<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های قصه‌ها | داستان‌ کوتاه و داستانک</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_20012088</link>
        <description>با قصه ها زندگی کن...  https://t.me/Ghesse_ha1
امین سمیعی</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 22:34:05</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1895961/avatar/WPgN4O.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>قصه‌ها | داستان‌ کوتاه و داستانک</title>
            <link>https://virgool.io/@m_20012088</link>
        </image>

                    <item>
                <title>قلب آهنی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20012088/%D9%82%D9%84%D8%A8-%D8%A2%D9%87%D9%86%DB%8C-trwc8reoeiua</link>
                <description>این مغازه ده سال که برای من سودی نداشته ولی دلم نمیاد که ببندمش، اینجا یادگار آقام خدابیامرزه...من از پول اینجا بزرگ شدم، کاسبی یاد گرفتم، ازدواج کردم و بچه دار شدم ... حالا بیام و بفروشم و بفرستم برا اونا که تو خارج عشق و حالشو بکنن؟از وقتی ماهرخ به رحمت خدا رفت و بچه هام مهاجرت کردن تو شدی همدم من ...هم کارای مغازه رو می‌کنی هم به حرف دل من پیرمرد گوش میدی، یه کلمه هم غر نمی‌زنی!منی که یه زمانی هیزم جمع میکردم برا تنور خونمون تا مادرم نون تازه درست کنه، باورم نمیشد یه روز بشینم جلوی تو و این حرفا رو بزنم.ای بابا باطریتم که داره تموم میشه ...امین سمیعی 🖊️ | قصه‌ها</description>
                <category>قصه‌ها | داستان‌ کوتاه و داستانک</category>
                <author>قصه‌ها | داستان‌ کوتاه و داستانک</author>
                <pubDate>Tue, 29 Jul 2025 09:22:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آخ کبدم!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20012088/%D8%A2%D8%AE-%DA%A9%D8%A8%D8%AF%D9%85-smjdkh2ptpht</link>
                <description>+ انگار همین دو روز پیش بود، باهم تو سفره خونه جواد یه‌گوش نشسته بودیم و املت می‌زدیم. _آره عمو، یادمه بهش گفتی مگه دکتر به تو نگفته نوشابه نخور، وضع قندت ناجوره!اون خدا بیامرزم جواب داد: املت بی نوشابه مثل ماشین بدون روغنه!+آره همیشه املت رو با نوشابه میخورد، آخر سر هم همین نوشابه کار دستش داد! مجبور شدن ۳ تا از انگشتاشو بخاطر قند قطع کنن.عمو بغضشو قورت داد و ادامه داد: ۴۰ سال باهم رفاقت کردیم، هیچ وقت حرف آدم حالیش نبود...اه، اعصابم بهم ریخت.یالا، زنگ بزن ارمنیه یه بطری از این جدیدا برام بیاره._عمو!!!مگه دکتر نگفته نخور وضع کبدت ناجوره؟!+زنگ بزن بهش بچه،‌ انگار توام حرف آدم حالیت نیستا.امین سمیعی قصه‌ها • داستان‌های مینیمالیسیتی قصه‌ها • امین سمیعی 🖊️</description>
                <category>قصه‌ها | داستان‌ کوتاه و داستانک</category>
                <author>قصه‌ها | داستان‌ کوتاه و داستانک</author>
                <pubDate>Sat, 19 Jul 2025 10:47:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همه میدونستیم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20012088/%D9%87%D9%85%D9%87-%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%88%D9%86%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D9%85-nqsdh5xh383d</link>
                <description>همه کنارش بودیم و تقریبا فهمیدیم! از موقعی که طولانی مدت به صفحه موبایلش خیره میشد و شیطنت آمیز می‌خندید.از موقعی که یک ساعت پشت سرهم تو حیاط خوابگاه دور خودش می‌چرخید و با تلفن صحبت میکرد!از موقعی که با پسرِ دم خوابگاه دیدیمش و همه باهم گفتیم: مواظب باش سحر!از هفته‌ای یکی دوشب نیومدناش از کلاس پیچوندناش از اونجایی که نشستیم و باهاش صحبت کردیم.از اونجایی که جواب داد: نه، امیر بهم گفته عاشقمه!اون موقع فهمیدیم که اشتباه می‌کنه ولی الان مطمئن شدیم!الان که از خوردن ۸ تا ورق قرص آرامبخش به کما رفته...نوشته: امین سمیعی قصه‌ها 🖋️ | داستان‌های کوتاه و مینیمال</description>
                <category>قصه‌ها | داستان‌ کوتاه و داستانک</category>
