<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Dark Drake</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_20022627</link>
        <description>شاید آخرین باری باشه که حضورم رو احساس میکنی.. (اکانت اصلی:https://virgool.io/@Drake)</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 08:34:44</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1535240/avatar/8XltrJ.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Dark Drake</title>
            <link>https://virgool.io/@m_20022627</link>
        </image>

                    <item>
                <title>سفارشی....</title>
                <link>https://virgool.io/atighefroshi/%D8%B3%D9%81%D8%A7%D8%B1%D8%B4%DB%8C-wdimc5jthryw</link>
                <description>ما در بیابان رو به جلو حرکت میکردیممن، ناشناس و نگهبان ، به همراه دیگر همسفرانم...چند روزی بود که ناخوش احوال بودم. روحم توان پرواز دوباره و جسمم توان برداشتن قدمی دیگر را نداشتهر چقدر ناشناس از گیاهان دارویی اش استفاده میکرد تاثیری بر من نمی گذاشتنگهبان نیز مانند اسپند بر روی آتش تلاش میکرد تا کمی لبخند بر لبان بی جانم نقش ببندد، اما حس میکردم که فکر میکند که به او اهمیت نمی دهماما تفکرش درست نبودهنگام سحر بود که خواب برایم حرام شدسعی کردم با از این پهلو به آن پهلو شدن خواب را صدا بزنمنیم ساعت گذشت و خبری از خواب نبودبلند شدم تا کمی اطراف را بگردم که شاید خواب به سراغم بیایدکاغذ زرد رنگی را از جیب ردایم بیرون آوردم و با ذغال بر رویش نوشتم-به دنبال من نگردید ، به موقعش بازمیگردمکاغذ را بر روی دستان نگهبان گذاشتم و آنجا را ترک کردمبه راه افتادماولین پرتو های خورشید را روی صورتم احساس کردمآنقدر ادامه دادم که حساب زمان از دستم خارج شداز آخرین پرتو های خورشیدمتوجه شدم که هنگام غروب استبه خودم و سرنوشتم فکر میکردمکه ناگهان سر دردی وصف نشدنی تمام وجودم را فرا گرفتبه هر سو که نگاه میکردم تصاویر محوی از جلوی چشمانم میگذشتندتصاویر بیشتر شدند و دیده در مقابل چشمانم سیاه گشتو شن های بیابان مرا در آغوش خود فرو بردنددر لحظات آخرصدایی آشنا شنیدمصدای نگهبان راگریه میکرد و نام مرا صدا میزدآرام گفتم-مگه نگفتم به دنبالم نیایید؟........و بعد تاریکی محض.....صدای ترق تروق هیزم های آتش در گوشم مانند لالایی بودلالایی که میخواست مرا بیشتر در خواب فرو ببرداما صحبت های ناشناس با نگهبان باعث شد کنجکاو شوم و سعی کنم خودم را هوشیار نگه دارم+باید بیشتر حواسمون بهش باشه-درست میگی، من وظیفم رو به درستی انجام ندادم ، باید نگهبانی میدادم+نه تو مقصر نیستی ، اون خیلی کله شقهنگهبان لیوان نوشیدنی اش را به آرامی سر کشید-اما کله شقی هاش از وقتی که من اومدم بیشتر شده..حرف هایش مانند سوزن در تنم فرو رفتطاقت نیاوردمبه هر زحمتی که بود بلند شدمهر دو با تعجب به من خیره شده بودندخواستم چیزی بگویم اما سرم گیج میرفتناشناس چیزی به روی خودش نیاورد و سوپی تلخ و بد مزه را به زور به خورد من دادرفتار های نگهبان را زیر نظر داشتممشخص بود که با من سر سنگینی دارد....می خواستم سر صحبت را با او باز کنم+حالت چطوره؟نگاهی سرد به من انداختنگاهی که سردی اش را تا مغز استخوانم حس کردمسپس بلند شد و به سوی دیگری رفتبه ناشناس نگاه کردمداشت دزدکی زاغ سیاه مرا چوب میزد+اون چش بود؟ناشناس دست از هم زدن معجون هایش برداشت-نمیدونی؟