<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های گلناز تقوائی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_20809765</link>
        <description>فعال فرهنگی 
https://golnaztaghvaee.blogfa.com/ وبلاگ</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-07 05:43:45</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4465768/avatar/wtRcde.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>گلناز تقوائی</title>
            <link>https://virgool.io/@m_20809765</link>
        </image>

                    <item>
                <title>داستان یک جفت چشم زیبا</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20809765/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DB%8C%DA%A9-%D8%AC%D9%81%D8%AA-%DA%86%D8%B4%D9%85-%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7-zfrfoga3nxbi</link>
                <description>&quot; یک جفت چشم زیبا &quot;💎 گلناز تقوائی اولین بار در یک صبح تابستانی بود که آن یک جفت چشم زیبا را دید.وقتی در خیابان راه می‌رفت تا به سرکار برود، کبوتری از روی زمین برخاست و به سمت پنجره‌‌ای در طبقه‌ی دوم ساختمانی پرواز کرد و همانجا روی لبه‌ی باریک آهنی نشست.بُرنا همانطور که مسیر پرنده را دنبال می‌کرد ناگهان پشت پنجره چشمهایش با چشمهای بسیار زیبا و گیرای دختری جوان تلاقی کرد.برای لحظاتی انگار پاهایش سست شدن و قدم از قدم نمی‌توانست بردارد.به هر زحمتی بود نگاهش را از آن صورت دلربا دزدید و به راهش ادامه داد.از آن روز به بعد بُرنا فقط به شوق دیدن دوباره‌ی آن چشم‌ها از خواب برمی‌خاست و انگار بخت یار او بود و هر روز آن دختر زیبا را که در پشت پنجره نشسته بود می‌‌دید.گاهی هم آن دختر به او لبخند می‌زد و این ضربان قلب بُرنا را تا بی‌نهایت هیجان عاشقی بالا می‌برد.تا این که بلاخره یک روز بُرنا دلش را به دریا زد و نامه‌ی کوتاهی به این مضمون نوشت:سلام به چشمهایی که نمیدونم زندگی رو ازم گرفتن یا بهم زندگی دادن! اما هر چی هست فقط میدونم دیگه بدون دیدن این صورت زیبا و این چشمها نمی‌تونم زندگی کنم.شاید توقع زیادی باشه ولی این برام رویایی میشه اگه شما رو از نزدیک ببینمشمایی که هنوز اسمت رو هم نمیدونم...جمعه ساعت ۶ عصر جلوی در اصلی پارک ساعی.ارادتمند شما بُرناصبح روز بعد بُرنا نامه رو چند تا زد و در جیبش گذاشت و به سمت خیابان آرزوهایش رفت.عجیب به دلش افتاده بود که امروز دختر آرزوهایش در پشت پنجره نیست و نامه در جیبش باقی خواهد ماند. اما وقتی آن چشم‌ها را در پُشت پنجره دید، خداروشکر کرد که حسش اشتباه بوده. پاهایش قوت گرفت و با عزمی جزم به سمت پنجره که مثل همیشه باز بود رفت و از قامت بلند و کشیده‌ی خود سود جُست و با یک پرتاب دقیق نامه رو به داخل پنجره انداخت و بدون نگاه کردن به پشت سرش، دوان دوان به راهش ادامه داد.از همان لحظه‌ی پرتاب کاغد تا ساعت قرار، دلِ بُرنای جوان‌! یک لحظه آرام و قرار نداشت. بلاخره زمان موعد از راه رسید و بُرنا حداقل یکساعت زودتر با شاخه گلُ رز سرخ زیبایی، سر قرار عاشقی حاضر شد.بُرنا بارها به ساعتش نگاه کرد و چه فکرها که از سرش نگذشت و شاید صدها بار آن مسیر را قدم زد تا ناگهان یکبار که برگشت، آنچه را در مقابلش می‌دید اصلا و ابدا باور نمی‌کرد.تا آن لحظه که از خدا عمر گرفته بود هیچوقت این طور شوکه نشده بود. بطور جدی احساس خفگی می‌کرد و انگار هوا راه ورود و خروج به دهانش را گُم کرده بود.صورتش از حیث نرسیدن اکسیژن به رنگ قرمز و کبود می‌زد.به هیچ عنوان باورش نمی‌شد صاحب آن چشم‌های رویایی، روی ویلچر نشسته باشد. ولی واقعیت این بار با طعمی تلخ‌تر از زهر، سیلی محکمی به صورت بُرنا زده بود و دختر آرزوهایش درست روبه‌رویش روی ویلچر نشسته بود و خانمی پشت ویلچر ایستاده و او را جا‌به‌جا می‌کرد.بُرنا واقعا مستأصل شده و فکرش کار نمی‌کرد، بی اراده یک قدم به جلو و به سمت دختر برداشت، اما ناگهان به عقب برگشت تا آنجا را ترک کند، هنوز چند قدمی نرفته بود که صدایی او را به خودش آورد.- آقا بُرنا، حداقل اون گُل رو بده و بعد برو...بُرنا با خجالت تمام به سمت صدا برگشت و در حالی که پاهایش از روی زمین بلند نمی‌شد با همان حالتی که کفش هایش روی زمین کشیده می‌شد به سمت دختر رفت و گُل را به سمت او گرفت اما ناگهان دختر با یک حرکت سریع و برق آسا از جای برخاست و روی پاهایش کاملا صاف و استوار در مقابل بُرنا ایستاد.