<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های سکوت پر هیاهو.....</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_20756895</link>
        <description>اینجا از احساسات درونیم مینویسم....:)</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 01:37:10</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2704453/avatar/hZJLOg.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>سکوت پر هیاهو.....</title>
            <link>https://virgool.io/@m_20756895</link>
        </image>

                    <item>
                <title>در باز کن!!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20756895/%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D9%86-potvork6te65</link>
                <description>در پنچره باز کردم و داد زدم«نمیخواهم ببینمت، چند ساعته پشت در وایسادی؟؟ برو!! نمیخواهم بببنمت!» گفت«خونه ای و در باز نمیکنی!در باز کن لج نکن» داد زدم«فقط برو، همین!!» داد زد«ما یک زمانی اینجا آبرو داشتیم، چیشده حالا در  پنچره باز میکنی اینطوری داد میزنی؟؟؟ به خودت بیا در باز کن  !» داد زدم«خفه شو! من و این ادمای دورم فقط دیوار به دیوار است که بهم نزدیکیم، قلب هامون کیلومتر ها از هم دور تره!! زمانی که اونا نیاز به کمک داشتند منی نبودم و زمانی که من خودم به در دیوار خونه میکوبیدم هم آنها نبودند، هیچ کدوم تو هیچ شرایطی از زندگی مون برای هم نبودیم!! زمانی که تو تاریکی اتاقم شمع تولدم فوت کردم هیچ کدومشون با وجود اینکه فاصله شون باهم یک دیوار بود همراه ام نبودند؟؟تعریف من از همسایه خیلی با چیزی که الان دارم میبینم فرق داره! مَردم؟؟ من حتی به یک کدومشونم اعتماد ندارنم،مردمی که دروغ در جامی زیبا مینوشند و مست میشوند و حقیقت در جامی الوده و زشت و میریزند و هر روز به آن لگد میزنند؟؟» داد زد«فقط در باز کن!! در باز کن!! باز کن!!» گفتم«اگر باز نکنم میخوای اینجا چادر بزنی؟؟» داد زد«در باز کن!» گفتم«نمیخواهم ببینمت، چند بار بگم؟؟ 3 ساعته منتظری در برات باز کنم! ولی جوری رفتار کردم انگار خونه نیستم، تو 3 سال اینجا منتظر باشی هم من جوری رفتار میکنم انگار کسی خونه نیست!!» داد زد«میدونی داری این حرف ها رو به کی میگی، به خودت احمق!!انگشت اتهامی که به سمت من میگیری به سمت خودته!! تو بدون من معنایی نداری، منم بدون تو معنا ندارم!!من تو ام، تو منی، ما باهم معنی میدیم، از کی و کِی دشمنی با خودت یاد گرفتی؟؟؟» ایندفعه بلند تر داد زدم«مهم این نیست، مهم اینه که الان ازت متنفرم!!» داد زد«بزار کاملش کنم، باید بگی از خودم متنفرم!!» داد زدم«سال ها است قبول کردم از خودم متنفرم! مگه اون روز یادت رفت؟؟ روزی که خودم دو نیم کردم؟؟» داد زد«به یادم نیار!!!» داد زدم«روزی که برگشتم خونه و ایینه رو شکستم! از خودم بیشتر از هر کسی متنفر بودم، پس فکر کردم یک تیکه ای از وجودم هست که باعث شده از خودم متنفر بشم!! تیکه های ایینه شکسته  برداشتم و دست به کار شدم که اون تیکه رو جدا کنم، یادته؟؟ تو به وجود اومدی، تو ، گل بود به سبزه نیز اراسته شد، حالا علاوه بر از خودم، یکی درست مثل خودم هم به وجود اومده بود،  دقیقا همون قیافه لعنتی که هر روز توی ایینه با دیدنش عذاب میکشیدم، فرار کردم با یک بدن زخمی که هر ثانیه یک لیتر ازش خون میرفت فرار کردم! با تمام وجودم دویدم، گمون کردم از دستت راحت شدم، وایسو داری گریه میکنی؟؟ من اینجا باید گریه کنم نه تو!!» داد زد«باشه من بد!! اینقدر خم نشو احمق داری میفتی!» داد زدم«برو! برو! برو! برو! برو! برو! برو» داد زد«داری میفتی، میفهمی؟؟ حواست باش.....» تنها چیزی که متوجه شدم پرت شدنم از پنچره بود،صدای برخورد سرم با زمین چند باری تو سرم اکو شد و دیگه صدای ویز ویز ویز مطلق بود!! یک ادم: الو اورژانس؟؟؟ ببخشید اینجا یکی از پنچره پرت شده پایین!! اورژانس: متوجه ام، شرایط توضیح بدیدهمون ادم: داشت با یکی حرف میزد با یکی دعوا میکرد، اما میدونی چی میگم، هیچ کس اون بیرون نبود، ببین از پنجره اومده بود بیرون و داد بیدار میکرد ولی سر کسی نمیدونم، اخه هیچکس تو کوچه نبود، نمیدونم، فقط میان دعوا کردنش با ذره های هوا از پنچره پرت شد پایین!! اوژانس: یعنی ادعا دارید توهم میزد؟؟ همون ادم: نمیدونم، کسی تو کوچه نمیدیم. اورژانس: ۵ دقیقه دیگه نیرو ها میرسند! شما کی هستید؟؟ همون ادم: همسایه شونم، ساعت 2 شب  با صدای داد بیدادش بیدار شدم از پنجره بیرون دیدم، داشت یکی تهدید میکرد بره، چراغ خونه را روشن کردم، نور گوشی ام روشن کردم و تا جایی که دید داشتم کسی دم در خونش نبود!! حتی جوابم میداد ولی کسی حرفی نزده بود که بخواد جواب بده، نمیدونم، فقط میدونم الان افتاده پایین!! ...........................................................................</description>
                <category>سکوت پر هیاهو.....</category>
                <author>سکوت پر هیاهو.....</author>
                <pubDate>Tue, 02 Apr 2024 23:23:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماهیت من</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20756895/%D9%85%D8%A7%D9%87%DB%8C%D8%AA-%D9%85%D9%86-cxxelggpnct8</link>
                <description>سال های زیادی است راجب به«من» فکر کرده ام، راجب موجودی خسته و منزجر کننده ای که هر روز میبینم، راجب کسی که خودش و روز هایش را به دست باد سپرده است! راجب کسی که بهتر از هر کسی میداند، هرچیزی را به دست باد سپرده شود، بد مدت ها ناپدید میشود، گم و گور میشود در کوچه پس کوچه  های شهری منفور، شهری پشت کوه های خیال!! میداند که قرار است که خودش هم پشت کوه های خیال گم و گور شود، اما با این حال خودش را به دست باد سپرده استمیگوید«هر جا این دنیا را گشته ام! ارامش را نیافته ام، هر جا را گشته ام، چیزی امیدوار کننده نیافتم، فقط چیز هایی را یافته ام که قلب مرا بیشتر به درد می اورد، تصمیم گرفتم ان طرف کوه خیال را هم کاوش کنم شاید یافتمش!! شاید ارامش را یافتم! ولی اگر ان را یافتم با هیچ کس هرگز شریک نمیشوم!! مگر زمانی که  من دربه در دنبال یافتش بودم کسی به من تکه ای از ان را تعارف کرد؟؟!اری! سال ها است که  من دنبال کیستی او هستم و او به دنبال ارامش در گوشه ای از این دنیا!</description>
                <category>سکوت پر هیاهو.....</category>
                <author>سکوت پر هیاهو.....</author>
                <pubDate>Sun, 31 Mar 2024 20:07:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ای کاش میدانستم..</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20756895/%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D8%A7%D8%B4-%D9%85%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%AA%D9%85-eoachosh8ol0</link>
                <description>اتاق جدیدم را دوست داشتم، اتاقی در سمت چپ راهرو، و پنچره ای که روبه رو آسمان و خیابان باز میشود، و میان هم همه مردم و ماشین ها میتوان لحظه ای با اسمان به ارامش رسید میتوان شب ها با ماه صحبت کرد و ستاره ها رقصید، میتوان به ستاره ها اویزان شد و روی ماه مستقر شد میتوان در رنگ ابی روشن اسمان گم شد و دیگر هیچ وقت پیدا نشد میتوان روی ابرها در حال فرار، یادگاری نوشت و میتوان ساعت ها با آسمان از شلوغی و سنگینی زندگی فرار کرد یک شب زمانی که علاوه بر در پنچره در قلبم را هم به سوی ماه باز کرده بود، و درد های روحی، سنگینی های سرم و بغض و کلمات قورت داده شده را به ماه تحویل دادم تا به اندازه غم قلبم، به قلبم ارامش و مسکن خواب دهد متوجه برگه ای گوشه اتاق شدم، که به شدت خود نمایی میکرد، روی آن با خودکار قرمز نوشته شده بود: اگر این متن را میخوانی بدین معنا است که منبرگه را باز کردم و شروع به خواندن کردم، با خط ریز و درهمی نامه را نوشته بود، هرکس بود برای نوشتن این متن عجله داشت،انگار فرصت کمی برایش باقی مانده بود و از فرصت باقی مانده برای نوشتن این متن استفاده کرده بود چشم هایم را به سوی اولین خط چرخاندم                      به نام پروردگارم اغاز میکنم و با نام پرودگارم به پایان میرسانم درود، اگر این متن را میخوانی، بدین معنا است که یک مصرف کننده اکسیژن و یک تولید کننده کربن دی اکسید کمتر شده بدین معنا است که ممکن است با پا قدمم هزارن نوزاد دیگر و امیدی برای جامعه در گِل فرو رفته ما متولد شود بدین معنا است که دیگر مطلق به زمان اینده نیستم و در گذشته خلاصه میشوم بدین معنا است که زمانی اسمم به گوش مردم میرسن، برای یاد کردن من از جمله «یادش بخیر، زمانی که زنده بود.......» بدین معنا است که بعد از زمان کسی دیگر از این قلم استفاده نمیکند بدین معنی است که هیچ متنی دیگر توسط من خلق نمیشود یا بدین معنا است که هیچ صدایی در کوه ها از طرف من اکو نمیشودبه طور کلی بگویم بدین معناست که آن قبر ته قبرستان را به مالیکت خودم دراورده ام یا شاید روی اخرین تخت بیمارستان در حال تلاش برای جدا شدن از جسمم هستم ولی پرستاران همچنان با شوک قلبی در حال تلاش برای برگردانند من هستند و معتقدن من باید بمانم و بیشتر زجر بکشم. راستش را بخواهی از اینده بعد نوشتن این متن ام میترسم ممکن است مرده باشم  و من میان جهنم محکوم به زجر دوباره شدم و ممکن است میان بهشت به ارامش ابدی رسیده باشم درست مثل زمانی که با ماه حرف میزدم یا با حیواناتی که لب پنجره مینشتتند، زمانی که از گریه نفسم بالا نمی امد و ان پرنده به دم پنجره اتاقم می امد تا ازوقه ای بخورد و به حرف های دلم گوش کند بهترین لحظات زندگی ام ان زمانی بود که پرنده همیشگی ام، از دست های بی توانم خودش را سیر میکرد و با گوش کردن به حرف هایم قلبم را از ارامش سیر میکرد دو تا از بهترین دوستانم پرنده همیشگی ام و ماه