<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های بیژن صادقی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_205345</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-18 05:17:38</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/328712/avatar/pCIrFu.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>بیژن صادقی</title>
            <link>https://virgool.io/@m_205345</link>
        </image>

                    <item>
                <title>چهارشنبه ها</title>
                <link>https://virgool.io/@m_205345/%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D8%B4%D9%86%D8%A8%D9%87-%D9%87%D8%A7-eszg1sy3u4p5</link>
                <description>چهارشنبه ها هميشه برام معني و لذت خاصي داشت ، فرداش پنجشنبه بود و بايد فقط طرف صبح به مدسه مي رفتيم . ظهر ديدن كارتون آكوئمن و فيلم بالاتر از خطر و ...بعد اومدن بابام از سر كار ، خوردن ناهار و استراحت . همين كه متوجه مي شدم همه شون خوابيدن كفشاي ورزشيم رو برمي داشتم و پاورچين از خونه بي سروصدا مي رفتم بيرون . بچه ها توي ميدون فوتبال سر كوچه منتظر بودن تا تعدادمون كامل شه و فوتبال رو شروع كنيم . اون موقع ها هر وقت معلم ، ناظم يا مدير مدرسه از كوچه رد مي شدن همه بچه ها دنبال قايم شدن بودن تا فردا نخوان تو مدرسه به اونها جواب بدن كه چرا توي كوچه بودن . زمين خاكي فوتبال ما هم پشت منزل مدير مدرسه مون بود . يك مدير سخت گير و با هيبت . اما از اون جائيكه چاره اي نداشتيم هميشه با ترس بازي را شروع اما بعد فراموش مي كرديم و لذت زيادي از بازي مي برديم . هوا رو به تاريك شدن كه مي رفت كم كم بازي رو تموم و به فكر جواب دادن به پدر و مادر و .....هنوزم بعد چهل و چهار سال چهارشنبه برام يه روز خاصه ، روز برقراري ارتباط با شما دوستي هاي بي آلايش</description>
                <category>بیژن صادقی</category>
                <author>بیژن صادقی</author>
                <pubDate>Wed, 21 Oct 2020 17:10:57 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>