<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های بهار</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_20046647</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 08:10:56</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2352656/avatar/9NBBik.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>بهار</title>
            <link>https://virgool.io/@m_20046647</link>
        </image>

                    <item>
                <title>زور گویی به فرزند موقوف</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20046647/%D8%B2%D9%88%D8%B1-%DA%AF%D9%88%DB%8C%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%81%D8%B1%D8%B2%D9%86%D8%AF-%D9%85%D9%88%D9%82%D9%88%D9%81-t4qephv7izru</link>
                <description>خیلی از پدر و مادر ها عاشق بچه ها شونن اونا رو میخوان و پای اهداف شون وای می ایستن .و این خیلی عالیه و آفرین به این همت و پشتکاربرای موفقیت و شادی فرزنداشون ... و به نظرم پدر و مادر های واقعی همین ها هستن که بدون هیچ شرطی بچه هاشون رو دوست دارن ....نه نمره ،نه مدرک ،نه لباس و پوشاک ،هیچی مانعی سرراه  حس خوب پدر و مادر و فرزندی شون قرار نمیگیره .آفرین به پدر و مادرهایی که فرزندانشون ،رو همونجور که هستن دوستشون دارن ...ولی بعضی از پدر و مادر ها دوران نوجوانی بچه هارو تبدیل به بدترین دوران  عمرشون می کنن واین بی میلی تا جوانی ادامه داره و حتی بزرگسالی هم این بچه ها خیلی تمایل به پدر و مادرشون ندارند .اینجا ست که باید بگیم چرا در پیری و میانسالی ،پدر و مادر رو خونه سالمندان میبرند ....پدر و مادر ها  اگر :اگر فرزند شما رشته تحصیلی خودش رو رشته باب میل شما انتخاب نکرد ،حق ندارید اون رو مقایسه کنید و اذیتش کنید.شما قرار نیست درس بخونید ،اون قراره درس بخونه و انتخاب حقشه.اگر فرزندتون هرپوششی رو انتخاب کرد حق ندارید مسخره یا توهین و حتی تنبیه کنید .وقتی بزرگتر شد ،اگر همسرش باب میل شما نبود حق ندارید اذیتش کنید .هم خودش و هم همسرش رو .اینا رو عرض کردم که به اینجا برسم که تفاوت خیر خواهی با زور کردن متفاوته ...پدر و مادر عزیز اگر خیر خواه فرزندت هستی باید درکش کنی باید کنارش باشی .حتی اگه راه رو اشتباه رفت باز نباید اذیتش کنی.و با عشق راهنمایی بکن ،حرف های خوب رو بگو ،فرزند رو از انتخابش نترسون ،نقاط مثبت و منفی رو بگو ،عاقلانه راهنمایی کن ...ولی انتخاب اصلی رو پای خودش بزار و باز در کنارش باش وهرانتخابی که کرد ،سرزنشش نکن... هیچ وقت انتخابت رو زور نکن .شما یک دید گاهی داری برای بچه ،که فرسنگ ها متفاوته با دید گاه فرزندتون باتوجه به سن و سال ،روحیات ،علایق و سلیقه ها و .....این تفکرخیلی متفاوت فرزند، کاملا طبیعیه.متاسفانه بعضی از پدر و مادر ها تفاوت خیر خواهی و زور کردن رو نمیدونن .اونا آرزو های خودشون رو به  بچه هاشون تحمیل میکنن.یا اینکه برای پُز دادن به دوستشون ،به بچه شون زور میگن که فلان درس رو بخون .الا و بلا باید فلان رشته رو بخونی تا دوسِت داشته باشم و اگه نخونی دوسِت ندارم وفرزند من نیستی .در حالیکه رشته مورد علاقه فرزند فرسنگ ها متفاوته .فرزند گیر میکنه لای مهر و محبت مادر وپدر،  یا مهرو علاقه قلبی خودش  و اینجا میشه که اولین نارضایتی وتعارض در فرزند شکل میگیره . واون نخواستن پدر و مادرشه.یا الا و بلا باید با فلانی ازدواج کنی ،وگرنه از فرزندی من برکنار هستی .این در حالیکه فلانی ،هیچ جوره بهش نمی خوره  و حس و حال خوبی باهاش  نداره ...اینجور مواقع دوحالت پیش میاد که خیلی رایجه :حالت اول :فرزند ازدواج میکنه و اون بی میلی و اون تعارض ،از درون اذیتش میکنه ،شاید (البته، خیلی کم زمان حل کنه ) ولی تا آخر عمر حس خوبی نداره و اون پسر یا دختری که قربانی انتخاب پدر و مادر شده باید تاوان بی میلی فرزند باشه .و تبعات زورگویی پدر و مادر رو ،نه تنها فرزند ،بلکه عروس یا داماد بی خبر ازهمه جا باید بِکِشه .حالت دوم : قطعا جدا میشن بعد از یک مدت .حالت سوم :منجر به تعارض شدید بین فرزند و والدین میشه و فرزند از ازدواج وانتخاب منصرف میشه و این هم براش آزار دهنده ست .چون ازدواج حقشه و از یه طرف اگه  با فرد مورد علاقه ش ازدواج کنه ،احتمال قوی از خانواده  طرد میشه  و اینکه خانواده طرف مقابل از این موضوع استقبال کنن یانه سد راه فرزند برای ازدواجه .پدر و مادر بد همیشه فرزندشون رو مقایسه می کنن.حتی اگه فرزند بهترین نمره کلاس رو بگیره جای تشکر و قدر دانی ودیدن خوبی فرزند  میگن تو فلان درستم این نمره رو گرفتی ،انگار همیشه میخوان عیب هارو ببینن.اگه متوجه بشن فرزندشون دوست خوبی پیدا کرده از دوستش بدگویی میکنن تا جداش کنن واگه دوستی نداشته باشه ،سرزنشش میکنن و اگه دوست باب میل اونارو انتخاب کنه ،اگه باهاش خیلی خوب بشه ،احتمالا بهش حسودی میکنن و اون دوست رو ازش دور میکنن.فرزند یه همچین پدر و مادری ،فرزند نیست ،قربانیه .تو انتخاب لباس و پوشاک ،حق انتخاب به فرزند نمیدن .فرزند همون چیزی رو باید بپوشه که پدرش ومادرش  انتخاب کرده و اگه نپوشه ،باید دعوا بشنوه و سرو صدا ..برای خرج کردن برای نیاز های ضروری فرزند ،همیشه دعوا و مرافعه اتفاق می افته .برای فرزند هیچ وقت ،زمان ندارند .گوشی، برای شنیدن حرف فرزند ندارند.جلوی دوستاشون ،از فرزنداشون همیشه شاکین  و بدگویی میکنن.مسخره کردن بچه هاشون ،هنر اولشونه .همیشه مانع راه بچه هاشونن ،فرزند تا میفهمه باید از خانواده کمک بخواد ،انگار ته دلش میگه ،باز یه دعوای دیگه ...خدا بخیر کنه...متاسفانه دست بزن دارن و در کسری از ثانیه به سمت بچه حمله ور میشن و با افتخار میگن ،بلدیم تربیت کنیم بلکه  باید بگیم که بلدید زور بگید .اونا انتخاب های خودشون رو در بچه هاشون پیاده میکنن.نداشته های خودشون رو از بچه هاشون میخوان .به نظرمن کودکان و نوجوانان  خیلی پاک هستند اونا آینه رفتار های پدر و مادر هاشونن.و اگه فرزندی لجبازه قطعا فرزند مشکلی نداره ،مشکل پدر و مادره که زورگویی میکنه.اگه فرزندی بد اخلاقه ...قطعا پدر و مادرش بد اخلاقه ...اگر پدر و مادر بهت زور گفتن سر انتخاب های اصلی زندگیت ،تنها راه ، دوری ازشونه .نوجوان عزیز شما قربانی نیستی ،شما اجازه داری راه خودت رو بری .حتی اگه برخلاف نظر پدر و مادرت باشه و حتی اگه شکست بخوری ...باید جسارت داشته باشی و خودت برای خودت انتخاب کنی ...پدر و مادر سالم ،نظرشون رو میگن اما به نظر فرزندشون احترام میذارن و باهاش همکاری و همراهی لازم رو میکنن.طبیعیه که فرزند خواهان یه همچین پدر و مادری هست و دوسش داره پدر و مادر خوب هیچ وقت به خاطر علاقه های متفاوت بچه ،فرزندشون رو از فرزندی برکنار نمی کنن یا دعوا و مرافعه راه نمیندازن.....اونا این حرف رو هیچ وقت نمیگن...به خاطر انتخاب فلان رنگ روسری ،که رنگشو دوست ندارم حق نداری مهمونی با من باشی .هیچ وقت فرزند رو مقایسه نمیکنن .پدر و مادر خوب ،یکی از بزرگترین و مهم ترین و موثرترین نقش ها رو در رشد و موفقیت کودک دارن ،اگه یه همچین پدر و مادر حامی و خوبی داری قدرشونو بدونو باعشق رفتار کن و کمکشون کن و براشون بهترین هارو بخواه ... ..چون بقیه زندگیت رو قطعا در آرامش هستی ....ولی اگه بهت زور میگن ،بدون شما برده ی پدر و مادر نیستی ،راه خودت رو برو ،حتی اگه از نظرشون بدترین فرزند دنیا هستی و ازشون دوری کن ،وقتی که اذیتت میکنن و حالت در کنارشون خوب نیست  تنها راه دوری کردنه...سعی کن صاحب کسب و کار بشی و هرچه سریع تر مستقل بشی تا یه زندگی سالم و باب میل خودت رو برای خودت بسازی .یادت نره که دوری از آدمای منفی ،برای سلامتی خودته حتی اگه پدر و مادرت بودن .</description>
                <category>بهار</category>
                <author>بهار</author>
                <pubDate>Fri, 29 May 2026 21:30:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آدمای منفی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20046647/%D8%A2%D8%AF%D9%85%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86%D9%81%DB%8C-v4zcifqll0dw</link>
                <description>افراد منفی زندگی رو خیلی در تنگنا میگذارند .آنها همیشه شمارا به یاد بدبختی ها و درد ها و رنج ها می اندازند .اگر به آنها محبت هم کنید ،سو برداشت دارند .همیشه دنبال ضربه زدن هستند .همیشه استرس دارند گفتگو با آنها سخت است آنها در کسری از ثانیه شعله ور و عصبانی میشوند .آنها فحاش اند .آنها انتقاد گر هستند .آنها خوبی هارا نمیبینند .احترام نمی گذارند .پرتوقع اند .از اذیت کردن لذت میبرند .از دیدن حال خوب آدم ها ناراحت میشوند .حتی لیاقت محبت هم ندارند چون قطعا بد برداشت می کنند .شما بعد از تعامل با آنها تبدیل به انسانی عصبانی و بدحال خواهی شد .برای سلامتی خودتان از آنها دوری کنید .حتی اگر پدر ،مادر ،خواهر ،برادر یا ...بود .هیچ راه دیگری وجود ندارد .</description>
                <category>بهار</category>
                <author>بهار</author>
                <pubDate>Fri, 22 May 2026 21:04:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی با مادر شوهر</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20046647/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1-%D8%B4%D9%88%D9%87%D8%B1-ln2s2qr20hoz-ln2s2qr20hoz</link>
                <description>اکثر دختران جوان که در سن ازدواج هستند ، تصور خوبی ، از زندگی با مادرشوهر دارند ،چرا که آنها مادرشوهر را همان مادربزرگ مهربان خود میبینند ...اما موقع ازدواج کردنِ خودشان،متاسفانه تجربیات تلخ و رنجش های مادرشان از مادرشوهر ، آنها را روی مادر شوهرشان دچار بی اعتمادی و بدبینی می کند ،در صورتی که همه چیز به خودتان بستگی دارد:برای داشتن یک زندگی خوب در کنارمادر همسر :لازم است حتما از تجربیات تلخ مادرتان دوری کنید چرا اگر به آنها توجه کنید همان رفتار ها برایتان دوباره تکرار میشود.چگونه مادر شوهر خودرا دوست بداریم ؟اگر رابطه ی شما با همسرتان خوب است خیلی راحت میتوانید مادر شوهر خودرا با این تکنیک ها دوست بدارید :اگر رابطه ی من با همسرم خوب است ،مادر همسرم همان کسی بوده است که باعث حال خوب در همسرم شده  پس اورا هم دوست خواهم داشت .گاهی به مادر شوهرتان لبخندبزنید و اورا در آغوش بگیرید.تماس تلفنی بگیرید و با او صحبت کنید ،حالش را جویا شوید وبه اومحبت کنید .شاید مادر شوهرتان گاهی حس رقابت باشما داشته باشداما شما باید ،اورا یک دوست تصور کنید نه یک رقیب .مهم نیست اوچه می اندیشد ،مهم این است که شما چه می اندیشید ...دربرابر نیش و کنایه مادر شوهر به شیرینی و خوبی پاسخ دهید .ازرفتار های بد مادرشوهربه هیچ عنوان نزد همسر یا کسی دیگر ،شکایت نکنید،نزد همسر خود از خوبی های مادر شوهرتان بگویید.و اورا مادر دوم خود بدانید.راز های شخصی زندگی خودرا هیچ وقت به مادر شوهر خود نگویید .چیزی که شخصی ست فقط بین شما و همسرتان است و هم شما و همسرتان باید راز دار حرف های هم باشید .درمقابل سوال های مادر شوهر از زندگی شخصی با همسرخود ، سکوت کنید و حواس مادر شوهر را به چیز های جذاب دیگر پرت کنید .چیز های مورد علاقه اشمثل بافتنی ،آشپزی و ...در مقابل مادر شوهر بیش از حد با همسرتان صمیمی نشوید ،رفتار عادی داشته باشید ،بیش از حد هم سرد نباشید .همیشه حرف های زیبا برای گفتن با مادر شوهر تان داشته باشید ذهن مادر شوهر را با صحبت های زیبایتان سمت چیز های خوب ببرید و حالش را با لبخند هایتان خوب کنید.صحبت هایی مثل : گل و گلدان ،آشپزی و دستور پخت غذاها ،فیلم های مورد علاقه اش و...گاهی به مادر شوهر خود الکی الکی ،محبت کنید .دادن هدیه ،بغل کردن ،بوسیدن و سوغاتی آوردن و...همه ی اینها برای مادرشوهرتان جذاب است .اگر با مادر شوهر خود در یک خانه زندگی میکنید ؛هیچ وقت حس سربار بودن به مادر شوهر خود ندهید .بلکه همیشه از وجودو حضور مادر شوهر و برکت حضورش در کنار خودو همسرتان و فرزندانتان تشکر کنید.اول خودتان احساس آرامش داشته باشید ،خود به خود آن را به بقیه منتقل می کنید .روزی، خودتان هم مادر شوهر خواهی شد و آن وقت همین رفتار هارا عروس شما روی خود شما انجام میدهدآن وقت چه حسی دارید ؟زندگی دست به دست می چرخد .هیچ وقت زندگی خودرا با فلانی مقایسه نکنید .فلانی هم زندگی خودرا دارد و چالش های خودرا .با آرامش رفتارکنید ،اجازه دهیدمادر شوهرتان احساس کندواقعا در خانه خودش زندگی می کند ،و صددرصد احساس راحتی وآرامش داشته باشد.