این بار دیگر کم مانده بود تا چشم‌های بُرنا از شدت تعجب از حدقه خارج شود، ناخودآگاه چند قدم به عقب رفت و دید که دختر راه می‌رود و می‌چرخد و کاملا سالم به نظر می‌رسد. دختر اما مستقیم در چشمان بُرنا خیره و با صدای آرام اما محکمی گفت:- بله آقا برنا همونطوری که ملاحظه می‌کنی من کاملا سالم هستم و هیچ عیب و ایرادی ندارم. این ویلچر هم برای خواهر بزرگترم هست که الان توی خونه‌اس. خواهری که روزگاری مثل من، مثل شما کاملا سالم بود ولی در اثر یک تصادف برای همیشه به این ویلچر زنجیر شد. خواهری که در زمان سلامتیش با مردی مثل شما ازدواج کرد و روزگارشون تا قبل از تصادف خواهرم خوب بود، اما بعد از فلج و قطع نخاع شدن خواهرم، همسرش اونو خیلی راحت ول کرد و رفت و با یکی دیگه ازدواج کرد. به همین راحتی و حالا من اگه مردی سر راهم قرار بگیره، همونطور که دیدی با همین ویلچر امتحانش میکنم و میخوام بدونم اگه یه روزی منم مثل خواهرم ویلچر نشین شدم یا هر بلای دیگه‌ای سرم اومد، اون مرد در کنار من میمونه یا مثل شوهر خواهرم خیلی آسون و بدون هیچ عذاب وجدانی میذاره میره و پشت...بُرنا اما دیگر چیزی نمی‌شنید، او در تمام عمرش این چنین خجالت زده و شرمگین نشده بود.او برای آخرین بار به آن چشم‌ها نگریست و برای همیشه رفت.</description>
                <category>گلناز تقوائی</category>
                <author>گلناز تقوائی</author>
                <pubDate>Sun, 05 Jul 2026 10:26:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلنوشته آهواره</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20809765/%D8%AF%D9%84%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%A2%D9%87%D9%88%D8%A7%D8%B1%D9%87-v5x9r3kkdajr</link>
                <description>دلنوشته: آهوارهگلناز تقوائی اشتباه کردم..... درست متوجه شدی! اشتباه کردم.....اشتباه شاید کلمه کوچکی باشد؛ بهتر است بگویم &quot; حماقت &quot; کردم، آن هم حماقتی بزرگ....آیا تقاصش را دارم پس می‌دهم؟ نمی‌دانم! شاید همینطور است دارم تقاص حماقتم را پس می‌دهم..... گناهم این بود که رفتم! آری رفتم بدون آنکه از عواقبش بترسم....شاید نفرینم کرده باشد؛ قلبش چون آینه زلال بود. می‌دانم نفرینم کرده وگرنه.... وگرنه چرا باید تقاص پس دهم....کاش می‌توانستم دفتر روزگار را ورق بزنم و به گذشته برمی‌گشتم و نمی‌رفتم. اما آیا چنین چیزی شدنی است؟ خیر نمی‌شود... نمی‌شود بازگشت...من مانده‌ام با دنیایی پشیمانی! من مانده‌ام با عذاب وجدان! من مانده‌ام که به خاطر رفتنم آه او دامنگیرم شد....کاش می‌توانستم فراموشش کنم مثل چیزهای دیگر زندگیم.... نه‌تنها نمی‌توانم فراموشش کنم، بلکه یادش بیشتر وجودم را احاطه می‌کند....کاش می‌توانستم برگردم و از او حلالیت بطلبم، به ظلمی که در حقش کردم اما هیچ راهی ندارم جز ادامه دادنم و عذاب کشیدنم.....دنیایم را می‌سوزاند آخرت که دیگر جای خود دارد.... چرا اینگونه شد؟ چرا به اینجا رسیدم؟ حتی کلمات هم از نوشتن بیزارند....می‌دانم انگشت پشیمانی بر لب گزیدن فایده ندارد.... زندگی ادامه دارد اما من! من چه کنم!؟ آیا راه پس و پیشی برایم مانده؟ چرا چنین کردم... می‌دانم حماقت کردم اما دیگر هیچ چیز درست نمی‌شود....کاش می‌توانستم به او بگویم حلالم کن! اما آیا او مرا حلال می‌کرد؟ نمی‌دانم! اگر از من می‌گذشت، پس چرا نفرینش گریبانم را گرفت.... انتقام گرفت آن هم انتقامی که تا آخرین نفس‌هایم باید تاوانش را پس دهم....این‌ها خواب نیست، رویا هم نیست؛ بلکه حماقت من است که از آه درونم به کلمات تبدیل شده‌اند و روی کاغذ می‌آیند... من باعثش هستم من کردم....کاش این من، درهم می‌شکست و خرد می‌شد؛ کاش نیم من می‌شد و من من نمی‌کرد..... دیگر دیر شده خیلی دیر..... دیگر برای ابراز پشیمانی دیر است....او رفت و من مانده‌ام با یک دنیا پشیمانی...... آهش دانم را گرفت و قلبش شکست.......آه......واره......در زندگی هر کس، یک نفر وجود دارد که شبیه هیچ‌کس نیست. کسی که وقتی هست، انگار تمام حفره‌های خالی روح آدم پر می‌شود. و وقتی می‌رود، چنان جای خالی‌اش بزرگ می‌شود که با تمامِ آدم‌های دنیا هم پر نخواهد شد. مراقب &quot;یک نفر&quot;های زندگی‌تان باشید؛ این‌ها نسخه کپی ندارند…</description>
                <category>گلناز تقوائی</category>
                <author>گلناز تقوائی</author>
