<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های معصومه جمشیدی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_20403057</link>
        <description>معصومه، قصه‌گوی زندگی.

به امید آنکه هر داستان، جرقه‌ای باشد برای انسانیت.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 16:26:28</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4041006/avatar/zTanMv.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>معصومه جمشیدی</title>
            <link>https://virgool.io/@m_20403057</link>
        </image>

                    <item>
                <title>چوایران نباشد تن من مباد</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20403057/%DA%86%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%86%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D8%AF-%D8%AA%D9%86-%D9%85%D9%86-%D9%85%D8%A8%D8%A7%D8%AF-e9w2lhuryrif</link>
                <description>جاء الحقپای سجاده‌ام، هنگام سحر.هوای نیمه‌تاریک است، عطر گلاب در هوا پیچیده،و صدای نفس‌هایی که آرام از سینه‌ام بالا می‌آید.دانه‌های تسبیح در میان انگشتانم می‌رقصند،با ذکرِ &quot;یا قهار&quot;...برای پیروزی وطنم،تا آستانه‌ی ایمان پیش رفته‌ام.منتظرم...اذان صبح هنوز نرسیده،اما در جانم چیزی فریاد می‌زند:&quot;این سحر، با همه‌ی سحرهای دیگر فرق دارد...&quot;از آن سحر جمعه،که آتش در آسمان پیچیدو صدای انفجار، جای مناجات را گرفت،تا اکنون،که در سکوت این پگاه،دل هنوز بی‌قرار است...درونم زمزمه‌ای می‌پیچد:ای شیطان، بترس!آن آواز فرعونی که می‌گفت &quot;أنا ربُّکم الأعلٰی&quot;،این‌بار در گلوی باطل، خفه خواهد شد.&quot;نه ما شکست می‌خوریم،نه تاریخ تکرار می‌شود،نه ظالم، لبخندِ آخر را می‌زند.&quot;نه...این‌بار قصه فرق دارد.مظلوم دیگر تنها نیست؛در چشم‌هایش شعله‌ای خاموش‌نشدنی،در دستانش قدرتی برخاسته از ایمان،و پشتش،دعای مادرانو خونِ پدران.و در گوش جانم، پژواکی از گذشته می‌پیچد:چو ایران نباشد تن من مبادبدین بوم و بر زنده یک تن مبادما نسلیم که درد را نوشیده‌ایم،از لب‌های خونیِ شهدا،ما زاده‌ی سوگ و سرافرازیم؛نمی‌لرزیم از صاعقه‌ی ظلم،که خود رعدیم،پیش از باران عدالت.و اگر دشمن گمان بَرد ما را شکست می‌دهد،بگذار بشنود از زبان فردوسی:به یزدان اگر ما خرد داشتیمکجا این سرانجام بد داشتیم؟در دل این تاریکی،ایمان چون مشعل می‌درخشد.نه از ترس،که از مسئولیت می‌لرزم.این خاک،میراث غیرت است؛نه باید بی‌دفاع بماند،نه بی‌صدا...بلند می‌شوم.سجاده را جمع نمی‌کنم.دعایم هنوز ناتمام است؛اما امروز،دعا، با عمل معنا می‌گیرد.سحر نزدیک است...اما فجر،در دل مردان و زنان سرزمینم نهفته است؛در فریادهای خاموش‌شان،در ایستادگی‌های بی‌منت‌شان،در نگاه‌هایی که از پشت اشک، هنوز می‌درخشند،و در قلب‌هاییکه هرگز نمی‌گذارند خاکشان،طَعمِ تسلیم بچشد...و چون دژخیمان از حق بترسند،این را نیز بشنوند:دلیران ایران نگیرند خواببه خون شسته روی ستمگر ز آب</description>
                <category>معصومه جمشیدی</category>
                <author>معصومه جمشیدی</author>
                <pubDate>Sun, 15 Jun 2025 05:03:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ناجی بانوان🌹</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20403057/%D9%86%D8%A7%D8%AC%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86%F0%9F%8C%B9-tnt9sczh0sve</link>