مهربانی زیباست .و قطعا به مقدار زیاد به خودتان برمی گردد.اگر مادر همسرتان قرص یا دارو برای سلامتی اش ، مصرف می کند ،سر ساعت به او یاد آوری کنید .و به اوباعشق ،در خوردنش کمک کنید.اگر پابه سن گذاشته و گاها بد خُلق میشود ،این شما هستید که باید گذشت کنیدو ببخشید ،حق میدهم به شما و درک میکنم ،اما با بخشیدن و گذشت کردن ،فضای خانه خودرا پراز زیبایی و عشق وحال خوب خواهید کرد .عروس های خوب ، لزوما مادر شوهر های کامل و خوب ندارند ،بلکه آنها یادگرفتند چگونه با مادر شوهر خود زندگی کنند و رفتار کنند.هیچ وقت ،هیچ کجا ،بدگویی مادر شوهرتان را نکنیدحتی اگر اومیکندببخشید و رها کنید و باز هم شمامتقابل انجام ندهید .به جای آن از خوبی هایش بگویید .عروس های خوب به جای اینکه تقسیم وظایف کنند ،باهم آشپزی می کنند .باهم سبزی پاک می کنند و در کنار آن لذت هم میبرند .و کارهارا باهم ودر کنار هم انجام می دهند فضای خانه شان قطعا بوی شادی و حس خوب میدهد ،انگار دو دوست هستند در کنارهم و سال های سال هست که هم را میشناسند .به هیچ عنوان خسیس نباشید و بهترین هارا برای مادر شوهرتان بخواهید .اورا مثل مادر خود دوست بدارید .عروس های خوب،مادر شوهر های خودرا عشق متعالیمی دانند ،عشق های متعالی و وارسته ای که سال های زیادی همسرشان را در آغوش خود پرورانده ،تاحالا در کنار همسر ،زندگی زیبایی تجربه کنند .برای مادر همسر خود از خداوند بهترین هارا بخواهید ،دعاهای خوب کنید .بازتابش برمیگردد به خودتان.گاهی دستش را بگیریدو ببوسید و اورا در آغوش بگیرید .گاهی فقط اجازه دهید صحبت کند بدون هیچ صحبتی، فقط شنونده باشید .(هیچ وقت نگویید فلان پسر یا فلان دخترش هست چرامن به عنوان عروس ، باید این کاررا انجام دهم ؟یا خدای نکرده ،ازاین حرفا که چقد ارثیه به ما تعلق میگیرد ؟لازم به ذکر است این چیزها ارزش پولی ندارندارزش قلبی دارند که فراتر از هزاران هزار پول است.)از راز های زندگی زناشویی موفق این است که نگویید چرا.هرکسی بار راه خودش را برمیدارد .وزندگی یک مهارت است .</description>
                <category>بهار</category>
                <author>بهار</author>
                <pubDate>Tue, 19 May 2026 18:50:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انتخاب درست برای همسر(برای دختر خانم ها)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20046647/%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%AE%D8%A7%D8%A8-%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D8%AA-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%87%D9%85%D8%B3%D8%B1%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%85-%D9%87%D8%A7-qgzfe9piq5wn</link>
                <description>هرانسانی دوانتخاب در زندگیش میکنه .اولین شغل هست و دومین ازدواج .وتو این پست راجباهمیت انتخاب در ازدواج میخوام صحبت کنم.اولین مورد اینه که بدونیم ،هیچ آدمی بعد ازدواج تغییر نمیکنه پس باید با واقعیت های خواستگار روبه رو بشیم و طبق اون واقعیت ها تصمیم بگیریم.اولویت های انتخاب خوب :۱_همسری که در نگاه اول براتون حس خوبی به ارمغان بیاره.۲_اما به جز این ،شناخت ویژگی های رفتاری هم بسیار مهمه.پس تا حد امکان و با احتراماز خواستگار خود دررابطه با ویژگی های رفتاری او سوال کنید .اینکه خط قرمز هاش چیه ؟چی عصبانیش میکنه ؟چی خوش حالش میکنه ؟چقد آدم مستقلیه ؟چقد رازداره؟بیشتر حرفاش راجب چه موضوعاتیه ؟و...برخی موارد رو طی پرسشنامه هایی به خواستگار خود بدهید و از او بخواهید به آنها پاسخ دهد .از قبیل این پرسش هارو در سایت های مشاوره هم می تونید ببینید.و اونهارو مطرح کنید .خیلی از خواستگار ها توهمین مرحله جا میزنن و همکاری لازم رو با دختر خانم ها نمی کنن.ومتاسفانه به اینگونه دختر خانم ها هم لقب سختگیر میدهند .این در حالیکه شناخت همسر قبل از ازدواج اگر درست انجام بشه . بینش خیلی مناسبی از زندگی ،هم به آقا و هم به خانم میده و ازتعارض های شدید بعد ازدواج قطعا تا حدزیادی جلوگیری میکنه .هم آقا و هم خانم باید در کمال صداقت به پرسشنامه های قبل ازدواج پاسخ بدهند .و همکاری لازم رو بکنند در غیر اینصورت بعدا قطعا ضرر می کنند.روی صحبتم با دختر خانم هاست :اگه خواستگارتون همکاری لازم رو برای جواب دادن به پرسش ها رو نمی کنه .از ازدواج با ایشون منصرف بشید .چراکه بعدا به دلیل عدم شناخت درست خیلی ضرر میکنید .همه چیز تحصیلات و پول و درآمدو بابای خواستگار نیست....خیلی چیزها مثل تفاهم ،که باید حرف هم و بفهمیدخیلی مهمتره .تصور کنید باکسی ازدواج کردید که خونه ،درآمد ،خودرو و...رو داره ،اما نمیتونید باهاش بشینید،دودقیقه صحبت کنید ،بگید و بخندید ،چرا ؟چون دو آدمید از دو دنیای کاملا متفاوت که هیچ جوره حرف هم رو نمیفهمید ،آیا خونه و ماشین براتون همسر میشه ؟آیا خونه و ماشین حرف شما رو میفهمه ؟پس تفاهم رو حتما جدی بگیرید .هم آقا پسرها هم دختر خانم ها به اون پرسشنامه ها براساس صداقت پاسخ بدید .هیچ سختگیری درکار نیستبلکه انتخاب فرد مناسب با ویژگی های شما درکاره .بعد از جواب دادن پاسخ ها ی شما و خواستگار ،به سه دسته تقسیم میشوند:۱_مواردی که باهم شبیه اید .۲_ مواردی که میشه باهم حل کرد .۳_مواردی که غیر قابل حله که خودش دونوعه دسته ای که میشه گذشت کرد ونادیدش گرفت و چندان اهمیتی نداره براتون و دسته ای که جزو موارد مهمه زندگیه اون شخصه و باید حتما به همون شکل باشه و قابل اهمیته وغیر قابل گذشته .تو موارد رفتاری اگر مورد یک و دو و اوایل مورد سه ۶۰ تا ۸۰ درصد پاسخ هارو مجموعا به خود ش اختصاص بده یعنی زندگی تاحدزیادی پایداره ولی اگه این طور نباشه ،به هیچ عنوان ازدواج نکنید ،چون دو آدم هستید با دو دنیای کاملا متفاوت و حرف هم روهیچ جوره نمیفهمید .وزندگی براتون فقط یک بن بسته .اهمیت تفاهم برهیچ کسی پوشیده نیستبااین حال یک مثال میزنم .تصور کنید یه آقا ی مستقل با یه خانم غیر مستقل ازدواج میکنه .آقا خیلی راحت ازپس خودش برمیاد ولی خانمسر کوچکترین خرید هاش نظر نوزاد دختر عمه ی مادر ش رو میپرسه ،طبیعتا این زندگی برای آقا جذاب نیستچون خیلی کند و دیر پیش میره .برای خانم هم غیر قابل درکه رفتارهای آقا ،اینا حرف هم رو نمیفهمند و زندگی براشون خوش نمیگذره .درصورتی که آقای مثل خود اون خانم راحت تر با این قضیه کنار میاد و خانم مثل آقای مستقل هم راحت تر با آقای مستقل کنار میاد .موضوع بعدی بحث شغل ،درآمد و استقلال مالی هست .که نمیشه نادیدش گرفت ،برای یک دختر خانم مهمه با کسی زندگی کنه که بتونه ازپس مخارج بربیاد حتی اگه خودش هم صاحب درآمد باشه .حس خوبی به خانم نمیده وقتی آقا دم به دیقه برای مخارج جزئی زندگی از خانمش پول بگیره وآقا دائم بگه ندارم.قشنگش اینهکه آقا با قدرت مالی سکان دار پرچم خانوادش باشه .پس دختر خانم هاوقتی کسی بهتون پیشنهاد ازدواج میده، اما شغل نداره ودنبال کارهم نمیره و نرفته وچند سال هست که بدون دلیل بیکاره ،و هیچ تلاش مثبتی نداشته وهیچ پس اندازی حتی اندک هم نداره ، جواب نه بهش بگید .بیکاری خواستگارتون دلیل مشکلات بعدیتون میشه .فکرکنید همسری که هنوز داره از پدرش پول میگیره چطور میتونه یه پدر خوب برای بچه تون بشه ؟البته اگر خواستگارتون تواول زندگی ،تلاش های مثبتی داشته ،رو باید درنظر بگیرید ،داشتن شغل ،پس انداز داشتن ،رفتن سربازی و...وطبق اون بسنجید .مسلما همه ی افراد اول زندگی ،صددرصد کامل نیستند و خیلی چیزها با گذشت زمان و پیشرفت تو اون شغل بعدا بدست اومده ،پس دختر خانم ها حواستون باشه .اونی که هیچ تلاشی نکردهبا اونیکه تلاش مثبت داشته رو تفاوت قائل بشید .پس موارد مهم انتخاب همسر برای دختر خانم ها:۱_استقلال  درونی  آقا در تصمیم گیری ها۲_ به دل نشستن در نگاه اول ۳_ پرکردن پرسشنامه رفتاری وشباهت های رفتاری و علاقمندی های مشترک۴_داشتن حداقل های زندگی ،برای شروع زندگی مشترک.موارد دیگه مثل تحصیلات و ...خیلی به اون شکل در ازدواج تاثیری نداره ،قرار نیست بشینید باهم راجب قانون جاذبه نیوتون صحبت کنید ،مگه اینکه باهم همکار باشید دراون صورت برای پیشبرد کارتون صحبت میکنید .اینکه تحصیلات برای دونفر قابل قبول باشه، کافیه و واقعا در خوشبختی هیچ  نقشی نداره .که فوق لیسانس یا دکتری یا فوق دیپلم و..پس سر تحصیلات به خواستگارتون جواب منفی ندید .قرار نیست خواستگار همکارتون باشه ،قراره همسرتون باشه و قضیه خونه با محل کار خیلی متفاوته .اینکه آدم سالمی باشه و اهل کارخوب باشه و ایمان به خدا داشته باشه و وفادار باشه هم مهمه وهمین .سعی کردم همه ی موارد مهم برای انتخاب همسر برای دختر خانم هارو بیان بکنم .قطعا شیرین ترین ازدواج ها آسان ترین و لذت بخش ترین آنهاست .و این آسانی رازش در شناخت قبل ازدواج است.ازدواج پیوند شیرینی هست که اگر همسرت همان باشد که حرف هم را بفهمید  ،شیرینی این پیوند تورا رشد میدهد و جانت را جلا میدهد و زیبایی های زندگی را برایت دوچندان می کند .</description>
                <category>بهار</category>
                <author>بهار</author>
                <pubDate>Mon, 11 May 2026 01:00:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان۳:خواهر کوچولوم مایرل</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20046647/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DB%B3%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D8%B1-%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%88%D9%84%D9%88%D9%85-%D9%85%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D9%84-u2zrywk2jvbf</link>
                <description>خوب تصمیم گرفتم جعبه رو باز کنم.آخه کادوش شکل جعبه بود .هم رنگش ،هم طرحش ...وقتی بازشد ،دوباره به جعبه رسیدم و وقتی بازکردم ،دوباره جعبه جدید دیدم و اینکارو ۹۹۹۹بار انجام دادم تا به یک چیز کوچولو جعبه ای رسیدم اونو هرچی تلاش کردم باز کنم دیدم باز نمیشه ..پس از تلاش های فراوان بالاخره باز شد و توش پراز قطعات الکترونیکی بود بعد فهممیدم که فِلَشه کامپیوتره.خواستم اونو بزنم به جعبه، یعنی همون  کامپیوتر ....اما دیدم چقد شکلش گوگولیه و بهتره بزنم به کامپیوتر  خواهر کوچولوم مایرِل آخه مثل خودش گوگولی بود  ...و اول کامپیوتر و روشن کردم و بعد زدم .همینکه زدم یه دفعه کامپیوتر درجا سوخت ...یه بویی کرد که صاحب  خود کادو یعنی مایرل خانم پیدا شد ...ازاون قیافه ی مهربون ،یه دفعه گفت مگه این کادوی تو نبود ؟چرا زدیش به جعبه من ؟سوخت؟نگاش کردم ؛گفتم:فکر کنم.یه جعبه ست دیگه ،حالا دنیا که به آخر نرسیده ...ودیگه رفت تا همه گلدونامو خاکی کنه ...اما بعدش ازاونجایی که من از کامپیوتر سردر میارم کل قطعاتش رونشستم باز کردمالبته با همکاری خودش ،پیچ هارو اون باز میکرد . و مجدد سرهم کردم ودوقطعه ش رو عوض کردم تا دیگه درست شد .ولی همه ی بازی هاش پاک شده بود و قیافه مایرل  تماشایی بود .اون جعبه کوچیکم فرستادم پیش جعبه بزرگترها.خوبحداقل یادت باشه . ازین فِلَش های داغون دیگه برا من درست نکنی مایرل خانم .نمیدونستم نقشه ی بعدیش چیه ؟ولی خودش گلدونامو تمیز کرد .هرچی بود کامپیوتر خودم که سالم بود .دیگه شب شد باهم غذا درست کردیم و دوباره خیلی مهربون شده بود .دختر مهربونیه ولی خیلی مهربون نیست و این نشانه ی نقشه بود.همش میرفت تو اتاقم و می چرخید نمیدونم دنبال چی بود ؟ولی انگار پیداش نمی کرد ؟هرچی هم می گفتم دنبال چی هستی ؟می گفت من دنبال چیزی نیستم.یکم دقیق شدم دیدم اون گیره مو طلایی ...مایرل عاشق اون گیره مو بود .و چشمش گرفته بود منم نمیدادمش که...و جالب اینکه حتی یه بارهم استفاده نکردم و همیشه تو کِشو بود .راستش من یه کلکسیون از این گیره موها دارمولی هیچ وقت استفاده نمی کنم و همیشه نگاشون میکنم.آخرین بار همین امروز صبح تو خواب بودم که میگفت :کجا گذاشتیش ؟ اونو ..ومن که داشتم تازه بیدار میشدم وتو این فکر بودم ،که  چیو کجا گذاشتم ؟یهو سیگنالها قاطی شد ورفتم تو فیلم دیشب .گفتم لای فرشاست .مایرل میگفت آخه لای فرشا که جانمیشه .وبهش میگفتم : دست شوهرته .مایرل ،میگفت من شوهر ندارم ، آبجی نِلین.یکم چشامو باز کردم دیدم اِه  مایرله ..گفتم:چی گفتی ؟خوابم بهم ریخت گفت :اَه چرا ، بیدارشدی  ... وِلِش کن .گفتم: ولش کن ؟گفتم: حالا چرا باید تو اتاق من باشه ؟چی هست؟که رفت .هیچی هم  نگفت .ازبس تو اتاقم رفت و گشت ،آخرسر خودمم رفتم تو اتاقم رو گشتم و دیگه درو قفل کردم .دیدم دوباره پیداش شد و این بار  کلید داشت ..و دوباره درو باز میکنه ومیره میگرده حالا هرچی هم بهش میگم دنبال چی ؟میگه من دنبال چیزی نیستم .رفتم تو اتاقم نشستم ،ازبس دورم گشت سرگیجه گرفتمرفتم تو اتاق جلینا.دیدم اونم داره میگرده .گفتم تو دیگه دنبال چی هستی ؟اونم گفت: من دنبال چیزی نیستم که .چرا جواب سوالا تو ن رو مثل هم کردین ؟گفت از چی صحبت می کنی ؟گفتم هیچی .گفتم جلینا بیا بشین دودقیقه گفت میام .ودیگه رفت که بالای کمدا رو بگرده .دور ورم و گشتم دیدم گوشیم نیست .رفتم سمت اتاقم و دیدم تو کیفمه و خیالم راحت شد.دیدم گوشیمم توخودش داره میگرده ...از این برنامه به اون برنامه ...رفتم سربزنم به اتاقم ،یعنی اتاق مایرِل  ،دیدم اتاقم خلوته و کسی نیست .و گفتم آخیش بالاخره گشتن تمام شد و رفت .همینکه نشستم رو تخت  از زیر تخت گفت : پاتوجمع کن جلو نور رو میگیری .گفتم دنبال چی هستی ؟گفت : آخیش ، پیداشد .کتاب مورد علاقه ام .رفتم زیر تخت رو ببینم .زیر تخت نبود  یه شهر بود...کلکسیون کتاب و خوراکی و ...فرش نرم و ...بالشت و چراغ مطالعه ی جذاب و همونجا کتابشو باز کرد و مشغول خوندن وخوردن  شد .خیلی عجیب بود ...من اصلا این مدت  نمیدونستم ،زیر تختم یه همچین جاییه ..</description>
