<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های فاطمه حیدری افرا</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_20803057</link>
        <description>『 بِسمْ‌الله‌الْرَحمٰن‌الْرَحیم♥️』 جوانھ میزند امید دࢪ وجود من?!(: ••اندکی نویسنده</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-06 13:27:00</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1478441/avatar/1EvNx9.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>فاطمه حیدری افرا</title>
            <link>https://virgool.io/@m_20803057</link>
        </image>

                    <item>
                <title>خواهی نشوی رسوا...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20803057/%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D9%86%D8%B4%D9%88%DB%8C-%D8%B1%D8%B3%D9%88%D8%A7-mnkhh6mbvxme</link>
                <description>از بازی اسم و فامیلم میشه نتیجه گرفت؛هرچی بیشتر شبیه آدما باشی،هرچی بیشتر از کارا و رفتاراشون تقلید کنی،هرچی بیشتر همرنگ اونا شی،به ارزش‌هات اضافه نمیشه،بلکه کسی میشی شبیه اونا،و در آخر، بازی زندگی به همه ۵ امتیاز میده.اما...اگر متفاوت باشی و همون‌طور که هستی بمونی؛با همه خوبی‌ها و بدی‌هات،خودت باشی و خودتو دوست داشته باشی،میشی یه آدم منحصر به فرد و کسی که با همه فرق داره.به اینجا که برسی ۱۰ امتیاز رو از آن خودت کردی.اما...اگر سعی کنی لابه‌لای رفتارها و عکس‌العمل‌هات،ویژگی‌های خوب و خصوصیات مثبتی که عقل و منطقت تاییدش میکنن هم به خودت اضافه کنی،تبدیل به فردی میشی که تو کل دنیا مثلش نیست و عینش پیدا نمیشه.بهت تبریک میگم پدیده ناب!تو موفق به دریافت ۲۰ امتیاز شدی!پس خیلی به این ضرب المثل دل نبند که میگه:خواهی نشوی رسوا، همرنگ جماعت شو.اتفاقا خودت باشی قشنگ‌تری!فاطمه حیدری افرا | ۱۴۰۲/۰۱/۲۹خواهی نشوی رسوا، همرنگ حقیقت شو...</description>
                <category>فاطمه حیدری افرا</category>
                <author>فاطمه حیدری افرا</author>
                <pubDate>Tue, 18 Apr 2023 22:21:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماجرای یک تصمیم...</title>
                <link>https://virgool.io/weeklyChallenge/%D9%85%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D8%AA%D8%B5%D9%85%DB%8C%D9%85-wvlkegol3t1z</link>
                <description>سلام و درود. سال ۱۴۰۲ و هلول ماه مبارک رمضان رو به همگی شما دوستان عزیز تبریک عرض میکنم. پیشنهاد می‌کنم حتما این چند دقیقه رو مطالعه بفرمایید.داستان از دیدن یک کلیپ آغاز شد. محتوای کلیپ در مورد افرادی بود که در کسب و کارشون یا زندگی‌شون به مشکل خورده بودن و این مشکل زندگی رو براشون سخت کرده بود. نکته جالب این بود که همگی در چنین بحرانی یک تصمیم مشترک گرفته بودن؛ و اون تصمیم چیزی نبود جز...صحبت یکی از اون افراد:به جایی رسیده بودم که دیگه پول اجاره خونه و مغازم رو نداشتم. به هر دری می‌زدم که پول جور کنم، خودم رو بکشم بالا فایده نداشت. یک روز که توی ماشین توی خیابونی که به حرم امام رضا(ع) منتهی می‌شد نشسته بودم، ناخودآگاه زدم زیر گریه. شروع کردم به گلایه کردن از امام رضا(ع). اما همونجا بود که یه حسی بهم می‌گفت نذر کن. همینجوری که گنبد طلایی آقا رو نگاه می‌کردم به امام رضا گفتم آقا جان، من از امروز هر کفشی که فروختم یه قسمتی ازش رو می‌زارم کنار برای اباصالح... برای همین یکی از کارت‌های بانکیم رو به نام ایشون کنار گذاشتم.