                <description>🧕 ناجی بانواناگر روزی قرار باشد در جهان غوغای اختراعات راه بیفتد و فهرستی از مهم‌ترین‌ها بنویسند، منِ بانوی زحمتکش خانه‌دار بی‌درنگ می‌گویم:جاروبرقی و ماشین لباسشویی!نه اینترنت و ماهواره!خدا خیر بدهد آن مخترعی را که روزی گفت:«بانو! تا کِی با این جاروهای دستی کمری خم کنی؟این دستگاه را بگیر، دکمه را بزن، خانه مثل الماس برق بیفتد، جانت هم سالم بماند!»جاروبرقی برای من یک شوالیه بی‌ادعاست؛تمام گرد و خاک را بی‌سروصدا نابود می‌کند.ماشین لباسشویی هم، جادوگری عجیب است:چرک و کثافت را می‌گیرد اما آنچه تحویل می‌دهد: تمیزی و عطر خوش لباس تازه!قدیم‌ترهامادربزرگ‌ها با لگن و با دست لباس می‌شستند و دم‌به‌دقیقه توصیه می‌کردند:«کثیفی‌های لباس رو باید با زور و چنگ و قوت بازو پاک کنی!»حالا اگر کسی با دست لباس بشوید، انگار با اسب آمده دانشگاه!واقعاً اگر این دو نبودند، چه می‌شدیم؟خانه‌هایی همیشه پر از گرد و خاک،و کمری که نمی‌شد راستش کرد…هنر قدیم این بود که با جاروهای دستی و خاک‌انداز،تمام روز دنبال گرد و خاک می‌دویدی تا شاید اندکی از خاک قالی کم شود.مادربزرگ می‌گفت:«عزت زن به قوت جارو زدن شه.»و خاتون‌های زحمتکش خانه ها چشم به راه یک منجی واقعی بودند!تا یکی نجاتشان بدهد از تکرار بی‌پایان جارو زدن، چنگ زدن و کمردرد و …پ.ن:درود بر سازندگان این دو یار مهربان!خدا خیرشان بدهد که عمرمان را نجات دادند.🖋 شما چه نظری داری؟بزرگترین و مهم ترین و کارراه انداز ترین اختراع قرن از نظرت چیه ؟؟؟؟؟؟ناجی بانوانکدام اختراع کوچک؛ ناجی بی‌ادعای زندگی‌تان شده؟</description>
                <category>معصومه جمشیدی</category>
                <author>معصومه جمشیدی</author>
                <pubDate>Mon, 09 Jun 2025 05:37:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حج واقعی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20403057/%D8%AD%D8%AC-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C-odjlootzc3iy</link>
                <description>🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹حج و حاجیو بدان ای دوست،ایام حج برای همه‌ی جویندگان شناخت است؛چه آنان که سفر بیرونی رفته‌اندو چه آنان که شوق سفر درونی دارند،تا از منیت بگذری و به معرفت و عبودیت برسی.اما عزیز، حج حقیقی در درون توست؛آنجا که از خود فراتر می‌روی،جامه‌ی رنگارنگ حاجت‌های نفسانی را از تن وا می‌کنیو لباس سفید و ساده‌ای برای یافتن خویش می‌پوشی.امام علی (ع):«خَیرُ لِباسِ الدِّینِ لِباسُ الصِّدقِ»بهترین پوشش دین، پوشش راستی است.در صفا و مروه‌ی وجودت میان رحمت و جلال الهی می‌دوی؛امام علی (ع):«الدُّنیا مَزرَعَةُ الآخِرَةِ»دنیا کشتزار آخرت است. (به معنای حرکت و تلاش میان دو قطب وجودی برای رسیدن به کمال)در عرفات جان، به شناخت و بیداری می‌ایستی؛امام علی (ع):«مَن عَرَفَ نَفسَهُ فَقَد عَرَفَ رَبَّهُ»هر که خود را شناخت، پروردگارش را شناخت.در مشعر دل، چراغ آگاهی می‌افروزی؛امام علی (ع):«العِلمُ نورٌ»دانش، نور است.در منای قلب، آرزوهای نفسانی را رها می‌کنی؛امام علی (ع):«ألا إنَّ الدُّنیا مَطِیَّةُ البَلوى»آگاه باشید که دنیا مرکب آزمایش است. (کنایه‌ای از رها کردن تمنیات و بندگی دنیا)و بر مذبح حضور، منیت را قربانی می‌سازی.از دعای عرفه امام حسین (ع):«إِلهِي أَنْتَ الَّذِي أَزَلْتَ الأَغْيَارَ عَنْ قُلُوبِ أَحِبَّائِكَ حَتَّى لَمْ يُحِبُّوا سِوَاكَ...»خداوندا، تو آن کسی هستی که اغیار (بیگانگان و غیرِ خودت) را از دل‌های دوستانت زدودی تا غیر از تو کسی را دوست نداشته باشند.آنجاست که به عبد بودن می‌رسیو طعم آزادی حقیقی را در بندگی درمی‌یابی.⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐مولانا چه خوش گفته است:```این سفر روح است سوی آسماننی پی مرکب نی ز ره‌های جهاندر خود سفر کن، کعبه‌ات آن سوی توستخویش را گم کن، ببین بانوی توست```</description>
