<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های رویای آبی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_20083213</link>
        <description>کور سویِ اُمید.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 23:37:31</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4847495/avatar/PXj9Lz.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>رویای آبی</title>
            <link>https://virgool.io/@m_20083213</link>
        </image>

                    <item>
                <title>می‌خواهم زندگی کنم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20083213/%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D9%85-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D9%85-uxaw8auox98i</link>
                <description>هیچ علتی هیچ معنا و مفهومی هیچ هدفی برای به دنیا اومدن و زندگی کردن نمیبینم (درحال حاضر و توی این دوره از زندگیم)دوست دارم آدمایی باشن که با این نظر من موافق باشن اما از طرفی امیدوارم کسی نباشه چون اگه هیچ معنایی توی زندگی کردن نبینی بودن خیلی سخت میشهنمیگم خوب خوبم اما خب نسبت به یک ماه پیش میشه گفت خیلی خیلی بهترمیه جورایی انگار به دو بعد تقسیم شدم یه بعد از من که دوست داره دنیا رو‌فتح کنه و یه بعد از من که از زندگی کردن متنفره اما خب اوایل به اجبار هم که شده خودمو مجبور به انجام کار های همیشگی کردم و الان یه جورایی دیگه بهش عادت کردم شاید مسخره بنظر بیاد که بگم به انجام دادن کار های روتین زندگیم عادت کردم اما خب تا یه ماه پیش همه چی خیلی فرق داشت و من حسرت کوچیک ترین لحظه ها رو داشتمتا یه ماه پیش حتی نمیتونستم روی پا وایسم چون از شدت تپش قلب حالم بد می‌شد تاحالا شده رو پا وایسادن براتون آرزو بشه؟آدمایی رو ببینین که راحت راه می‌رن و غصه بخورین؟به هر حال اون حس کوفتی استرس بالاخره داره کم کم دست از سرم برمیداره یعنی باید بردارهخستم از اینکه بهش بها بدم خستم از اینکه بهش توجه کنم خستم از اینکه خودمو اذیت کنمواقعا تنها راه درمان رها کردنهچند روز پیش داشتم میگفتم اگه ببینمش دیگه اذیت نمیشم چون دیگه برام مهم نیست و دقیقا همون روز دیدمش نمیدونستم باید چه حسی داشته باشم نمیخواستم اما انگار همه جا ساکت شد تو سرم ضربان گرفته بود تپش قلب گرفته بودم سعی کردم بهش فکر نکنم نادیده گرفتمش اما جواب نمیداد همش دنبال یه بهونه بودم که گریه کنم اما نه برای اون،حاضر بودم برای سردی چاییم گریه کنم اما برای اون نهخستم واقعا خستم از اینکه اینهمه سرش اذیت شدم هنوزم که چهره اون روزش و یادم میاد دلم می‌خواد ساعت ها بنشینم و بهش فکر کنم اما قراره چی بشه؟ باید بپذیرم که دیگه جزوی از زندگیم نیست اون چشای قشنگش برای من نیست نباید بهش فکر کنم کاش اصلا نه اون من و دیده بود نه من اونواصلا اینقدری که من اذیت شدم و فکر می‌کنم یه درصد اون اینجوری هست؟