<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Nata</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_20560348</link>
        <description>💔یه پسر غمگین و زخمی🖤</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 06:10:33</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4574570/avatar/WmJAL2.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Nata</title>
            <link>https://virgool.io/@m_20560348</link>
        </image>

                    <item>
                <title>روز تلخ تولد من💔</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20560348/%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%AA%D9%84%D8%AE-%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF-%D9%85%D9%86%F0%9F%92%94-rh56u9jegjyp</link>
                <description>داستان زندگیمو تو پست قبلی نوشتم💔سلام امروز تولد 29 سالگی منه ولی من اصلا خوشحال نیستم چون همین روزهای تولدم میفهمم چقدر تنهام میفهمم که برای هیچکس مهم نیستم🖤نه پیام تبریکی نه....هیچکس تولدم رو بهم تبریک نمیگه هیچکس برام یه هدیه نمیخره هیچکس سعی نمیکنه با چیزهای کوچک خوشحالم کنه انگار اصلا وجود ندارمآره اینم از روز تولد من🖤از بچگی فهمیدم چقدر تنهام وقتی جلوی مدرسه یا تو خیابون بچه ها رو میدیدم با پدر و مادرشون میگشتن یا براشون اسباب بازی یا...میخریدن تا خوشحالشون کنن چقدر حسرت میخوردم همش میگفتم کاش منم یه خانواده داشتم کاش از بچگی به جای آشنا شدن با کتک و تنهایی با چیزهای قشنگ تر آشنا میشدم شاید امروز اینقدر افسرده نبودم شاید امروز زندگی من این نبود       شاید امروز تنها آرزوم مرگ نبود😢🖤خلاصه متنفرم از روزهای تولدم🖤بازم یک سال پیرتر شدم ولی هیچکس باز تولدم رو یادش نیست کاش هیچ وقت به دنیا نمی اومدم💔آرزوی امسالم برای تولدم اینه سال بعد نباشم و اون موقع شاید یادم بیفتن و سر خاکم برام تولد بگیرن فعلا خداحافظ:)</description>
                <category>Nata</category>
                <author>Nata</author>
                <pubDate>Tue, 10 Feb 2026 13:31:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سخت است کسی را نداشته باشی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20560348/%D8%B3%D8%AE%D8%AA-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%DA%A9%D8%B3%DB%8C-%D8%B1%D8%A7-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DB%8C-duj6c3wwlekg</link>
                <description>توی پست قبلی داستان زندگیمو نوشتم💔یه روز قبل مادربزرگم رفت خارج🥲من موندم و تنهایی خیلی سخته خیلی درد داره چرا زندگی من اینطوره همه ترکم میکنن هیچکس برام نمیمونه هیچکس به من فکر نمیکنه انگار من احساس ندارم انگار من انسان نیستماز روزی که مادربزرگم رفته انگار زندگی ام یه طوری شده از صبح تو خونه تنها تا شب مدام گریه کردن خیلی دلتنگ مادربزرگم هستم آخه چرا رفت چرا تنهام گذاشت آره من به خاطر کارهای خانوادم عصبی ام روانی ام شاید براش خوب نبوده باشم اما من خیلی دوستش داشتم و دارم🖤خیلی دلتنگم خیلی خسته ام همش گریه میکنم دیگه غذا هم نمیخورم💔شب اونقدر حالم بد بود نتونستم خودمو کنترل کنم پیش پدرم اونقدر گریه کردم شاید من اومدم دنیا همش تنها باشم همش درد بکشم انگار تو این دنیا من اضافی ام تنها آرزوم اینه یه روز نزدیک بمیرم و نباشم از این تنهایی و درد خلاص بشم چند روز دیگه تولدمه اما خوشحال نیستم چون من کسی رو ندارم تولدمو بهم تبریک بگه برام هدیه بخره انگار اصلا وجود ندارم دیگه اصلا به خودم نمیرسم دیگه خسته شدم از جنگیدن دلم آرامش رهایی میخواد🖤نمیدونم دیگه چی بنویسم😔ولی واقعا زندگی سگ و گربه های خیابانی از زندگی من بهتره اونا باز یکی رو دارن و...از وقتی مادربزرگم رفته دیگه اینجا بهم حس خونه بودن نمیده همش حس غربت بهم میده دیگه هیچ وقت نمیتونم از نزدیک ببینمش😭کاش یه روز یکی بیاد منو بفهمه بهم کمک کنه ترکم نکنه و.....</description>
                <category>Nata</category>
                <author>Nata</author>
