<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های حسین زارعی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_20210705</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 01:36:16</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4107983/avatar/zWVIsy.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>حسین زارعی</title>
            <link>https://virgool.io/@m_20210705</link>
        </image>

                    <item>
                <title>«معلمی که نقش بازی نکرد»</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20210705/%D9%85%D8%B9%D9%84%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%86%D9%82%D8%B4-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D9%86%DA%A9%D8%B1%D8%AF-pvaobwm2cc48</link>
                <description>صبح‌های زمستان همیشه دیرتر از بقیه به مدرسه می‌رسید. برف که می‌بارید، دانه‌های ریزش روی پالتوی خاکستری‌اش می‌نشستند، وقتی از درِ حیاط وارد می‌شد. بچه‌ها عادت کرده بودند به آن تأخیرهای کوتاه، اما می‌دانستند که تا بیاید، کلاسشان جان می‌گیرد.او سخت‌گیر بود، گاهی حتی بی‌رحمانه به نظر می‌رسید؛ تکلیف‌ها را مو به مو می‌خواست و از اشتباه نمی‌گذشت. با این حال، در پایان سال، کمتر شاگردی پیدا می‌شد که از او دلخور باشد. همه می‌گفتند:«آقا، خوب درس می‌دهد، سخت می‌گیرد ولی یاد آدم می‌دهد.»برخلاف بیشتر معلم‌ها، اگر روزی چیزی برای گفتن نداشت، با خونسردی می‌گفت:«بچه‌ها، امروز چیزی برای گفتن ندارم. برید.»و کلاس را زودتر تعطیل می‌کرد. اما در روزهایی دیگر، وقتی مطلبی را مهم می‌دانست، اجازه نمی‌داد بچه ها حتی برای زنگ تفریح از نیمکت‌های خود خارج شوند. صدایش از پشت میز می‌پیچید و نگاهش برق می‌زد:«این بخش، زندگی‌تونو می‌سازه، حواستون رو جمع کنید!»اما این رفتارهای غیرقابل‌پیش‌بینی‌اش برای مدیر مدرسه خوشایند نبود. نظم مدرسه را به هم می‌ریخت؛ روزی تعطیل، روزی اضافه‌درس، زنگ تفریح نیم‌ بند. مدیر چند بار تذکر داده بود، با اخم و استناد به آیین‌نامه. فایده‌ای نداشت. او همیشه کار خودش را می‌کرد.تا این‌که یک روز، نامه‌ای از اداره‌ی آموزش و پرورش به دستش رسید؛ توبیخ کتبی، درج در پرونده.نامه را چند بار خواند. موقع تا کردنش، دستش برای لحظه‌ای مکث کرد. بعد آرام آن را گذاشت در کشوی میزش. نگاهش دیگر مثل همیشه مطمئن نبود.می‌توانست بهانه بیاورد:بگوید مریض بوده، یا یکی از اقوامش فوت کرده است.می‌توانست نقش بازی کند؛ بی‌دلیل در کلاس قدم بزند تا وقت بگذرد. یا همان درس دیروز را تکرار کند و بگوید مرور می‌کنیم.می‌توانست…اما نکرد.او شرافت ساده و محکم معلمی را داشت. می‌دانست که در نگاه ده‌ها پسر نوجوان، تصویری بزرگ‌ معنا پیدا می‌کند. آینده‌ی آن‌ها، شاید در همان نگاه‌های روزانه شکل می‌گرفت. و او نمی‌خواست تصویری دروغی از خود به جا بگذارد.فقط دفتر حضور را امضا کرد، گچ را برداشت و رو به تخته نوشت.صدایش به آرامی در کلاس پیچید:«بچه‌ها، امروز یه درس مهم داریم…»ح _ زارعی</description>
                <category>حسین زارعی</category>
                <author>حسین زارعی</author>
                <pubDate>Wed, 31 Dec 2025 15:47:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تجدید خاطره  «صدای عصا روی چوب»</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20210705/%D8%AA%D8%AC%D8%AF%DB%8C%D8%AF-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D9%87-%D8%B5%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D8%B9%D8%B5%D8%A7-%D8%B1%D9%88%DB%8C-%DA%86%D9%88%D8%A8-ctdyx3ile08z</link>
                <description>هر ماه، درست مثل ساعت، پیرمرد می‌آمد؛ آرام، منظم، با کت‌وشلواری شیک و عصایی سیاه‌رنگ که دسته‌اش برق می‌زد. از همان لحظه‌ای که صدای برخورد عصا با پله‌های چوبی ساختمان بلند می‌شد، می‌دانستم او آمده است.ساختمان اداره‌ی کل آموزش‌وپرورش استان همدان، سال‌ها بود با خاطره‌ها نفس می‌کشید؛ساختمانی قدیمی با کف‌پوش‌های چوبی، پنجره‌هایی بلند و سقف شیروانی که گویی سال‌های سال داستان در خود داشت. کارمندان همیشه مشغول بودند؛ همهمه‌ای آرام در هوا جریان داشت. اما وقتی صدای عصا از راه‌پله‌ها شنیده می‌شد، برای چند دقیقه، سکوتی احترام‌آمیز روی فضا می‌نشست.پیرمرد با همان وقار از مقابل درِ اتاق‌ها می‌گذشت، نگاهی کوتاه به میزها و چهره‌ها می‌انداخت، بی‌آنکه با کسی حرفی بزند، و بعد آرام از ساختمان خارج می‌شد. همیشه همین‌طور؛ مثل سایه‌ای از گذشته که فقط برای یادآوری آمده باشد.آخرین بار، حس کنجکاوی در دلم جوانه زد. از پشت میزم بلند شدم و بیرون رفتم. او آنجا بود؛ درست کنار راه‌پله، با همان عصا و همان لبخند محجوب.با احترام گفتم:«حاج‌آقا، سلام. حالتون چطوره؟»او با وقار پاسخ داد؛ صدایش نرم و مطمئن بود.گفتم:«حاج‌آقا، بفرمایید داخل اتاق من.»دستش را گرفتم و آرام به صندلی ارباب‌رجوع راهنمایی‌اش کردم. با احتیاط نشست. چای برایش ریختم؛ بوی چای تازه فضا را پر کرد.پرسیدم:«این چندمین بار است شما را اینجا می‌بینم، خواستم بدانم… کار اداری دارید؟ با کسی کاری دارید؟»لبخند زد. نگاهی به اطراف کرد؛ به دیوارها، به میز من، و بعد گفت:«پسرم، نه… فقط تجدید خاطره است.»متعجب گفتم:«خاطره؟»نگاهش گرم‌تر شد:«من رئیس آموزش‌وپرورش استان بودم؛ سال‌ها پیش، پیش از آن‌که تو به دنیا بیایی. همین‌جا، در همین اتاق، پشت همین میز کار می‌کردم.»دیگر چیزی نگفتم. فقط سکوت کردم. احساس کردم زمان در اتاق ایستاده است؛ دو نسل روبه‌روی هم، در یک نقطه‌ی مشترک.چایش را تا آخر نوشید، لیوان را روی میز گذاشت، تشکر کرد و گفت:«پسرم، فقط همیشه همین‌طور خوب بمان…»رفت؛ آرام، با صدای عصا روی چوب که تا پایین پله‌ها همراهش بود.چند روز بعد، رئیس اداره همه‌ی کارمندان را جمع کرد. صدایش جدی اما آرام بود:«خبر رسیده… رئیس پیشین آموزش‌وپرورش استان از دنیا رفته. امروز بعدازظهر برای مراسم فاتحه در مسجد جمع می‌شویم.»همه ساکت شدند.من فقط به صدای عصایی فکر می‌کردم که دیگر هرگز روی آن پله‌های چوبی طنین نخواهد انداخت....زندگى يک پاداش است، نه يک مکافات.فرصتى است کوتاه تا ببالى، بيابى، بدانى، بينديشى، بفهمى، و زيبا بنگرى، و در نهايت در خاطره‌ها بمانی.ح _ زارعی</description>
                <category>حسین زارعی</category>
                <author>حسین زارعی</author>
                <pubDate>Wed, 31 Dec 2025 15:34:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>موضوع انشا: «مزاحمت طویله‌ای یعنی چه؟»</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20210705/%D9%85%D9%88%D8%B6%D9%88%D8%B9-%D8%A7%D9%86%D8%B4%D8%A7-%D9%85%D8%B2%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AA-%D8%B7%D9%88%DB%8C%D9%84%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%DB%8C%D8%B9%D9%86%DB%8C-%DA%86%D9%87-j8hn0gg8ahko</link>
                <description>روزی از روزها، در مکتب‌خانه‌ی خران، ملا خره ریشش را جنباند و متفکرانه به کره‌خران نگاه کرد و گفت:«کره‌خرای عزیز! شما کم‌کم از کره‌خری عبور کرده و به مقام خریت می‌رسید.بنابراین می‌خواهم موضوع انشای فردای شما درباره‌ی مزاحمت طویله‌ای باشد!بنویسید و فردا سر کلاس بخوانید تا من نمره‌ی ادبیات خرانه‌ی شما را بدهم.»کره‌خرها با شنیدن این جمله، عرعر شادی سر دادند و خوشحال، دم‌جنبانان و شلاق‌پرانان به طویله‌های خود رفتند.کره‌خر جوانی که تازه از مرحلهٔ کره‌خری به خریتِ کامل رسیده بود، سرش داخل آخور بود و با اشتها یونجه می‌خورد و فکر می کرد. در همان حال، با خودش گفت:«این هم شد موضوع انشا؟!»وجدانش با صدایی نرم و خندان در ذهنش گفت:«اتفاقاً موضوع خوبی است! حداقل درس عبرتی می‌شود برای کره‌خرانی مثل تو که در طویلهٔ خران، کاری جز عرعر کردن و مزاحمت درست کردن برای بانوخران از دستشان کاری برنمی‌آید!»کره‌خر با نارضایتی گفت:«اه! اینم شد زندگی؟ اجازه نمی‌دهند کمی هم زندگی خرکی کنیم! آخه این چه وضعیه؟از یک طرف مطابق قانون شورای نعل گذاری ، بانو خران موظفند یال و دمشان را بپوشاند تا نظم طویله حفظ شود ، از طرفی عده‌ای بانوخر در راه یونجه زار یا کنار آخور یال افشانده و دم نشان می دهند. بعد وقتی نره خران عرعر می کنند ، تقصیر را می‌اندازند گردن ما کره‌خران!»بعد کمی فکر کرد و گفت:«حالا چطور بنویسم؟؟؟»وجدانش نیشخندی زد و گفت:«کاری نداره، از پدر و مادر خرت بپرس. از وقتی که خران کرنا گرفتند و برای مکتب‌خانهٔ خران &quot;برنامه‌شاد&quot; را درست کردند، انشای همهٔ خران را والدین خرشان می‌نویسند!»کره‌خر گفت:«عجب فکری! دمت گرم! چرا خودم به فکرم نرسید؟!»کره‌خر با خوشحالی رفت پیش پدر خرش و گفت:«می‌خوام بدونم این &quot;مزاحمت طویله‌ای&quot; که این روزا خرا ازش حرف می‌زنن یعنی چی؟!»خر پدر با تعجب گوش‌هایش را تکان داد، چشمانش که از نعل داخل آتش سرخ‌تر شده بود برق زد و گفت:«پسرهٔ کره‌خر! مگه تو از خودت مادر خر و خواهر خر نداری؟ می‌خوای بری مزاحم ماده‌خرای مردم بشی؟!»و قبل از آن‌که کره‌خر بتواند توضیحی بدهد، چنان لگدی نثارش کرد که تا سه روز آب سطل را با نیِ ساقه‌ی گندم می‌خورد.کره‌خر بینوا که هنوز گوش‌هایش سوت می‌کشید و چانه‌اش تیر می‌کشید، رفت سراغ مادر خرش که داشت برای شام، یونجه را با کاه مخلوط می‌کرد.با احتیاط گفت:«مامی‌خر، یه سؤال خرکی دارم... مزاحمت طویله‌ای یعنی چی؟»مادر خره چنان جفت‌پا زد پس کله‌اش که پنج تا مگس بالای سرش وزوزکنان شروع کردند به چرخیدن.بعد گفت:«الهی عرعرت ببره! این سؤالا چیه می‌پرسی؟!مزاحمت طویله‌ای یعنی وقتی یه نره‌خر بی‌ادب به یه ماده‌خر متلک می‌ندازه، یا موقع رد شدن از کنارش تنه می‌زنه، یا می‌گه:&quot;عه! چه یال سیاه و نرمی داری، خانم خر!&quot;کره‌خر که از پدر و مادر خرش هیچ نتیجه‌ای نگرفته بود، رفت سراغ خواهر خره.او گوشه‌ی طویله، روی یونجه‌ها لم داده بود، هدفون در گوش، سرش با ریتم خاصی تکان می‌خورد و با خریت تمام، بی‌خبر در دنیای خودش غرق بود.کره‌خر با احتیاط گفت:«آبجی خر، میشه بگی مزاحمت طویله‌ای یعنی چی؟»خواهر خره، بدون اینکه حتی سرش را بلند کند، گفت:«کره‌خر! مزاحمت که فقط توی یونجه‌زار نیست... توی طویله‌ی دیجیتال هم پره از نره‌خرایی که دایرکت می‌دن و با عرعر، پیام می‌فرستن!»کره‌خر با تعجب پرسید:«پس چرا هنوز باهاشون حرف می‌زنی؟»خواهر خره، آدامسش را تف کرد کف طویله ، بعد گفت:«حوصله ندارم... زر نزن!»کره‌خر بینوا که هم پس‌کله‌اش می‌سوخت و هم هنوز جواب درستی نگرفته بود،با سرگیجه دیجیتالی رفت سراغ برادر بزرگ‌ترش؛ خرِ کتاب‌خوانِ طویله، فارغ‌التحصیل آکادمی خران، که همیشه بیکار بود!او از بس علوفه نمی‌خورد و آگهی روزنامه‌ها را می‌خواند، از لاغری شبیه مجله‌ی هفته‌نامه‌ی خران شده بود.کره‌خر پرسید:«داداش خر، تو که خیلی خر باسوادی، مزاحمت طویله‌ای یعنی چی؟»برادر با وقار به او زل زد، لب‌هایش را بالا و پایین داد، نیشخند زد، سپس با سُمش گوش‌هایش را خاراند و گفت:«ببین کره‌خر، مزاحمت طویله‌ای نوعی بیماری اجتماعی بین خراست که ریشه در بحران شخصیتی و کمبود انسانیت... نه، ببخشید، خریت دارد!طبق قانون نعل‌نامهٔ ۶۱۹ طویله‌العُرف، هر نره‌خری که در اماکن عمومیِ چراگاه یا راه یونجه‌زار، برای ماده‌خری ایجاد اضطراب، نگاه سنگین یا عرعر مشکوک کند، به مدت سه روز از آب و علف محروم خواهد شد!»کره‌خر گفت:«داداش، حالا این شماره که گفتی درست عمل نکرده . در عمل فشار نعل بر بانوخران بیشتر شده نه چراگاه امنتر شده نه نره خران عاقلتر! بعدش یعنی اگه من فقط نگاش کنم هم جرمه؟»برادر جواب داد:« اونو ولش کن ...بستگی داره با چه نیتی نگاه کنی. نیت خرانه باشه، بله مجرمی!»کره‌خر گفت:«آهااااا!»بعد، در حالی‌که هم سرش درد می‌کرد، هم گوشش، هم مغزش، رفت گوشهٔ طویله نشست تا انشایش را بنویسد.نوشت:«مزاحمت خیابانی... نه، مزاحمت طویله‌ای یعنی نره‌خری عرعرکنان... عجیجم شماره بدم؟ اوه! نه نه ...»اما هرچه فکر خرش را به کار انداخت، نتوانست بیشتر از آن بنویسد.سرش را خاراند ، سمش را به پیشانیش زد و گفت:«عجب مخ خری دارم من! یه سؤال ساده پرسیدم، با اون‌همه کتک خرکی، تازه هنوز نفهمیدم مزاحمت طویله‌ای یعنی چی! ای لعنت به این بی صاحاب اینستا !»وجدانش خندید و گفت:«برو اون‌ور، تو خر باسواد نمی‌شی!»سپس مداد را برداشت، به زبانش زد، ژست خرِ دانشمند به خودش گرفت و نوشت:«مزاحمت طویله‌ای یعنی وقتی یه خر یادش می‌ره که خریت یعنی نجابت، نه جسارت.خر واقعی اونیه که بارش سنگینه، نه نگاهش!»کره‌خر گفت:«لایک به وجدان خودم!پس یعنی منی که خرم، ولی نباید خر بشم و در طویله خران ، خریت کنم؟»وجدان گفت:«آفرین، دقیقاً! وقتی تو یه جمله ادبی چهار خر به کار بردی پس تو خر عاقل‌تری.ولی مواظب باش، خر عاقل هم اگه بیش از حد به عرعر خرانه فکر کنه، ممکنه خرِ دوبل بشه!»کره‌خر از اینکه وجدان خرانه‌ی عاقلی داشت، به خریت خودش افتخار کرد.به وجدانش گفت:«پس نتیجه می‌گیریم که مزاحمت طویله‌ای نه تنها نشانه‌ی انسانیت... نه، ببخشید، خریت نیست، بلکه نشانه‌ی نداشتن وجدان خرانه است!»</description>
                <category>حسین زارعی</category>
                <author>حسین زارعی</author>
                <pubDate>Sun, 12 Oct 2025 11:43:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خریت‌نامه یک خر</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20210705/%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D8%AA-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%DB%8C%DA%A9-%D8%AE%D8%B1-bbwzhbjwkr7d</link>