سرم را به نشانه منفی تکان دادم-صبح از خواب بیدار شدیم و با نوشته تو روبه رو شدیم ، باید میبودی و میدیدی که نگهبان چقدر آشفته شده بودهمون موقع بود که رد پایت را دنبال کردیم تا تو رو پیدا کنیم ، تا پیدات کنیم انقدر گریه کرده بود که نگران بودم که نکنه آب بدنش تموم بشه و بیهوش بشهوقتی پیدات کردیمبدون توجه به زخم عمیق دستش به خاطر حمله گرگ ها اونقدر محکم در آغوشت گرفته بود و گریه میکرد که دلم به حالش سوختچرا پاشدی و رفتی؟سوالش را بی پاسخ گذاشتمبلند شدم و به سمت نگهبان رفتمروی تخته سنگی نشسته بود و با پارچه ای زخمش را پانسمان میکردناشناس درست گفته بودزخمش خیلی عمیق بود..........ادامه دارد.....</description>
                <category>Dark Drake</category>
                <author>Dark Drake</author>
                <pubDate>Fri, 13 May 2022 16:39:53 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یه چالش5</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20022627/%DB%8C%D9%87-%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B45-qzfrfvw1drfk</link>
                <description>درود بی کران بر شهروندان ویرگول نشینخب این هست یه چالش دیگرخوب ب تصویر بنگریدو بگید تفسیراتون روو اینکهیه چیزیمیخوام این چالش رو یه ویروسش کنمیعنی این که من قربانی بعدی خودم رو انتخاب میکنمو کسی که اسمش رو میگم5 تا چالش تصویری بذاره و بعد از اون در آخرین چالشی که میذارهقربانی بعدی رو نام ببرهبه نظرم کار جالبی در میادو اگرم قربانی نخواست و دوست نداشت چالش رو بذاره میتونه اعلام کنه زیر اون پست که صاحب پست قربانی رو عوض کنه...قربانی بعدی : محمد متین</description>
                <category>Dark Drake</category>
                <author>Dark Drake</author>
                <pubDate>Fri, 06 May 2022 13:40:55 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سقوط دریک....</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20022627/%D8%B3%D9%82%D9%88%D8%B7-%D8%AF%D8%B1%DB%8C%DA%A9-mmjycln3slky</link>
                <description>باری دیگر تاریکی به سراغم آمدوقتی هوا بسیار سرد میشود متوجه حضورش میشومنمیدانمانقدر وجودم به دوقسمت تقسیم شده است که دارم کم کم از هم میپاشمبدنم میخواهد زنده بماند و به سمت تاریکی برودروحم میخواهد بمیرد و به سوی روشنایی برودمن ، بین این دو  کشیده میشومدیگر تحمل هیچ چیز را ندارمبا روحم موافقت کنم یا با بدنم؟من دیوانم؟؟اره فکر کنمبا خودم که حرف میزنمیک شخصیت خیالی هم که دارمو افکاری فانتزی.....این ها اگر مشخصات یک فرد دیوانه نیست پس چیست؟بعضی اوقات آرزو میکنم که ماشینی از رویم رد شودیا طی یک حادثه و با فداکاریم کشته بشمشاید اینگونه طوری بشود که افراد زیادی حسرت بودنم را بخورندشاید اینطوری بتونم تلافی کار هایی را که با من کرده اند را در بیاورماخه میگویند که وقتی که قلبت نمی تپه دوست داشتی میشویو اون کسی هم که بیشتر از همه اذیتت کرده بیشتر برایت گریه میکندشاید  با این پست من ناراحت و غمگین بشویدازتون عذر میخوامنباید حس و حال بدم را به انتشار میگذاشتممثل فرمانده ای شده ام که به سربازانش روحیه و امید میده اما خب خودش ناامید استاز اینکه نبرد خودش را پیروز شوداز اینکه زنده بازگرددنمی دانم کتابچه های سرنوشت را کجا نگه میدارندنمی دانم که کی دارد مینویسدشوناما خبیه پیام دارم براشلطفا منو اذیت نکن........شایدم بروم به سمت روحمدوستانم انقدر ضربه میزنند که آخر پایه های صندلی ام میشکندد و من میمانم و یک حلقه ی آویزان به سقفنمی دانم هدفشون چیستنمی دانم که چرا من قربانی این ماجرا شده اماما خب هرچه که هستدارد آزارم میدهدنمی دونمیک چیزی است که مرا روی زمین نگه میداردشاید نامش را شنیده باشیدآرینامش نگهبان استاما میدانی؟