                <author>قصه‌ها | داستان‌ کوتاه و داستانک</author>
                <pubDate>Mon, 28 Oct 2024 13:31:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حاکم کُت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20012088/%D8%AD%D8%A7%DA%A9%D9%85-%DA%A9%D9%8F%D8%AA-hdbkeln7ey1i</link>
                <description>عرق پیشونیم رو پاک کردم، بازی ۴-۶ به نفع اونا بود و دستام از شدت ترس و استرس میلرزید.فکر ترس باختن این بازی باعث میشد چشمام سیاهی بره.اون سه تا بچه خوش گذرونِ قمارباز چه می‌فهمیدن اگر من ببازم چه بلایی سرم میاد!حکم گیشنیز بود و دست شروع شد.دستم عالی بود، اونقدر عالی که می‌تونستم حاکم کتشون کنم! حاکم بازی رو با ۴ خشت شروع کرد، آس خشت دست یارم بود و بازی رو جمع کرد،آس پیک هم دست یار من بود و شدیم ۲ دست!دعا دعا میکردم که حکم لازم کنه، چون من ۴ تا ورق بالای حکم رو داشتم همش تو ذهنم این می‌چرخید که با پول عمل کامل شده به بیمارستان برگردم و خوشحالی مادرم رو ببینم. اون به من افتخار می‌کرد که تونستم تو یه روز پولی که نصف پول عمل بابا بود رو کامل کنم . یواشکی به یارم با لب خونی اشاره کردم: حکم.اونم فهمید و ۲ گیشنیز رو بازی کرد.دست رو با آس جمع کردم و پشت سرهم شاه و بی بی و سرباز رو اومدمخواستم لبخند پیروزی رو بزنم و بگم: حاکم کُت که دیدم هنوز ۶ دستیم! وای خدا این چه اشتباهی بود من کردم!حکم هام تموم شده بود، ولی عیبی نداشت، من که کارت سر ندارم ولی حتی اگر یارم ۱ کارت سر داشت بازیو می‌بردیم.بی بی دل رو بازی کردم ولی آس دل دست حریف بود و به همین ترتیب ۵ دست دیگه رو پشت سرهم گرفتند.بازی ۶-۶ شده بود استرس عجیبی گرفتم، هنوز یه حکم تو بازی بود و مشخصا دست اونا. وقتی بازیکن حریف حکم آخر رو بازی کرد، عرق سردی روی وجودم نشست. باورم نمیشد پول عمل بابام رو تو قمار باخته باشم! چشمام داشت سیاهی می‌رفت.به سمت کیسه پول رفتم و با یه حرکت از دستشون گرفتمش و به سمت بیرون فرار کردم.نگهبان قمارخونه با یه مشت متوقفم کرد و گفت:کجا عمو جون؟ باختی میخوای فرار کنی؟ اینجا از این خبرا نیست؟پول رو به زور از دستم کشید؛ به التماس افتادم خواهش کردم که این پول عمل بابامه ولیاونا کوچکترین اهمیتی قائل نبودند.با صورت کبود و بدو بدو به سمت بیمارستان رفتم.طبقه دوم مادرم رو دیدم که با خوشحالی به سمتم اومداونقدر خوشحال که نفهمید صورتم کبوده گفت: دایی بهزاد نصف دیگه پول عمل رو جور کرد، برو اون نصف دیگه رو به حساب بریز تا فردا صبح بابا رو عمل کنند...قصه‌ها | داستان‌های کوتاه و مینیمال</description>
                <category>قصه‌ها | داستان‌ کوتاه و داستانک</category>
                <author>قصه‌ها | داستان‌ کوتاه و داستانک</author>
                <pubDate>Wed, 25 Sep 2024 23:30:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اگه یه روز نباشی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20012088/%D8%A7%DA%AF%D9%87-%DB%8C%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%86%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DB%8C-gnyxclyea28l</link>
                <description>یادمه اولین روز ازدواجمون بود و ازم خواستی برات بخونم.تلاش کردم از دستت فرار کنم،خب، خجالت می‌کشیدم؛آخه ما تازه اونقدر بهم نزدیک شده بودیم!گفتم نمیتونمگفتی بخونگفتم خجالت میکشمبا همون چشم های خوشگلت بهم زل زدی و گفتی بخون، صدات قشنگه. دوست دارم برام بخونی.چشمامو بستم و شروع به خوندن کردم، یادم نیست چی گفتم؛ فقط چه چه زدم وقتی چشمام باز شد و به خودم اومدم، دیدم غیر تو همه اهالی خونه زیر درخت جمع شدن و دارن به ما نگاه میکنن.محو صدای من شده بودن.محو چشمای از ذوق لبریز تو!چه روزها و شب هایی که باهم سر نکردیم.لونه ساختیم، تخم گذاشتیم،سخت ترین لحظات موقعی بود کهبرای پیدا کردن غذا می‌رفتی،جای تو، تخم‌هامون رو توی آغوشم می گرفتم، ولی باز هم غم دوری تورو کم نمی‌کرد.زن صاحبخونه هم مثل ما بچه‌هاش توراه بودن، اونم از دوری شوهرش رو شکمش دست می‌کشید، با بچه‌هاش صحبت ‌می‌کرد و چشماش پر اشک می‌شد.همیشه با خودم میگفتم اگه یه روز بری، اگه بهم خبر برسه که نیستی من چجوری به این زندگی ادامه بدم؟اصلا میتونم؟