بود بگذریم، ممکن است هیچ چیز نباشد و هیچ احساس خاصی نداشتم باشم، ممکن است پوچی مطلق باشد تاریکی مطلق، مثل خواب های بدون رویا! به راستی نمیدانم ته ماجرا چیست، و همین باعث ایجاد هورمون ترس درون من شده یا ممکن است به کل قرص ها جواب ندهد  مجبور به زندگی دوباره باشم. تا زمانی که فرصت دارم، چند خطی از اندر احوالات اکنونم مینویسم تنها هستم، به قدری تنها که هیچ مقیاسی برای توصیف عمق ان پیدا نمیکنم  سردرگم هستم به قدری که واقعا نمیدانم چگونه یک علامت سوال درون زندگی ام، به ده ها هزار علامت سوال تبدیل شد به قدری از خودم تنفر دارم که ایینه های خانه را به بهانه های مختلف میشکنم به قدری از طرف دیگران ترد میشوم که دیگر خودم تصمیم میگیرم به سمت شان نروم به قدری دیده ام و شنیده ام که هر لحظه بیشتر میفهمم جامعه محکوم به سقوط سنگین است، زمانی که در مدارس نسبت به زور و موقعیت اجتماعی برای هم قلدری میکنند،  و همدیگر را به تمسخر میگیرند و در جامعه نسبت به ثروت همدیگر را متمایز از هم میدانند، زمانی که باور های غلط را خوب جلوه میدهند و باور های صحیح را بد جلوه میدهند بی شک جامعه ارام ارام به سمت نابودی میرود درهم شکسته و نابود شده ام، شاید قبلا میتوانستم تکه تکه های وجودم را پیدا کنم و بهم بچسبانم ولی اکنون دیگر هر کجا که میگردم، تکه تکه های درونم را پیدا نمیکنم از خیلی ها کمک گرفته ام که در پیدا کردن تکه های درونم کمک بگیرم، اما هیچ کدام کمکی نکردن، اگرم تکه ای از وجودم را پیدا کردند، با یک لگد ان را خورد تر کردن و با لبخندی ملیح تنفر خودشان را نسبت به من اعلام کردند خلاصه بگذار وقتت را نگیرم میان امواج سهمگین گیر کردم ام، محکوم به غرق شدن، چه دیر چه زود باید غرق میشدم. چشم هایت را ببند و یک لحظه خودت با وسط اقیانوس بزرگ عمیق تصور کن، که هر لحظه خطر حمله کوسه و ابرزیان وحشی هست، گردابی بزرگ در دور دیر تر میشود و تو میان موج های بلند دست به دست میشوی و پایانت را با چشم هایت میبینی دقیقا شرایطم همین هست، سرگیجه سختی به سراغم آمده، تا همینجا بسه، حواست به پرنده همیشگی ام باشه، ماه ام یادت نره، مامان باهاش حرف بزن عادت نره  که شبا کسی باهاش حرف نزنه حوصله اش سر میره! چشمانم مملو از اشک بود، نه نشانه ای از او داشنم و نه اسمی درون متن نوشته بود، فکر میکنم قبلا اینجا زندگی میکرده، و همینجا هم بهش پایان داده شاید روحش هم صحبت خوبی برای تنهایی هایم باشد، همان لحظه که در اندوه مرگ کسی بود، مرگ کسی که نه میشناختم نه دیده بود، فقط بعض سنگینی گلویم را فشار میداد، متوجه صدایی ازپنجره شدم، یاکریم دم پنچره به داخل نگاه میکرد، همان پرنده همیشگی اش بود که ازش حرف میزد، مقداری برنج از دستم بیرون میبرم، ولی یاکریم جلو نمی اید میگویم «نمیدانم قبلا از دست چه کسی شکمت را سیر میکردی ولی او اکنون اینجا نیست، شاید به قول خودش در جهنم باشد یا شاید در بهشت یا شایدم پوچی مطلق است، یا شاید همین اطراف است. کسی چه میداند، تو بهترین دوستش بودی به راستی چه کسی بود که اینقدر به او ارامش میدادی که ارامش بهشت را به وجود تو تشبیه کرده بود یا کریم دو قدمی جلو امد و دانه ای برنج برداشت کم کم جلو تر آمد دقیقا کف دستم بود و دانه میخورد، راست میگفت ارامش این لحظه بهشتی است زمانی که برنج هم تمام شد از جایش تکان نخورد و همچنان منتظر بود، فکر کنم ویژگی که او را برای صاحب متن متمایز کرده بود، گوش شنوایی بود که هیچ یک از انسان ها ندارند هم سخن پرنده شدم «ای  پرنده رویا ها، از پرنده تنها ها سلام گرم از طرف روح پاک صاحبت متن به تو و سلامی گرم تر از دوست جدیدت به تو ارامش بهشتی وجود ات و چشمان مشکی مشتاقت مجبورم میکند با تو سخن بگویم نامه ای پیدا کردم که گمان میکنم کسی نخوانده، شاید هنگامی که جسد بی جانش را پیدا کردند دیگر به کاغذ روی میز با دور اطراف دقتی نکردند و فقط به اورژانس زنگ زدند و در نهایت او را به خانه ابدی اش یعنی همان قبر در ته قبرستان که از او صحبت کرده بود بردند و بعد دیگر تحمل زندگی در این خانه را نداشتن و فقط رفتن. شاید مادرش هنوز نامه اش را نخوانده و نمیدانسته موظف به صحبت کردن با ماه و غذا دادن به تو است فقط رفته و از در دیوار های خانه فرار کرده تا یاد فرزند گمشده اش نیوفتد، فرزند گمشده اش در درد و غم و تنهایی، برای پیدا شدنش دیگر دیر بود، زمانی او را پیدا کردند بی جان بود و حالا مجبور بود او را دوباره میان خاک گم کنند.  در هر صورت فرزندش را گم کرده، و حال خانه را قیمت پایین به فروش گذاشت، چرا باید خانه اش را با بالا ترین قیمت ممکن بفروشد وقتی که ثروت اصلی اش یعنی فرزندش را در میان خاک ها رها کرده؟؟ واقعا دوست دارم به هویت اصلی نویسنده نامه دست پیدا کنم، به اطرافیانش بگویم «ای کاش کمی بیشتر هوایش را داشتید، ای کاش کمی از عمق تنهایی او کم میکردید» ای کاش میدانستم که بود؟؟ چه کسی قبل من در این اتاق بوده؟؟ ای کاش میدانستم  </description>
                <category>سکوت پر هیاهو.....</category>
                <author>سکوت پر هیاهو.....</author>
                <pubDate>Sun, 25 Feb 2024 11:42:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به راستی عوضی ها کیستند؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20756895/%D8%A8%D9%87-%D8%B1%D8%A7%D8%B3%D8%AA%DB%8C-%D8%B9%D9%88%D8%B6%DB%8C-%D9%87%D8%A7-%DA%A9%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%86%D8%AF-ebji8xo2srqa</link>
                <description>به راستی عوضی ها کیستند، و چرا برایشان دست به قلم شدم، آیا عوضی ها ارزش نوشتن یا شناخته شدن دارند؟؟ به طور یقین در زندگی بالا ۳ بار با عوضی ها روبه رو شده اید، حتی میتوانم حدس بزنم زمانی که دو خط اول را خواندید چند چهره جلو صورت شما نمایان شد، وحتی کارهایی که با شما و قلبتان انجام دادند به طور کلی عوضی ها افرادی هستند که احساسات دیگران را نادیده میگیردند و آنها را به راحتی خوردمیکنند یا حتی پل میکنند تا به هدف های پوچ تر از خودشان برسند عوضی ها همان کسانی هستند که انگار از دماغ فیل افتادند و در روز هایی که کارشان گیر نیست سراغ شما را نمیگیرند اما وقتی کارشان گیر است، روزی بالای ۱۰ بار شماره شان روی صحفه گوشی شما پدیدار میشود عوضی ها دقیقا همان کسانی هستند که هنگام ملاقات اول، حس ششم شما، به شما هشدار میدهد. عوضی ها در کل کسانی هستند که فکر میکنند هرچه بگویند، هرچه بخواهند، هرکاری بکنند، هر فکر و هر عقیده ای از انها درست است، و ما باید انها را ستایش کنیم، چون بهتر از ما هستند عوضی ها همان کسانی  هستند که به دیگران برچسب میزنند عوضی ها همان کسانی هستند که باعث کشته شدن عزت نفس در دیگران میشوند عوضی ها همان کسانی هستند که با قلدری و زورگویی و ظلم قدرت خود را نشان میدهد عوضی ها همان کسانی هستند که در برابر عشق خالصی که نثار انها میشود، فقط خیانت میکنند عوضی ها دقیقا همان کسانی هستند که به عوضی باز خود افتخار میکنند و با شوق و ذوق تعریف میکنند چقدر عوضی و پَست هستند عوضی ها همان کسانی هستند که اگر محبت کنی وظیفه ات بوده و اگر محبت کنند از سرتان اضافه بوده عوضی ها همان کسانی هستند که تا زمانی که دوستتان هستند از شما اتو جمع میکنند تا در فردا ای نزدیک که رابطه شما شکر آب شد، آنها را به رخ تان بکشنند و در پشت سرتان راحت تر بتوانند شما را ادم بده جلوه بدند عوضی ها کسانی هستند که میان جمعی راز عشق /رفیق  یا هر ادمی که قبلا با اون در ارتباط بودند را پخش میکنند و میخنند عوضی ها همان کسانی هستند که انسان ها را ارزش گذاری میکنند و هر کدام را از دست دادند با توجه به ارزش ها سراغ بدی میروند عوضی ها قاتلان بی گلوله هستند که قتل های افکاری و  احساسی آنها در هیچ دوربینی ثبت نمیشود. اگر بخواهم از ویژگی های عوضی ها بگویم، سال ها طول میکشد، متنی بلند میشود که رکورد گینس را میکشند، تا به اینجا متن نام چه کسی درون ذهن شما نقش بست؟؟ از ادم هایی مثل انها دوری کنید، شاید ادم هایی مثل انها زیاد باشد و احساس کنی میان عوضی ها گم و کور شدی، و به چشم نمیخوری یا تنها هستی اما میخواهم بهت بگویم هنوز چند نفری هستند که نه عوضی هستند و نه زیر دست عوضی ها ادم هایی هستند که هنوز عوضی نشدند، و چنین ادم هایی همان ادم هایی هستند که عوضی ها ازارشان میدهند روی سخنم به همان آدم هایی هست که هنوز عوضی نشدن، من به تو افتخار میکنم، ممنون که با احساسات پاکت و قلب پاکت هنوز جامعه زیبا نگه داشتی ♡</description>
                <category>سکوت پر هیاهو.....</category>
                <author>سکوت پر هیاهو.....</author>
                <pubDate>Sun, 18 Feb 2024 22:53:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تاوان 13 هرتز تفاوت.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20756895/%D8%AA%D8%A7%D9%88%D8%A7%D9%86-13-%D9%87%D8%B1%D8%AA%D8%B2-%D8%AA%D9%81%D8%A7%D9%88%D8%AA-h4d2jpkhiubm</link>