                <description> یه روز خره داشت تو طویله‌اش فکر می‌کرد. وجدانش که بیدار بود گفت: «چی کار می‌کنی؟»خره گفت: «دارم فکر می‌کنم.»وجدانش خندید و گفت: «خِرا که فکر نمی‌کنن.»خره سرش را بلند کرد، مثل یه خر زُل زد تو چشم‌های وجدانش و گفت: «فکر کردی که من گاوَم، نتونم فکر کنم؟؟؟؟»وجدانش گفت: «فکر کنم خره باز هم خر شدی. حالا به چی فکر می‌کنی؟»خره گفت: «هیسسسسسس… یه دقیقه ساکت شو، بینم فکر خرم به چی فکر می‌کنه؟»وجدان گفت: «آهااا» و ساکت شد.خره دوباره زل زد به آخورش که با نور ملایمی از شیشه روبه رو روشن شده بود و به فکر خرانهٔ خودش فرو رفت.وجدان خیلی نگران بود. با خودش گفت: «خُوب شد وجدان گاو نشدیم که مثل خر باشه. حداقل خیالم راحته که این خره واقعاً خره.»بعد از سکوت طولانی، خره گفت: «می‌خوام خریت‌نامهٔ خود یا همان زندگی‌نامهٔ خود را بنویسم تا شاید چراغی باشه در طویلهٔ تاریکِ خران و از آن پندهای زیادی از تجربیات خرانهٔ من بگیرند. بعد با شنیدن نام این خر حقیربه نیکویی از ما یاد کنندی، بطوری که وجدان آن خران نیز آرزو کردندی که ای کاش وجدان خری چون من بودندی و عرعرکنان همیشه خریت‌نامهٔ مرا در مجالس خرانه بخوانندی و از خوشحالی بسی عرعر کنندی.»وجدان خر گفت: «چرا حالا اینقدر دَندی‌بَندی می‌کنی؟»خره گفت: «می‌خواهم با این لحن دندی بندی، خریت‌نامهٔ من کلاسیک و کهن به نظر برسد تا خرانِ امروزی با اشتیاق بیشتری آن را بخوانندی.»( بخشید بخوانند)وجدان گفت: «آهاااا…»خره شروع کرد به نوشتن:«من خری بودم… نه، من کرهٔ خری بودم که کم‌کم بزرگ شدم و به مقام شامخ خری رسیدم. در اطراف خودم خران زیادی دیدم که آنها نیز از کرهٔ خری به عالاف و علوف رسیده و خر کامل شده بودند. اما برای من پالان و افسار در این دنیای خریت مهم نبود؛ همان که از کرهٔ خری در آمده و خر شدم، مهم‌ترین هدف زندگی من بوده.»و خره بیشتر از این نتوانست ادامه دهد.وجدان تا این متن رو شنید، دودستی کوبید تو سرش و گفت: «عجب خرايی پیدا میشن تو این زمونه!!! خره واقعاً این زندگی‌نامه‌ت بود؟؟؟!! فقط همینه چند خط!!!!؟!»خره گفت: «پس چی؟؟»خره گفت: «همه خرا اینجوری‌ان دیگه… بیا نگاه کن تو این طویله زندگی … همه خرا از اول کره‌خرن و بعد به زندگی نکبت‌بار کره‌خری‌شون پایان می‌دن و وارد زندگی خیلی نکبت‌باری خری‌شون می‌شن، به همین راحتی…»وجدان گفت: «منظورم این نبود که… من خواستم بگم که: خری که بخواد خریت‌نامه بنویسه باید چیزای جذاب بنویسه؛ یه سری داستان‌ها و ماجراها تعریف کنه که توش برای خرا و حتی گاوها و بزهای دیگه پند و اندرز داشته باشه تا همهٔ خرا و گاوا و بزا مسیر زندگی خُرکی، گاوکی و بزکی خودشون رو عوض کنن.خره گفت اولاً: که داستان من کلی پند داشت… دوماً: خب حالا اومدیم و مسیر زندگی اونا هم تغییر کرد؛ اونا باز همون خرا، گاوا و بزهایی هستن که بودن و هیچ فرقی نمی‌کنه؟!!!…»وجدان که دید این خیلی خره و هیچی حالیش نمی‌شه، گفت: «چند لحظه صبر کن تا من بیام.»و رفت چندتا خریت‌نامه از خرانِ قدیمی طویله رو از کتاب خانه گوشه تاریک طویله آورد و داد به خره تا بخونه. خره هم باز کرد و خوند.خریت‌نامهٔ خرِ اوّل، از یک ماده‌خر:«سلام خرا و کره‌خرای عزیز. خوبید؟ آره منم خرم مثل شما و به خر بودن خودمم افتخار می‌کنم. هدف من از نوشتن این خریت‌نامه همین بود که بگم کی هستم و به خودم افتخار می‌کنم. درسته که من خرم یعنی اول خر نبودم؛ با تلاش‌هایی که بابای خرم و مامان خرم برام کشیدن و استعدادی که خودم تو زمینهٔ خر شدن داشتم، از کره‌خری به خری رسیدم. و هدف من از این خریت‌نامه‌نویسی تنها تشکر از پدر و مادر خرم هست، همین. پایان.»خریت‌نامهٔ خرِ دوم، از یک نره‌خر که گویا پژوهشگر بوده:«من سال‌ها تحقیق کردم ببینم چه طوری میشه که یه خر به یه گاو تبدیل بشه، ولی دانش خری ما هنوز به اون سطح نرسیده و من نتونستم بفهمم. یعنی فهمیدم که خرا تا آخر عمرشون تنها کاری که می‌تونن بکنن همینِ که از کره‌خری به خری بالغ تبدیل بشن. پایان.»وجدان گفت: «ای بابا، اصلاً به من چه؟ اینا خودشون خرن؛ بذار به حال خودشون.»خره هم که کلی متحول شده بود رفت و فکر کرد و فکر کرد و دید که هیچ کار مهمی تو زندگیش انجام نداده. تو همین لحظه یه فکر به ذهنش رسید و گفت: «فکر من، صبر کن، می‌خوام ازت استفاده کنم.»فکرش هم گفت: «پس عجله کن، خره، الانه که برم؛ آخه شما خرا حافظهٔ خوبی ندارین و مارو فراموش می‌کنید.»نمیدونم چی شد که یه‌هو خره گفت: «آهااااا.»وجدان گفت: «خره چی شده؟ چرا اینقدر خوشحالی؟»خره گفت: «می‌خوام دربارهٔ عشق بنویسم.»وجدان گفت: «دقیقاً مثل جوجه‌اردکِ زشت (ببخشید: کره‌خر زشت)!!»خره گفت: «نه، من داستان کره‌خرانهٔ دوست ندارم. اصلاً که این‌طوری شد؛ اسم داستان یا خریت‌نامهٔ من میشه: &quot;خر دلبر و خر دلربا&quot; که روی جلدش هم نوشته میشه: ماجرای یک عشقِ واقعیِ خرانه.»وجدان گفت: «آها. ولی تو که تا حالا عاشق نشدی!!!»خره به افقِ طویله خیره شد و آهی کشید و گفت: «چرااااا.»وجدان گفت: «پس خره چرا من نفهمیدم؟»خره جوگیر شده بود گفت: «بیا تا یکی از شاهکارهای ادبی خودم را برات بخوانم تا حال کنی.»وجدانِ خره که می‌دانست خره فقط یک‌بار عاشق شده — اونم عاشقِ یک خانم‌خر — منتظر بود که شاهکار ادبیات جهان را بشنود.وجدان هم گفت: «بخون.» و خره شروع کرد به خواندن:«داستان از آنجایی شروع می‌شود که یک روز برای خودم رفتم به دبیرستان ماده خران (اسم مدرسه یادم نیست). ولی هنوز داخل نشده بودم که دیدم یک بانو خره خیلی خوشگل و خوش‌پوش با چشمان خمار گاوی که نعل‌های زیبایی هم به سم داشت از کنارم گذشت و بار سنگینی داشت روی دوشش می‌برد؛ البته فکری سنگین‌تر از بارش در سر. و منم رفتم کمکش کردم و بردمش تا طویله‌اشان. وقتی خواستم اونو بدرود بگم و برگردم، یه‌هو بانو خره گفت: &quot;بفرمایید داخل… طویلهٔ خودتونه.»«منم گفتم ممنون. بانو خره گفت: &quot;تعارف نکن، یه خورده یونجه پیدا میشه، با هم بخوریم؛ بیا تو.&quot;»«منم یه خورده ناز کردم؛ دیدم این‌بار بانو خره بیشتر از من ناز می‌کنه. گفتم:&quot;ای خره، گوش‌هایت دراز و بلندنیست بالاتر از یال‌های تو، یالرنگ یال‌هایت سیاه رنگ و قشنگنیست بالاتر از یال‌های تو، یال.&quot; و……»میدونی آخه من خر، شعر بلد نبودم همین یادم آمد.دیدم بانو خره از حرف‌های من ناراحت شد. چندین بار بهش گفتم: «بانو ما خرا گاهی عاشق ترین خران جهانیم فقط بلد نیستم عشق خرکیمون را درست نشان بدیم .» ولی بانو خره هی سکوت می‌کرد. شاید او عقل خرکی داشت من دل خرکی.وجدان وقتی اینو شنید گفت: «آها… آقاخره تو واقعاً خر نیستی. تو معنای عشق حقیقی رو فهمیدی ولی راهشو بلد نبودی.»خره گفت: «ممنون. ولی اگه خر نیستم پس چی هستم؟»وجدان گفت: «از اون خرانِ خر نیستی؛ از اون خر خوبایی.»این‌بار خره گفت: «آها. از اون لحاظ. حالا چه‌طور مگه؟»وجدان گفت: «این داستان عشقی‌ات اشکِ منو در آورد. معلومه هنوز دوستش داری. آفرین، خیلی قشنگ بود؛ مشتاقانه منتظر ادامهٔ داستانتم. باید برام بخونیش.»خره ورق زد و از اینجا خواند:«یه روز بانو خره برام حکایت کرد که همهٔ نره‌خرا گاوَند؛ من خیلی به این موضوع فکر کردم و بعد از اون، جریان زندگی‌م عوض میشه و من تصمیم می‌گیرم که عاشق بشم نه گاو.»در همین حال وجدان گفت: «تو با داستانِ خری که فکر می‌کرد همه گاوند عاشق شدی؟!؟!؟!»خره گفت: «انگاربانوخره قبلا عاشق یه گاوه بوده که فکر می‌کرده واقعاً خره، ولی او گاو بوده.»وجدان گفت: «آها… ادامهٔ داستان!»خره ادامه داد: «من با شنیدن این داستان عاشق شدم ولی نمیدونستم عاشقِ کی شدم.»وجدان گفت: «آها. حالا باز ادامه داستان رو بگو.»خره خواند: «من عاشق شدم ولی نمیدونستم عاشقِ کی و می‌خواستم زودتر عاشق یکی بشم و عاشقانه بهش عشق بورزم، ولی نمی‌دانستم چطوری. تصمیم گرفتم که فقط عاشق بانو خره بشم و هر خر و گاوی را دیدم عاشقش نشم؛ چون عشقِ خرکی الکی نیست، خرج داره، اونم نه از نوع یونجه و علف، بلکه خرجش به اندازهٔ یه طویلهٔ بزرگِ انسانیته (ببخشید: خریت).»خلاصه… آن‌قدر پیگیر شدم تا به وجدانش رسیدم و به وجدانش گفتم: «ای وجدانِ مهربان، به بانو خره بگو من خیلی دوستش دارم؛ نمی‌خوام شکست عشقی بخورم.»وجدان گفت: «خب؟ آیا وجدانِ بانو خره کمکت کرد؟»خره گفت: «هنوز، نه؛ منتظرم.» بعد ادامه داد و گفت: «اگه خبری از بانو خره نشه، شاید تصمیم بگیرم برای همیشه خرِ تنها باشم.»«این بود داستانِ من؛ خوشت اومد؟»وجدان خره در حالی که اشک تو چشم‌هاش جمع شده بود گفت: «واقعاً که تو خری؛ البته از اون خرايی که خر نیستن — از همون خرِ خوبا… بیا بغلت کنم…»خره و وجدانش همدیگرو بغل کردن و هی به هم افتخار می‌کردن که یه‌هو توی همون حال و هوا صدای در اومد. خره رفت و در رو باز کرد و دید که کره‌خرِ همسایه‌ست و می‌گه: «توپ‌مون افتاده تو طویلهٔ شما؛ میشه اونو به ما بدین؟»خره هم که اعصابش خراب شده بود گفت: «ای کره‌خرای نفهم… اون توپ‌تونه، برید و ورش دارید… ولی اگه یه بار دیگه توپ‌تون بیاد تو طویلهٔ ما، پارش می‌کنم…»وجدان خره نتیجه گرفت که توپ هر خری ممکنه یه بار تو طویله ما بیفته نه همیشه</description>
                <category>حسین زارعی</category>
                <author>حسین زارعی</author>
                <pubDate>Tue, 07 Oct 2025 09:43:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«خنده‌ی جمجمه»</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20210705/%D8%AE%D9%86%D8%AF%D9%87-%DB%8C-%D8%AC%D9%85%D8%AC%D9%85%D9%87-cyixvijtptqk</link>
                <description>روستای کوزره دروران کودکیم پر بود از نشانه هایی که حکایت از باورهای قدیمی مردمان آن دیار کهن داشت.هنوز هم تصویرشان در ذهنم زنده است.آن روزها بالای بعضی از دیوارها، جمجمه‌ی الاغ یا حیوانات دیگر را می‌ کاشتند. می‌گفتند برای این است که مردم «چشم زخم» نزنند. گاهی هم همین جمجمه‌ها را در وسط مزارع یا باغ و بستان روی چوب بجای مترسک می‌نشاندند؛ هم برای ترساندن حیوانات، هم برای «نظر بندی» و در امان ماندن از چشم زخم رهگذران.مش برات، پیرمردی که همیشه قصه‌های عجیبی و راز آلودی تعریف می‌کرد، یک شب کنار کرسی داستانی تعریف کرد و گفت:«وقتی قحطی آمد و شکم ها از گرسنگی به پشت ها چسبیدند، مردم به جان هم افتاده بودند. شب‌ها بعضی دزدکی به مزارع می‌رفتند، خوشه‌های گندم را می‌چیدند و در کیسه می‌ریختند تا قوت لایموتشان باشد.»شبی، مردی نا امید و گرسنه پاورچین‌پاورچین وارد مزرعه‌ای شد. آسمان تیره بود و ماه پشت ابرها پنهان.فقط صدای نسیم ملایم بین خوشه های گندم می پیچید. مرد خمیده و لرزان دست دراز کرد، خوشه‌ای کند و در کیسه انداخت. همان لحظه صدای خنده‌ای کوتاه در دل تاریکی پیچید. با تعجب و ترس ایستاد و گوش سپرد. نه کسی دیده می‌شد، نه حرکتی. دوباره خم شد و مشتی از خوشه ها را کند. این بار باز همان صدا از پشت سرش آمد، بلندتر از پیش؛ نه خنده‌ی آدم بود، نه صدای حیوان.ایستاد و به پشت سرش نگاه کرد؛ جمجمه‌ی الاغی بر سرِ چوبی نصب شده بود. جمجمه انگار می‌خندید. مرد وحشت‌زده نزدیک شد. ناگهان صدایی از میان استخوان‌های خشک بیرون زد که می خندید.مرد با تردید گفت:ــ «تو... تو سر الاغ می خندی؟!»جمجمه آهی کشید و ادامه داد:ــ «روزی من هم مثل تو آدم بودم. روزی از کنار همین مزرعه گذشتم. خواستم ببینم گندمش برای نان خوب است یا نه. خوشه‌ای کندم، دانه‌هایش را در دستم مالیدم و یکی را با دندان امتحان کردم. بعد بقیه دانه ها را دوباره با پارچه ای به ساقه بستم. فکر کردم کار کوچکی است... اما بی‌اجازه بود. وقتی مُردم، به کیفر همان کار، به صورت الاغ به دنیا بازگشتم. سال‌ها بار بردم، شلاق خوردم، پشتم از سایش پالان و بی پالانی زخم شد، بارها زیر بارهای سنگین از پا افتادم و دوباره بلندم کردند. تا وقتی که پیر و ازکارافتاده شدم. صاحبم مرا در یک روز سرد پاییزی بیرون روستا رها کرد. سرما سخت بود و من همین جا، جایی که تو ایستاده ای ، ایستاده بودم که گرگ‌های گرسنه حمله کردند و پیکرم را دریدند. این جمجمه از من ماند. امسال همان صاحب مزرعه آن را بر سر چوب نشاند تا حیوانات بترسند و خوشه‌ها از چشم حسودان در امان بمانند.»مرد، لرزان و درمانده، پرسید:ــ «پس چرا در این نیمه‌شب می‌خندی؟»جمجمه گفت:ــ «به عاقبت تو می‌خندم. من تنها یک خوشه کندم و این بلا نصیبم شد. تو که کیسه‌کیسه برمی‌داری... مرگت چه کیفر هولناکی برایت خواهد آورد؟»صدای خنده دوباره در تاریکی پیچید. مرد با وحشت کیسه‌اش را رها کرد و دوید. از آن شب، دیگر هیچ وقت آن مرد جرئت نکرد دزدی کند.</description>
                <category>حسین زارعی</category>
                <author>حسین زارعی</author>
                <pubDate>Mon, 06 Oct 2025 10:02:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قاضی و سه برادر کوزره‌ای</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20210705/%D9%82%D8%A7%D8%B6%DB%8C-%D9%88-%D8%B3%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%AF%D8%B1-%DA%A9%D9%88%D8%B2%D8%B1%D9%87-%D8%A7%DB%8C-rsqriaobiawl</link>
                <description>زمان‌های نه چندان بسیار دور در یکی از روستاهای شراء، روستای کوزره سه برادر زندگی می‌کردند به نام‌های «ممل» و «شمل» و «خمل». این سه برادر بعد مرگ باباشون «مشممد» هرکدام دارای مزرعه‌ی سبز و خرمی به ارث برده بودند که در آن به کشت و زرع می‌پرداختند.ولی یکی از آن‌ برادران صاحب مزرعه‌ای بود که محصولی بهتر و زیادتر از سایر مزارع می‌داد؛ گویی برکت آسمان فقط بر این قطعه زمین فرود آمده بود.به همین جهت هرکدام از برادرها ادعای مالکیت آن مزرعه را داشتند و برای آنکه حرف خویش را ثابت کرده و صاحب مزرعه مزبور بشوند به هر کاری دست می‌زدند و و هر چند مدت یکبار هم با بیل و یابا سر همدیگر را شکسته برای شکایت و صلح کلی پول به پاسگاه و دادگاه می دادند. این درگیری‌های دهقانی، آسایش را از مردم کوزره گرفته بود و هر روز صدای فریاد و جار و جنجال از مزرعه‌ی مورد نزاع به گوش می‌رسید.آن‌ها پس از مدتی متوجه شدند که خودشان به تنهائی نمی‌توانند گره آن مشکل را بگشایند و به‌ناچار شکایت به نزد قاضی قهاوند بردند؛ اما قاضی هم پس‌ازاینکه حرف‌های آن‌ها را شنید و کلی سر و ریشش را خاراند نتوانست رأی مناسب بدهد و درنتیجه دعوی آن‌ها بر سر مزرعه‌ی مزبور همچنان باقی ماند.این وضع ادامه داشت تا سرانجام روزی آن‌ها به نزد قاضی جدیدی که تازه به قهاوند وارد شده بود و به کارها و شکایات مردم رسیدگی می‌کرد رفتند و هرکدام ماجرای دعوی خویش را برای قاضی شرح دادند. قاضی که مردی دانا و جهان‌دیده بود، پس از نوشیدن یک استکان چای غلیظ، فکری کرد و گفت:– بسیار خوب، من درباره‌ی این موضوع فکر می‌کنم و روز بعد شما به اینجا بیایید تا نتیجه را به شما اطلاع بدهم.سه برادر قبول کردند و سوار موتورهای پرسر و صدای خود شده و آن روز به خانه‌های خود برگشتند. قاضی تمام آن روز و شب بعد را درباره‌ی این موضوع فکر کرد.روز بعد سه برادر صبح خیلی زود از خانه خارج شدند وسوار ماشین میرزا مراد شده و به نزد قاضی رفتند. قاضی نگاهی به آن‌ها انداخته و گفت:– من درباره‌ی شماها و مشکلی که برایتان پیش آمده خیلی فکر کردم.ممل، که بی‌تاب‌تر از بقیه بود، گفت ممنون آقای قاضی که فکر هم می کنی.شمل با لحنی سرشار از بی‌اعتمادی گفت:–جناب قاضی بهتر بود کمتر فکر می‌کردید. چون فکر زیاد، آدم را خسته و پیر می‌کند  و مثل درس خواندن مغز آدم را پوک می کند.قاضی از روی عینکش نگاهی به وی انداخت و در دنباله‌ی سخنان خویش اضافه کرد:– بله من خیلی فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که خیلی راحت می‌توانم دراین‌باره تصمیم بگیرم.او لحظه‌ای سکوت کرد و سپس گفت:– به نظر من زمین بهتر از آنِ کسی است که از سایرین احمق‌تر باشد. حال شما بگوئید کدام‌یک از آن دیگری احمق‌تر هستید؟«ممل» برادر اولی با اشتیاقی عجیب و غریب برای اثبات حماقتش گفت:– من… من… قربان … من هالوترین مردی هستم که شما تابه‌حال دیده‌اید.قاضی با حیرت به وی نگریست و گفت:– چطور؟ممل گفت:– هااا … حالا گوش کنید تا همه‌چیز را برایتان بگویم.او قدری سکوت کرد و سپس در دنباله‌ی حرف خود اضافه کرد:– بله من احمق‌ترین مرد روی زمین هستم، سال آقای کاغذ پاره 40 راس کوسفند داشتم و همه را فروختم 20 ملیون و در بانک کشاورزی قهاوند سپرده کردم. البته به امید این که اون ماشین خوشگله در قرعه کشی به اسم من در بیاد.قاضی سر تکان داد و درحالی‌که لبخندی تلخ بر لبانش بود گفت هااا یادمه رو داربست جلو بانک یه پراید بود.ممل ادامه داد بله آقای قاضی قسم به سرتان من طی هشت سال 13 ملیون از بانک سود گرفتم با پول خودم شد 33 ملیون بعد پشیمان شدم می خواستم گوسفندان خودم را دوباره داشته باشم با این پول فقط 5 گوسفند توانستم بخرم 35 گوسفند مرا دولت و بانک دزدیده بودند حالا پشم کشکش به کنار. … مردم کوزره بشدت مرا مسخره می کنند و می گویند احمق ها در ایران پولشان را بانک می گذارند یا در خانه نگهداری می کنند. تو بگو آیا احمق تر از من کسی وجود داره ؟قاضی سرش را جنباند و گفت بله احمق تر از تو کسانی هستند که در قرعه کشی خانوادگی شرکت می کند پولشان را می دهند دست یه عده نه نه … آیا بدن آیا ندن...خمل گفت آقای قاضی ترانه خواندی نگو نفیمیدم.قاضی لبخند زد و گفت:– نه! به‌راستی‌که ممل تو احمق‌ترین مرد روی زمین هستی و من فکر می‌کنم که باید مزرعه را به تو بدهیم.اما در همان‌وقت شمل برادر دوم قدمی به جلو نهاده و گفت:– ولی جناب قاضی من احمق‌تر از ممل هستم. و سینه‌ی خود را جلو داد تا این امتیاز را از برادرش برباید.قاضی با تعجب به چهره‌ی او نگریست و گفت:– چطور چنین چیزی ممکن است؟شمل لبخندی زد و گفت:– حال گوش کنید تا دلیل حماقت بیشتر خود را برای شما شرح بدهم.قاضی دستی به‌صورت خود کشید و گفت:– خوب بگو ببینم تو چه کار احمقانه‌ای انجام داده‌ای؟شمل لبخند احمقانه‌ای زد و گفت زمان همان یارو که ممل گفت بانک ها سکه طلا حراج می کردند:– 850 هزار تومان من رفتم دور میدان  امام همدان ، یونجه تازه فروخته بودم صف واستادم نوبتم که شد یارو کارمند بانک سکه هارو جلو گذاشت گفت خب شیه ؟بنال بینم  چند تا موخوای ؟ بعد رو به قاضی کرد و گفت آقای قاضی بخدا ثروت این کشور را مثل حلوای مرده پخش می کردند من احمق گفتم دویست سکه او گفت باشه حولم نکن الان بشت میدم. شمرد و داد.من به خانه برگشتم زنم با مایتابه زد سرم گفت مرد تو احمقی ولی فکر نمی کردم دیوانه هم باشی این چه کاریه تو کردی اگر ضرر کنی من می دانم جد و آبادت.