هروقت این فکر می اومد سراغم، سرم رو به دو طرف تکون میدادم تا به خیال خودم از سرم بندازمش دور و تورو تا ابد برای خودم نگه دارم...این چند روزه اطرافمون شلوغ شده، ترک خوردن تخم هارو حس میکنم و پرنده‌های آهنی از بالای سرمون رد میشن ، همون پرنده های خونه خراب کن!صبح که می‌رفتم، خسته بودی و روی تخم ها خوابیدی، گفتم خودم دنبال غذا میرم.تو بمون همین جا.حالا من برگشتم اما هیچ چیزی مثل قبل نیست، چرا؟!صدای پرنده‌های خونه خراب کن میاد!چرا اینقدر نزدیک؟بوی دود از کجاست؟!چرا صدای اهالی خونه نمیاد؟عزیزم، تو که همیشه میگفتی آواز خوندنتمن رو دوباره زنده می‌کنه؛ببین من که بالای سرت ایستادم و ساعتهاست برات آواز میخونم،پس چرا دوباره زنده نمی‌شی؟!پس چرا دیگه بیدار نمیشی؟!پدر خونه هم انگار مثل من دیر رسیده...امین سمیعی ✏️قصه‌ها داستان‌های کوتاه و مینیمال https://t.me/Ghesse_ha1</description>
                <category>قصه‌ها | داستان‌ کوتاه و داستانک</category>
                <author>قصه‌ها | داستان‌ کوتاه و داستانک</author>
                <pubDate>Wed, 21 Aug 2024 01:01:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پرنده مهاجر</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20012088/%D9%BE%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%85%D9%87%D8%A7%D8%AC%D8%B1-r8jeqjr8what</link>
                <description>میبینی چه زندگی بیخودی دارم؟هر روز صبح بیدار شو و تا بوق سگ بشین پشت این لودر کوفتی. با اینکه این ماشین نونِ من رو میده و از بغلش خونه و کلی وسیله خریدم، ولی ازش متنفرم.من مسئول خراب کردم خونه های تو طرح شهرداریم.نفرین شنیدن از مردم عادتم شده.خب این هم شغل منِ دیگه!من نکنم یکی دیگه می‌کنه. به من چه اصلا میخواستن ملکشون تو طرح نباشه! هوم؟دروغ نگم پولش هم خوبه، دارم قسط های خونه دومم رو که تازگی خریدم میدم.تو چرا هیچی نمیگی همینجا نشستی رو آینه و به من زل زدی؟ نبایدم چیزی بگی، خونه توام اینجا بوده، حق داری ازم متنفر باشی!ولی باور کن من فقط مامور اجرام هووووف لعنت به این دنیا ۴۵ سالمه، روز به روز عمرم میگذره و نمی‌دونم دارم برای چی زندگی میکنم، دلخوشم که لودر گرون تر بخرم و بیشتر پول دربیارم.ولی این دلخوشی نیست.دوست دارم برگردم به بچگیام، یادمه تو حیاط و زیر شیروونی برای پرنده‌های مهاجر خونه چوبی می‌ساختم، هرروز صبح براشون برنج و گندم می‌ریختم.اما حالا دارم خونه مردم و لونه زیر شیرونیِ تورو خراب میکنم.آخه اگه این کارو رها کنم قسط های خونه ام رو چجوری بدم؟ صبر کن، کجا میری؟ نه پرواز نکن صبر کن خواهش میکنم.امین سمیعی ✏️اhttps://t.me/Ghesse_ha1</description>
                <category>قصه‌ها | داستان‌ کوتاه و داستانک</category>
                <author>قصه‌ها | داستان‌ کوتاه و داستانک</author>
                <pubDate>Sun, 18 Aug 2024 01:01:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتابخانه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20012088/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-ju5qstwc1xl5</link>
                <description>سر گیجه امونم رو بریده بود و چشمام هیچی جز یه سیاهی ممتد رو نمی‌دید.صدای زوزه گرگ ها روی اعصابم بود.از سر ظهر که این ماشین لعنتی منو وسط جاده خاکی گذاشت، حتی یه موجود زنده هم از اینجا رد نشده!پس مجبور شدم پای پیاده تا اینجا به راه بیفتم.با چشمای نیمه بازم، کور سوی نوری رو از دور دیدم و به سمتش رفتم.چند تا خونه کنار هم، انگار همون آبادی بود که تابلوش رو تو جاده دیدم.اول روستا تابلو یه هتل کوچک توجهم رو جلب کرد.با خودم گفتم، شب رو اونجا سر کنم، تا صبح تعمیرکار پیدا بشه و دوباره به راه بیفتم.در هتل رو باز کردم.صدای زنگوله سر در بلند شد، دستم رو از دستگیره کشیدم و دیدم که جای انگشت هام روی دستگیره کهنه و خاک آلود مونده، مرد بلند و اخمویی که جلوی در ایستاده بود، من رو به داخل راهنمایی کرد.پشت میز رزرو پیرزنی با چهره‌ای آرامشبخش بهم خوش آمد گفت:خیلی خوش اومدین آقا، اممم اما  متاسفانه امشب اتاق خالی نداریم گفتم ممکنه امشب رو تو لابی بمونم و صبح دنبال تعمیرکار برم؟ آخه ...با لبخند گرمی گفت : باشه مشکلی نیست پسرم.