<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مسعود حیدری</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_20334107</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 02:56:20</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3267496/avatar/AAYBtE.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مسعود حیدری</title>
            <link>https://virgool.io/@m_20334107</link>
        </image>

                    <item>
                <title>نا امیدی همیشه بد نیست..</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20334107/%D9%86%D8%A7-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF%DB%8C-%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D8%A8%D8%AF-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-pqimhwkbgcj7</link>
                <description>جنگ است..حاج اکبر بیسیم میزند که بازهم تلفات داده ایم.دشمن پیشروی زیادی کرده است و بچه ها توان ایستادگی ندارند.بیش از هفتاد زخمی و سی شهید...دشمن انبار مهمات روهم زده و بیش از نیمی از مهمات ازبین رفته..صدای ضعیفی از بیسیم شنیده میشه که ایستادگی کنید؛ کمک در راه است.لازم به ذکر هست که گردان از 114 نفر تشکیل شده که خب نزدیک به 90 درصد از بین رفتن..چقدر دیگه باید ایستادگی کنیم؟کمک کی قراره برسه؟حال اکثر مجروحان خوب نیست..سه آر پی جی زن.یک بیسیم چی.خود حاج اکبر، و نه نفر تکاور.خبر بدتر اینکه شش عدد تانک درحال پیشروی هستند..فکری به سر حاجی زد؛ بیسیم رو برداشت و اعلام کرد که شهر سقوط کرده..و به آر پی جی زن ها دستور داد وقتی تانک ها  به پل رسیدند هدف قرار بدین.با اعلام سقوط کامل شهر، ممکن بود کمک رسانی منحل بشه و برای عقب رانی دشمن برنامه ریزی بشه که خب زمان بر بود.اما همش این سوال توی ذهنم بود که، چرا حاج اکبر چنین کاریو انجام داد؟؟دشمن سرعت خودش رو بیشتر کرد و همینکه نزدیک پل شد، افراد آماده آتش ریختن  برروی دشمن شدن.نقشه حاج اکبر بخوبی عملیاتی شد و هر شش عدد تانک به همراه افراد درونشون کامل ازبین رفتن..اما حداقل پنجاه پیاده نظام با سلاح های سبک و نیمه سنگین هنوز باقی مونده بودند و بفکر انتقام از ما بودند.مهمات زیادی نداشتیم..حتی تک تیر اندازی هم نداشتیم..نا امیدی بین بچه ها موج میزد.حدس و ترس ما درست بود، کمک منحل شده بود و مرکز فرماندهی درحال طراحی نقشه برای پاتک بود که دست کم سه روز زمان لازم داشت..همین امر باعث شده بود که دشمن فکر کنه ما ضعیف تر از چیزی هستیم که بتونیم مقابل اونها ایستادگی کنیم..از طرفی خبری از آر پی جی هم نبود و همش خرج تانک ها شده بود..بقدری دشمن مارو ضعیف تصور کرده بود که نگهبان شب فقط و فقط سه نفر رو گذاشته بود تا از چادر ها و اردویی که زده بودن مراقبت کنن.حاجی هم دائم بیسیم میزد که ما کمتر از پنج نفریم و از گرسنگی توان مبارزه نداریم.با خودم میگفتم که ماکه بیشتریم، پس چرا حاجی انقد مظلوم نمایی میکنه؟؟یعنی میخواد کمک زودتر از راه برسه؟یعنی با این کار دلشون به رحم میاد؟دشمن در خواب بود و خواب فتح شهر رو میدید.حاجی گفت که بچها الان وقت حمله است..!حمله!؟چه حمله ای؟گفت کاری که میگم رو انجام بدین و رفت بند  پوتینشو محکم کرد.ما اتک زدیم و اثری از مقاومت نبود..طوری در خواب فرو رفته بودن که حاج احمد  فرماندشونو با لگد بیدار کرد و خلاصش کرد.کل این عملیات تنها با 14 نفر و کمتر از دوساعت صورت گرفته بود..حاجی بیسیم زد و درخواست  کرد که نیروهارو برگردونن عقب.وقتی کمک رسید و دیدن چه شاهکاری صورت گرفته، همه در فکر فرو رفته بودند..مدت ها از اون روزها و شبهای بیاد ماندنی میگذره، و بعد از مدت ها فکر کردن، چشمم به حدیثی خورد که میگفت: امید نداشتن، خود رسیدن به هدف است..رمز پیروزی عملیات ما و غالب شدن افراد قلیل به افراد کثیر، جز نا امیدی چیزی نبود..!اگر امید به کمک عقب رو داشتیم هچ وقت جرعت به دل دشمن زدن با امکانات دم دستی و افراد کم رو بدست نمیآوردیم..ازطرفی اگر دشمن فکر نمیکرد ما ناامید و کم توان هستیم، چطور به سه نفر نگهبان اکتفا میکرد؟؟نا امیدی و شرایط دشوار باعث شد که ناممکن رو ممکن کنیم.پس اگر نا امید هستیم و دست و بال بسته، و کمکی هم درراه نیست و احساس میکنیم تمام در ها و مسیر ها بسته اند؛ فقط کافیه نگرشمون رو عوض کنیم.اونوقت هست که خواهیم دید هزاران راه پیش پا داریم و هزاران درب برای کوفتن...پ.ن:علت نشون دادن ضعف بوسیله بیسیم این بود که حاج اکبر بخوبی فهمیده بود که دشمن مکالمات رو شنود میکنه.</description>
                <category>مسعود حیدری</category>