کاشک به او نمی گفتمنمی گفتم که دلباخته امچون...چون کار خودم را سخت کردمکار نابود سازی خودم رانمی دانم که تا کی میتوانم مقاومت کنماما خب خیلی ضعیف شده امخیلی خیلی زیاد من این قابلیت را دارم که هنگامی که اشک از گونه هم پایین می آید به شوخی ها بخندم و متوجه نشیمیخواستم این متن را پادکست کنماما خب منصرف شدمنمی دانم چراای جاسوس نگهبانمیدانم که این پست را میخوانی و برای او خبر میبریبه وی بگودریک با بال زخمی تلاش کرد از پل رد شوداما پل فرو ریخته استبگو دریک سقوط کرده استبگو راهی را پیدا میکندبگو شایدم برای همیشه ناپدید شود......</description>
                <category>Dark Drake</category>
                <author>Dark Drake</author>
                <pubDate>Fri, 06 May 2022 13:28:11 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یه چالش4</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20022627/%DB%8C%D9%87-%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B44-l2suulejxn8p</link>
                <description>
درود بی کران بر دوستان خوبمخب دوباره آمدم با یک چالش تکراری اما خب جالبمانند چالش های قبلی بگید از این عکس چه برداشتی میکنیدممنون❤آنچه گذشت: https://vrgl.ir/nV93y  https://vrgl.ir/DdS42  https://vrgl.ir/HYkD1 </description>
                <category>Dark Drake</category>
                <author>Dark Drake</author>
                <pubDate>Fri, 29 Apr 2022 18:38:11 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عنوان مورد نظر را وارد کنید....</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20022627/%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-%D9%85%D9%88%D8%B1%D8%AF-%D9%86%D8%B8%D8%B1-%D8%B1%D8%A7-%D9%88%D8%A7%D8%B1%D8%AF-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D8%AF-pvhasdqqucii</link>
                <description>مردی بود جوانبا چهره ای در هم رفته و غمناکموهایش زاغی بود و با کت سیاه رنگش هم خوانی داشتدر قطار مترو باز شد و همراه با سه بچه کوچک و شیطون پایش را داخل قطار گذاشتدر قطار آرامش خاصی برقرار بود که با آمدن این سه بچه جو قطار ناآرام شدپسر کوچولو ها دنبال هم میکردند و خنده کودکانه شان بلند شده بودمرد روی صندلی آبی رنگ قطار نشست و سرش را به شیشه تکیه داد و چشمانش را بستزنی که کنار دستم ایستاده بود به همسرش گفت:-نگاهش کن ببین چقدر بی مسئولیته ، تو مثل این نشیاپیرمردی که پشت سرم ایستاده بود گفت:-سرم درد گرفت ، آخه چرا این بچه ها خفه نمی شن؟آشوبی داخل قطار به راه افتاده بودمردی عصبانی به سمت پدر کودکان رفت-آهای آقا چرا بچه هاتو جمع نمی کنی ؟ آرامش قطار رو بهم ریختنچشمانش را گشود و نگاهش را به سوی مرد عصبانی انداختاشک گونه هایش را نوازش کردبا صدایی گرفته گفت:-ازتون عذر میخوام ، مادر این بچه ها دقایقی پیش فوت کرد و من نمی دونم باید چه جوری به این بچه ها این موضوع رو بگم.........ناگهان جو قطار عوض شداخلاق پیرمرد پشت سرم تغییر کردسه شکلات از جیب کت قهوه ای رنگش بیرون آورد و با مهربانی به کودکان داد....زن جوری دیگر به کودکان نگاه میکرد و قربان صدقه شان میرفت....</description>
                <category>Dark Drake</category>
                <author>Dark Drake</author>