                <category>بهار</category>
                <author>بهار</author>
                <pubDate>Fri, 24 Apr 2026 18:50:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان ۲:خواهر کوچولوم ،مایرِل</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20046647/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DB%B2%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D8%B1-%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%88%D9%84%D9%88%D9%85-%D9%85%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D9%90%D9%84-fdpznadxttfn</link>
                <description>راستش میخواستم نقاشی ،که نه همون نقشه بکشم .اما چُرت بعد از ظهر سنگینی کرد و رومبل دراز کشیدم و خوابیدم ولی یه دفعه متوجه شدم که تو اتاق پشتی ، صدای خوردن میاد .یه چیزی که انگار سالهاست ،گرسنه ست .باورم نمیشد ،باصدای خوردن بیدار شدم ...مایرِل بود .انگار از قحطی برگشته بود.منم گیرِش آوردم و رفتم تو اتاق .هرچی خوراکی بود رو یه جا زیر تخت قایم کرده بود اون زیر ،زیر وسایل ها .همه رو در آوردم و مجدد منتقل کردم یخچال .و نشستم پای کامپیوترش.و مشغول پاک کردن بازی مورد علاقه ش شدم .هرچی اصرار کرد فایده نداشت .دیدم یه دفعه غیب شد .خوب نگاه کردم ،دیدم رفت سمت گلدون مورد علاقه م .منم گفتم یه گلدونه دیگه، میخواد چی بشه مگه ؟که دیدم خوشبختانه  به گلدون کاری نداشت .درواقع نمیدونم چی شد که یه دفعه دختر خوبی شد و رفت نقاشی بکشه .ودیگه منم خوش حال و شاد، مشغول کارام شدم .که ناگهان در واشد فکر کردم، مایرل روصورتم پرید .اما جلینا بود با کلی خبر خوب از اجرای جذابش،  اومده بود .دودقیقه که گذشت ،ایندفعه خود مایرل بود وپرید رو صورتم .هردفعه هم همینه .وقتی تو املا ۲۰ میشه باسر میاد تو صورتم .تا ۲۰ شو بچسبونم رو دیوار اتاقش .در واقع اول ۲۰ رو ،رو صورت من میچسبونه بعد رودیوار...ودیگه منم چسبوندم به دیوار اتاق ولی چسب نواری تموم شده بود و جای دیگه هم رو دیوار اتاق نبود که بچسبونم .بنابراین تصمیم گرفت ۲۰ تا شو ،تو اتاق من بچسبونه .نمیدونم چرا واقعا علاقه شدیدی به چسبوندن ۲۰ هاش رو دیوار ، داشت ؟آخه اتاق جلینا رو هم پراز ۲۰ کرده بود .و هرروز بهشون سر میزد و نگاشون میکرد.حالا نوبت اتاق من بود.ولی من خوشم نمیومد پس بنابراین تصمیم گرفتم بهش نه بگم .و اونهم دست از دیوار اتاقم برداره اما طولی نکشید که همه ی ۲۰ تاشو چسبونده بود رودیوار پذیرایی .جالب بود که جلینا هم کمکش میکرد .آخه تو دیگه چرا جلینا ؟همینکه جلینا رفت منم همه رو کندم و گذاشتم رو تختش .اما یک لحظه طول نکشید که دیدم همه ی ۲۰ تاش رو، رو دیوار اتاق من چسبونده .اونم با چسبی که هیچ جوره کنده نمیشه .ولَکِش رودیوار میفته .دیگه هیچی بهش نگفتم .کلید دراتاقمم دادم بهش گفتم اتاق تو یه دیگه. هروقت دوست داشتی منم راه بده.اونم گفت راست میگی ؟گفتم چی ؟گفت اتاق ها عوض ؟انگار منتظر همین لحظه بود ...راستش اولش تودلم مخالفت داشتم ،اما بعد دیدم تصمیم خوبیه .حداقل میتونم نقشه هامو اونجا عملی کنم .پس به مدت یک شب اتاق ها عوض شد .و سه سوت رفتم تو اتاقش ...هرچی ۲۰ چسبونده بود رو دیوار رو کندم .چرا باید دیوار پراز کاغذباشه، آخه ...برخلاف جلینا و مایرل ،من مخالف این ریخت و پاشای رو دیوارم ،دیوار هرچی ساده تر و یکدست تر بهتر ...همه ی عروسکای رو دیوار وهم  جمع کردم و حالا یه اتاق درست و درمون شد .دیوار های تمیز و مرتب .مطابق میل خودم.و اما نقشه م .اونو توکیفش گذاشتم.فردای اونروز  شد و رفتم تو اتاقم .دیدم چه دختر خوبی شده .چقد اتاقم مرتبه .چقد تمیزه و جالب اینکه ۲۰ تا شو هم کنده بود از دیوار .البته لَکِش مونده بود ولی اونو بعدا خودم درستش میکردم .خلاصه که خیلی همه چی خوب بود .راستش اولش فکر کردم کار جلیناست اما در واقعیت کار خودش بود ،مایرِل.یه لحظه حس کردم عجب خواهری دارم .حتی یه کادو هم رو تخت من بود .خیلی برام جالب بود .نوشته بود از طرف مایرِل به خواهر عزیزم نِلین .یعنی چی میتونه باشه .آیا مایرِل صلح کرده ؟راستش همه چی همینو میگفت .مایرل خیلی دختر خوبی شده بود .حتی کمد لباسامم مرتب کرده بود .حتی گلدونامم دستمال کشیده بود .و برگ هاشون از تمیزی  برق میزد..کادو شو باز کنم ؟نکنه نقشه باشه ؟که یه دفعه مایرل پرید تو صورتم .ایندفعه رو نمیدونم چرا ؟چون میدونم ۲۰ نشده بود ...ولی باز پرید تو صورتم .کلی بوسم کرد .و کلی هم برام نقاشی کشیده بود و همه رم چسبوند رو دیوار اتاقم .ولی خوب نقاشی یا شو دوست داشتم هرچی بود از برگه های امتحانی بهتر بود . منم کلی نوازشش کردم و بهش محبت کردم و اونم کلی حال کرد و تشکر کرد .ولی هنوز از کادو مطمئن نبودم .بنابراین بازش نکردم ...یه دفعه دیدم صدا از رو پشت بوم اومد  ...توپ پرتاب شده بود رو پشت بوم و اینم رفته بود توپ رو بیاره ولی حالا در پشت بوم بسته شده بود و همونجا گیر کرده بود .دیگه توپشو آوردم پایین و درو هم باز کردم ...خوب اومد پایین و روپله هاسر خورد و رسید خونه .و حالا تو خونه مشغول بازی شد .تصمیم گرفتم باهاش والیبال بازی کنم و خوب خیلی اینجوری بهمون خوش میگذشت .که جلینا هم اومد و سه تایی باهم بازی کردیم .من و مایرل یک تیم ،جلینا هم یک تیم .تو بازی هم تو گروه و تیم من شد و این خیلی عجیب بود خلاصه خیلی بهمون خوش گذشت و جلینا رفت سرکارش و بازی تموم شد بعد ما دوتا کلی والیبال بازی کردیم ،فیلم دیدیم و خندیدیم .ولی هنوز کادو رو باز نکردم ....تا شب شد ...</description>
                <category>بهار</category>
                <author>بهار</author>
                <pubDate>Wed, 22 Apr 2026 20:23:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کودکم (۲)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20046647/%DA%A9%D9%88%D8%AF%DA%A9%D9%85-%DB%B2-hoqjldpoysaj</link>
                <description>این پست ،در ادامه پست قبلی،کودکم (۱) نوشته میشه .اگر دوست دارید فرزند شجاع ،جسور ،مهربان و مودب داشته باشید، این پست رو هم پدر و هم مادر مطالعه کنه.مهارت های قبل از تولد فرزند :دوست عزیز شما دو نفر زوج، اول باید ببینید که آیا خودتون این ویژگی های خوب رو دارید ؟آیا باهم تو خونه مودب صحبت می کنید ؟آیا عصبانی میشید ؟آخرین بار عصبانیت شما کی بود ؟چه واکنشی داشتید ؟برای اینکه فرزند سالم و با نشاطی داشته باشید ،لازمه که خودتون عصبانی نشید و عصبانیت رو از خود دور کنید و آرامش داشته باشید .جواب سوال آخرین بار کی عصبانی شدید ؟باید به ماه ها و یا حتی سال ها قبل برگرده و این تمرینِ شما زوج گرامی رو می خواد قبل از تصمیم به بارداری .آیا ناراحت میشید ؟آخرین بار کی ناراحت شدید ؟سر چه موضوعی ؟چه کاری انجام دادید ؟جواب این سوال هم باید به ماه ها قبل برگرده .واگر هم شدید باید جوابتون این باشه که مشکلم رو برای همیشه باخودم  حل کردم و بعد از اون دیگه ناراحت نشدم.باید با احترام با همسرتون و آدمای اطراف تون  صحبت کنید .هر کسی فرقی نداره .واگر این طور نیستید باید تمرین کنید،احترام رو ، دوست عزیز .کمی عشق ورزیدن باحس خوب  رو با آدما ، تمرین کنید .فحاشی ،غیبت و مسخره رو بزارید کنار و اخلاق های بد رو ترک کنید .با آدمای منفی و پرخاشگر کمتر ملاقات کنید .در حد ضرورت.به مهمونی های شاد برید وبا آدمای خوش رفتار معاشرت کنید .تو تصمیمات قاطع باشید .به طور مثال برای خرید کردن ،راحت پسند کنید و بخرید وآرامش و حال خوب رو در کارهاتون و خرید هاتون  داشته باشید .به هیچ عنوان سر هر موضوعی سخت نگیرید و راحت باشید .راحت تصمیم بگیرید و راحت انجام بدید.و تو کارهاو تصمیمات تون سریع انتخاب کنید و تصمیم بگیرید و انجام بدید و از به تعویق انداختن کارها ی زندگی تون ،اجتناب کنید.برای کودک تون وقت داشته باشید برای بازی و سرگرمی های سالم.حتما استقلال مالی داشته باشید .بعد از تولد کودک :نام زیبا انتخاب کنید .از کودکی با احترام با فرزند برخورد کنید ،بااسم و با الفاظ مناسب اورا صداکنید .مثلا دختر قشنگم سارا خانم .یا پسر گلم آقا  نوید ..از دوماهگی بچه را به طبیعت ببرید ،تا در فضای باز و محیط های زیبا آشنا شود .و این کار را هر هفته انجام دهید .بچه را بغل دوستان و آشنایان  خود بدهید .آشنایی با چهره های مختلف کمک می کند کمتر وابسته به شما باشد .سعی کنید با کودک خود فعالیت های صحبتی و حرکتی داشته باشید .ارتباطات لمسی را تجربه کنید .از بغل کردن های غیر ضروری خودداری کنید .از بوسیدن های زیاد ،طولانی ،وبیش از حد بپرهیزید .گاهی در خانه موزیک ملایم پخش کنید .با کودک خود بازی های حرکتی و فکری کنید .اگر کاری را خواست خودش انجام دهد اجازه دهید انجامش دهد حتی اگر اشتباه کرد.هم به او حس خوب بدهید و لبخند بزنید.از ۲و نیم سالگی اجازه دهید خودش غذا را به تنهایی بخورد .حتی اگه ریخت و پاش کرد ،باز با آرامش برخوردکنید .در لباس پوشیدن اجازه دهید  خودش دکمه هارا ببندد.تمام کار های انجام دادنی را که خودش دوست دارد، انجام دهد .اجازه دهید اولین هارا تجربه کند .از پله پایین آمدن ،به گل ها آب دادن ،چتر به دست گرفتن ،پرداخت پول به فروشنده و...در مهد :اگر کودکم فرزند بی ادب دیدودر خانه آن رفتار را تکرار کرد، چگونه با او برخورد کنم؟بافرزند خود نرمی و ملاطفت کنید .اخم نکنید .با او صحبت کنید و بگویید جور دیگری هم میشود برخورد کرد و رفتار درست را آموزش دهید .رفتار نادرست کودک  داخل مهد را توجیه نکنید و از رفتارش چشم پوشی کنید و نادیده بگیرید .باکودک خود مهربان برخورد کنید .به اوبا آرامش رفتار درست و غلط را بیاموزید مثال هارا با داستان های جذاب در حد فهم کودک بیان کنید و اجازه دهید خودش راه درست را انتخاب کند .کودک کم کم واکنش نشان داده و رفتار خودرا ترک میکند .به هیچ عنوان از تهدید و ترس استفاده نکنید .به هیچ عنوان حساس نباشید .تجربه نشان داده که تهدید و ترس و کتک کودکانی را تربیت میکند که یا دائم ناراحت اند و از درون عقده ای اند یا به شدت با پدر و مادر خود لجباز ند و همیشه برعکس عمل می کنند و هیچ منطقی را نمیپذیرند و تا آخر دعوا پیش میروند که دلیلش فقط خود پدر و مادره .کودک خودرا در چالش ها قرار دهید .در مهمانی های بزرگ ،در سخنرانی درجمع و در اجتماعات مثبت و بزرگ و سازنده دیگر ...با کودک خود کوهنوردی کنید و در همان ابتدا از تپه شروع کنید .کار های بزرگ را با کودک خود انجام دهید و اجازه دهید در بخشی از کار سهیم باشد .مثل غذا پختن اجازه دهید مثلا ساندویچ را خودش درست کند.از جایزه برای کودک خود استفاده نکنید .نگویید اگر فلان کار را کنی برایت جایزه می خرم و اگر نکنی دوستت ندارم.این روش کودک شرطی تربیت میکند .که همیشه منتظر جایزه است و کاملا بدخُلق میشود .اگر می خواهید هدیه دهید ،سورپرایز باشد و هدیه را هیچ وقت پس نگیرید .وبرای محبت و بی قید وشرط باشد ،نه محبت شرطی .کودک را برای خودش دوست بدارید حتی اگر کاری را اشتباه انجام می دهد، هرگز اورابا همسالان مقایسه نکنید .از انجام کاردستی های خلاقانه با کودک خود استفاده کنید .روزی یک کاردستی خلاقانه خودکودک  انجام دهدو خود شما هم لذت ببرید  .اجازه دهید در کارهای درون منزل با شوق و ذوقش خودش همکاری کند .بخشی از فرایند آماده سازی سالاد یا غذا قطعا برایش جذاب است .اورا با دنیای ریاضیات آشنا کنید .