف دراز زندگی خیره شده بودم. چاره ای نداشتم باید بهایش را میدادم. از اول هم  میدانستم برای &quot;کمی زندگی&quot; هم باید بهایی داد. اما نمیخواستم باور کنم. درست زمانی که شروع کردم به کار کردن،تا بهای &quot;کمی زندگی&quot; را به دست آورم. شخصی از سر صف فریاد زد: « هر کسی هر چقدر که زندگی میخواهد، فریاد بزند.» تمام بهایی را که جمع کرده بودم در مشتم گذاشتم و با صدایی بلند فریاد زدم: « کمی زندگی  لطفا!» پایان نجوا</description>
                <category>من کارآگاه نویسنده ام</category>
                <author>من کارآگاه نویسنده ام</author>
                <pubDate>Mon, 22 Dec 2025 02:22:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یلداتون مبارک</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20000298/%DB%8C%D9%84%D8%AF%D8%A7%D8%AA%D9%88%D9%86-%D9%85%D8%A8%D8%A7%D8%B1%DA%A9-lovgl8huattv</link>
                <description>مادربزرگ زیر کرسی نشسته بود و حافظ می خواند. نوه های شکمو، انار ها را مشت مشت برمی داشتند. پدربزرگ در آن سمت کرسی، قصه ی آزادی خورشید را برای بچه ها و نوه هایش تعریف می کرد. سوز سرما، خبر از  ورود ننه سرما به خانه، می داد. در سمت دیگر خانواده، زنی با لباس محلی، در حال نگارگری بر روی دارِقالی بود. زن تصویر خانواده را بر روی قالی میکشید. پشت زن و خانواده، پنجره ای خیلی بزرگ دیده می شد. این پنجره خورشید را نشان میداد که از پشت ابر های سیاه بیرون می آمد. نور خورشید کم کم آسمان را روشنمی کرد.نقاش، نقاشی اش را با کشیدن پرَتو های خورشید به پایان رساند. و نام نقاشی گذاشت&quot;یلدا&quot; یعنی تولد دوباره ی خورشید زندگی                                یلدا ی همگی مبارک</description>
                <category>من کارآگاه نویسنده ام</category>
                <author>من کارآگاه نویسنده ام</author>
                <pubDate>Sat, 20 Dec 2025 20:13:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تنها چیزی که یادم می‌آید 2</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20000298/%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7-%DA%86%DB%8C%D8%B2%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D9%85-%D9%85%DB%8C-%D8%A2%DB%8C%D8%AF-2-qlicnixs7gpq</link>
                <description>بخش دوم:روز دوم« قام قام. بیبیب.» مرد چشمانش را باز کرد و سرش را به سمت صدا چرخاند.پسر روی میله ی کنار  تخت، ماشین بازی می کرد. مرد با اخم پرسید: « داری چی کار می کنی؟ چرا اینجایی؟»پسربچه بدون توجه به سوال مرد، ماشینش را روی میز گذاشت و هواپیمایش را به هوا فرستاد.  «ووو، هواپیما داره سقوط میکنه. مراقب باشید.» همانطور که دور اتاق می چرخید این جملات را تکرار کرد. مرد عصبانی شد. وبا فریاد آرامی گفت: « همین الان برو بیرون. اگه نری خودم می کشمت.» پسر، حرف مرد را نشنیده گرفت. به سمتش رفت و با شور و هیجان زیاد پرسید:« میای باهام بازی کنی؟» مرد چاقویی که از پرستار، دزدیده بود را بالای سر پسر گرفت و گفت:« انگار خیلی دوست داری مرگ رو ببینی.» پسربچه سرش را کج کرد و پرسید: « مرگ یعنی چی؟» ذوق مرد کور شد. با احتیاط پرسید: « تو.. نمیدونی مرگ یعنی چی؟!» پسربچه سرش را به چپ و راست تکان داد: «نمیدونم یعنی چی.» چهره ی مرد غمگین شد. چاقو را پایین آورد با ناراحتی گفت: « ای بابا. اگه ندونی که مرگ چیه. کشتنت اصلا کیف نمیده.» پسر تکرار کرد: « کیف نمیده؟» مرد با هیجان و ولع توضیح داد: « کشتن آدما وقتی کیف میده که بتونی اون قیافه ی ترسیده و لرزونشون رو ببینی.» پسر گیج نگاه کرد. به مرد گفت: « یعنی من باید به ترسم؟ آخه تو که ترسناک نیستی.!» ناگهان آتش خشم در وجود مرد شعله ور شد. در یک چشم برهم زدن. چاقو را بالا آورد و صورت سفید پسربچهرا خط خطی کرد. پسر نه جیغ کشید و نه حرکتی کرد. فقط با وحشت و ناراحتی به مرد خیره شد. مرد شوکه شده بود. با چشمانی  پر از ترس، به خونی که از زخم های صورت پسر میریخت زل زد. پسر پلک هایش را برهم زد و پرسید: « کشتن این شکلیه؟ یعنی مُردن این‌قدر درد داره؟» مرد نمی تواست جوابی بدهد. فقط به پسر نگاه کرد. پسر به مرد گفت: « من قراره بمیرم. ولی من نمیدونم مرگ یعنی چی. آقا شما میدونی مرگ درد داره یا نه؟ آخه من دوست ندارم مثل الان دردم بگیره.» ناگهان مرد که دستانش می لرزیدند فریاد زد: « از اینجا برو بیرون.» پسرک همانطور که با  دستان کوچکش زخم ها را پنهان کرده بود از اتاق خارج شد. ادامه دارد.... #تنها_چیزی_که_یادم_می_آید</description>
                <category>من کارآگاه نویسنده ام</category>
                <author>من کارآگاه نویسنده ام</author>
                <pubDate>Wed, 10 Dec 2025 21:46:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تنها چیزی که یادم می‌آید 1</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20000298/%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7-%DA%86%DB%8C%D8%B2%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D9%85-%D9%85%DB%8C-%D8%A2%DB%8C%D8%AF-1-qy6rudcfwlqc</link>
