<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های عسل دیوی جان</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_20487756</link>
        <description>اینجا همه مرده بودیم؛ اما در پس اندوه شکوفه دادیم.!🪽

-انجمن نویسندگان امیدوار.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-18 10:22:48</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4845300/avatar/4j7qGn.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>عسل دیوی جان</title>
            <link>https://virgool.io/@m_20487756</link>
        </image>

                    <item>
                <title>&quot;به امید دیدار آهو&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20487756/%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF-%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B1-%D8%A2%D9%87%D9%88-boje3qqy3obo</link>
                <description>کلمه‌ی «اگر» سوزاننده بود. قطره ای گرم از گوشه چشمم بر کاغذ ریخت.می‌خواستم جوابش را بدهم، فریاد بزنم که می‌خواهم! اما تنها توانستم لب‌هایم را بر کلماتش بگذارم و با بغض برای خودم بگویم:— «کاش اینجا بودی تا بشنوی صدای قلبم را که بی مهابا اعتراف میکند که چقدر دوستت دارد .»هنوز شادی در دلم جوانه نزده بود که زمزمه‌های تازه‌ای در خانه پیچید. عصر روز بعد ، از اندرونی صدای مادر و پدرم بلند شد. پشت در ایستادم، بی‌آنکه جرئت ورود داشته باشم.مادر گفت:— «این فرصت دوباره پیش نمی‌آید. مرد انگلیسی خودش خواستگاری کرده.»پدر آهی کشید و محکم جواب داد:— «این وصلت، خانواده‌مان را بالا می‌برد. احترام می‌آورد. دختر باید قدر بداند. با یک زندگی در رفاه چه می‌خواهد جز این؟»نفسم بند آمد. دلم می‌خواست فریاد بزنم، بگویم من دل در گرو دیگری دارم! اما زبانم یخ زده بود. آن‌ها اگر می‌فهمیدند، چه می‌شد؟ او را هیچ‌وقت نمی‌پذیرفتند. برایشان روستایی بودنش، ننگی بود پاک‌نشدنی.به اتاق خود رفتم جعبه ای را از زیر کمد بیرون آوردم؛ تمام یادگاری هایش و نوشته های خودم را آنجا گذاشته بودم .اولین گل نرگسی که بر موهایم گذاشت .اولین سنجاق سینه ای که با کلی عرق ریختن برایم خریده بود .گردنبندی با طرح ماه و ستاره که از چوب درخت گردو برایم تراشیده بود .تمام شان را نگه داشته بودم .و الان آنها می گویند عیال یک مرد انگلیسی شوم؟ من! دختری از تبار ایران! شوم عروس اویی که بوی دشمن و سو می‌داد؟ حتی نام من از او اصیل تر بود!هرگز نباید این اتفاق بی افتد .!جعبه را سرجایش برگرداند م .انگار در خانه هم قرار است جنگ شود .روز بعد، او را آوردند.مردی با چهره‌ای سپید و نگاه یخ‌زده. بلندقد، لباس‌های اتوخورده و بوی عطر غریبه.فارسی را شکسته می‌گفت :— «شنیده‌ام دختر نجیبی هستی.»لبخندی خشک بر لب داشت. در نگاهش اثری از مهربانی نبود، تنها حساب و کتاب سرش میشد . احساس کردم در بازار برده‌فروشان ایستاده‌ام تا تایید شوم ؛ این اتفاق شایسته ی دختران ایران هیچوقت نبوده.اما خانواده‌ام با رضایت می‌خندیدند. نگاهشان پر از آرزو بود.‌ من سرم پایین بود و کلمه ای حرف نزدم .در آن بینیادم افتاد روزی که کنار رودخانه با سهراب نشسته بودیم.آب آرام جاری بود، اما صدایش می‌لرزید:— «آن‌ها مرا نخواهند پذیرفت. من روستازاده‌ام. دستانم زخم‌خورده‌اند. در چشم خانواده‌ات، من چیزی جز شرم نیستم.»