                <author>مسعود حیدری</author>
                <pubDate>Thu, 27 Feb 2025 00:39:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>There is no life.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20334107/there-is-no-life-kvbgm3r97u2i</link>
                <description>خیلیا میگن بنویس.اما نه هرچیزیو..مثلا استاد میگه راجع به خودتون بنویسید. اما من فقط میتونم راجع به اتفاقات مربوط به خودم که در طول روز برام پیش میاد بنویسم.هرچند ساعت یکبار عصبی و کم  حوصله میشم.الان که این متن رو مینویسم، در تاریک ترین و سرد ترین حالت ممکن بسر میبرم(آره مثل همیشه).ی سری اتفاقات برام افتاده که فعلا نمیتونم راجع بهشون صحبت کنم.این متن روهم برای خودم مینویسم تا آینده نچندان دور بهش سر بزنم و مقایسه کنم.دلیل تمام دلتنگیا و مشکلاتم رو کارما میدونم.روزای زیادی رو در تاریکی بسر بردم.اما چیز دیگه ای نمونده ازش.اگر عمری باقی بود و حالم بهتر شد، شاید راجع به عالم ماورا کمی بنویسم.مدتی رو در این مسیر گذروندم.فقط اینو بدونید که طبیعت خیلی داناست/کارماهم آدرس رو گم نمیکنه.بعدا راجع به عنوان این تکست هم خواهم گفت..</description>
                <category>مسعود حیدری</category>
                <author>مسعود حیدری</author>
                <pubDate>Mon, 17 Feb 2025 21:48:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فرمول زندگی..</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20334107/%D9%81%D8%B1%D9%85%D9%88%D9%84-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-npa0ohcsjib3</link>
                <description>بی مقدمه میگم.هرچیزی رو دوست داشته باشی، ازت گرفته میشه..!خب حتماً میگی اینطوری که نمیشه.اتفاقاً زندگی یعنی همین.قدرتش رو با گرفتن عزیزترینا نشون میده.هرچیزی که فکرشو کنی..دوست خوب، موقعیت خوب، زندگی خوب..فکر کنم زندگی کلاً با خوب مشکل داره..!یا شایدم با اعتیاد..اعتیاد به دوست خوب، موقعیت خوب، زندگی خوب..کسی چه میدونه...اما نکته اشتراک همه این خوب ها از نظر من، آرامش میتونه باشه.هرچیزی که بهت آرامش میده رو ازت میگیره..اما چرا؟؟؟شاید چون حسوده..شاید چون لذت میبره..شاید مرض داره..اما بنظرم ما حکم الوار رو داریم..!و این از دست دادن های دردناک، نقش هایی که به ما بها میبخشن..!بهای گرون بودن، درد کشیدنه..!</description>
                <category>مسعود حیدری</category>
                <author>مسعود حیدری</author>
                <pubDate>Mon, 18 Nov 2024 22:59:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اعتیاد به درد..</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20334107/%D8%A7%D8%B9%D8%AA%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D8%B1%D8%AF-o3rm0wrirtm7</link>
                <description>قلم بدست گرفتم تا از او بنویسم..چه نویسم که هرچه قلم خواهد گفت، ورق میداند...بوی دستانم را دوست میدارم..آری سوختگی توتون همیشه برای من جذاب بوده است..پس پک های عمیق تری میزنم، تا بوی بیشتری بخود بگیرم..دیدنش شاید مرا ویران کند..چه کنم که نیازِ ساختنِ ژاپنِ صنعتی، اتم است..!هردو سه حرف دارند..هردو هم میتوانند تاریک و پوچ و آزار دهنده باشند، هم آرامش محض..!مرگ و عشق را میگویم.</description>
                <category>مسعود حیدری</category>
                <author>مسعود حیدری</author>
                <pubDate>Sat, 12 Oct 2024 11:29:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قدرت ذهن..</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20334107/%D9%82%D8%AF%D8%B1%D8%AA-%D8%B0%D9%87%D9%86-l7ti44v1pofi</link>
                <description>کاری به قانون جذب و مثبت اندیشی ندارم.اما میخوام به توانایی دیگه ای از ذهن اشاره کنم.مثل زوم شدن روی موضوع خاصی و بکار انداختن شهود خود.شهود گاهی بخودی خود مارو از موضوعی مطلع میکنه..اما گاهی با تمرکز کردن روی موضوع، شهود خودمون رو بکار میندازیم.در نگاه اول خیلی خیلی جذاب میتونه باشه..اینکه از چیزی پیشاپیش مطلع باشی..اینکه بتونی از خطرات احتمالی جلوگیری کنی..اینکه  توی زندگی راه درست رو از غلط تشخیص بدی..اما مخاطراتی هم داره که میشه گفت این جذابیت و شیرینی رو تبدیل به ترس و تلخی میکنه..!اولین مورد، شناخت کسایی هست که بچشم خانواده بهشون نگاه میکردی..این خیلی تلخ و سرد میتونه باشه..!یا اینکه خیانت بهترین دوستایی که داشتیو متوجه بشی اما نتونی اثبات کنی..بدونی فلان شخص قراره چه اتفاقی براش بیافته و نتونی کاری براش کنی..!مثلا قراره بمیره.این روزها خیلی از دوستامو میبینم که در گذشته پشت سرم حرف هایی رو زدن که فقط هنگ میکنم و نمیتونم باور کنم که چرا ؟!نمیدونم کسی اینطور هست یانه اما دنیای عجیبیه..شاید ادامه داشته باشد...</description>
