<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های بهار</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_20046647</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 07:17:54</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2352656/avatar/9NBBik.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>بهار</title>
            <link>https://virgool.io/@m_20046647</link>
        </image>

                    <item>
                <title>داستان ۱:خواهرکوچولوم،مایرِل</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20046647/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DB%B1%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D8%B1%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%88%D9%84%D9%88%D9%85%D9%85%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D9%90%D9%84-jwsoizcceu1c</link>
                <description>در یک بیشه زیبا در کنار یک نهر آب دراز کشیدم وآرام خوابیدم ،قطره های باران روی گونه هایم میریخت و اندکی بعد با صدایی مهیب بیدار شدم .ابرهای سیاه  بالای سرم و رعد وبرق شدید و تاریک.آرام به سمت خانه رفتم‌.در زدم .دربازشد و خواهرم جلینا رو دیدم اون موهای بلندی داشت و تمام روز رو مشغول نواختن پیانو و موسیقی بود ،به تازگی نوازنده یک گروه خوانندگی شده بود و کارش پا گرفته بود .به خاطر همین هم یک محل کار خریده بود و کم کم داشت اثاثیه ش رو جمع میکرد اونجا ولی هنوز این پیانو تو خونه بود.اون بسیار خوشرو و مهربان بودو اون روز هم موزیک مورد علاقه اش را مینواخت موزیکی که مرا به یاد همان جنگل زیبا و سرسبز و مه آلود می انداخت همان جایی که عاشقش هستم .راستش کمی که نشستم دیدم واقعا گرسنه ام و انگار  روده بزرگ و کوچک فرقی ندارد همه همدیگر را می خواهند نوش جان کنند .پس رفتم سراغ یخچال ..در را که باز کردم با تصویر جالبی مواجه شدم .غذایی که دقیقا مثل پیانو تزیین شده بود .میدانستم هدیه جلینا برای من است .برداشتم و نصفش کردم تا نصفش هم برای جلینا باشد .و داشتم می خوردم که ناگهان خواهر کوچکترم مایرِل مثل صاعقه سبز شد و گفت اون غذای جلیناست .الآن بهش میگم ...منم یه نگاهی کردم و گفتم اگه بگی ، این کنترل تلویزیون رو دیگه بهت نمیدم .مایرل ، تو یخچال هیچی نداریم .زنگ بزن مادر که حداقل یه چیزی بخره .شام بپزیم.ولی مایرل رفت وبه جلینا خبر داد جلینا ،نِلین  پیانو تو رو خورد .جلینا که گرم نوازندگی با تار خودش بود گفت :مایرل ، درسته که نلین شکمو هست اما هیچ وقت پیانو رو نمیتونه بخوره که درسته.مایرل گفت :منظورم اون غذایی  بود که مثل پیانو ساختیش .جلینا نگاهی کرد و گفت :خیلی وقته اون غذا رو پختم برای خود نلین .مایرل که کاملا ناکام برگشت .سراغ کنترل تلویزیون ،اما کنترلی در کار نبود که نبود .منم دیگه باید میرفتم ،سمت فروشگاه و کلی چیز میز  میخریدم تا امشب شام بپزم .از قرار معلوم مادر امشب نمیاد و من باید یه غذای خوشمزه بپزم .عصر برگشتم و دیدم رو میز یک یادداشته .جلینا به همراه گروه نوازندگی یه اجرای بزرگ داشتن و اون رفته بود .خیلی بی خبر ،اما براش آرزوی بهترینا رو داشتم .راستش جلینا خواهر مهربان و مثل یه دوست برام بود .حالا منم نلین وآبجی کوچیکم مایرِل ...خوب مشغول پخت غذا شدم .خونه رو مرتب کردم .اما خیلی خونه ساکت بود ...واین برای یه دختر بچه ای مثل مایرل ،یه چیزه غیر طبیعی محسوب میشد .صداش کردم ،مایرِل ...می خوای قایم باشک بازی کنیم .میدونم که یه جایی همون جاهایی ...اما یک قدم جلوتر که رفتم حس خالی شدن  یه سطل پر از آب رو، رو سرم  داشتم .یه ذره که گذشت دیدم ،مایرله ...خوب که نگاش کردم بهم میگفت : بهم بگو کنترل و کجا گذاشتی ؟وگرنه یه سطل دیگه هم میریزم .من هم  یه چشم غره ای رفتم و گفتم اونجا... جلو میز تلویزیون .وبهش گفتم عادت داری سرهر چیزی فِرت و فِرت سطل آب رو من بریزی .مایرِل ،باتو ام ...نقشه ات رو شده ..دیگه رفت تو دنیای کارتون ها ...حسابی سردم شده بود و لباسامو عوض کردم و نشستم .غذا که پخته شده بود .صدای سوت قابلمه میومد که خاموشش کردم و مایرلی که حالا گیرش آورده بودم .تازه روی مبل خوابیده بود .و مثل همیشه دوست داشت براش نقاشی بکشم ولی  اینبار روی صورتش .ومنم شروع کردم به کشیدن .روش پتو انداختم .غذا مو خوردم و غذای مایرِل تو یخچال گذاشتم .و رفتم تو اتاقم خوابیدم .صبح شد و پاشدم و دیدم خداروشکر همه چی مرتبه .که ناگهان وقتی ازتخت پایین اومدم ،دیدم دور و ورم پراز آجر اسباب بازیه و راه رفتن رو آجرها ی کوچولو به منزله تیغ تیغ شدن کف پای بنده بود .ولی این نقشه مایرل رو  خیلی دوست داشتم .راستش کف پام رو پشه نیش زده بود و راه رفتن رو آجر های اسباب بازی مایرل حس خوبی بهم میداد .از اونطرف هم بچه های کلاسم ، منتظرم بودن .من معلم دبستانم و هم تو محل کارم و هم تو خونه از وجود  بچه ها  به لطف خدا ،بهره مندم .چون عاشق بچه هام .و بچه های کلاسمم خیلی منو دوست دارن .البته مایرل رو هم خیلی دوست دارم و دقیقا عاشق همین کاراشم .مدرسه تموم شد و برگشتم خونه .در رو باز کردم با کلید .و مایرل رو دیدم .تو چرا مدرسه نرفتی ؟ مایرل ،به خاطر این شاهکار ،گفتم کدوم شاهکار ،گفت این ...گفتم متوجه نمیشم .گفت ایییین .گفتم کدوووم .این خطی که رو صورتمه .ایناها .گفتم با چی کشیدیش ؟گفت فکر  کنم  امضای شماست، خانوم معلم .گفتم من نکشیدم .مایرل .میدونی نقاشی های قشنگت دلشون تنگ شده بود و اومدن رو صورتت نشستن .مثل همون سطل آبی که رو سرمن نشست .مایرل : باچی پاک کنم؟من: آب گرم و صابون .خلاصه که بهش کمک کردم و خط ماژیک پاک شد و اونم شیفت بعد از ظهر بود و  رفت مدرسه .دومرتبه رسیدم به یخچال .و خوراکی هایی که دیشب پخته بودم .در رو که واکردم .یخچال پراز خالی بود .عجیب بود ،دیشب پرش کرده بودم .یعنی حتی یه دونه نون هم پیدا نمیشد .که نمیشد . معرفی میکنم ،این شما و این نقشه جدید خانم مایرل که نمیدونم اسمش چیه ؟اما هرچی بود دیگه غذا سفارش دادم از بیرون .ولی اونهمه غذای تو یخچال رو مایرل واقعا کجا قایم کرده بود ....تو همین فکرا بودم که یکی از دانش آموزام سوال درسی داشت و جوابشو دادم و راهنماییش کردم.نشستم یکم تلویزیون ببینم .که یه دفعه دیدم نه فقط کنترل نیست بلکه تلویزیونم نیست.جل الخالق ...به حق چیزای ندیده .خوب دیگه مشغول گوشیم شدم ورفتم اتاقم .تو اتاقم  ظاهرا  همه چیز امن و امان بود .اما تا سرم و رو بالشت گذاشتم یه دفعه فرو رفتم تو تشت آب .دیدم اینطور نمیشه .هی من نقشه بکشم ،هی مایرل .میدونم دوستم داره و خواهرمه .خیلی وقتا بهم محبت کرده و میکنه ولی گاهی  معنای این کاراشو نمیفهمم.شاید از سر دوست داشتنه زیادیه .دیگه منم دست به کار شدم تا یه نقشه براش بکشم ....هرچند که میدونم مایرل برخلاف جلینا مثل خودمه و سرش برای این کارا می خاره ....</description>
                <category>بهار</category>
                <author>بهار</author>
                <pubDate>Sun, 12 Apr 2026 17:07:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کادوی چموش</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20046647/%DA%A9%D8%A7%D8%AF%D9%88%DB%8C-%DA%86%D9%85%D9%88%D8%B4-wa0xzykk3giv</link>
                <description>زیر نورماه بود ...ابر ها تکه تکه در حال پوشوندن صورت ماه بودند .نسیم سردی از پنجره می آمد و برگ های گلدان دم پنجره کاملا یخ زده بود .نسیم سرد به صورت ملیزا خورد و اوهم بیدارشد پنجره را بست و یکسره خوابید .اما متوجه حضور گربه ملوس در اتاق خود نبود که از بیرون آمده بود .اندکی گذشت .نیمه های شب بود ..که صدای باد ،جشن و هیاهوی بزرگی رو در بیرون خانه ساخته بود .و باران شروع به باریدن کرد .صبح شد و خورشید با آرامش از خواب ناز بیدارشد .ملیزا هم بیدارشد و ناگهان متوجه شد ،دستش چقدر قرمز شده .اواصلا متوجه نبود تا دستش رو برداشت ،ناگهان روی تختش یک جوجه گربه تازه متولد شده دید .و یک گربه ی مادر ...ملیزا متعجب شده بود .این گربه ها  از کجا اومدن ؟یک لحظه درد دستش یادش رفت .ولی چند لحظه گذشت ،متوجه شد که دستش دوباره شروع به درد کرد .وقتی به دستش نگاه کرد ،جای پنگول گربه بود .اون گربه هارو توی سبد کرد و برد تو ی حیاط یه جای گرم و نرم گذاشت و بهشون غذا داد.ولی دستش  کاملا قرمز بود ...درد داشت و میخارید مخصوصا اینکه حساسیت پوستی  هم داشت .اودستش رو شست و ضدعفونی کرد و بعدهم روی زخم روبست .رفت تا بره بیرون و به کارش برسه .که ناگهان همسرش در اتاق رو باز کرد .ازسفر برگشته بود ،ولی اصلا قرار نبود این موقع برگرده ملیزا سریعا  رفت سرکارش و مشغول کارش توی باشگاه بدنسازی شد .اون مربی ورزش بود و خیلی خوب ورزش میکردو آموزش میداد.باشگاه تمام شد ،ملیزا به خونه رسید چیزی که روی میز شام دید یه کادو بود .همسرش توی اتاق مشغول درست کردن موهاش بودو یه دفعه گفت پاشو بریم .ملیزا: کجا ؟مایکل: یه جای خوب ...مثل رستوران .ملیزا گفت من الان تازه از سرکار برگشتم میشه یه ساعتی  استراحت کنم بعد بریم .مایکل ،باشه پس من میرم و بعد میام دنبالت .یک ساعت گذشت ولی مایکل برنگشت .و تقریبا ساعت ۹ شب اسمس داد من سوار قطار شدم و رفتم ادامه ی سفرم .کادو رو میتونی بازکنی همین الآن .ملیزا گفت خوب کجا گذاشتیش ؟گفت: کشوی کمد سمت راست .خیلی عجیب بود یه چیز متفاوتی بود .سریعا باز کرد و با یک خرگوش مواجه شد .ملیزا خیلی خندید و پیامک داد و نوشت :متشکرم .خیلی زیباست ..ملیزا خیلی خوش حال شد یه دوست جدید پیدا کرده بود.ازفردا توی حیاط شروع کرد به ساخت لونه هم برای خرگوش ،هم برای گربه کوچولوها .خوب اولش هرچی خورده چوب بود ریخت وسط اما بعد دید نه اره ای وجود داره ...نه میخی ...رفت حاضری از بیرون لونه خرید و توش رو پراز کاه کرد .و خرگوش کوچولو رو گذاشت توش وجلوش آب و غذا گذاشت .شب شد .دوباره و نصفه شب بارون بارید ...از صدای رعد وبرق ملیزا بیدارشد .یه دفعه تو حیاط دید لونه گربه و خرگوش پراز آب شده ...و بارون شدیدا می باره ..خرگوش پریده بود بالای لونه و اون گربه هم رفته بود رودرخت .پاشد رفت خرگوش رو گرفت آورد خونه و تو ی جعبه گذاشت وخشکش کرد و  گرمش کرد .ولی گربه ازروی درخت پایین نیومد که نیومد .ملیزا رفت و روی تختش خوابید .صبح که بیدارشد خرگوش از جعبه بیرون پریده بود و رفته بود آشپزخونه و همه چیزرو  زیر و رو کرده بود .وقتی وارد آشپزخونه شد خیلی تعجب کرداولش فکرکرد دزد اومده و الآن یه جایی همین اطرافه و داشت بهش میگفت تکون نخوری،که خودت میدونی ..ولی یه ذره که گذشت دید آشپزخونه داره بهم ریخته تر میشه و یه خرگوش اونجا وایستاده وهمینجور  نگاش میکنه ...حالا ملیزا بدو خرگوش بدو ...مگه وا ی می ایستاد ؟از لوستر خونه بگیر تا مبل ها و تا فرش بالشت و کمد و همه جا رفت ...الّا همون جایی که ملیزا بود .کلّه خونه یکدفعه زیرو رو شد .ولی خرگوش همچنان بالای کمد ،داشت به ملیزا می خندید ..ملیزا با هرچی دم دستش بود امتحان کرد که بتونه خرگوشه رو بگیره ...ولی برفی خیلی چموش تر از اون حرفا بود .ملیزا دیگه پاشد که ایندفعه بگیردش ..رفت در کمد انباری رو باز کرد و یه خروار وسیله دید ..لابه لای اونها یه چیز خوبی دید تور ماهیگیری ،بدو بدو رفت سمت اتاق ولی خرگوش .. رفته بود بالای کابینت های بالای آشپزخونه .تقریبا بلند ترین قسمت خونه ..و هرچی دکور اونجا بود رو کامل پرتاب کرده بود پایین .همه هدیه های دکوری که مایکل بهش داده بود همه پخش زمین خورد شده بودند .ملیزا خندید ،گفت برفی جون حالا که جایی رفتی که دستم بهت نمیرسه ،صبر میکنم گشنه شی تا خودت بیای پایین .و به برفی لبخندمهربانانه ای  زد.من برم که کلی باید تمیزکاری و مرتب کاری کنم خونه رو .برفی با شوق و اشتیاق ملیزا رو تماشا میکرد ...وملیزا تمامی ریخت و پاش های آشپزخونه و سالن پذیرایی و اتاق خواب رو جمع کرد و خونه رو عین دسته گل کرد .رفت یه سر به برفی زد و دید میخواد بیاد پایین ولی انگار اون بالای کابینت گیر کرده ...ملیزا بلند ترین چوبی که داشت رو برداشت و روی نردبون رفت بالا و به برفی گفت بیا رو چوب ،برفی جون بیا ...برفی آروم رفت رو چوب و بالاخره ملیزا موفق شد بگیردش ...ساعت رو نگاه کرد و دید بله غروب شده و از صبح مشغول ریخت و پاش جمع کردنه برفیه.اسمس مایکل بود و نوشته بود که  :ببخشید خانوم گفتم کشوی سمت چپی کادوی شماست؟نه کشوی سمت راستی توش کادو ت بوده ،اون خرگوشه کادوی داداشمه. من امشب میام .</description>
                <category>بهار</category>
                <author>بهار</author>
                <pubDate>Tue, 17 Feb 2026 20:59:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بعضی ها اساسا همیشه ناراض اند</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20046647/%D8%A8%D8%B9%D8%B6%DB%8C-%D9%87%D8%A7-%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D8%B3%D8%A7-%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D9%86%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D8%B6-%D8%A7%D9%86%D8%AF-w0hl86urzcix</link>