خواستم بگویم: اما برای من همه‌چیز هستی. اما سکوت کردم. سکوتی که حالا مثل سنگی بر سینه‌ام سنگینی می‌کرد . کاش برایش می‌گفتم .وقتی انگلیسی رفت، مادر رو به من گفت:— «شانس به در خانه‌ات آمده. دیگر بهانه نمی‌پذیرم مهرآفرین.»من چیزی نگفتم. تنها به سربازم فکر می‌کردم. همان عهد خاموشی که میان من و او بسته بودیم؛ روبانی که احتمالا هنوز به مچش بود.آن شب، در تاریکی اتاق، کتاب را روی سینه‌ام گذاشتم. در دل گفتم:«او زنده است. همین کافی‌ست. من تا ابد منتظر می‌مانم.»خانه حال‌وهوای دیگری پیدا کرده بود. انگار هر دیوارش با نگاه‌ها و صحبت هایی پنهان پر شده بود. مادر بیشتر وقتش را در اتاق‌ها می‌گذراند، صندوقچه‌ها را بیرون می‌ریخت، پارچه‌های زربافت را مرتب می‌کرد. صدای خش‌خش پارچه‌های نو هر لحظه در گوشم می‌پیچید و قلبم را می‌فشرد.یک شب، وقتی کنار سماور نشسته بودیم، مادر به آرامی گفت:— «روزها می‌گذرد. باید لباس عروسی‌ات آماده شود. آن مرد از لندن برای وصلت با تو آمده، مگر چنین بختی دوباره نصیبت می‌شود؟»جرعه‌ی چای در گلویم گیر کرد. سرخ شدم. تنها توانستم بگویم:— «من… نمی‌خواهم.»مادر نگاهم کرد. چشمانش برق عتاب داشت:— «دختر بی‌عقل نشو. این وصلت فقط مربوط به تو نیست. آبروی ما، آینده‌ی خانواده، همه چیز در گرو همین است.»دیگر هیچ نگفتم. اشک در چشم‌هایم حلقه زد، اما جرئت نداشتم در برابرش بشکنم.یاد گرفته بودم همیشه سکوت کنم و همین باعث رنج و عذاب و بیچارگیِ من بود . آن شب، مثل همیشه به اتاقم گریختم. چراغ نفتی را روشن نکردم. کتابش را درآوردم. دلم می‌خواست صدایش را بشنوم، بوی نفس‌هایش را حس کنم. صفحه‌ای را باز کردم:«می‌ترسم روزی برسد که در کنارت نباشم، و دیگری جایم را بگیرد. اگر چنین شد، تو را سرزنش نمی‌کنم، تنها خودم را ملامت می‌کنم که چرا لایق نبوده‌ام.»انگشتانم لرزید. قطره‌ای اشک روی نوشته‌اش چکید. با هق‌هق گفتم:— «نه… هیچ‌کس جای تو را نمی‌گیرد. حتی به اجبار… هرگز. هرگز . هرگز»دستم را به سینه ام کوبیدم گریه هایم خفه بودند و بی امان می‌ریختند . [پارت سوم خدمت شما ، هر پارت را جمعه ها خواهم گذاشت خوشحال میشم همراهم باشید و نظرتان را بگویید🪽]</description>
                <category>عسل دیوی جان</category>
                <author>عسل دیوی جان</author>
                <pubDate>Fri, 15 May 2026 19:20:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot;به امید دیدار آهو&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20487756/%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF-%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B1-%D8%A2%D9%87%D9%88-xrw4cn45o2js</link>
                <description>(پارت دوم)روز هایم را با جملات و دست خط هایش شروع میکردم و با مرور خاطرات پایان میدادم .نوشته ی صفحه ی ۱۹ را صبح یکشنبه وقتی که رایحه ی گل ها از حیاط به مشام می‌رسید خواندم :« مهرآفرین ، تو و بودنت و عشق ات به من نشان دادی زندگی زیبایی هایی هم دارد .تو همانند انسان با من رفتار کردیتو به من نشان دادی لایق احترام و دوست داشته شدن م. »آخ که نامم با صدای تو جور دگری دلنشین بود .کاغذی برداشتم و شروع به نوشتن کردم انگار که در جواب کتاب او باشد .《سهراب ِ قصه ی نا تمام من آیا امروز حالت خوب است؟ البته باید خوب باشد چون که ما هنوز به مراد نرسیده ایم و من حرف دلم را برایت نگفتم! و لبخندِ یک قابِ آخر داستان مان ثبت نشده . 》۲۹ اردیبهشت ۱۲۹۴ ، مهرآفرین تو.