<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های محمد مهیار صاحبی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_20746756</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 09:13:01</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>محمد مهیار صاحبی</title>
            <link>https://virgool.io/@m_20746756</link>
        </image>

                    <item>
                <title>خاطرات یک یک ترنس</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20746756/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%DB%8C%DA%A9-%DB%8C%DA%A9-%D8%AA%D8%B1%D9%86%D8%B3-lroyaswsrypz</link>
                <description>خیلی حالم بد بود با هیایوی بچه ها ،بدترم میشد بدون اینکه کسی بفهمه از طبقه بالا کاپشنم را برداشتم و برگشتم زیر زمین تا یه چیزی بخورم و برم طبق همیشه غذای مامان حاضر بود و من بدون اجازه تو ضرف کشیدم و خوردم،بدون درنظرگرفتن اینکه مهمان ها راجبم چه فکر میکنن از خونه زدم بیرون تو حال وهوای خودم بودم ،به زمین و زمان داشتم گله میکردم واقعان ناراحت بودم ‌‌‌‌داخل خیابان یادگار راه میرفتم وبا خودو ای تکرار میکردم که عادلانه نیست،اما با این حال میدونستم نصف مشکلاتم بخاط تصمیم های خودم است اما اون نصف دیگه بخاطر ننه و بابای که هوامو نداشتن یک دفع بغض گلوم و گرفت از این همه بدبختی که داشتم و زدم زیر گریه همینطور راه میرفتم و اشک میریختم اخه فهمیدم مامانم میدونه چه اتفاقی برام افتاده اما براش مهم نیستم (۵سال قبل)صبح زود  با ویبره گوشی قدیمی و ساده هم بیدار شدم وسریع پریدم غذامو گرفتم  و رفتم تا بیستم ایستگا روز اول کاریم بود بعد کلی کار کردن در کارگاه خیاطی و پرچ کردن دمپایی بلخره یه کار بهتر پیدا کردم از اتوبوس با اون پسری که منو معرفی کرده بود پیاده شدم و پشت سر پسره راه افتادم بعد کلی فحش که نثار اون پسر کردم رسیدیم و کارم را بهم توضیح داد و من فهمیدم که شاگرد یک اشتراویل کار که همون خیاط است شدم و دوباره بر اون پسر کردم رسیدیم و کارم را بهم توضیح داد و من فهمیدم که شاگرد یک اشتراویل کار که همون خیاط است شدم ولی این راحت تر بود و یکم نگران بودم یه حس عجیبی داشتم ساعت۹.۳۰ رفتیم صبحانه بخوریم ۱۵دقیقه وقت صبحانه بود من با اون پسر رفتم صبحانه بخوریم بعد تمام شدن صبحانه که من از  حیاط برمیگشتم مصطفی که فهمیدم سرکارگر است برگشت و گفت:«Love تقریبا داد زد و من که انگار نشنیده بودم گفتم :«چیانبار گفت:«دوست دارم منم بدون توجه و با گفتن:«کلمه ای اهان رد شدم و رفتم اما یکم درگیر تفکرات غلطی که توی مغزم بود بودم </description>
                <category>محمد مهیار صاحبی</category>
                <author>محمد مهیار صاحبی</author>
                <pubDate>Thu, 06 Feb 2025 07:03:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پسر به دنبال زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20746756/%D9%BE%D8%B3%D8%B1-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D9%86%D8%A8%D8%A7%D9%84-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-oefiy5bmy1eo</link>
                <description>وقتی با پدرم دعوا کردم از خانه زدم بیرون با حال خیلی بد نشستم کنار خیابون همش میگفتم نمی‌توانم زندگی کنم آخه یک آدم تنها بی‌کس در این دنیای دروغین چطور زندگی کند اما باز هم نمی‌شود آخه درست است من کسیو ندارم واز خودم ودیگران خسته استم اما این درست نیست من باید زندگی جهنمم را ول کنم وبه آینده که میتونم بسازم فکر کنم خیلی سخته من بچگی خوبی نداشتم وقتی پدرم مرد یادم است مادرم برای اینکه مت گشنه نمانم خونه های دیگران را تمیز می‌کرد تا روزی که این عوضی با حرف های دروغ مادرم را گول زد و با او ازدواج کرد و الان این مرد مثل یک شیطان است اما با مادرم رفتار خوبی دارد اما با من مثل یک آدم اضافی رفتار می‌کند این مرد چهارتا پسر داره که از من بزرگ تر هستند و اونا از من خیلی بدشان می آید من تا الان چند بار دست به خودکشی زدم جالب اینجاست که مادرم هم دیگر مرا نمی‌خواهد دیشب که گفتم میخوام درسم را ادامه دهم وقتی شوهرش با سیلی صورتم را سرخ کرد و سکوت کرده بود وهیچ به من فکر نکرد الان من توی این زندگی باید دست‌وپا بزنم آخه چرا ......خدا مارا نمی‌بیند ما مگر بنده او نیستم ...باز به خود میگویم به جهنم که دیگر دوستم ندارد ............شاید باورت نشود من دارم گریه میکنم آخر من ۱۶ ساله که میخوام زندگی کنم من از ۵سالگی پدر نداشتم و هر روز با ترس از کنار این مردو فرزندانش گذشتم اما من در ایام کودکی وقتی کار اشتباهی میکردم این مرد منو خیلی با کمربند میزد اما الان نمیتواند چون می‌داند دارم احترام میذارم وگرنه من روش دست بلند کردن را بلدم من الان تصمیم گرفتم کار کنم و پول جمع کنم و برم اما اینا اگر ببینند پول دارم ازم میگرن دو تا پسرش ازدواج کرده و دوتاش مجرده و در خانه ای که من شب ها به ناچار به آنجا میرم تا بخوابم هستند و با زخم زبان هایشان بعضی وقت ها اشکم را در می‌آورند </description>
                <category>محمد مهیار صاحبی</category>
                <author>محمد مهیار صاحبی</author>
                <pubDate>Fri, 17 May 2024 18:37:35 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>