گفتم: تشکر خانم لطفی.یه تای ابروش رو بالا انداخت و گفت: ما همو میشناسیم؟به کارت روی سینه‌اش اشاره کردم که نوشته بود مرضیه لطفی.خندید و گفت: اوه ! ببین پیری با آدم چیکار می‌کنه!توی لابی نشستم، اصلا خوابم نمی‌برد، انگار فضا روی قلبم سنگینی می‌کرد. یه بوی عجیب و تندی همه جارو پر کرده بود؛ مرد قد بلند همون‌جوری جلوی در ایستاده بود و گاهی زیر چشمی با ترحم خاصی به من نگاه می‌کرد.روبروی لابی یه در چوبی شکسته و قدیمی با عنوان کتابخونه بود، اول خواستم از خانم لطفی اجازه بگیرم ولی با خودم گفتم حتما کتابخانه برای هتله، بلندشدم و در کتابخانه رو به سختی باز کردم.دوباره یه خاک عظیمی بلند شد.هرچقدر کلید برق رو بالا و پایین کردم، لامپ کتابخانه روشن نشد!چراغ قوه همراهم رو روشن کردم،نور کم بود و فضا بزرگ.اونقدر بزرگ بود که نور چراغ به انتهاش نمی‌رسید.نور رو به قفسه ها انداختم.اولین کتاب یه کتاب جلد قرمز بود با عنوان زندگی نامه ستاره مرادپور ۱۳۲۰- ۱۴۰۲همینطور کناریش داوود رمضانی ۱۳۱۱- ۱۴۰۲عنوان همه کتاب‌ها مثل هم بودند ولی فقط اسم و تاریخش و رنگشون تفاوت داشت و هرچی به سمت عقب تر می‌رفتم تاریخ ها قدیمی تر می‌شد.به ترتیب و مرتب!این دیگه چه جور کتابخونه‌ای بود!چند ردیف جلوتر روی قفسه‌ای نور انداختم، کتابها هم خاک گرفته بودند انگار که سالهاست کسی به اون ها هم دست نزده !خاک یکی از کتاب‌هارو که جلد آبی رنگش با وجود خاک گرفتگی معلوم بود با دست کنار زدم.سرمو نزدیک بردم تا اسمش رو بخونم۱۲۹۵-۱۳۶۰ مرضیه لطفی .سرم رو برگردونم ولی انگار چیزی یادم افتاده باشه، حس کردم ته دلم خالی شد،لامپ کتابخونه روشن شد.چیزی که توجه ام رو جلب کرد تمیزی بی اندازه کتابخونه بود!کتاب از دستم افتاد، به عقب برگشت و  با عجله به سمت در خروج دویدم، درو باز کردم و وارد لابی شدم.خانم لطفی با همون لبخندش، ایستاده بود جلوی در کتابخونه و به من زل زده بود، تا خواست چیزی بگه به کنار هلش دادم و به سمت در خروج دویدم.دستگیره در برق می‌زد، هرکاری کردم در باز نشد.مرد قدبلند که حالا دیگه اخم هاش باز شده بود و خنده دندون نمایی می‌کرد، کنار در دست به سینه ایستاده بود.تلاش های بی وقفه ام برای باز کردن در رو که دید گفت:بی خود تلاش نکن، اون در باز نمیشه.تو هر وقت بخوای میتونی بیای اینجا ولی دیگه نمیتونی بیرون بری ...امین سمیعی ✏️قصه‌ها | داستان‌های کوتاه و مینیمالhttps://t.me/Ghesse_ha1</description>
                <category>قصه‌ها | داستان‌ کوتاه و داستانک</category>
                <author>قصه‌ها | داستان‌ کوتاه و داستانک</author>
                <pubDate>Thu, 15 Aug 2024 21:53:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>موتوری</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20012088/%D9%85%D9%88%D8%AA%D9%88%D8%B1%DB%8C-t2tz0suuchan</link>
                <description>موتوری موتورم رو نزدیک شرکت پارک کردم و میخواستم بالا برم که صدایی از چندمتر اونطرف تر توجه ام رو جلب کرد : «آخه بچه تو چقدر بیشعوری، یه کلید نمیتونی نگهداری؟!الان چه خاکی به سرم بریزممگه نمیدونی من با این موتور کوفتی کار میکنم؟»به سمتشون رفتم : یه مرد و پسر بچه حدودا ۱۰ ساله بودن.مرد بچه اش رو بی‌رحمانه زیر بار کتک گرفته بود و بچه‌ با گریه می‌گفت: بخدا حواسم نبود بابا، غلط کردم.چند نفر از مردم به زور بچه رو از زیر دست و پای مرد درآوردن.پیرمردی از تو جمعیت گفت: مرد حسابی، حالا مشکلی نیست که، برو از خونه کلید زاپاس رو بیار، کشتی بچه ات رو!مرد گفت : زاپاسم کجا بود مرد مومن؟ این گوساله ۵ دقیقه نتونست یه سوییچ رو نگهداره، من فردا باید قسط بدم!منبع درآمدم فقط همین موتوره، بعدم شروع به گریه کرد.دوباره سمت بچه رفت و یکی محکم زد زیر گوششداد زد: من تورو می‌کشمت بچه، مگه دستم بهت نرسه!مردم دوباره مانعش شدند.پیرمرد گفت: خوب بچه است، حالا یه اشتباهی کرده، با کتک که چیزی درست نمیشه!مرد گفت : پدر جان، شما میگی من چه غلطی بکنم؟ فردا قسط دارم. پیرمرد سکوت کرد.یه پسرجوون از تو جمعیت گفت: «خوب مشکل نداره که، بزارش پشت وانت من، ببریمش موتور سازی»مرد گفت: خدا خیرت بده ولی من پول ندارم که مرد حسابی پسر گفت: پول نمیخواد، فقط این بچه رو نزن دیگه.