                <description>تو را نمیدانم ولی این نهنگ در شهر احساساتم، صاحب بزرگ ترین مجسمه است. نماد تمام تنهایی ها و رنج دردی است که اکنون به دوش میکشمشانه های خسته و لرزانم که دیگر تاوان کشش هیچ کدامشان را ندارند، شانه هایم هر از گاهی از خستگی به من دشنام میدهند، گویا تصور میکنند من دنیا را زیر رو کرده ام و از دار دنیا (تنها، رنج، غم،...) را درون کیسه ریخته ام و گفتم حمل کن گویا نمیدانند رنگی بودن کیسه من زبان زد مردم شهر بود. حدس میزنم تار های صوتی نهنگ داستان ما هم هر گاهی بابت شنیده نشدن شان به او دشنام میدهند گویا نمیدانند نهنگ داستان ما، اقیانوس را زیر و رو نکرده که متفاوت ترین  را برای خود برگیزند نهنگ داستان ما در روز هایش هم از خودش بد بیراه میشنود، و هم توسط تمام موجودات اقیانوس ترد میشود شرط میبندم او هم در یک نقطه از اقیانوس درعمیق ترین نقطه اقیانوس به این فکر کرده که (چه بر سر اش امده است؟؟) وجودش را زیر رو کرده،ساعت ها فکر کرده ولی جوابی برای سوال اش پیدا نکرده است، جواب سوال برای همیشه در ذهن او خالی میمانند، در همان لحظه چشمانش پر از اشک میشود، میگرید ولی قطرات اشکش در  اقیانوس پنهان میشود و کسی متوجه تنهایی عمیق او نمیشود شاید دلیل  شوری اقیانوس همین باشد، نهنگ ما در تمام نقاط اقیانوس اشک ریخته، برای تک تک سوال بی جوابش اشک ریخته، و شاید اقیانوس طمع شور نیست، شاید طمع تنهایی میدهند. من هم در تاریک. ترین و کور ترین نقطه خانه به این فکر کردم که (چه بر سرم اماده که اینقدر تنها شدم) ودر نهایت پاسخی نیافتم و مانند کودکی که از خواب بلند شده و متوجه شده مادرش نیست! و هزار جور فکر به سرش میزند گریستم. گریستم بی صدا، و کسی متوجه تنهایی عمیق من نشد، و شاید حس خفگی اتاقم بابت تمام گریستن های بی صدا است. در مقاله ای خواندم، نهنگ داستان ما در این روزا دیگر اوازی برای پیدا کردن یار نمیخوانند، او فقط فریاد میزند فریادی از جنس سکوت،فریادی که هرچی عمیق تر بی صدا تر شنیده میشود. و بار هر فریاد بیشتر متوجه میشود که محکوم به تنهایی است. فریادی که به گوشه کنار اقیانوس میخورد و به خودشش بازتاب میشود، و به درد و رنج اش می افزاید. من هم تمام فریاد های زدم و فهمیدم فریاد هایم هم از جنس سکوت است و من کلا محکوم به شنیده نشدن و تنهایی هستم. هردو ما در تنهایی عمیق خود پرتاب شدیم. تنهایی که گمان میکنم نه ابتدایی دارد و نه انتهایی.</description>
                <category>سکوت پر هیاهو.....</category>
                <author>سکوت پر هیاهو.....</author>
                <pubDate>Wed, 14 Feb 2024 21:11:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در این روز ها به او چه میگذرد؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20756895/%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%87%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D9%88-%DA%86%D9%87-%D9%85%DB%8C%DA%AF%D8%B0%D8%B1%D8%AF-jabtlv5xod9l</link>
                <description>اکنون او روی تختش مانند ستاره دریایی دراز کشیده و هر از گاهی چند قطره اشک روی گونه اش سرازیر میشود. اشک های او کم کم به تبدیل به هق هق های پی در پی شده است و او هیچ کنترلی بر اشک هایش ندارد، فقط میتواند صدای گریه اش را کنترل کند که اطرافیان را بیدار نکند و مجبور به توصیف حال اش نباشد، توصیف حال و احوالش بسیار سخت بود حتی سخت تر از حال روحی اش، به خاطر اینکه او نمیدانست چه مشکلی دارد و نمیدانست چرا هرشب گریه میکند، فقط میدانست شرایطش انقدر بد است که کم کم خواب که برای او فرار از مشکلات بود دیگر جواب نمی دهد، واضح تر بگویم دیگر خوابش نمیبرد. او میخواهد با کسی صحبت کند شاید اکنون احساس میکند بهتر از به کسی پیام بدهد تا کمی احساس ارامش کند، برای همین مخاطبین را زیر و رو میکند و به این نتیجه میرسد که هیچ کس را برای درد دل ندارد و برای همین به بی صدا اشک ریختن ادامه میدهد.  بگذارید از تنهایی بی پایان او بگویم، سایه سیاه و نفرت انگیز تنهایی بر سر زندگی او چیره شده و زندگی را به کام او تلخ تر کرده است، هرز گاهی او به شدت خود را  به در دیوار میکوبد تا قسمتی از زندگی را پیدا کند که این سایه ننگین را احساس نمیکند ولی نمی شود که نمیشود او این روز ها از خیالات درون واقعیت پرتاب شده و بیشتر متوجه تنهایی خودش شده است، به قول خودش تنها جایی که همه چیز خوب است در خیالات است، خانه خیالی او خراب شده است و اکنون با تنی زخمی در حال چیدن اجر ها برای چندمین بار است:) او تمام تلاشش را کرده بود از تنهایی فرار کند، نقاشی کشیده بود اما بعد از مدت ها طرح هایی که میکشید به طرز عجیبی تنهایی را به تصویر میکشید دست به قلم شد و متن هایی نوشت که مفهوم تنهایی را را واضح تر زندگی اش توضیح میدادمتوجه شد  هیچ کدام از راهکار ها در دنیا واقعی برای او پاسخ گو نیست و از آن شروع به ساخت و ساز یک دنیا خیالی کرد،دور تا دور زندگی اش با نوار زرد نوشته بود «در حال ساخت و ساز....» همه تشویقش میکردند و میگفتند در حال ساخت خودش و شخصیت جدید است، روز نهایی انها تغییری در او ندیده بودند، ولی تنها کسی که قصر رویایی خودش را میدید خودش بود، قصری تمام مروارید و کاشی های سفید.روزی سیلمی  امد، روزی باران می  آمد و قصر خیال او را خراب میکرد ولی او سرسختانه دوباره از نو میساخت اما اخرین بار همین چند ماه پیش، زمانی که قصر اش بی دلیل فرو ریخت، فقط نگاه کرد و گفت «از خیالات هم کاری بر نمی اید.» هیولا تنهایی بیشتر روی زندگی او خم شد و او دیگر به جای سایه، فشار تک تک استخوان هارا احساس میکرد به قول خودش فقط تنهایی مطلق را کم داشت همیشه میگفت «گل نیز به سبزه اراسته شد» به قول خودش اگر تنهایی ورزش بود اکنون ده مدال به در دیوار اتاقش اویزان بود زمان هایی که به دلیل های واجب به خیابان میرفت با تمام سرعت به خانه برمیگشت چون توان این را نداشت که کوچه خیابان های شهر هم تنهایی او را به او اثبات کنند البته همه چیز به او تنهایی اش را اثبات میکند زمانی که گوشی را به امید پیامی باز میکند اما وقت هشدار «باطری رو به اتمام است» روی صحفه است. و یا زمانی که تنها گل های قالی را میشمارد در حالی که میتواند اکنون با دوستی در حال صحبت و معاشرت باشد. هر لحظه و هر کجا زندگی به او تنهایی اش را اثبات میکند. اما او که ننمی تواند از زندگی فرار کند، میتواند؟؟</description>
                <category>سکوت پر هیاهو.....</category>
                <author>سکوت پر هیاهو.....</author>
                <pubDate>Mon, 12 Feb 2024 20:15:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پستچی و نامه بی نام و نشانش.</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D9%BE%D8%B3%D8%AA%DA%86%DB%8C-%D9%88-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A8%DB%8C-%D9%86%D8%A7%D9%85-%D9%88-%D9%86%D8%B4%D8%A7%D9%86%D8%B4-feerhhemmbo5</link>
                <description>زنگ در تنها سنگر ام را در برابر مشکلات را فرو ریخت، با غر و ناله از تخت پایین امدم و علاوه بر زمین زمان به کسی که پشت در بود هم فحش آب داری دادم. در را باز کردم پستچی پشت در نمایان شد. با تعجب پرسیدم «چیزی سفارش نداده بودم» پستچی پاکت نامه به سمتم گرفت و گفت «بسته نیست» نامه از دستش گرفتم و برگه امضا کردم، چه کسی به من نامه فرستاده بود؟؟ نکند زمانی که خوابیدم به گذشته سفر کردم زمانی مرد ها با کفش های قیسری و زن ها با دامن های پلیسی، خیابان هایی سنگی، و صدای کالسکه ها و صدای سم اسب ها که در فضا پیچیده است. زمانی که ویالون ها تازگی خاصی داشت.با بوق ماشینی به از میان افکارم به واقعیت پرت شدم، متوجه موقعیت خودم شدم، میان چارجوب در در حالی که نامه در دستان ام بود، و پیژامه پشمی خرگوشی به پا داشتم، به دور ترین نقطه زل زده بود.  درب را پشت سرم بستم و همان جا پشت در نشستم و روی پاکت نامه را خواندم گیرنده: رُز چارلی فرستنده:عجیب بود، در کدام اداره پستی اجازه ارسال نامه ای بدون اسم و مشخصات را میدهند برگه را باز کردم، دور تا دورش رد سوختگی داشت یک جور تزئین جالبی بود برگه را باز کردم و شروع به خواندن کردم:  به نام خالقی شروع میکنم فرصت نوشتن به من را داده و فرصت خواندن را به تو. سلام! تقلب نکن، ولی قرار نیست در خط اول هویتم را بشناسی.یک ۱۰ خط ناقابلی باید بخانی. نمیدانم قصدم از نامه نوشتن برایت چیست ولی فقط میخواهم بگویم اندازه بار غم های روی شونه ات دلم برایت تنگ شده است، رُز. حال روی یک میز قهوه ای پوسیده نشسته ام و تنها نور دیده من، نور مهتاب است که از پنچره به روی میز میتابد. با قلمی که نزدیک تمام شدن است درحال نوشتن این متن برای تو هستم، تمام فوکوسم را به روی نوشتن بهترین جملات گذاشته بود، از  زمانی که به یاد داشتم تو به خواندن متن های احساسی علاقه داری یا به قول خودت ایینه هایی جامعه، یادمه زمانی که زیر باران قدم میزدیم و توهم با غم آسمان شریک شده بودی  گریه میکردی گفتی «نقاشی انعکاس روح نقاش  است و متن ها فریاد های در گلو مانده نویسنده است.» برای همین سعی میکنم بهترین نامه را بنویسم تا نظرت را جلب کنم و در جوابش بهم بگویی برگرد به خانه. از زمان ترک کردن خانه ات تا به حال احساس پشیمانی و یاس دارم، بابت ترک کردنت متاسف ام، در شرایط خوبی نبودی، و زمین و زمان به علیه ات شده بود و خودت هم در جبهه همان زمین و زمان بودی.همان موقع که تو خودت را هم نداشتی من هم ترکت کردم  . متاسفم، یعنی راهی هست برگردم؟؟ راهی هست برگردم ولی ایندفعه نه تو مرا سرکوب کنی و نه من تورا؟؟ نه من تو را تخریب کنم  و نه تو مرا؟؟ از طرف رُز چارلی. برای رز چارلی.</description>
                <category>سکوت پر هیاهو.....</category>
                <author>سکوت پر هیاهو.....</author>
                <pubDate>Sun, 11 Feb 2024 20:06:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک دیوانه در اتاق اخر در  بلند ترین طبقه تیمارستان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20756895/%DB%8C%DA%A9-%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D8%AA%D8%A7%D9%82-%D8%A7%D8%AE%D8%B1-%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D9%84%D9%86%D8%AF-%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%B7%D8%A8%D9%82%D9%87-%D8%AA%DB%8C%D9%85%D8%A7%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-p3j2edieupeo</link>