                <category>مسعود حیدری</category>
                <author>مسعود حیدری</author>
                <pubDate>Sun, 29 Sep 2024 14:53:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سنگینی سینه..</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20334107/%D8%B3%D9%86%DA%AF%DB%8C%D9%86%DB%8C-%D8%B3%DB%8C%D9%86%D9%87-jlsfomjhavyx</link>
                <description>گاهی اوقات سنگینی عجیبی رو درون سینه خودم حس میکنم.انقد سنگین که احساس خفگی بهم دست میده.هیچ کجا آروم و قرار ندارم.یاد سکانسی از انیمیشن گربه چکمه پوش می‌افتم که قلبش تند تند میزد و مرگ رو حس میکرد.تا دوستش سرشو گذاشت روی شکمش و احساس آرامش بهش دست داد.بسختی نفس میکشم..انگار درونم چیزیو گم کردم و دنبالش میگردم.اما هرچه میگردم، پیدا نمیکنم...</description>
                <category>مسعود حیدری</category>
                <author>مسعود حیدری</author>
                <pubDate>Mon, 23 Sep 2024 09:43:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>طبیعت هوشمنده..!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20334107/%D8%B7%D8%A8%DB%8C%D8%B9%D8%AA-%D9%87%D9%88%D8%B4%D9%85%D9%86%D8%AF%D9%87-is1oitfxwewj</link>
                <description>طبیعت موجودی زنده و سرمنشاء انرژی موجودات زنده است.طبیعت معلم خوبیه !طبیعت همواره درحال درس دادن به موجودات.طبیعت هیچ‌حرفی نمیزنه، یا خشمشو بهت میچشونه یا ثروتش رو دراختیارت میزاره !بارها شنیدیم که فلانی تقاص پس میده.این درسته.قدیم میگفتن تقاص، الان میگن کارما.من بشخصه به هوشمندی طبیعت ایمان آوردم.و از وقتیکه ایمان آوردم بیشتر هوشمندیشو بهم نشون میده.برای مثال: گاهی کسی بهمون آسیبی می‌رسونه و خیال میکنه که یکه تازی کردن تقاصی نداره !اما حتی سالها طول بکشه هم طبیعت فراموش نمیکنه.اون فراموشی نداره.میگن در روی یک پاشنه نمیچرخه.این خیلی حقه..گاهی توی زندگی هر دریو میزنی بستس..هرچی میجنگی جز شکست چیزی عایدت نمیشه..هرچی نگاه میکنی نوری نمیبینی..همه جا تاریک، هیچکس بکارت نمیاد، آرامش نداری، راهی نیست که قدم بزاری...درست همین زمانه که باید به درون خودت بری و بقول مولانا هروقت نوری ندیدی نگاهی بخودت کن، ممکنه نور خود تو باشی..!طبیعت داره درس بهت میده و تا درس رو نفهمی، طبیعت ادامه میده..روزای سیاه و پر از دردیو پشت سر گذاشتم و الان حقیقت رو تاحدودی فهمیدم..چیزی پیش بیاد میسپارم دست طبیعت..!آره طبیعت درساشو بهم داد،تاریکیامو کشیدم،تنهاییامو کشیدم،ترسامو زندگی کردم،دیگه درسی نمونده که بهم نداده باشه.پس حالا نوبت روشن کردن دنیایِ تاریکمه، طبیعت داره روشنش میکنه..میبینم اون روزایی رو که هیچوقت فکرشم نمیکردم به اونجا برسم..سعی کنیم کاری نکنیم که مجبور باشیم کارما پس بدیم، و همیشه به حکمت ها اعتقاد داشته باشیم.طبیعت انقد هوشمنده که هیچکس رو بیهوده سرراهت قرار نمیده..طبیعت هوشمنده..!میبینم روزایی رو که،  اونایی که تنهام گذاشتن چطور برگردن و اظهار پشیمونی کنن..من خودم رو سروی بلند تصور میکنم که ریشه  ام تا اعماق زمین رفته و شاخه های شکستم دارن ترمیم میشن و به خورشید (نورحقیقت) میرسن.این مطلب رو مینویسم که اگر توی این شرایط هستی (تاریکیو تنهاییو بکیسیو درد و رنج) بدونی هرچیزی تاریخ انقضایی داره و طبیعت بشرط صبوری برات جبران میکنه..شک نکن.و اینو بدون که طبیعت، راه ارتباط خدا با بندهاست.من به زنده بودن و هوشمند بودن طبیعت ایمان آوردم و هرچیزی هست رو میسپارم دست طبیعت..!توأم اگر توی نا امیدی غرق شدی و تاریکی دورت رو گرفته، بهت قول میدم که :إِنَّ مَعَ العُسرِ يُسرًاشک نکن رفیق🩵🌱</description>
                <category>مسعود حیدری</category>
                <author>مسعود حیدری</author>
                <pubDate>Fri, 16 Aug 2024 21:40:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قسم نامه..</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20334107/%D9%82%D8%B3%D9%85-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-t7yye6dnpbxr</link>