                <pubDate>Mon, 22 Jun 2026 10:34:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان انگشتر عقیق</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20809765/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D9%86%DA%AF%D8%B4%D8%AA%D8%B1-%D8%B9%D9%82%DB%8C%D9%82-y2v6sombal1f</link>
                <description>انگشتر عقیق گلناز تقوائی دو دوست در روستایی زندگی می‌کردند و تصمیم گرفتند باهم به ده پایین رفته و مقداری میوه بخرند. الک و کلک پیاده راهی ده پایین شدند که پس از مدتی با سرگین خر روبه‌رو شدند. الک با زیرکی به کلک گفت:&quot; اگه از سرگین خر بخوری، انگشتر عقیقم رو بهت میدم!&quot; کلک بدون اینکه عاقبت کار را بسنجد، مقداری از آن سرگین خر خورد و الک هم بلافاصله انگشترش را به او داد. آن دو به خرید میوه رفتند و آنچه لازم داشتند خریدند. در راه برگشت، همینکه دوباره با سرگین خر برخورد کردند؛ الک نگون‌بخت که چوب حرص و طمع خود را خورده بود، باخود اندیشید که اگر به روستا برگردیم و کلک به همه بگوید که انگشترش را در قبال خوردن سرگین من از دست داده، من چه پاسخی بدهم؟ از آن طرف کلک هم که به سادگی انگشترش را بیشتر از جانش عزیز می‌داشت، از دست داده بود، به شدت ناراحت بود و ناخن جوی می‌کرد. الک به صورت کلک نگریست و متوجه ماجرا شد؛ پس به او گفت:&quot; هی کلک اگه تو هم از این سرگین بخوری، انگشتر محبوبت رو بهت پس می‌دم!&quot; کلک بخت برگشته بدون فوت وقت و با خوشحالی این کار را کرد و انگشترش را پس گرفت و هردو با خنده و شادی به ده بازگشتند و فکر کردند که هیچ اتفاقی نیفتاده و خوردن سرگین خر را به خوردن شکر تشبیه کردند.امان از حماقت و طمع......</description>
                <category>گلناز تقوائی</category>
                <author>گلناز تقوائی</author>
                <pubDate>Tue, 16 Jun 2026 15:37:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان یک تار مو</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20809765/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DB%8C%DA%A9-%D8%AA%D8%A7%D8%B1-%D9%85%D9%88-ddhs3jfiqpx2</link>
                <description>یک تار مو گلناز تقوائی سارا با لحن آرامی به پدرش که به شدت عصبانی بود و درحالیکه با دو دستش سرش را گرفته و به محوطه بیرون از پنجره خیره شده بود، گفت:&quot; باباجون انقدر ناراحت نباش! درسته که مامان به خاطر اون تار موی قهوه‌ای زنونه که روی کت شما پیدا کرده، به شدت عصبانیه و رفته توی اتاقش و مدام داره باصدای بلند فریاد میزنه و طلاق می‌خواد اما من می‌دونم راه رام کردن مامان چیه!&quot; پدر نگاه تند و تیزی به سارا که دست به سینه به او نگاه می‌کرد، انداخت و گفت:&quot; خب پروفسور بگو چی کار کنم ها؟&quot; سارا لباس مادر را به پدر نشان داد و گفت:&quot; این یک تار موی مردانه روی لباس مامان چی کار می‌کنه!؟ ببینید رنگش قهوه‌ای هم هست...&quot; پدر با عصبانیت هرچه تمام لباس را برم‌یدارد و به پشت در اتاق همسرش می‌آید و درحالیکه فریاد می‌زند به زن چنین می‌گوید:&quot; این تار موی مردانه روی لباس تو چکار می کنه زن!؟ می‌خوام طلاقت بدم بیا بیرون.&quot; زن وقتی چنین حرفی را می‌شنود، سریع خود را به بیرون از اتاق می‌رساند و متوجه تار موی کوتاهی روی لباسش می‌شود و با اضطراب می‌گوید:&quot; من من نمی‌دونم این از کجا اومده...،&quot; که در همین لحظه صدای خنده دخترشان از آشپزخانه که درحال خوردن کیک بود آنها را به حیرت می‌اندازد. سارا گفت: خوب شما دوتا رو به جون هم انداختم‌ها خخخخخخخخخخ..... این کار من بود&quot; بعدهم یک تار مو از موهایش را کَند و پدرش گفت:&quot; این تار موی من روی کت شما بود.&quot; بعد همان همان تار مو را نصف کرد و رو به مادر گفت:&quot; اینم تار موی مردانه رو لباس شما مامان خانوم!&quot; پدر و مادر تازه متوجه شدند چه کلاه گشادی سرشان رفته که سارا آخرین لقمه کیک خامه‌ای را بلعید و گفت:&quot; وقتی شما دو نفر بعد بیست و پنج سال زندگی مشترک، سر یک تار مو اونم مال دخترتون بوده می‌خواین ازهم جدا بشین بعد توقع دارید من ازدواج کنم!؟ ولمون کنید بابا.....&quot; پدر و مادر که به مقصود دخترشان پی برده بودند، تصمیم ازدواج را برعهده خود دخترشان گذاشتند که هر موقع که صلاح دید آن موقع لباس عروس بر تن کند.</description>
                <category>گلناز تقوائی</category>
