<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های جآنانـ…</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_20562296</link>
        <description>در دست بادِ دور از خانه/خونه به دوشی که غمِ سیلاب نداره</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-06 10:47:22</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4871643/avatar/SyfO4p.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>جآنانـ…</title>
            <link>https://virgool.io/@m_20562296</link>
        </image>

                    <item>
                <title>کالبد</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20562296/%DA%A9%D8%A7%D9%84%D8%A8%D8%AF-cwqbtemssny8</link>
                <description>وسط قلقله ی دادگاه به چشمانش زل زدمچشمانی خسته که همیشه تلخی و غمگینی نگاهش را پشت برقی امیدوار کننده پنهان می‌کندبی گمان آن چشم ها تنها دلیل برای بقای جهان، تداوم زندگی و پایداری کائنات استخالق آن چشم ها باید هنرمند ترین موجود هستی باشد، باید به خاطر خلق این اثر هرروز و هرشب او را تحسین کردشاید مادرم یک موجود آسمانی‌ست، یک فرشته ی پاک، یک روح مقدس… مگر نه اینکه او تنها کسی‌ست که صادقانه مرا دوست دارد؟؟شاید او تنها امید دردمندگان در جنگ بی پایان با عفریتگان است، عفریتگانی از جنس هم‌خوابه های پدرمشاید او تمه ای از بلور درخشان و ارزشمندی‌ست که اشتباهی در اعماق این چاهک خلا هبوط کردههرچه هست او از جنس عفریتگان نیست قطعا برای نجات من در سراشیب زباله دان دنیا آمده وگرنه جای او در زمین نیست</description>
                <category>جآنانـ…</category>
                <author>جآنانـ…</author>
                <pubDate>Tue, 26 May 2026 01:40:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گرگ و فیل</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20562296/%DA%AF%D8%B1%DA%AF-%D9%88-%D9%81%DB%8C%D9%84-rbw5kuevuamn</link>
                <description>میدونی امروز یاد ی روزی افتادم ک کلاس دوم بودمسکانس اولصبح زود بود و تمیز و مرتب وسط سرمای زمستون تو هوای گرگ میشیِ دم ساعتِ هفت صبح منتظر بودم ک ی کسی که اسمشو یادم نیست بیاد دنبالم و برسونتم مدرسهی ماشینی جلو پام ایستاد و شیشه دودی ماشینشو داد پایینسنکاس دوممعلمم اون سال ی خانومی بود که فامیلش فیل کش بودبرعکس فامیلش که همیشه باهاش میخندیدیم، توی کلاس هیچ وقت باعث خنده ما نمیشد و ما همیشه با دیدن قیافه جدیش سعی میکردیم شبیهش باشیمسکانس سومی خانومی توی ماشین کنار همسرش نشسته بود و با همون قیافه جدی همیشگی گفت سوار شو دخترما داریم میریم تو رو هم میبریمتو عالم بچگی باید تعارف میکردم یا نه؟؟ فقط میدونم گفتم مزاحم میشم اخهبهم خندیدنفکر کنم اولین و آخرین باری بود که خندیدنشو دیدمبله خانم فیل کش بودسنکانس چهارمتوی ماشین صندلی عقب نشسته بودم و زل زده بودم به آقایی که سیبیلو بود و توی کل مسیر داشت سر به سرم میذاشت و همه تلاششو کرد تا هفت صبح منو بخندونهمنم دستمزد تلاششو میدادم و از ته دل میخندیدممعلمم با همه نازی که داشت میخندید و هی زیر لب قربون صدقه میرفت و من هربار از تعجب زیاد خندم به طرز ضایعی قطع می‌شدرسیدیم و من بعد تشکر سریع پیاده شدم و معلمم باز هم با همه طنازی تشکر کرد و گفت چشم به راهتم :)سنکانس پنجمهفته بعد بود و امتحان املا داشتیمنشسته بودم و املا مینوشتم و علائم نگارشی رو با مداد قرمز مشخص میکردم ک خانم فیل کش اومد بالا سرممداد قرمزو از دستم کشید و پرت کرد وسط کلاستا هفته های بعدش هم تمام بی توجهی های دنیارو ازش میگرفتمهربارم مجبور می‌شد باهام هم کلام بشه با تمام نفرتی که تا اون روز ندیده بودم نگاهم می‌کردسنکانس ششمدم عید شداومد تو کلاس و زد زیر گریهگفت دم سال تحویل برای شادی روح شوهرم دعا کنیددیگه چشم به راهش نیستمبا من بود؟؟نمی‌دونم…اولین صحنه هایی از عشق رو من اون سال توی چشم های اون زن دیدمچقدر حضور من براش اذیت کننده بود و چقدر صبر داشت اون زنهربار منو میدید داغ دلش تازه می‌شد و فقط میتونست ازم متنفر باشهچ زنی…!</description>
                <category>جآنانـ…</category>
                <author>جآنانـ…</author>
                <pubDate>Sun, 24 May 2026 01:50:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ظهر جمعه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20562296/%D8%B8%D9%87%D8%B1-%D8%AC%D9%85%D8%B9%D9%87-gu0phgbfczrf</link>
                <description>صبح روز بعدصبح که نه ظهره دیگهدیشب تا دیروقت اینجا پلکیدم و از احوالات مختلف انسانی خوندممثل کبوتر یاغی ی کفترباز هر پنج دقیقه روی بوم خونه ی کسی میشستم و به حرفاش گوش میدادمیکی از خوبیاشم این بود که بیشتر ترغیب شدم از خودم بنویسم و حال و احوالمو کلمه کنمباید ببینم تا کجا میتونم سد دفاعیمو برای آدم های نااشنا بشکونم و سر درددلمو باز کنمخلاصه اینطوری شد که صبح جمعه با نسیم لطیفشو از دست دادم اما پشیمون نیستماصلا جمعه برای تا لنگ ظهر خوابیدنهیکی از خوبیای دیگشم اینه که الان دلم مشکوفی می‌خواد، ی دسر لطیف از اونا که گلوی ادمو ناز میکنه میره پاییناسمشو از نوشته ی کسی که اسمشو یادم نیست یاد گرفتم…خیلی جالبه مگه نه؟؟راستی الانم تمرکز ندارم، فقط خواستم بنویسمآشفتگیه دیگه :)باید ببخشید</description>
                <category>جآنانـ…</category>
                <author>جآنانـ…</author>
                <pubDate>Fri, 22 May 2026 12:12:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نا عادتی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20562296/%D9%86%D8%A7-%D8%B9%D8%A7%D8%AF%D8%AA%DB%8C-nr8nnes822bw</link>
                <description>پرده ی اولچقدر سخته با کیبورد حرف زدنکی دوره ی دفتر و قلم و نامه نوشتن تموم شد؟؟ نمی‌دونم چرا اینجامهیچ وقت متعلق به این فضاها نبودمحوصله ی نوشتن یا درواقع تایپ کردنم که خیلی وقته خورده ته دیگ و خشک شدهاما یهویی احتیاج به روابط انسانی توی دلم غلیدرابطه با آدم های حاضرِ ناآشنا…توی این بی کسی شاید گفتگو منو به زندگی برگردونهشایدم نه و اینجا هم مثل خیلی جاهای دیگه دلزده ام کنه و بعدش یهو نیومده بخونم غزل خداحافظیو</description>
                <category>جآنانـ…</category>
                <author>جآنانـ…</author>
                <pubDate>Thu, 21 May 2026 13:11:01 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>