مرد سکوت کرد.چند دقیقه بعد با کمک مردم موتور رو پشت وانت گذاشتند و با ذکر صلواتی ماشین راه افتاد... پسر بچه‌ پشت وانت کنار موتور نشسته بود، دقت که کردم لبخند عجیبی روی لبش دیدم...وقتی داخل شرکت رفتم، قضیه رو برای یکی از کارمندای اونجا تعریف کردم.کارمند با تعجب مشخصات و جای موتور رو پرسید!وقتی مشخصات رو بهش گفتم، خشکش زد، رنگش پرید و شروع به دویدن کرد. دنبالش رفتم و به جای خالی موتور رسیدیمزد تو سرش و رو جدول نشست:وای خداااا موتورم!✏️ امین سمیعی میتونید این داستانک رو به صورت صوتی در کانال پادکست قصه‌ها بشنوید 🎤https://castbox.fm/ch/5193205قصه‌ها | داستان‌های کوتاه و ‌‌‌‌‌‌‌مینیمال</description>
                <category>قصه‌ها | داستان‌ کوتاه و داستانک</category>
                <author>قصه‌ها | داستان‌ کوتاه و داستانک</author>
                <pubDate>Mon, 13 May 2024 20:29:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عبور از مسیرسخت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20012088/%D8%B9%D8%A8%D9%88%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%B3%DB%8C%D8%B1%D8%B3%D8%AE%D8%AA-kl2qx98t3nym</link>
                <description>#عبور_از_مسیر_سختمدرسه‌ای دانش‌آموزان را با اتوبوس به اردو می‌برد. در مسیر حرکت، اتوبوس به یک تونل نزدیک می‌شود که نرسیده به آن تابلویی با این مضمون دیده می‌شود: «حداکثر ارتفاع سه متر»ارتفاع اتوبوس هم سه متر بود، ولی چون راننده قبلاً این مسیر را آمده بود با کمال اطمینان وارد تونل می‌شود، اما سقف اتوبوس به سقف تونل کشیده می‌شود و پس از به وجود آمده صدایی وحشتناک در اواسط تونل توقف می‌کند.پس از آرام شدن اوضاع مسئولین و راننده پیاده شده و از دیدن این صحنه ناراحت می‌شوند. پس از بررسی اوضاع مشخص می‌شود که یک لایه آسفالت جدید روی جاده کشیده‌اند که باعث این اتفاق شده و همه به فکر چاره افتادند؛ یکی به کندن آسفالت و دیگری به بکسل کردن با ماشین سنگین دیگر و …. اما هیچ کدام چاره‌ساز نبود تا اینکه پسربچه‌ای از اتوبوس پیاده شد و گفت: «راه حل این مشکل را من می‌دانم!»یکی از مسئولین اردو به پسر می‌گوید: «برو بالا پیش بچه‌ها و از دوستانت جدا نشو!»پسربچه با اطمینان کامل می‌گوید: «به خاطر سن کم مرا دست کم نگیرید و یادتان باشد که سر سوزن به این کوچکی چه بلایی سر بادکنک به آن بزرگی می‌آورد.»مرد از حاضرجوابی کودک تعجب کرد و راه حل را از او خواست. بچه گفت: «پارسال در یک نمایشگاه معلم‌مان یادمان داد که از یک مسیر تنگ چگونه عبور کنیم و گفت که برای اینکه دارای روح لطیف و حساسی باشیم باید درون‌مان را از هوای نفس و باد غرور و تکبر و طمع و حسادت خالی کنیم و در این صورت می‌توانیم از هر مسیر تنگ عبور کنیم و به خدا برسیم.»مسئول اردو از او پرسید: «خب این چه ربطی به اتوبوس دارد؟»پسربچه گفت: «اگر بخواهیم این مسئله را روی اتوبوس اجرا کنیم باید باد لاستیک‌های اتوبوس را کم کنیم تا اتوبوس از این مسیر تنگ و باریک عبور کند.»پس از این کار اتوبوس از تونل عبور کرد.</description>
                <category>قصه‌ها | داستان‌ کوتاه و داستانک</category>
                <author>قصه‌ها | داستان‌ کوتاه و داستانک</author>
                <pubDate>Wed, 08 May 2024 23:14:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سالاد اعصاب</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20012088/%D8%B3%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%AF-%D8%A7%D8%B9%D8%B5%D8%A7%D8%A8-xgnc1q8120up</link>
                <description>#داستان_مینیمال محسن بیشعور اگه یه بار دیگه فقط ببینمت می‌دونم چه بلایی سرت بیارم، فکر کردی هر سری میتونی بیای یه اذیتی بکنی و بری، دوبار جوابتو ندادم فکر کردی من نفهمم؟! حالتو میگیرم، وایسا حالا، تو هنوز منو نشناختی!این سری یه کاری میکنم یه هفته بیمارستان بستری شی.منو سرکار می‌زاری؟ چی ؟! بیخود کردی، فکر کردی من خرم؟ این بار آخرت بود سری بعد زندت نمی‌زارم عوضی، با همین چاقو از ریخت میندازمت، یه جوری که دیگه هیچ دختری باهات دوست نشه!صدای مادر : مینا چیکار می‌کنی، حالت خوبه!؟ چرا خیره شدی به دیوار ؟! ، بقیه سالادو خورد کن الان خاله مهسا و محسن میان ...@ghesee_haاین داستانک رو به صورت صوتی میتونید در صفحه کست باکس قصه‌ها به لینک زیر بشنوید https://castbox.fm/vb/698763579</description>