                <description>قسم به سختیِ گذشته..قسم به شبای مستی..قسم به هفت سین..قسم به تنهاییِ انسان..قسم به حس های درونی..قسم به خون های بیگناه ریخته شده..قسم به زندگینامه هیتلر..قسم به باران..قسم به تار موی زیبایت..نای جنگیدن ندارم، اما تنها گزینه ای هست که دارم..و قسم به هرچه قسم هست، که آنقدر میجنگم تا سرنوشت را تغییر دهم !هرچقدر سخت، هرچقدر تلخ...</description>
                <category>مسعود حیدری</category>
                <author>مسعود حیدری</author>
                <pubDate>Thu, 15 Aug 2024 02:13:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آرامش قبل از طوفان.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20334107/%D8%A2%D8%B1%D8%A7%D9%85%D8%B4-%D9%82%D8%A8%D9%84-%D8%A7%D8%B2-%D8%B7%D9%88%D9%81%D8%A7%D9%86-chsrtifg4ghz</link>
                <description>چند وقت پیش راجع به کارخونه های هیتلر سازی یا جوکر سازی نوشتم.این کارخونه با استفاده از مواد اولیه (فریک گذشته تلخم) تونست ی هیتلر خیلی خیلی قوی رو بسازه.فریکی که ازش گفتم منو به باور رسوند !باور به جهان انرژی ها و قدرت طبیعت.اینکه جهنم همیشه قرمز نیست، گاهی میتونه سبز رنگ باشه.گاهی ی آدم میتونه باشه..!و جهنم همیشه بد نیست، گاهی بهترین درسارو توی همین جهنم یاد میگیریم.جهنمی بنام زندگی...شنیدین که میگن تحریم ها نعمت اند ؟!درست گفته هرکسی گفته !همین تحریم و فشار ها بود که از آلمان ضعیف، آلمان نازی رو ساخت.همین تحریم ها و فشار های زندگی باعث میشه قوی بشی..دیگه زندگی انقد پوست کلفتم کرده که دیگه مته هایی که بهم میزنه اثری روم نداره..!دیگه نه چیزی از زندگی میخوام که نگران نرسیدن بهش باشم نه کسیو اونقدری دوست دارم که ترس رفتن یا نبودنش رو داشته باشم..!طبیعت هرچی داد، دمش گرم.هرچی گرفت، دمش گرم.هرچی شد، خداروهم شکر.نه مرگ کسی، نه نبودنش و مال یکی دیگه بودنش، نه هیچ‌چیز دیگه ای روم اثر عمیقی نمیزاره..!همینکه سالم باشم و توی دنیای خودم غرق بشم برام کافیه..دنیایی برای خودم ساختم که باورهای گذشته جایی توش ندارن !من به تولد دوباره پس از هر مرگ در زندگی اعتقاد دارم و شروعی دوباره.حتی کسی که روزمرگیامو براش بگم هم مزه ای بهم نمیده.کشتید، دست مریزاد...دیگه نیستم تا بدونید مرگ ی نفرِ زنده چقدر برای اطرافیانش سخت میتونه بگذره..کشتیم تا زنده بمانیم، ولیکن کشتیم و تنها شدیم..پایان.</description>
                <category>مسعود حیدری</category>
                <author>مسعود حیدری</author>
                <pubDate>Sun, 11 Aug 2024 15:56:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انتخاب هایی که سرنوشت مارو میسازن..!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20334107/%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%AE%D8%A7%D8%A8-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%B3%D8%B1%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA-%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%88-%D9%85%DB%8C%D8%B3%D8%A7%D8%B2%D9%86-vm1y5ibntrdz</link>
                <description>ما انسان ها انتخاب هایی داریم که هرچقدرم کوچیک باشن بازهم در سرنوشت ما تأثیر میزارن.این دیالوگ، مربوط به یکی از سکانس های سریال بیریکینگ بد هستش که خب بخاطر همین دیالوگ های نابش محبوبیت خاصی بین مخاطب پیدا کرده.انتخاب کردن رو باید یادبگیریم، نمیگم باید یادمون میدادن چون خودشونم بلد نبودن..!چند ماه پیش انتخابی داشتم که هنوز دارم تاوانشو پس میدم..توی زندگی گذشتمون این سرنوشت رو انتخاب کردیم..زندگی قبلیو هر دین و آیینی ازش یاد کرده.مثلا در اسلام به جهان ذر میشناسنش..چند شب پیش با ی ویکل صحبت میکردم که با حرفش به آرامش نسبی رسیدم.بهم گفت هیچکس اتفاقی سرراهمون قرار نمیگیره..وقتی جهان گذشته رو باور داشته باشی، خب طبیعیه این حرف رو با جون و دل قبول کنی و بهش باور داشته باشی.پای انتخاب زندگی گذشتم میخوام بمونم.اختیاریکه دارم رو (برای تغییر سرنوشت) استفاده نمیکنم.آره بد یا خوب پای انتخابام میمونم..بد یا خوب من همینیم که هستم، ( البته دائماً بسمت بهتر شدن قدم برمیدارم.)من به جهان انرژی ها و قانون جذب و فرکانس ها معتقدم..پس رها میکنم هرچه رو که میخواستم..خودشون ی‌روزی برمیگردن، یا توی این زندگیم یا جهان دیگه..تمام.</description>
                <category>مسعود حیدری</category>
                <author>مسعود حیدری</author>
                <pubDate>Sun, 11 Aug 2024 15:32:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بازمانده اتک دیشب..</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20334107/%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%AA%DA%A9-%D8%AF%DB%8C%D8%B4%D8%A8-lpyoqzkcrcmc</link>