                <description>بخش اول: روز اول_ هنوز بیدار نشده؟ باید زودتر هویتش رو بفهمیم_ الان اینا مهم نیست. بهتره سریع تر زخمش رو درمان کنیم. این بخش باید سریع خالی بشه_ پس نیازی به مراقبت های ویژه نیست؟ _ نه نیازی نیست. الان بیمار های مهم تری داریم. &quot;تق&quot; صدای بسته شدن در، مرد را بیدار کرد. پلک هایش را کمی بهم زد. دستش درد می کرد. سرش را چرخاند تا شاید چیزی یادش بیاید. اما خاطراتش درهم بودند. مغزش فقط تنها یک چیز  را به یاد می آورد. چیزی که حق گفتنش را نداشت. ناگهان درِ اتاق باز شد. مرد کمی ترسید، تلاش کرد بلند شود. اما دستش  تیر وحشتناکی کشید. با این حال روی تخت نشست و از میز میز چوبی کنار تخت، گلدانی را بلند کرد. « هی! سلام آقا! دوست دارید با من بازی کنید؟» مرد وحشت کرد، گلدان را بالای سر پسربچه ای که وارد اتاق شده بود گرفت. با لبخندی چندش آور گفت: « دوست داری بمیری؟ آخه من یه قاتلم و این تنها چیزیه که یادم میاد.» در یک ثانیه چشمان مشکی پسر مات و بی روح شدند. با صدایی که دیگر هیچ احساسی درونش وجود نداشت گفت: «من قراره بمیرم.» مرد گیج شد،تلاش کرد برای پسربچه توضیح دهد: «درسته، تو قراره بمیری چون من می کشمت.» پسربچه دوباره تکرار کرد: « من قراره بمیرم.» مرد کلافه شد و گلدان را زمین زد. گلدان با فصله ی کمی از پسر، روی زمین افتاد و شکست. پسر هیچ واکنشی نشان داد و حتی پلک هم نزد. با صدای شکستن گلدان، پرستار وارد اتاق شد. مرد که می خواست کسی متوجه کارش نشود گفت: « این بچه اشتباهی گلدان را انداخت.» پرستار با چهره ای متعجب پرسید: «کدوم بچه؟» مرد شوکه شد. به پایین تختش، جایی که پسر قبلا ایستاده بود، نگاه کرد. اما اثری از پسر نبود. ادامه دارد..... #تنها_چیزی_که_یادم_می آید </description>
                <category>من کارآگاه نویسنده ام</category>
                <author>من کارآگاه نویسنده ام</author>
                <pubDate>Wed, 10 Dec 2025 17:03:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>راز زیرِ زمین 12</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20000298/%D8%B1%D8%A7%D8%B2-%D8%B2%DB%8C%D8%B1%D9%90-%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86-12-gotdijpy6lgn</link>
                <description>بخش دوازدهم : آبیک ماه از همه ی آن اتفاقات تلخ و شیرین گذشت. حالا دیگر  آناهیتا در نوش آباد زندگی می کرد. اسفند و مهرداد با خوشحالی یک اتاق ها یشان را به او دادند. آناهیتا همانطور که گل های صورتی را میچید برای سالی پر از آرامش دعا کرد. ناگهان دختری کوچک از پشت سر بغلش کرد و گفت: « اگه داری برای سهراب گل میچینی. برای من هم باید بچینی.» صورت آناهیتا سرخ و سفید شد. سه تا از گل هایی را که چیده بود به دست دختر داد و گفت: « بیا این ها برای تو.»دختر به سرعت گل را گرفت و به سمت دوستانش رفت. آناهیتا رفتن دختر را تماشا کرد. باورش نمی شد این دختر همان دختری است که در میان آتش سوزی ها آغوشش را برایش باز کرده بود. کم کم شب فرا رسید. تمام مردم دور آتشی بزرگ نشسته بودند و برای سال جدید دعا می کردند. بعد دعا از جایشان بلند شدند و سکوت کویر را با صدای ساز و آواز، شکستند.  بچه ها دور آتش می چرخیدند و دست می زدند. زنان و مردان هلهله سر داده بودند. هرکسی به روش خودش شادی می کرد. کمی  دورتر از این شلوغی ها، آناهیتا و سهراب کنار هم نشسته بودند و به آسمان نگاه می کردند. ناگهان سهراب پرسید: « اسفند گفته بود دنبال گنج می گشتی. تونستی پیدایش کنی؟» آناهیتا لبخند زد و زانو هایش را داخل شکمش جمع کرد: « آره، با اینکه سنگ نوشته نابود شد اما فکر کنم بدونم گنج چی بود.» سهراب منتظر، به او خیره شد. آناهیتا ادامه داد: « تنها گنجی که زمانِ جَده اسفند وجود داشت. آب بود. در آن زمان ها مردم آنقدر به دنبال آب بودند که بعد از پیدا کردند، در زیرِ زمین به عنوان یک گنج ازش یاد کردند.» سهراب با چشمانی که میدرخشیدند گفت: « جالبه! ملکه ی آب، گنج آب رو پیدا کرد.» آناهیتا خندید:« اما هنوز یک چیزی رو نفهمیدم. کسی که من رو از دست آن مرد چشم سبز، نجات داد. کی بود؟؟» سهراب با کمی شَک و تردید جواب داد: « به نظرت ممکنه کار اون بوده باشه؟ تنها کسی که به ذهنم میرسه اونه.» آناهیتا به ستاره ها خیره شد و زیرلب گفت: « شاید..» ناگهان، صدای چنگی آشنا درمیان کویر پیچید.  به هم نگاه کردند. باد موهایشان را تاب داد. سهراب نگاهش را به آسمان گرفت و پرسید: « به نظرت اون میتونه ما رو ببینه؟..» آناهیتا جوابی نداشت؛ آرام سرش را روی شانه ی سهراب گذاشت و به موسیقی ی آسمان، گوش سپرد. پایان؟           * * * *در تاریکی شب سایه ای پشت درختان دیده می شد. زنی با کت صورتی ایستاده بود، چتر صورتی اش را باز کرد و همانطور که همراه با باد به آسمان می رفت. زمزمه کرد: « این داستان هم خوب تموم شد.»</description>
                <category>من کارآگاه نویسنده ام</category>
                <author>من کارآگاه نویسنده ام</author>
                <pubDate>Sat, 06 Dec 2025 06:25:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>راز زیرِ زمین 11</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20000298/%D8%B1%D8%A7%D8%B2-%D8%B2%DB%8C%D8%B1%D9%90-%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86-11-bjxjwjm3wlaa</link>
                <description>بخش یازدهم: جایی که آتش، آب را نجات می دهدآناهیتا و سهراب هنوز کامل از شهر خارج نشده بودند که اسب سواری، راهشان را بست. هردو با دیدن اسب سوار تعجب کردند. سهراب با شگفتی پرسید: « سام! تو اینجا چیکار می کنی؟» سام سازش را از دوشش پایین آورد و شمشیری را بیرون کشید. با تهدید آن را تکان داد و گفت:« پیغام رسان رو تحویل بده. مگر اینکه بخوای هردو ی شما را بکشم.»برای لحظه ای چشمان آناهیتا چیزی را ندیدند.  تمام اتفاقات و کار های سام جلوی چشمانش قرار گرفتند. با بغضی که به سختی کنترلش می کرد گفت: « من.. من فکر می کردم... ت.. تو... منو... د..» دیگر نتوانست ادامه بدهد. کلمات نمی توانستند جاری شوند. سام با پوزخندی جواب داد: « همه چیز نقشه بود.من کسی بودم که به آنها جایت را گفتم. تمام حرف هایی هم که بهت زدم فقط برای جلب توجه تو بود. باید کاری می کردم بهم اعتماد کنی. حالا بانوی من اجازه بده همین جا کارت را تمام کنم.»خشم به میان چشمان سهراب دوید. خنجری از کمرش بیرون کشید و به سمت سام حمله ور شد. سام شمیرش را برای دفاع، بالا گرفت. هردو شمشیر زن های ماهری بودند. با اینکه سهراب خنجر داشت، اما توانست پابه پای سام مبارزه کند.