و آن را در صورت تمایل کودک گسترش دهید .اورا با دنیای نقاشی آشنا کنید وآنرا در صورت تمایل کودک گسترش دهید .یا با دنیای شعر یا ...اگر زمانی در مهد روز خوبی نداشته به او گذشت و بخشش بیاموزید .اگر این موضوع ادامه دار است و پایانی ندارد .(هیچ وقت چیزی رابه کودک  اجبار نکنید، اگر هرروز در مهد حالش خوب نیست .علت را جویا شوید عاقلانه آنرا رفع کنید اگر لازم است با پرسنل مهد آن را مطرح  کنید اگر رفع نشد کودک را در مهد دیگر ثبت نام کنید و در این کاراصلا  سخت نگیرید و کودک را به هیچ عنوان سرزنش نکنید .)به خواسته های کودک توجه کنید :اجازه دهید رنگ لباس مورد علاقه اش را خودش انتخاب کند .یاکفش مورد علاقه اش را ...در تصمیمات مربوط به خودش نقش داشته باشد .در برابر خواسته های غیرمنطقی اش ،نه،قاطعانه بگویید و دلیل نیاورید .به جای آن از او تعریف کنید و از خوبی هایش بگویید  .و با او بازی و تفریح کنید .اورابغل کنید وببوسید و به او عشق بورزید .اینگونه حواسش را پرت کنید .وقتی دلیل می آورید ،متاسفانه کودک آن بلوغ فکری را ندارد و نمیتواند درک کند پس بنابراین خواسته ی خودرا جدی تر میگیرد اما اگر بتوانید اورا به بازی یا تفریح سالم یا یک تعریف دوست داشتنی و یک مهربانی دعوت کنید این رفتار شما جایگزین خواسته اش میشود .به همین سادگی  .مثل خواسته خرید های بیش از حد ...یا هر خواسته غیر منطقی دیگر ...قول  الکی ندهید ...خیلی زود اعتبار خودرا جلوی کودک از دست میدهید .تنها زمانی قول دهید ،که میدانید آنرا انجام می دهید .هیچ وقت در خانه از موارد منفی صحبت نکنید .دعوا ،جنگ ،درگیری ،اقتصاد ،غیبت ورفتار های بدو فحش و مسخره کردن  ...به جای آن از چیزهای خوب بگویید.در آخِر کودک را تنبیه نکنید ،چه بدنی ،چه زبانی ...هیچکدام مهارت کودک پروری نیست .بلکه شما با رفتارهای مثبت  خود خیلی ساده تر میتوانید کودک خودرا پرورش دهید .اینگونه هم پدر ومادر لذت میبرد هم کودک و حس خوب میان هردو تقویت میشود.کمی که بزرگتر شد بعضی کارها را به تنهایی انجام دهد مثل رفتن به فروشگاه یا ...همه ی این موارد باعث شده کودک در محیط امن رشد کند و بتواند بالندگی را تجربه کند ...</description>
                <category>بهار</category>
                <author>بهار</author>
                <pubDate>Sat, 18 Apr 2026 11:36:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان ۱:خواهرکوچولوم،مایرِل</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20046647/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DB%B1%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D8%B1%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%88%D9%84%D9%88%D9%85%D9%85%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D9%90%D9%84-jwsoizcceu1c</link>
                <description>در یک بیشه زیبا در کنار یک نهر آب دراز کشیدم وآرام خوابیدم ،قطره های باران روی گونه هایم میریخت و اندکی بعد با صدایی مهیب بیدار شدم .ابرهای سیاه  بالای سرم و رعد وبرق شدید و تاریک.آرام به سمت خانه رفتم‌.در زدم .دربازشد و خواهرم جلینا رو دیدم اون موهای بلندی داشت و تمام روز رو مشغول نواختن پیانو و موسیقی بود ،به تازگی نوازنده یک گروه خوانندگی شده بود و کارش پا گرفته بود .به خاطر همین هم یک محل کار خریده بود و کم کم داشت اثاثیه ش رو جمع میکرد اونجا ولی هنوز این پیانو تو خونه بود.اون بسیار خوشرو و مهربان بودو اون روز هم موزیک مورد علاقه اش را مینواخت موزیکی که مرا به یاد همان جنگل زیبا و سرسبز و مه آلود می انداخت همان جایی که عاشقش هستم .راستش کمی که نشستم دیدم واقعا گرسنه ام و انگار  روده بزرگ و کوچک فرقی ندارد همه همدیگر را می خواهند نوش جان کنند .پس رفتم سراغ یخچال ..در را که باز کردم با تصویر جالبی مواجه شدم .غذایی که دقیقا مثل پیانو تزیین شده بود .میدانستم هدیه جلینا برای من است .برداشتم و نصفش کردم تا نصفش هم برای جلینا باشد .و داشتم می خوردم که ناگهان خواهر کوچکترم مایرِل مثل صاعقه سبز شد و گفت اون غذای جلیناست .الآن بهش میگم ...منم یه نگاهی کردم و گفتم اگه بگی ، این کنترل تلویزیون رو دیگه بهت نمیدم .مایرل ، تو یخچال هیچی نداریم .زنگ بزن مادر که حداقل یه چیزی بخره .شام بپزیم.ولی مایرل رفت وبه جلینا خبر داد جلینا ،نِلین  پیانو تو رو خورد .جلینا که گرم نوازندگی با تار خودش بود گفت :مایرل ، درسته که نلین شکمو هست اما هیچ وقت پیانو رو نمیتونه بخوره که درسته.مایرل گفت :منظورم اون غذایی  بود که مثل پیانو ساختیش .جلینا نگاهی کرد و گفت :خیلی وقته اون غذا رو پختم برای خود نلین .مایرل که کاملا ناکام برگشت .سراغ کنترل تلویزیون ،اما کنترلی در کار نبود که نبود .منم دیگه باید میرفتم ،سمت فروشگاه و کلی چیز میز  میخریدم تا امشب شام بپزم .از قرار معلوم مادر امشب نمیاد و من باید یه غذای خوشمزه بپزم .عصر برگشتم و دیدم رو میز یک یادداشته .جلینا به همراه گروه نوازندگی یه اجرای بزرگ داشتن و اون رفته بود .خیلی بی خبر ،اما براش آرزوی بهترینا رو داشتم .راستش جلینا خواهر مهربان و مثل یه دوست برام بود .حالا منم نلین وآبجی کوچیکم مایرِل ...خوب مشغول پخت غذا شدم .خونه رو مرتب کردم .اما خیلی خونه ساکت بود ...واین برای یه دختر بچه ای مثل مایرل ،یه چیزه غیر طبیعی محسوب میشد .صداش کردم ،مایرِل ...می خوای قایم باشک بازی کنیم .میدونم که یه جایی همون جاهایی ...اما یک قدم جلوتر که رفتم حس خالی شدن  یه سطل پر از آب رو، رو سرم  داشتم .یه ذره که گذشت دیدم ،مایرله ...خوب که نگاش کردم بهم میگفت : بهم بگو کنترل و کجا گذاشتی ؟وگرنه یه سطل دیگه هم میریزم .من هم  یه چشم غره ای رفتم و گفتم اونجا... جلو میز تلویزیون .وبهش گفتم عادت داری سرهر چیزی فِرت و فِرت سطل آب رو من بریزی .مایرِل ،باتو ام ...نقشه ات رو شده ..دیگه رفت تو دنیای کارتون ها ...حسابی سردم شده بود و لباسامو عوض کردم و نشستم .غذا که پخته شده بود .صدای سوت قابلمه میومد که خاموشش کردم و مایرلی که حالا گیرش آورده بودم .تازه روی مبل خوابیده بود .و مثل همیشه دوست داشت براش نقاشی بکشم ولی  اینبار روی صورتش .ومنم شروع کردم به کشیدن .روش پتو انداختم .غذا مو خوردم و غذای مایرِل تو یخچال گذاشتم .و رفتم تو اتاقم خوابیدم .صبح شد و پاشدم و دیدم خداروشکر همه چی مرتبه .که ناگهان وقتی ازتخت پایین اومدم ،دیدم دور و ورم پراز آجر اسباب بازیه و راه رفتن رو آجرها ی کوچولو به منزله تیغ تیغ شدن کف پای بنده بود .ولی این نقشه مایرل رو  خیلی دوست داشتم .راستش کف پام رو پشه نیش زده بود و راه رفتن رو آجر های اسباب بازی مایرل حس خوبی بهم میداد .از اونطرف هم بچه های کلاسم ، منتظرم بودن .من معلم دبستانم و هم تو محل کارم و هم تو خونه از وجود  بچه ها  به لطف خدا ،بهره مندم .چون عاشق بچه هام .و بچه های کلاسمم خیلی منو دوست دارن .البته مایرل رو هم خیلی دوست دارم و دقیقا عاشق همین کاراشم .مدرسه تموم شد و برگشتم خونه .در رو باز کردم با کلید .و مایرل رو دیدم .تو چرا مدرسه نرفتی ؟ مایرل ،به خاطر این شاهکار ،گفتم کدوم شاهکار ،گفت این ...گفتم متوجه نمیشم .گفت ایییین .گفتم کدوووم .این خطی که رو صورتمه .ایناها .گفتم با چی کشیدیش ؟گفت فکر  کنم  امضای شماست، خانوم معلم .گفتم من نکشیدم .مایرل .میدونی نقاشی های قشنگت دلشون تنگ شده بود و اومدن رو صورتت نشستن .مثل همون سطل آبی که رو سرمن نشست .مایرل : باچی پاک کنم؟من: آب گرم و صابون .خلاصه که بهش کمک کردم و خط ماژیک پاک شد و اونم شیفت بعد از ظهر بود و  رفت مدرسه .دومرتبه رسیدم به یخچال .و خوراکی هایی که دیشب پخته بودم .در رو که واکردم .یخچال پراز خالی بود .عجیب بود ،دیشب پرش کرده بودم .یعنی حتی یه دونه نون هم پیدا نمیشد .که نمیشد . معرفی میکنم ،این شما و این نقشه جدید خانم مایرل که نمیدونم اسمش چیه ؟اما هرچی بود دیگه غذا سفارش دادم از بیرون .ولی اونهمه غذای تو یخچال رو مایرل واقعا کجا قایم کرده بود ....تو همین فکرا بودم که یکی از دانش آموزام سوال درسی داشت و جوابشو دادم و راهنماییش کردم.نشستم یکم تلویزیون ببینم .که یه دفعه دیدم نه فقط کنترل نیست بلکه تلویزیونم نیست.جل الخالق ...به حق چیزای ندیده .خوب دیگه مشغول گوشیم شدم ورفتم اتاقم .تو اتاقم  ظاهرا  همه چیز امن و امان بود .اما تا سرم و رو بالشت گذاشتم یه دفعه فرو رفتم تو تشت آب .دیدم اینطور نمیشه .هی من نقشه بکشم ،هی مایرل .میدونم دوستم داره و خواهرمه .خیلی وقتا بهم محبت کرده و میکنه ولی گاهی  معنای این کاراشو نمیفهمم.شاید از سر دوست داشتنه زیادیه .دیگه منم دست به کار شدم تا یه نقشه براش بکشم ....هرچند که میدونم مایرل برخلاف جلینا مثل خودمه و سرش برای این کارا می خاره ....</description>
                <category>بهار</category>
                <author>بهار</author>
                <pubDate>Sun, 12 Apr 2026 17:07:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کادوی چموش</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20046647/%DA%A9%D8%A7%D8%AF%D9%88%DB%8C-%DA%86%D9%85%D9%88%D8%B4-wa0xzykk3giv</link>
                <description>زیر نورماه بود ...ابر ها تکه تکه در حال پوشوندن صورت ماه بودند .نسیم سردی از پنجره می آمد و برگ های گلدان دم پنجره کاملا یخ زده بود .نسیم سرد به صورت ملیزا خورد و اوهم بیدارشد پنجره را بست و یکسره خوابید .اما متوجه حضور گربه ملوس در اتاق خود نبود که از بیرون آمده بود .اندکی گذشت .نیمه های شب بود ..که صدای باد ،جشن و هیاهوی بزرگی رو در بیرون خانه ساخته بود .و باران شروع به باریدن کرد .صبح شد و خورشید با آرامش از خواب ناز بیدارشد .ملیزا هم بیدارشد و ناگهان متوجه شد ،دستش چقدر قرمز شده .اواصلا متوجه نبود تا دستش رو برداشت ،ناگهان روی تختش یک جوجه گربه تازه متولد شده دید .و یک گربه ی مادر ...ملیزا متعجب شده بود .این گربه ها  از کجا اومدن ؟یک لحظه درد دستش یادش رفت .ولی چند لحظه گذشت ،متوجه شد که دستش دوباره شروع به درد کرد .وقتی به دستش نگاه کرد ،جای پنگول گربه بود .اون گربه هارو توی سبد کرد و برد تو ی حیاط یه جای گرم و نرم گذاشت و بهشون غذا داد.ولی دستش  کاملا قرمز بود ...درد داشت و میخارید مخصوصا اینکه حساسیت پوستی  هم داشت .اودستش رو شست و ضدعفونی کرد و بعدهم روی زخم روبست .رفت تا بره بیرون و به کارش برسه .که ناگهان همسرش در اتاق رو باز کرد .ازسفر برگشته بود ،ولی اصلا قرار نبود این موقع برگرده ملیزا سریعا  رفت سرکارش و مشغول کارش توی باشگاه بدنسازی شد .اون مربی ورزش بود و خیلی خوب ورزش میکردو آموزش میداد.باشگاه تمام شد ،ملیزا به خونه رسید چیزی که روی میز شام دید یه کادو بود .همسرش توی اتاق مشغول درست کردن موهاش بودو یه دفعه گفت پاشو بریم .ملیزا: کجا ؟مایکل: یه جای خوب ...مثل رستوران .ملیزا گفت من الان تازه از سرکار برگشتم میشه یه ساعتی  استراحت کنم بعد بریم .مایکل ،باشه پس من میرم و بعد میام دنبالت .یک ساعت گذشت ولی مایکل برنگشت .و تقریبا ساعت ۹ شب اسمس داد من سوار قطار شدم و رفتم ادامه ی سفرم .کادو رو میتونی بازکنی همین الآن .ملیزا گفت خوب کجا گذاشتیش ؟گفت: کشوی کمد سمت راست .خیلی عجیب بود یه چیز متفاوتی بود .سریعا باز کرد و با یک خرگوش مواجه شد .ملیزا خیلی خندید و پیامک داد و نوشت :متشکرم .خیلی زیباست ..ملیزا خیلی خوش حال شد یه دوست جدید پیدا کرده بود.ازفردا توی حیاط شروع کرد به ساخت لونه هم برای خرگوش ،هم برای گربه کوچولوها .خوب اولش هرچی خورده چوب بود ریخت وسط اما بعد دید نه اره ای وجود داره ...نه میخی ...رفت حاضری از بیرون لونه خرید و توش رو پراز کاه کرد .و خرگوش کوچولو رو گذاشت توش وجلوش آب و غذا گذاشت .شب شد .دوباره و نصفه شب بارون بارید ...از صدای رعد وبرق ملیزا بیدارشد .یه دفعه تو حیاط دید لونه گربه و خرگوش پراز آب شده ...و بارون شدیدا می باره ..خرگوش پریده بود بالای لونه و اون گربه هم رفته بود رودرخت .پاشد رفت خرگوش رو گرفت آورد خونه و تو ی جعبه گذاشت وخشکش کرد و  گرمش کرد .ولی گربه ازروی درخت پایین نیومد که نیومد .ملیزا رفت و روی تختش خوابید .صبح که بیدارشد خرگوش از جعبه بیرون پریده بود و رفته بود آشپزخونه و همه چیزرو  زیر و رو کرده بود .وقتی وارد آشپزخونه شد خیلی تعجب کرداولش فکرکرد دزد اومده و الآن یه جایی همین اطرافه و داشت بهش میگفت تکون نخوری،که خودت میدونی ..ولی یه ذره که گذشت دید آشپزخونه داره بهم ریخته تر میشه و یه خرگوش اونجا وایستاده وهمینجور  نگاش میکنه ...حالا ملیزا بدو خرگوش بدو ...مگه وا ی می ایستاد ؟از لوستر خونه بگیر تا مبل ها و تا فرش بالشت و کمد و همه جا رفت ...الّا همون جایی که ملیزا بود .کلّه خونه یکدفعه زیرو رو شد .ولی خرگوش همچنان بالای کمد ،داشت به ملیزا می خندید ..ملیزا با هرچی دم دستش بود امتحان کرد که بتونه خرگوشه رو بگیره ...ولی برفی خیلی چموش تر از اون حرفا بود .ملیزا دیگه پاشد که ایندفعه بگیردش ..رفت در کمد انباری رو باز کرد و یه خروار وسیله دید ..لابه لای اونها یه چیز خوبی دید تور ماهیگیری ،بدو بدو رفت سمت اتاق ولی خرگوش .. رفته بود بالای کابینت های بالای آشپزخونه .تقریبا بلند ترین قسمت خونه ..و هرچی دکور اونجا بود رو کامل پرتاب کرده بود پایین .همه هدیه های دکوری که مایکل بهش داده بود همه پخش زمین خورد شده بودند .ملیزا خندید ،گفت برفی جون حالا که جایی رفتی که دستم بهت نمیرسه ،صبر میکنم گشنه شی تا خودت بیای پایین .و به برفی لبخندمهربانانه ای  زد.من برم که کلی باید تمیزکاری و مرتب کاری کنم خونه رو .برفی با شوق و اشتیاق ملیزا رو تماشا میکرد ...وملیزا تمامی ریخت و پاش های آشپزخونه و سالن پذیرایی و اتاق خواب رو جمع کرد و خونه رو عین دسته گل کرد .رفت یه سر به برفی زد و دید میخواد بیاد پایین ولی انگار اون بالای کابینت گیر کرده ...ملیزا بلند ترین چوبی که داشت رو برداشت و روی نردبون رفت بالا و به برفی گفت بیا رو چوب ،برفی جون بیا ...برفی آروم رفت رو چوب و بالاخره ملیزا موفق شد بگیردش ...ساعت رو نگاه کرد و دید بله غروب شده و از صبح مشغول ریخت و پاش جمع کردنه برفیه.اسمس مایکل بود و نوشته بود که  :ببخشید خانوم گفتم کشوی سمت چپی کادوی شماست؟نه کشوی سمت راستی توش کادو ت بوده ،اون خرگوشه کادوی داداشمه. من امشب میام .</description>