                <pubDate>Mon, 25 Apr 2022 21:04:00 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یه چالش3</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20022627/%DB%8C%D9%87-%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B43-zlcyecfvef5v</link>
                <description>خب اومدم با یه چالش دیگهخب همانطور که میدونید آشنا هستید با چالشتو کامنتا برداشت هاتون رو از این تصویر بگیدو اینکه یکم این یکی سختهروش فکر کنیدبدرود??آنچه گذشت: https://vrgl.ir/nV93y  https://vrgl.ir/DdS42 </description>
                <category>Dark Drake</category>
                <author>Dark Drake</author>
                <pubDate>Sat, 23 Apr 2022 00:23:57 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عنوان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20022627/%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-d7rp6ozxe005</link>
                <description>اعععع نگاش کنین آب خورد پس روزه خوارهاعععع نگاش کنین داره توت از رو درختا میچینه و میخوره پس روزه خوارهاعععع نگاش کنین داره یواشکی خوراکی میخوره پس روزه خوارهاعععع نگاش کنین روزه نمیگیره پس روزه خوارهاعععع نگاش کنین لباش خشک نیست پس روزه خوارهچرا ما انسان ها قضاوت های بی جا و بی خود میکنیم؟الان که چی؟آبروش رو بردیچی به تو رسید؟چی به تو اضافه شد؟شاید سنگ کلیه داره و نمی تونه روزش رو بگیرهشایدحواسش نیست که روزسشاید زخم معده داره و داره یواشکی میخوره تا چشم کسی که روزس بهش نیوفتهشاید مشکلی داره که نمی تونهشاید با کمی آب لبانش رو تر کرده باشهفقط یه نفر میتونه قضاوت کنهو اونم خداساونه که حکم رو تعیین میکنه نه بنده اشپس تا جایی که میتونی از قضاوت کردن دست بکشچون ممکنه دیگه طرف نتونه سرش رو بالا بگیرهدیگه نتونه دل شکسته شدش رو با چسب بچسبونهنماز روزه هاتون قبول✋?بدرود....</description>
                <category>Dark Drake</category>
                <author>Dark Drake</author>
                <pubDate>Fri, 22 Apr 2022 14:41:13 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یه چالش2</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20022627/%DB%8C%D9%87-%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B42-w5qhl4q3tyaf</link>
                <description>درود بی کران بر همگانامیدوارم حال همتون خوب باشهخب بریم سر اصل مطلبمثل قبل به این عکس دقایقی نگاه کنیدکمی فکر کنید و تمرکز کنیدببینید ذهنتون چه برداشت هایی میکندتو کامنتا  بنویسیدمرسی?? https://vrgl.ir/nV93y </description>
                <category>Dark Drake</category>
                <author>Dark Drake</author>
                <pubDate>Mon, 18 Apr 2022 19:16:18 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یه چالش</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20022627/%DB%8C%D9%87-%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-m1def5tnorpf</link>
                <description>درود بی کران بر دوستانحالتون چطوره؟خوبین؟خب بریم سراغ یه چالشبه نظرت اون عکس چه مفهومی رو انتقال میده؟یعنی اینکه چه برداشتی از این عکس داریدتو کامنتا بگینسپاس بی کران</description>
                <category>Dark Drake</category>
                <author>Dark Drake</author>
                <pubDate>Tue, 12 Apr 2022 21:33:47 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بی عنوان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20022627/%D8%A8%DB%8C-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-gwkppjt6ig0h</link>