                <description>بعضی ها انگار همیشه گله مندند یه عزیزی می گفت من خاله شدم و وقتی سمت دختر خواهرم می رفتم خواهرم دو تا چشم داشت  ،دوتای دیگه قرض می کرد و بادقت نگاه می کرد و تا بغلش می کردم ظرف سه ثانیه خودشو میرسوند که بده به من بچه رو ،بغل نکن.به بچم دست نزن .گفتم بچه کوچولوئه و نوزاده اینم بچه اولشه وِلِش کنم .سری های بعدهم که بزرگ ترشد بچه ،باز همچین رفتاری رو انجام میداد.اون می گفت اوایل  من به روی خودم نیاوردم و همینجور بابچش  بازی و خنده می کردم .تا اینکه از رفتارهای مادرش دیگه  خسته شدم وگفتم ولش کن مگه بچه قحطه ،با بچه های دیگه خوش و بش میکنم و بغلشون میکنم .و به بچه ش بی توجهی کردم .ولی به یک روز نکشید که شروع کرد پشت سر صحبت کردن ،که چه خاله ی سرد و بی عاطفه ای .حتی جلوی روی خودمم میگفت  ،این حرفو که بچمو تحویل نمیگیری .من بهش گفتم بعضی ها اصولا هیچ وقت راضی نمیشن هرجور باشی، یه عیب میگیرن .ولش کن خودتو درگیر نکن.همین موضوع رو هم یه خانوم پرستار اینجوری میگفت :اگه با مریض در حد کار برخورد کنیم ،بعضی همراه های  مریض ها میگن چقد بداخلاقه پرستار .واگه با مریض شوخی و خنده کنیم ،همون همراه های مریض میگن اینا کار نمیکنن و به فکر چیزای الکی ان  .و به گونه های مختلف در مشاغل و روابط اجتماعی این افراد ناراض وجود دارند و هیچ جوره راضی نمیشن و اساسا همیشه دکمه ی ناراض بودنشون و غُر زدنشون فعاله .تحت هر شرایطی ...بهترین گُل دنیا هم دستشون باشه میگه اینجای برگش چرا صورتی کم رنگه ،واگه پررنگ کنی ،میگه چرا پررنگه ؟مثلا سر همین مورد پول و درآمد .خانمی رو که  تا وقتی کم درآمدبود غُر و نق کم درآمدی شو میزد .وقتی یه جا استخدام شد که درآمد بهتری داشت غُر میزد که همکارم چرا باید تو شرایط بهتری استخدام بشه و حقوق بهتری بگیره در صورتی که ما هردو یه اندازه کار کردیم و حرص در آمد، اونو میخورد...وبازهم ناراض از درآمد و شغلش بود.یا فروشنده ای که می گفت بهترین جنس بازار و براش گذاشتم یه صابون همه چیز تمام با قیمت مناسب .مشتری خرید کرد و لی بعدش به بقیه مشتری ها م که اونا رو میشناخت ،گفته بود ،که این صابون ۲۰ گرم کمتره از چیزی که بهم فروخته شده هست .و این فروشنده کلاه برداره .فروشنده که از جریان کلا بی اطلاع بود،بعدا متوجه شد که دلیل رفتارهای بعضی از مشتری هاش همون صابونی بوده که آدم همیشه ناراض ،ازش خریده .که وزن واقعی محصول ظاهرا  زیر برچسب پنهان بوده و هیچ کاهش وزنی انجام نشده و این مشتری ،دنبال نخود سیاه میگشته وبه اشتباه غُر میزده .و هزاران مورد ...موضوع افراد ناراض، شرایط اطراف نیست موضوع خودشونن که نمیخوان خوبی ها و حقیقت های زیبا  رو ببینن.دنبال عیب اند نه خوبی .اگه به پُست یه آدم همیشه  ناراض خوردیم، چه به عنوان مشتری چه همکار چه همکلاسی ،حتی اعضای خانواده چه معلم چه فروشنده و ...چه کار کنیم ؟۱)در پیش فرض خود ثبت کنیم که اینا همیشه یه ایراد میگیرن .حتی اگه فرشته هم باشی باز میگن بال سمت چپت چرا کمتر سفیده ..۲)به رفتارهاشون بی توجهی کنیم و اهمیتی ندهیم .۳)گذشت کنیم .اونا نمیتونن حقایق رو ببینن پس گذشت کردن یعنی هدیه کردن آرامش به خود .۴)باهاشون ارتباط کمتری داشته باشیم مگر برای کار ضروری .۵)هیچ وقت هیچ چیز رو بهشون توضیح ندیم .اونا همیشه بدتر میکنن و لَج میکنن.اونا عاشق بحث کردن و دعوا کردن ، هستن .توضیح دادن یعنی هدر دادن وقت خود .۶)اجازه بدیم ناراض باشند . وهرکی رو که دوست دارن ناراض کنن .حالا مثلا ناراض باشن چی میشه ؟هیچی .آسمون به زمین میاد یا زمین به آسمون ؟پس همون بهتر که ناراض باشن .۷)به خود محبت کنیم و خودرا دوست بداریم و از خود بابت همه چیز تشکر  وقدر دانی کنیم . </description>
                <category>بهار</category>
                <author>بهار</author>
                <pubDate>Sun, 15 Feb 2026 21:39:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گوساله شیرین</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20046647/%DA%AF%D9%88%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%87-%D8%B4%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D9%86-r9wlywgx1dvm</link>
                <description>شیرین دختری مهربان بود که در یک مزرعه ی کوچکدر یک کوهستان خوش آب و هوا زندگی میکرداوبه پخت شیرینی و کیک علاقه داشت .وبا ذوق خاصی آنهارا میپخت طعم هارا مخلوط میکرد و تجربه میکرد .دنیای کودکی اش در کنار مادرش مشغول پخت شیرینی وکسب تجربه و مزه و صدالبته لذت بردن ازدنیای جذاب پخت شیرینی و کیک ، می گذشت .کمی بزرگتر که شد .او همه ی پس اندازش رو جمع کرد و تصمیم گرفت دو عددگوساله بخرد.بنابراین رفت و برای خرید اقدام کرد .چه گوساله های زیبایی خرید .روزها گذشت و گذشت و گوساله های شیرین بزرگ شد وتبدیل به گاو شیرده شد .شیرین هنوز هم عاشق پخت کیک و شیرینی بود ووقتش را صرف اینکار هم میکرد .او از فروش شیرها و فراورده های اونها و دوتا گاو و گوساله هایی که بدنیا آورده بودند .توانست مغازه ای رو به راه بندازه .و دوره کیک و شیرینی رو بگذرونه و با پخت انواع کیک و شیرینی آشنا بشه .مغازه ای کوچک در وسط یک منطقه ی خوشگل و جذاب و خوش آب و هوا....در کنار گلها و شرشر آبشار و...و شروع به پختن انواع شیرینی و کیک کرد .اوهمیشه خلاقانه آشپزی میکرد و همیشه محصولاتش خاص و منحصر بفرد و امضای خود شیرین رو داشت .هرکدام یک طعم و مزه ای داشتند و تو رو به دوران ناب کودکی میبردن .همان لحظه ای که برای اولین بار تجربه طعم شیرین رو داشتی ...و بوی خوش شیرینی ها با عطرهای جادویی گیاهان خاص روی تپه و نوع پخت آرام و باحوصله وبا عشق شیریناونها روکاملا ، بی نظیر کرده بود ...تا آنسوی تپه ها بوی خوشمزگی کیک و شیرینی ، پر میکشید ..کم کم مغازه ی شیرین پر مشتری شد .کیک ها وشیرینی ها ، برای تولد ،سالگرد ازدواج ،مراسم عروسی ،هدیه و....تند تند فروش می شدند .بعد از چهارماه شیرین به تنهایی نمی توانست از پس مشتری هابرآید .بنابراین تصمیم گرفت به دنبال افرادی باشد که به دنبال کار هستند .و یک تابلوی زیبا روی مغازه اش گذاشت .افراد زیادی بی توجه عبور می کردند تا اینکه یک دختروارد شد و یک کیک زیبا در دستش بود .اوگفت که این کیک رو خودش پخته .شیرین طعم کیک رو چشید ،عالی بود ...نام دختر رو پرسید .لعیا بود .او از لعیا خواست تا داخل بیاید و آموزش کار با دستگاه ها رو یاد بگیرد .لعیا کم کم یادگرفت و یک حجمی از کارها کم شد .اما باز سفارش ها زیاد بود .و هنوز تابلو جذب نیرو فقط مورد توجه جناب باد بود .شیرین چاره ای نداشت .بخشی از سفارش هارو کنسل کنه .حداقل به مدت محدود .افراد زیادی می آمدن و میرفتن و شیرین تا اطلاع بعدیسفارش جدید کیک نداشت .تا دو نفرنیروی کار ، بالاخره آمد و فورا استخدام شد .سفارشات دوباره شروع شد و شیرین بعد از گذشت روزها توانستافراد بیشتری رو هم مشغول به کار کنه.و شعبه دوم خودش رو افتتاح کرد ،بعد از پایان یک روز کاری، سرش رو کنار بخاری گذاشتو در همان اتاق استراحت محل کار، آرام خوابید .تقریبا یک چُرت کوتاهوقتی بیدارشدهمه جا تاریک بوداما تا چراغ را روشن کردکوهی از برف شادی روی سرش خالی شد .امروز تولدش بوداما او خیلی غافلگیر شد .همه ی بچه های دو شعبه اش، در کنارهم برایشجشن تولد گرفته بودند .و یک کیک بزرگ باتعدادی شمع پخته بودند .خیلی زیبابود .لحظه ای که شیرین ،شیرینی آن لحظه را لمس کرد.شیرین خوش حال شد .و حسی نو و تازه تجربه کرد .واقعا تیم کاری خوش حال و شاد و خوبی داشت درست مثل خودش مهربان و کاری و شاد.جشن شان که برگزار شد .کادو های زیادی ، دریافت کردکادو های کوچکی که دریایی از محبت بودند .همان لحظه بود که ایده جدید به ذهن شیرین هجوم آورد.ایده ای که به شدت استقبال شد .اواز این به بعد کیک هایی رو تولید میکرد که خیلی متمایز و خاص بود .وطعم های کاملا بی نظیر ی داشت ...عطر کیک ها بهترین حس دنیا بود.کیک ها اینبار کاملا متفاوت بودند و اختراع خود شیرین بود .این مدل کیک با این طعم و بافت هیچ کجای جهان وجود نداشت به جز در فکر شیرین .رویه آنها کاملا ژله ای ترش گونه ، مخملی با حالت مذاب ،اما داخلش یک مایه نرم خامه ای طور که حالتکاکائویی پاستیلی داشت که تا داخل دهان میرفت عطر و طعمشروی زبان تا خود هیپوتالاموس مغز جشن شادی و خوشمزگی به پا میکرد .دستور پختی که اختراع شیرین بود و ناگهان شعبه دوم ازآن به بعد از شدت مشتری های زیاد منفجر شد .انفجاری که دود آن به شکل هدیه به همه جا رفته بود .همه دنبال این طعم جذاب و نو بودند .شیرین به خاطر حجم زیاد از مشتری هاچاره ای نداشت که فقط همان مدل کیک را تولید کند .ومابقی سفارش هارا کلا تعطیل کند .بعد از مدت زمان چند ماه ،او یک کارخانه افتتاح کرد و حالا در مقیاس بزرگتری این ایده جذاب تولید و به دست مشتری میرسید.کارخانه تعداد زیادی از افراد آن منطقه را مشغول به کار کرد و بساط بیکاری کلا از آن منطقه برچیده شد .</description>
                <category>بهار</category>
                <author>بهار</author>
                <pubDate>Fri, 13 Feb 2026 21:01:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مراقب باشید</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20046647/%D9%85%D8%B1%D8%A7%D9%82%D8%A8-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D8%AF-qctvl351ca9r</link>
                <description>دانشجویان عزیز ،دانش آموزان و خانم های خانه دارو همه ی کسانی که به دنبال شغل دومید .میدونم کارکردن خوبه و حس خوبی بهتون میدهو درآمد براتون مهمهاما متاسفانه تو فضای مجازیتور پهن کردنبرا همه ی کسانی که دنبال شغل اندتا ازشون اخاذی کنند .هرکسی بخواد بهتون کاربده هزینه ثبت نام ،بیمه و ..نمیگیره، تاکید میکنم نمیگیره .کار بخواد بده دوسه روز اول رو امتحانی میدهرضایت داشت دائم میکنه .هیچ وقت ازتون پول ثبت نام، آموزش دوره و ...نمیگیره .اگه بگیره کلاهبردارهمراقب باشید .وعده های پرزرق و برق زیاد میدنروزی یک و نیم میلیون .و خیلی راحت از شما کلاه برداری می کنند .هی میگن فلان مورد واریز کن.🟢حتما موقع خرید اینترنتیاز سایت های کاردر منزلبه رضایت مشتری توجه نکنید متاسفانهاز کانالهای دیگه کپی می کنن.🟢به اینکه میگن مجوز پلیس فتا داریم توجه نکنیداونهم جعلی متاسفانه .🟢به مدارک شون توجه نکنید اونهم جعله .به چی توجه کنیم :اگه از پرداخت امن دیوارمیخواید استفاده کنیدولی تفره میره .بدونید کلاه برداره .به تعداد زیاد افراد عضو اون کانال هم توجه نکنیداین کانالها قبلا محتوا تولید میکردند توسط کلاه بردارانخریداری شده ومحتوای اونها پاک میشه و بعد به سادگیبرای محتوای جعلی کلاه بردارا آماده میشه .اگر موضوع پرداختی بود ،حتما از طریق پرداخت امن دیوار پرداخت کنیدخیلی از این کلاه بردارا متاسفانه میگن بدون هزینه ثبت نام کنید اما متاسفانه ازشما میخوان تو یک سری از اپلیکیشن های دیگه احراز هویت کنیدو اینطوری معلوم نیست که از اطلاعاتتون سو استفاده شه یا نه .نوع حرف زدنشون کاملا باشخصیته .ولی دراصل کلاه بردارن .مراقب باشیدافراد زیادی سر پیداکردن کار تودام کلاه بردارا وفریب های پرزرق و برق شون افتادن ...پیج های بسته بندی ۹۰ درصد کلاه بردارن ،مراقب باشیدپول واریز نکنید .پیج های ادمین اینستاگرام ،تایپ ،گویندگی هم ۹۰ درصد کلاهبردارن که بجای تست کردن کارجو هزینه ثبت نام میخوان .مراقب باشیداگر دنبال شغل هستید :ازتون هزینه ثبت نام ،هزینه بیمه ،هزینه درج در سیستمنمیخواد .حواستون باشه .🟢تست میکنه چندروزی ببینه کاررو چه طور انجام میدید.بعد به راحتی دائم ثبت نام میشید. بدون هیچ هزینه ای .خیلی مهمه.</description>
                <category>بهار</category>
                <author>بهار</author>
                <pubDate>Thu, 12 Feb 2026 14:53:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی زیباست...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20046647/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7%D8%B3%D8%AA-fbnnaftj2ika</link>
                <description>یادمون نره با غُرزدن و نق زدن چیزی حل نمیشه .هروقت خواستیم غُربزنیم چشمامون رو بیشتر بازکنیم و خوبی ها رو ببینیم .قطعا خوبی پیدا میکنیم.مگه اینکه نخواهیم ببینیم.دیدن خوبی ها بهمون آرامش میده و کمک میکنه مسیر زندگیمون رو با درستی بیشتر و حس قشنگتری  طی کنیم .از خیلی از انسان هایی که سرراه زندگیمون قرار گرفتن و سبب خیر و خوبی شدن باید تشکر کنیم .این شامل یه لیست بلند و  بالا میشه برای سپاسگذاری بابت هرکار خوبشون .از مغازه دار ،تا نونوا تا رفتگر تا .... تاحتی  کسی که یک جمله خوب میگه تا .....خیلی های دیگه .که خوبی رو به گرمای زندگیمون اضافه می کنند.قدردانشون باشیم.بعضی ها هم سرراه زندگیمون قرار گرفتن ورسالتشون این بود که به مادرس دادن که چجوری در مقابل رفتارهاشون صبور باشیم و گذشت کنیم و براشون از خدا خوبی بخواهیم.این نوعی از رشد محسوب میشه .مثل دونه ای  که میخواد گیاه بشه و سرراهش دنیایی از خاک قرار گرفته وعلنا خاک داره  جلوی رشد برگ هاشو میگیره .اما دونه نمیدونه که همون خاک باعث تغذیه همون دانه میشه.یادمون باشه زندگی خیلی زیباست .اگه سقفی بالای سرمونه .و غذایی برای خوردن داریم  و تنی سالم و شغلی برای انجام داریم ،بدونیم بخش اعظمی از داشته های دنیا رو داریم پس آسوده خاطرباشیم و با آرامش زندگی کنیم .یادمون نره زندگی خیلی زیباست اگه یادبگیریم چطور از زندگیمون لذت ببریم.باهر داشته ای که داریم شاد باشیم.همین الآن غرق میلیون ها داشته ایم و خبر نداریم .درست مثل ماهی که داخل آب دریاست و دنبال آب میگرده .از هوای خوب تا زمین آرام و خوب تا صدای پرندگان تا آرامش وجود ،همه و همه میلیاردها نعمتی هستند که در عرصه زندگیمون قرار دارند .اما تا یک کوچولو یکی از داشته هامون کم میشه فورا شروع به غُرزدن میکنیم.انگار نمیبینیم میلیونها داشته قبلیمون رو .ضربان قلبمون،حضور مهربونی خدارو ،و...دلت رو لبریز از حس خوب سپاسگزاری خدا کن.ودوست داشتن رو تقدیم جهان .آنچه که لازمه سرراهت قرار بگیره، قرار میگیره .آنچه که لازمه قرار نگیره ،قرار نمیگیره .به خدا اعتماد کن وسپاسگزار باش و به خوبی ها توجه کن.زندگی زیباست.</description>