                <category>معصومه جمشیدی</category>
                <author>معصومه جمشیدی</author>
                <pubDate>Thu, 05 Jun 2025 13:01:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همدلی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20403057/%D9%87%D9%85%D8%AF%D9%84%DB%8C-su0tfykninsv</link>
                <description>ما درس صداقت و صفا می‌خوانیمهمسر یعنی همسفر ،همراه،همدل ،همدرد،همنوا در تمام لحظات زندگی***همدلی_ همسرانه***خسته در خونه رو با کلید باز کردم وارد خونه شدم . تنم از شدت خستگی کار و رانندگی تو این ترافیک وحشتناک تهران درد میکرد.یه نگاه سرسری با سالن انداختم خونه نبود که بازار شام بود شتربا بارش گم میشد.خسته روی مبل ولو شدم و روسریم رو برداشتم . چشمهامو بستم تا آروم بشم و فریاد نزنم از این وضعیت.زندگی من شده بود یه دوی ماراتن بی‌پایان. صبح‌ها با عجله بیدار می‌شدم، یه لقمه نون و پنیر می‌ذاشتم دهنم و می‌دویدم سمت مدرسه. سر و کله زدن با سی تا دانش‌آموز شیطون، درس دادن، امتحان گرفتن... ظهر که می‌شد، انگار جون تو تنم نمونده بود. اما این تازه شروع ماجرا بود.وقتی می‌رسیدم خونه، تازه یادم می‌افتاد که یه خونه منتظرمه که انگار بمب توش منفجر شده. ظرفای نشسته، لباسای چرک، اسباب‌بازیای پخش و پلا... بچه‌ها هم که از مدرسه رسیده بودن و گشنه و تشنه، مدام غر می‌زدن. انگار کسی نبود درکم کنه نه دوقلوها سینا و سبا نه شوهر بی فکرم که فقط به فکر پول درآوردن بودعلی که خسته میومد از سرکار ، فقط یه سلام سرسری می‌کرد و ولو می‌شد رو مبل و شروع می‌کرد به دیدن تلویزیون دستور دادن هما چایی هما اب هما .هما . انگار نه انگار که منم آدمم و نیاز به کمک دارم. شب‌ها که بچه‌ها می‌خوابیدن، من تازه شروع می‌کردم به کار کردن. غذا درست کردن برای فردا، اتو کردن لباسا، جمع و جور کردن خونه... خیلی وقتا تا نصف شب بیدار می‌موندم و صبح دوباره روز از نو، روزی از نو.&quot;دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبر داردبه زیر آن درختی رو که او گل‌های تر دارد#مولویولی امروز دیگه بریده بودم اون از مدرسه که یکی از والدین طلبکارانه بابت بی دقتی و بی توجهی های دخترش منو بازخواست میکرد کلی انرژی ازم گرفت اینم از خونه .انقدر خسته بودم که دیگه نمی‌تونستم یه کلمه هم حرف بزنم.بدون کوچکترین کاری رفتم تو اتاق و لباسهامو دراوردم روی تخت خسته دراز کشیدم .علی که اومد نه غذایی حاضر بود نه خونه تمیز بچه هاهم بهانه میگرفتند که گرسنه اند .علی شروع کرد به غرغر . نمی‌دونم چی شد که صبرم لبریز شد یهو صدام رفت بالا.&quot;تا کی ای جان صبر؟ آخر کارجان برافشاندنست و لاابالی&quot;#سعدیمن داد می‌زدم، اون هوار می‌زد. بچه‌ها بازیشون قطع کردن و ساکت ترسیده رفتن تو اتاقشون و درو بستن. اون لحظه حس می‌کردم علی از من خیلی دوره، یه جورایی انگار منو نمی‌بینه،که چرا خونه مثل قبل همه چیز سرجاش نیست درست مثل این شعر&quot;چشمها را باز کن، ای رهرو، بنگر به دوست /ورنه در این راه، بس خون‌جگرها بینی&quot;#مولاناانقدر صدامون بلند بود که اصلاً نفهمیدیم که زنگ در رو میزنن.