خلاصه آقای قاضی بعد یک ماه من از هر سکه 50 تومن سود کردم یعنی هر سکه فروختم 900 تومن مثل خر کیف می کردم.قاضی زیر لب گفت احمق.جناب قاضی! چشمتون روز بد نبینه از همان روز سکه قیمتش بالا رفت و بالا رفت همین الان که در حضور شما هستم هر سکه قیمتش … و در یک حرکت نمایشی، خواست گوشیش را دربیاورد تا قیمت را لحظه ای نگاه کند اما جلو در دادگاه نگهبان گوشی را از او گرفته بود بنابر این گفت 118 ملیون.قاضی که از داخل لبتاب قیمت را می دید خندید و با لحنی پر از شیطنت گفت برو بالا.شمل خواست بره طبقه بالا قاضی گفت احمق قیمت را گفتم.شمل گفت حال جناب قاضی! به من بگوئید آیا احمق‌تر از من کسی هست؟قاضی فکری کرد و دستی به‌صورت خود کشید و عینکش را جابجا کرد و گفت:– خیر من فکر نمی‌کنم احمق‌تر از تو کسی پیدا بشود خب تورمه.شمل گفت آقای قاضی این تفرم که گفتی یعنی چی؟قاضی فقط خندید.در همان‌وقت برادر سوم خمل قدم به میان نهاد و گفت:– خوب جناب قاضی حالا خودتان قضاوت بفرمائید آیا این دو نفر که خودشان به حماقت و نادانی خویش اقرار دارند می‌توانند مزرعه‌ی بزرگ و پر محصولی را اداره کنند. او با غروری ساختگی به دو برادرش نگریست.قاضی گفت:– خوب منظورت چیست؟برادر سوم خمل گفت:– جناب قاضی! شما باید آن مزرعه را به من بدهید. تاکنون هیچ کار احمقانه‌ای انجام نداده‌ام  چون اصلا من کاری نمی کنم فقط در کوچه نشسته و مردم را مسخره می کنم و به‌خوبی می‌توانم از مزرعه‌ی مزبور نگهداری کنم.دو برادر دیگر ناگهان فریاد زدند:– این درست نیست، قاضی خودش گفته که به احمق‌ترین ما مزرعه را خواهد داد.سه برادر پس از این حرف با یکدیگر شروع به کتک‌کاری کردند و بر سر و روی هم مشت های محکم زدند چون بیل و یابا نبود. صدای ضربات مشت و فحش‌های روستایی فضای دادگاه را پر کرد.قاضی و سربازها بزور آن‌ها را جدا کرد و در حالی که از شدت خستگی تکیه به پشتی صندلی‌اش می‌داد، گفت:– به نظر من هر سه‌ی شما هالو و نادان هستید. چون اگر عقل درست ‌وحسابی داشتید می‌دانستید که نباید با یکدیگر دعوا کنید. آخر شما هر سه با یکدیگر برادر هستید و برادرها هم همیشه باید پشتیبان یکدیگر باشند و بنابراین من دستور می‌دهم که از این به بعد هر سه نفر از آن مزرعه استفاده کنید و سعی کنید هرگز اختلافی با یکدیگر پیدا نکنید و یادتان باشد در این کشور هیچ چیز نفروشید حتی عنبر نسا و هر چیزی از امروز بخرید بهتر از فرداست.هر سه برادر برای قاضی مثل مدرسه ابتدایی دست زدند و خمل که سواد کمی داشت روی میز گَرد گرفته قاضی  با انشگشت نوشت صد آفرین.سه برادر که تازه فهمیده بودند تا آن روز اشتباه می‌کرده‌اند از قاضی تشکر کردند و صورت یکدیگر را بوسیدند و به‌سوی خانه‌های خویش به راه افتادند و از آن به بعد همان‌طور که قاضی گفته بود هر سه در آن مزرعه کار می‌کردند و هر سه به‌طور مساوی از محصولات آن بهره‌مند می‌شدند و مهم‌تر از هرکاری، هی انبار می ساختند و از برنج و قند گرفته تا لاستیک ماشین و … خریده و انبار می کردند. شاید حماقت در ایران تنها راه بقا بود. </description>
                <category>حسین زارعی</category>
                <author>حسین زارعی</author>
                <pubDate>Sat, 04 Oct 2025 15:06:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قصیده نور: میرزا اسدالله تبریزی در کوزره</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20210705/%D9%82%D8%B5%DB%8C%D8%AF%D9%87-%D9%86%D9%88%D8%B1-%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%B2%D8%A7-%D8%A7%D8%B3%D8%AF%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87-%D8%AA%D8%A8%D8%B1%DB%8C%D8%B2%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%DA%A9%D9%88%D8%B2%D8%B1%D9%87-cgenu46lm8ss</link>
                <description>مکتبخانهقریب به یک و نیم قرن پیش، در روزگاری که چراغ علم در خانه‌های روستای کوزره کم‌فروغ بود، میرزا اسدالله تبریزی، فرزند ملا احمد، از تبریز رخت سفر بربست. او نه به سودای دنیا، بلکه با بار مسئولیتی دینی بر دوش، به عنوان روحانی مبلغ، قدم به خاک این دیار نهاد. میرزا در کوزره ماندگار شد، خانواده تشکیل داد و در کنار اقامه نماز و تبلیغ شریعت، چشمش به بی‌سوادی گسترده مردم افتاد؛ نیازی که روحش را آزرده می‌داشت.بدین سان، او تصمیم بزرگ خود را گرفت و مکتب‌خانه‌ای برپا ساخت و شد شمع فروزان آموزش کودکان کوزره. سال‌های متمادی، میرزا اسدالله با تلاشی مستمر و خستگی‌ناپذیر، لوح جان‌های بی‌سواد را با سواد و نور قرآن آشنا کرد. در دل میرزا اسدالله، ندای دیگری جز ندای منبر پیچید. او دید که ریشه دینداری، از ریشه دانش آبیاری می‌شود. تصمیم گرفت آنجا که مسجد هست، مکتب نیز باشد.و این‌گونه، چراغ مکتب‌خانه کوزره روشن شد.مکتب‌خانه میرزا اسدالله، نخستین بارقه‌ی علم به شیوه‌ای سنتی بود که پیش از ظهور مدارس دولتی، قلب فرهنگی روستاها به حساب می‌آمد. این مکتب‌خانه، چونان قایقی متحرک، محلی ثابت نداشت. درس‌ها به صورت چرخشی و دوره‌ای، هر هفته در منزل یکی از شاگردان برپا می‌شد؛ خانه‌ای که یک هفته بوی گندم و جو می‌داد، هفته بعد میزبان نوای «الف» و «ب» بود.شاگردان، که اغلب پسران بودند و گاهی دختران اندکی که یا به دلیل تمول مالی یا درک بالای پدرانشان، از تعصب اهالی در امان مانده بودند، در مکتب‌خانه گرد هم می‌آمدند.روز مکتب با یک آیین مقدس آغاز می‌شد: مقابله قرآنی. میرزا اسدالله، با ابهتی پدری، امر می‌کرد که شاگردان به صورت دسته‌جمعی، قرآن کریم را روخوانی کنند. سهم هر شاگرد مشخص بود، و در حین قرائت، هیچ چشمی اجازه خیره شدن به بیرون، و هیچ زبانی اجازه حرف زدن نداشت. ترس و احترام به ملا در دل شاگردان خانه کرده بود، زیرا او را در مقام پدر و مادر واجب‌الاحترام می‌دانستند.اولین درسی که روح شاگرد را صیقل می‌داد، حروف الفبا بود و سپس، جمله پرمعنای «هُوَ الفَتّاحُ العَلیم» بر تخته نقش می‌بست؛ جمله‌ای که نوید گشودن باب‌های روشنایی و کمال بود و به متربی می‌آموخت که نخستین علم، شناخت خداوند یکتاست. سپس نوبت به حروف ابجد می‌رسید و پس از آن، «عَمّ جزء»، شامل سوره‌های کوچک قرآن. پس از این مراحل، میرزا به تدریس کتاب‌هایی چون سراج القلوب، معراج السعاده، و حتی دیوان‌های حافظ و کلیات سعدی می‌پرداخت تا روح و زبان شاگرد صیقل یابد.میرزا برای برقراری نظم سختگیرانه‌ای که لازمه مکتب بود، از میان مستعدترین شاگردانش، فردی را برمی‌گزید که به او خلیفه می‌گفتند. خلیفه در غیاب میرزا، زمام امور را در دست داشت و هیچ شاگردی جرأت سرپیچی از فرمان او را نداشت، چرا که میرزا بی‌چون و چرا از نماینده‌اش حمایت می‌کرد.بعد از صرف ناهار، وقت اقامه نماز ظهر بود. یکی از شاگردان که قرائت صحیحی داشت، به امامت می‌ایستاد و بقیه اقتدا می‌کردند؛ هدفی جز سوق دادن کودکان به سوی نماز و تربیت نمازخوان نداشت.اما مکتب‌خانه همیشه شیرینی علم نبود. شاگردان گریزپا و خطاکار با تنبیهی مواجه می‌شدند که از آن با وحشت یاد می‌شد: فلک. چوب فلک را فَلَقه می‌نامیدند و این ابزار، ضامن حفظ نظم میرزا بود.میرزا یا ملای ده، شغل دیگری جز تدریس نداشت و معاش خود را از همین راه تأمین می‌کرد. اجرت کار او، به صورت سالیانه یا در زمان سر خرمن دریافت می‌شد و در منطقه به آن «حقّ ملا» یا «حقّ میرزا» می‌گفتند. این حق معمولاً محصولاتی نظیر گندم، جو و حبوبات بود که میزان آن در ابتدای سال تعیین می‌شد. افزون بر این، میرزا از طریق دعا‌نویسی برای بیماران، نذورات مجالس سوگواری محرم و ماه مبارک رمضان، عقد و ازدواج و عیدی‌های نقدی یا دام و محصولات کشاورزی، روزی خود را کسب می‌کرد.اوج شادی اما زمانی بود که شاگردی موفق به ختم کامل قرآن می‌شد. در آن روز، خانواده شاگرد چیزی به عنوان انعام به ملا یا میرزا اهدا می‌کردند؛ گاهی یک خروس، گاهی یک گوسفند، بسته به توان مالی. این هدیه با اشعاری زیبا همراه بود که معلم به نوآموز می‌آموخت تا با شادی به خانه ببرد و از مادر طلب انعام کند:ای مادر نیکو سرشت / جای تو باشد در بهشتآخوند با ما سوره نوشت / بر خیز و انعامم بیار تا بهر استادم برم.یا هنگام ختم سوره حمد، شادباش می‌گفتند:الحمد آمد که هر دلی شاد کند / اندوه ببرد دل از غم آزاد کندفرزند عزیز گه بر پدر و مادر ناز کند / اول طلب علم و هدیه استاد کند.میرزا اسدالله تبریزی با سالیان متمادی تدریس، نام خود را نه تنها در کوزره، بلکه در سراسر شراء جاودانه کرد. او نهالی کاشت که ثمره‌ی آن، عالمانی بزرگ بودند؛ مردانی چون آسید نقی حسینی، مجتهد برجسته و رفیق آخوند همدانی، و عالمانی چون آمیرزا اصغر فلاح و آمیرزا مهدی زارعی و بسیاری دیگر که هر یک خود مشعلی در دست گرفتند.امروز، مکتبخانه پرهیاهوی علم میرزا اسدالله خاموش است، اما یاد او زنده. آرامگاه او در جوار امامزاده خاتون، نزدیک آرامگاه شهدای کوزره، تبدیل به زیارتگاه اهل معرفت شده است. این مکان، شاهدی است بر آن وظیفه دینی که به نور دانش تبدیل شد و بذری که او صد و پنجاه سال پیش کاشت، تا امروز سایه‌ی خود را بر سر این دیار گسترده است. روح بزرگشان شاد.</description>
                <category>حسین زارعی</category>
                <author>حسین زارعی</author>
                <pubDate>Fri, 03 Oct 2025 13:17:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تکه آینه دردسر ساز</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20210705/%D8%AA%DA%A9%D9%87-%D8%A2%DB%8C%D9%86%D9%87-%D8%AF%D8%B1%D8%AF%D8%B3%D8%B1-%D8%B3%D8%A7%D8%B2-ueahk5w2jlvk</link>
                <description>تکه آینه دردسر ساززمانی که هنوز بیشتر مردم با آینه آشنا نبودند ، در روستای کوزره چوپان پیری  یک روز که زیر آفتاب تند دنبال گله می‌رفت، ناگهان چیزی برق زد و چشمش را گرفت. نزدیک رفت و دید تکه‌ای آینه شکسته روی خاک افتاده است. خم شد، آینه را برداشت، نگاه کرد و ناگهان خشکش زد:«یا ابوالفضل! این بابامَه! مرحوم، خودِ خودشه!»اشک در چشمان پیرمرد حلقه زد. سال‌ها بود که پدرش را از دست داده بود و دلش برای او تنگ شده بود. با بغض گفت:«باباجان! چه عجب... دلم سالهاست برات تنگ شده...»آینه را با احترام در دستمالی پیچید، مثل جانِ عزیز در بغل گرفت و با نهایت احتیاط به خانه آورد. آن را در صندوقچه‌ای گذاشت و هر وقت دلش برای پدرش تنگ می‌شد، آرام و یواشکی در صندوق را باز می‌کرد، آینه را نگاه می‌کرد و با صدای آهسته می‌گفت:«باباجان سلام... حالت چطوره؟ اون دنیا چه خبر؟»اما این کارها دور از چشم زن چوپان نماند. زن که مدتی بود متوجه پچ‌پچ‌ها و قایم‌کاری‌های شوهرش شده بود، با خودش گفت:«ها! یه خبریه... این مرد کچل من حتماً سر و گوشش می‌جنبه.»یک روز که پیرمرد چوپان نبود و دنبال گله رفته بود، زن در صندوق را باز کرد و دید بله! شوهرش با زنی غریبه حرف می‌زند. از قضا، آن زن هم بداخلاق و اخمو بود! زن چوپان از عصبانیت دود از سرش بلند شد:«اَه بی‌غیرت! زن گرفتی و منو خر فرض کردی؟!»وقتی عصر مرد خسته و کوفته از صحرا برگشت، هنوز ننشسته بود که زنش مثل توپ ترکید:«مرد حسابی! فردا باید بریم پیش قاضی. من طلاق می‌خوام. زن گرفتی، بدون اجازه‌ من!»چوپان که از شدت خستگی پاهایش می‌لرزید، جا خورد و گفت:«هاااا؟! زن گرفتم؟! به جون خودت من غیر از تو کسی رو نگرفتم.»زن فریاد زد:«دروغ نگو! همین دیروز با چشم خودم دیدم با اون زن غریبه تو صندوقچه‌ ات حرف می‌زدی!»مرد با حیرت خندید و گفت:«زن! کدوم زن؟! اون بابای مرحوممه! هر وقت دلم براش تنگ می‌شه یه چند کلمه‌ای باهاش حرف می‌زنم.»زن پوزخند زد:«هه! منو خر فرض کردی؟ فردا معلوم می‌شه کی راست می‌گه.»فردا صبح، زن شوهرش را کشان‌کشان برد پیش قاضی. نفس‌نفس‌زنان گفت:«آقای قاضی! این مرد بی‌وفا سر من هوو آورده. طلاق می‌خوام!»مرد قسم خورد و گفت:«به خدا آقا، اون زن نیست. پدر مرحوممه!»زن بلافاصله آینه را از بقچه بیرون آورد و داد دست قاضی:«خودتون نگاه کنین! این زن غریبه‌س!»قاضی آینه را نگاه کرد، لحظه‌ای مکث کرد و بعد زد زیر خنده:«هاهاها! زن بیچاره... این نه بابای این مرده، نه زنی که بخواد هووت باشه! این فقط یه پیرمرد کچله با ریش بلند، چه قیافه ی بدیم داره !  مردک کچل !عین دیوانه‌هاست!»زن خشکش زد. چوپان با تعجب لبخند زد. قاضی دستشان را تکان داد و گفت:«بروید بیرون! وقت منو بیخود نگیرین.»زن و مرد با هم از اتاق بیرون رفتند. چوپان زیر لب گفت:«دیدی گفتم بابام بود؟»زن با غرولند جواب داد:«بابات باشه یا دیوانه کچل ، از این به بعد من می دانم و تو!</description>
                <category>حسین زارعی</category>
                <author>حسین زارعی</author>
                <pubDate>Sun, 28 Sep 2025 13:24:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نگاهی به دگرگونی های  زندگی روستایی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20210705/%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%DA%AF%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%86%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DB%8C%DB%8C-rtcabpn1jndc</link>
                <description>زمانی که هنوز مردم روستا شهری نشده بودند به روستایی بودن خود افتخار می کردن.شهریها هم با تصوری که از روستا داشتن می گفتند خوشا به حالت روستایی .اکنون این سخن معنی خود را گویا از دست داده است. با آمدن برق ومخصوصا با وارد شدن تلویزیون و سایر رسانه ها داخل خانه های گلی فکر مردم عوض شدو به دنبال آن شکل خانه ها ودر کل همه روستا تغییر کرد علایق عوض شد .سبک و فرهنگ روستا نیز کم کم تحت تاثیر قرار گرفت.هرچند روستاهایی هستند که تفکر شهر نشینی آنها را متحول نکرده است اما زندگی روستایی با تمام زیبایی هایش روبه سوی تحول نا خوشایند دارد وسبک زندگی انها به سرعت در حال تغییر است.من مخالف استفاده از تکنولوژی و وسایل آسایش نیستم ولی حرف من این است که در این میانه فرهنگ واداب روستایی چه می شود؟با این روند چند سالی نمی گذرد که آنچه که روستاییان در طول تاریخ بنام فرهنگ روستایی به دست آورده اند به کل نابود می شود. با از بین رفتن فرهنگ روستا نشینی و شهری شدن نسل آینده زندگی در روستا را کاری بیهوده می دانند .در این صورت مهاجر ت به شهر ها بیشتر شده وروستاها نیروی کار خود را از دست می دهد. وبه تبع آن تولید از بین می رود.امروزه شهری شدن با تمام ابعادش در روستای منطقه شراء نمایان است. سبک زندگی جدیدی در حال شکل گیری است که روستا را از حالت قدیمی خارج کرده در حالی که متاسفانه از شهر شدن هم خبری نیست.در نتیجه خیلی چیزها را از دست دادیم که برای بدست آوردنش زمان طولانی صرف شده بود.جز کشاورزی ودامپروری شکل فعالیتهای روستایی تغییر یافته.هنرهای دستی رو به فراموشی است.دختر روستایی بجای تولید(قالی وگلیم....)دنبال مهارتهای تازه است.پسر روستایی بفکر مهاجرت به شهر افتاده لذا بالاجبار هنرهایی که در طول سالیان متمادی سینه به سینه از پدران ومادران به فرزندان رسیده بود در حال نابودی است.شکل خانه های روستایی تغییر کرده خانه های روستایی که نشان از سنت های دینی وسبک زندگی روستاییان داشت. حالا خانه های جدید نه شبیه خانه های قبل است نه شبیه خانه های شهر.نسل امروز با تغییرات رخ داده قادر به تفکیک مفهوم خانه های روستایی وشهری نیستند.اگر چه تفاتهای بارزی هنوز بین روستا وشهر وجود داد.این تغییر در شکل ساختمانها باعث تغییر در سبک زندگی مردم در داخل خانه ها وروابط بین افراد خانواده وسایر روستاییان شده است.شهری شدن ارزش حاکم بر روستا شده است که حاکی از نابودی روستا وفرهنگ آن است.دیگر بوی نان محلی در کوچه های روستا به مشام نمی رسد دیگرسفره روستاییان پر از مواد غذایی نیست که حاصل دسترنج خودش باشد.تصور کنید امروز روستایی شیر وگوشت وتخم مرغ تازه ندارد .تقریبا مغازه های موجود در روستا همه مایحتاج آنها را در اختیارشان قرار می دهد. تلویزیون جای شب نشینی ها را گرفته.روستاییان که در فصل بیکاری کنار دیوارهای افتابگیر می نشستند ومشکلات را مطرح می کردن با هم در حل آن می کوشیدن به کنج خانه ها پناه بردند.کم کم از احوال هم نیز بی خبر شدند.به اعتقاد من هر چند عناصر شهری اکنون در زندگی روستایی نفوذ کرده ولی روستا ضمن استفاده از امکانات باید روستا بودن خودش را حفظ کند. زندگی روستایی مخلوطی از گذشته وحال است.اما روستا همان روستاست با همان مردمانی ساده و پاکی که هر روز با ایمان به خدا رزوی مردمان کشورمان را تولید می کنند.به یاد داشته باشیم وفراموش نکنیم که روستا به خاطر فرهنگ وآداب وسنن خاصش وکوچه های خاکی و مزارع سر سبز ومردمان خونگرمش روستاست. با تمام این تغییرات در پیکره روستاهای خودمان جای خوشحالیست که روستا صداقت مهربانی وتدین واحترام به بزرکترها را در خود حفظ کرده است.ای کاش بفکر سنت ها وفرهنگ روستا باشیم تا انها از بین نروند. مثل روز روشن است که با از بین رفتن فرهنگ روستا چه مشکلاتی پیش خواد آمد. قصدم از نگارش این مقاله درخواست کمک از صاحب نظران مخصوصا از نخبه های منطقه شراء برای حفظ فرهنگ وسنتهای مردم منطقه است.حسین زارعی</description>