                <category>بهار</category>
                <author>بهار</author>
                <pubDate>Tue, 17 Feb 2026 20:59:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بعضی ها اساسا همیشه ناراض اند</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20046647/%D8%A8%D8%B9%D8%B6%DB%8C-%D9%87%D8%A7-%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D8%B3%D8%A7-%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D9%86%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D8%B6-%D8%A7%D9%86%D8%AF-w0hl86urzcix</link>
                <description>بعضی ها انگار همیشه گله مندند یه عزیزی می گفت من خاله شدم و وقتی سمت دختر خواهرم می رفتم خواهرم دو تا چشم داشت  ،دوتای دیگه قرض می کرد و بادقت نگاه می کرد و تا بغلش می کردم ظرف سه ثانیه خودشو میرسوند که بده به من بچه رو ،بغل نکن.به بچم دست نزن .گفتم بچه کوچولوئه و نوزاده اینم بچه اولشه وِلِش کنم .سری های بعدهم که بزرگ ترشد بچه ،باز همچین رفتاری رو انجام میداد.اون می گفت اوایل  من به روی خودم نیاوردم و همینجور بابچش  بازی و خنده می کردم .تا اینکه از رفتارهای مادرش دیگه  خسته شدم وگفتم ولش کن مگه بچه قحطه ،با بچه های دیگه خوش و بش میکنم و بغلشون میکنم .و به بچه ش بی توجهی کردم .ولی به یک روز نکشید که شروع کرد پشت سر صحبت کردن ،که چه خاله ی سرد و بی عاطفه ای .حتی جلوی روی خودمم میگفت  ،این حرفو که بچمو تحویل نمیگیری .من بهش گفتم بعضی ها اصولا هیچ وقت راضی نمیشن هرجور باشی، یه عیب میگیرن .ولش کن خودتو درگیر نکن.همین موضوع رو هم یه خانوم پرستار اینجوری میگفت :اگه با مریض در حد کار برخورد کنیم ،بعضی همراه های  مریض ها میگن چقد بداخلاقه پرستار .واگه با مریض شوخی و خنده کنیم ،همون همراه های مریض میگن اینا کار نمیکنن و به فکر چیزای الکی ان  .و به گونه های مختلف در مشاغل و روابط اجتماعی این افراد ناراض وجود دارند و هیچ جوره راضی نمیشن و اساسا همیشه دکمه ی ناراض بودنشون و غُر زدنشون فعاله .تحت هر شرایطی ...بهترین گُل دنیا هم دستشون باشه میگه اینجای برگش چرا صورتی کم رنگه ،واگه پررنگ کنی ،میگه چرا پررنگه ؟مثلا سر همین مورد پول و درآمد .خانمی رو که  تا وقتی کم درآمدبود غُر و نق کم درآمدی شو میزد .وقتی یه جا استخدام شد که درآمد بهتری داشت غُر میزد که همکارم چرا باید تو شرایط بهتری استخدام بشه و حقوق بهتری بگیره در صورتی که ما هردو یه اندازه کار کردیم و حرص در آمد، اونو میخورد...وبازهم ناراض از درآمد و شغلش بود.یا فروشنده ای که می گفت بهترین جنس بازار و براش گذاشتم یه صابون همه چیز تمام با قیمت مناسب .مشتری خرید کرد و لی بعدش به بقیه مشتری ها م که اونا رو میشناخت ،گفته بود ،که این صابون ۲۰ گرم کمتره از چیزی که بهم فروخته شده هست .و این فروشنده کلاه برداره .فروشنده که از جریان کلا بی اطلاع بود،بعدا متوجه شد که دلیل رفتارهای بعضی از مشتری هاش همون صابونی بوده که آدم همیشه ناراض ،ازش خریده .که وزن واقعی محصول ظاهرا  زیر برچسب پنهان بوده و هیچ کاهش وزنی انجام نشده و این مشتری ،دنبال نخود سیاه میگشته وبه اشتباه غُر میزده .و هزاران مورد ...موضوع افراد ناراض، شرایط اطراف نیست موضوع خودشونن که نمیخوان خوبی ها و حقیقت های زیبا  رو ببینن.دنبال عیب اند نه خوبی .اگه به پُست یه آدم همیشه  ناراض خوردیم، چه به عنوان مشتری چه همکار چه همکلاسی ،حتی اعضای خانواده چه معلم چه فروشنده و ...چه کار کنیم ؟۱)در پیش فرض خود ثبت کنیم که اینا همیشه یه ایراد میگیرن .حتی اگه فرشته هم باشی باز میگن بال سمت چپت چرا کمتر سفیده ..۲)به رفتارهاشون بی توجهی کنیم و اهمیتی ندهیم .۳)گذشت کنیم .اونا نمیتونن حقایق رو ببینن پس گذشت کردن یعنی هدیه کردن آرامش به خود .۴)باهاشون ارتباط کمتری داشته باشیم مگر برای کار ضروری .۵)هیچ وقت هیچ چیز رو بهشون توضیح ندیم .اونا همیشه بدتر میکنن و لَج میکنن.اونا عاشق بحث کردن و دعوا کردن ، هستن .توضیح دادن یعنی هدر دادن وقت خود .۶)اجازه بدیم ناراض باشند . وهرکی رو که دوست دارن ناراض کنن .حالا مثلا ناراض باشن چی میشه ؟هیچی .آسمون به زمین میاد یا زمین به آسمون ؟پس همون بهتر که ناراض باشن .۷)به خود محبت کنیم و خودرا دوست بداریم و از خود بابت همه چیز تشکر  وقدر دانی کنیم . </description>
                <category>بهار</category>
                <author>بهار</author>
                <pubDate>Sun, 15 Feb 2026 21:39:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گوساله شیرین</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20046647/%DA%AF%D9%88%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%87-%D8%B4%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D9%86-r9wlywgx1dvm</link>
                <description>شیرین دختری مهربان بود که در یک مزرعه ی کوچکدر یک کوهستان خوش آب و هوا زندگی میکرداوبه پخت شیرینی و کیک علاقه داشت .وبا ذوق خاصی آنهارا میپخت طعم هارا مخلوط میکرد و تجربه میکرد .دنیای کودکی اش در کنار مادرش مشغول پخت شیرینی وکسب تجربه و مزه و صدالبته لذت بردن ازدنیای جذاب پخت شیرینی و کیک ، می گذشت .کمی بزرگتر که شد .او همه ی پس اندازش رو جمع کرد و تصمیم گرفت دو عددگوساله بخرد.بنابراین رفت و برای خرید اقدام کرد .چه گوساله های زیبایی خرید .روزها گذشت و گذشت و گوساله های شیرین بزرگ شد وتبدیل به گاو شیرده شد .شیرین هنوز هم عاشق پخت کیک و شیرینی بود ووقتش را صرف اینکار هم میکرد .او از فروش شیرها و فراورده های اونها و دوتا گاو و گوساله هایی که بدنیا آورده بودند .توانست مغازه ای رو به راه بندازه .و دوره کیک و شیرینی رو بگذرونه و با پخت انواع کیک و شیرینی آشنا بشه .مغازه ای کوچک در وسط یک منطقه ی خوشگل و جذاب و خوش آب و هوا....در کنار گلها و شرشر آبشار و...و شروع به پختن انواع شیرینی و کیک کرد .اوهمیشه خلاقانه آشپزی میکرد و همیشه محصولاتش خاص و منحصر بفرد و امضای خود شیرین رو داشت .هرکدام یک طعم و مزه ای داشتند و تو رو به دوران ناب کودکی میبردن .همان لحظه ای که برای اولین بار تجربه طعم شیرین رو داشتی ...و بوی خوش شیرینی ها با عطرهای جادویی گیاهان خاص روی تپه و نوع پخت آرام و باحوصله وبا عشق شیریناونها روکاملا ، بی نظیر کرده بود ...تا آنسوی تپه ها بوی خوشمزگی کیک و شیرینی ، پر میکشید ..کم کم مغازه ی شیرین پر مشتری شد .کیک ها وشیرینی ها ، برای تولد ،سالگرد ازدواج ،مراسم عروسی ،هدیه و....تند تند فروش می شدند .بعد از چهارماه شیرین به تنهایی نمی توانست از پس مشتری هابرآید .بنابراین تصمیم گرفت به دنبال افرادی باشد که به دنبال کار هستند .و یک تابلوی زیبا روی مغازه اش گذاشت .افراد زیادی بی توجه عبور می کردند تا اینکه یک دختروارد شد و یک کیک زیبا در دستش بود .اوگفت که این کیک رو خودش پخته .شیرین طعم کیک رو چشید ،عالی بود ...نام دختر رو پرسید .لعیا بود .او از لعیا خواست تا داخل بیاید و آموزش کار با دستگاه ها رو یاد بگیرد .لعیا کم کم یادگرفت و یک حجمی از کارها کم شد .اما باز سفارش ها زیاد بود .و هنوز تابلو جذب نیرو فقط مورد توجه جناب باد بود .شیرین چاره ای نداشت .بخشی از سفارش هارو کنسل کنه .حداقل به مدت محدود .افراد زیادی می آمدن و میرفتن و شیرین تا اطلاع بعدیسفارش جدید کیک نداشت .تا دو نفرنیروی کار ، بالاخره آمد و فورا استخدام شد .سفارشات دوباره شروع شد و شیرین بعد از گذشت روزها توانستافراد بیشتری رو هم مشغول به کار کنه.و شعبه دوم خودش رو افتتاح کرد ،بعد از پایان یک روز کاری، سرش رو کنار بخاری گذاشتو در همان اتاق استراحت محل کار، آرام خوابید .تقریبا یک چُرت کوتاهوقتی بیدارشدهمه جا تاریک بوداما تا چراغ را روشن کردکوهی از برف شادی روی سرش خالی شد .امروز تولدش بوداما او خیلی غافلگیر شد .همه ی بچه های دو شعبه اش، در کنارهم برایشجشن تولد گرفته بودند .و یک کیک بزرگ باتعدادی شمع پخته بودند .خیلی زیبابود .لحظه ای که شیرین ،شیرینی آن لحظه را لمس کرد.شیرین خوش حال شد .و حسی نو و تازه تجربه کرد .واقعا تیم کاری خوش حال و شاد و خوبی داشت درست مثل خودش مهربان و کاری و شاد.جشن شان که برگزار شد .کادو های زیادی ، دریافت کردکادو های کوچکی که دریایی از محبت بودند .همان لحظه بود که ایده جدید به ذهن شیرین هجوم آورد.ایده ای که به شدت استقبال شد .اواز این به بعد کیک هایی رو تولید میکرد که خیلی متمایز و خاص بود .وطعم های کاملا بی نظیر ی داشت ...عطر کیک ها بهترین حس دنیا بود.کیک ها اینبار کاملا متفاوت بودند و اختراع خود شیرین بود .این مدل کیک با این طعم و بافت هیچ کجای جهان وجود نداشت به جز در فکر شیرین .رویه آنها کاملا ژله ای ترش گونه ، مخملی با حالت مذاب ،اما داخلش یک مایه نرم خامه ای طور که حالتکاکائویی پاستیلی داشت که تا داخل دهان میرفت عطر و طعمشروی زبان تا خود هیپوتالاموس مغز جشن شادی و خوشمزگی به پا میکرد .دستور پختی که اختراع شیرین بود و ناگهان شعبه دوم ازآن به بعد از شدت مشتری های زیاد منفجر شد .انفجاری که دود آن به شکل هدیه به همه جا رفته بود .همه دنبال این طعم جذاب و نو بودند .شیرین به خاطر حجم زیاد از مشتری هاچاره ای نداشت که فقط همان مدل کیک را تولید کند .ومابقی سفارش هارا کلا تعطیل کند .بعد از مدت زمان چند ماه ،او یک کارخانه افتتاح کرد و حالا در مقیاس بزرگتری این ایده جذاب تولید و به دست مشتری میرسید.کارخانه تعداد زیادی از افراد آن منطقه را مشغول به کار کرد و بساط بیکاری کلا از آن منطقه برچیده شد .</description>
                <category>بهار</category>
                <author>بهار</author>
                <pubDate>Fri, 13 Feb 2026 21:01:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مراقب باشید</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20046647/%D9%85%D8%B1%D8%A7%D9%82%D8%A8-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D8%AF-qctvl351ca9r</link>
