<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های لوسیفر</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_20520940</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 18:27:21</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>لوسیفر</title>
            <link>https://virgool.io/@m_20520940</link>
        </image>

                    <item>
                <title>مرد کنار پنجره اتوبوس</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20520940/%D9%85%D8%B1%D8%AF-%DA%A9%D9%86%D8%A7%D8%B1-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D8%B1%D9%87-%D8%A7%D8%AA%D9%88%D8%A8%D9%88%D8%B3-tlhfybmgdghe</link>
                <description>وقتی از در وارد شدم رفتم تا روی صندلی بشینم ناگهان چشمم به یه مرد بی خانمان با روی سیاه برخوردم دیدم که برای خودش نشسته کنار پنجره به بیرون نگاه میکرد تو چشماش غم خاص بود یه غمی که داره داد میزنه اشتباه کردم کاش میشد برگردم به عقب تا مسیر زندگیمو تغییر بدم بعد از اینکه اتوبوس حرکت کرد بیشتر به بیرون خیره شد و همینطور غم توی چشم هاش بیشتر شد بنظرم همه میتونستن غم توی چشماش رو ببینن یا حتی غمش رو حس کنن ولی اگه کسی هم میفهمید چه فایده ای داشت براش؟مسیرش اشتباه انتخاب شده بود نه فقط مسیر اون بلکه خیلی های دیگه مثل کسی که از کارش راضی نیست و جرات بیرون اومدن هم نداره یا مثل اونی که کسی رو که دوست داشته  و یه روزی با بی رحمی ترکش کرده و حالا پشیمونه یا...........یا شایدم من اشتباه میکنم راجب این مرد!!!!شایدم بخاطر یکی که دوستش داشته اینجوری شده چون به جز مسیر اشتباه فقط عشقه که میتونه اینجوری آدم رو نابود کنه جوری که از درون داشت نابود می شد خیلی واضح بود از تو چشماش میتونستم بخونم داره داد میزنه کمک یکی کمکم کنه من مسیرمو گم کردم من اشتباه کردم ولی فقط از درون بود که میتونست بگه کمکم کنید چون میدونستم غرورش نمیزاره با صدای بلند بگه از اینکه مردم به چشم یه کارتون خواب بهش نگاه میکردن خسته شده بود ولی کاری هم نمیتونست کنه همینجور که ایستگاه ها میگذشتن و مردم میرفتن و میومدن اون هنوز هم خیره به پنجره بود و براش مهم نبود ببنه کی کنارش نشسته میدونست که الان فقط نیاز به معجزه داره و این هم میدونست کسی نمیتونه بهش کمک کنه رسیدم به ایستگاهی که باید پیاده میشدم موقعی که داشتم میرفتم پیاده بشم چشماشو کامل تر دیدم و از اون چیزی که فکر میکردم بیشتر غم داشت و بلاخره به این موضوع رسیدم که چشم ها حرف میزنن فقط باید با دقت نگاهشون کنی ولی اگه یکم سطحی نگاه کنیم به موضوع یه کم شبیه خودمونه ما هم بعضی جاها اشتباه رفتیم خیلی وقت ها نیاز به کمک داشتیم ولی به کسی نگفتیم چقدر تو دلمون غم هامون رو پنهون کردیم تا کلا چیزی دیگه نتونه خوشحالمون کنه و چقدر همه دنبال یکی بودیم که بتونه از چشم هامون غممون رو بفهمه بدون اینکه خودمون چیزی بگیمولی هیچوقت نشد ..... بعد از اینکه پیاده شدم چشماش تو ذهنم موند و اونشب خیلی فکر کردم و راستیتش یکی از غمناک ترین چیز هایی بود که تو زندگیم دیدم . </description>
                <category>لوسیفر</category>
                <author>لوسیفر</author>
                <pubDate>Sat, 07 Sep 2024 17:35:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از اضافه وزن تا دعوت به تیم ملی نوجوانان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20520940/%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D8%B6%D8%A7%D9%81%D9%87-%D9%88%D8%B2%D9%86-%D8%AA%D8%A7-%D8%AF%D8%B9%D9%88%D8%AA-%D8%A8%D9%87-%D8%AA%DB%8C%D9%85-%D9%85%D9%84%DB%8C-%D9%86%D9%88%D8%AC%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%A7%D9%86-n2ybt0cckkmc</link>