                <description>دیشب حوالی ساعت دوازده بامداد بود که افکار شبیه خون زدن به سرزمین مغزم..با این حمله انبار آرامشم بیشترین آسیب رو دید.برای خالی کردن این حجم از بمب باران، مغز دستور به جوویدن لب ها داد، تا سر حد خون جوییده شدن..!ناخن ها هنوز ترمیم نشده بودن بخاطر اتک قبلی.برای کمک به بوپروپیون با دُز ۱۵۰ روی آوردم و شروع کردم به آروم کردن خودم.خودی که از خود بیخود شده بود..خودی که گودی زیر چشماش گواه یک جنگ تمام عیار رو میده.خودی که توانی برای مقابله با این حجم از استرس و نگرانی رو نداره...این روزها خیلی خوب لهستان رو درک میکنم..!و همینطور عاشقی دلباخته بنام هیتلر رو..!لهستان رو بخاطر تحمل این  حجم عظیم TNT.هیتلر رو بخاطر تنبیه معشوقه خود(لهستان) بدلیل تسلیم غریبه ها شدن و تن به خواسته آنها دادن..!قطعنامه ورسای، جرقه این آتش بزرگ بود و خیانت تو عامل این ویرانی من...جنگ هرروز ادامه دارد و هرروز کشتار پشت کشتار، اینجا هوا طوفانی شده.انقدر طوفانی که هیچ شورایی حاظر به بازدید و تنظیم قطعنامه ای ورسای گونه نیست....اینجا هرروز بمب باران میشود و تو پشت یخچال های طبیعی شوروی خود بمان و بیخبر از جنگ باش..!</description>
                <category>مسعود حیدری</category>
                <author>مسعود حیدری</author>
                <pubDate>Sun, 28 Jul 2024 18:59:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خودکشی؟ نه مرسی به مردن ادامه میدم..!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20334107/%D8%AE%D9%88%D8%AF%DA%A9%D8%B4%DB%8C-%D9%86%D9%87-%D9%85%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%85-af36i6kyb05n</link>
                <description>زمونه برعکس شده، خودکشی دوای دردای اینروزامون شده..هرروز زندگی کردن یکبار جون کندن است..!روزهای زیادی میگذره و جونای زیادی کنده ام..!تنهایی، نامردی دوستانم، خیانت، بیکسی، حسابی جونم را گرفته اند.دیگر امیدی نیست.دیگر امیدی نیست؟!ی جمله انگیزشی خوندم که میگفت موفقیت واسه بچه پرروهاست..!روی مرگ را کم کرده ام!  ندیده بودند به سرسختی من.ندیده بودند به محکمی من.ندیده بودند به پررویی من.اما از نظر من آدم باید همیشه شیک باشه..!چه ربطی داشت؟شیک بپوش، شیک بجنگ، شیک زندگی کن، شیک خودکشی کن..!داشتن ی کلت و خالی کردنش تو جمجه خیلی شیک بنظر میرسه...!نوشتهای یک دیوانه...</description>
                <category>مسعود حیدری</category>
                <author>مسعود حیدری</author>
                <pubDate>Sun, 28 Jul 2024 15:03:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>میخوام بد بشم..</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20334107/%D9%85%DB%8C%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%85-%D8%A8%D8%AF-%D8%A8%D8%B4%D9%85-mwc9o02zn8mn</link>
                <description>میخوام انقده بد بشم که خوبیام بمیرن.خوبی درونم باقی نمونه، تو خاطرات کسی باقی نمونه..دیگه حتی قائل به دموکراسی هم نیستم.دیگه برام مهم نیست بمیری یا زنده بمونی..!دیگه خوشم نمیاد از ناز کردن کسی.دیشب با خون خود، بستم عهدی را که نباید..آره کشتی احساساتم رو و حالا دست به دست کارما میدم و تلافی میکنم..برای تویی که نمیفهمی...</description>
                <category>مسعود حیدری</category>
                <author>مسعود حیدری</author>
                <pubDate>Sun, 21 Jul 2024 14:46:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بت ها قدرتمندن..!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20334107/%D8%A8%D8%AA-%D9%87%D8%A7-%D9%82%D8%AF%D8%B1%D8%AA%D9%85%D9%86%D8%AF%D9%86-gndg3ithoqia</link>
                <description>چه کسی میگوید بت ها قدرتی ندارند؟!بت، از قدرتی برخوردار است که آدمی را متعجب میکند.صرفاً معجزه نیست که پیری را جوان و کوری را بینا میکند..بت ها میتوانند بینایی را کور، جوانی را یک شبه پیر، زنده ای را مرده، و آینده ای را تیره و تار کنند..!پیامبرانی هستیم که برای هدایت خود چشم بجهان گشوده ایم..!تا گوشزد کنیم به کافری  بت پرست  که بت ها مهربانی خالق هستی را ندارند..آری از آدمی بت ساختیم و ابلیس طرد شده درگاهش شدیم..</description>
                <category>مسعود حیدری</category>
                <author>مسعود حیدری</author>