جالب بود برام. همه اون افراد چنین نذری کرده بودن؛ اما نتیجه چی شد؟دونه به دونه‌شون گفتن بعد از یک ماه به طرز عجیبی وضع مالی‌مون بهبود پیدا کرد.اینجا رو آقایی با حالت گریه توضیح می‌داد:من سرمایه و ثروتم رو با صاحب الزمان شریک شدم؛ وقتی با کسی مثل ایشون شریک میشی، دیگه خیالت راحته چون شریکت کسی مثل خودت نیست که هردو با هم زمین بخورید؛ بلکه برعکس دقیقا بخاطر وجود ایشونه که شما از جا بلند می‌شید. امکان نداره شما به امام زمان سلام بدید و ایشون جوابتون رو نده، چه برسه به اینکه پولتون هم با ایشون تقسیم کنید.هر کدوم آخر هرماه پول‌هایی که جمع‌ شده بود رو خرج کاری برای امام زمان(عج) می‌کردن. یه نفر همون پول رو به فردی می‌داد و می‌گفت این پول از طرف امام زمان هست. یه نفر دیگه مایحتاج خانواده‌ای رو خریداری می‌کرد و به نام ایشون هدیه ‌‌‌‌می‌داد و یا حتی کتاب‌هایی که از طرف ایشون به بچه‌ها اهدا می‌شد.دیدن اون کلیپ عجیب حالم رو گرفته کرد. زده بودم زیر گریه. من برای آقامون هیچ کار که نکردم هیچ، هیچ گناهی رو که ترک نکردم هیچ، حتی برای ماندگاری نام‌شون هم تلاشی نکردم. به انتهای کلیپ رسیده بودم. آقایی از همون افراد گفت:اگر شما هم چنین تصمیمی گرفتید، همین الان وقت عمل هست. همین الان شروع کنید؛ با همون پولی که توی کیف پولتون یا کارت بانکیتون هست، هر چقدر هم کم، اما شروع کنید. تسویف نکنید! امروز و فردا نکنید؛ این کار شیطانه که شما رو از انجام یک کار خوب منصرف کنه.لابه‌لای گریه‌هام دستم رو داخل کیفم که کنارم بود کردم و پول‌هام رو برداشتم. کلا ۱۵۰۰۰ تومان داشتم. ۵۰۰۰ تومانش رو برداشتم و داخل پاکتی گذاشتم و رویش نوشتم: ابا‌صالح.به هر حال هیچ اتفاقی، اتفاقی نیست. اتفاقا اول همون کلیپ هم نوشته بود شما نظر کرده صاحب عصر هستید که این کلیپ به دستتان رسیده.و حالا هم شما. شما هم نظر کردۀ شبنم انتظار هستید که این خاطره رو می‌خونید. پس شک نکنید که هیچ اتفاقی، اتفاقی نیست.و اما امروز بعد از گذشت کمتر از یک ماه، اومدم اولین ثمره این تصمیمم رو باهاتون به اشتراک بزارم.دیروز ۱۶ فروردین ۱۴۰۲،۲۶۰۰۰۰ تومانی آقاجان رو خرج کردم.با خرید ۶ کتاب لقمه طلایی انسانی?و ان شاءالله شنبه کتاب‌ها رو آمادۀ آماده می‌برم مدرسه و تحویل میدم و این تصمیم که اولین قدم من در این مسیر بود به پایان می‌رسه.امیدوارم ادامه‌دار باشه و منتظر جان هم همراهیم کنه...من باهاش عهد بستم و مطمئنم نتیجه این پیمان رو در زندگیم از خوده خودشون دریافت می‌کنم.بعضی وقت‌ها به این فکر می‌کردم که کتاب‌های کنکور خودم رو هم ببرم و به مدرسه اهدا کنم؛ اما بعد با خودم می‌گفتم چرا همچین کاری کنم؟ بچه‌ها که امانت داری بلد نیستن، داغون می‌کنن، می‌برن و دیگه پس نمیارن و هزار تا دردسر دیگه.اما الان نظرم کاملا عوض شده. هستن کسایی هم که واقعا امانت دار و امین هستن. چرا باید بخاطر اون افراد حداقل، به افراد لایق هم بی‌توجهی بشه.الان نه تنها کتاب‌های خودمم به کتابخونه هدیه می‌کنم، بلکه ۶ تا کتاب جامع لقمه هم از طرف مهدی جان خریدم. نو نو!!!ان شاءالله که امام زمان قبول کنن.این بود ماجرای تصمیم فوق‌العاده من!امیدوارم شما هم همین الان از این تصمیمات قشنگ بگیرید.فاطمه حیدری افرا | ۱۴۰۲/۰۱/۱۷</description>
                <category>فاطمه حیدری افرا</category>