                <description>روی تخت جابه جا میشوم و به شاخه های درخت که به روی پنجره میخراشند نگاه میکنم اتاق تاریک و است و هرز گاهی با نور رعد برق نوری به ارمغان برای دیده های ترسیده ام میاوردند میترسم دوباره سرکله انها پیدا شوند، از ترس انها خواب به چشمم نمی اید از طرفی تنها راه فرارم خوابیدن است رعد برق به شدت به پنچره میکوبد و من ترسیده ام نه از رعد و برق و آن شاخه های دراز درختی که چند تا از هم اتاقی هاش روی همان شاخه ها جان خودشان را گرفته بودند  نه از مهمان های ناخانده که چند هفته ای بود نیامده بودند و مطمئن بودم امشب پرقدرت تر برمی گردند. صدای پا به اتاقش نزدیک میشود به خودم میگویم همان پرستار چشم اهویی است که. به هر روز ستاره های کاغذی هدیه میدهد، امده است به او و روح خسته اش سر بزند،  اماده است ببیند ایا فرصت استراحت به روح ام را داده ام یا نه. به در زل زدم و درست حدس زده بود، پرستار با لبخند وارد میشود و با چراغ قوه ضعیف اتاق را روشن میکند و یک کاغذ روی میز کنار تخت میذارد و یک ستاره کاغذی روی صندلی روبه رویم مینشیند و میگوید «۷ سال پیش در این زمان با زور قرص های خواب چشمانم را گول زده بودم تا همدیگر را بغل کنند پلک هایم از هم متنفر بودند و این تنفر باعث شده بود هیچ گاه قبول به در آغوش گرفتن هم نکنند. زمانی که از خواب دروغین ام بیدار شدم بدنم به شدت درد میکرد، پرستار ها میگفتند دیشب یک جنون دیگه تجربه کرده بودم و مرا به تخت بسته بودم تا بلایی به سر خودم نیاورم، دقیقا یادمه از اون جنون فقط چند خاطره مبهم به یاد دارم ان پیرزن موطلایی دوباره امده بود با ان بافتنی کهنه و مزخرفش روی زمین پهن شده بود و دوباره قزبلات تحویل میداد، هیچ علاقه به گوش دادن حرف هایش نداشتم اما اگر نشانه از بی میلی در نگاه میدید سریع گذشته ننگین بارم را جلو چشمانم می اورد، برای همین همیشه با اشتیاقی دروغین تر از خواب هایم به ان گوش میداد، در آن شب بدون اینکه اشتیاق من را بسنجد گذشته ایی را برایم یاداوری کرد، من جیغ میزدم و او با قهقه میزد.  درست در همین اتاق روی همین تخت.... روز بعد هم اتاقی ام سعی کرده بود با شلنگ توالت خودشو خفه کنه، برای همین اونو از اتاق به جایی دیگه بردند و برای همین اون پیرزن حتی خواب های دروغین را از من گرفته بود، و هر زمان می ایم اوضاع خواب های دروغین اتاق ها را چک کنم یاد همان پیرزن موطلایی وراج می افتم، تو چرا نمی خوابی؟ توهم پیرزن موطلایی میبینی؟؟ ستاره کاغذی را برداشتم و درون جیب کوچک ام ابی ام جا داده ام و گفتم «مال من فرق دارند ۳ تا از بدریخت ترین موجودات استخوانی دنیا اند، سیاه ترین انها که خودش را به من نفرت معرفی کرده بود، بالا سرم می ایستده درحالی که پیاز درشت قرمز گاز میزنه میگه «چقدر زشتی!»   «به قدرتی بد ریخت هستی که حاضرم روزی صد بار بمیرم ولی تور ا نمیبینم»     «تو هرگز عشق را تجربه نخواهی کرد تو ظاهر خوبی نداری، همچنان باطن خوبی هم نداری، یک دیوانه در بلند ترین طبقه دیوانه خانه در گنج اخرین اتاق هستی. دومی اش کمی قد کوتاه تر و خاکستری است بالا سرم مینشیند و پوستم را میخراشد، خودش را استرس معرفی بود سومی و کوتاه ترین آنها و سفید ترین شان خوشحالی نام داشت از او هراسی نداشتم چون او فقط میگفت «لیاقت تو کمتر از این است که مرا در کنارت داشته باشی»  عادت کرده ام برای همین هراسی ندارم لبخندی میزند و قرص خواب را به سمتم میگیرد «خواب دروغین خوبی داشته باشی»</description>
                <category>سکوت پر هیاهو.....</category>
                <author>سکوت پر هیاهو.....</author>
                <pubDate>Sat, 10 Feb 2024 23:34:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تحت تعقیب</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20756895/%D8%AA%D8%AD%D8%AA-%D8%AA%D8%B9%D9%82%DB%8C%D8%A8-vz3x8bm1fqau</link>
                <description>نفس نفس میزد، پشت در مچاله شده بود و از چیز هایی که میدید شوکه شده بود، با دستان های لرزان در را قفل کرد و سریع به امن ترین پناهگاهش یعنی تخت خواب پیر و فرتوتش پناه برد به روی تخت ولو شد و تمام تمرکزش روی ریتم تنفسش گذاشت تا قفسه سینه اش کمی آرام بگیرید از روزی که آن دختر تیشرت قرمز را برای بار اول  دیده بود، همه جا او را میدید حتی در توالت عمومی!! باعث شده بود بترسد نه به حد امروز دختر تیشرت قرمز تا دم خونه دنبالش امده بود نمیدانست اکنون پشت در با چاقو تیز و برنده ایستاده تا راهش را گرفته یا رفته،  یا پشت کوچه منتظر او بود تا دوباره تعقیبش کند نمیدانست دقیقا چه کار کند، به پلیس تماس بگیرد و گزارش یک تعقیب را بدهد؟؟ یا با یک دوست تماس بگیرد و بخواهد چند روزی در خانه آنها مستقر شود؟بی شک نمیتوانست راه دوم را در پیش بگیرد چون هیچ دوستی نداشت، و در این ماجرا به وجود آمده او به بی کسی خود بیشتر و بیشتر پِی برد به نظر او خرید گوشی کار احمقانه ای بود چرا باید گوشی میخرید وقتی تماس هایش  در یک سال به زیر 10 تا میرسد در سکوت در حال رنج بردن از افکارش شد، که چیزی سکوت را شکست، صدای شیشه شکسته به گوشش رسید این صدا باعث شد تپش قلبش به نهایت برسد، سر جایش خشک اش زده بود و اگر دختر تیشرت قرمز درون  خانه باشد، دخلش امده است، چون به راحتی میتواند چاقو را درون قلب او بکند و بچرخاند چون او از ترس و استرس توان تکان خوردن را ندارد! صدای قدم، یا و سرفه ریزی به گوش میرسید،  او از گوشه چشم اشک میریخت و از خودش بابت زندگی که برای خودش ساخته بود عذرخواهی کرد و منتظر دختر تیشرت قرمز با چاقو تیزش ماند صدای قدم ها نزدیک و نزدیک تر میشد، دستیگره در به پایین آمد، هیکل دختر تیشرت قرمز در چارچوب در نمایان شد اما چاقویی در دست هایش نبود، دختر جلو آمد، و روی صندلی کنار تخت نشست ماسکش را پایین اورد و گفت: تولدت مبارک، میخواستم سوپرایز ات کنم، یکی خشن شد! خوش گمان نباشید، در زندگی او  به هیچ چیزی نمی شد خوش بینانه نگاه کرد، کسی که امده بود تولدش را تبریک بگوید، دقیقا همان کسی بود که به خاطر ندیدنش از شرق دنیا به غرب دنیا مهاجرت کرده بود دختر تیشرت قرمز لبخند ملیح زد و بدن بی حس او را در آغوش گرفت و گفت «دلم برات تنگ شده بود تو چی؟» او با سختی گفت «هرگز!» دختر تیشرت قرمز گفت «از ته قلب بگو، میدونم دل تنگم شده بودی» با سختی تکرار کرد «هرگز» دختر تیشرت قرمز گفت «دلت تنگ شده بوددد؟؟» او دوباره با سختی گفت «هرگزززز» کم کم خون در بدنش جریان پیدا کرد خودش را از بغل دختر تیشرت قرمز بیرون کشید و او را به سمت دیوار هل داد گفت «هرگززز دلم برات تنگ نشده بود، شاید با دیدن رابطه بقیه با خودشان، دلم میسوخت، اما هرگز دلم برای تو تنگ نمیشد» او به سمت در هجوم برد و فقط فرار کرد، به ناکجا ابادی دیگر دوباره از دست خودش فرار کرد!!!</description>
                <category>سکوت پر هیاهو.....</category>
                <author>سکوت پر هیاهو.....</author>
                <pubDate>Mon, 29 Jan 2024 21:45:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>4 قدم قاصله تا آرامش ابدی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20756895/4-%D9%82%D8%AF%D9%85-%D9%82%D8%A7%D8%B5%D9%84%D9%87-%D8%AA%D8%A7-%D8%A2%D8%B1%D8%A7%D9%85%D8%B4-%D8%A7%D8%A8%D8%AF%DB%8C-uy9dieo7efn2</link>
                <description>باران نم نم میبارید و او چتر خاکستری اش تنها و بی پناه زیر باران مانده بودند مقصد او پل چوبی بود که راه ارتباطی دو تپه بود، دو تپه دور از شهر، دور از مردم، دور از هیاهو، دور از صدا. معتقد بود دور از ادما کمتر احساس تنهایی میکنند، زمانی که بدانی کسی نیست و تو تنهایی کمتر عذاب اور است تا اینکه میان مردم باشی و تنها باشی. اینگونه کمتر تنهایی و دور افتاده شدن را احساس میکنی. هر زمان احساس تنهایی میکرد، به سمت پل روانه میشد، فرقی نمیکرد، صبح باشد، شب باشد، یا نصفه شب باشد او فقط بیرون میزد به سمت پل میرفت تا روحش کمی حس آرامش کند، روحش نفسی بکشد از آن همه تنهایی، خستگی، درد، استرس و... احساسات منفی ای که مانند وزنه های صد کیلویی به دور تک تک انگشتان روحش پیچیده شده بودند و تلاش و تکاپو بر او حرام کرده بودند زمانی که به پل چوبی، میرسید، تک تک وزنه ها به به پایین سقوط میکرد و روحش مانند پر کاه سبک، سبک میشد علاوه بر روحش، جسم اش از ان همه درد رهایی میافت.  سردردی که از بی خوابی داشت، یا تاری دیدی که از گریه های شدیدش داشت درد پایش که از پیاده روی کیلومتری شهر تا پل ایجاد شده بود همه آنها تسکین میافتند و آرام میگرفتند، ریلکس میشدند، رها و ازاد میشدند در آن روز بارانی پل جادویی فضا دیگری داشت، لیز شده بود و در تاریکی شب قدم برداشتن روی یک پل مرتفع و لیز ریکس بزرگی بود ولی او برای دست یافتن به آرامش انجامش داد، اولین قدم را با احتیاط برداشت، دومین قدم، سومین قدم و چهارمین و آخرین قدمی که به روی این کره خاکی گذاشت پایش لغز خورد و مانند همان وزنه های روحش به پایین پرتاب شد و چتر خاکستری اش برعکس لب پل گیر کرد او در میان آرامش مطلق پرتاب شده بود، در میان ارامش روحی و جسمی!! دور از هیاهو، دور از مردم و دور از تمام احساسات سنگینی  که به روحش آویزان بود، در میان آرامش رها شده بود.</description>
                <category>سکوت پر هیاهو.....</category>
                <author>سکوت پر هیاهو.....</author>
                <pubDate>Sun, 28 Jan 2024 22:05:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان یک روز بارانی اوِ آسیب دیده</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20756895/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DB%8C%DA%A9-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A7%D9%88%D9%90-%D8%A2%D8%B3%DB%8C%D8%A8-%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D9%87-f8irdkjsdxih</link>