نمیخوام مغزم دیگه درگیرت بشه نمیزارم من هنوز به حجم خیلی زیادی دوست دارم خیلی خیلی خیلی زیاد و خب فکر کنم قرار نیست هیچوقت فراموشت کنم،هرگزاما دیگه سرتو خودمو اذیت نمیکنم این حداقل کاریه که میتونم برای خودم بکنم نمیتونم جلوی حسم و بگیرم اما باید مراقب خودم باشم چون من سر تو خیلی خودمو اذیت کردم روحم و جسمم و همه چیم و فدا کردمبه هر حال من حتی اگه الان خودم نخوام اگه حتی الان حالم از زنده بودن بهم بخوره من دوست دارم خودمو مجبور کنم که دوباره عاشق زندگی کردن باشم دوست دارم دوباره دنیارو جوری که قبلا قشنگ و پر هیجان میدیدم ببینم من خودمو مجبور می‌کنم تا دوباره مثل قبل از همه چی لذت ببرم و شاد باشمتا الان شاید از صد قدم یه قدم و برداشته باشم همین که درد هام کمتر شده همین که تپش قلبم قطع شده قول میدم به خودم که این استرس لعنتی توی وجودم از ریشه از بین ببرم رها کنم به چیزی جز آرامش خودم فکر نکنمخیلی وقته پیش خانم لبخند هم نرفتم اون یکی از پر‌رنگ ترین افرادی بود که تونست کمکم کنه توی همین یه قدمدرستش می‌کنم،از خانم لبخند باز کمک میگیرم هر کاری که لازم باشه انجام میدم تا دوباره بتونم آرامش رو‌ حس کنم دیگه نمیزارم دختر کوچولوی درونم و کسی اذیت کنه هیچوقتخودم مراقبشم</description>
                <category>رویای آبی</category>
                <author>رویای آبی</author>
                <pubDate>Wed, 10 Jun 2026 00:57:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دوراهی اعتماد.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20083213/%D8%AF%D9%88%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%A7%D8%B9%D8%AA%D9%85%D8%A7%D8%AF-odqvht85fggg</link>
                <description>دوست ندارم تورو مقایسه کنم با یه نفر دیگه چون جایگاهتون برای من کاملا متفاوتهاما بحث سر همون موضوع اعتماد کردنه من الان خوشحالم اما این بد نیست؟تو چطوری میخوای بهم قول بدی که کنارت قرار نیست اذیت بشم؟ که قرار نیست گند بزنی به همه چی؟ چه اطمینانی هست‌ به کل این شرایط ؟خانم لبخند بهم گفت سعی کنم از محیط امنی که برای خودم ساختم بیام بیرون گفت علت اینکه حس میکنی نمیتونی تنهایی خوشحال باشی اینه که یه محیط امن توی خانواده برای خودت ساختی و از دنیای بیرون و جمع رفیقات صرفا بخاطر ترسی که توی وجودته داری دوری میکنی دنیای بیرون ترسناک نیست...اما شایدم هست.کی میدونه قراره چی پیش بیاد؟ قبلا همیشه دل و میزدم به دریا و پیش میرفتم که ببینم آخرش چی میشه اما دقیقا همین دل و زدن به دریا بود که باعث شد این ترس توی وجودم شکل بگیره به هر حال نمیدونم تو این وسط یهویی از کجا پیدات شد،خیری یا شر قول دادی که اذیتم نکنی اما من به هیچکدوم از این قول ها نمیتونم اعتماد کنم ذهنیت من اینه که اگه قراره اذیت بشم بهتره اصلا خودمو درگیر چیزی نکنم اما خانم لبخند بهم گفته باید برگردم به زندگی باید خودمو دوباره مثل قدیم بدون هیچ ترسی توی جمع قرار بدم اما مگه همون اعتماد کردن به آدما نبود که بهم آسیب زد؟ چرا خانم لبخند بهم میگه باز خودمو بندازم وسط دردسراز نظر اون من باید تجربه کسب کنم همه خوب و یا بد مطلق نیستن اما من میترسم من بیشتر از هر وقت دیگه ای میترسم از اعتماد کردن حتی به حد و اندازه کوچیک میترسم از، از دست دادن میترسم من با تغییر شرایط زندگی نمیتونم کنار بیام آدم انعطاف پذیری نیستم اصلا نیستم من میتونم توی چشمات نگاه کنم که داری قول میدی قرار نیست اذیت بشم اما میتونم هم چشمایی رو به یاد بیارم که پر از اعتماد بود پر از امنیت بود پر از حمایت بود اون خود پناه بود اما چیشد؟