                <author>فاطمه حیدری افرا</author>
                <pubDate>Thu, 06 Apr 2023 13:35:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ایران قوی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20803057/%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%82%D9%88%DB%8C-stee4k8bkqac</link>
                <description>کشور بحمدالله قوی است، جمهوری اسلامی بحمدالله قوی است؛ ما اگر ضعیف بودیم در مقابل ما این‌ همه ساز‌وبرگ لازم نبود. شما می‌بینید دشمن یک جبهه درست کرده و با سازوبرگ متنوّع وارد میدان شده؛ خب این برای چیست؟ اگر ما ضعیف بودیم که این‌ همه خودکُشان لازم نداشت که دشمن خودش را بکشد برای این که انواع و اقسام سلاح‌ها را وارد میدان بکند؛ پیدا است ما قوی هستیم. - رهبرانقلاب۱۳۹۷/۳/۲ -یکی از شعار‌های آقای رئیس جمهور،جناب آقای سید ابراهیم رئیسی در انتخابات ریاست جمهوری سال ۱۴۰۰، ایران قوی بود. به این منظور که در سال آینده نظاره‌گر ایرانی قوی باشیم.اما یک ایران قوی باید چه ویژگی‌هایی داشته باشد؟بنابر فرمایش رهبر معظم انقلاب اسلامی، حضرت آیت‌الله خامنه‌ای (مدظلة العالی)، منطق قوی شدن از قرآن گرفته شده است و قوی شدن کشور جزو هدف های ماست؛ این امر هم از خطوط اصلی بعثت است و هم از قرآن گرفته شده است.قرآن می‌فرماید:(وَ اَعِدّوا لَهُمْ مَاالستَطَعتُم مِن قُوَّة)هرچه میتوانید قدرت را زیاد کنید.همچنین ایشان می‌فرمایند:روحیه انقلابی‌گری از مولفه های اقتدار ملی ما است.یکی از مهم ترین راه های تقویت درونی، حفظ روحیه انقلابی‌گری است در مردم و به خصوص در جوانان.سعی دشمنان این است که جوانان ما را نسبت به انقلاب بی‌تفاوت بار بیاورند،روحیه حماسه و انقلابی‌گری را در آنها بکشند و از بین ببرند.اما جلوی این ها باید ایستاد،بلکه جوان روحیه انقلابی‌گری را باید حفظ کند و مسئولین کشور باید جوانان انقلابی را گرامی بدارند.طبق فرمایش ایشان با امید و کار میتوان قوی شد.از نظر ایشان عناصر قوت:روحیه، امید، کار و تلاش و همکاری مسئولین با مردم است.پس با توجه به فرمایشات رهبر انقلاب اسلامی یک ایران قوی باید ویژگی هایی اعم از:فرهنگ غنی و گذشته‌ای پرافتخار داشته باشد.البته ایران پرافتخار، تاکنون هم گذشته ای پربار داشته است و در حوزه های مختلف دست به حماسه آفرینی ها و شکوفایی های شایانی زده است.برای مثال:ایران بزرگترین توان و قدرت خود را در جنگ تحمیلی ۸ سال دفاع مقدس در برابر مستکبران و زورگویان نشان داد و با این افتخار بزرگ به تمام دیدگان دنیا ،قدرت امنیت اجتماعی و سیاسی در جامعه را به تصویر کشید.نیروهای شجاع و غیور جمهوری اسلامی ایران با همت و حمیت مثال زدنی ،امنیت سیاسی و جغرافیایی به دور از جنگ و درگیری را به ارمغان آوردند.از دیگر حماسه آفرینی های ملت می‌توان به قدرت دفاعی بالا در صنعت های موشکی اشاره کرد.که تمام این‌ها نشانگر ملتی بااستعداد و توانست.ملتی که در دوران قبل از انقلاب و حتی در زمان جنگ تحمیلی زیر بار انبوه مشکلات و تبه ‌کاری ها خم به ابرو نیاوردند،بلکه ایستاده تر از قبل به رشد و تکاپو پرداختند.تا جایی که اکنون ،ایران سرافراز، جزو ۵ کشور برتر در حوزه فناوری نانو،جزو ۱۰ کشور برتر در ساخت ماهواره و ماهواره‌بر ، جزو ۱۰ کشور برتر در حوزه سلول های بنیادی و جزو ۴ کشور برتر در ساخت ناو و داشتن ناو بندر می‌باشد.