آناهیتا با بُهت و حیرت به آن دو خیره شد.ناگهان از پشت سر آناهیتا شخصی حمله کرد. تیغه ی شمشیر شخص، فاصله ی چندانی با سر او نداشت.همه چیز در یک چشم بر هم زدن اتفاق افتاد. سام شمشیرش را به سرعت چرخاند و آناهیتا را هل داد. با این کار اجازه نداد آناهیتا آسیب ببیند. شمشیر سام از دستش ول شد. شخص فریاد کشید: « سام! تو طرف کی هستی؟! اگه قراره باشه جلوم رو بگیری پس اول کار تو رو تموم می کنم.» سام جلوی آناهیتا ایستاد فقط توانست قبل از فرو رفتن  شمشیر داخل بدنش به سهراب یک جمله بگوید:« از اینجا برید.»  و شخص شمشیرش را داخل بدن سام فرو برد. آناهیتا جیغ کشید. سهراب جلوی او را گرفت تا به سمت سام نرود. شخص قهقه زد و شمشیرش را با شتاب از بدن سام بیرون کشید. فریاد سوزناک سام، دل آناهیتا را ریش کرد. سهراب دست آناهیتا را گرفت و به سختی از آنجا دورش کرد. شخص به سمتشان دوید اما سام جلویش را گرفت. شمشیرش را به سختی برداشت و روبه روی شخص ایستاد. نفس عمیقی کشید و وقتی مطمئن شد آن دو فرار کردند. به شخص اجازه داد تا حمله کند. چشمانش را بست و زیرلب گفت: « بهتره خوب ازش مراقبت کنی سهراب. اگه اینکارو نکنی خودم میام سراغت.» و سام با لبخند به سوی مرگ رفت. #راز_زیر_زمین</description>
                <category>من کارآگاه نویسنده ام</category>
                <author>من کارآگاه نویسنده ام</author>
                <pubDate>Fri, 05 Dec 2025 17:03:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>راز زیرِ زمین 10</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20000298/%D8%B1%D8%A7%D8%B2-%D8%B2%DB%8C%D8%B1%D9%90-%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86-10-xrx1ddksn3ql</link>
                <description>بخش دهم: فرستاده ی واقعیآناهيتا با سرعت می تاخت. خورشید کم کم بالا آمد.و او بالاخره به کاشان رسید. یکم ایستاد تا نفسی تازه کند و بعد دوباره به سمت محل قرار راه افتاد.به خانه ای بزرگ رسید. خواست در بزند اما متوجه شد در باز است. پس وارد شد، مثل همیشه که پیغام ها را می رساند گوشه ی شمال شرقی خانه ایستاد.ناگهان سردی خنجری را روی گلویش احساس کرد. شخص که صورتش را پوشانده بود، پرسید: « تو کی هستی؟ پیغام رسانی؟» آناهیتا دستانش را مشت کرد و جواب داد: «آره، من پیغام رسان واقعی هستم.»شخص دوباره پرسید: « پیغام و نامت را بگو» آناهیتا چشمانش را بست تا تمرکز کند و بعد گفت: « نامم آناهیتاست.» صدایش را پایین تر آورد و پیغام را گفت. شخص چشمانش گرد شد.پارچه ای را که روی صورتش بود پایین کشید و با شگفتی پرسید: «  پس یعنی تو، پیغام رسان واقعی، همان شخصی بودی که اون مرد رو فرستاد؟»آناهیتا با وحشت به سمت شخص برگشت و فریاد زد: «اون الان کجاست؟ باهاش کاری کردید؟» آن شخص، یا درواقع اسفندیار، با دست اشاره کرد تا او دنبالش بیاید. او را به سمت یکی از اتاق ها برد و در چوبی اتاق را باز کرد. صدای قیژ قیژ در، سکوت اتاق را شکست. روشنایی به اتاق تاریک رسید و پرتو های نور موهای قهوه ای رنگ سهراب را روشن کردند. او را در گوشه ای از اتاق بسته بودند. وقتی نور  صورت سهراب را روشن کرد، زخم های صورتش که پدیدار شدند. آناهیتا با وحشت به سمت او دوید و دستانش را باز کرد. همانطور که در حال باز کردن دستان سهراب بود زیرلب جوری که بشنود گفت:« ببخشید که به این روز افتادی. لطفا من رو ببخش. برات جبران می کنم.» طناب دور دستان او باز شد. اسفندیار به سمت آن دو رفت و گفت: « فکر کنم شما دو نفر باید بروید. به من خبر دادن چند سواره به دنبال شما هستن. اگر اسبی دارید همین حالا بروید.» آناهیتا سر تکان داد و به سهراب کمک کرد تا به ایستد. قبل از خارج شدن از اتاق، اسفندیار خنجری را از کمرش بیرون کشید و به دست آناهیتا داد. آناهیتا و سهراب سوار اسب شدند به سمت نوش آباد تاختند. اما متوجه مرد جوانی که موهای قرمز_مشکی و لباس سیاهی داشت، نشدند. مرد جوان سازش را روی دوشش انداخت و به دنبال آن دو حرکت کرد. #راز_زیر_زمینادامه دارد..... </description>
                <category>من کارآگاه نویسنده ام</category>
                <author>من کارآگاه نویسنده ام</author>
                <pubDate>Thu, 27 Nov 2025 16:34:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>راز زیرِ زمین9</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20000298/%D8%B1%D8%A7%D8%B2-%D8%B2%DB%8C%D8%B1%D9%90-%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%869-lcz8bf7o1dhe</link>
                <description>بخش نهم: سرنوشت پیغام مرد چشم سبز پارچه ای که بینی و دهانش را پوشانده بود پایین کشید و با پوزخند گفت: « درسته پیغام رسیده. ولی کسی اون پیغام رو باور نمی کنه.» آناهیتا متوجه حرف های مرد نمی شد با صدایی لرزان پرسید: «منظورت چیه؟» مرد چشم سبز جواب داد: « اگه تو واقعا پیغام رسان باشی. پس یعنی پیغام رو هیچ کس باور نکرده چون اونها فقط حرف پیغام رسان رو باور می کنند. حتی اگه اون پیغام رو به کاشان  فرستاده باشی بازم هم کسی باورش نمی کنه. چون اون شخص، تو نیستی.» آناهيتا که تازه منظور مرد را فهمید چشمانش گرد شدند.گیج و منگ مرد را نگاه کرد. ناگهان تیری از کنار گوشش رد شد و به دیوار پشت سرش برخورد. مرد چشم سبز و همراهش با وحشت دور و اطراف را نگاه کردند. مرد چشم سبز فریاد کشید: « مگه نگفتی کسی اینجا نمیاد؟؟؟ همین الان اینو از اینجا ببر.» این فریاد را کشید و به سرعت ناپدید شد. تیر دوم  از نقطه ای تاریک، به سمت دست مرد دیگر پرتاب شد. تیر داخل دست مرد فرو رفت و از درد فریاد کشید. سایه ای که مشخص شد همان تیرانداز است، به سمت آناهیتا رفت و با خنجرش طناب های دور دست او را باز کرد. آناهیتا بدون اینکه به نجات دهنده اش نگاهی بی اندازد دوید و از آن خانه خارج شد. با سرعت به سمت خانه ی اسفند دوید. با عجله و تند تند در زد. مهرداد در را باز کرد و پرسید: « این وقت شب چه اتفاقی افتاده است؟؟!» آناهیتا با التماس جواب داد: « لطفا یک اسب به من بدهید. من باید حتما به کاشان بروم. امنیت تمام مردم به من بستگی دارد. خواهش می کنم به من یک اسب بدهید.»مهرداد بدون حرف راهنمایی اش کرد. اسبی مشکی را برایش آورد وآناهیتا با سرعت سوارش شد. و بدون لحظه ای درنگ به سمت کاشان تاخت. #راز_زیر_زمینادامه دارد.... </description>