                <description>باد شدید علف های بلند قامت را تکان میداد، آسمان قرش میکرد و خودش از خودش ناراحت میشد و گریه میکرد، او میان این هیاهو محکم ایستاده بود میان علف های رقصان، میان گریه آسمان، قطره اشکش میان اشک های باران پنهان شد، چترش را روی زمین گذاشت، باد چتر خاکستری را به آسمان برد، چشمانش به چترش بود، این اولین تجربه از دست دادنش نبود، او صمیمی ترین دوستش را همینگونه از دست داد و همین گونه فقط نگاه کرد، او عشقش را همین گونه از دست داد و همین طور به احساسات به باد رفتنش نگاه کرد، همین طور امیدش را دست داد، و همین طور خودش را از دست داد، همین طور همه چیزش بر باد رفت، همین گونه همه چیزش جلو چشمانش بر باد رفت، سخت است نگاه کردن رقصیدن چیزی که بیشتر از همه چیز به اون نیاز داشتی در باد، سخت است نگاه کردن زیبا ترین رقص که دیدی، و سخت است که این رقص متعلق به رفتن چیزی باشد که نیازش داری،خداحافظ بهترین رقاص من، خداحافظ زیبا ترین رقصنده من،خداخافظ باشد یک تیکه از من، همچنان به روبه رو خیره شده بود، آسمان قُرید و ان هم همزمان با آسمان جیغ کشید، جیغی که زمانی  رفتن بهترین دوستش نکشیده بود، جیغی که هنگام پر پر شدن عشقش نکشیده بود، جیغی که هنگام از دست دادن امیدش نکشید، جیغی که هنگام از دست دادن خودش نکشید، جیغ های انباشته شده، حال جیغ میکشید برای همه چیز هایی که رقصان در باد از پیش چشمش دور شدن، از پیش چشمش دور شدند و همه جا را دنبال شان گشت، پشت کوه، اعماق دریا ها اعماق دره ها، همه جا را گشت، پشت تمام خانه ها و ساختمان ها، پشت درخت های جوان و پیر،همه جا، پیدا نشد که نشد، حال میتواند با آسمان برای تمام چیز هایی که از دست داده بودند جیغ بکشند، آسمان برای از دست دادن درخشان ترین ستاره اش، من هم برای از دست دادن درخشان ترین چیز هایی که قدرشان را ندانستم، او و آسمان درد مشترکی دارند، درد از دست دادند و دلتنگی. خیس خیس شده است، آب از ته لباس چکه میکرد موهایش مانند خطاب خیس شده بودند و بلند، شلوارش جذب پوستش شده بود و چشمانش خیس، صدای دسته جمعی کلاغ ها، فضا را از چیزی که هست دردناک تر کرده است، شاید کلاغ ها هم برای دوست داشته شدند بیشتر داد میزند، شاید کلاغ ها برای گفتن کلمه: چقدر زیبا هستند داد. میزند، کلاغ ها گریه ها پنهانی بقیه را داد میزند، کلاغ ها درد هارا داد میزنند و همه به آنها لقب خبرچین را میزند من متاسفم کلاغ زیبا من، متاسفم برای چشمان زاغت:))) متاسفم کلاغ طبیعت عقاب ها با چشمان تیزشان همه درد های جامعه را میبینند برای همین است که دوری از جامعه انسانی را ترجیح دادند جغد ها شب تا صبح به انسان ها فکر میکنند به دو دسته گی انسان ها به تنهایی برخی انسان ها و شلوغی بقیه انسان ها، به انسان ها کوهنور فکر میکنند به انگیزه شان، در عوض به انسانی که زیر درخت سیگار میکشد فکر میکند، به خودکشی که اخر شب اتفاق فکر میکند به سقوط مستقیم اش به ته دَره. روباه ها میدانند نتیجه زیبایی شان تاکسیدرمی است، مجسمه شدن برای زیبایی خونه است، زیبایی خونه ای که کسانی که درونش زندگی میکنند از درون سیاه و زشت هستند سگ ها میدانند به چه کسی وفا کنند و به چه کسی حملهطبیعت مانند ما غم انگیز است، طبیعت مانند ما آسیب دیده و درد دیده است ولی همچنان مارا به آغوش کشیده اند، قلب های سنگین ما را.غم انگیزم مانند درختی که تابستان زیر سایه ام تکیه میکردند و از افتاب گلایه میکردند و حال که زمستان است پیش افتاب رفتند و از من غیبت میکنند طبیعت ایینه است که درد های مارا بدون زبان بیان میکنند، درد تنهایی را نهنگ 52 هرتز داد میزند، درد خشم مارا شیر های زندانی شده در باغ وحش بیان میکنند، درد از دست دادن مان را گریه آسمان، و درد برچسب زدن را کلاغ ها داد میزنند، درد سواستفاده را درختان در زمستان و تابستان، درد های ما را طبیعت میدانداو از  علف های رقصنده فاصله گرفت و راه خاکی مستقیم خاکی را پیش رو قرار داد.امیدوارم حالش بهتر شود، او بدجور آسیب دیده و تنها است.</description>
                <category>سکوت پر هیاهو.....</category>
                <author>سکوت پر هیاهو.....</author>
                <pubDate>Thu, 23 Nov 2023 20:02:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه ای برای اویی که رفته.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20756895/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%88%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%87-dznevfmlumli</link>
                <description>اتاقش هنوز بوی عطر مورد علاقه اش را میداد، لباسش هنوز بوی تن اش را میدادی تنی که چند ساعت پیش به خاک سپرده شد، و از خاک خواهش کردند مراقبش باشد مراقب روح شکسته اش باشد، به خاک گفته بودند او ترجیح داد به تو پناه ببرد، امن ترین پناهش باش، به خاک گفته بودند آغوش سرد تو را به زنده ماندن و آغوش سوزان زندگی ترجیح داده بود، به خاک گقته بودند ان جوری که احتیاج داشت بغلش کن، انجوری که احتیاج داشت در اغوش بگیرپرنده ها پشت پنچره صف کشیده بودند به خیالشان ان هنوز زنده بود تا برایشان اذوقه بریزد، به رسم آماندا برایشان یک مشت ارزن ریخت تقویم روی میزش را چک کرد، دور تاریخی خط کشیده بود ۱۲ هم، همان تاریخی که تصمیم گرفت برود، گویا بلیط سفرش را از قبل خریداری کرده بود و ذوق رفتن را داشت اشک ریخت، کاش زودتر میدانست و خرید بلیط را کنسل میکرد مثلا میگفت: با ماشین کِیفش بیشتره، ورقه ای برداشت و به رسم نوشتن اماندا شروع به نوشتن کرد یک نامه برای اماندا: سلام اماندا، میدانم روحت با درخشش طلایی در حال خواندن تک تک جملات من است، جملات من از ته قلبم می آیند امیدوارم حسشان کنی. اماندا عزیزم؟؟ میدونم از این کلمه به قدری متنفر بودی که به عنوان یک فحش برداشتت میکردی، اماندا جان؟؟ نمیدانم، از ته قلبم میخواهم صدایت کنم مسافر من، یا گنجشک اشی مشی، حیف است که اینگونه برایت نامه بنویسیم، اما مگر چاره دیگه ای هم گذاشته ای؟؟ ای کاش برایت نامه ای در وصف دیدارت بعد از فارغ تحصیل ات مینوشتم یا مهاجرتت و پیشرفتت در چیزی، اما نه سفرت به گور که برایش برنامه ریزی نکرده ام بود حداقل نه الان. همیشه بهم میگفتی احساس میکنی کسی دوستت نداره یا بهت نمیده اما میدونی شلوغ ترین مراسم امروز برای تو بود، دخترم!  ! چشمانم به چشمان کسانی می افتاد  که تورا بیشتر از همه اذیت کرده بودند،دختر نازنین من  ، سخت ترین لحظه زمانی بود که میان انبوه جمعیت بوی عطرت نمی امد، در میان جمعیتی تویی نبود، سخت تر از همه تنهایی غیر قابل تحملی بود که تحمل کردی، و زمانی فهمیدم درست میگفتی این جمعیت انبوه یک نفرش هم دوستی نبود که برای تو دوستانه رفاقت کند و انقدر اعتمادت را جلب کند که قبل از خرید بلیط به او تماس بگیری و برای رنگ لباست نظر بخواهی  و آن بگوید صبر کن، هفته دیگر باهم میرویم، دخترک گمشده من، هنوز باور ندارم دیگر نیستی و غر غر نمیکنی، دلم میخواهد دوباره فرصت داشتنت را داشتم تا مادرانه تر برایت مادری کنم،فرصتی دوباره برای در اغوش کشیدنت داشتم و غر زدن برای بوی عطرت، بوی عطر تند ات که همه را به عطسه می انداخت ولی تو اینقدر دوستش داشتی سه تا شیشه درون کمدت چیده بودی، انقدری دوستش داشتی که به روی همه چیز از ان مبپاشیدی، هنوز بوی عطرت می آید، بوی تند عطرت شاید اکنون اینجایی و این بوی عطر روح تو است. دختر نازنین من متاسفم اگر صادقانه مادری ندارم، متاسفم اگر در کنار روح شکسته ات هم قدم نشدم، متاسفم اگر باورت نداشتم،متاسفم مسافر من، ولی قبول کن حال برای سفرت زود بود. میبینمت♡از عطر به کاغذ پاشید و روی میز رهایش کرد به تخت نامرتب دخترش نگاه کرد ای کاش اینجا  بودی تا از نامرتبی اتاقت غر بزنم.</description>
                <category>سکوت پر هیاهو.....</category>
                <author>سکوت پر هیاهو.....</author>
                <pubDate>Wed, 22 Nov 2023 19:10:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لحظه ای از هم نشینی با مرگ</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20756895/%D9%84%D8%AD%D8%B8%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%87%D9%85-%D9%86%D8%B4%DB%8C%D9%86%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D9%85%D8%B1%DA%AF-uelvqhswdmtz</link>
                <description>همه جا تاریک است، با ترس بلند میشوم  صدای شن و خاک زیر پاهایم حس میکنم، صدای سنگ ریزه که زیر پا میغلتد، سُر میخورم، روی زمین غلت میزنم داد میزنم: یکی بهم کمک کنه، حس سوزش در گونه سمت چپم، حس سوزش در سمت چپ بدنم که تا استخوان می سوزد، با ضربه محکم به وسط سرم، از حال میروم زمانی که به هوش می آینم حس قطره گرم را روی گردنم احساس میکنم، با ترس به سرم دستم میزنم «خون» سرم خون می آمد، برای کمک داد میزنم«کمک» ولی مثل تمام کمک های که خواستم بی پاسخ ماند،  بی پاسخ ماند و در جواب کمک، سکوت و تنهایی هدیه ام شد، سعی میکنم بایستم و دوباره سر نخورم، از شدت ضربه شدید حالت تهوع و سردرد بسیار بد و شدید دارم، مانند تمام شرایطی که کلماتم میخوردم، بغض هایم را میخوردم، با پاهای لرزان و دستی که به دیوار تکیه دادم آرام آرام جلو میروم، من کجا هستم؟؟ تا دقایقی پیش، وایسو، دقایقی پیش؟؟ دقایقی پیش من تلاش میکردم زندگی ام را تمام کنم؟؟ آره، آره دقایقی پیش من مقداری قرص آرامبخش درون آبی حل کردم و سر کشیدم،من مردم و این جهنمم من است؟؟ راهرو ایی تاریک،  بی پایان که هر چند بار باید سُر بخوری و سرت متلاشی شود؟؟ امکان نداره از تمام دلایلم برای خودکشی سخت تر باشد، یا نکند مردم و اینجا بهشت من است؟؟ در حال رفتن به چمن زاری هستم که پر از پروانه های آبی است، پروانه آبی را بی دلیل دوست دارم, پروانه با بال ها ابی پرنگ گویی خدا ساعت ها با تمام دقت بال هایش را رنگ زده، با خال های سفید گویا فرشتگان خدا به بال هایش آبرنگ سفید پاشیده اند، قو های سفید رنگ و برکه پر از آب های شفاف انقدر شفاف کف برکه به خوبی دیده میشود، در همین فکر ها بودم که با سرعت نور به عقب پرتاب شدم، درون خودم پرتاب شدم، افرادی با روپوش سفید داد زدند «احیا شد»به راستی به کجا میرفتم، جهنم یا بهشت؟؟ </description>