                <pubDate>Tue, 09 Jul 2024 17:52:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این ورژن از زندگیمو بیشتر دوست دارم.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20334107/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%88%D8%B1%DA%98%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%85%D9%88-%D8%A8%DB%8C%D8%B4%D8%AA%D8%B1-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-lyfei2vhfia6</link>
                <description>سه روزی میشه که گیاهخواری رو شروع کردم.احساس سبکی میکنم، البته باشگاه هم میرم.دوتا قدم برداشتم که حالمو کمی بهتر کرد.گاهی اوقات مود پایین و حال بدیو تجربه میکنم.اما امیدم به  زندگی بیشتر شده.آره گاهی جنگیدن بهت انگیزه ادامه دادن میده، حتی اگر سلاحی جز شمشیر شکسته نداشته باشی..!خیلی توی کارام با مانع شاخ به شاخ میشم..اما راهی جز ادامه دادن ندارم.دردناکه،خیلیم دردناکه، اما باید ادامه داد!تمرکز ندارم، درسارو بسختی پاس میکنم یا میمونه برای ترم های بالاتر!هیئت رو هم دیشب نموندم..راستش اینروزا زیادی شیطان رو میبینم.احساس میکنم تاریکی بخشی از زندگی منه، برای همین دیگه با این موضوع مشکلی ندارم..!امروز رها کردم هرکسی رو که بُت ساخته بودم ازش برای خودم.اگر با مانع روبرو نشم، فکرای اقتصادی زده بسرم..میگذرونم این روزارو..راستش ناامیدی و کرخی باعث میشه درست تمرکز نکنم و هی عوض کنم هدفمو..دیگه بودن یا نبودن کسی برام نتنها مهم نیست، خنده دار هم شده.سرموضوعی خورد شدم و خورد شدم و خورد شدم..انقدر خورد که تکه تکه وجودم دوباره بهم پیوند خوردن و منی جدید ساختن..!منی که قوی تر از گذشته است.بنظرم دارم کارما پس میدم..!چون اینهمه مشکل که طبیعی نیست..ی سری عتیقه داشتم که دیروز دادمشون به مادر بزرگم، چون از خودش گرفته بودم.دیگه زیر خاکی هم که باشن برام،  میدمشون میره..!درسته فریک اون شب و شبای تلخ گذشته، هنوز مونده روم ولی قوی تر شدم.نه خیانت،نه مرگ کسی،نه بودن یا نبودن کسی، نمیتونه منو دوباره بشکونه و ریزریزم کنه مثل اون شب ها.از فضای اینجایی که زندگی میکردم و میکنم، همیشه فراری بودم.الآن همون آرامشیو دارم که هرجایی غیر از اینجا میتونست داشته  باشم..!شبا نشخوار فکری میاد سراغم، زورشوهم میزنه اما دیگه عادی شده برام..!میشینم و چشمامو میبندم و توی تاریکی خودمو غرق میکنم..تاریکی همون تاریکیه، اما دیگه برام تلخ و ناگوار نیست.باخودم تکرار میکنم که مرگ حق، خیانت و رفتن و کات کردن هم بخاطر بودن  ی فرد بهتر بوده..!بقول استاد شیمی دانشکده کناریمون، پیوند ها زمانی گسسته میشوند که پیوندی جدید شکل بگیرد..پس چرا با چیزایی بجنگم  که زورم نمیرسه!؟وقتایی که مودم پایئن میرم توی لاک خودم و هروقتم حالم بهتر  بود مینویسم یا کتاب میخونم یا با دوستام میزنم بیرون.فقر و شکست های متوالی دوبال پرواز به عمق تاریکی درونم بودن، تا خودم رو پیدا کردم...دلنوشته ای برگرفته از هم صحبتی با دوست خوبم وارطان.</description>
                <category>مسعود حیدری</category>
                <author>مسعود حیدری</author>
                <pubDate>Sun, 07 Jul 2024 11:56:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عشقی که هیچوقت دیده نشد..</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20334107/%D9%86%D8%A7%D9%84%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%87%DB%8C%DA%86%D9%88%D9%82%D8%AA-%D8%B4%D9%86%DB%8C%D8%AF%D9%87-%D9%86%D8%B4%D8%AF-qx1ssbmg0z1g</link>
                <description>خبر رسید که موجودی جدید قراره خلق بشه..تا طبقات پایین هم رفته بود.او عاشق خدا بود...حسادت میکرد،فکرو خیال میکرد،غصه میخورد و دم نمیزد..مشتی خاک توسط فرشته مقرب از زمین آورده شد و طولی نبرد که او ساخته شد.. از جایگاه ویژه ای  برخوردار بود، و همین امر باعث بدحالی و سنگینی سینه او میشد.مشتی خاک توسط فرشته مقرب از زمین آورده شد و طولی نبرد که همه چیز بر باد رفت..!نیامده همه چیز را صاحب شده بود.بهترین موقعیت،بهترین مقام بدون اینکه پرستشی کرده باشد..و تو چشم محبوب بودن..این خیلی اذیتش میکرد که ی نفر دیگه برای معشوقه اش از او مهم تر است..گریه میکرد و گریه میکرد و گریه میکرد...تا فرمان سجده تمامی موجودات به کسی اومد که همه چیز را از ازش گرفته بود، حتی معشوقه اش را..!عالَمَین بر سرش خراب شد.اورا بچشم رقیب میدید..غرورش اجازه نداد که به رقیب خود سجده کند.همین امر اورا سالیان درازی از دیدن رخ معشوقه خود محروم ساخت.درخواست کرد که نابود نشود،اما طوری تنبیه شد که هر ثانیه نابودی را زندگی کند،(محرومیت از دیدن و بوئیدن معشوقه خود.)