به گفته بیانات مقام معظم رهبری در مورد دانش آموزان و نسل جوان:دانش آموز باید در مدرسه فعال،مثبت و شاداب باشد و حرکت زایی و پویایی از مهم ترین مواردی است که یک دانش آموز مسلمان و انقلابی باید رفتار کند.هستند جوانانی که در مکتب شهید حاج قاسم سلیمانی گام نهادند و در رکاب ایشان ایستاده مقاومت می‌کنند.چه بسا که دانش آموزان با الگوگیری از شهدا راه آنان را ادامه دهند؛شهدایی از جنس غنچه های همیشه سبز،آنهایی که به ایثار و از خودگذشتگی معنی بخشیدند و بال‌هایشان را از پس یاری امام زمانشان گشودند.شهید علی لندی،نوجوان ۱۵ ساله ایزه‌ای که یکی از نوجوانان قدرتمند ایران زمین است که با جان فشانی خود، نامش برای همیشه جاودان خواهد ماند.او که برای نجات دو نفر از هم‌وطن‌هایش دل به آتش زده بود، دچار سوختگی شدیدی شد و در ۲ مهرماه ۱۴۰۰ به مقام والای شهادت نائل گردید.این بزرگ مرد کوچک، سیاوش وار و قهرمانانه جان خود را در راه خداوند به خطر انداخت و خداوند هم از پس شجاعتش او را قهرمانی بزرگ برای تمامی نسل‌ها معرفی کرد.چرا که خداوند در آیه ۳۲ سوره مائده می‌فرماید:اگر کسی جان یک نفر را نجات دهد،گویی همه مردم را نجات داده است.مکتب شهدایی مثل: شهید علی لندی، شهید محمدحسین فهمیده، شهید بهنام محمدی و هزاران هزار شهید دیگر که در راه مقاومت سازی این سرزمین تلاش کردند به ما دانش آموزان و نوجوانان می‌آموزد که برای ساختن ایرانی قوی و قدرتمند باید از جان مایه گذاشت و با انجام وظایفی چون مطالعات مختلف در زمینه های علمی و دینی، کسب نمرات عالی در مدرسه، شرکت در جشنواره های مختلف و کسب افتخارات، ایمان به اسلام و پایبند به اعتقادات آن، اهتمام به خودسازی و کار و تلاش فراوان، گامی در این راستا برداریم.به امید ایرانی مفتخر و قدرتمندتر از همیشه...فاطمه حیدری | ۱۴۰۱/۰۸/۰۶</description>
                <category>فاطمه حیدری افرا</category>
                <author>فاطمه حیدری افرا</author>
                <pubDate>Fri, 28 Oct 2022 18:18:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خیال دیوانگی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20803057/%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%84-%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C-mwvspwhzsp1s</link>
                <description>دقایق و لحظات ناب زندگی می‌گذرد... گاهی به مانند چشم برهم زدن و گاهی همچو عبور لاک‌پشت؛ اما هرچه که هست،به هرحال در گذر است. گذرگاهی که خیلی چیزها را تغییر می‌دهد،خیلی چیز‌ها را تخریب می‌کند،و خیلی چیزها را می‌رباید...موهایم سپید گشته و پوست روشن و نازکم چروکیده شده. کمر خمیده و زانوهای کم‌توانم دیگر طاقت قیام ندارند و دندان‌هایی که جایشان را به میهمانانی غریبه از جنس خودشان اجاره دادند.پا به این دوران که بگذاری، کهن‌سال خطاب می‌شوی؛ اما کاش فقط همین بود... جسمت که ناتوان شود، گویی دچار زوال عقل گشته‌ای که با تو این‌گونه برخورد می‌کنند.چرا باور ندارند سرشت هیچ چیز با از بین رفتن ظاهر از بین نمی‌رود؟موهایم ابری شده، درست...پوستی چروکیده و کلفت بدنم را جلد کرده، درست...آجرچینی اندامم خمیده شده، درست...دست و پایم به حالت لرزش درآمده، درست...اما سرشتم چه؟ آن هم تغییر کرده؟مگر غیر از این است که من همان نوزاد شیرین تازه متولد شده در آغوش مادر بودم؟ وقتی من همان انسان سابق هستم، چرا از انسانیت سابق هیچ بهره‌ای نبرده‌ام؟