                <category>بهار</category>
                <author>بهار</author>
                <pubDate>Sun, 01 Feb 2026 16:05:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درمیان جنگل</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20046647/%D8%AF%D8%B1%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%AC%D9%86%DA%AF%D9%84-ehmklwbvptue</link>
                <description>سونیرا دختری مهربان بود و او یک خواهر داشت .که خواهرش رایلین را دوست داشت و اونها رابطه ی خیلی خوبی باهم داشتند.روزها به جنگل میرفتند و لابه لای گل ها و درخت ها مرقصیدند و می خندیدند .اون روز هم به جنگل رفتند کنار رودخانه نشستندو مشغول تماشای طبیعت شدند .سونیرا که خیلی شکمو بود در کیفش را باز کردواز داخل کیف خود چند عدد کیک درآورد وبا شیرگرم نوش جان کرد .رایلین به رودخانه چشم دوخته بودسونیرا ‌که امتداد نگاه رایلین را بررسی کردیک ماهی قرمز و طلایی بسیار زیبا دید.ناگهان رایلین با دوربین عکاسی ،عکس ماهی را گرفتو بعد هم دوباره غرق تماشای رود خانه شد .رودخانه بسیار آرام و زیبا بودمخصوصا گل های اطراف رودخانه که اطرافش پراز پروانه های شاد و رقصان بود .بوی خوبی می آمد .بوی تازگی ...برگ ها با وزش نسیم تکان می خوردند و آسمان لبخند میزد .رایلین همچنان مشغول کشیدن نقاشی اش بود .که ناگهان دید سونیرا نیست .با خودش گفت همین اطراف است دیگر پیدایش میشود .نقاشی به پایان رسیدو خبری از سونیرا نبود .رایلین بلند صدا کرد ،سونیرا کجایی ؟ولی هیچ پاسخی نیامد .سونیرا خواهر جونم من میرم خونه .اگه هستی بیا که باهم بریم .سونیرا بعدا قایم باشک بازی میکنیم الآن کار دارم .ولی پاسخی از سونیرا نیامد که نیامد .رایلین با خودش گفت :احتمالا همین اطراف است دیگر ...گشتی زداما فقط کلاه خواهرش را دید .کمی که جلوتر رفتناگهان دید روی صورتش یه چیزی چکه کرد .بالای سرش رو که نگاه کردسونیرا را دید که داشت از بالای شاخه درختروی صورت رایلین آب می چکاند .رایلین خنده ای کرد و گفت .سونیرا باید بریم نقاشیم تموم شد.سونیرا هم گفت کجا بریم ؟من هنوز بازی هام با شاخ و برگ درخت تموم نشده .رایلین گفت باشه پس من میرم .تو همینجا بمون و بازی کن .کارت که تموم شد برگرد خونه .رایلین به سمت خونه رفتاما مکان خونه رو نمی دونست .بنابراین دوباره برگشت پیش سونیرا ..._سونیرا بازیت تموم نشد ؟_:نه تازه شروع شده ..اینجارو ببین یه سنجاب پیدا کردم .ببین چقد بامزه ست ..ازاین نمیخوای نقاشی بکشی ؟رایلین من و سنجاب کنارهم میشینیم و تو ازمون نقاشی بکش .رایلین گفت :وای چه سنجاب قشنگی و لی سونیرا من نقاشیمو کشیدم بهتره بریم خونه و بعدا بیایم.سونیرا روی شاخه درخت تازه یه میوه پیداکرده بوداول اونو شست و بعد هم خورد ...بعد هم رفت به سراغ لونه ی مورچه ها ..رایلین بیا اینجا ...چقدر اینجا مورچه ست ..رایلین تا رسید ..مشغول تماشای مورچه ها بود و لذت میبرد ..که ناگهان صدای بلندی در جنگل پیچید .رایلین و سونیرا نزدیکتر رفتندو یک آهو دیدند ...پاش زخمی شده بود و باید فرار میکردچون اون شکارچی دنبالش میکرد .سونیرا و رایلین به بچه آهو کمک کردند و به درون یک غار بچه آهو رو بردندشکارچی ها که آمدند آهو رو ندیدند و رفتند .سونیرا و رایلین به پای زخمی آهو نگاهی کردند وگفتند هرطور شده کمکش میکنیم .بنابراین به داخل جنگل رفتند و گیاه ضد دردی پیدا کردندو اون رو به روی پای آهو بستند و زخمش رو کامل بستند تا خونریزی نداشته باشد .آهو را رها کردند .آهو بهتر شده بود و به لانه خود رفت ...سونیرا و رایلین حالا باید میرفتند خانه ...اما فقط سونیرا نقشه جنگل را با خودش داشتاما نقشه داخل کیف سونیرا نبود .اونا رفتند بالای همان درختو اطراف رو گشتند تا نقشه رو پیدا کنند .ولی میمون بامزه ای بود که نقشه رو دست خودش گرفته بود .رایلین به میمون موز دادو نقشه رو از میمون گرفت و مشغول ردیابی مکان خانه شد .سرانجام مسیر رو پیدا کردوبه سمت خانه حرکت کردند .اونا با اسب خود تاختند و تاختند و به خانه رسیدند .در خانه همه چیز خوب بودرایلین مشغول مرتب کردن تابلوهایش شد تا آنهارا به نمایشگاه نقاشی ببرد .سونیرا هم مشغول پختن کیک برای سفارش مشتری کیک و شیرینی خود شد .هوا بوی بهار میداد و گنجشک آواز میخواندناگهان صدای درخانه به صدا در آمد .یعنی کی بود ؟باورش عجیب ولی همان آهو بود که به خانه ی سونیرا و رایلین آمده بود .و یک شاخه گل زیبا در دهانش بودسونیرا و رایلین گل را از آهو گرفتند و اورا در آغوش گرفتند .ولی پای آهو خونریزی داشت .اونا دوباره پای آهورو بستند و اورو درمان کردند.</description>
                <category>بهار</category>
                <author>بهار</author>
                <pubDate>Sat, 24 Jan 2026 19:35:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای کنکوری های عزیز</title>
                <link>https://virgool.io/Dabirestaniha/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%86%DA%A9%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B9%D8%B2%DB%8C%D8%B2-bgb1slt6sioj</link>
                <description>دوست عزیزم سلام.اگه کنکوری هستی باید چندتا نکته رو رعایت کنیدرست مثل غذا خوردن که اگه رعایت نکنی ممکنه غذا خوب جویده نشه و دل درد بشی ..مطالعه هم همینه .هدفت از مطالعه کتاب چیه ؟پاسخ ها خیلی متفاوته وهرکدوم برای شخص خودشو تفاوت نظرش با بقیه باارزش و قابل احترام .اما هدف های نادرست اینهاست که باعث میشهدرست مثل غذای نجویده ،متن به خوبی جانیفتهمطالعه به پرسه عذاب آوری تبدیل بشه .۱_مطالعه می کنم که پدر و مادر و فک وفامیل بهم افتخار کنند.ومردم بهم احترام بزارند .۲_مطالعه میکنم که پولداربشم.۳_فلان شغل رو داشته باشم .۴_پوزه فلانی رو به خاک بمالم .۱_چرا عمرت رو صرف این میکنی که یکی بهت افتخار کنه؟صدسال بهت افتخار نکنه ،میخواد چی بشه ؟حالا مثلا بهت افتخار کنه که چی ؟همون فک و فامیل دوبار بهت افتخار کنند سه بار هم ازت ایراد میگیرند .چرا عمرت رو میزاری پای حرف مردم ؟۲_کتاب میخونم که پولدار بشم :دوست عزیز به جز کتاب خوندن تو خیلی از رشته های دیگه که مهارتی هست پول وجود داره چرا وقتی دنبال ثروت هستی عمرت رو پای کتاب هدر میدی ؟۳_کتاب میخونم تا فلان شغل رو داشته باشم .یعنی کتاب می خونی که دکتر شی .خوب وقتی یه دکتر بی معلومات بشی چه فایده ای داره ؟۴_کتاب میخونم که پوزه فلانی رو به خاک بمالم .خوب فلانی رو شکست دادی بعد چی ؟مثلا اون شکست خورد چه بار علمی به تو اضافه شد ؟اما اگه هدفت از مطالعه اینهاست :جای درستی اومدی و کتاب خوندن قطعا برات لذت بخش میشه .۱_همیشه درباره ی اطرافم کنجکاوم و سوال های زیادی دارم .۲_کتاب بهم آرامش میده و حس لذت بخشی دارم .۳_اگه تو کنکور قبولم نشدم مهم نیست خود کتاب بهم امید و انگیزه میده وآرامشم رو بیشتر میکنه.۴_باکتاب حس خوبی تجربه می کنم.۵_ازساعت های طولانی مطالعه و تحقیق و پژوهش لذت میبرم .۶_من عاشق سوالای کنکورم چون به من تفکرو بینش جدید هدیه میده .۵_هیچ وقت برای نمره درس نخوندم اما از امتحان و حل سوالای امتحان لذت میبرم .۶_از تحلیل و بررسی یک موضوع حس آرامش دارم .۷_دلم برای کتاب همیشه تنگ میشه .۸_تفریحم با کتابه .۹_باکسی رقابت نمیکنم واحساس صلح و دوستی دارم.و....دقیقا جای درستی اومدی .چون اگه این موارد اهدافت باشهپول و شغل و...خودشون بهت پیشنهاد میشن قبل از اینکه تو بخوای دنبالشون بری .ولی اگه پول و شغل هدفت باشن سخت در اشتباهیچون هیچ وقت مطالب رو اونطور که باید یادشون بگیری نمیگیری و مهم تر از همه هیچ لذتی از دوران جوونی و عمرت نمیبری .</description>
                <category>بهار</category>
                <author>بهار</author>
                <pubDate>Sat, 10 Jan 2026 19:47:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>باغچه بزرگ گل</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20046647/%D8%A8%D8%A7%D8%BA%DA%86%D9%87-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-%DA%AF%D9%84-tsgbc2bbm1f5</link>
                <description>آلیس دختری مهربان بود و چند روزی بود که گوشه پنجره اتاقش را پراز گلهای رُز کاشته بود ...گلدانها یی زیبا که حالا جوانه زده بودند یک روز صبح آلیس متوجه غنچه ای زیبا شد غنچه ای که داشت کم کم شکوفا میشد ..اوسوار دوچرخه اش شد و تا مدرسه دوچرخه سواری کرد وقتی به مدرسه رسید دوباره معلم درس میداد و همه ی درس ها برای آلیس خیلی تکراری وآسون و حوصله سر بر بودند اوخیلی خوب و زود  همه چیز رو یاد می گرفت اوبه خانه رسید ...ومثل همیشه کنجکاو بود وارد باغچه شد و خاک آنرا دید چه کرم های زیبایی ...فکر میکنم این کوچولوها بتوانند خاک گلدانهای رز را بهتر کنند .ناگهان دل درد بدی در دلش پیچید ..اصلا جدی نگرفت و مشغول عوض کردن خاک گلدانها شد .و به فکر کاشتن بنفشه در باغچه حیاط شد .بنفشه هارو که کاشت ...دیگه نتونست سرپا بایسته ...اون دوست داشت هنوز گل بکاره و باغچه بغلدستی رو هم دستی بکشه ...ولی دل درد ش بیشتر شده بود ...ناگهان یادش اومد که دکتر مَک کتابی رو در رابطه خاک گیاهان باغچه تو ی کتابخونه ش داشت و قول داده بود که روزی اون کتاب و امانت بده ..دکترمَک  همسایه و عموی دوست داشتنی  آلیس بود .بنابراین رفت و درخانه عمو را زد ..ولی کسی پاسخ نداد ..فهمید که احتمالا در محل کارش هست ولی درمانگاه یا بیمارستان ...بالاخره تصمیم گرفت  بره درمانگاه ..اون با دوچرخه رکاب زد تا به درمانگاه رسید ...فضایی عجیب و غریب  قیافه های ناراحت و نگران و مخصوصا گلهای پژمرده باغچه درمانگاه و گلدانهای مصنوعی ...از همه بیشتر برای آلیس جلب توجه میکرد .رفت پیش خانم پرستار لیونادکتر مک هست ؟خانم پرستار نگاهی کرد و گفت :..فکر نکنم.. یعنی ...نمیدونم .اون اتاق رو نگاه کن لطفا .آلیس : باشه ممنون .آلیس در اتاق رو باز کرد ولی خبری از عمویش نبود که نبود ...ناگهان پراز کنجکاوی شد ..قفسه ی کمد روببین ...این کتابها ..پیداش کردم خودشه ..کتاب شناخت خاک باغچه .ولی این جلد دو ی این کتابه که ..وای اگه این خاک باغچه  رو بشناسم گلهایی تو باغچه بکارم که خیلی قشنگش کنه .بزار جلد یکش رو پیدا کنم ... نیست ..باشه .یک یادداشت نوشت که عموی عزیزم مَک .خیلی وقته قول دادی که کتاب مورد علاقه ام خاک باغچه رو امانت بدی ومن منتظرشم .راستش اومدم و نبودی اگه دوست داری حتما بعد از کار بیا ی خونه ما تاهم گلهای زیبایی که کاشتم رو ببینی و هم اون کتاب جذاب رو بهم بدی در ضمن کتابایی که ازم امانت گرفتیو توقفسه پیدا کردم فکرنمی کنم لازم داشته باشمشون .خداحافظ عمو جون .آلیس یادداشت رو نوشت و روی میز زیر یه گلدون کوچولو  گذاشت و رفت .ومجدد سوار دوچرخه شد و کل مسیر، تا خونه رو رِکاب زد .رسید خونه و روی تخت نشست ...بازهم دل درد شروع شد ...کمی استراحت کرد و بهتر شد ...و رفت بیرون  ..اون باغچه منتظر بود ..رفت سمت گلفروشی و همه ی گلهارو نگاه کرد ولی هنوز نمیدونست دقیقا چه گلی مناسب خاک باغچه و مخصوصا جشنواره گل و گیاه هست ؟اون  میخواست خاص ترین و تک ترین گل رو پرورش بده ..ازآقای فروشنده اسم چند تا گل رو پرسید و بعد تشکر کرد و رفت سمت خونه .ناگهان عموی خودش  مَک رو دید ..که در حال رفتن به خونه بود تارسید در خونه بسته شد .آلیس پرتوان  دَر زد .عمو درو بازکن ...منم آلیس ..در باز شد و آلیس رفت داخل ..عمو :_سلام چیزی شده؟_سلام نه اصلا .راستش اومدم اینجا تا اون کتاب .._آهان، کتاب شناخت خاک باغچه ؟_البته ._تواون قفسه ست میتونی برداری ..._تا تو برمیداری منم برم ازت پذیرایی کنم .آلیس چهارپایه رو گذاشت زیر پاش و تا پله ی اول رو برداشت ...یکدفعه دومرتبه دل درد سراغش اومد ..پهلوی خودش رو گرفت و نشست .چند لحظه گذشت .دل درد خوب نشد .عمو مشغول شستن میوه ها بود .آلیس به خودش گفت :نه امکان نداره از جشنواره جا بمونم .ولی دل درد به یکدفعه اونقدر شدید شد که صدای آخ آلیس دراومد .اوضاع خوب بود ...چون عمو مک هیچ واکنشی نشون نداد آلیس چاره ای نداشت ...باهمون درد خودش رو صاف کرد و کتاب رو برداشت .