علی درو باز کرد. دیدم آقا کمال، پیرمرد مهربون واحد بغلی، با یه لبخند همیشگی دم در وایستاده.با یه بشقاب شیرینی محمدی همونهایی که دوست دارم. یه لحظه خجالت کشیدم. آقا کمال همیشه هوای همه‌ی همسایه ها رو داشت.علی هول شده بود. نمی‌دونست چی بگه. فقط گفت: «آقا کمال، بفرمایید تو.»آقا کمال اومد تو. یه نگاه به من انداخت، یه نگاه به علی. بعد گفت: «چی شده؟ صداتون همه ی ساختمون برداشته!))علی گفت: «نمیدونم آقا کمال، از وقتی اومدم خونه، هیچی سرجاش نیست تازه خانم هم طلبکارن. هر چی میگم، یه چیزی میگه.»دیگه نتونستم تحمل کنم. بغضم ترکید. گفتم: «آقا کمال، آخه شما بگید من مگه چقدر توان دارم؟ صبح تا شب دارم کار می‌کنم. هم تو مدرسه، هم تو خونه. علی یه ذره هم بهم کمک نمی‌کنه. وقتی میاد خونه، فقط ولو میشه رو مبل و تلویزیون میبینه و خرده فرمایش میکنه .هیچ متوجه نیست که منم خسته میشم. انگار نه انگار که منم نیاز به استراحت دارم. امروزم که دیگه بریدم توان نداشتم اومدم خونه فقط خواستم کمی بخوابم آقا اومده بدون اینکا حالم رو بپرسه فقط ایراد میگیره چرا هیچی اماده نیست.» صدام می‌لرزید و اشکام می‌ریخت..آقا کمال یه نگاه مهربون به من انداخت و گفت: «هما جان، دخترم حق داری. من میدونم چقدر سختی میکشی. اما علی جان، تو هم باید یه کم بیشتر به هماخانم توجه کنی. زندگی مشترک یعنی همین دیگه. باید هوای همدیگه رو داشته باشید، باید به همدیگه کمک کنید. بقول #مولانا :&quot;ای نسخهٔ نامهٔ الهی که توئی / وی آینهٔ جمال شاهی که توئی&quot;.یعنی هر کدوم از شما یه نسخه از عشق خدایید، باید همدیگه رو بفهمید.»بعد رو کرد به علی و گفت: «علی جان، تو تا حالا خودتو جای خانمت گذاشتی؟ یه لحظه فکر کن ببین اون چی میکشه. هم باید کار کنه، هم باید خونه رو اداره کنه، هم باید بچه‌ها رو بزرگ کنه. تو چی؟ تو فقط وظیفته پول دربیاری یعنی وظیفه ی دیگه نباید درقبال خانوادت بخصوص خانمت داشته باشی ؟»بعد علی رو برد تویه گوشه سالن ده دقیقه ای باهاش صحبت کرد وبعدشم گفت خوب فعلا تا غذاحاضر بشه این شیرینی هارو با چایی بخورین تاحالتون بهتر بشه خداحافظی کرد و رفت.علی که کمی تو فکر رفته بود زیر لب با اقا کمال خداحافظی کرد ودر رو بستاومد پیشم نشست و دستامو گرفت. گفت: « عزیز دلم، من معذرت می‌خوام. من خیلی احمق بودم. هیچ وقت به این فکر نکرده بودم که تو چقدر سختی می‌کشی. آقا کمال یه چیزایی بهم گفت که فهمیدم چقدر اشتباه می‌کردم. از امروز به بعد، منم تو کارای خونه بهت کمک می‌کنم. قول میدم.»باورم نمی‌شد. علی داشت از من معذرت می‌خواست؟ داشت قول میداد کمک کنه؟از اون روز به بعد، زندگی ما عوض شد. علی واقعاً شروع کرد به کمک کردن. ظرف می‌شست ، جارو می‌کشید، حتی بعضی وقتا غذا هم درست می‌کرد. منم سعی می‌کردم با زبون خوش ازش تشکر کنم و بهش انرژی بدم&quot;بیا و سپاس در دل نثار کنیم یارانکه در بحر مهر، موج عشق‌اند فرمانهر که نقشی از مهر بر دلِ ما بگذارددریای شکر شود، جاری از جان&quot;#مولاناچندروز بعد کمال آقا رو تو کوچه دیدم خیلی ازش تشکر کردم که باعث شد مشکلم با علی حل بشه با مهربانی پدرانه ای نگام کرد و با لبخند گفت:«هما خانم ، خوشحالم که مشکلتون حل شد. یادت باشه، زندگی یه سفر مشترکه. اگه با هم همدل باشید، این سفر خیلی قشنگ‌تر میشه.» و عصا زنان ازم دور شد . درحالی که ایستاده بودم به رفتنش نگاه میکردم یاد این سخن مولا امام علی (ع) افتادم که فرمودند: &quot;**با مردم آن‌گونه معاشرت کنید که اگر مُردید، بر مرگ شما بگریند و اگر زنده ماندید، به شما مشتاق باشند.**&quot; ما باید سعی کنیم تو زندگی‌هامون طوری رفتار کنیم که نه فقط خودمون، بلکه بقیه هم از بودن کنار ما احساس خوبی داشته باشن.#امام_علی&quot;ع&quot;«مهربانی و نرمی میان زن و شوهر، نشانه نزدیکی و برکت خانه است. با یکدیگر چنان باشید که اگر روزی از هم جدا شدید، جز به نیکی یاد نکنید.»(نهج‌البلاغه، نامه ۳۱)</description>