                <category>حسین زارعی</category>
                <author>حسین زارعی</author>
                <pubDate>Wed, 10 Sep 2025 11:13:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گل خاتون دختر قهرمان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20210705/%DA%AF%D9%84-%D8%AE%D8%A7%D8%AA%D9%88%D9%86-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1-%D9%82%D9%87%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-o10mapezti77</link>
                <description>گل خاتون سارا با دل‌چرکینی از روزگار زنان و دختران روستا آه کشید و گفت:ـ چرا دختران این‌همه ضعیف‌اند؟ چرا مردها آن‌ها را چون کنیز دربند خود می‌خواهند؟ماه سلطان لبخند آرامی زد، نگاهی ژرف به سارا انداخت و گفت:ـ نه دخترم، همه‌چیز این‌طور که تو می‌گویی نیست. همیشه زنانی بوده‌اند که پا به پای مردان ایستاده‌اند، حتی شجاع‌تر و نترس‌تر. یکی از آن‌ها گل‌خاتون بود.چشمان سارا برق کنجکاوی گرفت:ـ گل‌خاتون؟ قصه‌اش را برایم بگو.ماه سلطان اندکی سکوت کرد، سپس با احترام گفت:ـ همین نزدیکی، در روستایی کنار «کوزره»، قلعه‌ای نیمه‌کاره جا مانده. سال‌ها پیش، ارباب ده، غلامعلی‌خان، مردی سخت‌دل و خون‌ریز بود. رعیت بی‌پناه را وادار می‌کرد که روز و شب کار کنند؛ سنگ بر سنگ بگذارند تا قلعه‌ای مستحکم برایش بالا برود. هیچ‌کس از ظلم او در امان نبود. هر چند روز یک‌بار می‌آمد، کار را وارسی می‌کرد و اگر اندکی کوتاهی می‌دید، بی‌رحمانه تنبیه می‌کرد؛ بعضی را فلک می‌بست، چوب بر پایشان می‌کوبید تا خون جاری شود. اگر کسی جرئت اعتراض داشت، او را سر و ته در چاه می‌آویخت و می‌گذاشت تا جان بدهد. چندین مرد این‌گونه به کام مرگ رفتند و خانواده‌هایشان فقط جنازه تحویل گرفتند.ماه سلطان ادامه داد:ـ در همان روزگار، دختری بود به نام گل‌خاتون؛ دختری جسور و بی‌باک. یک صبح زود، وقتی مردان به کار قلعه مشغول بودند، او چادرش را به کمر بست و پای دیوار قلعه رفت. گل می‌ساخت، گل را با دستان خودش برمی‌داشت و به بنّا می‌داد. مردان از دیدنش در شگفت شدند. بعضی سر تکان می‌دادند و می‌گفتند: «این کار از شأن دختر نیست. به خانه‌ات برگرد. ما نمی‌خواهیم ناموسمان زیر دست ارباب کار کند. ستم ارباب برای ما کافی است.»اما گل‌خاتون گوش به سخن هیچ‌کس نداد. چند روزی همچون مردان، و گاه بهتر از آنان، کار کرد.تا اینکه روزی غلامعلی‌خان برای سرکشی آمد. کارگران همه از حرکت بازماندند. چشم‌ها به گل‌خاتون بود. او بی‌درنگ چادر از کمر باز کرد، بر سر انداخت و صورت پوشاند.ارباب با پوزخندی زهرآگین گفت:ـ ضعیفه! میان این همه مرد فقط من نامحرم بودم که روی پوشاندی؟گل‌خاتون آرام اما محکم گفت:ـ کدام مرد؟ من اینجا مردی نمی‌بینم.سکوتی سنگین بر جمع افتاد. ارباب خنده‌ای تحقیرآمیز سر داد:ـ یعنی این همه جوان و مرد روستا مرد نیستند؟گل‌خاتون نگاهش را به کارگران دوخت و با دست به آن‌ها اشاره کرد:ـ اگر مرد بودند، ظلم آدم پستی چون تو را به جان نمی‌خریدند!خنده بر لبان خان خشکید. همان دم، سخن گل‌خاتون چون آتشی در جان جوانان افتاد. خون غیرتشان به جوش آمد. ناگهان فریادها برخاست، بیل و کلنگ‌ها بالا رفت و مردم بر خان و نوکرانش تاختند. آن‌قدر زدند که غلامعلی‌خان و دار و دسته‌اش بر خاک افتادند و جان دادند.ماه سلطان با نگاهی پرمعنا گفت:ـ آن روز، مردم گل‌خاتون را با احترام به خانه بازگرداندند. او با شجاعتش مردان را بیدار کرد، ریشه‌ی ظلم را کند و نشان داد که زن بودن یعنی قدرت، یعنی برافروختن چراغ امید در تاریکی ستم.</description>
                <category>حسین زارعی</category>
                <author>حسین زارعی</author>
                <pubDate>Wed, 10 Sep 2025 10:19:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یا بیر بَله، یا بیر بَله</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20210705/%DB%8C%D8%A7-%D8%A8%DB%8C%D8%B1-%D8%A8%D9%8E%D9%84%D9%87-%DB%8C%D8%A7-%D8%A8%DB%8C%D8%B1-%D8%A8%D9%8E%D9%84%D9%87-u6cpiivmpd7v</link>
                <description>.در کوزَره مرد ساده‌دلی زندگی می‌کرد به اسم شُوقعلی. زنش زرنگ و بد جنس بود. یک روز که می‌خواست شوهرش را دست‌به‌سر کند، گفت:– «شُوقعلی! میری شهر و برای خانه زرچوبه می‌خری.»شُوقعلی سرش را خاراند و گفت:– «خُب... چقدَر بخرم؟»زن دو مشت خودش را جلو گرفت و گفت:– «یا بیر بَله... یا بیر بَله! یعنی یا این‌قدر، یا این‌قدر!»چون خوب می‌دانست که شوهرش فراموش‌کار است، سفارش کرد:– «وقتی داری میری به سمت شهر، هی زیر لب تکرار کن: یا بیر بَله، یا بیر بَله! تا یادت نره.»شُوقعلی راه افتاد. همان‌طور که می‌رفت، مدام زیر لب می‌گفت:– «یا بیر بَله، یا بیر بَله... یا بیر بَله...»تا رسید به روستای گاوخانه. مردی که کنار دیوار نشسته بود او را دید، جلو آمد و گفت:– «مرد حسابی! دیوونه شدی؟ این چه راه رفتنه؟ سرتو بالا بگیر، مثل آدمیزاد راه برو!»شُوقعلی سرش را بالا گرفت و همین‌طور قدکشیده راه افتاد. غافل از اینکه کشاورزی زیر درخت خوابیده است، با لگد رفت روی شکم او. کشاورز بلند شد، با عصبانیت شُوقعلی را به باد کتک گرفت و گفت:– «از این به بعد خم شو و با احتیاط و آرام راه برو، تا ببینی کجا قدم می‌ذاری!»شُوقعلی، این بار خمیده و آرام راه افتاد.وقتی به روستای نِشَر رسید، همان شب دزدی آمده بود و انگورهای باغی را زده بود. صاحب باغ که از قضا کشیک می کشید، چشمش به شُوقعلی افتاد؛ او را دید خمیده و یواش در حال عبور است. فکر کرد خود دزد است، با بیل پرید بیرون و تا می‌خورد کتکش زد. شُوقعلی فریاد زد:– «به خدا من نبودم!»صاحب باغ گفت:– «اگه راست می‌گی، از این به بعد شاد و خندان برو، تا کسی بهت شک نکنه!»شُوقعلی ، همین‌طور رقص‌کنان و دست‌افشان راه افتاد.به روستای آب‌هندو رسید. مردم در آنجا جنازه‌ای را با تابوت تشییع می‌کردند. همین‌که چشمشان به شُوقعلی افتاد که شاد و رقصان می‌گذرد، عزاداران ریختند سرش، چنان زدند که از هوش رفت. پیرمردی جلو آمد و گفت:– «بیچاره! نمی‌بینی عزاداریه؟ از این به بعد هر جا رفتی گریه کن، مثل عزادارا!»شُوقعلی به‌زور خودش را جمع‌وجور کرد و گریه‌کنان راه افتاد.تا رسید به روستای سیاه‌کمر. اتفاقاً آن روز عروسی بود و مردم با ساز و دهل به دور داماد و عروس می‌رقصیدند. همین‌که شُوقعلی را دیدند که وسط شادی گریه‌کنان رد می‌شود، دوباره جمع شدند و تا توانستند کتکش زدند!این‌طور شد که شُوقعلی قاطی کرد، راه همدان را گم کرد و سر از ملایر درآورد. چند ماهی این‌طرف و آن‌طرف پرسه زد، نه می‌دانست کیست و نه از کجاست.آخر سر که کمی به خودش آمد، یادش افتاد باید برگردد کوزَره پیش زنش. با هزار زحمت خانه‌اش را پید</description>
                <category>حسین زارعی</category>
                <author>حسین زارعی</author>
                <pubDate>Tue, 02 Sep 2025 10:06:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تختی در کوزره ، تاجی در آسمان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20210705/%D8%AA%D8%AE%D8%AA%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%DA%A9%D9%88%D8%B2%D8%B1%D9%87-%D8%AA%D8%A7%D8%AC%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%A2%D8%B3%D9%85%D8%A7%D9%86-lpfa7k3l5as4</link>
                <description>.تختی در کوزره ، تاجی در آسمانصبحی دل‌انگیز، خورشید با گرمای ملایم خود بر روستای کوزره می‌تابید. کوچه‌های خاکی هنوز بوی آب‌پاشی و جاروخورده دم در خانه‌ها را در خود داشتند؛ عطری از خاک نم‌خورده که روح را تازه می‌کرد. از لابه‌لای درختان چنار، آواز دلنشین گنجشک‌ها و پرندگان دیگر به گوش می‌رسید و با سر و صدای شادمانه‌شان، خبر می‌دادند که زندگی در کوزره با تمام شور و حال خود در جریان است..در همان حال، درویشی دوره‌گرد، با کلاه و شال سبز و کیسه‌ای بر دوش، با وقاری خاص از کوچه‌های ده می‌گذشت. لبانش آرام‌آرام اشعاری در مدح پیامبر اکرم (ص) و ائمه اطهار (ع) زمزمه می‌کرد. چهره پرچین او، همچون ورق‌های کهنه تاریخ، از گذر سال‌ها حکایت داشت. ریش سفید مرتب و انگشترهای عقیق درخشان بر انگشتانش، به هیبتش می‌افزود. چشمان نافذش چون ستاره‌ای درخشان، به عمق جان نفوذ می‌کرد و گویی رازی پنهان در خود داشت. سلام کودکان را با مهربانی پاسخ می‌داد و هیچ‌کس حتی به ذهنش نمی‌آورد که او گدایی ساده باشد. هر دری که بر او گشوده می‌شد، با رویی گشاده چیزی پیشکش می‌کردند: گاه مشتی گندم یا جو و گاهی سکه‌ای ناچیز.پیرمرد به در خانه مشهدی علی‌اوسط رسید. در را که زد، همسر مشهدی، با چادر گلدار و کاسه‌ای گندم در دست، در را گشود. پیرمرد لبخندی زد، گندم را در کیسه‌اش ریخت و دعایی گرم نثارشان کرد. سپس آرام گفت:«خواهرم، می‌شود کمی آب برایم بیاوری؟»زن بی‌درنگ به خانه بازگشت و با کاسه‌ای سفالی فیروزه ای پر از آب خنک برگشت. پیرمرد، که به دیوار تکیه زده بود، جرعه‌ای نوشید. آنگاه چشمانش را به آسمان دوخت و بر امام حسین(ع) و یارانش سلام داد. سکوتی کوتاه همه‌جا را فرا گرفت؛ تنها پرپرزدن کبوترها شنیده می‌شد. او سر بلند کرد، به زن نگریست و گفت:«خدا خیرت دهد خواهرم. لطف بزرگی کردی. خدا به‌زودی پسری به تو عطا می‌کند که روزی پادشاه خواهد شد. و اگر می‌خواهی سخنم را باور کنی، بدان که در ران چپ او خالی به اندازه یک سکه نشانه اوست.»سپس با اقتداری آرام، از جا برخاست، کاسه را به دست زن داد و با خواندن ابیاتی دیگر، از کوچه گذشت. هیچ‌کس دیگر او را ندید.زن مشهدی علی‌اوسط آن روز چندماهه باردار بود. سخنان درویش همچون بذر امید در دلش کاشته شد، گرچه ذهنش به دیده تردید می‌نگریست. اما خبر و دعای او، در قلب زن جرقه‌ای از امید روشن کرد. با گذشت روزها، زندگی پرمشغله روستا باعث شد وعده درویش به حاشیه ذهن برود. اما هنگامی که فرزندش، ناصر، به دنیا آمد و خال سیاه بر ران چپ او را دید، همان لحظه سخن درویش در خاطرش زنده شد. لبریز از شادمانی، نوزادش را در آغوش گرفت و با خود گفت: «این همان نشانه است.»ناصر با قدی بلند و سیمایی زیبا بزرگ شد؛ چالاک و باهوش، اما کمی مغرور. مادرش پیوسته با شور و شوق به او می‌گفت: «پسرم، تو پادشاه خواهی شد. این خال نشانه‌ات است.» شاید همین کلمات، در ذهن او خیال پادشاهی را پروراند.اما سال ۱۳۵۷، نسیم انقلاب در ایران وزیدن گرفت و حکومت هزاران‌ساله پادشاهی فرو ریخت. دیگر نه از تاج خبری بود و نه از تخت. آرزوی پادشاهی ناصر در هم شکست و به جای آن، عشق به وطن و دفاع از پرچم سه‌رنگ در دلش نشست.ناصر در روزهای انقلاب، حضوری فعال داشت و به هر شکلی که می‌توانست، کمک می‌کرد. در برگزاری مراسم‌ها، به‌خصوص مراسم پرشور عاشورا در مسجد روبه‌روی خانه‌شان، همیشه در صف اول حاضر بود. با شروع جنگ ایران و عراق، پایگاه بسیج، خانه دوم ناصر شده بود. پس از بازگشت از کار طاقت‌فرسای کشاورزی، اگرچه خسته از کار روزانه بود، ولی شب‌ها به نوبت، سلاح به دست می‌گرفت و در کوچه‌های روستا نگهبانی می‌کرد.سال ۱۳۶۴، جبهه‌ها نیاز شدیدی به نیروی تازه نفس داشتند و تعدادی از جوانان غیرتمند کوزره برای یاری رساندن به رزمندگان، عازم جبهه‌ها شدند و ناصر زرگران هم یکی از آن جوانان غیور بود. عملیات والفجر هشت، طولانی‌ترین و یکی از سرنوشت‌سازترین عملیات‌های جنگی ایران با عراق بود. رزمندگان سلحشور ایران، خاک زیادی از عراق را به تصرف خود درآوردند و ارتش عراق برای بازپس‌گیری این مناطق، تلاش بی‌وقفه‌ای کرد و در این راه، تعداد زیادی از جوانان قهرمان ایران برای دفاع از وطن، به شهادت رسیدند.در همان روزها، ناصر زرگران ـ همان پسری که وعده پادشاهی داشت ـ در ۲۹ بهمن ۱۳۶۴، در کنار دوست دیرینه‌اش مسیح‌الله، جام شهادت نوشید.وقتی پیکرهای پاک و مطهر آن دو شهید به کوزره رسید، تمام اهالی روستا، از زن و بچه، پیر و جوان، با چشمانی پر از اشک و دل‌هایی مالامال از احترام و عشق، به استقبالشان آمده بودند. و در آن لحظه، همه  مردم کوزره، با اشک‌هایشان، مهر تأییدی زدند بر این حقیقت که تاج شهادت، درخشان‌تر از هر تاج پادشاهی است.</description>
                <category>حسین زارعی</category>
                <author>حسین زارعی</author>
                <pubDate>Fri, 29 Aug 2025 17:48:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مینی‌بوس کوزره</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20210705/%D9%85%DB%8C%D9%86%DB%8C-%D8%A8%D9%88%D8%B3-%DA%A9%D9%88%D8%B2%D8%B1%D9%87-ojw8m3chej4a</link>
                <description> مینی‌بوس‌ها فقط ماشین ساده نبودند؛ آن‌ها قلب تپنده روزگار ما بودند، روایتگر قصه‌های بی‌شمار و انباشته از خاطراتی که بوی سادگی و صمیمیت می‌داد.یادش بخیر، آن روزها که زندگی آسوده‌تر از امروز جریان داشت؛ دل‌ها بی‌تکلف به هم نزدیک‌تر بودند و هر سفر، ماجرایی پر از شور و صلوات می‌شد. همه با هم، بی‌ادعا و بی‌تکلف، سوار همان مینی‌بوس خاکی می‌شدیم و مسیرهای سخت و گِلی را با خنده و گاهی با سکوت طی می‌کردیم. این ماشین پرخاطره، شاهد خنده‌ها، اشک‌ها و صبوری‌های مردمان روستا بود.شب‌هایی که قرار بود فردایش به شهر برویم، از شوق خواب به چشممان نمی‌آمد. همین که سوار مینی‌بوس می‌شدیم، ته دلمان آرزو می‌کردیم ای کاش صندلی خالی باشد تا جایی برای نشستن پیدا کنیم؛ اما بیشتر وقت‌ها تقدیرمان این بود که تا مقصد سرپا بایستیم. بهترین جای ایستادن هم همان جلوی در، پایین رکاب بود. گاهی اگر خوش‌شانس بودیم و صندلی گیرمان می‌آمد، سرمان را از پنجره بیرون می‌بردیم تا باد لای موهایمان بپیچد. آن وقت راننده از آینه ما را می‌دید و با لحنی آمیخته با تهدید داد می‌زد:«اوشاق باشیز گتریز ایچره ماشین، ورار کلیز گدر!»(بچه‌ها سرتان را بیارین داخل، ماشین می‌زنه سرتون قطع می‌شه!).اصغر شوفر، تنها راننده‌ای بود که با مینی‌بوسش حکم رگ حیات را برای روستاهای ما داشت. از خیرآباد مسافر سوار می‌کرد تا خماجین، قشلاق‌ها و گاهی ورکش. سپس به کوزره، محله‌ی بالا، در میدانچه می‌آمد و مسافرانی را که کنار دیوار اروجعلی ضراب جمع می‌شدند، سوار می‌کرد.مسیرها، از جمله مسیر کوزره تا سیاه‌کمر، همه خاکی و ناهموار بودند. عبور از آن‌ها، به‌ویژه در زمستان و اوایل بهار، خودش حکایتی بود. باران جاده را می‌شست یا ماشین در گل فرو می‌رفت. گاه چندین ساعت سرپا در ماشین می‌ایستادیم و وقتی به مقصد می‌رسیدیم، باید مدتی استراحت می‌کردیم تا بدن‌دردمان آرام بگیرد.داخل مینی‌بوس، دنیایی از زندگی در جریان بود. مردها با خیال راحت سیگار می‌کشیدند و دود غلیظ، فضای ماشین را چنان پر می‌کرد که گویی در مه سفر می‌کنیم. زن‌ها و بچه‌ها مدام سرفه می‌کردند. همه از یک پارچ و لیوان آب می‌خوردند و از بیماری خبری نبود.در کنار مسافران، گوسفند، مرغ و خروس و انواع محصولات کشاورزی با گونی‌ها در وسط ماشین یا صندوق عقب روی هم چیده می‌شدند. در برگشت از همدان، بقال‌ها بار و بنه مغازه‌شان را می‌آوردند و علاوه بر داخل ماشین، باربند مینی‌بوس هم حسابی پر می‌شد. روی داشبورد همیشه نان سنگک تازه خودنمایی می‌کرد.