                <author>گلناز تقوائی</author>
                <pubDate>Fri, 12 Jun 2026 10:46:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان سرنوشت شوم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20809765/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D8%B1%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA-%D8%B4%D9%88%D9%85-lqls5gqsax9o</link>
                <description>سرنوشت شومگلناز تقوائی جادوگری به مردی کفت:&quot; در یک روز و ساعت خاصی بلای بزرگی برایت اتفاق می‌افتد!&quot; مرد از شنیدن این سخن جادوگر خوشحال شد؛ چراکه پیش از وقوع حادثه می‌توانست کاری بکند. مرد که وضعیت مالی بسیار خوبی داشت، بهترین معمارها را استخدام کرد تا خانه‌ای بسیار محکم برایش بسازند. معمارها باسرعت شروع به ساخت خانه کردند و بهترین مصالح ساختمانی را برای این بنا به کار بردند و روز و شب کار می‌کردند تا هرچه زودتر این خانه را به مرد ثروتمند تحویل دهند. بالاخره یک روز پیش از وقوع حادثه، خانه آماده شد. مرد ثروتمند از مشاهده بنا راضی شد و به همه معماران جایزه داد؛ سپس ورزیده‌ترین نگهبانان را برای حفاظت از خانه استخدام کرد. مرد ثروتمند در آستانه روز وقوع حادثه به گفته جادوگر، وارد اتاق اسرارآمیز شد که ایمن‌ترین مکان ساختمان ود؛ اما پیش از آنکه کمی احساس راحتی کند، متوجه شد که حتی در این اتاق اسرارآمیز هم چند شعاع آفتاب دیده می شود. او فورا به معماران گفت که هرچه زودتر همه شکاف‌های این اتاق را پر کنند تا از ورود حادثه و بلا از این راه‌ها هم جلوگیری شود. سرانجام مرد ثروتمند احساس کرد آسوده خاطر شده زیرا گمان کرد خود را کاملا از جهان خارج حتی از نور و هوا هم جدا کرده است. معلوم است که مرد ثروتمند خیلی زود در اتاق اسرارآمیز بدون هوا خفه شد و مرد. پیش‌گویی جادوگر درخصوص مرد ثروتمند به حقیقت پیوسته بود و سرنوشت شوم طبق گفته جادوگر رقم خورده بود... این است به وقوع پیوستن مرگ حتی در ایمن‌ترین مکان ممکن روی زمین.....</description>
                <category>گلناز تقوائی</category>
                <author>گلناز تقوائی</author>
                <pubDate>Mon, 08 Jun 2026 13:14:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان سه مُهره</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20809765/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D9%87-%D9%85%D9%8F%D9%87%D8%B1%D9%87-qn1nmwpqi8lt</link>
                <description>سه مُهرهگلناز تقوائی قدیمی‌ها گویند مرد دانایی به قصر فرمانروایی آمد؛ فرمانروا با دیدن دانا خوشحال شد و او را بسیار تکریم کرد. دانا بعداز عرض ادب و احترام به فرمانروا گفت:&quot; شنیدم حکیم باهوشی در قصر شما وجود داره من سه‌تا مهره آوردم می‌خوام به حکیم باهوش نشون بدم و بگم کدومش بهتره تا پاسخش رو بدونم.&quot; دانا سه مهره را به حکیم باهوش سپرد، حکیم نگاهی به آن مهره‌ها انداخت و به یکی از ملازمان گفت تا سیم فولادی برایش بیاورند. وزیر سه سوراخ باریک در مهره‌ها دید؛ سیم را از سوراخ مهره اول عبور داد و به راحتی از سوراخ دیگر آن خارج کرد. اینبار سیم را بعداز عبور دادن از سوراخ مهره دوم، سوراخ تنگ‌تری مشاهده و با کمی سختی سیم را از درون مهره بیرون کرد. حکیم سرش را به نشانه رضایت تکان داد و سپس سیم را از سوراخ مهره سوم عبور داد اما انتهای سیم از سوراخ خارج نشد. سپس به دانا گفت:&quot; مهره سوم از همه بهتره! درواقع این سه مهره نمادی از درک و آگاهی انسان‌ها هستند؛ آدما به سه دسته تقسیم می‌شوند: دسته اول مثل مهره اول، سخنان به گوش آنها وارد و از گوش دیگری خارج می‌شوند؛ دسته دوم کسانی که سخنان را شنیده و با تفکر و اندیشه پاسخی سنجیده برای هر سخن می‌یابند و دسته سوم انسان‌هایی هستند که سخنان را با گوش جان می‌شنوند و آنها را مانند گنجی در باطن خود نگه می‌دارند و به کار می‌گیرند. از بین این دسته‌ها، سومی از همه بهتر است.&quot; دانا به حکیم باهوش &quot; احسنت &quot; گفت و سپس به حاضران در جمع چنین فرمود:&quot;در زندگی همیشه سخنان خردمندان را بشنوید و سعی کنید معنی و مفهوم آنها را درک کرده و در ذهن خویش پرورش دهید و برای زندگی بهتر و زیباتر به کار گیرید.&quot;این است پند زندگی......</description>
                <category>گلناز تقوائی</category>
                <author>گلناز تقوائی</author>