آن ساعت آنقدر نوشتم که دستم از جوهر سیاه شد ، و در مطلب نمی گنجد که اینجا هم بنویسم ، برگه ها را زیر کمد درون جعبه ای پنهان کردم .روز ها ماه ها می‌گذشتند و فصل ها پس از دیگری خودی نشان می‌دادند.زمستان از راه رسید .و شب یلدا قرمزی انار را با خود آورده .سوز سرما استخوان ها را در هم میشکست .کاغذی برداشتم .《 سهراب جان یا به لحن خودت سهراب گیانهشت ماه است که از هم دور هستیمسرما و برف بلای جان شدهمیدانم قوی هستی و مقاوم اما مراقب خودت باش مریضی به دامت نیوفتد ،غذا بخورلباس گرم بپوشو زود برگرد .راستی امشب بلند ترین شب سال است میخواهم بیشتر به فکرت باشم تو هم ماه را ببین و تصور کن مثل هر روزه دارم نگاهت میکنم .》به کنار خانواده زیر کرسی نشستیم مادربزرگ هم با کتاب حافظ نشسته بود خانم جان صدایش میکردیم. گفتم فالی برایم بگیرد .بعد از نیت چشمانم را بستم و صفحه ای از دیوان را باز کردم و دادم به خانم جان تا بخواند :دل می‌رود ز دستم، صاحب دلان خدا رادردا که راز پنهان، خواهد شد آشکاراکشتی شکستگانیم، ای باد شرطه برخیزباشد که بازبینیم، دیدار آشنا راحتی نیازی به تفسیر نبود همه چیز واضح و روشن بود ، گونه هایم گل انداختن سعی کردم ظاهر را حفظ کنم که خانواده حرفی نزند و چیزی نفهمند .آن شب گرمایی بود میان سردیِ شروع زمستان .ولی آخر شب دلشوره ای به جانم افتاد ؛ گویی که هر آن ممکن بود ناگوار ترین اتفاق بی افتد آنگونه قلبم تند می‌زد. عرق سرد بر کمرم نشست افکار زشت می رفتند و می آمدند و ذهنم را از امید و شادمانی تهی می‌کردند. یعنی واقعا قرار بود چه رخ دهد؟!صبحی بود آرام، اما دل من طوفانی‌تر از همیشه. صدای کلاغ‌ها روی بام خانه می‌پیچید و بوی نان تازه از تنور همسایه به کوچه سرازیر می‌شد. ولی من هیچ‌کدام را درست نمی‌شنیدم . تنها چیزی که گوش و جانم می‌خواست، خبری از او بود.دست نوشت اش بر روی دامانم گشوده بود.نور کم سوی آفتاب از لابه‌لای پنجره می‌تابید و کلمات خط‌خوردگی‌هایش را برجسته می‌کرد.با انگشت روی جمله‌ای کشیدم:«اگر روزی برگشتم، از تو چیزی نمی‌خواهم جز همان نگاه. نگاهی که برای من همه‌چیز بود و هست.»سرم را به چهارچوب پنجره تکیه دادم.درخت ها داشتند لباس سفید تن میکردند .گنجشکی نبود که آواز بخواند .در همان حین صدای همهمه‌ای از کوچه بلند شد. زن‌ها فریاد می‌زدند، بچه‌ها می‌دویدند.دلم فرو ریخت. از اتاق بیرون رفتم ؛ پله ها را گذشتم و وارد کوچه شدم .جمعیتی گرد هم آمده بودند.سربازانی با لباس‌های خاکی، چهره‌های آفتاب‌سوخته و قدم‌های خسته باز گشته بودند. مردم به دورشان حلقه زده ؛ فریاد شادی و گریه در هم آمیخته شده بود.میان جمعیت خودم را جلو کشیدم، نفسم تنگ شده بود. یکی از سربازها که نگاهم را دید، لحظه‌ای مکث کرد. نگاهش غریبانه نرم شد. به سمتم آمد و با صدایی آرام، اما قاطع طوری که فقط من بشنوم زمزمه کرد:— «نگران نباش… سهراب زنده است.»برای لحظه‌ای جهان ایستاد. صدای قلبم بلندتر از فریادهای جمعیت بود. زبانم بند آمد. اشک، بی‌اجازه، روی گونه‌هایم جاری شد. او زنده است!… همین جمله مثل چراغی تاریکی روزهایم را شکافت.زانوهایم لرزیدند، اگر دست زنی از همسایه‌ها نبود، حتماً بر زمین می‌افتادم. تنها توانستم زیر لب نجوا کنم :— «خدایا شکرت…»آن روز تا شب، لبخند از لبانم نمی‌افتاد. در دل با خود می‌گفتم: او بازمی‌گردد. دیر یا زود، اما برمی‌گردد.کتابش را دوباره گشودم.صفحه ی ۱۰۰ نوشته بود:«وقتی از جنگ بازگشتم، شاید چیزی نداشته باشم جز همین قلب خسته. اما همان هم برای توست. اگر تو بخواهی…»</description>
