<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مهی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_20401729</link>
        <description>:)</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-18 10:16:20</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3239761/avatar/wbQO2w.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مهی</title>
            <link>https://virgool.io/@m_20401729</link>
        </image>

                    <item>
                <title>عشق گمنام من</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20401729/%D8%B9%D8%B4%D9%82-%DA%AF%D9%85%D9%86%D8%A7%D9%85-%D9%85%D9%86-c5otj4avreks</link>
                <description>#پارت اولاز مزار شهید گمنام بلند شدم خوش به حالشون رفتن پیش خدا به آسمون نگاه کردم بارون می اومدگوشیم زنگ خورد من:جانم مامان مامان:نورا کجای دختر زود بیا خونه من:باشه قربونت شم زود میام بهشت زهرام در ساختمونو با کیلید باز کردم و وایسادم تا اسانسور بیاد وقتی اومد طبقه 4 رو زدم  و در خونه هم با کیلید باز کردم من:سلام مامان من اومدم مامان:سلام دخترم اومدی نورا بیا بشین یه چیزی بخور من:باشه قربونت شم ****من:بابا مامان تورخدا بزارید منم برم دایانا هست دیگه خوب شما هم بیاد بابا:نورا جان ما کار داریم نمی تونیم دخترم من:بابا بابا: ببینم چی میشه من:90 درصد میرم دیگه بابا: برو کاراتو انجام بده باشه با مامانت حرف بزنم نتیجه رو بهت می گیم من:باشه بابایی نیهان:بابا منم با اجی برم   بابا:باشه قراره از طرف کار بابای دایانا یعنی سپاه بریم مشهد دایانا گفته دونفر نتونستن بیان و من میتونم برم شروع کردم اتاقم رو مرتب کردن مامان: نورا بیا شام رفتم سر سفره نشستم غذا رو که خوردیم با کمک نیهان ظرفا رو جمع کردیم و شستیم مامان وای ریخته بود کنار مامان نشستم بابا:نورا منو مامانت  اجازه میدیم ولی به یه شرطی من:چی  بابا:که نیهانم بیاد مواضب خودتون باشید  بقیه حرفام هم خودتون میدونید که بیشتر از یه بار تکرار کردیدم  من:قبوله بابایی گونه مامان بابا رو بوس کردم نیهان هم بابا رو بغل کرد همین طور مامان  من:ممنونم دویدم سمت اتاق همه چی رو اماده کردم گذاشتم تو ساک سوشرت مشکیم هم گذاشتم رو ساک زنگ زدم به دایانا با پنجمین بوق برداشت دیانا:بله من:دایانا بگو چی شده دایانا:کبکت خروس می خونه  من: اره بدجور دایانا:مامان بابات اجازه دادن من:اره دایانا:دورغ واقعا پس همه چی ردیفه من:اره ...**بلخره  روزی که می خواستم از مامان و نازنین(خواهر بزرگترم) از همه خدافظی کردم بابا هم باهامون اومد من:ممنون بابایی  پیاده شدیم دایانا و باباشم اومدن طرفمون بابای دایانا با بابا دست داد ماهم سلام دادیم از باباهامون خدافظی کردیم و بغلشون کردیم و ساکامونو گذاشتیم خواستیم سوار شیم اومدم حرف بزنم که بابای دایانا داشت با یکی حرف میزد بابای دایان: علی جان مواضب نورا و دایانا باش طرف مقابلش:چشم فرمانده من:ممنون عمو به خاله سلام برسونید عمو:خواهش میکنم نورا جان به سلامت من:یاعلی دایانا:بابا ممنون یاعلی نیهان: خدافظ عمو: یاعلی دخترا مواضبپ خودتون باشید سوار اتوبوس شدیم پشت دایانا راه می رفتیم به طرف دوتا دختر محجبه چادری رفتیم یکی از دخترا برای ما دست تکون داد:دایانا بیاید اینجا رفتیم پیششون  سلام من عاطفم و شما من:سلام منم نورام و خواهرم نیهان یه دختره دست داد:سلام منم نرگسم من: خوشبختم نرگس و عاطفه:همینطور  عاطفه:نورا دایانا هم دوتا صندلی پشت و دوتا دیگه صندلی جلو ما خالیه کدومه و نیهان هم پیش زهرا اونجا من:فرق نمی کنه یه خانومه بود اومد سمتمون خانومه: عاطفه مراقب خودتون باشید  من به امیرعلی هم سپردم ببخشید‌که نمی تونم باهاتون بیایم عاطفه: باشه مامان نورا دوسته جدیدمه میشه بعد مسافرت بیاد خونمون مامانش:تا اونوقت خدا بزرگه من:سلام خاله مامانش:سلام دخترم خوبی عاطفه که اذیتت نمی کنه من:نه خاله خیلی دختر خوبی دارید خدا براتون نگه داره خاله:خداروشکر  ممنونم با نرگس و دایانا هم سلام و احوال پرسی کرد و با یه لبخند رفت چقدر مهربون بود بعد همونی که با بابای دایانا حرف میزد اسم ها رو خوند و متمعاً شد که همه هستن اومد جلوی عاطفه نشست یه اقا هم کنارش نشست فقط چشام رو پیراهنشون بود بعد رفتن دوتا کارتون اوردن به همه آبمیوه و کیک میدادن به من که رسید یه نگاهی به جعبه کردم 2تا اون:بفرماید پسره کنارش:اخرین کارتونه اون: اره فقط دوتا آبمیوه بود خودشون پس من:نه ممنونم عاطفه:نورا جون ابمیوه دوست نداری اون یکی اومد ولی ایندفعه چهارتا تا کیک تو کارتون بود یکی برداشتم دایانا:نورا که دوست داره عحیبه من:ممنون یکیشون سهمشو برداشت  نشست و اونی که آبیموه میداد رفت سمت رارنده و یه کیک و اب میوه به رارنده داد‌ و یه کیک برداشت برای خودش اومد و نشست اون:عاطفه جان چای میدی و عاطفه یه فلاکس آهنی در اورد و یدونه چای ریخت و داد دستش عاطفه: بچه ها چای میخورید دایانا:من که اره نرگسم معتاده چایه عاطفه:نورا جان شما چطور من:اگه زحمتی نیست میشه به منم بدی عاطفه چای هامونو داد دایانا:بیا جامونو عوض کنیم من:باشه جامونو عوض کردیم ایندفعه من کنار پنجره بودم بعد حرف زدن بچه ها خوابیدن کل اتوبوس رو نگاه کردم همه خواب بودن برادر عاطفه بلند شد و یه کتاب از ساکش در اورد نام کتاب معلوم نبود  برداشت و نشست  گوشیم زنگ خورد جواب دادم سعی کردم صدامو اروم کنم مامان:سلام دخترم خوبی من:سلام مامان  قربونت برم ما خوبیم شما چطورین مامان:ماهم خوبیم دخترم کافشنتو نبردی سرده ها</description>
                <category>مهی</category>
                <author>مهی</author>
                <pubDate>Sun, 05 May 2024 04:22:29 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>