                <pubDate>Wed, 25 Feb 2026 13:22:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان به مقصد بهشت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20809765/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D9%82%D8%B5%D8%AF-%D8%A8%D9%87%D8%B4%D8%AA-tcopcflp1e9c</link>
                <description>به مقصد بهشت گلناز تقوائی دخترک آرام به چشمان خواهرش نگاه کرد و پرسید:&quot; آبجی، مادرمون کجاست؟&quot; خواهرش پاسخ داد:&quot; خب معلومه مادر توی بهشت است...&quot; خانواده فقیر آنها، قادر به تامین مخارج معالجه مادرشان نبود؛ او مدت‌ها قبل از دنیا رفته بود.دخترک مدام در مقابل ویترین یک کفش‌فروشی می‌ایستاد و به یک جفت کفش قهوه‌ای خیره می‌شد. قیمت کفش سی دلار بود و دخترک افسوس می‌خورد که نمی‌تواند آن را بخرد. پدرشان که در معدن کار می‌کرد، به عنوان عیدی به هر کدام از دختران بیست دلار داد. دخترک کمی پول خورد در قلک داشت آن‌ها مجموع پنج دلار می‌شد. فردای عید او تمام پول‌هایش را برداشت و به طرف کفش‌فروشی رفت تا آن کفش‌ها را بخرد. فروشنده پول‌ها را گرفت، پنج دلار کم بود، به سر و وضع دختر که لباس مندرسی به تن کرده بود نگاهی کرد و آن کفش‌ها را بدون آنکه حرفی از پنج دلار باقیمانده بزند، به دخترک تحویل داد. او با شادی وصف ناپذیری درحالیکه بسته کفش را در دست داشت، به خانه رسید و سپس پدر و خواهرش را راضی کرد تا او را تا اداره پست همراهی کنند. وقتی به اداره پست رسیدند، دخترک به مأمور پست گفت:&quot; لطفاً این کفش را به بهشت بفرستید!&quot; پدر، خواهرش و مامور پست باتعجب به دخترک نگاه کردند؛ مامور پست پرسید:&quot; برای چه کسی بفرستم؟&quot; دخترک آهی کشید و گفت:&quot; برای مادرم! من این کفش‌ها را برای او خریدم تا در بهشت بپوشد؛ کفش او پاره بود....&quot; اشک از چشمان خواهرش جاری شد و خواهر کوچکش را به آغوش گرفت و گفت:&quot; بهترین چیزها را در بهشت به مادر می‌دهند، او جای خیلی خوبی رفته است.....&quot;</description>
                <category>گلناز تقوائی</category>
                <author>گلناز تقوائی</author>
                <pubDate>Fri, 20 Feb 2026 12:46:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان فلفل‌کار</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20809765/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%81%D9%84%D9%81%D9%84-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-tmcsey2qqlqb</link>
                <description>فلفل کار گلناز تقوائی کشاورزی که تازه زمینش را برای کاشت فلفل آماده کرده و درحال بذرپاشی بود، ناگهان با شخص بیکار و علافی مواجه شد. علاف با دهن‌کجی به کشاورز که درحال پاک کردن عرقش از روی پیشانی بود گفت:&quot; هوف این پخمه رو باش! زیر این آفتاب داغ داری فلفل می‌کاری؟ آخه فلفلم شد محصول!؟ کی از این مزه تند خوشش میاد که بخواد ازت بخره!؟ کشاورز که خسته بود و اصلا هم حوصله جروبحث با مزاحم را نداشت، گفت:&quot; آخه به تو چه! تو بیکار و علافی مگه من بهت چیزی گفتم؟ برو و مزاحم کار من نشو!&quot; مرد علاف بیشتر برای کشاورز ایجاد مزاحمت کرد؛ تا جایی که کارشان بالا گرفت و دعوا کردند. کشاورز، دست او را گرفت و پیش دانای شهر برد و سپس تمام ماجرا را برای او تعریف کرد. دانا گفت:&quot; مرد علاف تو برای کشاورز ایجاد مزاحمت کردی پس باید غرامت بپردازی! به کشاورز ده سکه بپرداز و عذرخواهی کن و گرنه باید یک ظرف فلفل تند رو یکجا بخوری!&quot; مرد علاف نگاهی به مرد کشاورز کرد و گفت:&quot; ده سکه بدم به این؟ عمرا ! ترجیح میدم فلفل بخورم تا پول مفت به کسی بدم&quot; دانا مقداری فلفل قرمز جلوی علاف گذاشت تا بخورد؛ علاف اولین گاز را که به فلفل زد، چشمانش قرمز شد و اشک سرازیر شد و از کنار دستش پارچ آب را برداشت و سر کشید. دانا گفت:&quot; هنوز مقدار زیادی فلفل مونده که باید بخوری!&quot; علاف که دهان و حلقش می‌سوخت فریاد کشید:&quot; خب لعنتی دهنم آتیش گرفت چه‌طوری این همه رو بخورم!&quot; دانا پوزخندی زد و ادامه داد:&quot; خب ده سکه می‌دادی راحت می‌شدی!&quot; علاف درحالیکه داشت زیر لب غر می‌زد، از جیبش ده سکه درآورد و جلوی کشاورز انداخت. دانا گفت:&quot; همین را اول انجام می‌دادی الان مجبور نبودی تند و تیزی فلفل را تحمل کنی و هم متضرر شوی. تا تو باشی که توی کار مردم سرک نکشی!&quot; امان از فضول جماعت.......</description>