خواهشا مثل اون نباش من نمیخوام تو مثل اون باشی دارم به هر دری میزنم که فقط این رفاقت و حفظش کنم چون حتی نمیدونم چرا اما به دلیلی که خودمم نمیدونم کنار تو میتونم اون حس مسئولیت پذیری و نگرانی نسبت به همه چیو خاموش کنم مثل یه زنگ تفریح میمونی بین یه برنامه درسی سنگین انگار وقتی که کنارتم اجازه میدم همه غم و غصه هامو برداری و چند ساعتی روی دوش تو باشن ما به هم نزدیک نیستیم،و دقیقا همین دور بودنه که کارو آسون کرده قراره متقابل همه چیو بشنویم و همونجا چال کنیم نه؟ به قول خودت درد و دلِ دیگهاما دوست ندارم این اعتمادی که داره نسبت به تو شکل میگیره رو خرابش کنی من از این دنیا و آدماش بیزارم تو قول دادی اما من به هیچ قولی اعتماد ندارم خودت،خودت رو توی اون دسته ادمای قابل اعتمادم نگه دار چون دوست دارم باشی.</description>
                <category>رویای آبی</category>
                <author>رویای آبی</author>
                <pubDate>Fri, 22 May 2026 08:30:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20083213/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-gnxxtcetpoqe</link>
                <description>سلام من چون میدونم حالت خوب نیست ازت نمی پرسم چطوری اصلا دلیل اینکه برات نامه می‌نویسم همینه چون از حال واقعیت خبر دارم دقیقا میدونم چطوری و چی حس میکنیمیدونی خانم لبخند داشت بهم میگفت همینجور که ما برای زنده موندن قلب داریم مغز داریم و...یه سری احساسات هم مثل ترس عشق خشم و... داریموقتی قلبمون درد میگیره درمانش میکنیم پس اگه احساساتمونم مشکلی داشته باشه باید درستش کنیم نه اینکه نادیدش بگیریمخانم لبخند گفت تو احساس ترست خیلی زیاد شده تو ترس از دست دادن داری وقت و بی وقت حتی بی دلیل یه ترس بزرگ میاد توی وجودت که گفت اینم اشکال نداره طبیعیه و باید کنترل بشه.خواستم توی این نامه ازت خواهش کنم،خواهش کنم که کمتر زندگی و سخت بگیری،که به احساس های خودتم اهمیت بدیمن میدونم که تو چقدررر عمیق میتونی خوشحالی و امید رو حس کنی،هر وقت حالت بد شد بدون که این یه احساس ترس گذراست و تو کاملا حالت خوبه و هیچ اتفاق بدی نیوفتادهازت معذرت میخوام که مجبور بودی تنهایی غصه بخوری،مجبور بودی بر خلاف میلت دلیل قانع کننده بیاری برای متنفر بودن از ادمای امن زندگیت،که عشق اشتباهی و تجربه کردی از دست دادنای زیادی و تجربه کردی و من حواسم نبود که تو هنوز درونت یه بچه ۶ ساله هست که فقط دوست داشت ادمای مورد علاقش کنارش باشن خوشحال باشن و از نزدیک و دور تنهاش نزارن،ازت معذرت میخوام که مجبور بودی همه اینارو تجربه کنی.از این به بعد دیگه حواسم بهت هست،نمیزارم وقتی تلفن زنگ میخوره بترسی و دائم منتظر خبر بد باشی نمیزارم شبا با قلب آزرده از خواب بپری.نمیدونم تمرین های خانم لبخند که بنویسم من کی هستم یا سعی کنم بجای اینکه مغزم بهم دستور بده که حالم بده،خودم بهش دستور بدم و پاشم کارای روزمره ام رو انجام بدم چقدر تاثیر داره ولی بهش اعتماد میکنم چون قول داد ترس توی وجودت رو از بین میبره و حتی قول داد که خیلی زود از بین میره.فقط ازت میخوام کمتر خودتو درگیر فکرات کنی میدونم،من بهتر از هر کسی میدونم که چقدر الان همه چی سخته،آغوش من برای گریه های تو همیشه بازه ولی بیا اون غول ترس و از بین ببریم با هم دنیا رو اونجوری که قبلا بود ببینیم پر از نور آفتاب و لحظه های کوچیک دلنشین.بهت قول میدم که حالت خوب خوب میشه.همه حالشون خوبه و هیچ اتفاق بدی نمیوفته یه نفس عمیق بکش و آروم باش.دوست دارم و قول میدم که بیشتر مراقبت باشم.برای من.چالش &quot;نامه&quot; گنجشک.</description>