                <description>دانشجویان عزیز ،دانش آموزان و خانم های خانه دارو همه ی کسانی که به دنبال شغل دومید .میدونم کارکردن خوبه و حس خوبی بهتون میدهو درآمد براتون مهمهاما متاسفانه تو فضای مجازیتور پهن کردنبرا همه ی کسانی که دنبال شغل اندتا ازشون اخاذی کنند .هرکسی بخواد بهتون کاربده هزینه ثبت نام ،بیمه و ..نمیگیره، تاکید میکنم نمیگیره .کار بخواد بده دوسه روز اول رو امتحانی میدهرضایت داشت دائم میکنه .هیچ وقت ازتون پول ثبت نام، آموزش دوره و ...نمیگیره .اگه بگیره کلاهبردارهمراقب باشید .وعده های پرزرق و برق زیاد میدنروزی یک و نیم میلیون .و خیلی راحت از شما کلاه برداری می کنند .هی میگن فلان مورد واریز کن.🟢حتما موقع خرید اینترنتیاز سایت های کاردر منزلبه رضایت مشتری توجه نکنید متاسفانهاز کانالهای دیگه کپی می کنن.🟢به اینکه میگن مجوز پلیس فتا داریم توجه نکنیداونهم جعلی متاسفانه .🟢به مدارک شون توجه نکنید اونهم جعله .به چی توجه کنیم :اگه از پرداخت امن دیوارمیخواید استفاده کنیدولی تفره میره .بدونید کلاه برداره .به تعداد زیاد افراد عضو اون کانال هم توجه نکنیداین کانالها قبلا محتوا تولید میکردند توسط کلاه بردارانخریداری شده ومحتوای اونها پاک میشه و بعد به سادگیبرای محتوای جعلی کلاه بردارا آماده میشه .اگر موضوع پرداختی بود ،حتما از طریق پرداخت امن دیوار پرداخت کنیدخیلی از این کلاه بردارا متاسفانه میگن بدون هزینه ثبت نام کنید اما متاسفانه ازشما میخوان تو یک سری از اپلیکیشن های دیگه احراز هویت کنیدو اینطوری معلوم نیست که از اطلاعاتتون سو استفاده شه یا نه .نوع حرف زدنشون کاملا باشخصیته .ولی دراصل کلاه بردارن .مراقب باشیدافراد زیادی سر پیداکردن کار تودام کلاه بردارا وفریب های پرزرق و برق شون افتادن ...پیج های بسته بندی ۹۰ درصد کلاه بردارن ،مراقب باشیدپول واریز نکنید .پیج های ادمین اینستاگرام ،تایپ ،گویندگی هم ۹۰ درصد کلاهبردارن که بجای تست کردن کارجو هزینه ثبت نام میخوان .مراقب باشیداگر دنبال شغل هستید :ازتون هزینه ثبت نام ،هزینه بیمه ،هزینه درج در سیستمنمیخواد .حواستون باشه .🟢تست میکنه چندروزی ببینه کاررو چه طور انجام میدید.بعد به راحتی دائم ثبت نام میشید. بدون هیچ هزینه ای .خیلی مهمه.</description>
                <category>بهار</category>
                <author>بهار</author>
                <pubDate>Thu, 12 Feb 2026 14:53:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی زیباست...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20046647/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7%D8%B3%D8%AA-fbnnaftj2ika</link>
                <description>یادمون نره با غُرزدن و نق زدن چیزی حل نمیشه .هروقت خواستیم غُربزنیم چشمامون رو بیشتر بازکنیم و خوبی ها رو ببینیم .قطعا خوبی پیدا میکنیم.مگه اینکه نخواهیم ببینیم.دیدن خوبی ها بهمون آرامش میده و کمک میکنه مسیر زندگیمون رو با درستی بیشتر و حس قشنگتری  طی کنیم .از خیلی از انسان هایی که سرراه زندگیمون قرار گرفتن و سبب خیر و خوبی شدن باید تشکر کنیم .این شامل یه لیست بلند و  بالا میشه برای سپاسگذاری بابت هرکار خوبشون .از مغازه دار ،تا نونوا تا رفتگر تا .... تاحتی  کسی که یک جمله خوب میگه تا .....خیلی های دیگه .که خوبی رو به گرمای زندگیمون اضافه می کنند.قدردانشون باشیم.بعضی ها هم سرراه زندگیمون قرار گرفتن ورسالتشون این بود که به مادرس دادن که چجوری در مقابل رفتارهاشون صبور باشیم و گذشت کنیم و براشون از خدا خوبی بخواهیم.این نوعی از رشد محسوب میشه .مثل دونه ای  که میخواد گیاه بشه و سرراهش دنیایی از خاک قرار گرفته وعلنا خاک داره  جلوی رشد برگ هاشو میگیره .اما دونه نمیدونه که همون خاک باعث تغذیه همون دانه میشه.یادمون باشه زندگی خیلی زیباست .اگه سقفی بالای سرمونه .و غذایی برای خوردن داریم  و تنی سالم و شغلی برای انجام داریم ،بدونیم بخش اعظمی از داشته های دنیا رو داریم پس آسوده خاطرباشیم و با آرامش زندگی کنیم .یادمون نره زندگی خیلی زیباست اگه یادبگیریم چطور از زندگیمون لذت ببریم.باهر داشته ای که داریم شاد باشیم.همین الآن غرق میلیون ها داشته ایم و خبر نداریم .درست مثل ماهی که داخل آب دریاست و دنبال آب میگرده .از هوای خوب تا زمین آرام و خوب تا صدای پرندگان تا آرامش وجود ،همه و همه میلیاردها نعمتی هستند که در عرصه زندگیمون قرار دارند .اما تا یک کوچولو یکی از داشته هامون کم میشه فورا شروع به غُرزدن میکنیم.انگار نمیبینیم میلیونها داشته قبلیمون رو .ضربان قلبمون،حضور مهربونی خدارو ،و...دلت رو لبریز از حس خوب سپاسگزاری خدا کن.ودوست داشتن رو تقدیم جهان .آنچه که لازمه سرراهت قرار بگیره، قرار میگیره .آنچه که لازمه قرار نگیره ،قرار نمیگیره .به خدا اعتماد کن وسپاسگزار باش و به خوبی ها توجه کن.زندگی زیباست.</description>
                <category>بهار</category>
                <author>بهار</author>
                <pubDate>Sun, 01 Feb 2026 16:05:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درمیان جنگل</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20046647/%D8%AF%D8%B1%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%AC%D9%86%DA%AF%D9%84-ehmklwbvptue</link>
                <description>سونیرا دختری مهربان بود و او یک خواهر داشت .که خواهرش رایلین را دوست داشت و اونها رابطه ی خیلی خوبی باهم داشتند.روزها به جنگل میرفتند و لابه لای گل ها و درخت ها مرقصیدند و می خندیدند .اون روز هم به جنگل رفتند کنار رودخانه نشستندو مشغول تماشای طبیعت شدند .سونیرا که خیلی شکمو بود در کیفش را باز کردواز داخل کیف خود چند عدد کیک درآورد وبا شیرگرم نوش جان کرد .رایلین به رودخانه چشم دوخته بودسونیرا ‌که امتداد نگاه رایلین را بررسی کردیک ماهی قرمز و طلایی بسیار زیبا دید.ناگهان رایلین با دوربین عکاسی ،عکس ماهی را گرفتو بعد هم دوباره غرق تماشای رود خانه شد .رودخانه بسیار آرام و زیبا بودمخصوصا گل های اطراف رودخانه که اطرافش پراز پروانه های شاد و رقصان بود .بوی خوبی می آمد .بوی تازگی ...برگ ها با وزش نسیم تکان می خوردند و آسمان لبخند میزد .رایلین همچنان مشغول کشیدن نقاشی اش بود .که ناگهان دید سونیرا نیست .با خودش گفت همین اطراف است دیگر پیدایش میشود .نقاشی به پایان رسیدو خبری از سونیرا نبود .رایلین بلند صدا کرد ،سونیرا کجایی ؟ولی هیچ پاسخی نیامد .سونیرا خواهر جونم من میرم خونه .اگه هستی بیا که باهم بریم .سونیرا بعدا قایم باشک بازی میکنیم الآن کار دارم .ولی پاسخی از سونیرا نیامد که نیامد .رایلین با خودش گفت :احتمالا همین اطراف است دیگر ...گشتی زداما فقط کلاه خواهرش را دید .کمی که جلوتر رفتناگهان دید روی صورتش یه چیزی چکه کرد .بالای سرش رو که نگاه کردسونیرا را دید که داشت از بالای شاخه درختروی صورت رایلین آب می چکاند .رایلین خنده ای کرد و گفت .سونیرا باید بریم نقاشیم تموم شد.سونیرا هم گفت کجا بریم ؟من هنوز بازی هام با شاخ و برگ درخت تموم نشده .رایلین گفت باشه پس من میرم .تو همینجا بمون و بازی کن .کارت که تموم شد برگرد خونه .رایلین به سمت خونه رفتاما مکان خونه رو نمی دونست .بنابراین دوباره برگشت پیش سونیرا ..._سونیرا بازیت تموم نشد ؟_:نه تازه شروع شده ..اینجارو ببین یه سنجاب پیدا کردم .ببین چقد بامزه ست ..ازاین نمیخوای نقاشی بکشی ؟رایلین من و سنجاب کنارهم میشینیم و تو ازمون نقاشی بکش .رایلین گفت :وای چه سنجاب قشنگی و لی سونیرا من نقاشیمو کشیدم بهتره بریم خونه و بعدا بیایم.سونیرا روی شاخه درخت تازه یه میوه پیداکرده بوداول اونو شست و بعد هم خورد ...بعد هم رفت به سراغ لونه ی مورچه ها ..رایلین بیا اینجا ...چقدر اینجا مورچه ست ..رایلین تا رسید ..مشغول تماشای مورچه ها بود و لذت میبرد ..که ناگهان صدای بلندی در جنگل پیچید .رایلین و سونیرا نزدیکتر رفتندو یک آهو دیدند ...پاش زخمی شده بود و باید فرار میکردچون اون شکارچی دنبالش میکرد .سونیرا و رایلین به بچه آهو کمک کردند و به درون یک غار بچه آهو رو بردندشکارچی ها که آمدند آهو رو ندیدند و رفتند .سونیرا و رایلین به پای زخمی آهو نگاهی کردند وگفتند هرطور شده کمکش میکنیم .بنابراین به داخل جنگل رفتند و گیاه ضد دردی پیدا کردندو اون رو به روی پای آهو بستند و زخمش رو کامل بستند تا خونریزی نداشته باشد .آهو را رها کردند .آهو بهتر شده بود و به لانه خود رفت ...سونیرا و رایلین حالا باید میرفتند خانه ...اما فقط سونیرا نقشه جنگل را با خودش داشتاما نقشه داخل کیف سونیرا نبود .اونا رفتند بالای همان درختو اطراف رو گشتند تا نقشه رو پیدا کنند .ولی میمون بامزه ای بود که نقشه رو دست خودش گرفته بود .رایلین به میمون موز دادو نقشه رو از میمون گرفت و مشغول ردیابی مکان خانه شد .سرانجام مسیر رو پیدا کردوبه سمت خانه حرکت کردند .اونا با اسب خود تاختند و تاختند و به خانه رسیدند .در خانه همه چیز خوب بودرایلین مشغول مرتب کردن تابلوهایش شد تا آنهارا به نمایشگاه نقاشی ببرد .سونیرا هم مشغول پختن کیک برای سفارش مشتری کیک و شیرینی خود شد .هوا بوی بهار میداد و گنجشک آواز میخواندناگهان صدای درخانه به صدا در آمد .یعنی کی بود ؟باورش عجیب ولی همان آهو بود که به خانه ی سونیرا و رایلین آمده بود .و یک شاخه گل زیبا در دهانش بودسونیرا و رایلین گل را از آهو گرفتند و اورا در آغوش گرفتند .ولی پای آهو خونریزی داشت .اونا دوباره پای آهورو بستند و اورو درمان کردند.</description>
                <category>بهار</category>
                <author>بهار</author>
                <pubDate>Sat, 24 Jan 2026 19:35:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای کنکوری های عزیز</title>
                <link>https://virgool.io/Dabirestaniha/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%86%DA%A9%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B9%D8%B2%DB%8C%D8%B2-bgb1slt6sioj</link>
                <description>دوست عزیزم سلام.اگه کنکوری هستی باید چندتا نکته رو رعایت کنیدرست مثل غذا خوردن که اگه رعایت نکنی ممکنه غذا خوب جویده نشه و دل درد بشی ..مطالعه هم همینه .هدفت از مطالعه کتاب چیه ؟پاسخ ها خیلی متفاوته وهرکدوم برای شخص خودشو تفاوت نظرش با بقیه باارزش و قابل احترام .اما هدف های نادرست اینهاست که باعث میشهدرست مثل غذای نجویده ،متن به خوبی جانیفتهمطالعه به پرسه عذاب آوری تبدیل بشه .۱_مطالعه می کنم که پدر و مادر و فک وفامیل بهم افتخار کنند.ومردم بهم احترام بزارند .۲_مطالعه میکنم که پولداربشم.۳_فلان شغل رو داشته باشم .۴_پوزه فلانی رو به خاک بمالم .۱_چرا عمرت رو صرف این میکنی که یکی بهت افتخار کنه؟صدسال بهت افتخار نکنه ،میخواد چی بشه ؟حالا مثلا بهت افتخار کنه که چی ؟همون فک و فامیل دوبار بهت افتخار کنند سه بار هم ازت ایراد میگیرند .چرا عمرت رو میزاری پای حرف مردم ؟۲_کتاب میخونم که پولدار بشم :دوست عزیز به جز کتاب خوندن تو خیلی از رشته های دیگه که مهارتی هست پول وجود داره چرا وقتی دنبال ثروت هستی عمرت رو پای کتاب هدر میدی ؟۳_کتاب میخونم تا فلان شغل رو داشته باشم .یعنی کتاب می خونی که دکتر شی .خوب وقتی یه دکتر بی معلومات بشی چه فایده ای داره ؟۴_کتاب میخونم که پوزه فلانی رو به خاک بمالم .خوب فلانی رو شکست دادی بعد چی ؟مثلا اون شکست خورد چه بار علمی به تو اضافه شد ؟اما اگه هدفت از مطالعه اینهاست :جای درستی اومدی و کتاب خوندن قطعا برات لذت بخش میشه .۱_همیشه درباره ی اطرافم کنجکاوم و سوال های زیادی دارم .۲_کتاب بهم آرامش میده و حس لذت بخشی دارم .۳_اگه تو کنکور قبولم نشدم مهم نیست خود کتاب بهم امید و انگیزه میده وآرامشم رو بیشتر میکنه.۴_باکتاب حس خوبی تجربه می کنم.۵_ازساعت های طولانی مطالعه و تحقیق و پژوهش لذت میبرم .۶_من عاشق سوالای کنکورم چون به من تفکرو بینش جدید هدیه میده .۵_هیچ وقت برای نمره درس نخوندم اما از امتحان و حل سوالای امتحان لذت میبرم .۶_از تحلیل و بررسی یک موضوع حس آرامش دارم .۷_دلم برای کتاب همیشه تنگ میشه .۸_تفریحم با کتابه .۹_باکسی رقابت نمیکنم واحساس صلح و دوستی دارم.و....دقیقا جای درستی اومدی .چون اگه این موارد اهدافت باشهپول و شغل و...خودشون بهت پیشنهاد میشن قبل از اینکه تو بخوای دنبالشون بری .ولی اگه پول و شغل هدفت باشن سخت در اشتباهیچون هیچ وقت مطالب رو اونطور که باید یادشون بگیری نمیگیری و مهم تر از همه هیچ لذتی از دوران جوونی و عمرت نمیبری .</description>
                <category>بهار</category>
                <author>بهار</author>
                <pubDate>Sat, 10 Jan 2026 19:47:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>باغچه بزرگ گل</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20046647/%D8%A8%D8%A7%D8%BA%DA%86%D9%87-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-%DA%AF%D9%84-tsgbc2bbm1f5</link>