                <category>من کارآگاه نویسنده ام</category>
                <author>من کارآگاه نویسنده ام</author>
                <pubDate>Thu, 27 Nov 2025 08:17:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>راز زیرِ زمین 8</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20000298/%D8%B1%D8%A7%D8%B2-%D8%B2%DB%8C%D8%B1%D9%90-%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86-8-dknvdj92kdov</link>
                <description>بخش هشتم: گنج، می رودماه تازه بیرون آمده بود. آناهیتا هنوز سنگ نوشته را برسی می کرد. آنقدر مشغول کار بود که متوجه مردی که روبه رویش ایستاد، نشد. مرد یک خنجر از کمرش بیرون کشید و به سرعت روی گردن آناهیتا گذاشت. نفس  آناهیتا بند آمد. مرد سرش را نزدیک گوشش برد و گفت:  « اگه جیغ بکشی همینجا می کشمت. بی سر و صدا دنبالم بیا. رییس کارت داره» ترس تمام وجود آناهیتا را فرا گرفت، فقط توانست سرتکان بدهد. مرد آهسته تیغه ی خنجر را پایین آورد. دستان او را با طناب بست.و در تاریکی شب، آناهیتا و مرد وارد یک خانه شدند. مرد او را داخل هل داد و خنجرش را تهدید وارانه چرخاند:« همینجا ساکت بمون تا رئیس بیاد.» ناگهان در باز شد و شخصی که فقط چشمان سبزش پیدا بود وارد شد. یک شمشیر در دست راستش داشت. از تیغه ی شمشیر مایع قرمز رنگی می چکید. چشمان آناهیتا با دیدن مایع قرمز رنگ گرد شدند، از ترس تلاش کرد عقب برود. شخصی که از صدایش مشخص بود مرد است، پرسید: « تو همان پیغام رسان هستی؟ واقعا فکر کردی ما پیدایت نمی کنیم؟» مردی که آناهیتا را گرفته بود رو به آن یکی مرد کرد و گفت: « رئیس. این دختر همان پیغام رسان است که دنبالش بودید. جاسوسمون این خبر رو بهمون گفته.» مرد چشم سبز یا همان، رییس اخم کرد: « ساکت شو. از تو نپرسیدم. ببینم همراهش چیزی نداشت؟» آن یکی مرد سنگ نوشته ای را که آناهیتا بررسی اش می کرد، را نشان مرد چشم سبز داد. مرد چشم کمی به  سبز سنگ نوشته نگاه انداخت.  چشمانش برقی زدند و ناگهان  سنگ نوشته را از بالا ول کرد. سنگ نوشته روی زمین افتاد و هزار تکه شد. آناهیتا جیغ خفه ای کشید. نفس بند آمد، تمام زحماتش برای پیدا کردن گنج، نابود شد. مرد چشم سبز که انگار از واکنش آناهیتا خوشش آمده بود،  پاشنه کفشش را روی خورده های سنگ نوشته گذاشت. آناهیتا با التماس گفت: « از من چی میخواید؟ پیغامی که قرار بود من بفرستم الان دیگه باید به کاشان رسیده باشه. پس چرا من رو گرفتید؟؟؟!!» مرد چشم سبز پارچه ای که بینی و دهانش را پوشانده بود پایین کشید و با پوزخند گفت: « درسته پیغام رسیده. ولی کسی اون پیغام رو باور نمی کنه.» آناهیتا متوجه حرف های مرد نمی شد با صدایی لرزان پرسید: «منظورت چیه؟» #راز_زیر_زمینادامه دارد.... </description>
                <category>من کارآگاه نویسنده ام</category>
                <author>من کارآگاه نویسنده ام</author>
                <pubDate>Wed, 26 Nov 2025 11:47:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>امتحانات و داستانی دیگر</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20000298/%D8%A7%D9%85%D8%AA%D8%AD%D8%A7%D9%86%D8%A7%D8%AA-%D9%88-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-c9f9plblkhvo</link>
                <description>فکر کنم این اولین باری باشه که دارم دلنوشته مینویسم. (البته توی کاغذ زیاد نوشتم) شاید &quot;ویرگول&quot; جای مناسبی برای نوشتن خاطرات یا دلنوشته نباشه. اما گاهی همین نوشته ها ایده هایی میشوند برای داستان،. امتحانات میانترم شروع شده و من هنوز در فکر اینکه آیا ریاضی بخونم یا چون همیشه نمره ی پایانی میگیرم، ولش کنم؟. با این وجود از دلم میخواهد در همه ی درس های رشته ی انسانی موفق باشم. چون من واقعا عاشق این رشته ام. داستان های زیادی رو دارم تایپ یا می نویسم. گاهی هم سر بعضی کلاس ها، کاغذ و قلم را در میاورم و به دنیای خیال پرواز می کنم. معلم های مدرسه جدید مهربان و با ملاحظه هستند. اگر بخواهم از حال و هوای معلم ها و مدرسه بگویم این شکلی میشود که:در زنگ فارسی در جست‌وجوی عشق ها و معانی شعر ها هستیم. در زنگ عربی وزن و قصه ی مسخره را میخوانیم. در زنگ منطق و مغالطه ها رو  را پیدا می کنیم. در اقتصاد از بازار و حال فروشندگان می پرسیم.و در جامعه شناسی، با جهان اجتماعی آشنا میشویم. در زنگ تاریخ هم میرویم به هزاران سال قبلتر تا درباره ی اولین تمدن ها و شهر ها بدانیم.جغرافیا هم که مثل همیشه حفظ کردن یک عالمه جهت و اسم های عجیب است. علوم فنون تنها درس جدیدی که فعلا راحت و آسان است. (البته فعلا)  خلاصه که هرروز در حال خواندن درس هایی جدید و حفظ کردن کلی مطالب مهم هستم. ولی لذت بخش ترین خاطره ای که از مدرسه جدید دارم. صبحانه ی غافلگیرانه با معلم منطق بود که واقعا چسبید. امیدوارم هرکسی که امتحانی دارد موفق بشود و نمره های خوبی بگیرد. دعا کنید منم نمره ی خوب بگیرم چون اگه معدلم هجده بشه برام دوربین عکاسی میخرن. :)نجوا</description>
                <category>من کارآگاه نویسنده ام</category>
                <author>من کارآگاه نویسنده ام</author>