دلم دلی می‌خواهد سرشار از حال خوش و دیوانگی!راستش خوابی دیدم... خوابی شیرین در کنار تویی که دستانم را در دستان گرمت گرفته بودی و تمام آمال و آرزوهایم را در آن خواب تحقق بخشیدی. به دور از خرافات و ورد زبان عالمیانی که وقتی پا به عرصه کهن‌سالی می‌گذاری، شعار«پیری و معرکه‌گیری» یا «آب از سرتان گذشته» را بر پهنه باریک گوش‌هایت زمزمه می‌کنند؛ دریغ از اینکه دل کهنه و خاک خورده هم جان دارد و گاهی کودکی طلب می‌کند؛ چرا که دیوانگی هم عالمی دارد.به قلم: فاطمه حیدری | ۱۴۰۱/۰۳/۲۴</description>
                <category>فاطمه حیدری افرا</category>
                <author>فاطمه حیدری افرا</author>
                <pubDate>Tue, 14 Jun 2022 17:58:30 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دکّهٔ قلب فروشی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20803057/%D8%AF%DA%A9%D9%91%D9%87%D9%94-%D9%82%D9%84%D8%A8-%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%B4%DB%8C-kpvoywzlwdqv</link>
                <description>در گوشه کنار این جهان خراب شده، تک تلمبه‌هایی درون کالبدی می‌تبد که هر لحظه به نیستی و نابودی‌اش نزدیک می‌شود؛ ثانیه به ثانیه، دقیقه به دقیقه، ساعت به ساعت...قلب؛ قاف. لام. ب، شاید به معنی قرار لحظه‌های بی‌کسی باشد؛ همین قدر تلخ و آزار دهنده.می‌شنوی؟ تاپ تاپش را می‌گویم، تا به حال حرف‌هایش را شنیدی؟ تسکین دهندهٔ دردهایش بودی؟مبادا به حال خود رهایش کرده باشی؛ نکند روزی، ساعتی، دقیقه‌ای و شاید لحظه‌ای از حالش غافل شده باشی!سرشت او تنهایی و دلتنگی سرش نمی‌شود، تنها خواستار محبت و اندکی توجه است، مبادا دریغش کنی!اینجا تنها یک‌بار به هر تن قلب اهدا می‌شود، اگر لیاقتش را داشتی و مواظبش بودی، همیشه کنارت خواهد بود، اما اگر به نادرستی از او بهره بردی...نگذار همیشه قرار لحظه‌های بی‌کسی‌ات باشد و در روزهای بد یمن زندگی‌ات ترک بردارد، بلکه گاهی تو چتر بر روی سرش بگیر و قرار لحظه‌های بی‌کسی‌اش باش و فراموش نکن:″در این دکه قلب اضافه موجود نیست، قلبتان را نشکنید... ″به قلم: فاطمه حیدری | ۱۴۰۱/۰۳/۱۶</description>
                <category>فاطمه حیدری افرا</category>
                <author>فاطمه حیدری افرا</author>
                <pubDate>Mon, 06 Jun 2022 01:30:29 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ره عشق</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20803057/%D9%85%D8%B3%DB%8C%D8%B1-%D8%B9%D8%B4%D9%82-a3yfxpibu9q1</link>
                <description>کعبه آن سنگ نشانی است که ره گم نشودحاجی احرام دگر بند، ببین یار کجاست؟کعبه قبله‌گاهی‌ است که رو به پروردگار سر بر خاک بندگی می‌گذاری و او را که از روح خود در وجود بی‌جانت دمید، می‌پرستی؛ آن که به تو پرستیدن و جان یافتن آموخت.امروز تو اینجا هستی، کنار کعبه، اما باید احرام دگر بست و به جستجوی ناشناخته‌ها دست یافت.لباس سپیدی بر تن کردی و اولین گام در مسیر عشق آغاز شد، اولین وادی عشق آغاز می‌شود و تو لبیک می‌گویی به ندای حق... صدای پروردگارت را شنیده‌ای؟الهم لبیک... لا شریک لک لبیک... خوب گوش کن!صدایش را شنیدی؟ اینک حضورش را بیش از پیش در قلبت احساس می‌کنی؛ تو به کعبه آمده‌ای، با لباسی از بی‌رنگی ‌ها و جدا شده از پلیدی‌ها، او صدایت میکند و معجزه‌وار چشمانت را به عمق زیبایی این بهشت زمینی تسکین می‌دهد.