                <description>آلیس دختری مهربان بود و چند روزی بود که گوشه پنجره اتاقش را پراز گلهای رُز کاشته بود ...گلدانها یی زیبا که حالا جوانه زده بودند یک روز صبح آلیس متوجه غنچه ای زیبا شد غنچه ای که داشت کم کم شکوفا میشد ..اوسوار دوچرخه اش شد و تا مدرسه دوچرخه سواری کرد وقتی به مدرسه رسید دوباره معلم درس میداد و همه ی درس ها برای آلیس خیلی تکراری وآسون و حوصله سر بر بودند اوخیلی خوب و زود  همه چیز رو یاد می گرفت اوبه خانه رسید ...ومثل همیشه کنجکاو بود وارد باغچه شد و خاک آنرا دید چه کرم های زیبایی ...فکر میکنم این کوچولوها بتوانند خاک گلدانهای رز را بهتر کنند .ناگهان دل درد بدی در دلش پیچید ..اصلا جدی نگرفت و مشغول عوض کردن خاک گلدانها شد .و به فکر کاشتن بنفشه در باغچه حیاط شد .بنفشه هارو که کاشت ...دیگه نتونست سرپا بایسته ...اون دوست داشت هنوز گل بکاره و باغچه بغلدستی رو هم دستی بکشه ...ولی دل درد ش بیشتر شده بود ...ناگهان یادش اومد که دکتر مَک کتابی رو در رابطه خاک گیاهان باغچه تو ی کتابخونه ش داشت و قول داده بود که روزی اون کتاب و امانت بده ..دکترمَک  همسایه و عموی دوست داشتنی  آلیس بود .بنابراین رفت و درخانه عمو را زد ..ولی کسی پاسخ نداد ..فهمید که احتمالا در محل کارش هست ولی درمانگاه یا بیمارستان ...بالاخره تصمیم گرفت  بره درمانگاه ..اون با دوچرخه رکاب زد تا به درمانگاه رسید ...فضایی عجیب و غریب  قیافه های ناراحت و نگران و مخصوصا گلهای پژمرده باغچه درمانگاه و گلدانهای مصنوعی ...از همه بیشتر برای آلیس جلب توجه میکرد .رفت پیش خانم پرستار لیونادکتر مک هست ؟خانم پرستار نگاهی کرد و گفت :..فکر نکنم.. یعنی ...نمیدونم .اون اتاق رو نگاه کن لطفا .آلیس : باشه ممنون .آلیس در اتاق رو باز کرد ولی خبری از عمویش نبود که نبود ...ناگهان پراز کنجکاوی شد ..قفسه ی کمد روببین ...این کتابها ..پیداش کردم خودشه ..کتاب شناخت خاک باغچه .ولی این جلد دو ی این کتابه که ..وای اگه این خاک باغچه  رو بشناسم گلهایی تو باغچه بکارم که خیلی قشنگش کنه .بزار جلد یکش رو پیدا کنم ... نیست ..باشه .یک یادداشت نوشت که عموی عزیزم مَک .خیلی وقته قول دادی که کتاب مورد علاقه ام خاک باغچه رو امانت بدی ومن منتظرشم .راستش اومدم و نبودی اگه دوست داری حتما بعد از کار بیا ی خونه ما تاهم گلهای زیبایی که کاشتم رو ببینی و هم اون کتاب جذاب رو بهم بدی در ضمن کتابایی که ازم امانت گرفتیو توقفسه پیدا کردم فکرنمی کنم لازم داشته باشمشون .خداحافظ عمو جون .آلیس یادداشت رو نوشت و روی میز زیر یه گلدون کوچولو  گذاشت و رفت .ومجدد سوار دوچرخه شد و کل مسیر، تا خونه رو رِکاب زد .رسید خونه و روی تخت نشست ...بازهم دل درد شروع شد ...کمی استراحت کرد و بهتر شد ...و رفت بیرون  ..اون باغچه منتظر بود ..رفت سمت گلفروشی و همه ی گلهارو نگاه کرد ولی هنوز نمیدونست دقیقا چه گلی مناسب خاک باغچه و مخصوصا جشنواره گل و گیاه هست ؟اون  میخواست خاص ترین و تک ترین گل رو پرورش بده ..ازآقای فروشنده اسم چند تا گل رو پرسید و بعد تشکر کرد و رفت سمت خونه .ناگهان عموی خودش  مَک رو دید ..که در حال رفتن به خونه بود تارسید در خونه بسته شد .آلیس پرتوان  دَر زد .عمو درو بازکن ...منم آلیس ..در باز شد و آلیس رفت داخل ..عمو :_سلام چیزی شده؟_سلام نه اصلا .راستش اومدم اینجا تا اون کتاب .._آهان، کتاب شناخت خاک باغچه ؟_البته ._تواون قفسه ست میتونی برداری ..._تا تو برمیداری منم برم ازت پذیرایی کنم .آلیس چهارپایه رو گذاشت زیر پاش و تا پله ی اول رو برداشت ...یکدفعه دومرتبه دل درد سراغش اومد ..پهلوی خودش رو گرفت و نشست .چند لحظه گذشت .دل درد خوب نشد .عمو مشغول شستن میوه ها بود .آلیس به خودش گفت :نه امکان نداره از جشنواره جا بمونم .ولی دل درد به یکدفعه اونقدر شدید شد که صدای آخ آلیس دراومد .اوضاع خوب بود ...چون عمو مک هیچ واکنشی نشون نداد آلیس چاره ای نداشت ...باهمون درد خودش رو صاف کرد و کتاب رو برداشت .وسریعا به شکم روی مبل دراز کشید .عمومک با میوه رسید .آلیس کتاب رو جلوی خودش باز کرد و مشغول خوندن شد .عمو مک گفت :کتاب خوبیه ؟آلیس :البته .عمو مک :این میوه ها برای شماست از خودت پذیرایی کن لطفا .آلیس که میدونست چقدر حالت تهوع شدیدی داره واگه فقط یه گاز میوه  بزنه چی میشه ...گفت ممنون.بعدهم سریعا پالتو شو پوشید و می خواست خدا حافظی کنه که عمو مک گفت ممنون از یادداشتت .روی میزم بود .راستی این همون گلی بود که تو گوشه پنجره اتاقم کاشتیش .ببین چقدر خوب رشد کرده .راستی اون کتابم مال خودت .تو بیشتر از من اون رو لازم داری .آلیس گفت ممنون من باید برم خداحافظ.آلیس به سمت خونه حرکت کرد اما  از حیاط خونه بیرون نرفته بودکه  دوباره دل درد شدیدی رو احساس کرد .اینبار همراه با ضعف و سرگیجه بود ...نمیدونست باید چی کار کنه ؟یکدفعه متوجه شد عمو از پشت پنجره نگاش میکنه وبهش لبخند میزنه .دیگه نتونست پنهان کنه ویکدفعه روی زمین پخش شد .عمو با تعجب اومد تو حیاط  ...آلیس خوبی ؟آلیس : نه دلم خیلی درد میکنه .خیل خوب باشه .بیا توخونه .عمو کمکش کرد و آلیس اومد تو خونه .آلیس وقتی به خونه رسید روی تخت دراز کشید وبازهم به شکم خوابید .عمو :خیل خوب آلیس میخوام معاینت کنم .باشه پس برگرد ؟-نمیتونم.ازکی اینطوری شدی ؟_نمیدونم.چه غذایی خوردی ؟_نمیدونم.باشه .مثل اینکه نمیخوای بگی ...باشه .نگو .همونجوری که هستی پس بمون تا آمپولتو بزنم .آلیس:_آمپول ؟خیل خوب باشه، میگم .از دیروز اینطور شدم ولی الآن خیییلی شدید شده .دور نافم خیلی درد میکنه .یهو شدید میشه .تهوع دارم .از صبح یکدفعه استفراغ کردم ودیگه چیزی نخوردم .ضعف دارم و سرمم گیج میره .ازدیروز نتونستم یه لقمه غذا بخورم .مک:_تبم که داری ...خیل خوب الآن معاینت میکنم ببینم اوضاع چه طوره .بعد از اتمام معاینه .آلیس:عمو مک ،کتابم ؟که ناگهان در باز شد و دختر عموی آلیس مارولا وارد اتاق شد و گفت :بابا جون فکر کنم کنم کتابتو تو حیاط جاگذاشتی .ایناهاشش .دکتر مک:مارولا دخترم ممنون که آوردیش .بیا اینم کتابت آلیس.آلیس :من باید برم خونه ،عمو .عمو :با این حالت کجا میخوای بری ؟عمو اقدامات درمانی رو انجام داد و آلیس آروم خوابید .وقتی بیدارشد یه سرم تو دستش دید و ساعت ۷ شب بود اتاق هم تاریک بود بلند شد و لامپ و روشن کرد،سِرم رو درآورد  کتاب و وسایلشو جمع کردپالتو شو پوشید و به سمت پذیرایی رفت .زن عمو لابینات تو پذیرایی نشسته بود .اون وکیل باتجربه ای بود .روبه آلیس کرد و گفت :سلام آلیس جان چه طوری؟آلیس سلام و احوال پرسی کرد و بعد گفت خوبم باید برم .در حال رفتن بود که زن عمو اومد پیشش ،عزیزم امشب رو اینجا بمون چه عجله ایه فردا میری خونتون .آلیس جان حالت خوب نیست عزیزم تب داری ....آلیس گفت : نه خوبم و به سمت خونه راه افتاد ...همونجا بود که عمو مک از پله ها اومد پایین وروبه لابینات کرد و گفت :  رفت ؟لابینات : آره مک:چرا گذاشتیش بره ؟آخه حالش خوب نبود .آلیس به خونه رسید .آخیش بالاخره رسیدم خونه .خوب این کتاب چی نوشته ؟و مشغول مطالعه شد .عجب پس که اینطور ...فردا صبح بعد از مطالعه کتاب گل مور  نظر خودش رو انتخاب کرد و مشغول کاشتنش شد .بهش آب داد و ازش مراقبت کرد تا روز مسابقه .روز مسابقه گل رو روی جایگاه گذاشت .و جزو گلهای محبوب انتخاب شد و جایزه ی یک باغچه ی بزرگ گل رو از آن خودش کرد.اون گل رو به عموی خودش هدیه داد .و یک نمایشگاه بزرگ تو اون باغچه گل افتتاح کرد.</description>
                <category>بهار</category>
                <author>بهار</author>
                <pubDate>Wed, 07 Jan 2026 00:02:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شکست در دنیای آدم ها متفاوته..</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20046647/%D8%B4%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%B1-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D9%87%D8%A7-%D9%85%D8%AA%D9%81%D8%A7%D9%88%D8%AA%D9%87-mig5wq8s7jj4</link>
                <description>واقعا این جمله یکی از اون جمله هایی ست که شاید به هر زاویه ای نگاهش کنیم باز دنیایی از تفاوت می بینیم.بعضی انسان ها آنقدر شجاع و جسور هستندکه هیچ ترسی از شکست ندارند ...داستان ادیسون رو شنیده اید که ۹۹۹بار لامپ روشن نشد و شکست خورد و گفت من یاد گرفتم که چگونه لامپ روشن نمی شود ...این نگاه زیبا ...اگر شکست خوردم ، یاد گرفتم که ...فوق العاده ست ...انسان های بزرگ برخلاف تصور اکثر آدم ها هوش های عجیب و غریب ندارند بلکه ، به دنیا جوری دیگر نگاه می کنند ...وقتی آزمایشگاه ادیسون آتش گرفت...بله سالیان سال برای آن آز مایشگاه و تجهیزاتش وقت صرف شده بود .ولی خیلی منطقی برخورد کرد .با آتش نشان تماس گرفت و خودش مشغول تماشایسوخته شدن عناصر و رنگ شان و لذت بردن از سوخته شدنشان شد .و از فردا دوباره شروع کرد به تحقیقات علمی .اصلا انگار نه انگار که اتفاقی افتاده .وسال بعد عین همان آزمایشگاه دوباره احداث شد.کاری که بعضی آدم ها دقیقا برعکسش را انجام می دهند ...کلی گریه و زاری ...تا چند روز ابراز ناراحتی و گله و شکایت ...برای تک تک اتم های آزمایشگاه هرکدام سه روز عزاداریو.....و تا سالیان سال خاطره ورشکستگی و عذابش ..خوب فدای سرت ،چه کاریه ،دوباره بساز ..بعضی از آدم ها آنقدر شجاعند که خلبان میشوندیعنی فقط خودشانند و یه آهن پرنده وآسمانی به پهنای بی انتهاوارتفاع چند هزار پایی از زمین ...و تازه هنوز دنبال فضانوردی و رفتن به ماه هم هستند و خیلی فکر های بزرگتر از این هم دارند ...بله آنها هم شکست می خورند،آدم های فضایی نیستند که سقوط هیچ کارشان نکند یا لباس های آهنی داشته باشند ..یا روی پیشونی شون چیزی نوشته باشد ...نه ،ولی شکست برایشان جشنی بزرگ است ...و تازه خوشحال میشوند که درسی دیگر مربوط به کارشان یاد گرفتند .وتفاوت تا این حد در شجاعت کهبعضی از در خانه می خواهند بروند بیرون کلی وسواس می گیرند که ماشین داخل پارکینگ را دزد نبرد و چند بار قفل در پارکینگ را چک می کنند ...وبعضی کل آسمان را ،میدان بازیِ هواپیمای خود کردند ...بعضی هارو میبینی احساس آرامش ،شادی و...در وجودت جاری میشود حتی زمانی که بدترین شکست ها رو می خورند ....اصلا انگار نه انگار ...باز راه برای درست کردن دارند ...و بعضی هارا تا میبینی یاد هزاران شکست و غم میفتی ....خیلی عجیبه شاید بگوییم خوب وضعیت مالیش خوب نیست که اینگونه عزا گرفته ،اما واقعا این طور نیستمن، ثروتمند هم دیدم که چهره اش پر از غم و اندوه بودهمیشه هم همینگونه بود ...همیشه هم غُر و نِق داشتوقتی شکست می خورد بدتر هم میشد .و آدم بی پول هم دیدم که چهره اش پر از شادی و خوش حالی بود .و همیشه هم همین بود ...وقتی شکست می خورد هم ،همین بود .ظرف آدم ها فرق می کند ...بعضی ها دریا هستند مثل اقیانوسی بیکران که هیچ بادی نمی تواند درون آنها را کامل متلاشی کند و فقط از روی قلبشان می گذرد ...درست مثل خنکی باد ...وبعضی ها یک لیوان آب اند که کوچکترین باد آنها را چپه می کند .و خیلی سخت هم راست میشوند ....تفاوت شکست رو در نگاه دو معلم با دانش آموزِش ببینیم :معلم اول :خوب برگه زهرا خانم ..ریاضی زهرا خانم ، خوب ۱۵ شده ،آفرین زهرا جان،این، خیلی عالیه، شمابه ۱۴ سوال پاسخ درست دادین . و این نشون میده یاد شون گرفتی ...اون چهار سوال دیگه همتقریبا مثل همون ۱۴ سواله فقط یه کوچولو متفاوته ..که مطمئنم میتونی دوباره آنهارا حل کنی دختر عزیزم.فکر می کنم سهیلا اون سوالا رو هم تو برگه امتحانش درست نوشته باشه .به نظرم بهش بگی دوباره برات حل کنه ،دخترم.بابت حل کردن اون ۱۴ سوال ،ازت متشکرم.معلم دوم :زهرا ،این چهار سوال رو نتونستی جواب بدی ،آخه تو چقد نفهمی ،اینا رو که دیروز توضیح دادم ...صد دفعه گفتمتو بدرد کهنه شستن بچه هم نمی خوری ...اصلا نگاه بکن برگه رو ..هیچی ننوشته ...نچ نچ نچ ...آخ...چه سوالایی ان ایناگلابی ...حیف ..حیف ..که تو نفهمی دیگه ...آخه اون سهیلا چراباید ۱۹/۵بشه مگه چیش از تو بیشتره ،نونش یا آبش ؟تو ۱۵ ..شرم آوره ..خجالت هم نمیکشی...نه نکش ..ببینم ،چه دسته گل دیگه ای میخوای آب بدی ؟هان.....نچ نچ نچ...یکم ازش یاد بگیر خوب ..۱۵هم شد، نمره ...نچ ،نچ ...حیفکدوم رفتار معلم موثر تر بود ..؟کدوم باعث ایجاد شوق و انگیزه در زهرا میشد ؟کدوم روحیه رفاقتی بین سهیلا و زهرا ایجاد میکرد ؟کدوم روحیه رقابتی (ناجور )بین سهیلا و زهرا ایجاد میکرد؟‌و انسان چیزی نیست جز تفاوت نگاه ...</description>
                <category>بهار</category>
                <author>بهار</author>