البته روستاییان هم دست‌خالی به شهر نمی‌رفتند؛ کلی نان گرده، فتیر و لواش برای شهری‌ها سوغاتی می‌بردند. بیشترین سوغاتی هم که البته با ریسک زیادی همراه بود، ماست و پنیر بود. وای از روزی که دبه‌ای می‌ترکید و ماست ترش زیر پاها جاری می‌شد!تابستان‌ها، گرمای هوا بیداد می‌کرد. اگر پنجره بسته می‌ماند، نفس کشیدن تقریباً غیرممکن بود. ناچار پنجره‌ها را باز می‌گذاشتیم و گرد و خاک جاده چنان وارد ماشین می‌شد که وقتی پیاده می‌شدیم، انگار از سر خرمن تازه برگشته‌ایم.در مسیر روستای نشر، کنار جاده قهوه‌خانه‌ای بود که مینی‌بوس هیچ‌وقت در آن توقف نمی‌کرد. اما مسافران همیشه با احترام، برای قبرستان نشر که کنار جاده بود، فاتحه‌ای می‌خواندند. در گردنه‌ی سیاه‌کمر هم، همه پشت سر هم «یا ابوالفضل» می‌گفتند و صلوات می‌فرستادند. این ذکرها، گویی موتور محرکه مینی‌بوس در سربالایی‌ها بودند.وقتی به جاده‌ی اصلی همدان–ملایر می‌رسیدیم، راننده کنار قهوه‌خانه سیاه‌کمر توقف می‌کرد، با پا لاستیک‌ها را امتحان می‌کرد و در رادیاتور آب می‌ریخت. کنار قهوه‌خانه چاهی با دلو و طناب بود؛ آبی زلال و خنک که مسافران با آن صورتشان را می‌شستند و عطششان را فرو می‌نشاندند.برخی مسافران همیشگی بودند؛ صندلی‌های جلو برایشان رزرو می‌شد. به طور کلی، صندلی‌ها بیشتر برای زن‌ها و پیرمردها در نظر گرفته می‌شد. وقتی مینی‌بوس راه می‌افتاد، اولین چیزی که شنیده می‌شد، صدای صلوات جماعت بود. در پیچ‌ها یا سربالایی‌ها، یکی از مسافران با صدای رسا می‌گفت:«بر جمال محمد صلوات!»و همه یک‌صدا صلوات می‌فرستادند؛ انگار همین صلوات‌ها مینی‌بوس را به جلو می‌راندند.بعد از نشر، سربالایی‌ای بود به نام «گِدیک» که در بارندگی و برف، عبور از آن مصیبتی تمام‌عیار بود. بیشتر وقت‌ها مسافرها پیاده می‌شدند تا مینی‌بوس را هل بدهند و به راننده کمک کنند. اگر ماشین خراب می‌شد، راننده خودش دست به آچار می‌شد؛ اما اگر امکان تعمیر نبود، باید ساعت‌ها منتظر می‌ماندیم تا با مینی‌بوس دیگری به مقصد برسیم. در سربالایی گدیک، مینی‌بوس با دنده‌های معکوس، قارقارکنان دود سیاه بیرون می‌داد و مثل اسب پیر و خسته نفس‌زنان بالا می‌کشید. همه می‌ترسیدند همین الان به عقب برگردد!گاهی مسافران آن‌قدر زیاد بودند که راننده مجبور می‌شد آن‌ها را در سه‌راهی سیاه‌کمر پیاده کند تا با ماشین‌های عبوری بروند. بعضی جوان‌ها حتی روی باربند بالا می‌رفتند. آن‌هایی که عادت نداشتند، حالشان بد می‌شد و به شوخی می‌گفتند: «ماشون توتوب بلسن!» (ماشین گرفته!).یکی از شیرین‌ترین خاطراتمان نگاه کردن از پنجره بود. تراکتورهای کشاورزی در دامنه کوه آن‌قدر کوچک دیده می‌شدند که شبیه اسباب‌بازی بودند. یا گاهی برای اینکه حوصله‌مان سر نرود، تیرهای برق را می‌شمردیم.بعد از اصغر شوفر، کتاب همت مینی‌بوس خرید. مرد بسیار خوبی بود؛ شب‌ها اگر کسی مریض می‌شد، بی‌چشم‌داشت او را به همدان می‌برد. سپس غلامعلی و استا عزت با هم مینی‌بوس خریدند. روز اول، ما بچه‌های محله را سوار کردند و تا گاوخانه بردند. چنان خوشحال بودیم که نمی‌دانستیم باید چه کنیم. موقع برگشت، بیشترمان خوابمان برده بود؛ انگار در گهواره نشسته‌ایم.مدتی بعد، ..... هم مینی‌بوس خرید. گواهینامه نداشت و اگر افسری نگهش می‌داشت، با پول قضیه را فیصله می‌داد! یک بار که بالاخره گواهینامه گرفت، افسری به او گفت: «کدام خری به تو گواهینامه داده؟» و او با حاضر جوابی جواب داد: «یه آقایی مثل خودت!»اما یکی از چهره‌هایی که هنوز هم با شنیدن نام مینی‌بوس کوزره لبخند بر لب می‌آورد، موسی بود؛ مردی اهل خماجین، خوش‌اخلاق، مهربان و صبور. تا همین سال‌های آخر هم با مینی‌بوس زهواردررفته‌اش، مسیر کوزره–همدان را مثل یک وظیفه مقدس طی می‌کرد.موسی فقط راننده نبود؛ او خودش یک شخصیت بود، بخشی از داستان. گاهی وسط راه، انگار صبرش لبریز شده باشد، فرمان را رها می‌کرد، پاشنه پا را می‌کشید و با آن هیکل درشتش تا وسط مینی‌بوس می‌آمد. همه چشم‌ها دنبالش بود. یکی زیر لب می‌گفت «یا ابوالفضل»، دیگری محکم دست بچه‌اش را می‌گرفت. موسی کارش را می‌کرد و دوباره با همان خونسردی پشت فرمان می‌نشست؛ انگار نه انگار چند لحظه پیش در حال رانندگی بود!مردم کوزره هم با شوخ‌طبعی می‌گفتند:«این مسیر را موسی آن‌قدر رفته و آمده که اگر یک روز خودش نباشد، ماشینش تنها راه می‌افتد می‌رود همدان و برمی‌گردد!»با گذشت زمان، جاده‌ها آسفالت شد و کم‌کم دوران پرشور مینی‌بوس‌ها به پایان رسید. این ماشین‌هایی که شاهد عروسی‌ها، عزاها و سفرهای دسته‌جمعی بودند، آرام‌آرام از روستا کنار رفتند.امروز هر کسی ماشین شخصی خودش را دارد. مسابقه‌ای شده که چه کسی ماشین مدل بالاتری سوار می‌شود. دیگر از آن چهره‌های خندان خبری نیست؛ از آن گپ‌وگفت‌ها، از آن صدای قهقهه‌ها و از آن شادی‌های شب قبل از سفر به همدان.امروز همه در ماشین‌های شخصی با چهره‌هایی سرد و سکوتی بی‌انتها نشسته‌اند؛ اما هیچ‌کدام نمی‌دانند لذت واقعی سفر، در همان مینی‌بوس خاک‌گرفته‌ای بود که با صلوات راه می‌افتاد، با خنده جلو می‌رفت و با دعا از سربالایی بالا می‌آمد.</description>
                <category>حسین زارعی</category>
                <author>حسین زارعی</author>
                <pubDate>Sun, 17 Aug 2025 20:25:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>باطن خشکیده</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20210705/%D8%A8%D8%A7%D8%B7%D9%86-%D8%AE%D8%B4%DA%A9%DB%8C%D8%AF%D9%87-mfz5phkzk7vv</link>
                <description>خشکسالی، با چنگال‌های خشن و بی‌رحمانه‌اش، ده را در چنگ گرفته بود. ابرها، هرچند تیره و سنگین، خسیسانه از باریدن دریغ می‌کردند. چاه‌ها، گویی تشنه‌تر از زمین، آب را یک‌سره بلعیده بودند و جز خشکی و عطش، چیزی باقی نگذاشته بودند.نامهربانی، چون مهمانی ناخوانده و ناخوشایند، در خانه‌های دل مردم جا خوش کرده بود. گویی “عهد رحمت و مروت” به فراموشی سپرده شده بود. هر کس سر در گریبان خویش داشت و تنها به اندیشه‌ی “مال‌اندوزی” مشغول بود، بی‌آنکه اهمیت دهد این مال از کجا به دست می‌آید. خودخواهی و بی‌توجهی به همنوع، ریشه‌های جامعه را خشکیده بود؛ همان‌طور که بی‌بارانی، زمین را.در این فضای تیره و خاموش، مسافری قدم به روستا گذاشت. اما “کسی به او اعتنایی نکرد.” نگاه‌ها سرد بود و چهره‌ها بی‌تفاوت. مسافر، کوچه‌های بغض‌آلود را یکی پس از دیگری پشت سر گذاشت تا به میدانچه‌ی روستا رسید. آنجا ایستاد، چشم به جست‌وجوی کسی که شاید “به او خوش‌آمد بگوید و با مهربانی مهمانش کند”، اما هرکس راه خود را می‌رفت و هیچ نگاهی بر او مکث نکرد.ناگهان، مردی قدبلند با کت و شلوار مشکی، از کوچه‌ای باریک پدیدار شد. گام‌هایش محکم و قامتش برافراشته بود. به مسافر نزدیک شد، با احترام سلام کرد و با رویی گشاده گفت: «مهمان من باش.» ادب و متانتش نشان می‌داد که “آدم حسابی” است. مسافر، از این لطف ناگهانی شگفت‌زده، تشکر کرد و بی‌درنگ همراهش شد.پس از پذیرایی صمیمانه، مرد میزبان که اکنون می‌دانیم نامش حکمت فلاح است، با لحنی آکنده از تأسف گفت:«روزگار ما برگشته است. آن‌قدر ناشکری کردیم که وضع‌مان دگرگون شد. این خشکی که می‌بینی، فقط بازتاب خشکی دل‌های ماست. وقتی مهربانی و مروت از بین برود، طبیعت هم جوابش را با خشکی می‌دهد.»سپس کمی مکث کرد و ادامه داد:«ای دوست، دوست دارم در خانه‌ام بمانی، اما ممکن نیست. شب را باید در بالای برج وسط روستا بگذرانی.»مسافر، بی‌هیچ چون و چرایی، با تواضع گفت: «تو به من لطف کردی، هرچه امر کنی، اطاعت می‌کنم.»با فرود آفتاب و کشیده‌شدن سایه‌ها، هر دو به پای برج بلند روستا رسیدند. نردبانی بلند و فرسوده، زمین را به بالای برج وصل می‌کرد. مسافر از آن بالا رفت. حکمت فلاح، در سکوت شب، با صدایی آرام اما نافذ گفت: «حالا نردبان را بالا بکش تا کسی نتواند بالا بیاید.»با بالا کشیدن نردبان، روستا در سکوتی سنگین و وحشتناک فرو رفت. مسافر، کنجکاوانه از بالای برج به “خانه‌های کم‌فروغ” پایین نگاه می‌کرد، گویی در پی کشف رازی پنهان بود.تاریکی همه جا را فرا گرفته بود که ناگهان “صدای چند سگ” از پای برج برخاست. سگ‌ها، یکی پس از دیگری، از کوچه‌ها پیدا شدند و “در اطراف برج تجمع کردند.” گاهی با هم درگیر می‌شدند و “دندان‌های تیزشان” را به یکدیگر نشان می‌دادند. آن‌قدر زیاد بودند که گویی جمعیتی برای امری مهم گرد آمده‌اند.ناگهان، “یکی از سگ‌ها متوجه مسافر شد.” با پارس‌های پی‌درپی، دیگران را نیز خبر کرد. سگ‌ها، با تمام توان، پارس می‌کردند و بی‌وقفه می‌کوشیدند از دیواره‌ی برج بالا روند. در میان آن‌ها، “سگ سیاه بزرگی” بود که از همه درنده‌تر به نظر می‌رسید و با حرص و ولع بیشتری می‌کوشید بالا بیاید. آن شب، برای مسافر، شبی پر از ترس و اضطراب بود.با دمیدن سپیده، سگ‌ها آرام گرفتند و کم‌کم در کوچه‌ها پنهان شدند. خورشید با “نوری بی‌رمق” بالا آمد. حکمت فلاح دوباره پیدا شد و گفت:«رفیق، پله را پایین بده و خودت هم بیا.»پیش از آنکه مسافر چیزی بپرسد، ادامه داد:«می‌دانم شب سختی گذراندی. فقط بدان، این باطن بد ماست که شب سگ می‌شود. این نتیجه‌ی همان خودخواهی، مال‌اندوزی و فراموشی مروت است که زمین را هم خشک کرده. وقتی دل‌ها خشک شود، طبیعت هم خشک می‌شود. و وقتی باطن انسان‌ها درنده و خودخواهانه باشد، در تاریکی شب به همان هیئت درمی‌آید. این سگ‌ها، تجسم خشم فروخورده و درندگی باطن ما هستند. این بلا، نتیجه‌ی اعمال خود ماست.»حکمت فلاح سپس داستان روستا را این‌گونه ادامه داد:«زمانی بود که ما مردم این دیار، با هم مهربان بودیم و هرچه داشتیم با هم قسمت می‌کردیم. باران رحمت الهی بی‌دریغ بر ما می‌بارید. اما کم‌کم، طمع و خودخواهی در دل‌هایمان ریشه دواند. دیگران را فراموش کردیم و تنها به فکر پر کردن جیب خودمان بودیم. آن‌قدر از خدا و بندگانش دور شدیم که رحمت از ما بریده شد. زمین و دل‌هایمان هر دو دچار خشکسالی شدند. این سگ‌ها وقتی وجدان خاموش می‌شود، سر برمی‌آورند و دیگران را می‌درند.»حسین زارعی</description>
                <category>حسین زارعی</category>
                <author>حسین زارعی</author>
                <pubDate>Tue, 12 Aug 2025 11:32:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اولین روز مدرسه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20210705/%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D9%87-s6gcexnlqvq5</link>
                <description>شب، سنگین و آرام روی روستای کوزره افتاده بود. سکوت، فقط با صدای گهگاه برگهای خشک و وزش نسیم خنکی که از لای درز پنجره چوبی می‌گذشت، شکسته می‌شد. من روی گلیم باریک دراز کشیده بودم و به سقف نگاه می‌کردم. فردا اولین روز مدرسه بود؛ روزی که همه می‌گفتند با آن وارد دنیای تازه‌ای می‌شوی. اما دلم آرام نبود. هم به خاطر ناشناخته بودن مدرسه، بیشتر به خاطر سرم که حالا به شکل عجیبی کوتاه شده بود.عصر، ماجرای موهایم شروع شد. طبق رسم روستا، باید با سر تراشیده به مدرسه می‌رفتیم. ماشین سلمانی دستی پدرم کند شده بود و وقتی مادر خواست موهایم را کوتاه کند، دسته‌ای از موهایم لای دنده‌ها گیر کرد. جیغ کشیدم، اشک‌هایم جاری شدند. مادر با دلواپسی نگاهم کرد، بعد ناچار شد قیچی فرشبافی‌اش را بیاورد. با هر تق صدای قیچی، دسته‌ای مو می‌افتاد. وقتی کار تمام شد، تصویرم در آینه کوچک خانه شبیه پشم گوسفندی شده بود که تازه چیده‌اند؛ رگه‌رگه، ناجور، پر از بی‌نظمی.آن شب، پدر و مادرم سعی کردند آرامم کنند. پدر گفت: «مهم نیست پسر، اونجا باسواد می‌شی... مثل ما نمی‌مونی که کور و کر شدیم.» اما من فقط به فکر فردا بودم؛ به نگاه بچه‌های دیگر، به خنده‌هایشان.صبح، پیش از آن‌که خورشید کامل بالا بیاید، صدای باز شدن در چوبی خانه آمد. بوی نان تازه و چای شیرین در هوا پیچید. مادرم، با پیراهن گل‌گلی‌اش که فقط روزهای خاص می‌پوشید، آرام نزدیک شد. کنارم نشست و گفت: «بلند شو مرد کوچولوی من، امروز اولین روز مدرسه‌ست.» موهایم را با دست نوازش کرد، گرمای کف دستش روی سرم نشست.لباسم را پوشیدم. آن وقت‌ها لباس فرم نبود، فقط باید روی یقه یک تکه پارچه سفید دوخته می‌شد. کیفم را بستم و نشستم تا کفش‌هایم را بپوشم؛ همان کفش‌های کهنه و خاکی که همه بهشان &quot;شادامپو&quot; می‌گفتند. مادرم خم شد، با گوشه چادر گل‌گلی‌اش خاک کفش‌ها را پاک کرد و زیر لب گفت: «باید براق باشن، چون امروز تو می‌درخشی.»راه مدرسه را با هم رفتیم. هوا خنکی خاصی داشت، آفتاب صبحگاهی، هنوز نرم و مهربان بود. مدرسه زرین‌ کوزره، درست وسط روستا، مثل یاقوتی در دل انگشتر می‌درخشید؛ تنها ساختمان آجری اطراف، با سقف شیروانی و دیوارهای بندکشی‌شده. پرچم سه رنگ جلوی در، در باد بازی می‌کرد؛ همان تصویری که بعدها بارها در نقاشی‌های روستا حضور داشت.پیش دیوار گِلی مدرسه، چادر مادرم را محکم گرفته بودم. بچه‌ها از محله‌های دیگر آمده بودند، غریبه و ناآشنا. بعضی‌ها گریه می‌کردند، بعضی‌ها به دامن مادرشان چسبیده بودند. من هم پشت مادرم پنهان می‌شدم، نمی‌خواستم دستش را رها کنم.وقتی ناظم اسمم را صدا زد، مادرم خم شد و آرام گفت: «نترس، فقط نگاه کن، من همیشه پشت سرت هستم.» به صف رفتم، قلبم چنان تند می‌زد که انگار می‌خواست از سینه‌ام بیرون بپرد. برگشتم... او همان‌جا بود. ایستاده، با چشمانی پر از اشک و لبخندی خسته. نه جلو آمد، نه بغلم کرد. فقط لب زد: «قوی باش پسر... همه‌چیز درست میشه.»آن روز، جمله‌اش مثل بذری در دلم کاشته شد. سال‌ها بعد، شب‌های امتحان و روزهای سخت زندگی، بارها صدایش را شنیدم که همان را می‌گفت. حتی وقتی کنکور دادم، فهمیدم او بی‌صدا، سال‌ها کنارم بیدار مانده تا من خواب نمانم.آن روز، اولین‌بار بود که از آغوش مادر، قدم به دنیای بزرگ‌تری گذاشتم... دنیای مدرسه، و زندگی</description>
                <category>حسین زارعی</category>
                <author>حسین زارعی</author>
                <pubDate>Mon, 11 Aug 2025 10:11:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مهمانی از بهشت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20210705/%D9%85%D9%87%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%A8%D9%87%D8%B4%D8%AA-rhg1xwqnbjdh</link>