هزاران سال است که آتش داستان ما،در سرمای خود ساخته و تاریکی تنهایی،میسوزد و میسوزد و میسوزد..!و او محکوم است به نادیده شدن.به طرد شدن.به تحمل سختی ها.به نبود کسی که اورا عمیقاً بفهمد.به تماشای عشق بازی خالق و مخلوق، و سوختن در آتش عشقی نافرجام.آری عشقی ابلیس وار داشتیم و پیوندی انسان گونه، مارا به گسستن پیوندمان سوق دادند.و شب صدای نالهایمان بلند میشود و او برای تمام شدن این دوری و من نیز..او برای کم آوردن در برابر سختی ها و من نیز..و او سر به سجده بدرگاه دوست دارد و من سجده به جای پای دوست در قلب خویش..آری درگاه دوست قلب من است..آری ابلیسانیم سیه رو و سیه پوش و سیه بخت، با رقیبانی آدم گونه و کفتار صفت..!</description>
                <category>مسعود حیدری</category>
                <author>مسعود حیدری</author>
                <pubDate>Tue, 02 Jul 2024 17:49:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حریم هوایی شکسته شد..</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20334107/%D8%AD%D8%B1%DB%8C%D9%85-%D9%87%D9%88%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%B4%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D9%87-%D8%B4%D8%AF-vni4hqvgp45q</link>
                <description>به گزارش پدافند هوایی ارتش،یک فروند پهپاد جاسوسی حریم هوایی کشور رو شکست و وارد کشور شد..قبل از نزدیک شدن به مرز (که حساس ترین نقطه برای هر کشور می‌تونه باشه)  توسط نیروی پدافندی اون کشور تا سه مرتبه هشدار دریافت میکنه.اما اگر بقدری نزدیک شده باشه که هشدار دریافت کنه و بی تفاوت باشه،با پاسخ کوبنده ای روبرو میشه..امشب تبلیغی رو در فضای مجازی دیدم که منو به یاد حریم حساس و امنیتی انداخت..گردنبندی رو دیدم که با فونت ریز روی اون حک شده بود:اگر این متن رو میتونی بخونی،یعنی بیش از حد مجاز به پارتنرم نزدیک شدی..فرق من با کشورم این بود که وقتی بیگانه ای نزدیک به   حریم هوایی ما شد،اون پدافندی رو داشت که آتش به اختیار بود و پاسخ داد؛من حضور داشتم اما اجازه دفاع از حریم خودم رو نداشتم...بخشی از دفترچه خاطراتِ  نیمه سوزِ وارطان...</description>
                <category>مسعود حیدری</category>
                <author>مسعود حیدری</author>
                <pubDate>Tue, 25 Jun 2024 03:14:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کاکا سیاه..</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20334107/%DA%A9%D8%A7%DA%A9%D8%A7-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87-hkbufyegfzyh</link>
                <description>از بچگی تحقیر شدن،تنهایی کشیدن توی زنگ تفریح،تفاوت برخورد جامعه رو تحمل کردم..دبستان سخت بهم گذشت.پدرم معتاد بود و بچیزی  جز مواد خودش فکر نمیکرد.مادرم از وقتی یادم میاد یا کتک میخورد یا گریه میکرد.دبستان رو در جنوب کشور سپری کردم و بعد از کلاس میرفتم توی پارک تا تکالیفم رو انجام بدم (البته ازترس دعوای پدر و مادرم میرفتم)..گاهی دمای هوا تا 50 درجه میرسید.خواهرم توی سن پایین ازدواج کرد و رفت، از اول هیچ حس خواهر برادری بین ما نبود،و نیست!دوره راهنمایی رسید و دورگه شدن صدام..خنده دار  شده بود و خوشحال بودم از خندیدن بقیه،حتی وقتایی که بمن میخندیدن.خونه رو دوست نداشتم،آرزوم این بود که زودتر بزرگ بشم و ازخونه بتونم بزنم بیرون و دیگه برنگردم.دوره دبیرستان رسید و سختی درس و چالش های ذهنی که از بچگی حل نشده بودن..!بسختی درس رو ادامه میدادم و هرموقع اسم خدمت میومد،برعکس هم سن و سالام خوشحال میشدم..!چون تنها جایی بودکه از خونه دور میشدم..از بچگی بخاطر رنگ پوستم تحقیر میشدم.خیلی ها میگفتن تابستون خیالت راحته،چون نگران سوختن پوستت نیستی و بعد میخندیدن و راهشونو میگرفتنو میرفتن.کنکور رسید و قبول شدم،اینجا دوستان زیادی پیدا کرده بودم.انگار رنگ پوستم براشون مهم نبود.چقدر خوب بود روزایی که دیگه مسخره نمیشدم.بااعتماد بنفس توی هرجمعی نظرمو بیان میکردم.اساتید بین اونایی که سفید بودن و اونایی که نبودن فرقی نمیزاشتن (البته بعضیاشون نه همشون).ی دختره بود که ازش خوشم اومده بود...بعد از چندماه کلنجار رفتن باخودم بلاخره تصمیم گرفتم که برم جلو و نظرمو بهش بگم.توی این مدت باچی کلنجار میرفتم؟؟ خب معلومه اینکه نکنه اونم مسخرم کنه و تحقیر بشم..یا نکنه بهم بگه ترکیب ما ی گورخر ازش درمیاد..نظرمو گفتم و خیلی محترمانه پذیرفت که باهم به بیرون بریم.روز های بیشتری میگذشت و ما بیشتر بهم وابسته میشدیم..بعد از گذشت چندماه دیگه اعتماد بنفس خودم رو بدست آورده بودم و حالم خیلی خیلی خوب بود.چند روزی بود که  نگاه دختر دیگه اون نگاه سابق نبود..هرچی ازش پرسیدم که چیزی شده یانه،میگفت که نه..تااینکه یک روز درست زمانی که توی بغلم بود و میگفتیم و میخندیدیم،بچشمام زل زد و گفت که رابطه ما خیلی وقته که تمام شده...دنیا رو سرم خراب شد..سرم گیج رفت و دهنم تلخ شد.وقتی علت رو بهم گفت تازه بود که فهمیدم هیچ چیزی از کودکی تغییر نکرده،فقط نوع برخورد هاست که محافظه کارانه شده..آره،من همچنان کلاغ سیاه بودم و آرزوی پریدن با دسته کبوتران رو توی سر میپروروندم..بخشی از دفترچه یاد داشت وارطان (وقتیکه عاشق بودم)</description>