وسریعا به شکم روی مبل دراز کشید .عمومک با میوه رسید .آلیس کتاب رو جلوی خودش باز کرد و مشغول خوندن شد .عمو مک گفت :کتاب خوبیه ؟آلیس :البته .عمو مک :این میوه ها برای شماست از خودت پذیرایی کن لطفا .آلیس که میدونست چقدر حالت تهوع شدیدی داره واگه فقط یه گاز میوه  بزنه چی میشه ...گفت ممنون.بعدهم سریعا پالتو شو پوشید و می خواست خدا حافظی کنه که عمو مک گفت ممنون از یادداشتت .روی میزم بود .راستی این همون گلی بود که تو گوشه پنجره اتاقم کاشتیش .ببین چقدر خوب رشد کرده .راستی اون کتابم مال خودت .تو بیشتر از من اون رو لازم داری .آلیس گفت ممنون من باید برم خداحافظ.آلیس به سمت خونه حرکت کرد اما  از حیاط خونه بیرون نرفته بودکه  دوباره دل درد شدیدی رو احساس کرد .اینبار همراه با ضعف و سرگیجه بود ...نمیدونست باید چی کار کنه ؟یکدفعه متوجه شد عمو از پشت پنجره نگاش میکنه وبهش لبخند میزنه .دیگه نتونست پنهان کنه ویکدفعه روی زمین پخش شد .عمو با تعجب اومد تو حیاط  ...آلیس خوبی ؟آلیس : نه دلم خیلی درد میکنه .خیل خوب باشه .بیا توخونه .عمو کمکش کرد و آلیس اومد تو خونه .آلیس وقتی به خونه رسید روی تخت دراز کشید وبازهم به شکم خوابید .عمو :خیل خوب آلیس میخوام معاینت کنم .باشه پس برگرد ؟-نمیتونم.ازکی اینطوری شدی ؟_نمیدونم.چه غذایی خوردی ؟_نمیدونم.باشه .مثل اینکه نمیخوای بگی ...باشه .نگو .همونجوری که هستی پس بمون تا آمپولتو بزنم .آلیس:_آمپول ؟خیل خوب باشه، میگم .از دیروز اینطور شدم ولی الآن خیییلی شدید شده .دور نافم خیلی درد میکنه .یهو شدید میشه .تهوع دارم .از صبح یکدفعه استفراغ کردم ودیگه چیزی نخوردم .ضعف دارم و سرمم گیج میره .ازدیروز نتونستم یه لقمه غذا بخورم .مک:_تبم که داری ...خیل خوب الآن معاینت میکنم ببینم اوضاع چه طوره .بعد از اتمام معاینه .آلیس:عمو مک ،کتابم ؟که ناگهان در باز شد و دختر عموی آلیس مارولا وارد اتاق شد و گفت :بابا جون فکر کنم کنم کتابتو تو حیاط جاگذاشتی .ایناهاشش .دکتر مک:مارولا دخترم ممنون که آوردیش .بیا اینم کتابت آلیس.آلیس :من باید برم خونه ،عمو .عمو :با این حالت کجا میخوای بری ؟عمو اقدامات درمانی رو انجام داد و آلیس آروم خوابید .وقتی بیدارشد یه سرم تو دستش دید و ساعت ۷ شب بود اتاق هم تاریک بود بلند شد و لامپ و روشن کرد،سِرم رو درآورد  کتاب و وسایلشو جمع کردپالتو شو پوشید و به سمت پذیرایی رفت .زن عمو لابینات تو پذیرایی نشسته بود .اون وکیل باتجربه ای بود .روبه آلیس کرد و گفت :سلام آلیس جان چه طوری؟آلیس سلام و احوال پرسی کرد و بعد گفت خوبم باید برم .در حال رفتن بود که زن عمو اومد پیشش ،عزیزم امشب رو اینجا بمون چه عجله ایه فردا میری خونتون .آلیس جان حالت خوب نیست عزیزم تب داری ....آلیس گفت : نه خوبم و به سمت خونه راه افتاد ...همونجا بود که عمو مک از پله ها اومد پایین وروبه لابینات کرد و گفت :  رفت ؟لابینات : آره مک:چرا گذاشتیش بره ؟آخه حالش خوب نبود .آلیس به خونه رسید .آخیش بالاخره رسیدم خونه .خوب این کتاب چی نوشته ؟و مشغول مطالعه شد .عجب پس که اینطور ...فردا صبح بعد از مطالعه کتاب گل مور  نظر خودش رو انتخاب کرد و مشغول کاشتنش شد .بهش آب داد و ازش مراقبت کرد تا روز مسابقه .روز مسابقه گل رو روی جایگاه گذاشت .و جزو گلهای محبوب انتخاب شد و جایزه ی یک باغچه ی بزرگ گل رو از آن خودش کرد.اون گل رو به عموی خودش هدیه داد .و یک نمایشگاه بزرگ تو اون باغچه گل افتتاح کرد.</description>
                <category>بهار</category>
                <author>بهار</author>
                <pubDate>Wed, 07 Jan 2026 00:02:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شکست در دنیای آدم ها متفاوته..</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20046647/%D8%B4%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%B1-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D9%87%D8%A7-%D9%85%D8%AA%D9%81%D8%A7%D9%88%D8%AA%D9%87-mig5wq8s7jj4</link>
                <description>واقعا این جمله یکی از اون جمله هایی ست که شاید به هر زاویه ای نگاهش کنیم باز دنیایی از تفاوت می بینیم.بعضی انسان ها آنقدر شجاع و جسور هستندکه هیچ ترسی از شکست ندارند ...داستان ادیسون رو شنیده اید که ۹۹۹بار لامپ روشن نشد و شکست خورد و گفت من یاد گرفتم که چگونه لامپ روشن نمی شود ...این نگاه زیبا ...اگر شکست خوردم ، یاد گرفتم که ...فوق العاده ست ...انسان های بزرگ برخلاف تصور اکثر آدم ها هوش های عجیب و غریب ندارند بلکه ، به دنیا جوری دیگر نگاه می کنند ...وقتی آزمایشگاه ادیسون آتش گرفت...بله سالیان سال برای آن آز مایشگاه و تجهیزاتش وقت صرف شده بود .ولی خیلی منطقی برخورد کرد .با آتش نشان تماس گرفت و خودش مشغول تماشایسوخته شدن عناصر و رنگ شان و لذت بردن از سوخته شدنشان شد .و از فردا دوباره شروع کرد به تحقیقات علمی .اصلا انگار نه انگار که اتفاقی افتاده .وسال بعد عین همان آزمایشگاه دوباره احداث شد.کاری که بعضی آدم ها دقیقا برعکسش را انجام می دهند ...کلی گریه و زاری ...تا چند روز ابراز ناراحتی و گله و شکایت ...برای تک تک اتم های آزمایشگاه هرکدام سه روز عزاداریو.....و تا سالیان سال خاطره ورشکستگی و عذابش ..خوب فدای سرت ،چه کاریه ،دوباره بساز ..بعضی از آدم ها آنقدر شجاعند که خلبان میشوندیعنی فقط خودشانند و یه آهن پرنده وآسمانی به پهنای بی انتهاوارتفاع چند هزار پایی از زمین ...و تازه هنوز دنبال فضانوردی و رفتن به ماه هم هستند و خیلی فکر های بزرگتر از این هم دارند ...بله آنها هم شکست می خورند،آدم های فضایی نیستند که سقوط هیچ کارشان نکند یا لباس های آهنی داشته باشند ..یا روی پیشونی شون چیزی نوشته باشد ...نه ،ولی شکست برایشان جشنی بزرگ است ...و تازه خوشحال میشوند که درسی دیگر مربوط به کارشان یاد گرفتند .وتفاوت تا این حد در شجاعت کهبعضی از در خانه می خواهند بروند بیرون کلی وسواس می گیرند که ماشین داخل پارکینگ را دزد نبرد و چند بار قفل در پارکینگ را چک می کنند ...وبعضی کل آسمان را ،میدان بازیِ هواپیمای خود کردند ...بعضی هارو میبینی احساس آرامش ،شادی و...در وجودت جاری میشود حتی زمانی که بدترین شکست ها رو می خورند ....اصلا انگار نه انگار ...باز راه برای درست کردن دارند ...و بعضی هارا تا میبینی یاد هزاران شکست و غم میفتی ....خیلی عجیبه شاید بگوییم خوب وضعیت مالیش خوب نیست که اینگونه عزا گرفته ،اما واقعا این طور نیستمن، ثروتمند هم دیدم که چهره اش پر از غم و اندوه بودهمیشه هم همینگونه بود ...همیشه هم غُر و نِق داشتوقتی شکست می خورد بدتر هم میشد .و آدم بی پول هم دیدم که چهره اش پر از شادی و خوش حالی بود .و همیشه هم همین بود ...وقتی شکست می خورد هم ،همین بود .ظرف آدم ها فرق می کند ...بعضی ها دریا هستند مثل اقیانوسی بیکران که هیچ بادی نمی تواند درون آنها را کامل متلاشی کند و فقط از روی قلبشان می گذرد ...درست مثل خنکی باد ...وبعضی ها یک لیوان آب اند که کوچکترین باد آنها را چپه می کند .و خیلی سخت هم راست میشوند ....تفاوت شکست رو در نگاه دو معلم با دانش آموزِش ببینیم :معلم اول :خوب برگه زهرا خانم ..ریاضی زهرا خانم ، خوب ۱۵ شده ،آفرین زهرا جان،این، خیلی عالیه، شمابه ۱۴ سوال پاسخ درست دادین . و این نشون میده یاد شون گرفتی ...اون چهار سوال دیگه همتقریبا مثل همون ۱۴ سواله فقط یه کوچولو متفاوته ..که مطمئنم میتونی دوباره آنهارا حل کنی دختر عزیزم.فکر می کنم سهیلا اون سوالا رو هم تو برگه امتحانش درست نوشته باشه .به نظرم بهش بگی دوباره برات حل کنه ،دخترم.بابت حل کردن اون ۱۴ سوال ،ازت متشکرم.معلم دوم :زهرا ،این چهار سوال رو نتونستی جواب بدی ،آخه تو چقد نفهمی ،اینا رو که دیروز توضیح دادم ...صد دفعه گفتمتو بدرد کهنه شستن بچه هم نمی خوری ...اصلا نگاه بکن برگه رو ..هیچی ننوشته ...نچ نچ نچ ...آخ...چه سوالایی ان ایناگلابی ...حیف ..حیف ..که تو نفهمی دیگه ...آخه اون سهیلا چراباید ۱۹/۵بشه مگه چیش از تو بیشتره ،نونش یا آبش ؟تو ۱۵ ..شرم آوره ..خجالت هم نمیکشی...نه نکش ..ببینم ،چه دسته گل دیگه ای میخوای آب بدی ؟هان.....نچ نچ نچ...یکم ازش یاد بگیر خوب ..۱۵هم شد، نمره ...نچ ،نچ ...حیفکدوم رفتار معلم موثر تر بود ..؟کدوم باعث ایجاد شوق و انگیزه در زهرا میشد ؟کدوم روحیه رفاقتی بین سهیلا و زهرا ایجاد میکرد ؟کدوم روحیه رقابتی (ناجور )بین سهیلا و زهرا ایجاد میکرد؟‌و انسان چیزی نیست جز تفاوت نگاه ...</description>
                <category>بهار</category>
                <author>بهار</author>
                <pubDate>Tue, 11 Nov 2025 21:10:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاطره ماشینی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20046647/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D9%87-%D9%85%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D9%86%DB%8C-wrqs9kmxuo0u</link>
                <description>ماشینها اگه جون داشتند قطعا شبیه صاحبشون میشدند ماشین سارا قطعا خرو پف میکرد ونای تکون خوردن و رفتن تا مقصد رو نداشت اونوقت سارا باید پیاده میرفت محل کارش که خوب ،خواب از سرش می پرید ....سارا دختری بود که از بچگی تو ماشین تا خود مقصد رو میخوابید ،ماشین گهواره ی سارا بود .حتی در زمان نوجوانی ...فرقی نمیکردچه زمانی از روز باشداو به ماشین و بوی ماشین که میرسیدغرق در آرامش خواب میشد .حالا تصور کنیدروزی رو که سارا رفت رانندگی یاد بگیرهخوب اوایلبه دقت گوش میداد و انجام میدادوقتی میشینی تو ماشیناول صندلی ،بعد آینهراهنما چپ،پاروی کلاچو تاته فشارش میدیدنده یک ترمز دست پایینکمربند بستهماشین روشننیم کلاج و حرکت .....اما از یه زمانی به بعد که خیلی همه چی عادی شدهبود و چیز جدیدی برای یاد گرفتن نبود ....دوباره خواب ...و این بار مربی می گفت :خانم مسعودیخوابین موقع رانندگی ؟و اون با یک خمیازه می گفت نه نه یه لحظه فقط چشمام رو هم شد .مربی گفت اگه خوابتون میاد کلاس و به وقت دیگه ای موکول کنیم و سارا گفت :نه نیازی نیستمن رابطه م با ماشین کلا همینجوریه ...خلاصه همه ی اینا رفت و گذشت و سارا به روزامتحان رانندگی رسیدخیلی راحت رانندگی کردو خوب خوبیه امتحان این بود که زود تموم شدو گرنه سارا چشماش تازه داشت گرم میشدکه بخوابه ...و همون امتحان و اول دفعه ،قبول شد .اون برای خودش یه ماشین خریدوبرای اینکه خوابش نبره توراه، تا رسیدن به مقصد ،صدای موزیک و تا آخر بلند کردوصورتش رو با آب سرد شست .وبالاخره رسید محل کار ...و سر برگشت هم همین کارو کرد ...ازنظرساراو کودکی که در صندلی عقب ماشین سارا خواب بودماشین ها ،گهواره های کوچکی هستندکه تارسیدن به مقصد ،با گرما و تکان های منظم تو رابه اقیانوس خواب میفرستند ....</description>
                <category>بهار</category>
                <author>بهار</author>
                <pubDate>Tue, 28 Oct 2025 21:09:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزی در باران</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20046647/%D8%B1%D9%88%D8%B2%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-mwk13vwsd8os</link>