                <description>یادمه در سن 12 سالگی با وزن 80 کیلو رویای فوتبالیست شدن افتاد توی ذهنم یه مدت با موافقت خانواده به یه مدرسه فوتبالی رفتم و بخاطر وزن زیاد تو دوییدن اذیت میشدم و حتی نمیتونستم به توپ ضربه بزنم بعد یه مدت با جملات وقتت رو الکی هدر نده از طرف خانواده قرار شد دیگه فوتبالو ادامه ندم شاید اگه خودم این تصمیم رو میگرفتم باهاش کنار میومدم ولی اینکه به بهونه وزن زیاد منو از هدفم دور کردن این یکم اذیتم کرد بعد دوسه ماه که کرونا اومد و همه جا تعطیل شد  استارت کار من از اونجا خورد دقیقا از همونجا بود که به بهونه های مختلف صبحا و عصر ها میرفتم بیرون و تمرین میکردمبعد از اینکه کرونا کمتر شد و کم کم بیشتر جاها باز شد دوباره برگشتم و با وزن بهتر تونستم فوتبالمو استارت بزنم و بعد از تمریناتی که انجام میدادم تونستم 5 تا بازی رو به عنوان بازیکن فیکس داخل ترکیب تیم توی مسابقات لیگ حوزه باشم خیلی خلاصه میگم که به صورت اتفاقی و به اصرار یکی از دوستان تست تیم نونهالان پرسپولیس رو رفتم بعد از تست که خیلی هم ناراحت بودم چون نتونستم بازی خوبی انجام بدم یکی از اعضای کادر فنی پرسپولیس اومد به سمتم و گفت پنجشنبه ساعت 12 اینجا باش اون صحنه رو هیچوقت یادم نمیره و بعد از مدتی فهمیدم بخاطر قد بلندم من انتخاب شدم و اوایل بیشتر مربی ها با من خوب نبودن چون تمرینات پرفشاری رو داشتن و من هم نمیتونستم انجام بدم چون خیلی سخته از یه تیم خیلی معمولی که تو لیگ های حوزه تهران شرکت میکنه بخوای بیای و توی پرسپولیس توی لیگ برتر آسیا ویژن شرکت کنیآخرای سال که تمرینات بخاطر عید تعطیل شد و قرار شد که از 5 فروردین تمرینات استارت بخوره و اردوی آماده سازی برای مسابقات مرداد ماه شروع بشه من فقط رفتم تمرین کردم صبحا خودم تمرین میکردم عصرها با تیم روزای استراحتمو میرفتم تمرین میکردم جمعه صبح میرفتم کوه برمیگشتم بعد از اینکه مسابقات نوجوانان شروع شد از 30 تا بازی که ما توی لیگ داشتیم  25 تا بازی کردم و 7تا گل زدمالبته بگم بخاطر تمرینات بیش از حد بدنم به قدری ضعیف شده بود که دوروز بستری شدم ولی ارزشش رو داشت برای فصل جدید مسابقات قراردادمو افزایش دادن و دوساله تمدید کردن قبل از اینکه مسابقات فصل جدید شروع بشه یکی از بازیکنایی که تو پست من بازی میکرد توی تیم جوانان مصدوم میشه و چون پنجره ی نقل و انتقلاتی تیم هم بسته شده نمیتونن بازیکن بگیرن و منو به عنوان بازیکن سهمیه به جوانان پرسپولیس میفرستن و باز هم شروع کلی تمرین و .....و باز تونستم آمار خوبی از خودم توی رده جوانان بزارم برای فصل بعدی که برمیگشتم دوباره تیم نوجوانان به عنوان کاپیتان تیم تو مسابقات بودم وقتی نیم فصل اول مسابقاتمون تموم شد به عنوان بازیکن دعوت شده به تیم ملی نوجوانان خودمو به کادر تیم ملی معرفی کردم که مربیش آقای حسین عبدی بودن که بعد از دوهفته توی اردو بودن خط خوردم که واقعا هم به حق بود چون خیلی از من بهتر توی تیم ملی بودن و من اونقدری که باید به چشم نمیومدمبعد از یه تغییر مدیریتی توی پرسپولیس و شروع روند دلالی بیشتر بازیکنان از جمله خود من از تیم رفتیم و با یه تیم دیگه قرارداد بستیم و من دوسال هم توی این تیم بازی کردم و کلی خاطره های خوب ساختم ولی خب بعد از یه مدت دیدم دیگه به کارای دیگم نمیرسم و فوتبال داره مانع زندگیم میشه و در اصل خیلی ریسکیه که من درسمو بزارم کنار و فقط به امید فوتبالیست شدن بمونم پس با یه خداحافظی خوب از فوتبال اومدم بیرون اوایلش خیلی سخت بود ولی وقتی کاری که دوستش دارمو شروع کردم بهم خیلی کمک کرد البته من به آرزویی که داشتم رسیدمبرای تیمی بازی کردم که هوادارش بودم حالا چه بزرگسالان چه نوجوانانشاید الان سوال پیش بیاد خب تو که میخواستی ول کنی ازهمون اول ول میکردی که انقدر اذیت نشی دیگه در جواب باید بگم که من رویایی که داشتمو دنبال کردم و تهشو دیدم و تونستم با تمام وجودم درک کنم فوتبالیست بودن چه شکلیه و با این جمله &quot;حالا که این ماجراجویی من تموم شده وقت اینه که یه ماجراجویی جدید رو شروع کنم&quot; یک سال پیش به فوتبالم پایان دادممن چون تازه با ویرگول آشنا شدم نمیدونستم چی بنویسم برای همین گفتم یه بخشی از خاطراتم اینجا به اشتراک بزارم البته خیلی خلاصه شده نوشتم </description>
                <category>لوسیفر</category>
                <author>لوسیفر</author>
                <pubDate>Sat, 15 Jun 2024 02:28:04 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>