                <category>سکوت پر هیاهو.....</category>
                <author>سکوت پر هیاهو.....</author>
                <pubDate>Mon, 20 Nov 2023 18:48:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>او زنگ زده بود...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20756895/%D8%A7%D9%88-%D8%B2%D9%86%DA%AF-%D8%B2%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D9%88%D8%AF-h5ffd9okpwj9</link>
                <description>درون افکارش غرق شده، دست و پا میزند،موج آن را با خودش میبرد، ثانیه زیر آب و ثانیه ای روی آب وضعیت ناپایداری دارد، موج ها آن را بهم پاس میدهند، کارش به جایی باز شده که موج ها هم آن را پاسکاری میکنند. صدای تلفن باعث میشود لیوان قهوه روی سرامیک بیوفتد و قهوه همه جا پخش شود، صدای تلفن او را از غرق شدن نجات داد، تلفن را بر میدارد: +: الو؟ _: سلام، حالت چطوره؟؟ شوکه شده است، تلفن را قطع میکنند، که بود که آنقدر صدایش شبیه خودش است، که بود؟؟ لیوان پر از از آب را سر میکشد، تا ضربان قلبش را کمی ارام کند، که دوباره صدای تلفن باعث میشود یک لیوان دیگر به به نابودی برسد تلفن را میدارد+: بله؟ _: از کی رسم دوستی قطع کردن تلفن بر دیگری بود؟؟ +: شما؟؟_: همانی هستم که به دلیل شنیدن صدایش تلفن را به رویم قطع کردی +: حرفت چیست؟؟ _: خواستم حالت را بپرسم +: خوب نیستم، اصلا خوب نیستمهق هق های او شروع میشود، هق هق هایی که زمانی که شروع میشود تا نیمه شب ادامه میابد و نیمه شب تبدیل به خون گریه میشود، خون گریه هایی که تا صبح ادامه دارد. _: میگفتی مسئله و گرفتاری ات منم، منم رفتم یک نیمه شب ای که خون گریه میکردی ترکت کردم، حال خواستم زنگت بزنم و بپرسم مسئله ات حل شد یا نه؟؟هنوز هم خون گریه میکنی؟؟ +: بله، بله، مسئله زندگی پوچ و بی معنا من نه تو بودی، نه من، نه کسی دیگر، مسئله زندگی پوچ و بی معنا من مانند خودش گنگ است، گنگ و بی مفهموم  . _: برای منم همینطوره، دلم برای همه چیز تنگ شده +: میشه برگردی؟؟ _: متاسفم آنقدری دورم که نمیتونم برگردم، انقدری دورم که خودمم بخواهم نمیتونم برگردم +: من دیگه نمیتونم، واقعا دیگه نمیتونم، زندگی انقدر سخته شده خون گریه هام دیگه مخصوص نیمه شب نیست، من هروز خون گریه میکنم،من، من دلم برات تنگ شده، نه اینکه وقتی بودی همه چیز خوب بود، ولی میدونی وقتی رفتی همه چیز بدتر شد، حداقل اون زمان تورو داشتم، من، من خودم از دست دادم، حالا چیکار میتونم بکنم من؟؟ _: تو نمیدونی ترد شدن و دوست داشته نشدن توسط تو چقدر دردناک بود و چقدر برایم سنگین تمام شد، نمیدانی زمانی که میدیدم همه به خودشان احترام میگذارند و همه خودشان را دوست دارند، چقدر برام سخت بود که تو تمام روز را حتی بهم نگاهم نمیکردی چون معتقد بودی حال بهم زنم، روز های که نیاز داشتم از کنارم اهسته رد میشدی، تو نمیدانی الان چه سنگین است که توسط خودت طرد شده باشی و حال در ناکجا آباد گم شده باشی، من، من گم شدم، نمیدانم کجا هستم فقط میدانم در نقطه ای از زمین زندگی میکنم، در خانه ای کوچک و نم زده، تنها بدون هیچ منبع تغذیه درست حسابی. +: تو نمیدانی چقدر برایم سنگین است، الانی که دارم همه را با خودشان میبینم و تو به قول خودت در ناکجا آباد گم شدی، نمیشود راهت پیدا کنی، من، ازت خواهش میکنم، من بابت تمام خطا هایم شرمنده ام، به خاطر کتک زدنت، زندانی کردنت، و منع کردن تو از غذا، متاسفم، من، نجاتم بده. _: من بخشیدمت، خودمم دوست دارم برگردم  ، مهم نیست چطوری، ولی هر بار که زدم بیرون در راه های پیچیده تری گم شدم. متاسفم تنها کاری که تونستم بکنم این بود که باهات تماس بگیرم، نمیدونستم چطوری برگردم از هرکه پرسیدم قه قه ای از ته دل زد و گفت جایی به این نام وجود ندارد. +: امکان نداره، اصلا چرا رفتی؟؟ چرا نگفتی و رفتی؟؟ _: بهت گفته بود، من میرم، من میرما، توهم در جواب گفته بودی، به درک+: فکر نمیکردم اینقدر شجاع باشی، فکر نمیکردم اینقدر شجاع باشی، زمانی که خون گریه میکنم بری، صبح ببینم نیستی، فکر کنم مشکلاتم حل شده اما بعد بفهمم مشکلم تو نبودی و حالا حاضر باشم هر کاری بکنم که دوباره ببینمت، تمام تلاشت بکن برگردی _: گم شدم، مثل نخی در انبار سوزن ها، یا سوزنی در انبار نخ ها، لوبیایی در انبار نخود ها، یا مانند تو درون افکارت، راه برگشت را بلد نیستم، ولی شاید پیدا کردم،،متاسفم که ترکت کردم نباید اینقدر عجول میبودم، اینقدر خودخواه، شاید دیدمت، من باید برم+: صبر کن..... تلفن قطع شده و حال او دوباره تماس میگیرد«این خط در شبکه وجود ندارد»</description>
                <category>سکوت پر هیاهو.....</category>
                <author>سکوت پر هیاهو.....</author>
                <pubDate>Sun, 19 Nov 2023 17:47:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>3 نیمه شب</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20756895/3-%D9%86%DB%8C%D9%85%D9%87-%D8%B4%D8%A8-g02yuic60qn7</link>
                <description>ساعت 3 نیمه شب را نشان میدهد، فکت ها و تئوری ها  پیچ های تئوری این ساعت را ساعت ماورا و طبیعیه اعلام میکنند، شمع می آورند تا روح و اجنه احضار کنند تا بترسند  من این ساعت را ساعت تنهایی اعلام میکنم، شمع می آورم تا اجنه را احضار کنم تا از تنهایی در بیایم، اغلب اوقات مینویسم، در ساعت که تنهاییم بیشتر از همیشه است مینیوسم، آنقدر نوشته ام که دیگر به نظرم تمام نوشته هایم چرت و مضخرف به نظر میرسند، آنقدر نوشتم که دیگر خالی نمیشوم، انقدر نوشتم که دیگر قلمم نمیتواند آن در عظیم درونم را توصیف کند، قلمم تز عهده اش بر نمی آید، قلمم در برابرش میشکند، ولی نمیتوانند باری از دوشم بردارد، قرار بود امشب بخوابم قرار نبود بیدار بمانم، دیدن هیولا در خواب بهتر است، دیدن کابوس بهتر است، یعنی آنها را به افکارم و تنهایی با خودم ترجیح میدهم، تنهایی باخودم، خنده دار است جوری صحبت میکنم انگار کل روز را مشغول هستم و ساعت ها با دوستانم در حال خوش به بش هستم، من کل روز را با خودم تنها هستم، کل روز خودم به به زمان دیگری موکول میکنم و سر خودم را به اصطلاح شیره میمالم، اما امان از ساعت 3 نیمه شب، ساعت تنهایی من با خودم، من حق به جانب، من خشمگین، من عوضی، من احمق، من زبون نفهم، بین خودمان بماند من را درک میکنم، ان هم مانند. خودم از تنهایی و یک نواختی و سختی و تاریکی خشمگین است، آن هم همه چیز خاری در جگرش شدند، آن هم سعی کرده است بهتر شود ولی بهتر نشده که هیچ بدی هایش هم ضرب در ۲۰۰۰۰۰۰ شده است، او مقصر نیست، زمانی که داشت جان میگرفت مرگ عزیزش جوری او را به زمین زد که با زانو های زخمی از جا پا شد، زمانی که جان تازه ای گرفته بود رفتن بهترین دوستش جوری او را با سر به زمین کوبید که سرش تا مدت ها درد میکرد، زمانی که جان میگرفت، زمانی که جان میگرفت همه چیز و همه کس بر علیه او میشد *صدای پا میشنوم باید برم خودم به خواب بزنم من حق به جانب اومد *</description>
                <category>سکوت پر هیاهو.....</category>
                <author>سکوت پر هیاهو.....</author>
                <pubDate>Fri, 17 Nov 2023 23:36:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نیمه مکالمه نیمه شبی من و مغزم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20756895/%D9%86%DB%8C%D9%85%D9%87-%D9%85%DA%A9%D8%A7%D9%84%D9%85%D9%87-%D9%86%DB%8C%D9%85%D9%87-%D8%B4%D8%A8%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D9%88-%D9%85%D8%BA%D8%B2%D9%85-dwrqamehimfh</link>
                <description>به سقف اتاق خیره شدم، سقف سفید اتاقم، دفتر افکارم شده است، هر شب قبل خواب مغزم حسابی به روی آن گریه میکند، دلم برای مغزم میسوزد همه آن را منطقی میخوانند در صورتی که احساسی تر از او ندیده ام، گهگاهی بر روی دفترش نقاشی میکشد، نقاشی های تو در تو با چند خط ساده، زنی در زیر باران میکشد، یا مردی در شیفت شب طاقت فرسا، یا دختری در حالی که روی کاغذ ها مچاله شده تا طرح اش کامل کند چون خوابش نمیبرد، یا پسری که نیمه شب گیتار میزند، یا من را میکشد، تنها زمانی که مغزم میتوانند سنگینی اش را خالی کند دفتر سفید اش است هنگام شب، تا نیمه شب بیدار میمانم تا بنویسد و بکشد اما هنوز هم خالی نشده به گفته خودش هیچ وقت خالی نمیشود، حتی مدعی است زمانی که بمیرم هم روحم درد و غم و سنگینی اش را احساس میکند، امشب از من خواست تا صبح بیدار بمانم زیرا دوست دارد طلوع خورشید را ببیند، میگفت امیدی به زندگی ندارد میخواهد طلوع افتاب را ببیند، موافقت کردم چراغ های اتاقم خاموش کردم تا فکر کنند خوابیدم اما من نمیتوانم یخوابم، او ول کن نیست، پنچره باز کردم، هوا سرد وجودم را به لرزه انداخت درست مثل زمانی که او رفت، روی تخت دراز کشیدم باد سرد از درون مرا به لرزه انداخته بود، مغزم شروع به کشیدن حس تحلیل اش از سرما کرد، یک درخت کشید که تا زمین خم شده به خاطر بادی قوی که آمده، و زنی که در حال مبارزه با باد است چون چترش تنها دارایی اش برای خیس نشدن بود، مغزم میپرسد: چطوره؟؟ میگویم: خوبه، میشه بخوابیم؟؟ طلوع افتاب دیدن بیخیال، بیا یخوابیم مغز در حال کشیدن قیافه هیولا خوابم است(میخواهی اینا ملاقات کنی؟؟) علاوه بر لرز سرما، لرز ترس هم به جانم می افتد (نه) مغزم میگوید (پس نخواب تا کابوس نبینی) میگویم (زندگی به اندازه هیولا خوابم ترسناک است نظرت چیست زندگی هم نکنیم، بیخیال) مغز قبری میکشد و میگوید(نظر خاصی ندارم) میگویم(میخوابم تا از زندگی فرار کنم، بلند میشوم تا از کابوس ها فرار کنم، من همش در حال فرار کردم مغز) مغز چهره ترسیده مرا میکشد (درست کن این حق تو نیست) میگویم (حق توهم نیست، اکثر اوقات روی مخمی، مثل کشیدن جنگال روی گچ یا خوردن با صدا، یا صدای لولای در، یا سوپ هویج، اکثر اوقات دوست داشتنی میشی، حقت نیست که منطقی و بی احساس خطابت کنند در صورتی که تو در تنهایی خودت را به در دیوار میزنی که اشک هایت را پاک کنی) مغز میگوید: بی احساس کلمه بی پایه و اساسی است، همه احساس دارند، کودک که پس از تولد گریه میکند به خاطر حس ترس است، حس عوض شدن، یا کودکی که در مهد کودک گریه میکند به خاطر حس تنهایی و وابستگی است، همه ما احساس داریم، احساسات ما مامور این هستند تا بگویند خطا کردیم، احساسات مارا در تاریکی اتاق تنها گیر می آورند تا بگویند چه بر سر ما آمده یا چه بر سر دیگری اورده ایم، اگر کسی گفت احساس ندارم، یا احساساتم را کشته ام، فقط اینگونه فکر میکند احساسات زندانی شده پر قدرت تر میله های زندان را خم خواهند کرد) میگویم ( نظرت راجب من چیست؟؟ من بی احساس....) مغز میگوید (آن هق هق های دیشبت را خوب به خاطر دارم) میگویم (اما گریه کردن در سرشت آدم هست، دلیلی بر احساسی بودن نیست مغز) می گوید (زمانی که گریه میکنی احساس غم میکنی، پس چرا داری احساسات پنهان میکنی رفیق؟؟ برنده اونیه که با احساسش دوست بشه انکارش کاری را درست نمیکنه) گفتم(احساس میکنم دلم برایش تنگ شده) مغز چهره اش را کشید و گفت (منم همینطور، چرا ازش دستش دادیم؟؟) گفتم (نمیدانم، فقط میدانم دلم براش تنگ شده) گفت (از دستت رفته مثل تماسی که بی پاسخ مانده، مثل نامه ای که خوانده نشده، یا پیامی که هیچ پاسخی در جوابش برایش نیامده، باهاش کنار بیا) اشک هایم پاک میکنم، نگاه کن، آفتاب داره طلوع میکنه...... </description>
                <category>سکوت پر هیاهو.....</category>
                <author>سکوت پر هیاهو.....</author>
                <pubDate>Thu, 16 Nov 2023 21:47:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تو لیاقت محبت مرا داری.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20756895/%D8%AA%D9%88-%D9%84%DB%8C%D8%A7%D9%82%D8%AA-%D9%85%D8%AD%D8%A8%D8%AA-%D9%85%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-xryyabudqxl1</link>
                <description>نوار زرد بیشتر از رنگ خون خود نمایی میکرد، مردم همیشه در صحنه، جمع شده بودند، دوربین ها بالا امده بود تا امنیت به باد رفته شهر را برای بار دیگر ثبت کنند، بیشتر از یک ماه است که هر جمعه ساعت 4 صبح جسدی در گوشه ای از شهر یافت میشد، همراه با نامه ای چروک و سیاه جوری که گویا صد بار نوشتی و دویست بار با پاک کن قدیمی ته کیفت پیدا کردی، تلاش های پلیس و کارگاه های شهر بی فایده مانده بود تنها سر نخی که از او مانده بود دست خط اش بود که آن هم مشخص نبود جعل کرده است یا دست خط خود او است  و تصاویر دوربین ها که شخصی سرتاپا سفید را نشان میداد،قاتل حرفه ای است بیش از 60 فقره قتل انجام داده و هنوز هیچ سرنخی از او ندارند، به راستی او کیست؟؟ او اشناست، شهر کوچک است، هر فردی یک بار او را دیده، اما او را نشناخته فقط اورا دیده، روزی ۱۰۰۰ باز از کنار همه شهروندان رد شده، او همسایه یکی همان شهروندان است، او آنقدر نزدیک است یک همسایه است، یک هم محله ای است، یک هم شهری است، اما آنقدر دور است که همان هم شهری، همان همسایه هم قابل شناسایی نیست، تمام مردم شب ها جوری در را جفت میکنند گویا ارتش از سرخ پوستان حمله کردند، حق دارند یک قاتل ناآشنا ترسناک تر یک ارتش سرخ پوست است، ارتش سرخ پوست کاملا قابل رویت است، اما یک قاتل ناآشنا! ممکن است همین الان به بهانه لباسش که در حیاط پشتی خانه ات افتاده پشت در باشد، با چاقویی که در زیرشلواری اش قایم کرده، یا به  بهانه تماس تلفنی بهت نزدیک بشه، کی میدونه شاید؛ بهترین دوستت باشد، یا برادرت/خواهرت، برای همین است که میگویم قاتل ناآشنا از ارتش سرخ پوست خطر ناک تر است، از کجا معلوم شاید اکست باشد یا بهترین دوست قبلی ات، یا شاگرد قبلی ات، شاید کارمند قبلی ات باشد و فردا شب نوبت تو است، نوبت تو است که درحلقه زرد خطر بدرخشی، آخرین قربانی املاکی شهر بود،نامه ای که در جیب سمت چپش به جا گذاشته  بودند: مرگ لیاقت میخواهد، انتخاب شدن برای مرگ توسط من، به راستی چرا تو را انتخاب کردم؟؟ آن تهی دستی که به خاطر بدهکاری هایی که بالا آوردم ناچارانه خانه ام را برای فروش به تو سپردم و تو چون دیدی من دست هایم خالی است و مجبورم، به کمترین قیمت از من خریداری کردی؟؟ این که انگیزه من برای قتل نبود، این فقط من نبودم،آوازه خوب بودن تو کل شهر را گرفته در صورتی که آن بی خانمان شهر با توطئه تو بی خانمان شد، تو انقدر بی وجدان هستی که تنها سرمایه پدر کودک سرطانی  را با جعل امضا گرفتی، تو همانی که که اخرین سرمایه یک پیرمرد تنها را از او گرفتی؟؟ حال خودت جواب بده تو انسان خوبی هستی؟؟نه، تو لیاقت این محبت من را داری.قربانی قبلی او پیرزنی بود لباس های بافتنی و دستکش های بافتنی میفروخت نامه که درون جیب کت بافتنی اس یافته بودند این بود: تو به ناتوانی معروفی، هر زمان یک پلاستیک حمل میکنی دورت جمع میشوند تا به تو کمک کنند آیا تو لایق کمکی؟؟ آن دختر که خودش را غرق کرد را به خاطر داری؟؟ معلوم است که به خاطر داری تو باعثش هستی، چگونه میتوانی فراموش کنی؟؟ همان بودی که در شهر اوازه انداختی و حرف هایی زدی که در خور خودت بود را به او نسبت دادی، این کمترین کار تو است تو ارث خانواده ات را بالا کشیدی در صورتی که خواهرت سرطان کبد داشت و به یک سوم ان پول نیازمند بود، چگونه میتوانی ناتوان باشی در صورتی که خواهر زاده ات را با دستانت خفه کردی چون نمیتوانستی باردار شوی؟؟ چگونه میتوانی ناتوان باشی در صورتی که به زن برادر باردارت دارو خوراندی؟؟ و اینگونه است که تو لیاقت محبت مرا داری. قربانی قبلی صاحب یتیم خانه ان اطراف بود با نامه ای در جیب سمت چپش: تو مهربان ترین و دلسوز ترین فرد این شهر بودی، گویا نمیدانم با فروش ان کودکان به عنوان کالا پولدار شده بودی، گویا از سو استفاده هایت از آن کودکان چیزی نمیدانم، گویا از آن قرداد هایت که قربانی اصلی آنها کودکان بودند خبری ندارم. تو لیاقت محبت مرا داری. نه من وقت کافی برای نوشتن باقی نامه ها دارم و نه تو وقت خواندش را داری، در همین حد بدان که انگیزه قتل او چیست. بین من و خودت بماند قاتل همیشه در صف اول تماشاچیان میایستد، با شُک عکس میگیرد، و با تاسف با آشنا یانش صحبت میکند. </description>
                <category>سکوت پر هیاهو.....</category>
                <author>سکوت پر هیاهو.....</author>
                <pubDate>Wed, 15 Nov 2023 20:23:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>محکوم به مدارا با زمان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20756895/%D9%85%D8%AD%DA%A9%D9%88%D9%85-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%A7-%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86-rq7fbonsxnkd</link>
                <description>دست به قلم شدم، تمام ایده های درونم سرم را نوشتم، اکنون فقط دست به قلم شدم، تا به هرچه فکر میکنم بنویسم، شاید فردا، شاید دیروز، ما انسان ها گرفتار زمانیم، زمان قرار بود فقط باقی فرصت هامون نشون بده، زمان فقط قرار بود بهمون بگه «دیرت نشه امروز باهاش ملاقات داری» زمان قرار بود بهمون بگه «حال وقت استراحت است» زمان قرار بود بهمون بگه که  هنوز وقت داریم بخوابیم، زمان قرار بود فقط بهمون یادآوری کنه، از کی زمان اینقدر خشن شد؟؟ از کی تصمیم گرفت اینگونه یاآوری کنه؟ اصلا وظیفه زمان این بود؟؟از کی زمان به جای «دیرت نشه امروز باهاش قرار داری» گفت«وقتت تمام شد، هنوز زشت به نظر میرسی» از کی به جای «حال وقت استراحت است» گفت «حال وقت فرار از واقعیتت است» از کی به جای «هنوز وقت داریم بگیر بخواب» گفت «وقتت برای خواب تمام شده، باید خواب آلو بری مدرسه/سر کار چون تمام دیشب نذاشتم بخوابی » از کی یادآوری کرد گذشته را، مگر قرار بر این نبود که از گذشته گذشته کنیم؟؟ قوانین تغییر کردند و بی خبرم، گویا من هنوز خودم را به خواب زدم تا از واقعیت فرار کنم، مگر قرار زندگی در حال نبود؟؟ پس من چرا یا درگیر گذشته هستم یا درگیر آینده هستم؟؟ یا من تغییر کردم یا قوانین زمان، شاید این قوانین زمان است که تغییر کرده، شاید حال مجبورم ساعتم را به روی این زمان تِیم کنم، حال مجبورم «بلنپ شو تو هنوز زنده ای» را اینگونه برداشت کنم «وقت بلند شده» یا «وقتت تمومه هنوزم زشت به نظر میرسی» اینگونه برداشت کنم «وقت قرارت رسیده» اما سخت است، سخت است کنار امدن و پذیرفتن چیز هایی که خودت هیچ تصمیمی در برابر آنها نداشتی، کنار آمدن با چیزی که وادار به تغییرم میکند، وادار به تغییر کردن به غلط، وادار به پذیرش غلط،چاره ای نیست، من توان مبارزه با زمان را ندارم، اکنون ندارم، اکنون درگیر گذشته ای هستم که خودم ساخته ام، و درگیر آینده ای هستم که نگرانم مانند گذشته ام بسازم  ، اکنون فقط نگرانم، نگرانم زیر پای زمان له بشوم، زیر پای زمان، در حالی که خودم را به خواب زده ام تا از واقعیت فرار کنم  ، مطمئن ام زمانی که مردم، زمانی متوجه میشوم که خاک به رویم بریزند چون احساس میکنم برای فرار از زمان تا همیشه خودم را خواب میزنم، اگر مرده ام دیگر درگیر زمان نخواهم بود در دستان گذشته تجزیه خواهم شد،  آن موقع من میشوم یکی از عروسک های خیمه شب بازی زمان، با خاطرات ام اطرافیانم را رنج میدهد، آنها را درگیر گذشته میکند و چاره ای شد به خواب رفتنی دروغین برایشان نمیگذارد، آنها ها هم مثل من خودشان را به خواب میزنی تا زمانی که سردی خاک را احساس کنند، حال آنها هم به دار و دسته زمان پیوسته اند، پیوسته اند که چه عرض کنم عروسک خیمه شب بازی میشوند تا به زمان برای گسترش فرمان روایی شان کمک کنند، برای همین میگویم انسان درگیر زمان شده است من آگاهم، اما گفته ام، اکنون توان مبازه ندارم، یا درگیر گذشته ای هستم که خودم ساخته ام یا درگیر آینده ای هستم که میترسم مانند گذشته به آن گند بخورد.</description>