                <description>لیندابه گلدون های کنار پنجره آب داد و از بیرونهوای خوب صبحگاهی رو استشمام کردعطرغنچه های تازه روییده هوای تازه صبح رو خوش آب و رنگ کرده بود .نگاهی به دفترچه ش کرد و گفتآخ جونجونمی جونامروز وقت رفتن به خونه ی کایلا ست اون گفتامروز پدربزرگ مهربونش میاد ....وبعد روبه عروسکش تیلا کردو گفتتو میدونی ما قراره یه قایق بزرگ درست کنیمو بزنیم به دل رود خونه ؟من فکر نکنم تو میدونستی ؟چون من تابه حال به تو نگفتم ،راستش این یه رازه تیلا ..ولی خوب چی با خودم ببرم ؟تیلا قطعا تو با من نمیای ..می خوای بیای ،خیل خوب باشهپس برو تو کیف لطفا...یکمی خرت و پرتو یه خوراکی خوشمزه و ...تموم شد ساکمون آماده ست ...پیش به سوی خونه کایلا ....خوب رسیدیم .کایلا لطفا درو باز کن منم لیندا ..ما قرار بود با پدر بزرگت بریم رودخونه ..که یه دفعه مادر کایلا درو باز کردرود خونه ؟پس بگو چرا اینقد وسیله آماده می کرد ..ولی اون گفت یه تفریح ساده ست ..همین دور وبر نگو که ..._صبح بخیر مامان کایلا ،من لیندامکایلا خونه نیست ؟مامانش گفت والا مثل اینکه تو بهتر از من میدونی اون کجاست ..نه خونه نیست ...اگه دیدیش بهش بگو که اون وسیله بازی رو به خاطر دروغاش دیگه ، براش نمیخرم ...لیندا خداحافظی کرد و رفتلیندا گفت آره خودشهکایلا رفته سر محل قرارمون ..وقتی رسید دیدپدر بزرگ با قایق بزرگ قدیمیش منتظر لیندا نشسته بود .کایلا هم توی قایق مشغول خوردن خوراکی بود .لیندا که رسید کایلا گفت سلام خوش اومدیخیلی وقته منتظرتیم ._لیندا گفت :مگه قرار نبود قایق بسازیم ؟پدربزرگ گفت : بله ولی من اینو از تو انباری پیداکردم و کلی تعمیرش کردم ...و شد یه قایق جذاب ..لیندا سوار شد و زدن به دل رود خونه ...قایق پدربزرگ موتوری بود و اونا باسرعت گذشتن ...تا رسیدن به یه جای پراز درخت ...پراز گل ...و صدای پرنده ها ...کایلا و لیندا مشغول گشت و گذار تو طبیعت زیبای اونجا شدند ...پدر بزرگ هم شروع کرد به ماهیگیری ...بچه ها چوب جمع کردنوبالاخره بعد از ساعت ها انتظار یه ماهی چاق و چلهافتاد توی قلاب پدربزرگ ...پدربزرگ و بچه ها مشغول آشپزی تو طبیعت شدند ...لابه لای صدای پرنده ها ،شرشر آب رود خونه ،خش خش برگ ها ،ونوازش نسیم ...و سرخ شدن و طعم دار کردن ماهی بسیار لذت بخش بود ...ماهی که پخت شد ...ناگهان همه جا تیره و تار شدو باران گرفت ...بچه ها سریع سوار قایق پدر بزرگ شدند ...ولی آب رود خونه خیلی خروشان بود و اجازه برگشت بهخونه رو نمیداد .اونا ازدور یه کلبه درختی دیدند و نزدیکترین پناهگاهاتفاقا همونجا بود ...بنابراین در کلبه رو زدند ...یه خانم و یه آقای جوون که باهم زن و شوهر بودندجواب دادند ..پدربزرگ گفت خواستیم بیایم به کلبه تون تا بارون بند بیاد ...زن و شوهر گفتن البته خوش اومدین ..وقتی وارد شدن ...بارون خیلی شدید شده بودولی کلبه آروم ترین نقطه دنیابود وسط اون همه هیاهو بیرون ..به خصوص که اون گوشه دوتا بچه کوچولو کنار شومینه کلبه غرق خواب بودن ...پدر بزرگ سفره رو پهن کرد و ماهی رو گذاشت وسط،خانم خونه هم از غذایی که پخته بود پدربزرگ رو تعارف کرد .وغذارو خوردن ولی هنوز بارون سر بند اومدن نداشت که نداشت ...اون خانم و آقای جوون گفتن که ما تواین منطقه باغ داریم و هرسال همین موقع برای جمع آوری محصولاتمیایم باغ و تو همین کلبه درختی اقامت می کنیم .کارگر داریم و خودمونم دست به کمک میشیم تا سریعتر کارای باغ تموم بشن ،تا بتونیم محصولاتمون روبفروشیم .وبعد هم بریم سراغ زندگی مون ...شما چرا اینجا هستین ؟پدر بزرگ نگاهی به بچه ها کرد و لبخندی زد و گفتخوب کایلا نوه دوست داشتنی منه ،من و اون خیلی باهم خاطره داریم و ایشونم دوست کایلا هستن ،و اسمشون لینداست ...ما اومدیم بگردیم و با قایق موتوریم که زمانی ماهیگیری می کردم ،چندتا ماهی بگیرم ولی به جای چندتافقط یه ماهی گرفتم که انصافا هم خیلی خوشمزه است ...خوب ما اومدیم باهم خوش بگذرونیم .که یه دفعه هوا حوصله ش سر رفت و شروع کرد به غر غر ...بعدهم حسابی گریه کرد وحالا نمی دونیم دقیقا تاکی قراره این گریه ادامه داشته باشه ...؟راستش دخترم ،مادر کایلا هم چیزی نمیدونه و الآن احتمالا داره دنبالمون می گرده، شایدم نگرده ....نمی دونم ...که یه دفعه برق ها رفت ..خانم خونه شمع روشن کرد .بچه ها کنار پدر بزرگ جمع شدن ..و پاهاشونو بردن زیر پتو ...پدربزرگ از تو کیفش یه کتاب قصه ی بزرگ در آوردو اون عینک گرد با نمکش رو به چشماش زدبچه ها خندیدن ...خانم و آقای خونه هم روی مبل نشستن و غرق گوش دادن به قصه ی پدر بزرگ شدن ....پدر بزرگ که خیلی شیرین قصه رو تعریف میکردهمگی کم کم دل هاشونو امانت سپردند به دنیای خواب .و پدربزرگ هم که تازه گرم دنیای قصه بودشروع کرد به خوندن یه قصه ی دیگه که اونم آروم آرومخوابید ...وقتی بیدار شدن ...عجیب بود ولی بارون هنوز میباریدولی شدتش خیلی کمتر شده بود ...کایلا و لیندا و پدر بزرگ از خانم و آقای خونه و بچه هاشون خدا حافظی کردن و راهیه خونه شدن...قایق موتوری روشن شدو بالاخره رسیدن ...پایان.</description>
                <category>بهار</category>
                <author>بهار</author>
                <pubDate>Sun, 19 Oct 2025 19:33:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از زیر صفر تا اوج</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20046647/%D8%A7%D8%B2-%D8%B2%DB%8C%D8%B1-%D8%B5%D9%81%D8%B1-%D8%AA%D8%A7-%D8%A7%D9%88%D8%AC-k2bteqwdsi0j</link>
                <description>رویانا دختری باهوش بود که در خانواده ای فقیر دیده به جهان گشود و او فرزند ششم خانواده بود او وقتی متوجه اطراف خودش شد که در این خانواده است که یک برادر هم بعد از او متولد شده بود که دوسال اختلاف سنی داشت.پدر رویانا کارگری کشاورز بودو مادرش خانه دارتو خونه ی اونا صدای غر غر و دعوا چیز عادی بود.رویانا همیشه از وسایل دست دوم خواهرو برادرش تو مدرسه استفاده میکرد و وقتی که پول برای خرید خوراکی میخواست با این جمله  از طرف مادر و پدر مواجه میشد که ندارم ،چه کنم؟رویانا که حتی لباس هاشم نو نبود .و هیچ وقت هم لباس نو نپوشید .تو سن ۱۰ سالگی تصمیم گرفت خودش کار کنه و به این وضع پایان بده رویانا توی درس هاش ،فوق العاده قوی بود و همیشه شاگرد اول بود .علاوه براون یه نخبه بود و خیلی سریع همه چیز و تو ذهنش حلاجی میکرد.بنابر این پیشنهاد برگزاری کلاس خصوصی به بچه های مرفه کلاس خودش داد.اولش مسخره شد .همه بهش خندیدن ...توکه معلم نیستی ..توکه لباساتم نو نیست آخه ...کفشاتم پاره ست ..چه جوری میخوای معلم ما بشی ؟اما وقتی معلم به جو ،جلینا و جیسو گفت یا این نمره ۶ تون رو درست میکنید یا دیگه سر کلاس من نمییاید .جو و جلینا و جیسو پیش رفتن سمت رویانا جو ،جلینا و جیسو به رویانا گفتند اگه به ما تو ریاضی کمک کردی و ما که ۶ گرفتیم شدیم ۱۵ اونوقت به تو پول میدیم .حالا حاضری رویانا ؟رویانا که دختر خوش قلبی بود گفت قبوله .باشه .کلاس فردا برگزار میشه .جیسو گفت کجا ؟رویانا با خودش فکر کرد که پشت باغ همسایمون خانم دارین.یه درخت زیباست که سایه ی بزرگ و زیبایی داره هوای مطبوع و دل انگیزی هم داره و یه جای باحاله .ازکنارش جوی آب هم رد میشه .من اونجا ساعت ۲ بعد از ظهر میبینمتون .که برای امتحان فرداش آماده تون کنم .بچه ها همه رفتند به اون آدرس .همونطور که رویانا گفته بود رویانا مشغول تدریس  ریاضی شد  و خیلی خوب کار کرد جواب سوالارو داد تمرین حل کرد و بعد از دوساعت .رویانا گفت خوبه عالیه تا فردا میبینمتون .فرداشد و نمرات جو ،جیسو ،جلینا  ۱۷،۱۸،۱۶  شد .و معلم اونارو از کلاس اخراج نکرد .همه بچه ها فکر میکردند اینا تقلب کردند .اما وقتی معلم ازشون درس پرسید متوجه شد که نه، واقعا  یاد گرفتند امتحان ریاضی بعدی  که فرارسید .و این بار جو ،جیسو و جلینا در خواست کلاس خصوصی کردند .رویانا گفت اینبار مستلزم هزینه ست و بچه ها قبول کردند و علاوه بر اون هرکدوم برای خواهر و برادر و پسر عمو و...شون در خواست وقت برای کلاس خصوصی داشتند .رویانا تونست با همین کار کردن به نون و نوایی برسه .دیگه الآن طعم پوشیدن لباس نو رو میچشید طعم استقلال مالیطعم خرید کردن بدون دعوا با برادرو خواهر ها و همه اینها براش خیلی باارزش بود .مخصوصا اینکه اون لحظه ای که با اولین درآمدش تونست برای خودش کفش بخره و اون کفش های پاره رو دربیاره باارزش ترین لحظه زندگیش بود.اون به خونه بچه ها میرفت و ساعت های زیادی مشغول آموزش به بچه ها بود .مراجعینش خیلی زیاد شد و یکی دوتا نبود ....به اضافه اینکه دائم از معلم جایزه میگرفت به خاطر اینکه باعث پیشرفت تو درسای بچه ها میشد .این موضوع ادامه پیدا کرد تا اینکه رویانا رفت دانشگاه و وارد یک محیط جدید شد اما رویه و روال خودش رو ادامه داد و همچنان از راه تدریس مخارج خودش رو میگذروند .اون انقدر عاشق مطالعه بود که نمیفهمید چه طور تمام وقتش صرف مطالعه و تحقیق و پژوهش میشه ....تا به خودش اومد دید رییس دانشگاه به اون به عنوان استاد دانشگاه پیشنهاد همکاری میده .و اون استاد دانشگاه شد .کم کم رویانا در رشته تحصیلی خودش دانشمند شد .و نظریه های جالبی ارائه میکرد .اون هیچ وقت احساس خستگی نکرد .چون عاشق علم بود عاشق فهم حقایق اطرافشاون سرانجام با مک که استاد دانشگاه جوان همون دانشگاه بود ازدواج کرد .حاصل ازدواج یک دختر بود .که راه مادرش رو ادامه داد.سالها بعد از مرگ خودش و همسرش دخترش آزمایشگاه مادرش رو توسعه داد ....و یه دانشمند شد .رویانا بخشی از سرمایش رو بعد از مرگش ،صرف کمک به دانشجویان بی بضاعت کرد ...بخشی از اون رو هم  تونست کتابخونه ی بزرگی بسازه که علاقمندان زیادی به کتاب رو جلب کنه .</description>
                <category>بهار</category>
                <author>بهار</author>
                <pubDate>Fri, 19 Sep 2025 12:43:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ابتلا</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20046647/%D8%A7%D8%A8%D8%AA%D9%84%D8%A7-gy3odg6rrlyl</link>
                <description>اون روز علی شیفت بودروزی پراز بیمار داشت ...اون هم که یک پزشک پیگیربودوبه تک تک تخت ها سر میزد و جویای حال بیماران بودوکلی توصیه های پزشکی میکرد ..اما شب که رسید خونهاحساس بدن درد شدیدی کرد خیلی مقطعی و گذراکمی سردرد داشت و ..جدی نگرفتبه زور چهار قاشق غذا خوردو رفت سمت رخت خواب و خوابید خیلی خسته بودوروز پرکاری داشت ...ساعت ۱۰ صبح بود که گوشی علی از زنگ زدن داشت منفجر میشدوقتی گوشی رو نگاه کردپیامک اومده بوداز طرف همکارش دکتر نوید بودکه مریض تخت شماره ی ۴، بیماریش مشخص شده یه بیماری عفونی واگیر داره  علی تو باهاش خیلی راحت دیروز در تماس بودیتا ده روز لطفا بیمارستان نیا .ممکنه ناقل باشی...علی با خودش گفت من که چیزیم نیست الکینوید بزرگش کرده ....امکان نداره گرفته باشم ...حالمم که خوبه که ....چرا این همه بیمارو ده روز معطل کنم ؟ولی یه مقدار که گذشتوقتی میخواست صبحونه بخورهلقمه پنیر رو اصلا نمیتونست قورت بدهوسردردش خیلی زیاد بودو بدنش کاملا داغ شده بودخونه رو که نگاه کرد دید طبق معمول همه سر کارشوننمامان و بابا و داداش هیچکس نبود ...ازاونجا که صداش به سختی در میومد .پیام داد به نویدپیام اینطور بود ...نمیدونم، چیشد ...نوید، خوب بودم ...یه دفعه ۱۸۰ درجه همه چی عوض شد .میسوزم تو تب شدیدا ..میتونی خودتو برسونی ؟نوید که گرم توضیح دادن ساعت دارو ها به بیماراش بودالبته از فاصله پنجاه کیلومتری ...یه مقدار ی دیر پیام رو دریافت کردچیزی حدود نیم ساعت بعد...نوید بهش پیام داد... بله الان میام .نوید میدونست که مادر و پدر علی محل کارشون اون سر شهره و خیلی دوره و میدونست بخاطر همین به اونا چیزی نگفته ...ولی علی جواب پیام و نتونست بخونه و آروم خوابش برده بود .نوید آیفون زد ...چندبار این کارو انجام داداما علی خیلی گیج بود چون یه شربت مسکن هم خورده بود دیگه خیلی گیج تر و پر خواب تر شده بود .وآیفونو نشنیدچون خیلی سنگین بود و خواب ..نوید به گوشی زنگ زدولی کسی جواب نمی دادنوید به پدر علی خبر دادو پدر علی گفت که الآن نزدیک خونه ست و داره میادچون کارش امروز زود تر تموم شده .بعد از ۵ دقیقه بالاخره در باز شد .وقتی نوید دست گذاشت رو سرعلیعلی تو تب داشت میسوختو دونه های قرمز روی بدنش خودشو نشون داده بودننوید لباس علی رو شل کردپاشویش داد و معاینه ش کردو بعد هم دارو نوشت و رفت از داروخونه بگیره .دارو هارو آوردسرم و وصل کردعلی که از شب قبل درست غذا نخورده بودموقع آمپول زدناحساس ضعف شدیدی کردو در همون حین از حال رفتوقتی چشمشو باز کرد تو بیمارستان بودبعد از مدتی صدای پرستار بودکه میگفت آقای دکتر اینغذا و آب و چرا بهش دست نزدین ...الآن وقت آمپولتونهباید یه چیزی حتما بخورین ...همونجا بود کهمریض کنار تختی که دیروز خودعلی معاینه ش میکرد .از خواب که بیدار شدگفت :دکتر امیری شمایین ؟حتما مایعات مصرف کنین ..داروهاتونو به موقع بخورید ...الآن متوجه شدید چرا من دیروز نمیتونستم اونارو بخورمدکتر علی که کاملا با همه وجودش متوجه شده بودکه بی اشتهایی یعنی چی ..گفت: بله من تسلیم .خانم پرستار فعلا غذا و آب برای منو این آقا از طریق سرم وریدی ...ازشدت بدن  درد حتی یه لقمه هم پایین نمیره که نمیره...</description>
                <category>بهار</category>
                <author>بهار</author>
                <pubDate>Sun, 17 Aug 2025 18:18:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کلاهبرداری</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20046647/%DA%A9%D9%84%D8%A7%D9%87%D8%A8%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-upkeuatrtd34</link>
                <description>بله متاسفانه هست .در شکل های مختلفو شگرد های مختلف .تفاوت اینا اینه که کلاهبردارها در قیافه ی آدمای خوب ظاهر میشن اما در اصل اصلا اینطور نیستندوهزار شگرد بلدند برای پیچوندن .تنها راه اینه که بسپارینشون به خدا .چون خدا رو دیگه نمیتونن بپیچونن .جوری که اصلا باورت نمیشهاینا چه جوری کلاهبرداری میکنن..گاهی اوقات تشخیصه اینا از آدم سالم واقعا راحت نیست...شایدهم پیش اومده براتون .این داستان واقعیه:طرف میگفت یه آقا اومده بود مغازم شلوار هارو نگاه میکرد یهو یک شلوار ۸۰۰هزارتومنی اصلِ مارک و برداشت گفت خانومم بیرونه تو ماشین کم خونی داره سرش گیج میره رو پا می ایسته .همین الآن از بیمارستان مرخص شده.یه سر ببرم این شلوار و بهش نشون بدم جنسشو همه چیشو پسند کنه، بیام پولشو بدم.منم گفتم باشه ببر ولی سریع برگرد.رفتولی نیومد که نیومدمیگفت :الآن دو ماهه گذشته .بلهبه همین سادگی کلاهشو برداشت .واقعا آدم میمونه چی بگه ...شما بگین چند نمونهمخصوصاتو خرید و فروشتا شگرداشون بیشتر رو بشه .تا حد اقل  از این موضوع جلوگیری بشه.به همین</description>
                <category>بهار</category>
                <author>بهار</author>