                <pubDate>Mon, 26 Jan 2026 12:01:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان واقعی تلخ زندگی من💔</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20560348/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C-%D8%AA%D9%84%D8%AE-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%85%D9%86%F0%9F%92%94-ooktk4gghot5</link>
                <description>خیلی دلم میخواست داستان زندگی خودمو یه جا بنویسم شاید بعداً نباشم💔سلام من یه پسر بهمن ماهی ام متولد 21 بهمن چند روز دیگه 29 سالم میشه من تو یه خانواده ی بیمار و مریض بزرگ شدم پدرم مادرم رو از یه شهر دیگه پیدا کرده بود از بچگی فهمیده بودم مادرم نرمال نیست همش یه رفتار عجیب انگار مثل این فیلم ترسناک ها یکی کنترلش میکرد نه به من می رسید نه به پدرم نه به خونه همش از شیطان چیزهای ترسناک حرف میزد یه بار منو از پله پایین انداخت یه بار تو خیابون بی دلیل منو حسابی کتک کرد خلاصه هر دفعه منو بر می‌داشت میبرد شهر خودش پدرم نمی اومد اونجا حسابی مادرم و خانوادم کتکم میزدن خلاصه وقتی 13 سالم بود از خونه فرار کرد دیگه اصلا ندیدمش بعدش پدربزرگم و عموم پشت هم از دنیا رفتن من و پدرم رفتیم خونه ی پدربزرگم بمونیم پدربزرگم یه خونه ی لوکس ساخته بود سه تا سالن چهار یا پنج تا اتاق واقعا خیلی بزرگ بود حیاط بزرگ پر میوه پر وسایل اسباب لوکس پیش خودم گفتم الان میتونم یه زندگی راحت داشته باشم اما زن عموم که خود شیطانه با دوستاش پدرم رو شستشوی مغزی دادن این دفعه پدرم شروع کرد به کتک زدن من زندانی کردن من زن عموم انگار زن پدرم بود مادربزرگم به خاطر مرگ پسر و شوهرش مریض و زیر اکسیژن بود نتونست خونه رو مدیریت کنه صاحب در بیاد زن عموم اول پدرم رو راضی وسایل خونه رو حراج کردن خونه کاملا خالی شد بعدش نرده ها لوسترها درهای فلزی کابینت ها رو فروختن خونه رو ویران کردن بعدش پدرم رو راضی خونه رو بفروشه یه پسر 28 ساله سر پدرم کلاه گذاشت قیمت خونه اون موقع 800 میلیون بود 200میلیون از پدرم خریدش الان امروز قیمت اون خونه 12 میلیارده سر عمه ام که خارج از کشوره و مادربزرگم کلاه گذاشتن وکالت نامه گرفتن الان اون خونه رو خراب کردن چند تا مغازه و آپارتمان ساختن سالهاست از اون خیابون رد نمیشم چون قلبم در میگیره گریه میکنم بعدش یه آپارتمان خریدیم اونم زن عموم پدرم رو راضی کرد بفروشه پدرم همش برای زن عموم پول خرج میکرد کیف لباس غذاهای مخصوص بعد فروش آپارتمان کامل زمین خوردیم کم موند من پدرم و مادربزرگم تو خیابون بمونیم مجبور شدیم خونه های قدیمی و داغون بگیریم بدون آب گرم اتاق های تو حیاط تو سرما سقف سوراخ آب بارون می اومد رو سرمون عمه ام با اینکه پدرم رو نبخشیده بود و از پدرم متنفر بود خواست ما رو ببره خارج پیش خودش اما پدرم به خاطر زن عموم قبول نکرد اگه می رفتیم الان 10 سال خارج بودیم هم منو بدبخت کرد هم خودشو هم همه رو بچه های زن عموم یکی پسر یه دختر تو شهر من اسم دارن یکی اوباش یکی ولگرد خیابانی دیگه مادرشون اونها رو بزرگ کرده وقتی کوچیک بودن عموم از دنیا رفت اون اگه بود نه من بدبخت میشدم نه اون بچه ها الان که پول پدرم تموم شده همه ترکش کردن یه خونه قدیمی کرایه کردیم ماهی 10 میلیون کرایه غرق بدهی و بدبختی من داره 29 سالم میشه چند سال پول کردم این موبایلم رو قسطی خریدم اونم به زور غرق افسردگی شدید و مریضی ام شدیداً عصبی ام سالی پنج بار میرم بیرون میرم کلا بیخیال خودم شدم نه رفیقی نه.....مادربزرگم همش میگه حیفته اینطوری نکن اما گوش نمیدم قراره چند روز دیگه مادربزرگم بره خارج از کشور پیش عمه ام نمیدونم بدون اون چیکار کنم من فقط اونو دارم اون برام مادر شده اون همه‌ چیز منه کاش منم یه خانواده ی واقعی داشتم شاید امروز این وضعم نبود این داستان زندگی من بود شاید بعداً زنده نباشم خواستم داستانمو بنویسم خداحافظ تا ابد😭🖤🖤🖤🖤 .بعدشمی‌برد</description>
                <category>Nata</category>
                <author>Nata</author>
                <pubDate>Wed, 21 Jan 2026 15:24:59 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>