                <category>قصه‌ها | داستان‌ کوتاه و داستانک</category>
                <author>قصه‌ها | داستان‌ کوتاه و داستانک</author>
                <pubDate>Sun, 05 May 2024 00:29:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همه دنیا برای ماست</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20012088/%D9%87%D9%85%D9%87-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D8%B3%D8%AA-d6fafhb8gxqb</link>
                <description>«اونجا خونه ما بود، اما دارن خرابش می‌کنند...»+ پس میخواید به کجا برید «به خونه مادربزرگم »+خونه مادربزرگت کجاست؟«روستای پایینی»+به اونجا نرید «چرا ؟»+چون پدرم می‌گفت بعدش میایم سراغ روستای پایینی «چرا پدرت خونه‌های مارو خراب میکنه؟»+آخه اون میگه : این زمین‌ها برای ماست، زمین‌های آبا اجدادی ما.یعنی همه دنیا مال ما یهودیاستقرار از اینجا به دنیا حکومت کنیم قصه‌ها | داستانک‌ها و داستان‌های کوتاه</description>
                <category>قصه‌ها | داستان‌ کوتاه و داستانک</category>
                <author>قصه‌ها | داستان‌ کوتاه و داستانک</author>
                <pubDate>Thu, 02 May 2024 23:31:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تاریخ ورود</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20012088/%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE-%D9%88%D8%B1%D9%88%D8%AF-cdfxtq2ketri</link>
                <description>هرچقدر تلاش می‌کردم پلک‌هام باز نمی‌شد طوری بهم چسبیده بودن که انگار سالهاست باز نشدن؛اولش همه چی سیاه و سفید بود ولی کم کم تونستم یه چیزهایی از اطراف رو ببینم.من کجا بودم؟لباس سفیدی تنم بودو یه ماسک روی دهنم.یک سری دستگاه هم کنارم ..صدای پایی پشت سرهم تکرار می‌شدتق تق تق تا بالای سرم رسید، ایستاد.موجود عجیب آهنی رو کنار خودم دیدم چند بار پشت هم فریاد زد : مریض شماره ۴۰۲ بهوش اومد؛مریض شماره ۴۰۲ بهوش اومد؛اون بعد  ۲۲ سال به هوش اومد!به خانوادش خبر بدین بچه‌ها .چشمم به تابلو روبه‌روم افتاد که روش نوشته بود: تاریخ ورود به کما ۱۴۰۳/۰۲/۰۱امین سمیعی ✏️قصه‌ها | داستانک و داستان‌های کوتاه</description>
                <category>قصه‌ها | داستان‌ کوتاه و داستانک</category>
                <author>قصه‌ها | داستان‌ کوتاه و داستانک</author>
                <pubDate>Fri, 26 Apr 2024 00:22:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خشونت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20012088/%D8%AE%D8%B4%D9%88%D9%86%D8%AA-ubyr8hlhwhhu</link>
                <description>سرکارگر مرد را صدا کرد و حقوقش را کاست. مرد خسته و خشمگین به خانه آمد، برسر زنش داد کشید و دعوا کرد. زن نیز بهانه‌ای گیر آورد و فرزند کوچکش را تنبیه کرد. کودک به سراغ عروسکش رفت، با قیچی سینه اش را سوراخ کرده و شکافت، حالا عروسک با شکمی پاره همچنان مرده‌است...خشونت به پایان رسیده است.بهمن محدثی ✏️</description>
                <category>قصه‌ها | داستان‌ کوتاه و داستانک</category>
                <author>قصه‌ها | داستان‌ کوتاه و داستانک</author>
                <pubDate>Sun, 21 Apr 2024 18:58:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستانک قتلگاه خرگوش‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20012088/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DA%A9-%D9%82%D8%AA%D9%84%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%AE%D8%B1%DA%AF%D9%88%D8%B4-%D9%87%D8%A7-evsjz6cgm3pn</link>