                <pubDate>Fri, 27 Jun 2025 11:23:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نیلوفر دریا ۳</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20046647/%D9%86%DB%8C%D9%84%D9%88%D9%81%D8%B1-%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7-%DB%B3-xgaxbqmutlym</link>
                <description>اریتا از ملکه شدن دیاسا ناراحت بودو سعی داشت هر طور شدهدیاسا رو از تخت پایین بکشه .آناهیتا خواهر ناتنی اریتا وزیر دیاسا بود .اریتا یک روز به مهمانی آناهیتا رفتبه آناهیتا گفت چه قد دلش براش تنگ شدهو چه قد آناهیتا رو دوست داره .آناهیتا باورش نشد .ته دلش گفت اریتا کاسه ای زیر نیم کاسه داره .سکوت کرداریتا گفت آناهیتا تو نمیدونی پدر چه قد دوست داشت من وتو باهم دوست باشیم .دعوای مادرامونو فراموش کنمن خواهرتم آناهیتاآناهیتا،من هیچ وقت خواهر نداشتم .می خوای برام خواهری کنی ؟آناهیتاخام نشد می دونست اریتا دنبال خواهر نیست ...به اریتا گفت خوب اینم خواهر چی میخوای ؟اریتا گفت هیچیناسلامتی تو وزیرینمیتونی از موقعیتت استفاده کنی و منو به قصر بیاری .ببین من خواهرتممی خوام یه قول بدم آناهیتاهمه جا هواتو داشته باشم .آناهیتا تو همین لحظه از فرصت استفاده کردو گفت همه جا ،گفت البته .آناهیتا هم گفت یادته پدر یه گردنبند الماس به من داداریتا : خوبآناهیتا: اون الآن دست برادر توئه .ازم برای تجارتش گرفت ولی چند وقتی هستکه پیغام میدم برگردون و لی هیچ جوابی به من نمیده .اون موقع به شدت ورشکسته شده بوداما الآن وضعش خوب شده و تجارتش دوباره پا گرفتهگردنبند رو برای ضامن می خواستولی حالا انگار حرفامو نمیشنوه نمیده .اریتا اگر گردنبندم روبهم برگردونیقول نمیدمولی یه کارای برات می کنم.اریتا جا خورد .فکر نمی کرد این طور جوابی بشنوه .سمت برادرش رفت وبرادرش هم زد زیر همه چی ...کدوم گردنبند ؟اریتا گفت میدونم میخواستی سر آناهیتا روشیرهبمالی .گردنبندشو بپیچونی .ولی سر منو نمیتونیخودت که میدونی چی کار می کنم..برادر اریتا کالیت گفت خیل خوب باشه .اَه از دست تو اریتا ..میخواستم از آناهیتا کِش برم .همه ی اون تجارت و ورشکستگی روهم فیلم بازی کردمآخه زورم می اومد ، اون یه همچین گردنبند الماس نشانی داشته باشه .به خانومم دادم که تو ازم گرفتیش ..حالا باید برم برای جائیلا خانومم فیلم بازی کنم.تا بلکه گردنبند رو پس بده .اَه از دست تو اریتا .کالیت بعد از دوروز گردنبند رو آورد .اریتا گردنبند رو برداشتداخل کاغذ کادو کردوبه سمت شاهزاده آناهیتا رفت .شاهزاده آناهیتا که فکر نمیکردبه این سرعت به گردنبندش برسه.گفت: خوشم اومد .معلومه میخوای خواهری کنی برام ؟اریتا البته خواهرعزیزم شاهزاده آناهیتا جان .آناهیتا گفت باشهقول نمیدم برت گردونم به قصر ولیخودت که میدونی بایداولملکه دیاسا موافقت کنه .اریتا :چرا ملکه دیاسا ؟مگه خودت وزیر نیستی ؟آناهیتا :بله ولی موردی مثل تو طبق قوانین فقط تحت اختیاراتملکه انجام میشه .من شاید بتونم مدت زمان بیرون بودن تو از قصر رو کم کنم .اریتا :نشد دیگه .اون گردنبند و پس ، پس بده من .که آنا هیتا گفت نه نهحتما راهی پیدا می کنم.خلاصه فردای اون روز شد،و آناهیتا به قصر ملکه رفت .و لای پرونده ها می گشتتا پرونده اریتا رو پیدا کردیکی از مدارک رو کم کرد .و پیش خودش نگه داشت .به اریتا پیغام داد برای تجدید نظر رای دادگاه قصر اقدام کنه .اریتا اقدام کرد .پرونده اریتا بررسی شدو مدارک ناکافی به نظر رسید .این موضوع به ملکه دیاساگفته شد اما ملکهگفت :چنین چیزی امکان نداره .دادگاه حکم ورود اریتا به قصر،رو داداما ملکه قبول نکرد .چندی که گذشت بالاخره قبول کردو اریتا به قصر برگشت .واولین فکری که به ذهن اریتا رسیدکاری کنه که دیاسا رد پاشم دیگه به قصر نرسه .اریتا به عنوان شاهزاده مشغول زندگی بوداون به سمت رستوران قصر رفتلبخندی زد و گفت :چه قد خوبه می خوام آشپزی یاد بگیرم .سرآشپز ی لبخندی زد و گفت آخه شما شاهزاده هستین .اریتا نگاهی کرد و گفتالبته ولی پخت غذا رو دوست دارم .خلاصه وارد کلاس آشپزی شد .و بعد از مدتی یه آشپز شد .کمی که گذشت .به سر آشپز گفت :غذای ملکه دیاسا رو خودم میخوام بپزم .سر آشپز هم گفت باشه اما من نظارت می کنم.اریتا گفت بسیار خوبغذا پخته شد سر آشپز چشیدمزه ی خوبی داشت ظاهر مناسبی هم داشتگفت خوبه ببرید بدید ملکه بخوره .اریتا یک سم خوش طعم هم داخل غذاریخته بودکه اون غذا باید به مقدار ی خورده میشدتا سم اثرکنه .بنابراین سر آشپز که چشید کمی حالت تهوع احساس کرداما سریع خوب شد .و چون طعم و ظاهر غذا خوب بودبا خودش گفت احتمالا شاید زیادی گرسنه بودم.غذا وارد اتاق ملکه شدملکه از رنگ جذاب غذا خیلی خوشش آمد .لقمه اول ،دومو بخاطر حساسیت معده ملکه ،تند تند استفراغ کردو تمام سموم بیرون رانده شد .ملکه احساس سر گیجه کردو کمی بعد بیهوش شد .گروه تحقیقات غذا رو به شدت بررسی کرد.و متوجه حضور سم شدند.سر آشپز به دادگاه اعزام شد .و همین طور کمک آشپز استخدام شده میلان.وبه شدت باز خواست شدنداما کسی اریتا را محاکمه نکرد چون اونکار آموز بود و اجازه ی آشپزی برای ملکه را نداشت .اریتا نقشه اش حسابی گرفت و داشت موفق میشد .و میگفت خوب شد .دیاسایی دیگر در کار نیست و حالا من ملکه ام .اما وزرا میگفتند مردم به آناهیتا وزیر محبوب اریتااعتماد دارند و بهتره که آناهیتا ملکه باشه .اریتا داشت دیوونه میشدچرا آناهیتا ؟چندروزی گذشت .خوشبختانهبه خاطر همون استفراغ دوباره دیاسا برگشتو بهوش اومد .کمی بعد از اون کاملا خوب شد .و خوب میدونست این کار اریتاستبنابراین آشپزو کمک آشپز یعنی میلان رو آزاد کردهرچند که هیچ مدرکی از اونها آشپز و کمک آشپز بدست نیومدجز اینکه اونها با اریتا به عنوان کار آموز در ارتباط بودندپیگیری های بیشتر هم اثری نداشتاریتا هم وارد صحنه ی باز جویی شدولی اونقدر طبیعی نقش بازی کردکه انگار مواد غذایی که از مزرعه میان سمی بودن.اریتا گفت من زمانی از دیاسا تو بچگی ملکه مراقبت میکردمو اون روزبه یاد اون روزا ، به عشق ملکه غذا پختم .این مواد غذایی ازمزرعه ، احتمالا سمی بودن .بررسی های زیادی انجام شد ولی به نتیجه نرسیدبابخشش ملکه دیاسااریتاهم سالم دررفت .ولی باز نقشه ریختکه این بار هردونفر یعنی آناهیتا ودیاسا رو باهم برکنار کنه .پس پیش آناهیتا رفت .خواهر ناتنی من آناهیتای عزیزم .وای نمیدونی چه قد ازت ممنونم که منو ازتبعید نجات دادی .حذف اون مدرک چه قدر موثر بود .آناهیتا نمیخوای یه دستی به زندگیت بزنی .اینقدر شاهزاده جوون و زیبا و با کمالاتی هستی.و میدونم پسر پادشاه آلِن رو دوست داری .آناهیتا گفت خوب البتهولی آلِن دختر وزیر کشور ی که باهاش به تازگی تجارتکرده رو میخواد .اریتا ،تو از کجا میدونی؟من میدونم اون هنوز تورو می خواداگه فقط یه کار بکنی .آناهیتا چه کاری ؟تجارت آلِن رو با کشور همسایه بهم بزنی .و بعد هم یکمی به دیدن پادشاه کیامون ،یعنی عموتبری .یه کادو ببری ،صحبت های قشنگ کنی ...آناهیتا :اگه موثر نبود .اریتا ،میخوای بشین تا زیر پات علف سبز شه .برو به کشور همسایهودوبرابر قیمت پیشنهادی آلِن فرش های اونا رو بخر .آناهیتا همین کارو کرد .پسر پادشاه نتونست تجارت بزرگش رو انجام بدهو دیر کرده بود و شکست خورده بود .این وسط هم آناهیتاتجارت خودشو راه انداخته بود وحسابی زبانزد شده بود .وپیش عموش رفت و این ازدواج آلن و آناهیتا سر گرفتو اونا اتفاقا خیلی باهم خوشبخت شدند .اریتا به دیدن آناهیتا رفتو گفت که حالا که ازدواج کردی و خوشبختی خواهر عزیزم .من ازت یه خواسته ای دارم آناهیتا ی عزیزم .آناهیتابله بله بگو اریتا جان ؟اریتا :راستش چند وقتی کهجنگل های شمال کشور آب و هوای خیلی خوبی دارهآناهیتا خوب .فکر میکنم بد نباشه با آلن یه هوایی عوض کنی .آخه خیلی خسته به نظر میای .آناهیتا فهمید کاسه ای زیر نیم کاسه ست .آخه آناهیتا خیلی هم سرحال بود .روبه اریتا کرد و گفتکدوم ناحیه ؟اریتا گفت سمت آتشفشان ها .گفت خیل خوب باشهمن دوست دارم عزیزم توهم بری اونجا به خاطر همیناز الآن مرخصی داری .اریتا جاخورد چون نقشه ش نگرفت و از قصر بیرون شد.و شب دزدکی  به سمت اسناد رفت و همه اسناد رو مطالعه کرد متوجه شد پدر واقعی دیاسا  ، که هیچ وقت دیاسا اون رو ندیده یک بدهی بزرگ به قصر داره و پرداخت نکرده .همچنین پدر وقعی  دیاسا یه خلافکاره .اون این اسناد بسیار قدیمی وپراز گردو خاک رو به شکل ناشناس به دست رئیس دادگاه رسوند .رئیس دادگاه اونا رو خوند اولش باور نکرد و گفت پدر دیاسا که پزشکه .اما بعد از تحقیق متوجه شد اون پدر خونده دیاساست و پدر دیاسا کس دیگه ای هست .بعد از تحقیقات زیاد متوجه شد که بعله وخواستار برکناری ملکه شد .هیئت وزرا به خاطر خدمات زیادی که دیاسا انجام داده بود این رو غیر منطقی اعلام کردند و دیاسا برکنار نشد ولی اریتا کاری کرد که  تمام این توطئه ها به پای آناهیتا تمام بشه .و آناهیتا از وزیری خلع و به شهر دوری تبعید بشه .به خاطر این موضوع ،آلن هم از آناهیتا جدا شد .ولی آناهیتا گفت یه روزی برمی گردم ،اریتا .اریتا با هزار دوز و کلک و پارتی بالاخره وزیر شد .اما ملکه دیاسا اصلا به اریتا اعتماد نمی کرد .کشور دچار دوگانگی شده بود عده ای با اریتا موافق بودن و عده ای بی برو برگرد طرفدار دیاسا بودند .سرانجام آناهیتا با جمع آوری مدارک علیه اریتا کار اریتا رو رسوا کرد .و اریتا به همون روستای دور افتاده تبعید شد .و اجازه ی ورود به قصر و صحبت با کارکنان قصر برای همیشه از او گرفته شد .کشور دوباره به صلح و شادی برگشت .آناهیتا و دیاسا هردو در کنار هم دوباره وزیر وملکه بودند .و اتفاقات خوشایندی رو برای مردم کشور خود رقم زدند .</description>
                <category>بهار</category>
                <author>بهار</author>
                <pubDate>Mon, 16 Jun 2025 06:52:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نیلوفر دریا۲</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20046647/%D9%86%DB%8C%D9%84%D9%88%D9%81%D8%B1-%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7%DB%B2-y14utrq08fs4</link>
                <description>آویلور خودش به تنهایی تصمیم گرفت به قصر برهببینه چه خبره و دیاسارو برداره و بیاد خونه .اما از اونجاکه نگهبان ها میشناختن آویلور روبهش اجازه ورود نمی دادندآویلور تصمیم گرفت نصفه شبآرو آروم از در پشتی قصر که کلید شو آویلور داشت وارد قصر بشه .خوشبختانه عملیات موفقیت آمیز بودآویلور نصفه شب وارد قصر شداز اونجا که می دونست دیاسا توی اتاق خودش می خوابهو این رو هم می دونست که خیییلی خوابش سنگینهتویک چشم به هم زدن دیاسا رو بغل کردواز در پشتی قصر بیرون زد .تا صبح هیچ کس نفهمید .صبح که بیدار شدنددیاسا باید وارد مدرسه قصر میشداما نیومده بود .هم کلاسی هاش رفتند سمت اتاق دیاساو متوجه شدند کسی توی اتاق نیستاونا فکر کردند حتما دیاسا پیش مادر ناتنیششاهزاده اریتاست بنابراین برای اینکهبرن پیشش بازی کنند به اتاق شاهزاده اریتارفتند .شاهزاده که ازصبح دیاسا رو ندیده بودفکر میکرد دیاسا با بچه هاست و الآن میادتوی اتاقش . متوجه شد بچه ها بدون دیاسا اومدنداون فرمان داد همه جارو بگردندو خبری از دیاسا توی قصر نبود که نبودشاهزاده با خودش فکر کردولی چیزی به ذهنش نرسید ..یعنی چی ؟خوددیاسا جایی رفته ؟کسی اونو با خودش برده ؟دیشب که همه در های قصر قفل بودهحتی در پشتی ...پس چه جور دزدی بوده که تونستهیه همچین قفل های سختی رو تو شب و تو کسری ازثانیه بشکنه ..خیلی عجیب بودبنابراین کار آگاه ها به دنبال سر نخ توی قصر می گشتنداما هیچ رد و اثرو نشونه ای پیدا نکردند .اونا دوربین های قصر رو نگاه کردندو دوربین سمت در پشتیجهتش چرخیده بود و آسمون رو نشون میدادعجیب بود ولی طبیعی به نظر میرسیدچون روز قبل باد شدیدی وزیده بود .خلاصه اریتا به نتیجه نرسید .اونطرف آویلور با دخترش دیاسااز راه زمینیوارد کشور همسایه شدندو به سمت خونه حرکت کردندوقتی دیاسا به خونه رسیدتازه صبح شده بودو علی رغم اینکه فکر می کرد تو قصر بیدار میشهتویه اتاق خیلی نرم و صورتی و پراز گل های رز و عروسک ها ی زیبا بیدارشد .چیز عادی بود چون به ذهنش رسیدکه احتمالا دیشب تو یکی از اتاق های قصر خوابش بردهدیاسا روبه آویلور کرد و گفت :به مادرم اریتا بگید من امروز دیرتر مدرسه قصر میرممیخوام یکم دیگه تو این اتاق زیبا بخوابم .آویلور خنده ای کرد و گفتنمی خوای مادر واقعیت رو بشناسی ؟دیاسا گفت واقعی ؟گفت البته .اریتا مادرت نیست .اریتا یه شاهزاده جوانه که تازه ازدواج کرده اما بچه دار نمیشهمن اونموقع تو قصرآرایشگری می کردم و اون بدون هیچدلیلی تو رو از من گرفت و به من گفت که من از قصر اخراجم .حالا تو دیاسا ی خودمی و خونه خودتی .آویلور عکس های دیاسا رو بهش نشون دادرنگ مورد علاقهغذای مورد علاقهوحتی آزمایش ژنتیک ...دیاسا گیج شده بودنمی دونست دقیقا کی مادرشه ؟بنابر این از خونه خارج شدوبه یک پزشک قانونی رفتاز دیاسا آزمایش ژنتیک گرفتآنطرف تر به آویلور گفت که آزمایش ژنتیک بدهو همه چی درست بودآویلور مادر واقعی دیاسا بود .ولی دیاسا که از بچگی توی قصر بزرگ شده بوددلش حسابی برای قصر تنگ شده بودبنابر این به مادرش گفت که من بودن تو قصر رو خیلیدوست دارم .تومادرمی من بهت سر میزنمولی من میخوام یه ملکه قدرتمند بشمو برای مردم کشور خودم بهترین رو رقم بزنم .آویلور گفت خدا به همرات دختر خوبمموفق باشی .