                <pubDate>Fri, 21 Nov 2025 19:14:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>راز زیرِ زمین 7</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20000298/%D8%B1%D8%A7%D8%B2-%D8%B2%DB%8C%D8%B1%D9%90-%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86-7-xd5wpafpnxlk</link>
                <description>بخش هفتم: نوشته‌ای، از کهنبالاخره آتش خاموش شد. اما از بیشتر خانه ها چیزی جز خاکستر باقی نمانده بود. آناهیتا همراه مهرداد و اسفند به سمت خانه ی آنها رفت. تنها جایی که خیلی آسیب دیده بود وسایل اتاق مهرداد و اسفند بود. زن و شوهر با کمک هم تلاش می کردند اتاق را مرتب کنند و وسیله هایی که سالم مانده اند را بیرون بیاورند. آناهیتا هم به آنها کمک می کرد تا اینکه در لابه لای خاکستر آتش، چشمش به چیزی افتاد. اسفند را صدا زد: « این چیه؟» اسفند آهسته خاکستر را کنار زد. در میان آن، یک سنگ نوشته خودش را نشان داد. آناهیتا با تعجب به سنگ نوشته نگاه کرد و تلاش کرد نوشته ها را بخواند: « تنها راه مقابله با کویر، پیدا کرد... پیدا کردن گنجی است که در زیرِزمین برای ما قرار داده شده است....آه.. بقیه اش را دیگه نمیشود خواند.» اسفند سنگ نوشته را برداشت و به آناهیتا گفت: « این سنگ نوشته، متعلق به جدم است. کاملا فراموشش کرده بودم.» مهرداد از همسرش پرسید: « میدونی منظورش از گنج، چیه؟» اسفند آهی کشید و سرش را با ناامیدی تکان داد. آناهیتا با کمی تردید گفت: « راستش از اینکه من رو به خونتون راه دادید واقعا ممنونم. می خواهم اگر اجازه بدهید برای جبران مهربانیتون این گنج را پیدا کنم. البته تا وقتی که مطمئن بشوم که پیغامم به کاشان رسیده است.» مهرداد و اسفند به هم نگاه کردند. اسفند با لبخند گفت: «من که نمیدونم این گنج چی هست اما اگر پیدا کردنش دلواپسی هایت را کم تر می کند، سنگ نوشته را به تو میدهم.» آناهیتا سنگ نوشته را گرفت و با چهره ای بهتر از روز های قبل، به دنبال گنج رفت. وارد شهر زیرزمینی شد. در گوشه ای نشست و سنگ نوشته را دوباره بررسی کرد. اینکار باعث می شد کمتر افکار شوم را به سمت خودش بکشاند. ناگهان  سام که اینبار سازش همراهش نبود، کنار او ظاهر شد. آناهیتا که انگار دیگر به این کار های سام عادت کرده بود. پرسید: « میشه بدونم چرا همیشه پیش من میایید؟» سام کمی تعجب کرد اما با لبخند جواب داد: « خب، چون فکر می کنم باید مراقبتون باشم. خصوصا، حالا که همین دیروز سواره ها را از اینجا بیرون کردیم.» آناهيتا بدون اینکه بخواهد سرخ شد و با کمی تردید گفت: «من می خوام یک گنج رو پیدا کنم. امیدوارم شما مزاحمم نشوید.» سام نگاهی او کرد و همانطور که بلند می شد تا برود، با ناراحتی زمزمه کرد: « انگار فقط از موسیقی ام خوشتمی آمد. » آناهیتا برای لحظه ای از کار دست کشید اما خودش هم می دانست، وقت فکر کردن به این چیز ها را نداشت. او باید مطمئن می شد پیغام مهمش به کاشان رسیده است یانه. پس برای اینکه افکار نگران کننده را از ذهنش دور کند به بررسی سنگ نوشته ادامه داد. ادامه دارد... #راز_زیر_زمین</description>
                <category>من کارآگاه نویسنده ام</category>
                <author>من کارآگاه نویسنده ام</author>
                <pubDate>Tue, 11 Nov 2025 13:51:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>راز زیرِ زمین6</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20000298/%D8%B1%D8%A7%D8%B2-%D8%B2%DB%8C%D8%B1%D9%90-%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%866-qwp1qi2vfm54</link>
                <description>بخش ششم: آتش صبح آناهیتا با بوی عجیبی بیدار شد. با ترس و وحشت اطرافش را نگاه کرد. آتش تمام اتاق را پر کرده بود. شعله ها مانند هیولای گرسنه همه چیز را می بلعیدند. دود، به سرفه اش انداخته بود. فقط یک راه خروجی داشت، باید از پنجره خارج می شد. دستش را به کناره های  قابِ پنجره گرفت، یک پایش را بلند کرد و خودش را بالا کشید. با یک پرش کوتاه، به حیاط خانه اسفند رسید. اسفند با وحشت به سمت آناهیتا دوید و بغلش کرد: «وای خوبه که سالمی باید بریم شهر زیرزمینی تمام شهر آتیش گرفته» آناهیتا به دور و اطراف شهر نگاه کرد. تمام شهر در شعله های آتش می سوخت. مردم تلاش می کردند آتش را مهار کنند اما باد گرم اجازه مهار شدن آن را نمی داد.اسفند، مهرداد و آناهیتا وارد شهر زیرزمینی شدند. اسفند به سرعت پیش بچه هایی که از ترس می‌لرزیدند رفت. آناهیتا هم از دور بچه ها را تماشا می کرد؛ بدش نمی آمد به آن ها کمک کند اما هنوز جرئت اعتماد کردن به مردم آن شهر را پیدا نکرده بود. ناگهان سام کنارش نشست. رد نگاه او را دنبال کرد و بعد با لبخند پرسید: «می خوای با هم پیششون بریم؟ »دختر کمی از غیر رسمی حرف زدن سام جاخورد. با تردید و بی اعتمادی، به سمت دختر بچه ی کوچکی رفت که تمام لباسش پر از دوده شده بود و از ترس گریه می کرد.آهسته روبه روی دختر نشست و بهش خیره شد. سام از دور حرکات آناهیتا را تماشا می کرد تا اگر اتفاقی افتاد، کمکش کند.دختربچه از زیر مو های قهوه ای بهم ریخته اش  به آناهیتا نگاه انداخت. کمی برای انجام دادن فکرش شَک داشت، اما آنقدر ترسیده بود که در آن لحظه فقط نیاز داشت، کسی او را بغل بگیرد؛ پس دستانش را باز کرد و خودش را در بغل آناهیتا انداخت. دلش مادرش را می خواست اما مادر و پدرش در بالا ی شهر مشغول مهار کردن آتش بودند. آناهيتا از حرکت ناگهانی دختربچه شوکه شد. با کمی مکث، بالاخره او هم دستانش باز کرد  دختر بچه را در آغوش کشید. گرمایی عجیب در وجود هردو روشن شد. انگار گاهی هم می شود در بی‌اعتمادی هم آغوشی برای رفتن، پیدا کرد.ادامه دارد... #راز_زیر_زمین</description>
                <category>من کارآگاه نویسنده ام</category>
                <author>من کارآگاه نویسنده ام</author>