                <description>دوستان خوب، غذای تازه، طبیعت زیبا...همه چیز عالی پیش می‌رفت...تا اینکه سر کله اون پیدا شد!از من زیباتر بود، سریع‌تر، جوان تر...با اومدنش نگاه‌ها از من برگشت؛دیگه مثل قبل خرگوش محبوب مزرعه نبودم.حتی خانوادم برای اون به من سرکوفت می‌زدن.حضورش برام قابل تحمل نبود،لحظه لحظه دیدنش دیوونم می‌کرد.برای یک روز تصمیم گرفتم کاری کنم که دیگه نباشه! نقشه کشیدم!بیشتر بهش نزدیک شدم، دوست شدیم،رفیق شدیم و کم کم بهم اعتماد کرد.روز اجرای نقشه به بهونه میوه های جادویی به جنگل ممنوعه بردمش، جایی که پر از گرگ و روباه ‌های گرسنه بود.به سمت جنگل رفتیم؛دلم سوخت، بیچاره با ذوق به سمت قتلگاهش می‌دوید!پس از مدتی، اولین درخت جنگل جلوی روم نمایان شد.ترس توی دلم افتاد ولی باید تمومش می‌کردم.کاری کردم که جلوتر از من حرکت کنه.کمی که در جنگل جلو رفتیم. خواستم با سرعت برگردم و راهی زندگی ابدیش کنم که...دیدم چشم های زیادی از اطراف بهمون خیره شدن...امین سمیعی فروردین ۱۴۰۳ ✏️قصه‌ها | داستان‌های کوتاه و مینیمال</description>
                <category>قصه‌ها | داستان‌ کوتاه و داستانک</category>
                <author>قصه‌ها | داستان‌ کوتاه و داستانک</author>
                <pubDate>Tue, 02 Apr 2024 01:37:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عید شاپرک 🦋</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20012088/%D8%B9%DB%8C%D8%AF-%D8%B4%D8%A7%D9%BE%D8%B1%DA%A9-e8rnusxhivfq</link>
                <description>گفت: مادر جانمادر پاسخ داد: جانم فرزندم+ «این چندمین عیدی است که می‌بینی؟»- «اولینش عزیزم؛ اولین و آخرینش»+ « پس چرا آن پسر به پدرش می‌گفت این هجدهمین عید زندگی‌اش است؟»مادر پاسخ داد: «انسانها عمرهای طولانی دارند فرزندم، عیدهای زیادی را می‌بینند»فرزند گفت: « ولی پدرش به او گفت که زندگی چقدر کوتاه است پسرم، انگار همین دیروز بود که ۳ سالت تمام شد...»مادر سکوت کرد...عیدتان مبارک امین سمیعی قصه‌ها | داستان‌های کوتاه و مینیمال</description>
                <category>قصه‌ها | داستان‌ کوتاه و داستانک</category>
                <author>قصه‌ها | داستان‌ کوتاه و داستانک</author>
                <pubDate>Wed, 20 Mar 2024 03:26:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سال نو با صدای شما ❤️</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20012088/%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D9%86%D9%88-%D8%A8%D8%A7-%D8%B5%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%D9%85%D8%A7-%EF%B8%8F-kidizleiyanb</link>
                <description> https://virgool.io/p/kidizleiyanb/%3Ciframesrc=  https://virgool.io/p/kidizleiyanb/%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%86%D9%88%D8%A8%D8%A7%D8%B5%D8%AF%D8%A7%DB%8C%D8%B4%D9%85%D8%A7%E2%9D%A4%EF%B8%8F%7C%D8%B4%D9%86%D9%88%D8%AA%D9%88(shenoto.com) سال نو با صدای شما ❤️ | شنوتو (shenoto.com)?اپیزود بیست‌و هشتم با صدای شما همراهان عزیز پادکست قصه‌ها❤️عیدشما مبارک?مارو در شنوتو بشنوید https://shenoto.com/channel/podcast/Ghesse-ha?tabType=0? صفحه قصه ها تلگرام @ghesse_ha1نظرتون درباره این اپیزود رو برامون ارسال کنید ❤️</description>
                <category>قصه‌ها | داستان‌ کوتاه و داستانک</category>
                <author>قصه‌ها | داستان‌ کوتاه و داستانک</author>
                <pubDate>Tue, 21 Mar 2023 01:45:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان‌کوتاه اسب‌شماره‌ ۹</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20012088/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%A8-%D8%B4%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DB%B9-dxarccnoa6pp</link>
                <description>اپیزود بیست‌ودوم&quot;‌داستان‌کوتاه اسب‌شماره‌9 &quot;داستانی از دل خیال و واقعیت...نوشته آقای مهدی رضاییصدا و تدوین : امین سمیعی?با قصه ها زندگی کن... ??صفحه رو دنبال کنید تا داستان های جدید براتون ارسال بشه...?? صفحه قصه ها در ایتا @ghesse_ha? کست باکس https://castbox.fm/va/5193205</description>
                <category>قصه‌ها | داستان‌ کوتاه و داستانک</category>
                <author>قصه‌ها | داستان‌ کوتاه و داستانک</author>