                <category>رویای آبی</category>
                <author>رویای آبی</author>
                <pubDate>Mon, 11 May 2026 10:41:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نمیدونم.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20083213/%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%88%D9%86%D9%85-hu8mykma8odu</link>
                <description>تاحالا شده سه روز بعد تولد بیست سالگیتون به نبودنتون فکر کنین؟امشب از ساعت ۱ تا ۲ رفتم لبه پل نشستم تازه یادم افتاد سه روز پیش تولدم بود هاقبلا حداقل یه ماه قبل و بعد تولدم حالم خوب بودنمی گم امشب بریده بودم ها نه اگه بریده بودم الان حتی نبودم که اینارو بنویسممن فقط میترسم،از اشک های مامانم میترسم،از غصه بابام و داداشم میترسم،از قول هایی که دادم میترسمچرا انقدر زندگی مزخرفه؟هیچ دلیلی هیچ هدفی هیچی خوبی توش نمی بینمحتی همه چیزایی که قبلا خوشحالم میکردن دیگه خوشحالم نمیکنن ببین من خیلی خسته بودما خیلی حتی الانم خیلی خستم اما درد اضافه کردن رو درد بقیه ارومم نمیکنهحتی نمیدونم تا خورشید میزنه چی میشه،اگه امشب به صبح کشید من کاری برای بودن یا نبودنم نمیکنم میسپارمش به هر چیزی که دستشهولی اگه امشب به صبح نکشید ناراحتم از اینکه نتونستم خوشحال کنار بقیه باشم اما دیگه راحتم دیگه درد نمیکشم من خستم خیلی خستهواقعا چه دلیلی دقیقا چه دلیلی داره که من باشم؟هیچ دلیلی بجز آزار دوباره و همیشگی خودم من هیچی توش نمی بینم هیچ شادی واقعی هیچ آسودگی اینا فقط یه سری الفاظ آروم کنندن تا درد بعدی کی واقعا حس شدن؟اگه برای شما شدن برای من نشدن زندگی همه مثل هم نیست تا همین جا هم اضافی دووم اوردم بسمهببین من خسته بود ما خیلی خسته الانم حتی خستم </description>
                <category>رویای آبی</category>
                <author>رویای آبی</author>
                <pubDate>Fri, 08 May 2026 15:11:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آبیِ اقیانوس.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20083213/%D8%A2%D8%A8%DB%8C%D9%90-%D8%A7%D9%82%DB%8C%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%B3-axz4txdr4rsc</link>
                <description>شاید میان آفتاب و مهتابدر تقاطع انها،جایی محال...شاید جایی باشد که دو دست با لمس یکدیگر آشنا شوند،اما تا آن لحظه هر شبانگاه برای دیدنت به ماه خیره میشومشاید مکان مشترک دو واقعیت باشد،شاید مکان مشترک من و تو باشدمن با تمام این خیال ها و دلتنگی ها آخر در اقیانوس چشمانت غرق می‌شوم،اقیانوسی که هرگز نگاهم را حس نکرده.زندگی مانند یک نور آگاهیست،تمام این حس ها برای این است که نمیدانم کجا دنبالت بگردم،به من نزدیک تر از همه ای اما نمیدانم کجا هستی،گویی هستی اما نیستی اگر میدانستم کجا هستی و کجا میتوانم پیدایت کنم همه چیزم را رها می‌کردم مانند نهنگی تنها که همه امیدش را از او گرفته اند و میلی به حیات ندارد،به سراغ تو می‌آمدم.من برای گریه کرد،برای پناه گرفتن،برای دوام اوردن،نیازمند آن اقیانوسمهمان رنگ آبی که تا به امروز خیالش،استوار بودنش،حرف هایش،فداکاری هایش و دوام آوردنش باعث دوام من شدهبرای تو.🕷</description>