                <description>در ویرگول گشتم و گشتم و گشتمبا کسانی اشنا شدم که هر یک چیزی را از دست داده بودیکی عشقش رایکی امیدش رایکی دوستش رایکی زندگی اش رایکی والدینش راو یکی قلبش را......اما میدونین چیه؟بازم شادی را یافتمانرژی زیادی را یافتمچطور ممکن بود؟مگر میشود در عمق تاریکی روشنایی را یافت؟اما خب یک فرض دیگری هم هستمیگویند که آدمای داغون خیلی میخندن و میخنداننشاید آن نور لامپی بیش نیستنمی دانمچون خودم هم خیلی میخندمارهیک سد در برابر اشک هایم استمن بیشتر تیر خورده ام یا دیگران؟؟این سوالم همیشه بی پاسخ مانده و خواهد مانداما میدونین چیه؟اینجا یک درسی را من فرا گرفتمدور دوستانی که به زخم های تن و قلب من می افزودن را خط بکشمعزیزانمون و دوستان واقعیمان را از صمیم قلب دوست داشته باشیم و بهشان محبت کنیم چون ممکن است بعدا حسرت این لحظات را بخوریمآدمایی را سرلوحه زندگیم قرار بدم که با وجود تیر های زیادی که در تنشان نشسته است باز هم راه میروند و میخندن و خنده روی لباشون جا خوش کرده استخودکشی فایده ندارهمن بخاطر کسی که ازش بدم میاد خودکشی کنم؟بخاطر انسانی که هیچ چیز از انسانیت سرش نمیشود؟به خودم خیانت کنم؟هرگزمی ایستم و زندگیم را تا قرون آخرش خرج میکنم</description>
                <category>Dark Drake</category>
                <author>Dark Drake</author>
                <pubDate>Tue, 12 Apr 2022 20:48:06 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دریک تک بال.....</title>
                <link>https://virgool.io/atighefroshi/%D8%AF%D8%B1%DB%8C%DA%A9-%D8%AA%DA%A9-%D8%A8%D8%A7%D9%84-xearrwgoqdyn</link>
                <description>نابود شدماز هم پاشیدممتلاشی شدممنفجر شدمتکه های وجودم روی زمین ریخته انداما نمی توانم آنها را جمع کنمچون اگر سرم را پایین بگیرم اشک هایم سرازیر میشوندچرا روزگار با من اینگونه تا میکند؟چرا نمی گذارد آب خوش از گلویم پایین رود؟چرا خلاصم نمی کند؟چرا رهایم نمی کند؟آخر به کدامین گناه؟دگر طاقتم طاق شده استدیوانه شده امشاید بگین نباید سراغ آن حس میرفتماما دست خودم نبود.....آریاین قلبم است که حکمرانی میکنداین قلبم است که بر مغزم چیره میشوداکنون مانند کبوتری تک بال شده امشاید بپرسید چه بر سر آن یکی بالم آمده استحیحدزدیدشکی؟روزگار...اما من باید انتظار طولانی را به جان بخرممسیر زندگی ام را سیل برده استدگر جاده ای نمانده استدو انتخاب دارممرگ یا زندگیتاریکی یا روشناییاسارت یا رهاییچقدر میتواند یک حس انقدر قوی باشد؟به راستی که عنصر جالب و خطرناکیستخیلی برای خودم خوشحالماره...خوشحالم که دیوانش شدمخوشحالم که به او دل باختماز این درد دوری راضی امچون...چون بعدا لذت کنار هم بودن را به من هدیه خواهد دادمگر نمی گویند که بعد از هر دوشواری آسودگیست؟شاید این هم همینطور باشدشاید مسخره به نظر بیایداما خب...هر وقت که دلتنگش میشوم به پیام هامون نگاه میکنم تا بیشتر دلتنگش بشومبیشتر بهش فکر کنمیکی بود میگفت که عشق یک نیاز است....اره درسته عشق یک نیاز استانسان نیاز دارد خودش را کامل کندنیمه گم شده اش را پیدا سازدکسی که نگرانش میشود و او هم نگرانش میشودکسی که از ته دل دوستش دارد و او هم دوستش دارد..........شاید هم اکنون به حرف های من بخندیدیا به سخره بگیریداشکال ندارداجازه میدم قضاوتم کنیددگر ترسی از قضاوت شدن ندارمچون دگر چیزی برای از دست دادن ندارمجز یک چیزاز دست دادن عزیزانم.........