                <category>معصومه جمشیدی</category>
                <author>معصومه جمشیدی</author>
                <pubDate>Thu, 05 Jun 2025 12:33:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در هر روایت، ردی از امید و فضیلت می‌جویم.  معصومه، هم‌سفر با زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20403057/%D8%AF%D8%B1-%D9%87%D8%B1-%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%B1%D8%AF%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF-%D9%88-%D9%81%D8%B6%DB%8C%D9%84%D8%AA-%D9%85%DB%8C-%D8%AC%D9%88%DB%8C%D9%85-%D9%85%D8%B9%D8%B5%D9%88%D9%85%D9%87-%D9%87%D9%85-%D8%B3%D9%81%D8%B1-%D8%A8%D8%A7-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-gtekuayhsuf1</link>
                <description>در یک روز آفتابی، نور ملایم خورشید از پنجره به اتاقم می‌تابید و سایه‌های نرم بر روی دیوارها می‌رقصیدند. خودکار را در دست گرفتم و روی برگه سفیدی که در مقابل داشتم، شروع به نوشتن کردم. قلبم پر از احساسات متناقض بود؛ شوق و ترس، امید و تردید. سال‌ها بود که در دنیای خیالی‌ام غرق شده بودم، اما هیچ‌گاه جرئت نکرده بودم که آن را به کلمات تبدیل کنم.یاد روزهای نوجوانی‌ام افتادم، زمانی که در گوشه‌ای از اتاقم نشسته بودم و به دیوار خیره می‌شدم. در آن لحظات، دنیای خیالی‌ام به آرامی شکل می‌گرفت. شخصیت‌هایی که خودم خلق کرده بودم، در ذهنم زندگی می‌کردند و ماجراهایشان را با شور و شوق دنبال می‌کردم. هرگاه در نوجوانی و ایام دبیرستان رمان زیبایی می‌خواندم و عرق آن می‌شدم، لذت می‌بردم و زندگی می‌کردم. اما همیشه صدای مهربانانه مادرم در گوشم بود که می‌گفت: «این‌ها برات نون و آب نمی‌شه. وقتت رو هدر نده، درست رو بخون.»این جمله، مانند سایه‌ای بر روی رویاهایم نشسته بود. می‌خواستم آرزوی مادرم را برآورده کنم و در رشته‌ای که او دوست داشت، موفق شوم. اما نه توانستم آرزوی مادرم را برآورده کنم و نه به آرزوی خودم برسم. حالا، با گذشت بیش از چهار دهه از عمرم، متوجه شدم که دیگر بس است. باید شروع کنم، حتی با یک جمله. اول از همه با «بسم الله الرحمن الرحیم»، زیباترین و ارزنده‌ترین جمله.نوشتن برای من یک هنر است، یک راه برای بیان احساسات و افکار عمیق. تصمیم گرفتم که دیگر به ترس‌هایم اجازه ندهیم که مانع من شوند. با هر کلمه‌ای که می‌نویسم، احساس می‌کنم که به دنیای خودم نزدیک‌تر می‌شوم. داستان‌هایم، نه تنها برای من، بلکه برای دیگران هم می‌توانند الهام‌بخش باشند. شاید روزی، یکی از این داستان‌ها به کسی کمک کند تا به رویاهایش برسد.و اینگونه بود که با قلم در دست و قلبی پر از امید، سفر نوشتن را آغاز کردم. هر کلمه، هر جمله، گام‌هایی بود به سوی آزادی و خودشناسی. حالا دیگر وقت آن بود که داستان‌هایم را زندگی کنم. ---</description>
                <category>معصومه جمشیدی</category>
                <author>معصومه جمشیدی</author>
                <pubDate>Thu, 05 Jun 2025 12:10:30 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>