                <category>رویای آبی</category>
                <author>رویای آبی</author>
                <pubDate>Mon, 04 May 2026 01:10:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاطِرِه.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20083213/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D9%90%D8%B1%D9%90%D9%87-voq6txgph50j</link>
                <description>خاطرات یکی از بزرگترین سرمایه هاییه که هر انسان داره.تنها تفاوت ما با هر موجود زنده دیگه روی دنیا چیه؟داشتن احساسات و احساس کردن شادی،غم،امید یا حتی ناامیدیهمه فکر میکنن که توی هر خاطره ای که اسمش رو میشه گذاشت خوب،صرفا باید خوشحال باشن و بخندن،اما من سعی میکنم به ارزشمندی احساساتم توی خاطره ها فکر کنم.در طول زندگیم غرغر های زیادی راجب خاطرات غمگین شنیدم اما وقتی به ذهن خودم برمیگردم،برای من،خاطرات غمگینم با ارزش تر از خاطرات شادم هستن،نه اینکه به احساس شادیم اهمیت ندم،در ضمن کسی هستم که تلاش میکنم توی تاریکی هم امیدوار به نور باشم و شادی رو توی هر چیزی پیدا کنم،خیلی از روزها خاطرات شادم،یا امید به رقم زدنشون توی اینده من رو به زنده بودن وصل کردن،اما اگر کمی فکر کنیم،به این درک می رسیم،که خاطرات غمگین ارزشمند ترن،چون قطعا احساسات بیشتری توی قلب هامون و اون روز ها در جریان بوده.شایدم تمامیت احساس خوشحالی،امید،ذوق و عشق رو تجربه کرده باشم،وجود همه اینا بود که در آخر خاطراتی غمگین ساخت،اگه اون روز ها احساس خوبی نداشتیم چرا در آخر غمگین شدیم؟ به اندازه خوب بودنشون درد آور میشن.پس ترکیبی از همه اون هاست و خوشحالم و ممنونم که به عنوان یک انسان که متولد شده تا احساس داشته باشه و احساس کنه،اوج خوشحالی،اوج غم،اوج امید و نا امیدی رو حس کردم.اگر همه خاطرات ارزشمندم رو از قبل بهم نشون میدادن باز هم انتخاب میکردم تا همه شون رو دوباره تجربه کنم.zina</description>
                <category>رویای آبی</category>
                <author>رویای آبی</author>
                <pubDate>Sat, 02 May 2026 02:50:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رُزِ سیاه.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20083213/%D8%B1%D9%8F%D8%B2%D9%90-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87-cvuij82wpoyi</link>
                <description>داستانش رو شنیدین؟توی یه باغ پر از گل،یه رز قرمز وجود داشته که از همه گل های اون باغ زیباتر بوده،و روی اون بوته پر برگ و سرسبز فقط همین یدونه رز بوده. رز قصه ما عاشق یکی از گل های باغ میشه...هر روزش رو با عشق سپری میکنه و خاطرات زیادی با معشوقش رقم میزنه،اما بخت باهاشون یار نیست و گلی که رز مجنونش بود بیمار میشه و روز به روز به خشک شدن نزدیک تر.رز که طاقت دیدن رنج عزیزش رو نداشته از خدا میخواد که تمام زیبایی و طراوتش رو بگیره و به معشوقش ببخشه،قرمزی رز رفت و سیاهی اومد،ریشه های قوی بوته ضعیف شدن و برگ های رز رفته رفته خشک و بی روح تر.رز نمرد اما سیاه شد،عاشق بود اما جون عاشقی نداشت،فقط با یاد خاطراتش به این زندگی وصل شده بود،زندگی ای که فدای عشق کرده بود.zina</description>
                <category>رویای آبی</category>