                <description>ممدجعفر کشاورزی ساده بود؛ اهل روستای کوزره. تازه چند ماهی می‌شد ازدواج کرده بود و هنوز بوی عروسی از خانه‌اش به مشام می‌رسید. دوستی  از دوران سربازی داشت به نام مرادعلی؛ مردی از روستای  خماجین. مدت‌ها بود قول داده بود او را به شام دعوت کند، اما یا فرصت نشده بود، یا یادش رفته بود.بالاخره یک روز بعد از ظهر، تصمیمش را گرفت. رو به زنش گفت:– یه غذای درست‌وحسابی درست کن زن، امشب مهمون داریم. من می‌رم مرادعلی رو دعوت کنم.زنش گفت:– تا تو بری و برگردی شب شده، ولی نگران نباش، شام را آماده می‌کنم.ساعاتی از غروب آفتاب مانده بود که ممدجعفر، با پای پیاده، از کوزره بیرون زد. از میان باغ‌های انگورگذشت. خورشید کم‌کم خودش را به لبه‌ی کوه می‌کوبید و نورش طلایی و خسته بود. مسیرش از کنار امامزاده‌ی قدیمی و قبرستان کوزره می‌گذشت.راه مالرویی بود که از میان قبرها می‌گذشت. قبرهایی با سنگ‌های کهنه و فرورفته، انگار سال‌هاست فراموش شده‌اند. ممدجعفر به نشانه‌ی احترام برای همه‌ی مرده‌ها فاتحه‌ای خواند. دلش گرفت... یاد پدرش افتاد.یاد آن روزی که، وقتی هنوز بچه‌ای بیش نبود، پدرش بر اثر حصبه از دنیا رفت. یادش آمد که مردم روستا جنازه‌ی پدرش را در همان حمام قدیمی بالامحله شستند..آن روز، تابوت را که بلند کردند، با نوای لااله‌الا‌الله، او مثل جوجه‌ای بی‌پناه پشت سر جمعیت می‌دوید و گریه می‌کرد. پسرعمویش، که چند سالی از او بزرگ‌تر بود، سینی حلوای مسی را جلو جمعیت گرفته بود و با چشمانی نم‌دار راه می‌رفت.نزدیک قبرها که رسیدند، چند بار تابوت را زمین گذاشتند تا فاتحه‌ای بخوانند. ملا سیدآقاجان، ملای روستا، نمازش را شروع کرد. برای ممدجعفر اولین‌بار بود که نماز میت می‌دید. کسی کفش درنیاورد، رکوع و سجودی هم نبود.خاک قبر هنوز نم داشت، بوی خام و مرطوبی می‌داد.کل قاسم، همان مرد ریزنقش و استخوانی که همیشه داوطلب دفن مرده‌ها بود، به داخل قبر رفت. مرده را که با کفن سفید پیچیده بودند، به آرامی وسط گودی قبر  گذاشتند؛  قبری که درست به عمق  یک  متر حفر شده بود.زن‌ها بلند بلند گریه می‌کردند. ممدجعفر کنار مادربزرگش ایستاده بود و گوشه‌ی لبش را می‌جوید. کل اصغر هم گل درست کرده بود؛  تا خشت‌ها را با آن بپوشانند. ملا سیدآقاجان از روی کتابچه‌ی کوچکش تلقین می‌خواند، صدایش آرام و لرزان.یکی از مردها صورت پدرش را از کفن کمی بیرون کشید، بالای سر مرده نشست و تکانش  می‌داد تا بهتر بشنود. کل قاسم، یکی یکی خشت‌ها را چید. با هر خشت، تاریکی درون قبر بیشتر می‌شد. و در آخر سنگ لحد را گذاشت.وقتی خاک روی خشت‌ها ریخته شد، همه‌چیز تمام شده بود. آن‌قدر سریع بیل می‌زدند که گرد و خاک راه نفس را می‌بست. مردم صرفه‌ می‌کردند و خاک، در هوا می‌رقصید. بیل‌به‌دست می‌چرخید تا همه در ثواب دفن شریک شوند.ممدجعفر، در حالی که از میان همان قبرها عبور می‌کرد، تمام این صحنه‌ها  توی ذهنش تکرار می شد.آفتاب داشت غروب می‌کرد. سایه‌ی درختان دراز و درازتر می‌شد.کلی سال از آن ماجرا می‌گذشت.قبر پدر، حالا دیگر کهنه و ترک‌خورده بود. سنگش نیمه‌فرورفته و علف‌های هرز بی‌دعوت از میان درزش سر برآورده بودند؛ خزان‌زده و تلخ.در همین حال، نگاهش را از قبر گرفت، نفس عمیقی کشید و راه خماجین را پیش گرفت.از پیچ‌وخم کوچه‌های خاموش روستا گذشت، میان دیوارهای خشتی که هنوز بوی کاهگل می‌دادند.خورشید حالا دیگر پشت کوه‌های گاوخانه پنهان شده بود.قرمزی داغ غروب، با سیاهی شب گره خورده بود.روشنایی روز دیگر داشت می‌مرد.جلوی در مرادعلی رسید.آهسته در زد.از پشت در صدایی آمد:– کیه؟ اومدم نزن دیگه…در چوبی با تق‌تقی باز شد، و دو دوست بعد از مدت‌ها، همدیگر را در آغوش گرفتند.گرمای دوستی مثل چراغی بینشان روشن شد.مرادعلی لبخند زد:– رفیق! به‌سلامتی… راه گم کردی؟ این طرفا؟!ممدجعفر گفت:– هیچی… گفتم امشب بیای خونه‌ی ما، شام مهمون ما باشی. زنم منتظره.مرادعلی دستی به صورتش کشید و گفت:– قربونت… حتماً میام. فقط یه کاری دارم،  تمام بشه عقب سرت می‌آم. نگران نباش، دیر نمی‌شه.ممدجعفر سر تکان داد، خداحافظی کرد و به سمت کوزره برگشت.دیگر هوا گرگ‌ومیش شده بود.نور از روی درختان ودیوارها  پاک شده بود و سایه‌ها مثل مارهای سیاه روی زمین خزیده بودند.همان راه همیشگی، از کنار قبرستان گذشت.قدم‌هایش سست شده بود.باد ملایمی از لابه‌لای درختان باغ انگور می‌وزید.صدای خش‌خش برگ‌ها در باد، مثل زمزمه‌ی کسی بود که از پشت سرش می‌آمد.قبرها در تاریکی، بی‌صدا خمیازه می‌کشیدند…به قبر پدر رسید.از فاصله‌ای نه‌چندان دور ایستاد.چشم در چشم خاکِ خفته.دست‌هایش لرزید.نفسش سنگین شده بود.در دلش گفت:– کاش بودی… کاش امشب تو هم سر سفره‌مون بودی بابا...ناگهان زیر پایش لغزید. خاک نشست و فرو رفت.یک گودی تازه، مثل دهانی گرسنه، روبه‌رویش باز شد.دلش لرزید.یک قدم عقب رفت.همه چیز ساکت بود.فقط صدای شغال، از دل باغ‌های تاریک، مثل ناله‌ی زن بخت‌برگشته‌ای به گوش می‌رسید.چرخید.سایه‌ها میان درخت‌ها تکان می‌خوردند.هوا خفه بود.انگار روستا مرده بود.و قبر… آن قبر قدیمی، با سنگی فرسوده، حالا دیگر اسم کسی رویش معلوم نبود.ممدجعفر با لبخندی سرد، قدمی جلو رفت.پا به خاک گودی زد.با صدایی آرام گفت:– رفیق... تو هم امشب مهمون من باش.و بعد، بی‌هیچ دلیلی، بی‌هیچ توضیحی، شروع کرد به دویدن.دوید به سمت روشناییِ کم‌رمق روستا…دوید تا از آن خاک سرد و آن سکوت شوم دور شود…سفره باز شده بود.ممد جعفر و زنش با حوصله مشغول چیدن غذا بودند. بوی قیمه داغ و برنج دم‌کشیده، فضای خانه‌ی کاهگلی‌شان را پر کرده بود.مرادعلی، لبریز از خاطرات سربازی، با همان حالت جدی و بی‌احساس همیشگی، خاطرات خنده‌دار تعریف می‌کرد، و خودش نمی‌خندید، اما ممدجعفر و زنش ریسه رفته بودند از خنده.در همین لحظه، صدای کوبیدن در از ته حیاط بلند شد.هر سه نفر سر جای‌شان میخکوب شدند.مرادعلی لبخندش پرید و گفت:– انگار مهمون دیگه‌ای هم داری، رفیق…زن ممدجعفر با تردید گفت:– نه به خدا… کسیو دعوت نکردیم، فقط شما قرار بود بیای.صدای در دوباره آمد. محکم‌تر و کش‌دارتر.ممدجعفر گیوه‌هایش را پوشید.از تاقچه فانوس را برداشت. فتیله را بالا زد، نور زرد رنگ شعله در فضای نیمه‌تاریک خانه پاشید.آرام از پله‌ها پایین آمد و به طرف دروازه رفت.در چوبی با ناله‌ای زنگ‌زده باز شد.فانوس را بالا گرفت. نور افتاد روی قامت خم‌شده‌ی مردی که کفنی خاک‌آلود به تن داشت.صورتش رنگ‌پریده بود و صدایش… خش‌دار و بی‌نفس:– ممد جعفر… سلام. منم… نترس.ممدجعفر خشکش زده بود.دستش لرزید، نزدیک بود فانوس از دستش بیفتد.با لکنت گفت:– تو… تو کی هستی؟مرد کفن‌پوش آرام قدمی جلو آمد:– یادت رفته؟ کنار قبرم وایساده بودی… به سنگ قبرم نگاه کردی… گفتی رفیق، امشب مهمون من باش...سکوت، مثل لایه‌ای از یخ بین‌شان افتاده بود.ممدجعفر چاره‌ای نداشت. خودش دعوت کرده بود…با صدایی خفه گفت:– بفرما… خوش اومدی…مرد کفن‌پوش آرام پشت سرش راه افتاد.ممدجعفر زیرچشمی حواسش به او بود. فانوس در دست، مسیر را روشن کرد و به سمت خانه برگشتند.وقتی در خانه را باز کرد و مرد وارد شد، زن ممدجعفر با دیدنش جیغی کشید، کاسه‌ی آب از دستش افتاد و شکست.بی‌هوش روی زمین افتاد.مرادعلی هم گوشه‌ای از اتاق کز کرد، رنگ به صورت نداشت.ممدجعفر سریع کنار زنش رفت، آب به صورتش پاشید، به هوشش آورد.مرد کفن‌پوش با آرامشی عجیب، جلو آمد.نشست، و با صدایی گرم و ملایم گفت:– نترسین… نترسین… منم مثل شما انسانم…چهره‌اش دیگر آن‌قدر ترسناک نبود.چشم‌هایش برق می‌زد.نور فانوس که روی صورتش افتاده بود، حالا نوعی آرامش از چهره‌اش ساطع می‌شد.زن ممدجعفر، هراسان، ولی ساکت کنار سفره نشست.مرادعلی، هنوز می‌لرزید اما جلو آمد. چهار نفر، زیر سقف گلین خانه، کنار چراغ نفتی، غذا خوردند سایه هایشان روی دیوار گلی خانه  درشت تر از خودشان می لغزید .مرد کفن‌پوش لقمه‌هایی کوچک برداشت، آرام می‌جوید و گاهی درباره دنیای زنده‌ها سوال می‌پرسید.– هنوز کوزره ارباب و خان داره؟– روستا چقدر بزرگ شده! چند نفر جمعیت داره؟– هنوز کلبَ اکبر زنده است؟همه با تعجب جواب می‌دادند، ولی هیچ‌کس نپرسید:– اون‌طرف چه خبره؟ اون دنیای شما چه شکلیه؟وقتی شب به انتها رسید، مرد کفن‌پوش بلند شد.رو به زن میزبان تعظیم کرد:– خانم، دست‌پخت‌تون بی‌نظیر بود… ممنونم ازتون.مرادعلی گفت:– من امشب به خماجین بر نمی گردم، همین‌جا می‌خوابم.مرد کفن‌پوش با همان وقار به در حیاط رسید.ممدجعفر او را تا دم در بدرقه کرد.قبل از رفتن ایستاد، رو کرد به او و گفت:– رفیق… امشب شام تو دادی…فردا شب نوبت توئه مهمون من باشی…همون‌جا بیا… همون‌جا که پات خورد به خاک قبرم… من منتظرت می‌مونم…بعد چند قدم رفت… دوباره برگشت.با لحنی جدی‌تر:– یادت نره ممدجعفر… قول دادی…کمی بعد در سایه‌های انتهای کوچه پنهان شد.فردای آن شب، ممدجعفر حال و روز خوشی نداشت.دلش به کار نمی‌رفت.افکارش دور خودش می‌چرخیدند، مدام به آن دعوت فکر می‌کرد... دعوت مرده‌ای که اسمش را حتی نمی‌دانست. بارها با خودش گفت نمی‌رم...اما هر بار، وجدانش مثل سنگی از درون به قلبش می‌کوبید و زمزمه می‌کرد:&quot;قول دادی... این نامردیه که دعوتی را قبول کنی و انجام ندی...&quot;بعدازظهر، تصمیمش را گرفت.زنش را صدا زد و گفت:– می‌خوام یه چیزی بهت بگم… ولی قول بده نترسی و  آرام باشی…زنش با نگرانی گفت:– ممدجعفر...  به ماجرای دیشب ربط داره؟سری به تایید تکان داد.چند لحظه ساکت ماند و گفت:– اون مرده… منو دعوت کرد.امشب… مهمون اونم.زنش با بغض گفت:– نمی‌شه نری؟ نمی ذارم بری… تو خودت گفتی اون… اون زنده نیست!ممدجعفر گفت:– نه… قول دادم.تو خودت خوب می‌دونی ما رعیتیم، سرمون بره، قولمون نمیره.زنش اشک در چشمانش جمع شد:– اگه برنگشتی چی؟ این چه کاریه؟!ممدجعفر لبخند تلخی زد:– اگه نیومدم… منو حلال کن چاره ای نیست .– زبونتو گاز بگیر… هر رفتنی برگشت هم داره.ممدجعفر سر و صورتش را شست، پیراهن سفید عروسی‌اش را پوشید، و با نگاهی پر از معنا، از زنش خداحافظی کرد. آفتاب غروب کرده بود.رنگ کبود و تاریکی آرام آرام همه‌جا را فرا گرفته بود.قدم‌هایش سنگین بود.دلش پر از تردید، اما قولش محکم‌تر بود.از کوچه‌ها گذشت، از کنار باغ‌ها، تا رسید به قبرستان.ایستاد.همه‌جا ساکت بود، فقط صدای  سگ‌ها  از دور دست شنیده می‌شد.ایستاد کنار همان قبر…همان‌جایی که دیشب به شوخی گفت: &quot;تو هم امشب مهمون من باش.&quot;پایش را آرام به قبر کوبید.قبر آهسته نشست.خاک فرو رفت.از درون قبر صدایی آشنا آمد:– خوش اومدی ممد جعفر...مرد کفن‌پوش از گودال پیدا شد.با همان صدای آرام گفت:– سلام. بفرما داخل...ممدجعفر تردید کرد.گودال تاریک و عمیق بود.اما مرد گفت:– نترس. بیا پشت سرم...ممدجعفر یک پایش را داخل گذاشت. پله ای زیر پایش حس کرد.پله‌ای بعد، پله‌ای دیگر...با هر قدم، مرد کفن‌پوش می‌شمرد...تا اینکه به پله‌ی صدم رسیدند.در انتهای پله‌ها، دری باز شد.نور ملایمی پخش شد.و ناگهان… ممدجعفر خود را در باغی زیبا یافت.پرندگان رنگارنگ میان درختان میوه آواز می‌خواندند.عطر گل‌ها در فضا پخش بود، درخت‌ها پر از میوه، آسمان آبی‌تر از همیشه.ممدجعفر حیران و خوشحال، نفس عمیقی کشید.گفت:– رفیق… اینجا کجاست؟مرد کفن‌پوش با لبخند گفت:– اینجا… خونه‌ی من و توئه.– نه نه… اینجا حتما بهشته. مال توئه، نه من…مرد کفن‌پوش گفت:– بین من و تو فرقی نیست.ما رفیقیم.این‌جا بزرگه، بی‌انتهاست… مال هر دوتامونه.ممدجعفر با تعجب قدم می‌زد، هر چه می‌خواست، همان لحظه حاضر می‌شد.غذا، میوه، آب خنک…هوا خنک و مطبوع بود.با مرد حرف زد، خندید، پرسید، شنید…اما یک‌دفعه دلش لرزید.– من… من باید برگردم.زنم منتظره…به خودش آمد، فهمید زمان زیادی گذشته. مرد کفن‌پوش با نگاهی پر از خواهش گفت:– ممد جعفر... اینجا بمون. همه‌چی هست.غذا، آرامش، نور، دوستی…غم و ترس این‌جا راه نداره.ممدجعفر اما سری تکان داد.– نه رفیق... زنم... زنم تنهاست.مرد کفن‌پوش آرام گفت:– یادته وقتی از پله‌ها پایین می‌اومدیم، من می‌شمردم؟تا عدد صد رسیدم... آره؟ممدجعفر با تعجب گفت:– آره، چی شده مگه؟– صد پله… هزار ساله.هر پله‌، صد سال.الان هزار سال از روزگار تو گذشته، رفیق…دیگه کسی منتظرت نیست.سکوتی سنگین افتاد.باد خفیفی لابه‌لای شاخ‌وبرگ باغ پیچید، انگار خود باغ هم غصه‌دار شده بود.ممدجعفر با صدایی لرزان گفت:– اما من… من باید برگردم.قول دادم، زنم منتظرمه.مرد آه کشید و گفت:– حق با توئه. من فقط حقیقت‌و گفتم. حالا انتخاب با خودته.اگه رفتی... دیگه راه برگشتی نیست. این راه، یک‌طرفه‌ست.ممدجعفر مکثی کرد.دست مرد را گرفت. با چشمانی پر از اشک گفت:– تو بهترین دوستی بودی که داشتم.اگه دوباره انتخاب می‌کردم… بازم دعوتت می‌کردم سر سفره‌مون.مرد لبخند زد، تلخ، آرام، و محزون.در را باز کرد.نور آرامی به پله‌ها تابید.ممدجعفر قدم گذاشت روی پله‌ی اول…و صدای مرد در گوشش پیچید:– اگه این پله‌ها رو تا آخر بری... هزار سال دیگه ازت خواهد گذشت.وقتی رسیدی بالا... شاید جز خاک، چیزی از دنیا نبینی.ممدجعفر چیزی نگفت. فقط بالا رفت.نفس‌نفس‌زنان به انتهای پله‌ها رسید.از قبر بیرون آمد…اما دیگر هیچ نشانی از قبرستان نبود.نه سنگ، نه درخت، نه آن قبر که شب‌های پیشین دیده بود.فقط بیابانی خشک، خالی، پر از گرد و غبار.خورشید بی رونق می تابید.پشت سرش را نگاه کرد.فقط چند سنگ پراکنده.هیچ اثری از پله، از در، از قبر... هیچ‌چیز.به یاد آورد که کوزره از کدام سمت بود.راه افتاد...باد می‌وزید.دیوارهایی کوتاه، مخروبه، پوشیده از خزه و خاک، از دل خاکستر زمان بیرون زده بودند. گردباد، علف‌های خشکیده را به آسمان می‌برد، گاهی به دور همان دیوارها می‌چرخاند و بعد به بیابان می‌پراکند.سکوت، سنگین و مرگبار بود.هیچ صدایی از زندگی نمی‌آمد.نه صدای مرغی، نه صدای آدمی، نه بانگ سگی…نه از همسر مهربانش خبری بود ، نه از مردمان مهمان نواز کوزرهتنها صدا، صدای پاهای خودش بود که روی خاک ترک‌خورده‌ی تاریخ به جا می ماند. آرام، آرام، بی هدف قدم بر می داشت.باد رد پایش را از روی خاک محو می کرد.&quot;زمان دنیا در برابر آخرت، مثل یه چشم‌به‌هم‌زدنه.زندگی این‌جا گذراست… اما تصمیم‌هامون، اخلاقمون، مهربونی‌هامون، همه بر جا می‌مونه.&quot;</description>
                <category>حسین زارعی</category>
                <author>حسین زارعی</author>
                <pubDate>Thu, 07 Aug 2025 20:19:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چوپانهای کوزره</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20210705/%DA%86%D9%88%D9%BE%D8%A7%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%88%D8%B2%D8%B1%D9%87-mijmuvdeiwu0</link>
                <description>دشت کوزره صاف و کشیده بود، گویی فرش سبزی تا بی‌کران پهن شده باشد، و آسمان، خودش را با تمام وسعتش روی زمین پهن کرده بود. باد که از سمت قره‌قان می‌آمد، گاهی بوی خاک خیس باران‌خورده را با عطر تند علف تازه در هم می‌آمیخت و تا میدانچه‌ی پر رفت‌وآمد وسط روستا می‌آورد. آفتاب سوزان تابستان، گاهی دشت را به رنگ طلایی درمی‌آورد و گاهی مه صبحگاهی، آن را در هاله‌ای از رمز و راز فرو می‌برد.در آن سال‌ها، دو دوست صمیمی بودند: کوثر و پیرعلی. هر دو چوپان، هر دو ساده‌دل، و هر دو فرزندان کوزره. یکی قد بلندتر، با قامتی کشیده که زیر آفتاب دشت به سختی خم می‌شد؛ دیگری قدی کوتاه و پُر جنب‌وجوش، با کلاه پشمی چشمک‌دار بر سر که هرگز از سرش نمی‌افتاد. کوثر، کلاه نمدی کرم‌رنگ به سر داشت که از پدربزرگش به ارث برده بود.هر بامداد، پیش از آن‌که آفتاب از لبه‌ی دشت بالا بیاید و سوز اولین اشعه‌اش بر تن زمین بیفتد، مردم گوسفندهایشان را به میدانچه می‌آوردند. صدای بع‌بع گوسفندان، پارس سگ‌ها و همهمه‌ی مردمان، هوای صبحگاهی را پر می‌کرد. کوثر و پیرعلی، چوب‌دست‌ها را به دوش می‌انداختند و گله را به دل دشت می‌بردند. گاهی سمت «دشت شور»، جایی که خاکش نمکی بود و علف‌هایش مقاوم؛ گاهی پای کوه، جایی که سایه‌ها دیرتر رخت برمی‌بستند؛ گاهی هم دورتر، تا لب تپه‌ی «خیرآباد»، که در دوردست‌ها مثل کوهانی کوچک از زمین سر برآورده بود.آن روز، نیمه‌ی اردیبهشت بود. هوا لطیف و پر از بوی پونه‌های وحشی بود، و جوانه‌های تازه بر شاخه‌ها می‌درخشیدند. کوثر، در حالی که چوب‌دستش را در زمین فرو می‌برد، گفت:امروز ببریم سمت کیپی‌داغ. اون‌جا علفش تازه‌تره. آب چشمه‌ها هم پر و گواراست.پیرعلی که همیشه موافق ماجراجویی بود و چشمانش برق می‌زد، گفت:باشه، سنگ‌داغ هم می‌زنیم. شیر هم از گوسفندان می‌دوشیم، قوت بگیریم. نان تازه‌ای که دیروز از تنور بیرون آمد هم همراهمان است.گله راه افتاد. زنگوله‌ها با هر قدم گوسفندان، ریتمی آرام و دلنشین در دشت می‌نواختند، سگ‌های گله با وفاداری پارس می‌کردند و با هوشیاری اطراف گله را می‌پاییدند، و آفتاب با تنبلی خودش را روی شانه‌ی کوه می‌کشید، انگار که نمی‌خواست زودتر طلوع کند.ظهر که رسید، گله زیر سایه‌ی تپه‌ای کم‌ارتفاع(قره تپه) پخش شده بود. باد ملایمی می‌وزید و صدای خش‌خش علف‌ها در گوش می‌پیچید. کوثر از خورجینش یک کاسه‌ی لب‌پَر درآورد، کاسه‌ای که نشان از سال‌ها استفاده داشت. چند سنگ سیاه و صیقلی را از کنار جوی شست، آتش با گون خشک روشن کرد. دود گون‌ها بوی خاصی داشت که با بوی دشت می‌آمیخت. با کمک پیرعلی، شیر چند میش را دوشیدند—شیر داغ، چرب، و بخاردار که عطرش در فضا پیچید.سنگ‌ها را گذاشتند در آتش. وقتی سرخ شدند و از آن‌ها حرارت شعله‌ور می‌شد، یکی‌یکی با احتیاط داخل کاسه‌ی شیر انداختند. شیر به قل‌قل افتاد. بخار غلیظی بالا رفت، بوی داغ و شیرین شیر در هوای دشت پیچید و اشتهای آن‌ها را برانگیخت.پیرعلی دراز کشید روی زمین، دستش را زیر سر گذاشت: وقتی جوش آمد بیدارم کن… یه چرت کوچیک … چشمانش را بست. صدای زنگوله‌ی گوسفندان آرام بود. کوثر نشست و به بخار شیر نگاه کرد. ناگهان مگسی سبز از سوراخ بینی پیرعلی بیرون آمد. رنگش عجیب بود، مثل سبز روغنیِ صیقلی، که در نور آفتاب می‌درخشید. در هوا چرخید و با حالتی مرموز نشست روی لبه‌ی کاسه.