                <category>گلناز تقوائی</category>
                <author>گلناز تقوائی</author>
                <pubDate>Sun, 15 Feb 2026 18:25:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان زندگانی جاودان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20809765/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%AC%D8%A7%D9%88%D8%AF%D8%A7%D9%86-hlrjtf6xfyu9</link>
                <description>زندگانی جاودانگلناز تقوائی می‌خوام این بار از یک شاعر بزرگ واستون حکایتی بگم امیدوارم از این حکایت خوشتون بیاد. مولانا توی مثنوی یک داستان قشنگ داره می‌خوام اونو براتون تعریف کنم. انسانی خردمند به زبان رمز گفت، در سرزمین هندوستان درختی وجود داره که هرکسی از میوه‌اش بخوره، نمی‌میره! امیری این سخن رو شنید و آرزو کرد که از این میوه بخوره تا جاودانه بشه؛ بنابراین وزیرش رو به هندوستان فرستاد تا اون میوه رو واسش باره.... بله عزیزان اون وزیر سال‌ها جستجو کرد، شهر و روستایی توی اون سرزمین نموند که بهش سر نزده و نشانی این میوه رو از مردم نپرسیده باشه. مردم گاهی مسخره‌اش می‌کردند، گاهی نشانی اشتباه می‌دادند و خلاصه تا می‌توانستن وزیر رو اذیت می‌کردند. امیر هم مرتب واسش پول می‌فرستاد و وزیر رو تشویق می‌کرد که ماموریتش رو به سرانجام برسونه. سال‌ها گذشت، وزیر از پی جستجو پیر و ناتوان شده بود، تصمیم گرفت به دیارش برگرده؛ در شهری برای استراحت توقف کرد، روی سنگی نشست و شروع به گریه کرد. دانایی او را دید و کنارش نشست و از او پرسید که علت گریه‌اش چیست!؟ وزیر ماجرا را برای مرد دانا تعریف کرد. دانا خندید و گفت::&quot; ای وزیر ساده آن درختی که دنبالش هستی، درخت دانش و میوه‌اش هم در دل و جان انسان نهفته است. درخت پربار علم و دانش، آب زندگانی و جاودانگی است، تو به اشتباه این همه سال جستجو کردی زیراکه به دنبال ظاهر بودی نه باطن. می‌دونی دانش اسم‌های زیادی داره که گاه درخت خطابش می‌کنن گاه دریا، گاه آفتاب میگن بهش گاه کوه و هزاران اسم دیگه داره که بیشترین اثرش در انسان، جاودانگی است....&quot; بله خوبان، مولانا در این حکایت به ما جایگاه علم رو نشون میده و میگه هرچه‌قدر بیشتر به دنبال آن باشیم، بیشتر به زندگانی جاوید نزدیک‌تر میشیم....</description>
                <category>گلناز تقوائی</category>
                <author>گلناز تقوائی</author>
                <pubDate>Mon, 09 Feb 2026 18:15:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان کبوتر درون تُنگ</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20809765/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D8%A8%D9%88%D8%AA%D8%B1-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%86-%D8%AA%D9%8F%D9%86%DA%AF-ro96wfz7wdx3</link>
                <description>کبوتر درون تنگ گلناز تقوائی امروز در دانشگاه یکی از دانشجوها سر درس ریاضی عمومی با کلافگی گفت:&quot; هوف این درس لعنتی به چه درد میخوره؟ چرا ریاضی قابل فهم نیست؟ این این همه فرمول به درازی روده رو باید به کار ببریم که جوابش یا یک میشه یا صفر!&quot; استاد که همینجوری به حرف‌های آن دانشجو فکر می‌کرد، با اندکی تفکر گفت:&quot; باشه پس درس امروز رو ول می‌کنیم.&quot; همهمه‌ای به راه افتاد و بعضی از دانشجویان آماده رفتن شدند که استاد ادامه داد:&quot; گفتم درس رو ول می‌کنیم نگفتم کلاس تعطیله!&quot; سکوتی سراسر کلاس رو دربرگرفت، استاد به سمت تخته رفت و روی آن یک تنگ شیشه‌ای کشید که درون یک کبوتر وجود داشت؛ سپس به دانشجویان چنین گفت:&quot; کی می‌تونه بگه چه‌طوری میشه این کبوتر رو از تنگ برون بیاریم با این شرط که تنگ رو نشکنیم و کبوتر رو هم نکشیم؟&quot; دانشجویان همه تلاش خود را کردند تا راه‌حلی بیابند اما هیچکدام پاسخی برای معما نیافتند. یکی از دانشجویان که در صندلی دوم نشسته و تا آن لحظه سکوت کرده بود، با لحنی آرام چنین گفت:&quot; خب استاد گرامی این کبوتر بدون شکستن تنگ بیرون نمیاد پس به اون کسی که این کبوتر رو داخل این محفظه شیشه‌ای کرده بگید بیاد خودش هم پرنده رو از توش بیرون بیاره!!!