                <pubDate>Tue, 11 Nov 2025 13:48:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>راز زیرِ زمین 5</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20000298/%D8%B1%D8%A7%D8%B2-%D8%B2%DB%8C%D8%B1%D9%90-%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86-5-lnd5mm7vuthg</link>
                <description>بخش پنجم: آسمان آناهیتا با نگرانی به رفتن سهراب نگاه کرد. دلش آشوب بود. اگر سوار ها او را پیدا می کردند و یا دستشان به پیغام می‌رسید، تمام ایران با خاک یکسان می شد. اسفند دستش را روی شانه ی او گذاشت و با دلگرمی گفت: « نگران نباش، سهراب سوارکار ماهری است. به سرعت پیغامت را می رساند.» آناهیتا با چشمانی که ترس و نگرانی درونش موج می زد به اسفند خیره شد. مغزش  نمی توانست این حجم از سردرگمی را تحمل کند. ناگهان سرش گیج رفت و چشمانش دیگر چیزی ندید. اسفند به سرعت بلند شد تا آبی برای آناهیتا پیدا کند. برای اینکه از جای او مطمئن شود به سام، که در آن نزدیکی به مردی کمک می کرد سلاحش را تیز تر کند، گفت: « سام، تا وقتی من برگردم مراقب این دختر باش. اگر بهوش اومد من را خبر کن.» چشمان مشکی سام با دیدن آناهیتا که روی زمین از هوش رفته بود، لرزیدند. آهسته به سمت دختر رفت و با کمی فاصله کنارش نشست. اسفند هم که خیالش راحت شده بود، رفت تا آبی برای او پیدا کند. خورشید به سرعت خود را در بین کوه ها قایم کرد. مردم شجاع کویر، از حمله ی سواره ها جان سالم به‌در  بردند. آناهیتا بهوش آمد. سام و اسفند کمکش کردند تا از شهر زیرزمینی خارج شود. مردم جشنی برپا کرده بودند. آسمان پر ستاره ی شب همه را به آرامش و جشن پیروزی دعوت می کرد. با اینکه هوا سرد بود اما هیچ کس از دور آتش کنار نمی رفت. آناهیتا شنل بنفش رنگش را بیشتر دور خودش پیچید، پاهایش را به داخل شکمش جمع کرد و اجازه داد گرمای آتش قلبش را هم گرم کند. سام با چنگش، موسیقی شاد و ملایمی را می نواخت. اسفند لیوان شربتی را به دست آناهیتا داد. تصویر آسمانِ خال خالی، در لیوان شربت افتاد و او برای یک بار هم که شده، بعد از این همه مدت، حس کرد بالاخره آرام شده است و می تواند خستگی در کند. پس چشمانش را بست و ذهنش را خالی کرد. ولی &quot;شبی که آرام است. روزش پر از ترس و وحشت خواهد بود&quot; #راز_زیر_زمین</description>
                <category>من کارآگاه نویسنده ام</category>
                <author>من کارآگاه نویسنده ام</author>
                <pubDate>Sat, 08 Nov 2025 06:11:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>راز زیرِ زمین 4</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20000298/%D8%B1%D8%A7%D8%B2-%D8%B2%DB%8C%D8%B1%D9%90-%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86-4-vl3nv4azzilp</link>
                <description>بخش چهارم : حملهناگهان شخصی با صدای بلند فریاد زد: « آماده باشید. چند سواره حمله کردند. زنا و بچه ها را اینجا بیاورید. مردان جنگجو به بیرون و ورودی ها بروید تا جلوی نفوذشان گرفته شود. همگی عجله کنید.» وحشت تمام وجود آناهیتا را فرا گرفت. نمی توانست درست فکر کند. مردم به این سمت و آن سمت میدویدند. زنی به سمت آناهیتا دوید، با نگرانی به صورت رنگ پریده ی آناهیتا نگاه کرد. او را چند بار صدا زد تا به خودش بیاید. مهرداد که از کنارش رد می شد آن ها را دید. به سمت آناهیتا رفت و روبه زن گفت: « برو و اسفند را پیدا کن. او می داند این دختر چرا رنگ پریده است.» زن کمی به مهرداد و کمی به صورت آناهیتا نگاه انداخت، اما بعد به سرعت از جا بلند شد و به دنبال اسفند رفت. آناهیتا هیچ چیز از مکالمه ی مهرداد و زن، متوجه نشد. او تنها به یک چیز فکر می کرد: &quot;آنها دنبال من هستند&quot; در افکار خودش غرق شده بود که صدای اسفند او را به خود آورد. اسفند که شانه های او را تکان می داد پرسید:« آنها دنبال تو هستند؟.» آناهیتا با ترس سرش را تکان داد. اسفند اما با خونسردی پرسید:  «چرا آنها دنبال تو هستند؟» آناهیتا در جواب دادن تردید داشت نمی دانست باید به اسفند اعتماد کند یا نکند. پس با لرزشی در صدایش، جواب داد: «آنها نمی خواهند پیغام من به کاشان برسد.» اسفند برای بار سوم پرسید:« میتونی پیغامت را روی کاغذ بنویسی؟ شاید تو را بشناسند. پس کس دیگری را می فرستیم تا پیغام را برساند. موافقی؟» آناهیتا نگاهی نگران به اسفند کرد؛ هنوز مطمئن نبود می تواند به او اعتماد کند. حتی اگر به او هم اعتماد می کرد چطور می توانست به فردی که قرار است پیغام را بفرستد اعتماد کند؟!اسفند که انگار متوجه تردید او شده بود با مهربانی گفت: «نگران نباش. سهراب در رازداری بین هم سن و سالان خودش بهترین است.» آناهیتا مغزش از این همه فکر کردن درد می کرد. برای اینکه دیگر به این چیز ها فکر نکند‌، قلم و کاغذی از کیفش بیرون آورد و رویش پیغام را نوشت. با کمی تردید به دست اسفند داد و نفس عمیق کشید. اسفند از جایش بلند شد و داد زد: « سهراب! بیا اینجا.»درمیان رفت و آمد سریع مردم؛ مرد جوان قد بلندی با موهای قهوه ای روشن و چشمانی عسلی، به سمت اسفند دوید. وقتی می دوید موهای پیچدارش بالا و پایین می رفتند. ناگهان آناهیتا در دلش به قیافه ی سهراب گفت: «خوشگله!»وقتی سهراب به اسفند رسید. کمی باهم صحبت کردند؛ و بعد سهراب کاغذ را گرفت و از شهر زیرزمینی خارج شد. اسب مشکی رنگی را از اسطبل بیرون آورد. دستی به سر و روی اسب کشید و بعد به سمت کاشان تاخت.ادامه دارد.... </description>
                <category>من کارآگاه نویسنده ام</category>
                <author>من کارآگاه نویسنده ام</author>
                <pubDate>Fri, 31 Oct 2025 22:39:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>راز زیرِ زمین 3</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20000298/%D8%B1%D8%A7%D8%B2-%D8%B2%DB%8C%D8%B1%D9%90-%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86-3-dihdynkaug4y</link>
