<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Faezeh</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_20215926</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 12:08:16</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3117995/avatar/S1kgcy.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Faezeh</title>
            <link>https://virgool.io/@m_20215926</link>
        </image>

                    <item>
                <title>من به آغوش خودم محتاجم....</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20215926/%D9%85%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D8%A2%D8%BA%D9%88%D8%B4-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-%D9%85%D8%AD%D8%AA%D8%A7%D8%AC%D9%85-s4jenazyze9i</link>
                <description>گاهی دلم میخواهد از تمام آنچه که مرا با خودم روبه رو میکند بگریزم و بشوم غریبه ترین آشنای خودم،دوست دارم دست به انکار تمام آنچه در مورد من وجود دارد بزنم و آنگاه از هر آنچه و هر آنکس که مرا میشناسد دوری کنم....گاهی سخت در پی انکار خودم هستم اما مگر میشود از خویش گریخت ؟!!عمیقأ دوست ندارم به ذهن آدم ها ورود کنم تا حقیقت هایی که در ذهن‌شان از من برایشان تصویری ساخته بشناسم بلکه میخواهم دست خودم را بگیرم و فراریش بدهم ....این تنها کاریست که اگر می‌توانستم برایش انجام میدادم و اورا از آدم هایی که با بی رحمی تمام روحش را سلاخی میکردند دور میکردم میبردمش جایی که مجبور نباشد اجبار را تحمل کند و پذیرش گر خواسته هایی نباشد که موجب عفونت کردن زخم هایش میشود.... میبردمش جایی دور از همه آنگاه کنارش زانو میزدم دستش را می‌گرفتم و به چهره ی وحشت زده اش خیره میشدم و تمام خودم را در جای جای چهره اش تماشا می‌کردم تمام ترس هایم...ناراحتی هایم...دلهره هایم....همه و همه را برای دیدن با آغوش باز پذیرا میشدم....من اورا آنگونه که هرگز دوست داشته نشد دوست میداشتم و از او راجب چیزهایی که شاید هرگز نقشی در شکل گیریشان نداشته سوال نمی‌کردم و سرزنشش نمی‌کردم....می‌شنیدم تمام آنچه را از سر گذرانده بی آنکه قضاوتش کنم بی آنکه از او بخواهم خود را سرکوب کند...بی آنکه هویتی دروغین به او غالب کنم...من اورا به آغوش می‌کشیدم جوری که تمام بی کسی هایش را در آغوشم جا بگذارد و تمام درد هایش را غالب تنم کند و در گوشش زمزمه میکردم تمام آنچه که حقیقت داشت و کسی در او نمی‌دید به او میگفتم چقدر در عین نقص داشتن بی نقص است میگفتم که چقدر زیبا،ارام ،دوستداشتنی و قویست و چه از سر گذرانده که گذراندنش کار کسی نیست من آنگونه به او میبالیدم که گمان برد الهه ی زندگیه من است. آری من دوستش میداشتم آنگونه که کسی نداشت...... </description>
                <category>Faezeh</category>
                <author>Faezeh</author>
                <pubDate>Thu, 21 Mar 2024 09:18:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مبدأیی عاری از مقصد</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20215926/%D9%85%D8%A8%D8%AF%D8%A3%DB%8C%DB%8C-%D8%B9%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D9%82%D8%B5%D8%AF-xirswx9tit15</link>
                <description>یک نفر ولی یک جهان درونش غوغا بود!!! صدایش یک دریا آرام ولی امواج صخره احساسش را ذره ذره می‌فرسودند....هر روز غروب را منتظر مرغان مهاجری می‌نشست که هر چند مهاجر اما زبان دلش را بلد بودند و غریبانه برایش از دوری می‌گفتند از پروازی که آغاز جداییست در پی نرسیدن... از اینکه هر روز سردرگم‌تر از دیروز بال‌هایشان در آسمان می‌رقصد و چه بی‌پروا به دنبال مقصدی برای بودن هستند برای ماندن و زندگی کردن و چه سخت می‌شود کنجی پیدا کرد که در آن سختی تاوان ماندن نباشد و اندوه مقصد رسیدن.</description>
                <category>Faezeh</category>
                <author>Faezeh</author>
                <pubDate>Mon, 04 Mar 2024 00:48:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فریاد ساکت احساس...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20215926/%D9%81%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D8%B3%D8%A7%DA%A9%D8%AA-%D8%A7%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D8%B3-kqn4neikdcul</link>
                <description>دلم گرفته خیلی بی دلیل....شایدم پشتش انبوهی از دلیله که قادر نیستم یکیو مقصر این حس بدونم.خیلی دردناکه وقتی میبینی اونقدر روحت آزرده شده که حتی دوست داری  بابت اون بستنیی که چند سال پیش وقتی بچه بودی بابا برات خریده و از دستت افتاد بشینی گریه کنی یا شاید بابت اون روز که افتادی زمین و لباسی که دوسش داشتی خاکی شد و شایدم بخاطر این که نمیتونی دیگه مثل اونروزا اینقدر ساده بابت چیزای ساده گریه کنی..اره تو دیگه بزرگ شدی و قراره بابت کوچیکترین رفتارا سرزنش بشی بابت ساده ترین احساساتت ،الان همه ی اون احساسات تبدیل به چیزایی شدن که تو برای دوست داشتنی بودن باید روشون سرپوش بذاری و شاید اونقدر اینکارو تکرار کنی که حتی وقتی با خودت تنها میشی هم از یاد برده باشی که اینجا کسی نیست که بخوای براش تظاهر کنی و شاید آرزو کنی که ای کاش کسی بود که سرت فریاد می‌کشید که وقتشه اشک بریزی.....</description>
                <category>Faezeh</category>
                <author>Faezeh</author>
                <pubDate>Tue, 27 Feb 2024 18:00:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای آغاز .....</title>
                <link>https://virgool.io/Sakkoo/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A2%D8%BA%D8%A7%D8%B2-cu1yhckhccxy</link>
                <description>میخوام شروع کنم به نوشتن شاید فقط برای اینکه حس مفید بودن بهم میده.....خیلی وقته دورترین آشنای خودمم امروز صبح وقتی توی آینه به چهره ی خودم نگاه کردم تلو تلو خوردم و عقب رفتم...ترسیدم، چیزی از خودم باقی نمونده بود نقابم ترک برداشته بود....نقابی که توی همه ی این روزا سعی کرده بودم با سماجت روی چهرم نگه دارم با هر بغضی که اشک میشد و حلقه ی چشمامو پر میکرد شکسته میشد و من بیشتر از قبل از دیدن این منی که خیلی وقته من نیست میترسیدم ...تسلیم شدم،بالاخره تسلیم شد این دختر سمج که لبخندش از جنس لبخند نبود،دستای لرزونم رو سمت نقاب بردم و آهسته کنار کشیدمش،با دارک ترین جنس از گالری مغزم مواجه شدم میدونستم قراره خیلی وحشتناک باشه اما احساس سبکی داشتم،الان می‌تونستم تمام واقعیم رو به دور ازون جشن بالماسکه ی مسخره به نمایش بذارم.سالها پیش توی یه همچین روزی با خودم قرار گذاشته بودم. اره!!!من خودم رو مدت هاست برای دیدن رویام ندیدم.....</description>
                <category>Faezeh</category>
                <author>Faezeh</author>
                <pubDate>Sat, 24 Feb 2024 14:02:07 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>