دیاسا وارد قصر شداما کسی اونو نمیشناختو به اون اجازه ورود ندادندشاهزاده اریتا یه دختر دیگه برای خودش گرفته بودو اصلا به دیاسا محل نداد .دیاسا از هدفش دست ور نداشتاون باپولی که آویلور بهش داده بودیه خونه خریدو مشغول کتاب خوندن شدتمام کتابهارو خونده بوداریتا ملکه شده بودو حالا دائم زور گویی می کرد .دیاسا کتاب های قصر رو لازم داشتبنابراین از در پشتی با کلید مادرش وارد کتابخانهقصر شدمدت زیادی بود که اوضاع قصر بهم ریخته بود وکسی بهکتاب خوانی اهمیت نمیداددیاسا یک دل سیر مشغول خواندن کتاب بودکه ناگهان دید یک نفر از پشت چشم هاشو بستههر چی فکر کردیادش نیومد که آخر سر متوجه شدشاهزاده آناهیتا خواهر ناتنی اریتا بوداون دیاسا رو شناختو دیاسا روبه اتاق خودش برد .به دیاسا گفت چه قد دلم برات تنگ شده بود کی اومدی ؟دیاسا به آناهیتا گفت اوضاع قصر چه طوره ؟آناهیتا گفت خودت که میبینی ...مردم از اریتا راضی نیستند علتش هم اینکه اصلا به مردم کشور اهمیت نمیده و همش به فکر خوش گذرونی و ولخرجیه .نمیگم سفر نره  یا خوش نگذرونه ولی الآن هیچ کدوم از کارهای قصرو انجامم نداده .چی بگم ..باید منتظر بود .دیاسا خنده ای کرد و گفت منتظر چی ؟منتظر اینکه مردم با بیل و کلنگ بیان قصرو باخاک یکسان کنند .کو این پرونده ها که خودم بهشون رسیدگی کنم؟آناهیتا نگاهی کرد و گفت آخه تو ملکه نیستی و آموزش ندیدی ...نمیارم.دیاسا گفت منظورت از آموزش بلد بودن اون کتاباست من ۴۰۰ برابر اون کتابا روهم بلدم .آناهیتا که از جاش تکون نخورد .خود دیاسا رفت وارد اتاق ملکه آویلور شد پرونده هارو برداشت و همه رو رسیدگی کرد و امضا کرد و فرستاد .اندکی بعد اوضاع کشور آروم شد همه فکر کردند این کار اریتا بوده اما اصلا این طور نبود و این کار دیاسا بود .تمام پست و مقام وتشویق رو  اریتا، به خاطر کار انجام پرونده توسط دیاسا گرفت .اما دیری نپایید که مردم دوتا سوال اساسی از رسیدگی به پرونده ها داشنند اونا میگفتند کارملکه اریتا درسته اما اگر بخوایم اون زمین کنار کوه هارو صرف زدن یه کار خونه کنیم آیا امکان پذیره ؟اریتا که نمیدونست که دقیقا نماینده های مردم درباره چی صحبت می کنند گفت من نمیدونم.نماینده های مردم گفتند امکان نداره چون اینو خودتون نوشتید .دیاسا همونجا وارد قصر شد و مسئله پیش رو رو حل کرد و به سوالای دیگه هم پاسخ داد اندکی گذشت نماینده های مردم خیلی از کار دیاسا خوششون اومد .نماینده های مردم به سمت مردم رفتند .و از دختری صحبت کردن کهدر واقع  یه ملکه قدرتمنده .مردم هم به خیابان ها اومدند و خواستار برکناری اریتا وملکه شدن دیاسا بودند .این تظاهرات ادامه داشت تا اینکه دیاسا بالاخره به تخت نشست و از آنجا که علاقه زیادی به کار های حکومتی داشت همه ی کار های حکومتی رو به خوبی  انجام داد این کار کشور روبه ثبات رسوند کتابخونه های بیشتری ساخته شد ودوباره به صنعت و هنر توجه شد و کشور رونق پیدا کرد آنطرف اریتا که برکنار شده بود به عنوان یک شاهزاده در قصر مشغول کارهای خودش  بود پدراریتا( پادشاه)  از دنیا رفت و پادشاه جدید یعنی عموی اریتا جانشین شد . اریتا برای برکناری دیاسا نقشه ای کشیده بود اریتا میدانست دیاسا مادرش را دوست دارد اویک نامه مثل دست خط مادر دیاسا نوشت که مادر دیاسا مریض شده و دوست داره که دخترش رو ببینه و اینکه دوست داره تو خونه خودش دوباره کنارهم باشند دیاسا باشنیدن این خبر گفت راست میگه مادرم خیلی وقته دیدارش نرفتم .به نظرم فرصت خوبیه حالا اوضاع کشور حسابی روبه راهه من هم به دیدارمادرم بروم .تو این مدت اریتا دست به کار شد .لای اسناد و برگه ها گشت و متوجه شد اون روز آناهیتا خواهر ناتنی اریتا که وزیر دیاسا بود داخل قصر مشغول رسیدگی به پرونده ها بود .اما احساس کرد یکی از پرونده ها نیست .عجیب بود ولی اون پرونده رسیدگی برای مخارج  عروسی شاهزاده الیرا بود .آناهیتا همه جا را خوب گشت و لی خبری نبود ناگهان اریتا را پشت سر خود دید اریتا:چیزی گم کردی آناهیتا ؟اناهیتا :چه طور مگه ؟دیدم دور خودت می چرخی ..آناهیتا گفت یه پرونده اینجا بود .اریتا گفت پرونده مخارج عروسی الیرا ..گفت البته خودشه .ناگهان اریتا گفت : گمش کردی آناهیتا ؟آناهیتا گفت نه باید همینجاها باشه .اریتا گفت: تو عجب وزیری هستی ..باید به تو افتخار کنیم توی اون علاوه بر لیست مخارج ،پادشاه کیامون  پدر الیرا و عموی بنده مبلغ زیادی پول گذاشته بود .نگو که اونهارو هم نمیدونستی خواهر ناتنی من ،آناهیتا خانم ،وزیر ملکه دیاسا ،یاخودتو به ندونستن میزنی ؟آناهیتا :من حتی لای اون پرونده رو هم باز نکردم چه برسه به اینکه  بدونم چیه ؟وقت منو نگیر اریتا اگر پرونده رو دیدیش بهم بگو لطفا.اریتا که پرونده رو تو کیفش قایم کرده بود به سمت قصر شاهزاده الیرا رفت و سیرتا پیاز به اضافه ده بیستا دروغ روی هم کرد و تحویل الیرا داد .اینکه دیاسا با آناهیتا همدستن و تمام اون پول هارو خرج جهانگردی و یللی تللی مادرش کرده وبرای عروسی شاهزاده الیرا هیچ پولی نیست و باید شاهزاده صبرکنه تا ببینه خزانه قصر چی میگه ..الیرا که اولش باور نکرده بود گفت اریتا به نظرم این دعوا رو با ملکه دیاسا تموم کن دیاسا  ووزیرش آناهیتا خودش مشوق عروسی من بود امکان نداره الآن یه همچین کاری کرده باشه .اریتا گفت باشه شاهزاده الیرا حالا خواهی دید که عروسی برگزار میشه یا برای سال بعد ویه خنده ی بلند کرد .دیاسا که تازه از سفر برگشته بود میدونست که اولین چیزی که باید رسیدگی بشه مخارج عروسی الیراست .پس شروع کرد به شمردن  پرونده ها...ولی پرونده ی عروسی نبود که نبود .دیاسا ،آناهیتا وزیرش رو صدا زد و آناهیتا گفت که اتفاقا اونهم همه جارو  گشته و پرونده ای رو پیدا نکرده که نکرده .دیاسا گفت کسی رفت و آمدی به قصر من داشته و آناهیتا گفت فقط اریتا رو دوبار دیدم .دیاسا گفت تمام شد .به باتیلا کار گاه قصر بگین بیاد .باتیلا که کارگاه ویژه ملکه دیاسا بود موضوع رو از زبان دیاسا و آناهیتا با  جزئیات شنید و مشغول تعقیب اریتا شد کاملا نا محسوس تمام حرکات  اریتا زیر نظر گرفته شد و دید که اریتا به یک روستا رفت پیش  لورا ،دوست  و همکار صمیمی خود و یک بسته رو به لورا داد .و ازش در خواست کرد که کاملا امن اونو نگه داره .وقتی اریتا برگشت .کارگاه اون بسته رو از لورا گرفت و متوجه پرونده شد .اون لورا و اریتا رو به دفتر بازررسی قصر فرا خواند وازشون پرسید .لورا جواب نداد اریتا هم همه چی رو کتمان کرد .اما اون پول پیدا شد و عروسی هم برگزار شد .اریتا از قصر اخراج شد و در کنار لورا مشغول فروش ساندویچ ورستوران شد .ادامه در پست بعد ....و از قصر بیرون</description>
                <category>بهار</category>
                <author>بهار</author>
                <pubDate>Sat, 07 Jun 2025 15:44:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نیلوفر دریا ۱</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20046647/%D9%86%DB%8C%D9%84%D9%88%D9%81%D8%B1-%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7-eduiqkkpx6qq</link>
                <description>سالها پیش دختری زیبا به نام دیاسا در ده سبزی متولد شد و فرزند هفتم آن خانواده بود برای خانواده ای که در انتظار پسر بودند بازهم دختر بود ..پدر خانواده عصبانی بود و مادر خانواده آویلور را سرزنش میکرد که نتوانستی یک پسر برایم بیاوری ..خلاصه از فرط سرزنش های پدر مادر جوان بچه را دردست خود گرفت و راهی بازار شد در مغازه ای زنی آمد و گفت میدانی که دختر پادشاه که تازه ازدواج کرده بچه دار نمیشه ،زن کناری میگفت خوب ...دختر پادشاه شاهزاده اریتا،یک دختر میخواد و برای این موضوع ،هرکی دخترش رو بده پول زیادی در نظر گرفته ..خلاصه مادر دیاسا که گفتگوی این دورا می شنید با خود گفت عمرا فرزندم را به کسی بدهم ...رفت وارد خانه  خود شد و برای دیاسا غذا پخت که ناگهان ،پدر از راه رسید ...و شروع کرد به خوشحالی ...برای مادر عجیب بود از روزی که دیاسا بدنیا آمده بود اولین بار بود که شوهرش خوشحال به نظر میرسید که ناگهان شوهرش گفت دیاسا رو آماده کن ...پول زیادی شاهزاده به من خواهد داد مادر گفت دیوانه شدی ...معلومه که دیاسا رو نمیدم .. دختر خودمه که ناگهان شوهر تشر زد پس با دخترت از خونه من برو بیرون ...من یک زن پسرزا می خوامیا پول زیاد تو بی خاصیتی  فهمیدی ...زن نگاهی به بچه کرد و گفت باشه .من رفتم .دیاسا رو برداشت و به یک آرایشگاه زنانه  رفت قوی نشست و گفت کار آرایشگری بلدم و خوب میتونم عروس درست کنم .خانم آرایشگر که نامش الین بود گفت وارد عمل بشید این عروس رو درست کنید دیاسا خواب بود و مادر دیاسا غرق در هنر زیبا سازی عروس شد عروس خیلی زیباشد مثل فرشته ها ..خانم آرایشگر گفت خیل خوب شما استخدام هستید ...وقتی  مادر دیاسا گفت فعلا جایی برای خواب ندارم آرایشگر هم قبول کرد و کلید مغازه را داد در مغازه یک اتاق کوچک بود که برای استراحت بود مادر دیاسا بچه اش را شیر داد و همانجا کار میکردوزندگیچند روزی گذشت وخانم آرایشگر زنی مهربان بود گاهی اوقات خودش با دیاسا بازی میکرد و اوقات فراغتش را وسط کار می گذراند گاهی برایش لالایی می خواند و اورا می خواباند گاهی اورا در آغوش می گرفت و...تا اینکه یک روز شاهزاده اریتا آرایشگر مشهور شهر یعنی خانم الین که صاحب مغازه بود رو برای کار صدا زد الین وارد قصر شد و به زیباسازی شاهزاده پرداخت کمی کار طول کشید و الین از دستیارش آویلور مادر دیاسا کمک گرفت آویلور وقتی وارد قصر شد دیاسا را هم با خود آورد شاهزاده اریتا که در هوس داشتن یک دختر کوچولو به سر میبرد یک دل نه صد دل عاشق دیاسا شد با خود نقشه ای ریخت که مادر دیاسا را نگه دارد به الین گفت عجب دستیار فرزی داری الین گفت بله همینطوره شاهزاده اریتا گفت فکر کنم آرایشگر قصرکه الآن به سفر رفته دنبال دستیار می گشت ...فکر میکنم دستیار تو گزینه خوبی برای دستیار قصر باشد .روبه آویلور کرد و گفت نامت چیست ؟آویلور گفت چرا میپرسید ؟شاهزاده گفت تو از این به بعد اینجا میمانی .و آرایشگر من میشوی اصلا کار دلیرا (آرایشگر قصر) را قبول ندارم ولی تو هم فرزی و هم مدل های موی جالب و جدیدی بلدی ...الین لطفا بیرون توهم دیگر نیا ..آویلور مدتی کار کرد و دستمزد خیلی خوبی می  گرفت دیاسا هم در این مدت همیشه دست شاهزاده بود آویلور که حالا از لحاظ مالی وضع خیلی خوبی داشت و حسابی در قصر جا واکرده بود تصمیم گرفت به آرزوی کودکی خود یعنی جهانگردی بپردازد ...بنابراین رفت به سمت شاهزاده و دیاسا را از اوخواست تا به سفر برود شاهزاده گفت سفرت چه قدر طول میکشد؟ گفت نمیدانم شاید یک یا دوسال شاهزاده گفت متاسفم اجازه نمیدهم دیاسا را با خود ببری .آویلور تعجب کرد و گفت دختر منه دوست دارم اورا هم ببرمولی شاهزاده گفت متاسفم خیلی وقته دختر منه هر جایی می خوای بری برو دیگه به تو احتیاجی ندارم آرایشگر  حرفه ای جدید می خوام استخدام کنم .آویلور با شنیدن این حرف دیاسا را گرفت و از قصر فرار کرد آنقدر دوید تا به زیر یک درخت رسید ...چهره اش را پوشاند آنطرف نگهبان ها همچنان به دنبالش بودند وتا قبل از اینکه  از کشور ممنوع الخروج شود سریعا از کشور خارج شد ...با پولی که داشت یک مغازه و خانه خرید وبا دخترش در اون کشور زندگی کرد شاهزاده اریتا که از زبان نگهبان ها جویا شده بود که آویلور ناپدید شده و دیاسا یی دیگر نیست و همه جارا گشتیم به ذهنش رسید نکند از کشور خارج شده ؟بنابراین لیست پرواز های خروجی رو چک کرد و متوجه شد که آویلور به کشوری رفته که چند وقتی هست پادشاه آن کشور در صدد گرفتن جنگل های کشور وسرزمینشان است ...ورابطه ی خوبی باهم ندارند ...بنابراین تا شب صبر کرد ولی دلش دوام نیاورد دیاسا می خواست بنابر این تماس گرفت بوق خورد پادشاه گوشی را برداشت و شاهزاده گفت که یک فراری از کشور ما در کشور شماست می خواهم آن را به ما برگردانی .پادشاه خنده ای کرد و دقیقا منتظر همین لحظه بود گفت به یه شرط جنگل های بلوط که پراز زغال سنگ است را به ما بدهی ...شاهزاده چند لحظه سکوت کرد و بعدش گفت اگر اینطور است باشد و قبول کرد .پادشاه گفت حرف پدرت هم همین است شاهزاده اریتاخانم ؟شاهزاده  می دانست نه اما به خاطر دیاسا گفت: بله .دیاسا ومادرش دوباره به قصر برگشتند ولی با دادن جنگل ها به کشور همسایه ،پدر شاهزاده( پادشاه) که از این موضوع بی خبر بود وقتی فهمید جنگل هابه تصاحب کشور همسایه در آمده ،پیغام جنگ داد تا جنگل ها و معادن زغال سنگ را پس بگیرند خلاصه جنگی بزرگ بین دو کشور بر قرار شد که درنهایت کشور مقابل پیروز این نبرد شد کشور همسایه نه تنها جنگل ها ،بلکه دیاسا و مادرش را هم به کشورش باز گرداند .این بازگشت آرایشگر  و گرفتن جنگل ها ، پادشاه را به فکر فروبرد چرا ؟وقتی که ما پرونده جنگل را خیلی سال پیش بستیم دوباره کشور همسایه به فکر جنگل ها افتادهآویلور آرایشگر و دیاسا این وسط چه نقشی دارند ؟