&quot; دانشجویان به پاسخ این دانشجو پوزخند زدند اما استاد شروع به کف زدن کرد و گفت:&quot; آفرین! جواب همینه، هرکسی که کبوتر رو داخل تنگ کرده خودشم درش بیاره و شما هم همینطور! وقتی واحد ریاضی عمومی رو برداشتید که بخونید، همون کبوتر رو در ون تنگ انداختید که این درس سخته این مفهوم رو توی ذهنتون جا دادید؛ ولی وقتی درس ریاضی را برداشتید و اونو را آسون بپندارید، در عقلتون تا بتونید درس رو آسون‌تر بخونید، اونو رو جزو درس‌های ساده بردارید.&quot; بعد این ماجرا کل دانشجویان بیشتر بر روی مباحث و فرمول‌ها دقت می‌کردند و با تمرین و تکرار بیشتر ،درس را با نمرات خوب پشت سر گذاشتند. این را هم اضافه کنم که وقتی کاری را آغاز می‌کنیم، باید بر خدا توکل کنیم؛ این رمز پیروزی بر مشکلات است و اینگونه می‌توان کبوتر را از درون تنگ شیشه‌ای خارج کرد.</description>
                <category>گلناز تقوائی</category>
                <author>گلناز تقوائی</author>
                <pubDate>Fri, 06 Feb 2026 17:50:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان خوشبختی حقیقی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20809765/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AE%D9%88%D8%B4%D8%A8%D8%AE%D8%AA%DB%8C-%D8%AD%D9%82%DB%8C%D9%82%DB%8C-qrsaopki6vdq</link>
                <description>خوشبختی حقیقی گلناز تقوائی خوشبختی و بدبختی آدم‌ها را نمی‌توان در ظاهر تشخیص داد بلکه باید سفری به ضمیر آنان داشت تا مشخص شود چه‌کسی خوشبخت یا بدبخت است. چرا به این مورد اشاره کردم؟ دلیلی دارد که می‌خواهم برایتان بازگو کنم. یکی از دوستانم باوجود مال و ثروت فراوانی که داشت، هرگز احساس خوشبختی نمی‌کرد؛ روزی در کنار من نشست و آه بلندی کشید، گفتم:&quot; چی شده؟ &quot; گفت: همه چی دارم پول، طلا، جواهرات زمین، ماشین، خانه‌ای که از قصر بزرگتر است...... همه چی دارم اما اون روز بالاخره فهمیدم که خوشبختی چیه!&quot; گفتم:&quot; خیلی هم خوب بالاخره شما فهمیدی که خوشبختی!&quot; پوزخندی زد و ادامه داد:&quot; من باوجود داشتن همه‌چیز، هیچی ندارم اگه درون خودم احساس خوشبختی نکنم. چند روز قبل یکی باهام تماس گرفت و بهم پیشنهاد داد اگه تمایل دارید یکسری وسایل کمک به زندگی برای معلولان بخرید. گفتم مثلا چیا لازم دارید؟ طرف هم یکسری وسایل کمک حرکتی مثل صندلی چرخدار و این چیزا رو پیشنهاد کرد قبول کردم و گفتم درحد توانم کمک می‌کنم. این گذشت و کارا رو انجام دادیم و برای تحویل این لوازم به اداره بهزیستی رفتیم. تک‌تک اسامی رو خوندن و هر نیازمندی به کمک مسئولان ذیربط میومد و وسیله رو تحویل می‌گرفت... می‌دونی اون لحظه خیلی از خودم خجالت کشیدم باوجود این همه مال و ثروتی که دارم چرا به جامعه معلولان بی‌توجه بودم بعدم خودمو قانع کردم که ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازه هست از این به بعد کمک می‌کنم. توضیع لوازم تموم شد و همه آماده رفتن شدیم، یک دختربچه حدود هفت هشت ساله رو روی یکی از ویلچرهایی که آوردیم دیدم؛ دخترک پامو گرفت، تلاش کردم تا پامو با مهربونی از دستاش جدا کنم اما او درحالیکه با چشماش به صورتم خیره شده بود این اجازه را به من نمی‌داد! خم شدم و خیلی آرام از او پرسیدم: آیا قبل از رفتن درخواستی از من داری؟ اون در جواب چیزی بهم گفت که حس کردم تمام تنم یخ کرد. دخترک با لبخند چنین گفت:&quot; می‌خوام چهره شما رو به خاطر بسپارم تا در بهشت شما رو بشناسم تا درمقابل الله متعال بار دیگه از شما تشکر کنم.&quot; بله اینجا بود که فهمیدم خوشبختم نه به خاطر ثروتم، بلکه به خاطر دادن چند وسیله که برای یکسری زندگی ساز بود. خوشبختی دنیا رو باید بذارم برم خوشبختی حقیقی با دلی سرشار از عشق و رفتن به بهشت جاودان و ملاقات عزیزانی است که آنجا هستند.&quot; سکوتی بین ما پیش آمد:&quot; گفتم همینه! خوشبختی همینی هست که شما بهش رسیدی و این بزرگترین اتفاق زندگیت هست.&quot; لبخند رضایت را در چهره‌اش دیدم و بعداز نوشیدن یک فنجان قهوه از من خداحافظی کرد و رفت.</description>
                <category>گلناز تقوائی</category>
                <author>گلناز تقوائی</author>
                <pubDate>Mon, 02 Feb 2026 17:37:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان حال خوب</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20809765/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AD%D8%A7%D9%84-%D8%AE%D9%88%D8%A8-d3ahw3zedtr9</link>