به نظرم این پست را به فال یک داستان بگیرید نه یک دلنوشتهداستان یک دریک تک بال......شخصیت اول داستانی که هر بلایی میخواستند سرش آوردنداما خب میدونید داستان از کجا رنگ و بو گرفت؟از ان جا که یک نگهبان سر کلش پیدا شد و دست پسرک را گرفت و بلندش کردگویا این پسرک قصه ما در بیابان دل خود دگر تنها نبودگویا دگر به مرگ فکر نمی کردچرا؟چه بلایی بر سر پسرک داشت میومد؟پس آن پسر منزوی داغون چیشد؟پس اون پسر از زندگی سیر شده چیشد؟حیحدرست حدس زدیدچیزی در درونش شکوفه کردآریفکر کنم در قلب او بودپسرک از همه جا بی خبر مسیر را ادامه میدادو این شکوفه رشد کرد و رشد کردقلبی که نصفش از سنگ بود و نصفش روشناکنون پوشیده از برگ های زیبا و سبز رنگ شکوفه گشته بودنمی دانم کی نگهبان از پسرک قصه ما خسته میشودکی میندازتش دورکی ازش روی بر میگردانداما خب این را میدانم که پسرک باز هم قلبش متعلق به اوستاما قلبی که دگر نمی تپددر تنی که روی زمین دراز کشیده و نفس نمی کشدگاهی اوقات فکر میکنم کهحکمتی بوده است که پسرک و نگهبان بر سر راه هم قرار گرفتندبرای ترمیم قلب های همبرای کامل کردن همسرتون را درد نیارمقدر قلب هاتون را بدانید........</description>
                <category>Dark Drake</category>
                <author>Dark Drake</author>
                <pubDate>Sat, 09 Apr 2022 23:28:05 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>امید یا ناامیدی؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20022627/%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%DB%8C%D8%A7-%D9%86%D8%A7%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF%DB%8C-skgatpge7xki</link>
                <description>گاهی اوقات هیچکسی نیست که تو را دوست داشته باشههیشکی نیست که  بهت توجه کنهآدما ازت خسته میشنبراشون کهنه میشیاین جماعت راحت دل می‌کنندنمی خواد مراقب قلبت باشی تا از سنگ نشهاین جماعت بت پرستندخودت میمونی و  خدای خودتروزی میرسه که اشک هات آتش وجودت رو دیگه خاموش نمیکننتنهائیت دست روی زخم قلبت می‌ ذاره و بدترش می‌کنهاینجا خودت باید وارد عمل شیاینجا خودت باید دلت برای خودت بسوزهخودت رو در آغوش بگیریبگی چیزیم نمیشهبگی اینم میگذرهبا اینکه میدونی حالا حالا ها هست این حس باهاتخودت رو لایک کنبا اکانت چندمت خودت رو دنبال کنبرا خودت کامنت بذاربا خودت برو پیاده روی خودت رو یک بستنی دستگاهی خوشمزه مهمون کنبرا خودت لطیفه تعریف کن و بخندشب ها هنگام خواب خودت رو در آینده تصور کنخودت رو نوازش کنبا خودت حرف بزناینو بدون که جز خودتکسی نمی تونه خیلی دوستت داشته باشهاصلا به درک دیگران دربارم چی فکر میکننبه درک که دوستم ندارنبه درک که لهم میکننبه درک که منو بازیچه دست خودشون میکننبه درک که قلبم رو میشکوننبه درک که طردم میکننبه درک که مسخرم میکننمیخوام داد بزنممیخوام اینا رو بلند فریاد بزنمتا شاید آروم بشمتا شاید خنجرشون از روی کمرم شل تر بشهمیخوام برا خودم زندگی کنمنه برا اوناخوب شد زودتر فهمیدم فهمیدم که دارم از کسانی دفاع میکنم که کوچکترین ارزشی برام قائل نیستنفهمیدم که برای کسانی دلسوزی میکنم که قصد جونم رو دارندفهمیدم دارم هدر میرممانند آبی که در بیابان از ظرفی می چکد و وارد زمین شور بیابان میشودبذار میخوان هر کاری دلشون میخواد انجام بدناصلا از اول شروع میکنماین ساختمان متحرک رو میکوبم و از اول میسازماما در تاریکیدر قلمرویی که آشیانه ام قرار است بشودتو هم بساز ساختمانت رو بکوب و یه جدیدش رو بسازدرستهبعضی اوقات باید تنها بودمیدونی بهترین درسی که مستربین بهم داد چی بود؟اینکه بدون دوست و تنهایی هم میشه از زندگی لذت بردنمی توان همه رو راضی نگه داشتیکم به اطرافت نگاه کنمیبینی دوستان انگشت شمار و مهربونت رو؟اینا هستن که پشتیبانیت میکننقدرشون رو بدونتو به دوستان بیشتر نیاز نداریهمینا رو بچسب........</description>