                <category>عسل دیوی جان</category>
                <author>عسل دیوی جان</author>
                <pubDate>Thu, 30 Apr 2026 02:11:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot;به امید دیدار آهو&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20487756/%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF-%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B1-%D8%A2%D9%87%D9%88-fjr24bis03cu</link>
                <description>(پارت اول)در شلوغی ایستگاه قطار ایستاده بودم.صدای همهمه‌ی جمعیت، بوی آهن و دود، و هیاهوی مسافران مرا در خود گرفته بود. پاهایم بی‌قرار بود اما جایی برای رفتن نداشتم.چشم‌های بی‌قرارش میان انبوه جمعیت پیدا شد؛ همان دو کهربای روشن که از هر فاصله‌ای می‌توانستند مرا بیابند.در آن لباسی که به تن داشت ابهت سربازان هخامنشی را تداعی می‌کرد ولی در این زمان ؛ موهای سیه اش صاف بود .جلوتر نرفتم، اما او با قدم‌هایی تند و لرزان به سویم آمد. نگاهش می‌درخشید، سرشار از هزاران کلمه ای که نمی‌توانست بیانش کند.— «یقین داشتم می آیی .»لبخند محوی روی لب رنگ پریده اش نشست.عادت داشت از جانب من پاسخی نشنود. سکوت من تا همیشه برایش آشنا بود .بقچه‌ ی کهنه اش را گشود، کتابی دست‌ساز از میانش بیرون آورد و در دستانم گذاشت.— «مدتی که به جنگ می‌روم، این نوشته‌ها را بخوان. شاید به خوبی دست‌خط نویسنده‌هایی که دوست داری نباشد، اما از دل من آمده… و خب تمام چیزی‌ست که توانسته‌ام برایت آماده کنم.»دست‌هایم بی تعادل شده بودند ._«دل ..‌ دلتنگ»خواستم بگویم که دلتنگ اش خواهم شد ، اما زبانم نچرخید. تنها نگاهش کردم، و کتاب را محکم‌تر گرفتم. لهجه‌ی شیرینش بوی سادگی و مهربانی می‌داد، همانقدر صادق و بی‌ریا.صدای کرکننده‌ی بوق قطار، همانند پتقی بر سرم نشست.— «وقت رفتنِ.»آخرین نگاه را میان چشم‌های یکدیگر انداختیم؛ سرشار از حرف‌های ناگفته و زلال.دستش را بالا آورد، موهایم را دست گرفت. سرش را کمی خم کرد تا هم قد شویم ، تارهای موج‌دار را نزدیک صورتش برد، نفسی عمیق کشید و بوسه‌ای بی‌گناه بر آن زد.چشم‌هایم پر از اشک شد.— « هر کسی کو دور ماند از اصل خویشباز جوید روزگار وصل خویشعشق آمد و مرا مست و دیوانه کردهر کسی را نصیب نشود اینچنین کار»می‌دانست مولانا را دوست دارم تمام شعرهایش را برایم حفظ کرده بود .بی‌آنکه کلمه‌ای بگویم، روبان سرم را باز کردم و آرام دور مچش بستم. برق شادی در نگاهش دو دو زد . لبخند زد، لبخندی که از کودکی درونش خبر می‌داد.سوار کوپه شد.دستی به نشانه ی خداحافظی تکان داد و طوری که بشنوم گفت :« به امید دیدار، دختر چشم‌آهو گیان.»قطار شروع به حرکت کرد. هرچه دورتر می‌شد، قلبم بی‌تاب‌تر می‌تپید. به دنبال قطار دویدم، گویی بخواهم جلوی رفتنش را بگیرم یا دست‌کم چیزی بگویم. اما او دیگر رفته بود… بی‌آنکه بدانم باز خواهد گشت یا نه.کتاب در آغوشم بود، گرم‌تر از هر چیزی در آن غروب. می‌دانستم این نوشته‌ها تنها نشانه‌ای از حضورش در روزهای پر از انتظارِ پیش روی ام خواهند بود .ایستگاه کم‌کم خالی می‌شد. صدای چرخ‌های قطار در دوردست محو می‌گشت، اما در دلم همچنان طنین داشت. نگاه آخرش، بوسه‌ی آخرش، و روبانی که همراهش برد، همه در ذهنم حک شد. اشک‌ها بی‌امان سرازیر شدند. زیر لب زمزمه کردم:«به امید دیدار…پسر جان»شبِ بعد از رفتنش، اتاقم بوی ایستگاه گرفته بود.