                <author>رویای آبی</author>
                <pubDate>Fri, 01 May 2026 03:10:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اُمیدِ مَن.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20083213/%D8%A7%D9%8F%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%90-%D9%85%D9%8E%D9%86-pjbu7doigj4a</link>
                <description>تاحالا شده برای یه نفر یه رنگ اختصاص بدین؟یا یه اهنگ؟من ادمای مهم زندگیم هر کدومشون پیش من یه اهنگ دارن که مخصوص خودشونه و هر بار به یاد خودشون گوشش میکنم.اما یه نفر برام یه رنگ دارهرنگ زرد...اصلا تاحالا به رنگ زرد دقت کردین؟چقدر پر از حس و امیدواریه؟حس یه روز آفتابی رنگارنگ،یه شربت زعفرون خنک،گل های زرد خوشبو‌،یه حس شادابی زیادی بهم میده.امید داره،دقیقا همون حس آزادی و رهایی که بعد آخرین امتحان مدرسه داشتیم،میومدیم خونه و زیر باد کولر میخوابیدیم و بستنی میوه ای میخوردیم.حس اخر هفته های پر جنب و جوش خونه مامان بزرگ که دور هم جمع میشدیم و مربا درست میکردیم‌.حس رهایی توی چمن های تازه و خیره شدن به آسمون آبی...حسش میکنین؟یه خیال راحتی بزرگ یه نفس راحت و خنک.اون آدم به من دقیقا همین حس رو میده پناهه،خونست،امیده،جریان زندگیهاوایل به خودم اهمیت نمی دادم و کل توجهم اون بوداما فهمیدم باید اول مراقب خودم باشم،حالم واقعی خوب باشه تا بتونم کنارش باشم زندگی با اون هر لحظه برای من بهاره...هر لحظه اش پر از بارون های پر طراوت که بعدش یه رنگین کمون زیبا میزنه،همه جا بوی عطر گل میپیچه،کوچه و خیابون ها پر از گل میشن.اون رنگ،اون یه نفر،دقیقا یه همچین حسی به من میده،که بدون اون روزای من تاریکه،زمستونم بی وقت و زودتر میرسه،گل های بنفشه ای که عاشقشونه زودتر از همیشه عمر کوتاهشون تموم میشه.بدون اون  گرفته هوا،خشکه دستام،سرده قلبم،به حدی سرده که دیگه طاقت یه نسیم کوچیک هم نداره.اگه یه روزی من نداشته باشمش،مثل یه کبوترِ بدون آب و دون،وسط طوفان برف،میمیرم...</description>
                <category>رویای آبی</category>
                <author>رویای آبی</author>
                <pubDate>Thu, 30 Apr 2026 01:30:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سفیدیِ خالص</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20083213/%D8%B3%D9%81%DB%8C%D8%AF%DB%8C%D9%90-%D8%AE%D8%A7%D9%84%D8%B5-hatuxv0x8cpg</link>
                <description>بنظر من برف غمگین است،حداقل غمگین تر از باران...چون باران روح می‌بخشد،طراوت می‌دهد،همه دنیا را رنگین می‌کند.اما برف تنها یک رنگ است،سفید و آرامانگار دنیا با باران رنگین و پر هیجان است،اما با برف در سکوتی سنگین و سفید فرو می‌رود.دنیایی یک رنگ و غمگین،خاطره های زیاد قشنگی با برف دارم،اما هر خاطره به هر اندازه که ارزشمند و شاد باشه،میتونه ناراحت کننده باشه.روزی که برف بازی کردم،زیر برف دویدم،با زیبایی هر دونه کریستالی برف به یادت افتادم یا وقتی که آدم برفی انگشتی درست کردم،یا حتی شب برفی که ماشینمون خراب شد:) همه شون خاطراتی هستن به خالصی رنگ سفید اما به سردی دونه های برف.شاید هم فقط برای من برف غمگین است...پس بارش برف رو دوست ندارم؟من عاشق برفم،چون بی رنگی روز هاش،یادآور روز های رنگین منه.</description>