کوثر دستش را بلند کرد، زد. مگس افتاد داخل شیر، شنا کرد، بعد با تقلایی عجیب بالا آمد. کوثر خواست دوباره بزند، که مگس ناگهان پرید و با سرعتی باورنکردنی رفت. مستقیم تا پای یک صخره‌ی بزرگ و در شکافی تاریک و کوچک ناپدید شد.کوثر آرام، در حالی که کنجکاوی تمام وجودش را فرا گرفته بود، به سمت صخره رفت، شکاف را نگاه کرد. تاریک بود، انگار که دهان غاری کوچک به دنیایی ناشناخته باز شده باشد. با چند سنگ‌ریزه‌ی کوچک درِ شکاف را گرفت و برگشت. نشست سر کاسه، و دید مگس دوباره برگشته، و این بار آرام و بی‌صدا رفت داخل بینی پیرعلی.پیرعلی عطسه کرد و با هراس از خواب پرید. نفسش بند آمده بود، چشمانش گشاد شده بود. کوثر با تعجب گفت:چی شد؟ خواب دیدی؟ رنگت پریده.پیرعلی، در حالی که هنوز نفس‌نفس می‌زد و به اطرافش نگاه می‌کرد، گفت:انگار تو خواب داشتم پرواز می‌کردم… رسیدم به دریایی از شیر… خواستم بخورم، که دستی از آسمون زد پس گردنم، افتادم داخل… داشتم خفه می‌شدم… احساس می‌کردم تمام بدنم در حال سوختن است.بعد خودم رو کشیدم بیرون… یه مرد اون‌جا بود، بلند… سرش توی ابرها، پاش روی زمین بود.از ترس، پر کشیدم سمت کوهی سیاه… تو دلش شکافی بود، رفتم داخل… راهروهایی تو در تو و تاریک.همه‌چی تاریک بود… ولی بعدش دیدم اون تو پره از گنج… سکه، سنگ قیمتی، طلا… همه چیز برق می‌زد، نور از آن‌ها ساطع می‌شد، ولی نمی‌تونستم چیزی بردارم. فقط تونستم خودم رو بکشم بیرون… مثل اینکه چیزی مرا به عقب می‌کشید.کوثر ساکت ماند. نه سوالی کرد، نه واکنشی نشان داد؛ فقط به افق خیره شد. انگار که در افکار خود غرق شده بود، و معنای خواب پیرعلی را در ذهن خود مرور می‌کرد.فردا صبح، کوثر نیامد. پس‌فردا هم. گفتند مریض شده. تب دارد. اما مدتی نگذشت که از کنار روستا، صدای بیل و کلنگ بلند شد. کوثر عمارت می‌ساخت. دیواری بلند با پنجره‌های رنگی، که از دور هم به چشم می‌آمد. از شهر همدان آجر آورد، آجرهایی که قبل از آن در کوزره دیده نشده بود. بنا و معمار هم همدانی بود. بعد از چند ماه، با دختر ارباب ازدواج کرد و زندگی‌اش دگرگون شد. دیگر چوپان نبود. به بازار می‌رفت و با بازاری‌ها بود. کارش شده بود نشستن در کوچه و تمسخر مردم. صورتش دیگر آن سادگی چوپانی را نداشت، ردی از غرور و شاید طمع در آن دیده می‌شد.پیرعلی چوپان ماند. تنها. ساکت. همیشه با همان کلاه چشمک‌دار، تنها گله را می‌برد و می‌آورد. قدم‌هایش سنگین‌تر شده بود، اما نگاهش هنوز همان سادگی و عمق دشت را داشت.سال‌ها گذشت. دشت کوزره مانند مردمش تغییرات زیادی را به خود دید، اما پیرعلی همان پیرعلی ماند.عصرِ یک روز تابستان، پیرعلی نشسته بود زیر سایه دیوار داخل میدانچه‌ی روستا، جایی که خاطرات بسیاری در آن دفن شده بود. کنارش پسرش، تربت‌علی، که حالا خودش چوپان شده بود، از گذشته و حال می‌گفت. صدای باد ملایم، خش‌خش برگ‌ها و صدای دوردست ماشین‌ها در هم آمیخته بود.پیرعلی با صدای گرفته گفت:این روزها همه در کوزره کامیون دارند. فلان‌کس که هیچی نداشت، حالا تو همدان سه تا مغازه داره. اون یکی، بچه‌ش با شاسی بلند رفت‌وآمد می‌کنه. اون یکی تو بازار تهران، معروف شده.می‌گن از باغ‌های قدیمی گنج درآورده… اون یکی می‌گن از تپه‌ی کوزره. همه‌چی از خاک درآمده، نه از عرق. ممکنه همه‌ش شایعه باشه پسرم، ولی تا نباشد چیزکی مردم نگویند چیزها. تربت‌علی، در حالی که به دشت دوردست نگاه می‌کرد، گفت:گنج واقعی تو کار کردنه، بابا؟پیرعلی آهی کشید و گفت:گنج تو دل آدماس، پسرم. ولی بعضیا کلیدشو گم کردند. کلیدی که شاید فقط با صداقت و قناعت پیدا شود.تربت‌علی پرسید:بابا، کوثر واقعاً گنج پیدا کرد؟پیرعلی نگاهی به کیپی‌داغ کرد، جایی که خاطره‌ی مگس سبز و خواب عجیب در ذهنش زنده شد. گفت:شاید… من میگم شانسه پسرم. ولی شاید شانس ما خوابیده، شانس کوثر بیدار بود و راه افتاده… مثل جوی آبی که مسیرش را تغییر می‌دهد.باد دوباره از سمت کوه آمد. همان بویی را آورد که سال‌ها پیش، روزی در اردیبهشت، در هوا بود؛ بوی خاک و علف تازه و رمز و راز دشت. پیرعلی چشم بست و آرام ولی عمیق نفس کشید… انگار که می‌خواست تمام خاطرات آن روز را دوباره در ریه‌هایش حس کند.</description>
                <category>حسین زارعی</category>
                <author>حسین زارعی</author>
                <pubDate>Tue, 05 Aug 2025 10:15:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یوسف‌خان و گربهٔ اسرارآمیز</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20210705/%DB%8C%D9%88%D8%B3%D9%81-%D8%AE%D8%A7%D9%86-%D9%88-%DA%AF%D8%B1%D8%A8%D9%87%D9%94-%D8%A7%D8%B3%D8%B1%D8%A7%D8%B1%D8%A2%D9%85%DB%8C%D8%B2-e7oy9brpmqkv</link>
                <description>در دل روستای کوزره، پیرمردی زندگی می‌کرد که همه او را یوسف‌خان صدا می‌زدند. مردی آرام با چشمانی مهربان و سه‌تاری کهنه که سال‌ها با نغمه‌هایش دل مردم روستا را شاد کرده بود. یوسف‌خان گرچه از دار دنیا چیزی نداشت، اما ترانه‌ها و نغمه‌های سازش برای مردم کوزره ارزشی فراتر از هر ثروتی داشت.در خانهٔ کاه‌گلی او، گربه‌ای سیاه زندگی می‌کرد که سال‌ها همنشینش بود. گربه روزها در خانه می‌گشت و به همه‌جا سرک می‌کشید. گاهی در گوشه‌ای چرت می‌زد یا کنار کرسی می‌خوابید و گاه به نوای ساز یوسف‌خان گوش می‌سپرد. اما شب‌ها ناپدید می‌شد.یوسف‌خان همیشه از این رفتار گربه در شگفت بود. هر شب، پیش از فرارسیدن تاریکی، گربه از خانه بیرون می‌زد و تا سپیده‌دم بازنمی‌گشت. هیچ‌کس نمی‌دانست کجا می‌رود و چه می‌کند.یک روز، وقتی یوسف‌خان مشغول نواختن سه‌تار بود، گربه روی کرسی روبه‌رویش نشست و با چشمانی درخشان به او خیره شد. دمش آرام تکان می‌خورد، انگار که می‌خواهد چیزی بگوید. یوسف‌خان خنده‌کنان پرسید:«ها چیه! مگر تو هم موسیقی می‌فهمی، حیوان؟»ناگهان گربه با صدایی رسا و انسانی گفت:«احسنت استاد، احسنت!»یوسف‌خان از جا پرید. گویی صاعقه‌ای به او خورده بود. گربه دوباره ادامه داد:«سال‌هاست به سازت گوش می‌دهم. حالا وقت آن است که تو هم حرف مرا بشنوی.»یوسف‌خان یخ زده بود. ترس و شگفتی وجودش را فراگرفته بود. گربه آرام گفت:«می‌دانم روزگارت سخت می‌گذرد. می‌دانم شب‌های بسیاری با شکم گرسنه خوابیده‌ای. امشب به خرابه‌های قلعه کنار روستا بیا. خودت که می‌دانی کجا را می‌گویم. همان قلعه قدیمی مرضاخان که باغ داشقاپو معروف است. حرفی دارم که باید بشنوی.»و بی‌آنکه منتظر پاسخ بماند، از در بیرون رفت.یوسف‌خان تمام روز در فکر بود. تردید داشت که به فرمان گربه اعتماد کند یا نه. وقتی خورشید پشت کوه‌ها پنهان شد و شب فرارسید، آهسته از خانه بیرون خزید و به سوی خرابه‌های قلعه مرضاخان رفت. جایی که مردم کوزره از آن همواره با ترس یاد می‌کردند. از کنار دیوارهای بلند عبور کرد که در سیاهی شب مانند بختک بر سینهٔ روستا سنگینی می‌کرد. همین که به تالارهای مخروبه رسید، صدایی از تاریکی برخاست:«خوش آمدی، یوسف‌خان...»از سایه‌ها، گربه پدیدار شد. اما دیگر گربه نبود. جوانی خوش‌سیما با لباسی سیاه و اشرافی بود که به او نگاه می‌کرد. یوسف‌خان مات و مبهوت ایستاده بود. جوان با حرکت دستش اشاره کرد که پشت سرش حرکت کند. جایی ایستاد، دستی به زمین کشید و دریچه‌ای پنهان گشوده شد. نوری طلایی از آن تابید.«بیا. پایین بیا.»پله‌های خشتی را یکی پس از دیگری پایین رفتند تا به درِ بزرگی رسیدند. مرد جوان در را گشود و یوسف‌خان وارد تالاری شد که گویی از هزاران شمع روشن شده و می‌درخشید. گروهی از زنان و مردان زیباروی در حال پایکوبی بودند. همین که چشمشان به یوسف‌خان افتاد، همه به احترام ایستادند.گربه — که اکنون شاهزاده‌ای به نظر می‌رسید — بر تخت نشست و گفت:«ای یاران، این مرد صاحب من است. شخص محترم و بزرگ‌دلی است که سال‌ها در دنیای بالا با من زیسته و نغمه‌هایش مونس تنهایی‌هایم بوده است. امشب به افتخار جشن پیوند دو تن از خاندان ما، از او خواسته‌ام برایمان بنوازد.»یوسف‌خان در ابتدا تردید داشت، اما سه‌تارش را برداشت و چنان نواخت که گویی تمام هستی به رقص درآمده است. آن شب، شور و شادی تا سپیده‌دم ادامه یافت.هنگام سپیده‌دم، یوسف‌خان خواست تا بازگردد. گربه با ادب پذیرفت و به ندیمی اشاره کرد. مردی جلو آمد و کیسه‌ای در دست داشت. پوست پیاز سفید و قرمز در جیب‌های یوسف‌خان ریخت. یوسف‌خان با تعجب گفت:«من برای پول نیامده‌ام، اما...»گربه فقط لبخندی زد و پاسخ داد:«هر چیزی خوار آید، روزی به کار آید. گاه گنج‌ها در پوششی بی‌ارزش نهفته‌اند... هرگز به ظاهر چیزی حکم مکن.»یوسف‌خان سر تکان داد و تشکر کرد، اما در دل ناخرسند بود. هنگام ترک خرابه، بیشتر پوست‌ها را از جیبش بیرون ریخت و به خانه برگشت و زود به خواب رفت.وقتی بیدار شد، صدای برخورد فلز به زمین توجهش را جلب کرد. چند سکهٔ طلا و نقره از جیبش روی زمین غلتیده بودند. چشمانش از حیرت گرد شد.«ای نادان! پوست‌ها طلا بودند!»بی‌درنگ به سوی خرابه دوید، اما هرچه جست‌وجو کرد چیزی نیافت. نه دری، نه تالار، نه گربه‌ای. باد پوست‌ها را جارو کرده و با خود برده بود. تنها خاک و سنگ بر جای مانده بود.در همین لحظه، گربه با همان شکل همیشگی‌اش از گوشه‌ای پدیدار شد و گفت:«یوسف‌خان... خواستم کمکت کنم، اما تو به ظاهر بسنده کردی. بدان که گاهی بزرگ‌ترین رازها در ساده‌ترین چیزها پنهان‌اند.»و سپس، در میان خرابه‌ها ناپدید شد و دیگر هیچ‌کس او را ندید.از آن پس، یوسف‌خان به هر چیز با دیده‌ای ژرف‌نگر می‌نگریست. دیگر از کنار هر چیز کوچکی به سادگی نمی‌گذشت، چون می‌دانست شاید گنجی در آن نهفته باشد. و اینگونه، مردی که روزی تنها نوازنده‌ای در کوزره بود، اکنون آموخته بود که حقیقت، همیشه آن چیزی نیست که به چشم می‌آید.</description>
                <category>حسین زارعی</category>
                <author>حسین زارعی</author>
                <pubDate>Sun, 03 Aug 2025 12:16:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گاو سخنگوی کوزره</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20210705/%DA%AF%D8%A7%D9%88-%D8%B3%D8%AE%D9%86%DA%AF%D9%88%DB%8C-%DA%A9%D9%88%D8%B2%D8%B1%D9%87-ixdzvv1k0xsn</link>
                <description>گاو سخنگوی کوزرهتابستان داغ همان سال، خورشید چنان می‌تابید که سقف‌های کاهگلی روستا بوی خاک سوخته می‌داد. مشد اصغر، چوبدار روستا، با افتخار گاو شیردهی خریده بود که به قول خودش «خیر و برکت داشت».گاو، قهوه‌ای سوخته بود با لکه‌های روشنی روی گردنش که شبیه روسری گلدار زنان روستای کوزره بود. چشمان درشت و نمناکش انگار همیشه چیزی برای گفتن داشت.مشد اصغر به زن و بچه‌هایش سپرده بود:«این گاو رو مثل چشماتون مراقبت کنین. آب و علفش نباید دیر بشه.»اُمّ لیلا – زن مشد اصغر که در روستا همه «اُمّا» صدایش می‌زدند – صبح و عصر طویله را جارو می‌زد، یونجه و علف تازه جلوی گاو می‌ریخت و موقع دوشیدن شیر با او حرف می‌زد.اما یک روز، حوالی ظهر، وقتی گرما تا میانه دیوارهای خشتی بالا آمده بود، صدایی از طویله بلند شد. صدایی کمی کش‌دار:«اُمّـااا... اُمّـااا...اُمّـااا...»اُمّا اول خیال کرد خیالاتی شده. اما وقتی دوباره شنید، با تعجب و سؤال به صورت اصغر نگاه کرد.مشد اصغر خندید و گفت:«معلومه زن! مگه شک داری داره تو رو صدا می‌زنه؟»اُمّا کفش‌های گالوشش را پوشید و دوید طرف طویله. گاو همان‌طور که نگاهش می‌کرد، صدای کش‌داری از گلویش بیرون می‌آمد که واقعاً شبیه اسم او بود.شایعه در روستااز فردا، خبر مثل باد در کوچه‌های خاکی چرخید. اولین کسی که شایعه را ساخت، خانم زر، همسایه‌شان بود. او به هر که می‌رسید می‌گفت:«زن مشد اصغر با گاوش حرف می‌زنه! با گوشای خودم شنیدم که گاو هر وقت گرسنه یا تشنه می‌شه، اُمّـا رو صدا می‌زنه. اگه باور ندارید، خودتون برید گوش کنید.»کم‌کم شایعه به محله‌های دیگر روستا هم رسید.زنی در دکان مش یحیی، دستش را روی کله‌قندی که داخل ترازو بود گذاشت و گفت:«به این شیرین‌بارون قسم، به جان خودم و بچه‌هام، گاو مش اصغر حرف می‌زنه.»زنی که تازه وارد دکان شده بود، گفت:«راست می‌گه! منم شاهدم. شنیدم که گاو از تنگ‌نظری زن صاحب قبلیش هم گله می‌کرد.»زنی که با چشمانش قفسه‌های خاک‌گرفته دکان را جست‌وجو می‌کرد، چادرش را جمع کرد و گفت:«فکرشو بکن… تو تاریکی طویله، یهو گاو با آدم حرف بزنه… خیلی ترس داره. آدم دلش می‌لرزه، خیال می‌کنه جن باشه. آخه می‌گن جن‌ها هم سم دارن، درست عین گاو…!»مش یحیی که داشت پول قند را داخل دخل می‌گذاشت، سرش را تکان داد و گفت:«به حق چیزای نشنیده… گاو مشد اصغر این روزها شده گاو پیشانی‌سفید.»پیرمرد نابینایی که همیشه در میدانچه روستا، کنار دیوار کل ولی‌الله می‌نشست، تسبیحش را در دست چرخاند و با صدای غمناکی گفت:«هی‌ی‌ی روزگار… این گاو مشد اصغر هم روزگار سختی داشته‌ها. دیشب به خوابم اومد، می‌گفت از کوزره‌ای‌ها گله‌منده. می‌گفت غریب و مهمونم ولی کسی بهم سر نمی‌زنه، احوالی نمی‌پرسه.»یار ممد که چند نفر آن‌طرف‌تر نشسته بود، چوپوق کهنه‌اش را از جیب کتش درآورد. کمی توتون ریخت، با انگشت فشار داد و فندک زد. وقتی مک محکمی زد، لپ‌های لاغر و چروکیده‌اش مثل کاسه گود شد. دود غلیظی که از دهان و سوراخ‌های بینی‌اش بیرون می‌زد، جلوی صورتش پرده‌ای خاکستری ساخت. گفت:«پس حقیت داره… گاو مشد اصغر حرف می‌زنه.»کل حسن که کمی عاقل‌تر به نظر می‌رسید، گفت:«اصلاً امکان نداره گاوی حرف بزنه.»همان‌طور که دستش را برای تأکید بالا و پایین می‌کرد، ادامه داد:«ایهاالناس، همه‌تون گاو و گوسفند دارین. کدومتون دیدین اونا حرف بزنن؟»پسر جوانی که ایستاده بود، با خنده‌ای شیطنت‌آمیز گفت:«عمو حسن، حالا این یکی حرف می‌زنه. آسمون که به زمین نیومده!»کل حسن گفت:«تو هنوز جوونی… گاو پا تو لگد نکرده.»شایعه‌ای که همه‌گیر شدخلاصه شایعه چنان اوج گرفت که حتی در روستاهای کل شرّاء هم مردم درباره گاو سخنگوی مشد اصغر داستان‌هایی می‌گفتند.یک بار مشد میرزا، وقتی در همدان از مغازه‌ای برای دکانش خرید می‌کرد، مغازه‌دار فهمید او کوزره‌ای‌ست. با ذوق گفت:«قسمت می‌دم به جون مادرت، از حرف‌های اون گاو برام بگو! می‌خوام بدونم تا حالا چه چیزهایی گفته.»معلم کلاس پنجم روستای خماجین به دانش‌آموزش گفته بود:«گاو مشد اصغر بهتر از تو شعرای سعدی رو می‌خونه.»دانش‌آموز دیگری با تعجب گفت:«اجازه آقا! مگه گاو هم سواد داره؟»هر روز، تعدادی از مردم در خانه مشد اصغر جمع می‌شدند تا گاوش را ببینند.اما هرچه مشد اصغر توضیح می‌داد:«باباجان! گاو من یک گاو معمولیه، مثل بقیه گاوها!»آن‌ها باور نمی‌کردند.یک نفر از میان جمعیت داد زد:«مشد اصغر، به خدا من از راه دوری اومدم. از روستای شیرین‌آباد. خدا خیرت بده، بذار دو کلمه با گاوت حرف بزنیم!»مردی که روی موتور سیکلتش نشسته بود و سیگاری به لب داشت، گفت:«مثلاً می‌خواستی به گاو چی بگی؟ مگه فامیلتِ؟»مرد شیرین‌آبادی چهره‌اش درهم رفت و چیزی نگفت.مردی که روی دیوار نشسته بود، گفت:«به‌خدا، گاو فهم و شعورش از بعضی آدم‌ها بیشتره.»جوانی شتاب‌زده پای پیرمردی که در سایه ایستاده بود لگد کرد و به چند نفر هم تنه زد؛ می‌خواست جلو جمعیت باشد. یکی گفت:«اووهَه، مگه گاوی…؟!»پیرمرد که با عصایش جوان را نشانه رفته بود، گفت:«راه رفتن رو از گاو یاد بگیر و آب خوردن رو از خر.»شلوغی بی‌پایانمشد اصغر از کار و زندگی افتاده بود. مجبور بود هر روز جواب خیلی‌ها را بدهد که جلوی خانه‌اش برای دیدن گاو جمع می‌شدند. پسرش هم مجبور بود بین مردم آب تقسیم کند و گاهی نانی بدهد تا کسی تشنه و گرسنه نماند.البته برای دکان‌های بقالی روستا خوب شده بود. به‌خاطر حضور مسافرین، فروششان بالا رفته بود.برای بچه‌های روستا هم خوشی داشت؛ هر روز کنار جمعیت مشغول بازی می‌شدند.ورود پاسگاهخبر تجمع و بلوای مردم که به پاسگاه رسید، روزی از طرف پاسگاه قهاوند به کوزره آمدند.مردم همین‌که ماشین جیپ پاسگاه را دیدند، در چشم‌به‌هم‌زدنی پراکنده شدند.فقط مشد اصغر جلوی در ماند و با تردید نگاه کرد. با ترسی که در دلش بود، زیر لب گفت:«گاو ما زایید!»نمی‌دانست چه اتفاقی خواهد افتاد.رئیس پاسگاه، گروهبان یکم، از ماشین پیاده شد. پکی به سیگارش زد و خاکسترش را با ضربه انگشت به زمین ریخت.