هنوز صدای قطار در گوشم می‌پیچید و چشم‌هایم به قاب پنجره خیره مانده بود.شعری که دم رفتن نجوا کرد در ذهنم مدام تکرار می‌شد.کتابی که در دستانم گذاشته بود، روی میز کنار چراغ نفتی آرام گرفته . دست دراز کردم و جلد ساده‌اش را لمس کردم؛ انگار بخواهم از روی کاغذها گرمای دست‌های او را باز پس بگیرم .بغض گلویم را گرفت. کتاب را باز کردم. خطش ساده بود، پر از خط‌خوردگی و بی‌قاعدگی، اما هر واژه رایحه ی تن او را می‌داد.بوی خاک و باران را میداد.روی نخستین صفحه نوشته :«اگر این دفترچه به دستت رسیده ، یعنی من به راهی می‌روم که نمی‌دانم بازگشتی دارد یا نه. این کلمات را برای روزهایی نوشتم که شاید نتوانم کنارت باشم. بخوانشان، و اگر دلت گرفت، بدان که من همان لحظه به یادت بودم.»اشک روی نوشته‌ها چکید. انگشت کشیدم تا کلمات محو نشوند.چند ورق بعد، ناگهان جمله‌ای را دیدم که دلم را لرزاند:«اولین بار که تو را دیدم، باورم نمی‌شد چنین دختری در این دنیا باشد. صورتت آرام بود و نگاهت شبیه آهویی وحشی که ناگهان در دامان دشت به چشمم نشست. لباسی به سرخیِ خون و زیباییِ شاهدخت ها.تو هم نگاهم کردی اما شرم و خجالت گونه هایت را گلگون کرد .همان لحظه دانستم من در حد تو نیستم . سال‌ها از خودم پرسیدم: پسری مثل من، با دستانی خشن و نان‌آور از کودکی، چگونه جرئت نگاه کردن به تو را پیدا کند ؟»کتاب را بستم. نفس در سینه‌ام گیر کرده بود. چراغ نفتی سایه‌ها را روی دیوار می‌رقصاند و من به همان روزِ دور برگشتم…《 آفتابِ بهاری در کوچه ریخته بود.دستمالی روی سر انداخته بودم و سطل آب در دست داشتم. کوچه خلوت بود، جز صدای کلاغ‌ها که از دور حضورشان را بازگو می‌کردند.آن‌سو پسری ایستاده بود. قد بلندش در آفتاب کشیده شده بود، اما نگاهش پایین، به خاکِ خیسِ کوچه بود. وقتی سرم را بالا آوردم، نگاهش برای لحظه‌ای کوتاه با نگاهم گره خورد. دو کهربای پر از تردید، پر از شگفتی.نمی‌دانم چرا قلبم تند زد. او چیزی نگفت، تنها سرش را پایین انداخت، انگار که بودن در فاصله‌ی چند قدمی من برایش سنگین باشد. رد شد و رفت، اما من حس کردم نگاهش هنوز پشت سرم مانده.همان روز بود که شنیدم پسرِ دوم خانواده ی میرزا منصور خدابیامرز است، پسری که از کودکی کار کرده، و برای هر لقمه نانی عرق ریخته!. 》و حالا که در نوشته‌هایش می‌خواندم، می‌فهمیدم چرا آن روز نگاهش پر از تردید بود. خودش را کمتر از من می‌دانست، ولی بی‌آنکه بداند در همان لحظه، دلم آرام گرفته بود از دیدنش.کتاب را دوباره باز کردم.«هر بار که به چشم‌هایت نگاه می‌کنم، حس می‌کنم دنیا برایم زیادی بزرگ است و من زیادی کوچک.اما همین نگاه است که به من جرئت می‌دهد زنده بمانم و ادامه دهم .»پشیمانی بر دلم نشسته بود.چرا هیچ‌وقت نگفته بودم که من هم دل‌بسته‌اش هستم؟ چرا همیشه سکوت کرده بودم؟ اگر روزی برنگردد، آیا این سکوت تا ابد دلم را آزار نخواهد داد؟و چرا ها حمله ی بی‌رحمانه را بر قلبم آغاز کردند .چراغ نفتی خاموش شد.اتاق در تاریکی فرو رفت.کتاب را روی سینه‌ام گذاشتم و در دل گفتم:«مرا از سکوت هایم قضاوت نکن بلکه رفتارم را بنگر.»آن شب تا سپیده دم با کاغذ و جوهر و اشک هم صحبت بودم .</description>
                <category>عسل دیوی جان</category>
                <author>عسل دیوی جان</author>
                <pubDate>Fri, 24 Apr 2026 18:31:11 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>