تیم تحقیقات تشکیل داد و متوجه شددود از شاخه جوان بلند میشود و استارت  جنگ ،کار شاهزاده دخترش اریتا بودهپدرش به روی خودش نیاورد ولی مردم خواستار تبعید شاهزاده شدند بالاخره شاهزاده به کشور همسایه تبعید شد و دقیقا در کنار مغازه آرایشگری آویلور خانه گرفت او هرروز مشتری آن مغازه بود و با دیاسا بازی میکرد  چهره اش را عوض کرده بود تا کسی اورا نشناسد و جوری که آویلور هم متوجه نمیشد که این شاهزاده است کم کم شاهزاده تصمیم گرفت آرایشگری یاد بگیرد و کلی با دیاسا دوباره رفیق شد شاهزاده خودرا جای دوست دیاسا گذاشته بود و آویلور  هم زنی مهربان بودشاهزاده در درس های دیاسا کمک میکرد  شاهزاده تبعید بود اما بهترین روزهای عمرش را در کناردیاسا تجربه میکردجدای از اون آویلور هم به کار های آرایشگاه خیلی خوب میرسید و ازاینکه دخترش یک دوست پیداکرده که باعث پیشرفت در درس هایش شده خیلی خوش حال بود ...کم کم آویلور تصمیم گرفت با دخترش دیاسا  دوباره جهانگردی اش را شروع کند اما دیاسا می گفت دوستش اریتا (شاهزاده)هم با ما بیاید .ماجرا جویی خوبی میشود ..خلاصه آویلور قبول کرد وهرسه آنها اول از طریق کشتی راهی جزیره ای شدند جزیره ای پر از درخت های جنگلی ...دیاسا و اریتا ( شاهزاده)مشغول خوردن موز و بازی با میمون ها بودند و سوار قایق میشدند ماهیگیری میکردند و به کوه می رفتند آویلور هم در کلبه چوبی که در جزیره ساخته بود  مشغول تماشای طبیعت بود ...غذا میپخت روی نَنو می خوابید .و از اینکه در این جزیره بکر هست لذت میبرد اریتا و دیاسا مثل هرروز خود به کوه می رفتند و غروب با کلی گیاه جدید و جالب برمی گشتند آویلور به کتابها سری میزد اسم گیاهان را پیدا میکرد دمنوش و شربت خوشمزه درست میکرد و شب در کنارهم زیر نورماه و ستاره و در کنار میمون های بازیگوش به خواب می رفتند اریتا و دیاسا هم آن روز به جنگل رفتند دیاسا که گیاه مورد علاقه اش را پیدا کرده بود خواست بچیند که اریتا گفت دیاسا  اون جا  یه ماره ولی کار از کار گذشته بود و دیاسا زهر مار در بدنش بود اریتا کهقبل از شاهزاده شدن  آموزش های جنگی زیادی دیده بود و از پس زهر مار بر می آمد فورا دست دیاسا را بست وبا شکافی بزرگ سریعا با فشار پوست زهر مار را خالی کرد در کیفش پاد زهری پیدا کرد وبه دیاسا داد همین اقدام موجب شد دیاسا از مرگ نجات یابد ولی دیاسا  چندان حال خوبی نداشت اون شب اریتا به خانه آویلور نرفت ودر دل جنگل چادر زد  چون با خود فکر میکرد آویلور به اون بی اعتماد میشه به خاطر همین اریتا ( شاهزاده) با گیاهان دارویی دیاسا را درمان کرد تا اینکه فردا صبح شد و حال دیاسا کمی بهتر بود تنگی نفسش خوب شده بودچشمانش سیاهی نمیرفت  ولی  سرگیجه داشت و نمی توانست به خوبی راه برود هنوز مقداری زهر در بدنش بود اریتا گیاه مورد علاقه دیاسا را چید آویلور که دائم از سمت کلبه صدا میزد دیاسا ،اریتا وصداییی نمیشنید کمی برایش عجیب شده بود اما به خود گفت کمی صبر داشته باش اگر تا ظهر بر نگشتند یه کاری می کنیم احتمالا همین اطراف مشغول سوال های علمی و بازیگوشی اند .اریتا ،دیاسا را بغل کرد اما همان لحظه به خود  گفت که تقریبا دو روز دیگر ازتبعید رها میشوم .بهتر است دیاسا را باخود به کشورم ببرم آویلور فکر میکند مابرای همیشه ناپدید شدیم وخودش به تنهایی جهانگردی اش را می کند من هم به شکل ناشناس همیشه به او پاکت پول میفرستم تا به این شکل مدیون اونباشم .خلاصه با همین حال دیاسا و اریتا( شاهزاده)راهیِکشتی شدند و دوروز را در جایی داخل غار سَر کردند و اریتا که از تبعید خارج شد به سمت کشورش حرکت کرد آن طرف آویلور صدا میکرد دیاسا ،اریتا ولی خبری نبود ..باهلیکوپتر گشت به دل جنگل زد وآنها گفتند هیچ اثری از دودختر پیدا نکردند آویلور تلاش های خودش را کردوبی نتیجه بود  آنها ناپدید شده بودند بنابراین وسایلش را برداشت و به تنهایی به جهانگردی پرداخت همه جای دنیا را گشت ودر یکی از سفر ها ازدواج هم کرد همسر یک پزشک  ماجرا جو  به نام دَنیِل شد وحالا دونفری جهانگردی میکردند آنها تجربیات زیادی به دست آوردند تا   اینکه دنیل عکس دیاسا را دید و گفت تو دختر داشتی؟آویلور؟آویلور گفت دخترم تو جنگل ناپدید شد والآن که  ندارم ،بگذریم .دنیل گفت نمیدونم چرا ولی من این دختر و دیدم مطمئنم،زمانی که  تو قصر بودم مادرش مریض بود و من کارهاشو انجام میدادم این عکس خودشه .آویلور وقتی متوجه داستان شد که این ها نقشه ی اریتا بوده و اون پاکت پول و اینا کار خود اریتا(شاهزاده) بوده .تصمیم گرفت که هرجور شده به دیاسا بگه اون اریتا مادرت نیست بنابراین نامه ای به دیاسا نوشت وبه سمت قصر فرستاد و گفت که حتما به دیدار مادرش بیاد دیاسا که از مار زدگی به قبل چیزی یادش نبود گفت من نمیدونم این نامه دقیقا داره درباره چی صحبت میکنه و جدی نگرفت ....ادامه در پست بعد ...خ</description>
                <category>بهار</category>
                <author>بهار</author>
                <pubDate>Fri, 30 May 2025 14:23:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آسمان شب</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20046647/%D8%A2%D8%B3%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B4%D8%A8-mygywbnawuqu</link>
                <description>همیشه آسمان شب را دوست دارم مشکی بودنشو  ستاره هاشو..وسیع بودنشو رهایی شو آرامششو وای خدا چه قدر قشنگن ...غروب که میشه غرق در ستاره ها میشم ...غرق در غروب ستاره بزرگ  زمین، یعنی خورشید ..شب ،این مشکی پولکی سیاهی که توش پر از نقاط نورانیه چه حس قشنگیه ...مثل زمان بچگیم که فکر میکردم سوار ابرا میشم یه پتو از ابر درست میکنم یه بالش از ابر ومیرم روی هلال ماه میخوابم ...و صبح هم برمیگردم اتاقم ...ماه هم از اون کلاه های عروسکی جذاب داره ..خیلی قشنگه ...مخصوصا زمانی که ستاره ها چشمک میزنن یا شهاب از وسط آسمون رد میشه ...گاهی ستاره هارو میشمارم و گاهی هم به این فکر میکنم از جایی که من ایستادم تا اون ستاره دقیقا چند میلیون کیلومتر فاصله ست .و قتی عمیق تر میشم متوجه میشم که ما ،زمین و آدماش تنها یک نقطه  خیییلی کوچیک در میان این عظمت بی انتها  هستیم .عظمتی که فاصله ش رو باید با سرعت نور بیان کنیم سیصد هزار کیلومتر برثانیه ...یعنی انگار واحدش هم یه ابر غوله چندین هزارتا یا شاید بیشتر از   این واحد ها در کنارهم چی میشه ؟حالا فکرکنید که متشابه اون توزمین کیلومتر بر ساعت استفاده میشه ...خییییلی بزرگه ...تازه این منظومه شمسی و کهکشان راه شیری هست .فکر کنیم که  یکصد میلیارد کهکشان دیگه هم وجود دارن ...خیلی از این بزرگ بودن ها مثل خیال میمونند شاید چشم ما اونقدر دید نداره همه این بزرگ بودن هارو ببینه ...ولی واقعا، واقعی اند ...شب یه هدیه ست یه سیاهی قشنگ ...خیلی خوبه که زمان خواب مون رو باشب یکی کنیم یعنی ساعت  ۱۰ شب بخوابیم و خودبه خود ساعت ۵ صبح بیدار میشیم  اگه ساعت ۹ شب بخوابید ساعت ۴ صبح بیدار میشید اونوقت طلوع خورشید با طلوع چشمان شما یکی میشه .و چه اتفاق قشنگی ..همیشه آسمون برام پر از سواله ...اینکه ستاره ها اگه با نیروی گرانش متقابل به هم کنارهم قرار گرفتند و نمی افتند پایین اگه بیفتند کجا می افتند ؟ستاره ها پایین و بالا دارند ؟اینکه سیاره ای قشنگ تر از زمین ما هست ؟جایی که چیزهای جدید و تازه تری برای دیدن باشه ؟چیزهایی که تابه حال هیچ وقت ندیده باشیم و به فکرمونم نرسیده باشه .چه چیزای دیگه ای به غیر از ستاره ،سیاره ،شهاب سنگ ،تو فضا وجود داره ؟اگه یه دوست فضایی داشته باشیم که اطلاعات زیادی از سیاره ها داشته باشه اسمشو چی میزاریم ؟چه سوالایی میپرسیم ؟فضا ،آسمون ،و کهکشان بهم حس بزرگی میده اینکه میشه بزرگ فکر کرد خیلی بزرگ تر از تصور چون خیلی  بزرگ تر از تصور  وجود داره ...</description>
                <category>بهار</category>
                <author>بهار</author>
                <pubDate>Tue, 27 May 2025 18:31:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انواع معلم ودانش آموزان تو درس خوندن و امتحان گرفتن</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20046647/%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%A7%D8%B9-%D9%85%D8%B9%D9%84%D9%85-%D9%88%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4-%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%B2%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D9%88-%D8%AF%D8%B1%D8%B3-%D8%AE%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%86-%D9%88-%D8%A7%D9%85%D8%AA%D8%AD%D8%A7%D9%86-%DA%AF%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%86-pnbovigoj4mo</link>
                <description>چند مدل دانش آموز تو درس خوندن داریم :نوع اول:عده ای میخونن، سر کلاس هم خوب گوش میدن.چیزی نمیگن ، کلا حرف های بی مورد نمیزنن.۲۰ هم میگیرن خیلی نکات هم خارج از کتاب بلدن و تازه خیلی سوالای علمی  وجالب هم دارن .کلا آدمای با معلوماتی هستن و همیشه خیلی از امتحانا براشون عین آب خوردنه .چون اینا واقعا عاشق کتابن ...یعنی اینا رو ول کنی تو کویر بگی فقط یه چیزی به غیر از آب میتونی باخودت داشته باشی ،اون چیه قطعا میگه :کتاب ... نوع دوم:عده ای میخونن ،بلدن و رک و پوست کنده میگن بلدیم امتحان میدن کمتر از ۱۹ هم نمی گیرن .نوع سوم:عده ای میخونن ،بلدهم هستن ،اما موقع امتحان میگن وقت نکردم بخونم .به معلمشون میگن امتحان و عقب بندازین نرسیدم، اینا خیلی سختن .همون لحظه اگه برگه امتحان جلوشون بزاری اینا هم کمتر از ۱۹ نمیگیرن .فقط اون ناز اولشون رو نمیدونم دقیقا برای چیه ؟عده ای دیگه نمیخونن ،عمرا  لای کتاب و  بیشتر از یک ساعت باز کنن راستم میگن نخوندیم .ولی سرکلاس خوب گوش میدن اگه کتاب بدی دستشون .بیست دقیقه یه نگاه میندازن وتمام  .  اینا ۱۹ نمیگیرن .ولی ۱۷  ،۱۸ میگیرن و  خیلی راضی و خوش حالن همیشه .ازینکه نخونده سر کلاس همه چیو میبندن وبا بیست دقیقه نگاه ، همه چیو حل می کنن.هیچ سوالی هم ندارن به همون هم  راضی ان.عده ای میخونن بلدهم هستن ولی نمیفهمم واقعا چرا استرس دارن ؟که نمره شون ۱۷ ،۱۸ میشه و ۲۰ که حقشونه رو نمیگیرن ...اینا همه جا همه چیو بلدن به جز سر امتحان عده ای نه می خونن ، نه گوش میدن ،نه نمره میگیرن استاد بازیگوشی و بعضا گاهی تقلب ...عده ای نمی خونن ،نمره نمیگیرن ولی استاد مظلوم نماییو نمره گیری از طریق مظلوم نمایی.بریم به سراغ انواع معلم :یه سری معلم ها عاشق صحبت کردنن یعنی اینا ۵ دقیقه درس میدن وسطای درس انگار دلشون تنگ میشه شروع میکنن صحبت های خارج کلاس با بچه هامی کنن..راجب همه چی میگن آدم باید بگرده ببینه درس دقیقا کجای حرف های این نوع معلمه .امتحان راحت میگیرن به همه راحت نمره میدن بسیار خوشرو و خوش خنده ان ...تنها چیزیکه خیلی غریب سر کلاس اینا درسه وگرنه چیزای دیگه تا دلتون بخواد هست ...ازفیلم و سریال  تا غذا تا حرف های خانوادگی تا آخرین اخبار ،دستمزد آدما و.....واستراحت کنید بچه ها...خوراکی هاتونو بخورید .....همه چی ...الا درس ..یه قطره درس میدن قطره بعدی جلسه بعد آخرسال تند تند درس میدن، چون  خوب کتاب عقبه ...اگه نصفه کتاب بمونه هم، بچه ها خودتون بخونید دیگه .نمره دادنتون پیش من محفوظه .سرکلاس اینا همه راضین الا اونایی که اومدن یه چیزی یاد بگیرن عجیب غریب حوصلشون سر میره سر کلاس  اینا...اینا برای راحتیه آرامششون تایم خوابشون رو سرکلاس اینا اختصاص میدن و یک کلمه از حرفای این معلم هاهم  نمیفهمن کل کتاب رو خودشون  میخونن امتحان میدن.معلم  نوع دوم سخت گیر ،عصبانی ،بچه ها دست به سینهتکون نخورن قانون های عجیب و غریب دارن  سرکلاس اینا همیشه سکوت حاکمه ....درس معمولی میدن سوالای ماورایی میکنن...همیشه دنبال گیر انداختن حتی همون بچه زرنگن و انگار همیشه میخوان بگن من از تو بیشتر بلدم (فوبیای ندونستن دارن)عمرا به کسی ۲۰ بدن اگه کسی بخواد ۲۰ بگیره.. قطعا از دست خطش ایراد میگیره و اونو تبدیل به ۱۹/۷۵میکنه .این معلم عشق میکنه ازینکه بلده  ایراد های عجیب غریب بگیره وقانون های عجیب غریب بزاره .معلم نوع سوم که باب میل خودمه خیلی آروم و ریلکس انخیلی خوب درس میدن یعنی عالی ...یعنی نکات جزیی روهم اینا سر کلاس در میارن امتحان هم خوب میگیرن .که طبیعیه.معقول و منطقی با درسی که دادن.مودبن .بچه هارو طبقه بندی نمیکنن همه رو به یک چشم میبینن.به خودشون  خیلی ارزش قائلن سرکلاس اینا همیشه راستی و درستی برقراره و همیشه کمک کردن موج میزنه اینا هرچی درس بدن خوشمزه است ...حرف های بی ربط سرکلاس نمیزنن.این معلم هاخوراک دانش آموزایی هست که دوست دارن همه چیو بفهمند همون دانش آموزای نوع اول این نوشتهچون خیلی قشنگ توضیح میدن و دوست دارن همه چیو بشکافن تک تک جزئیاتشو جدا کنن و باز کنن .هیچ وقت دانش آموزاشونو باهم مقایسه نمیکنناینا از اول کلاس تا آخر کلاس و حتی زنگ تفریح درس توضیح میدن و یکی روهم تکراری نمیگن ..و واقعا لذت میبرن .همون یه درس رو به هزار روش مختلف یاد میدن. معلومات بسیارزیادی هم دارن .طوری که آدم واقعا شیر فهم میشه .و سوالای خیلی زیادیپیدا میکنه.و تو کلاس اینا همه چی طبق روال و راحتیه .عاشقان کتاب  تو کلاس اینا به شدت لذت میبرن ولی بقیه کاملا حوصلشون سر میره چون از حرف های ایناهیچی  متوجه نمیشن ..</description>
                <category>بهار</category>
                <author>بهار</author>
                <pubDate>Wed, 14 May 2025 14:19:03 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>