                <description>بخش سوم: ساممهرداد او را به سمت یک اتاق برد و گفت : « اینجا بشینید. در هرصورت هیچ کس نمی تواند این شهر را پیدا کند.»کمی  ترسش ریخت اما خیالش کاملا راحت نشد.مهرداد یک نان خانگی را جلویش گرفت و با همان لحن سرد، کارش را توضیح داد: « این رو بگیرید، احتمالا غذا نخوردین.اگه اسفند بفهمد به شما چیزی ندادم ناراحت می شود.»  او سرش را تکان داد و نان را از مهرداد گرفت. مهرداد هم که خیالش از بابت او راحت شد، به کارش برگشت.نان تازه بود. بویش روح دوباره ای به او داد. با ولع شروع به خوردن کرد. ناگهان از چند قدمی اش صدای موسیقیء زیبایی بلند شد. سرش را خم کرد تا نوازنده ی این موسیقی ی زیبا ببیند. مردجوانی تقریبا هم سن خودش، در حال نواختن چنگ کوچک چوبی بود. موهای پسر توجهش را جلب کردند. رنگ موهایش ترکیبی از قرمز و مشکی بود! پسر همانطور که سازش را می زد، با سر به او سلام کرد. او ناخودآگاه موهای مشکی اش را زیر شنل بنفش رنگش گذاشت. پسر نُت های آخر موسیقی را هم به صدا در آورد. از جایش  بلند شد و نزدیک او نشست. لبخندی زد و پرسید: «میشه اسمتون رو بدونم؟ به نظر میرسه مال اینجا نیستید.» او با صدایی که به زور شنیده می شد جواب داد: « آناهیتا» پسر لبخندی زد و خودش را معرفی کرد: « من هم سام هستم. بیشتر وقت ها همینجا ساز میزنم. می تونم نظرتون رو درباره ی ساز زدنم بدونم؟» چشمان آناهیتا با بی اعتمادی سام را بر انداز می کردند. در دلش کمی نگران این بود که آن سواره ها پیدایش کنند یا کسی از این شهر، او را لو بدهد. پس با احتیاط گفت: «موسیقی زیبایی بود.» سام با خوشحالی سرش را تکان داد، اینکار باعث شد موهای قرمز مشکی اش بالا و پایین بروند. از جایش بلند شد. همانطور که دور می شد، دستی هم برای آناهیتا تکان داد. آناهیتا با کمی مکث و تردید دستش را بالا آورد و در جواب مردجوان، تکان داد.ادامه دارد....</description>
                <category>من کارآگاه نویسنده ام</category>
                <author>من کارآگاه نویسنده ام</author>
                <pubDate>Mon, 27 Oct 2025 06:45:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>راز زیرِ زمین 2</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20000298/%D8%B1%D8%A7%D8%B2-%D8%B2%DB%8C%D8%B1%D9%90-%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86-2-udyerdmy1dsq</link>
                <description>بخش دوم : شهر زیرزمینی زن او را به سمت تنور خانه برد. در تنور را باز کرد و گفت: « برو داخل تنور. از تونل داخل تنور به سمت شهر زیر زمینی برو.» با چشمان گرد شده به زن نگاه کرد: « داخل تنور، شهر است؟!»زن خندید: « آری داخل این تنور به شهر زیرزمینی راه دارد. کاغذ و قلم داری؟»کاغذ و قلمی را از کیفش بیرون آورد و به دست زن داد.زن روی زمین نشست و شروع به کشیدن راه کرد: « اول باید از تنور وارد طبقه ی اول بشوی و بعد از طبقه ی اول بروی طبقه ی سوم. از آنجا به چپ به پیچی و داخل یک تونل دیگر بشوی.از آن تونل وارد طبقه ی دوم می شوی. وارد طبقه ی دوم که شدی. به دنبال مردی به نام مهرداد بگرد. بهش بگو اسفند تو را فرستاده است. مخفی ات می کند.»بعد از گرفتن کاغذ از زن، وارد تنور شد. داخل تنور تاریک بود و به سختی جلویش را می دید. دستش را روی دیوار کنارش  کشید تا مسیر را اشتباه نرود.چهاردست و پا از آن سر تنور بیرون آمد. وارد یک شهر زیرزمینی شده بود. خیلی دلش می خواست اطراف را بگردد اما عجله داشت، باید سریع‌تر پنهان می شد. از مردی که از کنارش رد می شد راه رفتن به طبقه ی سوم را پرسید. مرد با دست به تونلی اشاره کرد. وارد تونل شد و بالاخره به طبقه ی سوم رسید. از مردی درحال تراش دادن دیواره ها بود سراغ مهرداد را گرفت. مرد لحظه ای دست از کار کشید. با دستمالی عرقش را پاک کرد. سرش را به سمت راستش گرفت و فریاد زد:« مهرداد. بیا اینجا کارت دارن.» ناگهان مردی قدبلند و چهارشانه، پشت سرش ظاهر شد. مرد با چهره ای جدی و حالتی بی احساس پرسید: « چه کاری از دست من برمیاد،خانم!؟»یه قدم عقب رفت. با برآشفتگی جواب داد: « اسفند گفت من را پنهان کنید.» مرد یا همان مهرداد، بدون سوال دیگری اشاره کرد تا دنبالش برود. با پایی که از نگرانی می لرزید، به دنبال مهرداد راه افتاد. ادامه دارد.... </description>
                <category>من کارآگاه نویسنده ام</category>
                <author>من کارآگاه نویسنده ام</author>
                <pubDate>Thu, 23 Oct 2025 23:57:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>راز زیرِ زمین1</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20000298/%D8%B1%D8%A7%D8%B2-%D8%B2%DB%8C%D8%B1%D9%90-%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%861-j2e4ckmsqjcv</link>
                <description>بخش اول: نوش آبادصدای پای اسب ها از پشت سر، سرعتش را بیشتر می کرد. باید به شهر می رسید. باید پیغامی را به مردم شهر می رساند.خورشید کویر را به آتش کشیده بود. گرما امانش نمی داد. کویر او را با خود به شهری رساند. به شهری عجیب، شهری به نام نوش آباد. به سختی خودش را به خانه ای رساند. از ترس سواره ها تند تند و محکم در می زد.زنی در را باز کرد و با تشر گفت: « چه خبره مگه؟! در را شکستی.»دستش را به دامان زن گرفت و با التماس گفت: « خ. خواهش می کنم من را مخفی کنید. آنها به دنبالم هستند. اگر شما مخفی ام نکنید. آنها به شهر شما حمله خواهند کرد. پس لطفاً.!»زن نگاهی به سر و وضع او  انداخت، ناخودآگاه پاهای برهنه و زخمی اش را پشت لباس بنفشش مخفی کرد. زن  همانطور که نگاهش می کرد، متوجه مخفی کردن پاهایش شد. با دلرحمی گفت: « نگران نباش. دنبالم بیا. باید قبل از مخفی شدن  زخم های پایت را مداوا  کنم.»