خوب که گوش کنی متوجه می‌شوی این صدای رب توست که صدایت می‌زند و تو می‌گویی: لبیک... صدایت می‌زند و با چشمان اشکبار پاسخ می‌دهی: اللهم لبیک... او نگاهت می‌کند و تو دستان نیازت را به سویش بلند می‌کنی.تو مُحرِم می‌شوی، و دیگر توان ماندن نداری، گام برمی‌داری و پروانه‌وار به دور کعبه می‌گردی و زیر لب زمزمه عاشقی را با خود تکرار می‌کنی؛ اشک‌های گاه‌به‌گاه و نفس های به شماره افتاده... نگاهت بر آرامش خانه خدا که می‌نشیند، سیل اشک‌هایی‌‌ست که از دیده‌ات می‌گریزند، حرف‌های زیادی در دل داری که با معبود خود در میان بگذاری، اما این‌بار توصیف نمی‌خواهد حالش... فقط سکوت میان تو و خدایت جاری‌ است.اینجا خانه خدا کعبه است، قبله‌گاهی که سال‌ها رو‌به‌رویش قیام می‌کردی، نماز می‌خواندی و سر به سجده می‌نهادی و از خدا تمنا می‌کردی کاش زمان برای مدتی طولانی متوقف می‌شد.حال این من، حال منِ گذشته نیست؛ حال این من تا همیشه متحول خواهد بود، این منی که طعم عشق چشیده و به وصل یار رسیده است.به قلم: فاطمه حیدری | ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۱</description>
                <category>فاطمه حیدری افرا</category>
                <author>فاطمه حیدری افرا</author>
                <pubDate>Thu, 19 May 2022 22:19:50 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بغض کبود</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20803057/%D8%A8%D8%BA%D8%B6-%DA%A9%D8%A8%D9%88%D8%AF-ckxisbjy4ji1</link>
                <description>    صبر، انتظار، سکوت.    واژگانی روشن اما تاریک؛ به راستی که در کودکی معانی‌شان را می‌دانستم، اما جز چند ماهی از جوان شدنم نگذشته بود که با پوست و گوشت و استخوان‌هایم لمسش کردم.    هی... از چه بگویم؟ از شیرینی‌اش که هرگز به کام تلخم نرسید؟ یا از تلخی‌اش که شیرینی را از زندگی‌ام ربود؟    بگذار از جایی بگویم که دلم از پس چشمانش جان باخت؛ این چشم‌ها توصیف سرش نمی‌شود، چشمانش به سیاهی شب مانند بود؛ شک ندارم اگر نیم‌نگاهی به ما می‌انداخت، می‌توانستم تصویرم را در زلال دیده‌اش تماشا کنم.    اما هزاران حسرت که چاره‌ای جز پنهان کردن عشق در ناکجا آباد درونم نداشتم.    افرادی که خود را متفکر لقب داده بودند، روز و شب در پهنه باریک گوش‌هایم دم از صبر می‌زدند، وعده‌ها می‌دانند که گر صبر کنی ز غوره حلوا سازی، اما نمی‌دانستند نه دل غوره است و نه یار حلوا...    زمان از پی هم می‌گذشت، متفکران دوای انتظار تجویز کردند؛ دلم را که زنگیده از صبر بود، به سوی انتظار سوق دادم، روزها چشمانم انتظار می‌کشید و شب‌ها بغض گلویم، بغضی که زیر بار تنهایی‌ها به کبودی می‌ماند...  دل خسته‌تر از آن بودم که رمقی برای عاشقی کردن داشته باشم، هرچه در توان بود در راه عاشق ماندن از کف داده بودم، دگر به یار رسیدن و نوازش رویش چه دردی دوا می‌کند؟      حرف و حدیث متفکران را رها کردم و این‌بار خود برای خود نسخه پیچیدم.    سکوت... سکوت می‌کنم که این سکوت منطقی‌تر است.بنازم حکمت ایزد را که جز با سکوت هم دل آرام نیافت.    ۲۰ بهمن‌ماه ۱۴۰۰ | تقدیم نگاهتان</description>
                <category>فاطمه حیدری افرا</category>
                <author>فاطمه حیدری افرا</author>
                <pubDate>Wed, 09 Feb 2022 18:04:50 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>