                <category>Dark Drake</category>
                <author>Dark Drake</author>
                <pubDate>Fri, 08 Apr 2022 14:48:28 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ارباب آینده تاریکی ها......</title>
                <link>https://virgool.io/atighefroshi/%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%A8-%D8%A2%DB%8C%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%DA%A9%DB%8C-yf9m7pznsyw0</link>
                <description>در گوشه تاریکی از غم و تنهایی زیستن رو آموختمنه اشتباه نکن همش در تاریکی نبودممنم مانند تو آشیانه ای در دل روشنایی داشتممنم پرواز میکردم و در آسمان هفت رنگ لذت میبردمچیشد که به تاریکی اومدم؟به کسانی اعتماد کردم که فکر میکردم براشون مهمماما ابزار کارشون بودمو بالاخره هر ابزاری یه روزی خراب میشهطردم کردنبالم رو شکوندنبه زور تونستم در سرمای اینجا دوام بیارماینجا نامه های زیادی دریافت کردماز سرکوفت های والدینماز مسخره شدن توسط کسانی که فکر میکردم یاران من هستناز شکستاماز تحقیر شدنامبعضی اوقات فکر میکنم تاریکی جای بهتریهاینجا آدما همو درک میکنناینجا به پای درد و دل هم میشیننتاریکی و سیاهی خوبهمیذارم با گوهر درونم آمیخته بشه بلکه جاهای خالی اش را پر کندروحم را در آن غسل میدهم تا برای تاریکی بشمتاریکی بهت خیانت نمیکنهتاریکی طردت نمی کنهتاریکی مسخرت نمی کنهتاریکی تحقیرت نمی کنهتاریکی..............تاریکی خوبهدوستش دارمشاید اینجوری از عذاب ها رهانیده بشمشاید بالم ترمیم بشودنه برای بازگشت به روشناییبلکه رفتن به اعماق تاریکیمیخوام تاریکی رو برای خودم کنممیخوام همه رو تا روشنایی بدرقه کنماره درست حدس زدیمیخوام اینجا رو به قلمروی میانجی ها تبدیل کنمنمی ذارم کسی در قلمروی من بماندمگر آنکه میانجی باشد و در رکاب من حرکت کنداز این به بعد اینجا آشیانه منهمحل زندگی منزنده باد تاریکی</description>
                <category>Dark Drake</category>
                <author>Dark Drake</author>
                <pubDate>Mon, 04 Apr 2022 00:28:19 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عنوان نداره</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20022627/%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%87-g566bp4homx0</link>
                <description>چطور شده عکسش؟دیگه خستگی برام معنا ندارهبه قول معروف سر شدمپاهایم کبود شده اندزانو هایم می لرزند دارم بر روی زمین فرود میایمچونهستن چیز ها و کسانی که هنوز بر روی قلب من چنگ میزنناما قلب بی شعور من باز هم می تپه میخوام بشینم و برای همیشه استراحت کنماما کسی بهم امید میدهامید هم دارم که بهش برسماما خبزندگی خیلی نامرده وقتی میبینه خیلی امیدواری و خوشحال یه جورایی حالت رو میگیره و سعی میکنه منصرفت کنهاما خب منم جوانه های تنبلی و خستگی را از قبل برای خودم کاشته امجوانه هایی که اکنون هم قد من شده انداین رو فکر کنم قشنگ گرفتماسمش خان میباشد?</description>
                <category>Dark Drake</category>
                <author>Dark Drake</author>
                <pubDate>Thu, 31 Mar 2022 11:38:01 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>