                <category>مسعود حیدری</category>
                <author>مسعود حیدری</author>
                <pubDate>Mon, 17 Jun 2024 14:07:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ما شب های یکسان،تاریکی های متفاوت داریم..</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20334107/%D9%85%D8%A7-%D8%B4%D8%A8-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DB%8C%DA%A9%D8%B3%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%DA%A9%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%AA%D9%81%D8%A7%D9%88%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D9%85-mmmyxftwjbpa</link>
                <description>همش امید به اینکه این آدم اومده تا زندگیم عوض بشه..امروز روز بهتریه..روزهای بهتری در راهه..امسال با سال گذشته فرق میکنه..این آدم اونطوری نیست..وهزار امید واهی دیگر..تاکی؟؟خسته نشدی؟!تاکی پرپر بزنیم و بیخیال باشه؟!تاکی دویدن و نرسیدن؟؟چقدر آدم باشیم و مثل حیوون نبینند؟؟!هرکس میگه اول زندگی یارابطه ثروت مهم نیست،دروغ گویی بیشتر نیست..!عشق مهم تر است یا ثروت؟!اول همه میگن عشق.اما تهش برای کسی میشن که صاحب ثروت..!نظام سرمایه داری با تبلیغات گسترده موجب مدگرایی،و ثروت پرستی شده است.دختری نیست که ازدواج رویایی را درذهن خود نداشته باشد..درنگاه اول خوب است،اما چند درصد دختران به خواسته های خود میرسند؟؟چرا بجای جنگیدن با شرایط بد اقتصادی و اجتماعی،دنبال کیس بهتر میگردید؟؟نظام سرمایه داری چگونه شمارا طلسم کرده است که اینگونه آدمیت را زیر پا میگذارید؟!زندگی خوب حق همه است..در این شکی نیست،اما پسریکه از صفر میخواهد شروع کند حق زندگی ندارد؟!بر فرض محال وام ازدواج را با نبود اعتماد برای ضامن شدن،نبود درآمد کافی برای اقساط وام،بتوان گرفت..پسر داستان ما با مبلغ دریافتی  خانه بخرد؟ماشین؟خرج عروسی؟یا طلا و جهیزیه؟ازدواج چشم و هم چشمی شده است؟؟خب نگیرد که تا عمر دارد سرکوفت میخورد..دائماً مقایسه میشود..میجنگد اما دستآوردی ندارد چون تنهایی میجنگد..ازدواج و با یکی بودن نشانه احمق بودن شده است..!دوست اجتماعی میگیرند و فکر غرور مرد خود نیستند..!چند روزیست که خسته شده ام..آری ما از دید شما افسرده ایم..عقب مانده ایم..تحمل این دنیایی که سرمایه داری درآن حکم فرماست را ندارم..خسته ام از دنیایی که نامی دخترانه دارد،اما مردانه مارا شکست میدهد..آری شما بندگان ثروتید نه خدا..شما برده ثروتید نه بنده عشق..(عصبیم،حال ادامه دادن را ندارم)&lt;&lt;بخشی از دلنوشته وارطان&gt;&gt;بشرط حیات،ادامه دارد..</description>
                <category>مسعود حیدری</category>
                <author>مسعود حیدری</author>
                <pubDate>Sun, 16 Jun 2024 22:23:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همه ما معتادیم..!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20334107/%D9%87%D9%85%D9%87-%D9%85%D8%A7-%D9%85%D8%B9%D8%AA%D8%A7%D8%AF%DB%8C%D9%85-ke7as99xuec0</link>
                <description>همه ما به هر نحوی به هر چیزی اعتیاد داریم.مثلا شخصی به سیگار و مشروب،شخصی به مواد سنتی،و شخصی به مواد صنعتی..شخصی هم به شخصی..!سیگار،مشروب،مواد مخدر،با اراده محکم و پولادین کنار گذاشته میشوند..اما شخص نه.چون دائماً در  ذهن با ساخت روزهای خوب و رویایی،مانع از فهمیدن حقیقت میشویم.حقیقتی که بما گوشزد میکند،اعتیاد آسیب وارد میکند چه کم چه زیاد.خب طبیعتاً هر کدام به اندازه ای مخرب هستند،اما مخرب ترین نوع اعتیاد،اعتیاد به شخص است..دلیل این ادعارا از منطق و عقل باید پرسید،نه عشق و احساس..تا تخریب نکنیم آنچه را والدینمان ساخته اند..تلخ،اما مفید..</description>
                <category>مسعود حیدری</category>
                <author>مسعود حیدری</author>
                <pubDate>Wed, 12 Jun 2024 16:52:39 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>