                <category>سکوت پر هیاهو.....</category>
                <author>سکوت پر هیاهو.....</author>
                <pubDate>Tue, 14 Nov 2023 23:26:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کسی به متن های مزخرف تو اهمیتی نمیدهد...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20756895/%DA%A9%D8%B3%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D8%AA%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%B2%D8%AE%D8%B1%D9%81-%D8%AA%D9%88-%D8%A7%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%AA%DB%8C-%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%87%D8%AF-clichoxhopgu</link>
                <description>دفتر خاطرات خاک خورده ام را پیدا کردم، صحفه صحفه ورق میزنم، صحفه هایی که احساساتم را درونشان خشک میکردم، بوی احساس هایم به مشام میرسد، بوی احساس مانده میدهد، ورق میزنم تعدادی عکس از زیر صفحات می افتد، عکس گویا مرا وادار میکند به گذشته فکر کنم عنوان خاطره ام میخوانم 26/12/1398امروز تولد من است،  17 سال پیش این موقع برای اولین بار گوش های طبیعت صدایم را شنید، این موقع برای اولین بار مادرم حس کرد دوباره متولد شده، این موقع پدرم دوباره حس غرور میکرد چون قرار بود به کسی که میبینند افتخار کنند، زمانی که یک دکتر موفق پشت میز نشسته و به مردم لبخند میزند، یا زمانی که مهندس شده و از پله های شرکت با افتخار پایین می آید، و یا زمانی که خلبان شده و بعد اولین پرواز موفقم به سوی آغوش پدر و مادرم پرواز می کنم، حال هنوز هیچ کدام از این گزینه ها را ندارم، ولی اکنون حس خوشبختی میکنم، تا لحظات دیگری دوستانم به خانه مان می آیند تا تولدم را جشن بگیریم، تزیینات به عهده مادرم است، یکمی قدیمی است ولی زیباست عشق از آن موجب میزند، با اینکه بادکنک های رنکارنگ و ریسمان های قدیمی و آویزان است ولی زیبا است، مادرم با تمام وجودش و تمام عشقش برایمان درست کرده من قدردان آن هستم، پدر من با اینکه سخت مشغول کار است هنوز به یادم است و برایم پیامک تبریک میفرستد، صدای زنگ در می آید، دوستام رسیدند عکس های ساده با دوستان قدیمی ام، حال اکنون نمیدانم کجا اند؟؟ آیا آنها هم گهگاهی به من فکر میکنند؟؟ به این فکر میکنند که من بهترین دوست شان بودم و مثل من نمیتوانند پیدا کنند؟ معموله نه، اونا بی نقص بودن و الانم مطمئن دوستای بهتری پیدا کردند و به کل مرو فراموش کردند، اگر یک نمایش گر عددی بالای سر ما بود و تعداد کسایی که هر روز بهمون فکر میکنند نشون میداد اکنون عدد من 0 بود به عکس خیره میشوم بهترین دوستم کیک به سمت صورتم گرفته تا فوت کنم، بقیه دوستانم پشت سرش جمع شده اند اکنون روی همان مبل نشستم، در همان ساعت و در همان روز، اکنون تولد است، یکی از صحفه های سالم برای پیدا میکنم و شروع میکنم به نوشتن خاطره ای جدید بعد چند سال امروز 26/12/1402 است امروز تولدم است، 20 سال پیش طبیعت برای اولین بار صدای مرا شنیده، اولین صدایی که طبیعت از ما میشوند صدایی غم آلود است، صدایی غم انگیز، صدا گریه، و آخرین صدایی که طبیعت از ما میشنود هم همان است صدایی غم انگیز و قلب ترسیده از مرگ، 20 سال پیش مادرم دوباره متولد شد، ولی اکنون کاملا افسوس میخورد، اکنون چشم هایش افسوس میخورند گویا از تولد دوباره پشیمانند 20 سال پیش پدرم با افتخار به من نگاه میکرد، تا دکتری شوم که پشت میز به مردم لبخند میزنم، تا مهندسی شوم که از شرکت پایین می آید تا خلبانی شوم که بعد پروازم به آغوش انها پرواز میکنم، اکنون هیچ کدام نشستم، نه دکتر نشدم، و نه خلبان و نه مهندس، هیچ کدام، میخواستم نویسنده شوم ولی پدرم میگفت کسی به نوشته های مزخرف من اهمیت نمیدهد، اما من از درد خودم مینوشتم دردی که نه تنها مال من، بلکه بقیه هم ان را تجربه میکردند، من میخواستم نویسنده شوم، برای کسانی بنویسم که پدرانشان میگویند کسی به متن های مزخرف تو اهمیت نمیدهد تا از درد کسانی بگویم که میترسند بگویند، تا از خودکشی نهنگ ها بنویسم، از اشک های دیده نشده نهنگ ها بگویم، تا از صدای نشنیده شده نهنگ ۵۲ هرتز بگویم، تا از تنهایی بگویم، تا از صدای درون سرم بگویم، اما پدرم همه آنها را مزخرف طلقی کرد، اکنون مینویسم اما امیدی به خوانده شدن و ثابت کردن اینکه احساسات مزخرف  نیستند ندارم، راستش بخواهی قبلا احساس خوشبختی میکردم ولی دیگر مادر هم برایم تزیین نکرده و دوستانی هم ندارم که برایم شادی کنند، اکنون تنها هستم دوربین را تنظیم میکنم و عکسی تنهایی با کیک تولد ام میگیرم، عکس را لا به لای صحفه میگذارم، کتاب را میبیندم تولدم مبارک. </description>
                <category>سکوت پر هیاهو.....</category>
                <author>سکوت پر هیاهو.....</author>
                <pubDate>Mon, 13 Nov 2023 22:38:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حبس شده</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20756895/%D8%AD%D8%A8%D8%B3-%D8%B4%D8%AF%D9%87-kjioqoqsmef5</link>
                <description>از پنچره به مردم زل زده، مردم خوشحال و خندان در پارک، خانواده ای به پیک نیک آمدند، آب پرتغال را سر میکشند، خانواده ای آزاد و رها و صمیمی، آن طرف تر دوستانی در حال عکس دسته جمعی هستند، عده ای به ورزش گروهی میپردازند،اشک از چشمانش سرازیر میشود کاش منم اونجا بودم، کاش منم اونجا بودم، کاش منم اونجا بودم پرده را میکشد به دیوار تکیه میدهد و شروع به گریه میکند، جوری گریه میکرد که برای مرگ پدربزرگش گریه میکرد، خوب یادش مانده بود آخرین باری که او را دیده بود با او کمی بگو و مگو کرده بود، بعد از در حالی که در بیمارستان با دستگاه ها به زور جسمش را نگه داشته بودند، پشت پنچره التماسش میکرد که او را ببخشد، زمانی که مرگ او را به او رسانند اشک هایش بی اختیار سرازیر شد، یادش است از آن موقع خودش را نبخشید، نعمت داشتن پدربزرگ به او عطا شده بود، نعمت هایی که هیچ گاه نمی شمرد، هیچ وقت فکر نمیکرد اینگونه دلش گذشته اش را بخواهد، رو به رو آینه می رود چشمانی قرمز و باد کرده از گریه را می بیند، کاسه را پر از یخ میکند و قاشق را درونش میگذارد و روی چشمانش میگذارد، نفس عمیقی میکشد و به سمت در میرود تا دوباره التماس کند، به در میزد «التماست میکنم در باز کن من خسته شدم، چند ساله اینجا گیرم انداختی،پنچره رو برام یک راه ارتباطی گذاشتی، لعنتی بیشتر زجر، همش پرده های کوفتی شو میکشم تا نبینم چقدر از همه عقب مانده ام  ، در باز کن، خواهش میکنم در باز کن» صدایی نا مفهموم و گنگ جواب اش میده«بیای بیرون دردش بیشتره، بیای بیرون زجر بیشتر احساس میکنی، اون چیز هایی که از پشت پنچره میبینی و باعث میشه اینجوری گریه کنی، از نزدیک میبینی، تصمیم با خودت، بهت گفتم تو زندانی من نیستی!» داد میزد«باز کن مهم نیست، فقط باز کن» کلید میچرخد، لرزان و با تعجب بیرون را نگاه میکند از کسی که پشت در بود فقط سایه ای برای لحظه ای کوتاه میبیند، سرک میکشد از پله های سمت چپ پایین میرود، در شیشه ای هل میده، همه بهش زل زدند، حس بدی دارد، چه چیزی اینقدر در او عجیب است؟؟ ناگهان احساس میکند مردم. میتوانند افکار درون سرش را بفهمند که اینگونه نگاه میکنند، سریع شانه های یکی میگیره «میدونی دارم به چی فکر میکنم؟؟؟» نگاه های شخص اینگونه است که گویا یک خر پرنده دیده یا یک لاکپشت دونده، فقط. میگه «خودت به یک روانشناس نشون بده» او دست به دامان کسی دیگر میشود«افکار مرا میخوانی؟؟» اولین کسی که لبخند میزند،«چرا اینگونه فکر میکنی؟؟»«اخه همه عجیب نگاهم میکنند»  «کسی افکارت نمیخونه، کافیه تیپ بزنی» به آیننه نگاه میکند «شلوار گوره خری با لباسی گل گلی بلند» افتضاح است، به لباس فروشی میرود، لباس های شگفت انگیزی میبینه، شلوار های گشاد که بهشون بگ میگویند، لباس های کوتاه و بلند با اشکال مختلف، کت های مختلف، کفش های مدل به مدل، با راهنمایی یک تیپ رای خودش جور میکند، شلوار بگ، کراپ سفید،و یک کت کوتاه لی، مسئله این است، پولش را از کجا جور کند، تنها راهش گفتن پول ام را در ماشین جا گذاشتم است تا بتواند فرار کند، پلاستیک زیر لبتس گل گلی گشادش قایم میکند و بهانه ای برای جیم زدن از مغازه جور میکند، شروعش خیلی سخت شروع شده بود، راست میگفت ماندن در آنجا بهتر بود، راست میگفت آون قدری هم که فکر میکرد راحت نبود، حال باید کار کند تت پول در بیاورد، بعد از آن باید طبق جامعه پیش برود وگرنه نگاه های تعجب آمیز از آن برداشته نخواهد شد، نگاه هایی که انگار گاو سوخنگو دیده اند، از طرفی راست میگفت حال باید از نزدیک آن موجودات خوش بخت را میدید، موجوداتی که انگار تمام شانش به نامش زده اند، اندام های عالی، خانواده های عالی، دوستان وفادار،حال حرف اش را باور میکند از نزدیک زجر آور تر است، تصمیم میگرد برگردد، در دستشویی عمومی لباس هایش را با همان شلوار گوره خری اش و لباس بلند گل گلی اش تعویض میکند، و راهش را به سوی  همان اتاق سفید اش کج میکند، حبس شدن را تلاش بی فایده ترجیح میدهد حبس شدن را به تنهایی ترجیح میدهد حبس شدن را به حس ناکافی بودن ترجیح میدهد </description>
                <category>سکوت پر هیاهو.....</category>
                <author>سکوت پر هیاهو.....</author>
                <pubDate>Sun, 12 Nov 2023 20:49:27 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>