وارد خانه ی زن شد.  زن او را داخل یک اتاق کوچک برد. به دور و اطراف اتاق نگاه کرد. یک رخت خواب گوشه ی اتاق تاشده بود و یک گلدان گل پایین پنجره به مهمان جدید خوش آمد می گفت. نور خورشید سوزان، حالا که از پشت پنجره به داخل اتاق می تابید، برایش لذت بخش و زیبا بود. زن یک لیوان شربت گلاب به دستش داد. شربت را بدون لحظه ای مکث نوشید. آنقدر تند این کار را انجام داد که به سرفه افتاد. زن آهسته پشتش زد تا حالش بهتر شود. با خجالت گفت: « ممنون. خیلی وقت بود آب نخورده بودم.» زن لبخند زد: « پس احتمالا گرسنه هم هستی. وقتی زخمت را درمان کردم. می توانیم غذا هم بخوریم.» با وحشت گفت: « نه. وقت برای هیچی ندارم. باید فوراً مخفی بشوم. آنها به زودی می رسند.»زن سکوت کرد. دارویی  گیاهی را به دستش داد تا روی  زخم هایش بگذارد. دارو، زخم هایش را می سوزاند.  زخم هایش را با پارچه ی سفیدی که زن بهش داده بود، بست.زن کفش هایی را رو به روی پاهایش گذاشت و گفت: « اینها را بپوش تا پاهایت دیگر آسیب نبینند.» پاهایش را داخل کفش گذاشت. کفش ها به  رنگ زرد بودند، درست مثل تابش خورشید، بعد از طلوع. زن به سر تاپای او نگاه کرد و بعد با لبخند گفت:« خیلی بهت میاد. حالا دنبالم بیا. وقتش شده، مخفی ات کنم.» دلش دوباره آشوب شد. نباید می گذاشت سواره ها پیدایش کنند. همانطور که به سواره ها و پیغام مهمش فکر می کرد، دنبال زن راه افتاد. ادامه دارد... </description>
                <category>من کارآگاه نویسنده ام</category>
                <author>من کارآگاه نویسنده ام</author>
                <pubDate>Thu, 23 Oct 2025 10:16:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>امید</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20000298/%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF-bi7xvxqii5nh</link>
                <description>نسیم خنک موهایش را نوازش می داد. شن های ساحل پا هایش را قلقلک می دادند. حس خوبی داشت. شاد بود.از وقتی فهمید امید وجود دارد، لب ساحل می ایستاد و با چشمانش افق دریا را تماشا می کرد.او منتظر بود. منتظر امید‌؛ که همانند صد ها هزار کشتی به سویش بیایند. مطمئن بود اینبار دریا راه را برایشان باز می کند. پس روز و شب، منتظر ماند.آنقدر منتظر ماند تا بالاخره توانست امید را ببیند. امیدی که به شکل هزاران کشتی درآمده بود.او بالاخره امید را ملاقات کرد.#نجوا</description>
                <category>من کارآگاه نویسنده ام</category>
                <author>من کارآگاه نویسنده ام</author>
                <pubDate>Tue, 07 Oct 2025 17:58:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماه را نمی توان در روز دید آخر</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20000298/%D9%85%D8%A7%D9%87-%D8%B1%D8%A7-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%AA%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%AF%DB%8C%D8%AF-%D8%A2%D8%AE%D8%B1-ia8zhdmwxpw3</link>
                <description>یک سال بعد از خبر شهادت آقامهدی،با بچه ها در خانه مادربزرگم که حیاط داشت، جمع شدیم و جشن نیمه شعبان را مثل سال هایی که آقامهدی هم پیشمان بود، گرفتیم. آریا که همیشه دلش می خواست مداح ومولودی خوان ائمه باشد. حاال در اولین سالگرد آقامهدی کارش را شروع کرده بود و داشت مولودی می خواند. امیرعلی و حسین هم همراه با من از مهمان ها پذیرایی می کردند. ناگهان زنگ در را زدند. پدرم اشاره کرد که بروم در را باز کنم. از روی کفش های به هم ریخته ی مهمان ها پریدم و در را باز کردم. پیرمردی با کاپشن قهوه ای و کمری خمیده، بسته ای را به دستم داد وبا عجله گفت: «دیشب خواب مردی را دیدم که به من می گفت این پرچم را برای این مجلس بیاورم. این پرچم را یکی از فامیل های دورم از کربال آورده است. مراقبش باش پسرجان.» سری تکان دادم و مرد را به داخل دعوت کردم. مرد داخل رفت اما من ماندم تا بسته را باز کنم.بسته را که باز کردم بدون اینکه بخواهم اشک هایم سرازیر شدند. با تعجب به پرچمی که داخل بسته بود نگاه کردم.بزرگترین آرزوی من در تمام این سال ها دیدن پرچم امام حسین(ع) از نزدیک بود و هیچ کس به غیر از آقامهدی از آرزوی من خبر نداشت. با پاهایی که توان وزنم را نداشتند به سختی داخل خانه شدم. امیرعلی که من را دید به سمتم آمد و پرسید: «محمد طاها تاالان کجا بودی؟ بیا برویم .باید چایی بریزیم. این چییه تو ی دستت؟» پرچم را از دستم گرفت و با تعجب نگاهم کرد. با شگفتی پرسید: «محمدطاها این رو از کجا آوردی ؟ چه کسی این را به تو داده است؟» ناگهان سرخوردم رو ی زمین، به سختی گفتم: «آقامهدی.» سر امیرعلی به سمت قاب عکس آقامهدی که روی میزی گذاشته بودند، برگشت. چشمان من هم به سمت قاب رفت. آقا مهدی در آن عکس موهای مشکی اش را مرتب کرده و کاپشن سرمه ای رنگش را پوشیده بود. برای چند لحظه من و امیرعلی احساس کردیم آقامهدی در قاب عکس، به ما دونفر و پرچم امام حسین (علیه السلام ) لبخند می زند. ****** چراغ های رنگی، حیاط را روشن می کردند. مردی با لباس سربازی وارد حیاط شد. آهسته قدم برداشت. جلوی در خانه پوتین های سربازی اش را در آورد و داخل رفت. آسمان غرید. قطرات باران ، خاک کربلا را از روی پوتین های مشکی سرباز می بردند و به کفش های نو و مجلسی مهمانان می رساندند. حالا دیگر کفش های مهمانان هم مثل پوتین های سرباز، خاکی شده بودند.ای حضرت صاحب زمان، ای پادشاه انس وجان لطفی نما بر شیعیان، تایید کن دین مبین! (بخشی از قصیده ی بهاریه انتظار) پایان نویسنده: نجوا</description>
                <category>من کارآگاه نویسنده ام</category>
                <author>من کارآگاه نویسنده ام</author>
                <pubDate>Fri, 03 Oct 2025 19:18:28 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>