مشد اصغر نگاهی به پوتین‌های براق و واکس‌زده‌اش انداخت، آب دهانش را قورت داد و کلاه نمدی‌اش را با دست کمی جابه‌جا کرد.رئیس پاسگاه با لحن آمرانه گفت:«این چه بساطیه راه انداختی؟»اصغر گفت:«قربان، تقصیر من نیست. مردم هر روز خودشون میان اینجا و جمع می‌شن.»رئیس پاسگاه گفت:«امروز اومدم بهت اخطار بدم. اگه فردا هم مردم اینجا جمع بشن، میام کت‌بسته می‌برمت پاسگاه و بازداشتت می‌کنم.»اصغر دستش را روی چشمش گذاشت و گفت:«چشم قربان. همین فردا گاو رو می‌برم می‌فروشم، خیالت راحت.»راز در گوشرئیس پاسگاه که اخطارش را داد، برگشت طرف ماشین. یک قدم برداشت، اما دوباره ایستاد. برگشت و نزدیک اصغر آمد.اصغر که ترسیده بود، خودش را جمع‌وجور کرد.رئیس پاسگاه آرام در گوشش گفت:«راست می‌گن؟ گاوت واقعاً حرف می‌زنه؟… می‌خوام ببینم چی می‌گه.»اصغر لبخند تلخی زد و گفت:«نه قربان شما که سواد دارین باور نکنید. مردم روستا ساده‌ان. از این حرف‌ها می‌زنن… مگه نشنیدی قدیمی‌ها می‌گفتن: گُنَه کند گاوان، کدخدا دهد تاوان…»رئیس پاسگاه چیزی نگفت، سوار ماشینش شد و رفت.روز فروش گاوفردای آن روز، مشد اصغر گاوش را صبح زود از طویله بیرون آورد. زنش مهره آبی رنگ که برای چشم‌زخم به گردن گاو بسته بود، باز کرد. از کوچه‌های باریک و خاکی روستا آمدند تا وسط میدانچه. منتظر بود وانت نیسان بیاید و گاو را برای فروش به شهر ببرد.چند نفری که دور گاو جمع شده بودند، مثل یک انسان با او رفتار می‌کردند. حتی یکی‌شان همین که رسید، به گاو سلام داد. زنی چند مو برای تبرک از گاو کند که حیوان حس کرد پشه نیشش زد، بلافاصله دمش را تکان داد.با کنجکاوی منتظر بودند تا گاو چیزی بگوید.یک نفر آهی کشید و گفت:«عمو اصغر… چشمای گاوتو نگاه کن، پر اشکه. فکر کنم داره می‌گه منو نفروش…»همان لحظه وانت از راه رسید. مشد اصغر گفت:«خدا خیرتون بده، کمک کنید گاو رو بذاریم تو ماشین.»بدرقه آخروقتی گاو داخل وانت رفت و اصغر داشت طنابش را به نرده‌های ماشین می‌بست، جوانی موفرفری از آن طرف وانت به گاو گفت:«ببخشید من دُمت رو کشیدم. فردا نری بگی نامردی کرد… قصدم کمک بود. وگرنه ما راضی نیستیم تو از کوزره بری.»وانت راه افتاد و به طرف شهر حرکت کرد. عده‌ای که تازه خبردار شده بودند، داشتند با عجله به طرف میدان می‌آمدند… قصدشان دیدن گاو و کندن مو از بدنش برای تبرک بود.اما دیگر دیر شده بود.مشد اصغر کنار راننده نشسته بود. وانت در پیچ‌های جاده خاکی ناهموار می‌لرزید و بالا و پایین می‌شد. آفتاب تازه بالا آمده بود و نور زردش از شیشه پشت می‌تابید. اصغر از توی آینه گاوش را نگاه کرد؛ همان‌طور آرام نشسته بود، با چشم‌هایی خیس و نگاه فرو افتاده.اصغر آه بلندی کشید و توی دلش گفت:«حیوون… می‌دونم تقصیر تو نیست. تو که حرف نمی‌زنی… این مردم‌ان که شایعه می‌سازن و خودشون هم باور می‌کنن…»قطره اشکی از گوشه چشم گاو لغزید و روی کف وانت افتاد. همان لحظه، مشد اصغر با خودش فکر کرد اگر گاو زبان داشت، لابد می‌گفت:«یک کلاغ و چهل کلاغ همیشه هست… باورها راحت شکل می‌گیرن… ولی پاک شدنشون، سال‌ها طول می‌کشه…»مشد اصغر سرش را بلند کرد. خورشید، حالا کامل طلوع کرده بود و دشت را به رنگ طلایی درآورده بود. او ماند و صدای لاستیک‌های وانت روی جاده خاکی که داشت به روستای گاوخانه نزدیک می‌شد.راننده نیسان که در سکوت جاده را می‌پایید، آهی کشید و گفت:«مشد اصغر… عجب روزگاریه… همه می‌خوان بدونن گاو چطور حرف می‌زنه و چی می‌گه، ولی کسی نیست گوش کنه آدم‌ها حرف دلشون چیه و چی می‌گن… همین زن من اصلاً حرف حالیش نیست. چیزی هم که می‌گه، من حالیم نمی‌شه…»مشد اصغر به راننده نگاه کرد و آهی کشید. گفت:«می‌دونی چیه رفیق؟ مردم این روستا دنبال چیزی‌ان که زندگی ساده‌شون رو کمی بزرگ‌تر نشون بده… حتی اگه دروغ باشه. همین حرفای شب‌نشینی پای کرسی و سایه‌نشینی تابستون کنار دیوارِ که داستان‌های دروغ رو می‌سازه و آدم‌های ساده هم باور می‌کنن… آخرش می‌شه دل‌چرکینی. می‌شه دعوا. می‌شه قهر و کوچ کردن به شهر. کاش می‌فهمیدن این قصه‌ها، بهونه زندگیه نه دلیل نفرت.»وانت در غباری که پشت سر گذاشت، آرام آرام دور شد. اما آن جمله، مثل زخم تازه‌ای تا آخر عمر در دل مشد اصغر ماند:«باورهایی که آدم‌ها می‌سازن… گاهی از حقیقت خطرناک‌تره.»</description>
                <category>حسین زارعی</category>
                <author>حسین زارعی</author>
                <pubDate>Thu, 24 Jul 2025 21:26:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قوچ بخشداری</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20210705/%D9%82%D9%88%DA%86-%D8%A8%D8%AE%D8%B4%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-dpbsezpa1iuo</link>
                <description>یه بربری داغ خریدم، من و دوستم همون‌طور که تو ماشین نشسته بودیم، نصف بیشترش رو خوردیم. هنوز از دهنمون بخار بلند می‌شد که رسیدیم به چهارراه. یه گدای سمج اونجا بود، از اونایی که تا پول نگیرند، راحت نمی‌ذارن رد بشی.تا اومد سمت ماشین، یه نگاه به بربری انداخت، یه نگاه به قیافه‌م، بعد گفت:«معلومه بازنشسته‌ای!»بعد هم از جیبش یه مشت پول مچاله‌شده درآورد، گرفت سمتم.گفتم:«من که مثل تو گدا نیستم.»فوری گفت:«اولا گدا جد و آبادته، دوما این پولو بگیر، یه تیکه پنیر بخر، با اون بربری کوفت کن. سوما، الان گدا نیستی، ولی با این تورمی که داریم، بزودی گدا می‌شی. اون‌وقت نیای التماسم کنی واسه کارآموزی!»دوستم با خنده گفت:«راست می‌گه، مگه یه معلم بازنشسته چقدر درآمد داره؟»گفتم:«باید از دولت تشکر کرد! این همه عاقل و باسواد فقط تو چهارراه‌ها پیداشون می‌کنی.»چهارراه رو رد کردیم. دوستم گفت:«شما معلما بعد بازنشستگی باید کار کنید، ولی من می‌دونم دیگه حالشو ندارین. مثل قوچ بخشداری شدین!»بعد زد زیر خنده.پرسیدم:«قوچ بخشداری دیگه چه داستانیه؟»دوستم گفتسال‌ها پیش، در بخش قهاوند، روستای کوزره، مردی بود به نام رمض جوجوخ. قوچی داشت قوی و خوش‌نژاد. آن‌قدر بنیه‌اش قوی بود که نه‌تنها گله خودش را اداره می‌کرد، بلکه همسایه‌ها هم گوسفندهایشان را می‌آوردند پیش رمض، به امید بره‌هایی تپل‌تر و سالم تر!رمض که دید بازار جفت‌گیری داغ شده، تصمیم گرفت از هر گوسفند، مبلغی دریافت کند. مشتری‌ها همین‌طور زیاد شدند و رمض روز به روز پول بیشتری به جیب زد. آوازه‌ی قوچ به روستاهای دور و نزدیک رسید و گوسفندها یکی‌یکی از راه‌های خاکی وارد حیاط رمض می‌شدند.اما این وسط، بخشداری قهاوند بو برد. بخشدار که انگار از خواب زمستانی بیدار شده بود، از پشت میزش بلند شد و گفت:«مگه بخشداری مُرده که یکی مثل رمض جوجوخ تو کوزره از قِبال قوچش پول پارو کنه؟ همین امروز اقدام می‌کنیم.»یکی از کارمندان خود شیرین با تکان سر گفت:«بله قربان، مسئولیت کل منطقه با بخشداریه، کسی حق نداره بدون هماهنگی در آمد زایی کنه.»همون روز، بخشدار جلسه مهمی رو کنسل کرد، دو تا از همکاراش رو سوار کرد و با راننده راهی کوزره شد.مردم روستا مثل مور و ملخ دور ماشین بخشدار ریختن. بخشدار حتی پیاده نشد. فقط شیشه رو پایین کشید و پرسید:«خانه‌ی رمض جوجوخ کجاست؟»کل مراد، پیرمرد تیز و زرنگ روستا، خودش رو انداخت وسط و گفت:«آقا، دنبال من بیاین.»ماشین راه افتاد، و مردم مثل کاروان پشت سرش تا درِ خانه‌ی رمض رفتن. کل مراد دروازه رو چنان کوبید که از ته دالون صدایی آمد:«اومدم بابا، نزن، مگه سر آوردی؟»رمض در رو باز کرد و تا چشمش به جمعیت و بخشدار افتاد، دهانش از تعجب باز ماند و سکوت روستا رو بلعید. رمض جوجوخ گفت سَ سَ سلام.بخشدار بوون اینکه جواب سلام را بده آمد جلو و گفت:« تو بدون اجازه بخشداری از قوچت درآمد زایی می‌کنی؟ کی گفته تو، پدرسوخته، این کارو بکنی؟»رمض که حسابی جا خورده بود، آب دهنش رو قورت داد و با تپش قلب گفت:«قوچ خودمه آقا، دزدی که نکردم!»بخشدار گفت:«همین امروز باید قوچت رو بفروشی به بخشداری!»رمض:«مال خودمه، نمی‌فروشم! مگه زورِه؟»در همین لحظه، کدخدای روستا که تازه از راه رسیده بود، جلو رفت. سلامی به بخشدار داد و گفت:«آقای بخشدار، قدم رنجه فرمودید. اجازه بدید منزل بنده خدمت‌تون باشیم. قول می‌دم فردا، با قوچ، دمِ بخشداری خدمت برسیم.»رمض زیر لب گفت:«من که نمی‌فروشم...»کدخدا که دید باید قضیه رو جمع‌وجور کنه، بخشدار رو با ناز و نوازش کنار برد و قول داد هر طور شده، قوچ رو از رمض بخره... !اون روز با وعده‌ی کدخدا علی مراد، بخیر گذشت و بخشدار با امید اینکه فردا قوچ به بخشداری خواهد رسید، روستای کوزره را ترک کرد و از جاده خاکی خیرآباد دشته به سمت قهاوند برگشت.اما چند روز گذشت و رمض جوجوخ سرِ حرفش موند؛ حاضر نشد قوچش رو بفروشه. بخشدار که دیگه کاسه‌ی صبرش لبریز شده بود، با عصبانیت رفت سراغ رییس پاسگاه و ماجرا رو از سیر تا پیاز تعریف کرد.رییس پاسگاه، از پشت میزش بلند شد چند قدم راه رفت و دستی روی سبیل های پر پشتش کشید، کمربندش را کمی زیر شکم گنده اش جا به‌جا کرد و گفت:«غلط می‌کنه کسی تو حوزه‌ی استحفاظی من از این غلطا بکنه. فردا رمض جوجوخ رو با قوچش بازداشت می‌کنم و کد بسته خدمت‌تون تحویل می‌دم.»زیر لب هم غر زد:«چه غلتااااا...»فردای اون روز، رییس پاسگاه با دو سرباز و یه راننده، سوار جیپ شد و رفت سمت کوزره.دم در خانه‌ی رمض، پسرکی نشسته بود که از جاش بلند نمی‌شد. چشم‌هایش رو درویش کرده بود، لبش کج شده بود و با حالتی بی‌تفاوت به هیکل رییس پاسگاه نگاه می‌کرد، انگار که آفتاب چشم‌هایش رو اذیت می‌کرد.رییس پاسگاه با غرور سینه‌اش رو جلو داد و پرسید:«ای پسر، رمض جوجوخ خونه‌ست؟»پسر، مکسی که روی دماغش نشسته بود رو با مهارت توی مشت گرفت و گفت:«بله، بابام خونه‌ست.»رییس کمی جلوتر رفت و با صدای بلند گفت:« این چه طرز نشستنه ؟ آن مکس را هم از توی مشتت ول کن!»پسرک مشتش را باز کرد، پشه چرخ زد رفت سمت خانه، و پسرک هم دنبالش دوید. همون‌جا از نظرها گم شد...رییس پاسگاه چند دقیقه‌ای منتظر ماند، دید خبری نشد، بی‌معطلی درِ خانه رمض را باز کرد و داخل شد.زن رمض، مشغول پخت نان بود. تا چشمش به رییس پاسگاه افتاد، روسری سفیدش رو مرتب کرد و سلام داد. بعد داد زد:«رمض! رمض!»از داخل خانه صدای رمض بلند شد:«چی شده؟ داد می‌زنی؟ آمدم، بابا عه!»زن نان داغی تعارف کرد. رییس پاسگاه هم بدون تعارف کنار سکوی تنور نشست و لقمه‌ای گرفت.رمض، گیوه‌هاشو نصفه نیمه به پا کرده، با چهره‌ای جا خورده بیرون آمد. خشکش زد. کمی ایستاد. بعد با خودش گفت:«من که خطا نکردم، چرا بترسم؟»آمد جلو و گفت:«سلام قربان! بفرمایید تو، این‌جا بده جلو آفتاب.»رییس پاسگاه، بدون اینکه نگاهش کنه، لقمه‌زنان گفت:«رمض! شنیدم یاغی شدی، حرف گوش نمی‌کنی.»رمض تته‌پته کرد:«قر، قر، قربان! من غلط بکنم! مگه چه اتفاقی افتاده؟»رییس پاسگاه گفت:«اون قوچ لعنتی رو به بخشداری بفروش، وگرنه مجبور می‌شم با زور اسلحه، کت‌بسته ببَرمت!»همزمان، دختر رمض با سینی‌ای از سرشیر تازه و چای، جلو رییس پاسگاه زمین گذاشت و به داخل خانه برگشت.این بار، رییس پاسگاه با صدایی نرم‌تر گفت:«آقا رمض! به نفعته که قوچ رو بفروشی.»رمض خواست جواب بده:«آخه...»رییس پرید وسط حرفش:«آخه ماخه نداریم، همینی که گفتم!»در همین لحظه، کدخدا علی مراد از راه رسید، مشد حسن، ریش‌سفید روستا هم همراهش بود.کدخدا جلو رفت، سلام داد، خم شد، با رییس دست داد و خوش‌آمد گفت.همه سرگرم صحبت بودن، که پسرک پا‌برهنه‌ی رمض از دور، تو سایه‌ی دیوار، ایستاده بود؛ یک طرف پیراهنش از شلوار بیرون افتاده، و با یه انگشت تا بند دوم داخل دماغش متفکرانه ماجرا را دنبال می کرد.مشد حسن جلو رفت و گفت:«قربان، خوش اومدی. خدا خیرت بده ،اگه اجازه بدی، سربازا و رانندت هم بیان یه گلویی تازه کنن.»بعد رو کرد به پسر و گفت:«کرمعلی! برو صداشون کن بیان تو.»مشد حسن ادامه داد:«الهی این قضیه بخیر بگذره .آقای رییس پاسگاه، خودت بهتر می‌دونی ما روستایی‌ها مال و منال چندانی نداریم. هر چی داریم، همین چند تا گوسفند و یه مقدار زمین کشاورزیه—حالا بارون بیاد یا نیاد. رمض که گناهی نکرده؛ جز خدمت به مردم منطقه کاری نکرده. قول می‌دم، هر قوچی که بخشدار بخواد، روستایی‌ها دو دستی تقدیم کنن.اصلا قابلی نداره»رییس پاسگاه دستی به سبیل هاش کشید؛ حالا سربازها هم آمده بودند و با ولع سرشیر و نون تازه رو نوش جان می‌کردن.رییس پاسگاه، تاج شاهیِ روی کلاه چشمک‌دارش را با انگشت اشاره لمس کرد و گفت:«به این جُقه شاهی قسم، فقط قوچ رمض باید به بخشداری بره!»سکوت سنگینی فضا رو گرفت. در همین لحظه، صدای عرعر خَرِ رمض از تویله بلند شد. پسرک لبخندی زد، رفت پشت کدخدا قایم شد.مشد حسن گفت:«خیلی خب، باشه! خدا اجرت بده ،فقط بخشدار باید یه پول خوب بده، راضی کردن رمض با من.»رییس پاسگاه نگاهی به رمض انداخت، اما رمض سرش رو پایین گرفت و آهسته گفت:«رو حرفِ مشدی من حرفی نمی‌زنم.»قرار شد رییس پاسگاه بره سراغ بخشدار، و با مبلغ پنجاه تومن شاهنشاهی، قوچ رو برای بخشداری بخرن.فردای آن روز، دو ماشین بخشداری در میدانچه‌ی کنار دیوار کل ولی‌الله پارک شده بود. مردم جلو خانه‌ی رمض جوجوخ جمع بودند؛ حتی چند زن از بالای پشت‌بام‌ها، با چشمانی کنجکاو، نظاره‌گر صحنه بودند.دو کارمند، شاخ‌های قوچ را محکم گرفته بودند، و سومی سعی داشت طنابی دور گردنش ببندد. اما همین که خواست گره بزند، قوچ تکانی خورد، از دستشان در رفت و یکی از کارمندان زمین خورد. کت و شلوارش خاکی شد؛ با دستی به کمر، ناله می‌کرد:«آخ کمرم...»خنده‌ی مردم بلند شد. پسرک که از خنده ریسه رفته بود، دندان‌های سیاهش را می شد شمرد .قربان دایی لنگان از میان جمعیت جلو آمد.دکمه بالایی کت خاک آلودش کنده شده بود و از سمت چپ آویزان بود. نگاهی به کارمندهای بخشداری انداخت بلند گفت:«اولان ولایتین…»می‌خواست جمله‌اش را با فحشی جانانه تمام کند که یکی از مردها زود دستش را گذاشت روی دهانش.با چشم‌های گرد و خشمگین، نفس زنان به قوچ خیره شد و زیر لب غر زد:«آخه ک… هاراا»یکی فریاد زد:«بلد نیستی، مجبوری مگه!»دو کارمند دیگر، دست‌ها را باز کرده، مثل اینکه دنبال خروس باشند، در پی قوچ می‌دویدند. هر بار که قوچ در می‌رفت، خنده‌ها شدیدتر می‌شد. بخشدار، با چهره‌ای عبوس، نظاره‌گر صحنه بود.تا اینکه ممدقلی، جوانی قوی و چهارشانه، جلو آمد. با یک حرکت گردن قوچ را گرفت، طناب را بست، و با کمک چند نفر، قوچ را داخل ماشین برد و در را بست.بخشدار، پشت فرمان نشسته، نگاهی غرورآمیز به رمض انداخت که کنار دیوار ایستاده بود. رمض، کلاه نمدی‌اش را از سر برداشت و توی دستش محکم فشار داد، دستی به عرق پشت گردنش کشید و به زمین تف کرد.فردا، جلسه‌ی مهمی در اتاق بخشداری برگزار شد. تصمیم گرفته شد اطلاعیه‌ای چاپ شود و به همه‌ی روستاهای قهاوند رسانده شود:از این به بعد، هر دامدار باید گوسفندان ماده را با پرداخت پنج ریال، برای عملیات جفت‌گیری به بخشداری بیاورد!حسابدار، حساب سرانگشتی کرد و گفت درآمد دولت به شکل محسوسی افزایش خواهد یافت، مشکلات منطقه حل می‌شود.کارمند دیگری گفت : شاید قهاوند طی یک سال از محرومیت کامل خارج شود.در ضمن، مشد اصغر، سرایدار بخشداری، مأمور شد مرغوب‌ترین جو و یونجه را از روستای عبدالرحیم بخرد تا قوچ مثل عروسی پذیرایی شود.چند روز بعد، صف بلند گوسفندان جلوی بخشداری شکل گرفت. چند تا داخل برده شدند؛ کارمندان و بخشدار، مشتاقانه منتظر عملیات بودند... اما قوچ، وسط حیاط زیر درخت نشسته بود، بی‌اعتنا به گوسفندان ماده، فقط نشخوار می‌کرد.بخشدار، متعجب، پرسید:«چرا کاری نمی‌کنه؟»مشد اصغر، با لبخندی مرموز گفت:«ای ی آقای بخشدار... این قوچ دیگه عملیاتی نیست. چند روزه مال دولت خورده... حسابی تنبل شده!»من نگاهی به صورت دوستم انداختم، و او زد زیر خنده.یک لحظه فکر کردم… شاید حق با دوستم باشد؛ شاید ما هم، مثل قوچ بخشداری، دیگه حالِ کارکردن برامون نمانده.گفتم:«پس ما معلم های باز نشسته هم... چون مال دولت خوردیم، تنبل شدیم!»حسین زارعیقوچ بخشداری</description>
                <category>حسین زارعی</category>
                <author>حسین زارعی</author>
                <pubDate>Sun, 13 Jul 2025 13:49:56 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>