                <pubDate>Tue, 21 Feb 2023 23:34:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قرار گرفتن پادکست قصه‌ها در محبوب ترین پادکستهای ماهانه شنوتو</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20012088/%D9%82%D8%B1%D8%A7%D8%B1-%DA%AF%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%86-%D9%BE%D8%A7%D8%AF%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%D9%82%D8%B5%D9%87-%D9%87%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D8%AD%D8%A8%D9%88%D8%A8-%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%BE%D8%A7%D8%AF%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D9%87%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%B4%D9%86%D9%88%D8%AA%D9%88-rif64alipqgw</link>
                <description>تو یکی دو سال اخیر هروقت میخواستم آینده خودم رو به تصویر بکشم خودم رو در حال نوشتن، پادکست ساختن و تدریس کردن تصور می کردم تو این سه ماه اخیر که کار قصه ‌ها رو شروع کردم، مثل فرزندم بهش نگاه می کردم و خوشحالم که اولین موفقیت برای پدر و فرزند ثبت شد. ممنون از تیم شنوتو و دوستانی که از من حمایت کردن ازتون یه کمک موچیم میخوام اونم اینه که برنامه کست باکس رو نصب کنید و صفحه منو دنبال کنید( کامنت هم بزارید)  لینک کست باکس  https://castbox.fm/va/5193205لینک شنوتوhttps://shenoto.com/channel/podcast/Ghesse-haامین سمیعی</description>
                <category>قصه‌ها | داستان‌ کوتاه و داستانک</category>
                <author>قصه‌ها | داستان‌ کوتاه و داستانک</author>
                <pubDate>Tue, 21 Feb 2023 10:58:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان‌کوتاه &quot;ماه‌دیگه‌همین‌موقع...&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20012088/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D9%85%D8%A7%D9%87-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D9%87-%D9%87%D9%85%DB%8C%D9%86-%D9%85%D9%88%D9%82%D8%B9-emb2jp8y5n0r</link>
                <description>اپیزود بیست‌ویکم|‌داستان‌کوتاه &quot;ماه‌دیگه‌همین‌موقع...&quot;یه داستان از گوشه خاطراتم...با قصه ها زندگی کن... ??صفحه رو دنبال کنید تا داستان های جدید براتون ارسال بشه...?? صفحه قصه ها در ایتا @ghesse_ha? کست باکس https://castbox.fm/va/5193205?شنوتو https://shenoto.com/channel/podcast/Ghesse</description>
                <category>قصه‌ها | داستان‌ کوتاه و داستانک</category>
                <author>قصه‌ها | داستان‌ کوتاه و داستانک</author>
                <pubDate>Sat, 18 Feb 2023 02:36:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان کوتاه ساعت یازده و ‌دوازده دقیقه!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20012088/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D8%B3%D8%A7%D8%B9%D8%AA-%DB%8C%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%87-%D9%88-%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%87-%D8%AF%D9%82%DB%8C%D9%82%D9%87-forqi5b6tldw</link>
                <description>چلیک... چلیک...زن: اه.. اینم شد عکس آخه، یه عکس بلد نیستی بگیری تو؟مرد: بسه دیگه صدتا عکس گرفتیم، هر یه متری که راه میریم دوتا عکس میگیریدیروزم سرهمین چیزا نتونستیم خوب تخت جمشیدو بگردیم.اینم شد سفر آخه!؟زن: اه چقدر غر میزنی، عکسن دیگه، میمونه یادگاری.مرد: میمونه یادگاری یا اینستارو پر میکنه؟دیشبم که رسیدیم هتل دوساعت تموم داشتی عکس پست و استوری میکردی!اصن وایسا ببینم چرا دیگه عکس دو نفره هامونو نمیزاری تو پیجت؟!اپیزود بیستم |ساعت 11:12با قصه ها زندگی کن... ??صفحه رو دنبال کنید تا داستان های جدید براتون ارسال بشه...?? صفحه قصه ها در تلگرام @ghesse_ha1? کست باکس https://castbox.fm/va/5193205?شنوتو https://shenoto.com/channel/podcast/Ghesse-</description>
                <category>قصه‌ها | داستان‌ کوتاه و داستانک</category>
                <author>قصه‌ها | داستان‌ کوتاه و داستانک</author>
                <pubDate>Sun, 05 Feb 2023 22:20:25 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>