                <pubDate>Tue, 11 Nov 2025 21:10:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاطره ماشینی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20046647/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D9%87-%D9%85%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D9%86%DB%8C-wrqs9kmxuo0u</link>
                <description>ماشینها اگه جون داشتند قطعا شبیه صاحبشون میشدند ماشین سارا قطعا خرو پف میکرد ونای تکون خوردن و رفتن تا مقصد رو نداشت اونوقت سارا باید پیاده میرفت محل کارش که خوب ،خواب از سرش می پرید ....سارا دختری بود که از بچگی تو ماشین تا خود مقصد رو میخوابید ،ماشین گهواره ی سارا بود .حتی در زمان نوجوانی ...فرقی نمیکردچه زمانی از روز باشداو به ماشین و بوی ماشین که میرسیدغرق در آرامش خواب میشد .حالا تصور کنیدروزی رو که سارا رفت رانندگی یاد بگیرهخوب اوایلبه دقت گوش میداد و انجام میدادوقتی میشینی تو ماشیناول صندلی ،بعد آینهراهنما چپ،پاروی کلاچو تاته فشارش میدیدنده یک ترمز دست پایینکمربند بستهماشین روشننیم کلاج و حرکت .....اما از یه زمانی به بعد که خیلی همه چی عادی شدهبود و چیز جدیدی برای یاد گرفتن نبود ....دوباره خواب ...و این بار مربی می گفت :خانم مسعودیخوابین موقع رانندگی ؟و اون با یک خمیازه می گفت نه نه یه لحظه فقط چشمام رو هم شد .مربی گفت اگه خوابتون میاد کلاس و به وقت دیگه ای موکول کنیم و سارا گفت :نه نیازی نیستمن رابطه م با ماشین کلا همینجوریه ...خلاصه همه ی اینا رفت و گذشت و سارا به روزامتحان رانندگی رسیدخیلی راحت رانندگی کردو خوب خوبیه امتحان این بود که زود تموم شدو گرنه سارا چشماش تازه داشت گرم میشدکه بخوابه ...و همون امتحان و اول دفعه ،قبول شد .اون برای خودش یه ماشین خریدوبرای اینکه خوابش نبره توراه، تا رسیدن به مقصد ،صدای موزیک و تا آخر بلند کردوصورتش رو با آب سرد شست .وبالاخره رسید محل کار ...و سر برگشت هم همین کارو کرد ...ازنظرساراو کودکی که در صندلی عقب ماشین سارا خواب بودماشین ها ،گهواره های کوچکی هستندکه تارسیدن به مقصد ،با گرما و تکان های منظم تو رابه اقیانوس خواب میفرستند ....</description>
                <category>بهار</category>
                <author>بهار</author>
                <pubDate>Tue, 28 Oct 2025 21:09:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزی در باران</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20046647/%D8%B1%D9%88%D8%B2%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-mwk13vwsd8os</link>
                <description>لیندابه گلدون های کنار پنجره آب داد و از بیرونهوای خوب صبحگاهی رو استشمام کردعطرغنچه های تازه روییده هوای تازه صبح رو خوش آب و رنگ کرده بود .نگاهی به دفترچه ش کرد و گفتآخ جونجونمی جونامروز وقت رفتن به خونه ی کایلا ست اون گفتامروز پدربزرگ مهربونش میاد ....وبعد روبه عروسکش تیلا کردو گفتتو میدونی ما قراره یه قایق بزرگ درست کنیمو بزنیم به دل رود خونه ؟من فکر نکنم تو میدونستی ؟چون من تابه حال به تو نگفتم ،راستش این یه رازه تیلا ..ولی خوب چی با خودم ببرم ؟تیلا قطعا تو با من نمیای ..می خوای بیای ،خیل خوب باشهپس برو تو کیف لطفا...یکمی خرت و پرتو یه خوراکی خوشمزه و ...تموم شد ساکمون آماده ست ...پیش به سوی خونه کایلا ....خوب رسیدیم .کایلا لطفا درو باز کن منم لیندا ..ما قرار بود با پدر بزرگت بریم رودخونه ..که یه دفعه مادر کایلا درو باز کردرود خونه ؟پس بگو چرا اینقد وسیله آماده می کرد ..ولی اون گفت یه تفریح ساده ست ..همین دور وبر نگو که ..._صبح بخیر مامان کایلا ،من لیندامکایلا خونه نیست ؟مامانش گفت والا مثل اینکه تو بهتر از من میدونی اون کجاست ..نه خونه نیست ...اگه دیدیش بهش بگو که اون وسیله بازی رو به خاطر دروغاش دیگه ، براش نمیخرم ...لیندا خداحافظی کرد و رفتلیندا گفت آره خودشهکایلا رفته سر محل قرارمون ..وقتی رسید دیدپدر بزرگ با قایق بزرگ قدیمیش منتظر لیندا نشسته بود .کایلا هم توی قایق مشغول خوردن خوراکی بود .لیندا که رسید کایلا گفت سلام خوش اومدیخیلی وقته منتظرتیم ._لیندا گفت :مگه قرار نبود قایق بسازیم ؟پدربزرگ گفت : بله ولی من اینو از تو انباری پیداکردم و کلی تعمیرش کردم ...و شد یه قایق جذاب ..لیندا سوار شد و زدن به دل رود خونه ...قایق پدربزرگ موتوری بود و اونا باسرعت گذشتن ...تا رسیدن به یه جای پراز درخت ...پراز گل ...و صدای پرنده ها ...کایلا و لیندا مشغول گشت و گذار تو طبیعت زیبای اونجا شدند ...پدر بزرگ هم شروع کرد به ماهیگیری ...بچه ها چوب جمع کردنوبالاخره بعد از ساعت ها انتظار یه ماهی چاق و چلهافتاد توی قلاب پدربزرگ ...پدربزرگ و بچه ها مشغول آشپزی تو طبیعت شدند ...لابه لای صدای پرنده ها ،شرشر آب رود خونه ،خش خش برگ ها ،ونوازش نسیم ...و سرخ شدن و طعم دار کردن ماهی بسیار لذت بخش بود ...ماهی که پخت شد ...ناگهان همه جا تیره و تار شدو باران گرفت ...بچه ها سریع سوار قایق پدر بزرگ شدند ...ولی آب رود خونه خیلی خروشان بود و اجازه برگشت بهخونه رو نمیداد .اونا ازدور یه کلبه درختی دیدند و نزدیکترین پناهگاهاتفاقا همونجا بود ...بنابراین در کلبه رو زدند ...یه خانم و یه آقای جوون که باهم زن و شوهر بودندجواب دادند ..پدربزرگ گفت خواستیم بیایم به کلبه تون تا بارون بند بیاد ...زن و شوهر گفتن البته خوش اومدین ..وقتی وارد شدن ...بارون خیلی شدید شده بودولی کلبه آروم ترین نقطه دنیابود وسط اون همه هیاهو بیرون ..به خصوص که اون گوشه دوتا بچه کوچولو کنار شومینه کلبه غرق خواب بودن ...پدر بزرگ سفره رو پهن کرد و ماهی رو گذاشت وسط،خانم خونه هم از غذایی که پخته بود پدربزرگ رو تعارف کرد .وغذارو خوردن ولی هنوز بارون سر بند اومدن نداشت که نداشت ...اون خانم و آقای جوون گفتن که ما تواین منطقه باغ داریم و هرسال همین موقع برای جمع آوری محصولاتمیایم باغ و تو همین کلبه درختی اقامت می کنیم .کارگر داریم و خودمونم دست به کمک میشیم تا سریعتر کارای باغ تموم بشن ،تا بتونیم محصولاتمون روبفروشیم .وبعد هم بریم سراغ زندگی مون ...شما چرا اینجا هستین ؟پدر بزرگ نگاهی به بچه ها کرد و لبخندی زد و گفتخوب کایلا نوه دوست داشتنی منه ،من و اون خیلی باهم خاطره داریم و ایشونم دوست کایلا هستن ،و اسمشون لینداست ...ما اومدیم بگردیم و با قایق موتوریم که زمانی ماهیگیری می کردم ،چندتا ماهی بگیرم ولی به جای چندتافقط یه ماهی گرفتم که انصافا هم خیلی خوشمزه است ...خوب ما اومدیم باهم خوش بگذرونیم .که یه دفعه هوا حوصله ش سر رفت و شروع کرد به غر غر ...بعدهم حسابی گریه کرد وحالا نمی دونیم دقیقا تاکی قراره این گریه ادامه داشته باشه ...؟راستش دخترم ،مادر کایلا هم چیزی نمیدونه و الآن احتمالا داره دنبالمون می گرده، شایدم نگرده ....نمی دونم ...که یه دفعه برق ها رفت ..خانم خونه شمع روشن کرد .بچه ها کنار پدر بزرگ جمع شدن ..و پاهاشونو بردن زیر پتو ...پدربزرگ از تو کیفش یه کتاب قصه ی بزرگ در آوردو اون عینک گرد با نمکش رو به چشماش زدبچه ها خندیدن ...خانم و آقای خونه هم روی مبل نشستن و غرق گوش دادن به قصه ی پدر بزرگ شدن ....پدر بزرگ که خیلی شیرین قصه رو تعریف میکردهمگی کم کم دل هاشونو امانت سپردند به دنیای خواب .و پدربزرگ هم که تازه گرم دنیای قصه بودشروع کرد به خوندن یه قصه ی دیگه که اونم آروم آرومخوابید ...وقتی بیدار شدن ...عجیب بود ولی بارون هنوز میباریدولی شدتش خیلی کمتر شده بود ...کایلا و لیندا و پدر بزرگ از خانم و آقای خونه و بچه هاشون خدا حافظی کردن و راهیه خونه شدن...قایق موتوری روشن شدو بالاخره رسیدن ...پایان.</description>
                <category>بهار</category>
                <author>بهار</author>
                <pubDate>Sun, 19 Oct 2025 19:33:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از زیر صفر تا اوج</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20046647/%D8%A7%D8%B2-%D8%B2%DB%8C%D8%B1-%D8%B5%D9%81%D8%B1-%D8%AA%D8%A7-%D8%A7%D9%88%D8%AC-k2bteqwdsi0j</link>
                <description>رویانا دختری باهوش بود که در خانواده ای فقیر دیده به جهان گشود و او فرزند ششم خانواده بود او وقتی متوجه اطراف خودش شد که در این خانواده است که یک برادر هم بعد از او متولد شده بود که دوسال اختلاف سنی داشت.پدر رویانا کارگری کشاورز بودو مادرش خانه دارتو خونه ی اونا صدای غر غر و دعوا چیز عادی بود.رویانا همیشه از وسایل دست دوم خواهرو برادرش تو مدرسه استفاده میکرد و وقتی که پول برای خرید خوراکی میخواست با این جمله  از طرف مادر و پدر مواجه میشد که ندارم ،چه کنم؟رویانا که حتی لباس هاشم نو نبود .و هیچ وقت هم لباس نو نپوشید .تو سن ۱۰ سالگی تصمیم گرفت خودش کار کنه و به این وضع پایان بده رویانا توی درس هاش ،فوق العاده قوی بود و همیشه شاگرد اول بود .علاوه براون یه نخبه بود و خیلی سریع همه چیز و تو ذهنش حلاجی میکرد.بنابر این پیشنهاد برگزاری کلاس خصوصی به بچه های مرفه کلاس خودش داد.اولش مسخره شد .همه بهش خندیدن ...توکه معلم نیستی ..توکه لباساتم نو نیست آخه ...کفشاتم پاره ست ..چه جوری میخوای معلم ما بشی ؟اما وقتی معلم به جو ،جلینا و جیسو گفت یا این نمره ۶ تون رو درست میکنید یا دیگه سر کلاس من نمییاید .جو و جلینا و جیسو پیش رفتن سمت رویانا جو ،جلینا و جیسو به رویانا گفتند اگه به ما تو ریاضی کمک کردی و ما که ۶ گرفتیم شدیم ۱۵ اونوقت به تو پول میدیم .حالا حاضری رویانا ؟رویانا که دختر خوش قلبی بود گفت قبوله .باشه .کلاس فردا برگزار میشه .جیسو گفت کجا ؟رویانا با خودش فکر کرد که پشت باغ همسایمون خانم دارین.یه درخت زیباست که سایه ی بزرگ و زیبایی داره هوای مطبوع و دل انگیزی هم داره و یه جای باحاله .ازکنارش جوی آب هم رد میشه .من اونجا ساعت ۲ بعد از ظهر میبینمتون .که برای امتحان فرداش آماده تون کنم .بچه ها همه رفتند به اون آدرس .همونطور که رویانا گفته بود رویانا مشغول تدریس  ریاضی شد  و خیلی خوب کار کرد جواب سوالارو داد تمرین حل کرد و بعد از دوساعت .رویانا گفت خوبه عالیه تا فردا میبینمتون .فرداشد و نمرات جو ،جیسو ،جلینا  ۱۷،۱۸،۱۶  شد .و معلم اونارو از کلاس اخراج نکرد .همه بچه ها فکر میکردند اینا تقلب کردند .اما وقتی معلم ازشون درس پرسید متوجه شد که نه، واقعا  یاد گرفتند امتحان ریاضی بعدی  که فرارسید .و این بار جو ،جیسو و جلینا در خواست کلاس خصوصی کردند .رویانا گفت اینبار مستلزم هزینه ست و بچه ها قبول کردند و علاوه بر اون هرکدوم برای خواهر و برادر و پسر عمو و...شون در خواست وقت برای کلاس خصوصی داشتند .رویانا تونست با همین کار کردن به نون و نوایی برسه .دیگه الآن طعم پوشیدن لباس نو رو میچشید طعم استقلال مالیطعم خرید کردن بدون دعوا با برادرو خواهر ها و همه اینها براش خیلی باارزش بود .مخصوصا اینکه اون لحظه ای که با اولین درآمدش تونست برای خودش کفش بخره و اون کفش های پاره رو دربیاره باارزش ترین لحظه زندگیش بود.اون به خونه بچه ها میرفت و ساعت های زیادی مشغول آموزش به بچه ها بود .مراجعینش خیلی زیاد شد و یکی دوتا نبود ....به اضافه اینکه دائم از معلم جایزه میگرفت به خاطر اینکه باعث پیشرفت تو درسای بچه ها میشد .این موضوع ادامه پیدا کرد تا اینکه رویانا رفت دانشگاه و وارد یک محیط جدید شد اما رویه و روال خودش رو ادامه داد و همچنان از راه تدریس مخارج خودش رو میگذروند .اون انقدر عاشق مطالعه بود که نمیفهمید چه طور تمام وقتش صرف مطالعه و تحقیق و پژوهش میشه ....تا به خودش اومد دید رییس دانشگاه به اون به عنوان استاد دانشگاه پیشنهاد همکاری میده .و اون استاد دانشگاه شد .کم کم رویانا در رشته تحصیلی خودش دانشمند شد .و نظریه های جالبی ارائه میکرد .اون هیچ وقت احساس خستگی نکرد .چون عاشق علم بود عاشق فهم حقایق اطرافشاون سرانجام با مک که استاد دانشگاه جوان همون دانشگاه بود ازدواج کرد .حاصل ازدواج یک دختر بود .که راه مادرش رو ادامه داد.سالها بعد از مرگ خودش و همسرش دخترش آزمایشگاه مادرش رو توسعه داد ....و یه دانشمند شد .رویانا بخشی از سرمایش رو بعد از مرگش ،صرف کمک به دانشجویان بی بضاعت کرد ...بخشی از اون رو هم  تونست کتابخونه ی بزرگی بسازه که علاقمندان زیادی به کتاب رو جلب کنه .</description>
                <category>بهار</category>
                <author>بهار</author>
                <pubDate>Fri, 19 Sep 2025 12:43:23 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>