                <category>رویای آبی</category>
                <author>رویای آبی</author>
                <pubDate>Wed, 29 Apr 2026 13:01:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شروع پایان؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20083213/%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86-b9cw39hxhddg</link>
                <description>همیشه تو خلوت خودم برات مینوشتم تا بعدا بتونی بخونیشونهمیشه مخاطب حرفام خودت بودی اما الان که دیگه قرار نیست بخونیشون چی؟اولاش فکر میکردم اگه یکم به خودم زمان بدم از سرم میوفتی،هر چی نباشه از بچگی یاد گرفته بودم خودم تنهایی با دردام کنار بیام..از همه دور شم،برای خودم دلیل و منطق های الکی بیارم و هر کاری کنم که ارومتر شم،توی این کار استادم اما سر تو نشداخه میدونی منی که همیشه سعی کرده بودم تنهایی از پس همه چی بر بیام بخاطر تو خواستم بپذیرم که یه پناه امن داشته باشم اما خود تو باعث شدی کل شب و روزم اروم نباشم و زندگی با استرس و ترس دائم از دست دادن شده بخش بزرگی از وجودمنمیدونم چرا یه روز هم نمیتونم بهت فکر نکنم،یه  روز ازت متنفرم یه روز دلم برات تنگ میشه حتی دقیق نمیدنم الان چه حسی بهت دارمبعضی وقتا دوست دارم خودمو محکم بغل کنم و بابت دردایی که سر تو کشیدم از خودم معذرت خواهی کنمانگار یه بخش از وجودم دائم بهونتو میگیره و بخش دیگم سعی میکنه در مقابل تو ازم محافظت کنهدوست داشتم باز از روزای قشنگی که کنارت داشتم بگم از وقتایی که میرفتیم با بجه ها فوتبال بازی میکردیم یا از اخر شبایی که میومدی دانشگاه پیشم تمرین کردنمو میدیدی اما چه فایدهاره اون روزا برای من خیلی مهمن خیلی تو هم هنوز برام مهمی اما بنظرم بسهمن سر تو زندگی کردن  از خودم گرفتم دیگه بسم نیست؟بعد از یازده ماه و یازده روز شاید باید بالاخره دست از فکر کردن بهت بردارم،اگه بتونماما خب نمیتونم فرار کنم،دست خودم نیست،تو کل زندگی من و تسخیر کرده بودی من الان از تک تک خیابونای این شهر حالم بهم میخوره از رانندگی از ماشین هایی مثل ماشین تو حالم بد میشه که هی تو خیابونا دور میزدی باهام حرف میزدی سعی میکردی ارومم کنی از اهنگهای مورد علاقت از طعم انبه از عدد بیست و دو از تیکه کلام هات از خودم من از خودم از موهام از مژه هام از چشام که قول داده بودی هیچوقت اشکشون و در نیاری حالم بهم میخورهولی بیا از طرف تو نگاه کنیم،من حتی بعد تو برای تو خیلی کارا کردم اما فقط میخوام بدونم واقعا حتی یه درصد اندازه ای که برای من سخت بود برای تو هم بود؟میدونی تک تک این ثانیه ها چطور برای من گذشت؟باورکن که نمیدونی،نمیتونی هم که بفهمیباید قبول کنم که نمیتونم جلوی حسامو بگیرم اما دیگه خستم واقعا خستمالان حس تنفر شدید بهت دارم فردا یهو دلم تنگ میشه و برات گریه میکنم اینا همه احساسات منه قطعا که سرکوبشون نمیکنم اما دیگه نمیزارم فکرت اذیتم کنهاز چند روز پیش سعی کردم هر چیزی که به تو مربوط میشه رو از خودم دور کنم و بریزم دور،همین روند رو اروم اروم پیش میبرم تا تبدیل بشی به یه خاطره خاک خورده ته قلبم.1405/02/07    zina  </description>
                <category>رویای آبی</category>
                <author>رویای آبی</author>
                <pubDate>Mon, 27 Apr 2026 16:50:22 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>