                <description>حال خوبگلناز تقوائی به فستفودی آمدم و در صف ایستادم تا برای ناهار همبرگر بخورم و سریع به سرکار برگردم. از چیزی که می‌خوری و قرار نیست از آن لذت ببری خوشم نمی‌آید؛ خوردن فقط جویدن و بلعیدن نیست بلکه لذت بردن هم هست. من معتقدم، وقتی باک ماشین را باز می‌کنی تا درونش را پر از بنزین کنی،، ماشین چنان لذتی می‌برد و چنان کیفی می‌کند که اگر می‌توانست حرف بزند، حتما می‌گفت:&quot; آخیش !&quot; یا &quot;به‌به!&quot; حالا من در صف ایستاده‌ام تا همبرگر بخورم بدون آنکه &quot;جوووووون یا عجب خوشمزه بود&quot; بگویم، به سرکارم برگردم.وقتی نوبت من می‌شود، فروشنده با لبخندی که صورتش را زیبا کرده، سفارش را می‌گیرد و بدون آنکه حرفی از مبلغ همبرگر بزند به سراغ نفر بعدی می‌رود. روی صندلی می‌نشینم و به جمعیتی که به این فستفودی آمده‌اند تماشا می‌کنم. آیا این آدم‌ها هم مانند من فقط برای پر کردن معده‌شان آمده‌اند یا واقعا از خوردن یک فستفود لذت می‌برند؟ فروشنده به من اشاره می‌‌کند تا همبرگر را تحویل بگیرم.بدون آنکه از خوردن لذت ببرم، باسرعت فقط خوردم و جویدم و بعدهم به سراغ فروشنده رفتم تا همبرگر به همراه نوشابه و سس را حساب کند. او قبضی به من می‌دهد که روی آن نوشته: دویست و بیست هزار تومان. از کیف پولم پنج تراول پنجاه هزار تومانی درآوردم و به او تحویل دادم و منتظر ماندم بقیه پول را برگرداند. در کمال تعجب او یکی از تراول‌ها را برگرداند؛ گفتم:&quot; پول خرد ندارم &quot; گفت:&quot; عیب نداره مهمون ما باش و یک لبخند بزن&quot; لبخند زدم او هم به نشان رضایت سرش را تکان داد. خداحافظی کردم و از مغازه خارج شدم.انگار هنوز هم آدم‌های خوب در دنیا وجود دارند که همه چیز را قیمت نمی‌کنند. حال خوب آدم‌ها چیزی است که قیمت ندارد یک لبخند، یک بوسه و یا یک نگاه زیبا می‌تواند حال خوشی برای یک انسان به ارمغان آورد. با همین افکار به طرف ماشین رفتم ولی از ته قلبم یک &quot; جوووووووون به‌به&quot; گفتم.</description>
                <category>گلناز تقوائی</category>
                <author>گلناز تقوائی</author>
                <pubDate>Sat, 31 Jan 2026 11:39:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان چکاد</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20809765/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%86%DA%A9%D8%A7%D8%AF-pza2vbi7h5pj</link>
                <description>چکاد نویسنده: گلناز تقوائی سرد است، سرمائی دندان شکن....کوهنوردان با رسیدن به نیمه‌های راه متوجه کلبه‌ای شده‌اند. آنها وارد آن مکان می‌شوند و با صاحب کلبه شروع به صحبت می‌کنند. گرمای آتش وجودشان را گرم می‌کند و بوی غذا حالشان را به وجد می‌آورد. چندنفری از آنها به دوستانشان می‌گویند:&quot; بهتر است ما اینجا بمانیم و استراحت کنیم، هرکسی دوست دارد برود به چکاد..... شما چکاد را فتح کنید ما اینجا منتظرتان می‌مانیم.....&quot; بعضی از کوهنوردان لباس‌هایشان را می‌پوشند و با به دست گرفتن لوازمشان از کلبه خارج شده و به سوی فتح کردن چکاد حرکت می‌کنند؛ اما آنهایی که جای گرم و غذای خوشمزه و بالش نرم کلبه را ترجیح می‌دهند، به خوابی عمیق فرومی‌روند.آسمان آبی است اما سرد است بسیار سرد... بعداز مدتی کوهنوردان از خواب برمی‌خیزند و به طرف پنجره کوچک کلبه حرکت می‌کنند، سکوتی عمیق فضای کلبه را فرامی‌گیرد؛ دوستانشان با چند قدمی چکاد و فتح آن فاصله چندانی ندارند. آنها می‌دانند که چشمانشان هرگز چهره‌شان را در قاب عکس یادگاری فتح چکاد اورست که در چند لحظه بعد به وقوع خواهند پیوست، نخواهند دید.......</description>
                <category>گلناز تقوائی</category>
                <author>گلناز تقوائی</author>
                <pubDate>Fri, 23 Jan 2026 11:43:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان راه رشد</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20809765/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D8%B1%D8%B4%D8%AF-f87msmopenmw</link>
                <description>راه رشد &amp; گلناز تقوائی پسر جوانی درحالیکه زخمی و گرسنه بود روی تخته سنگی افتاد؛ در این هنگام. چاه‌کنی او را پیدا و تیمارش نمود. آن پسر جوان ماجرای خود را برای او تعریف کرد پس چاه‌کن در پاسخ گفت:&quot; حالا می‌خواهی چه کار کنی؟&quot; جوان گفت:&quot; شاید به گوشه‌ای بروم و کشاورزی کنم.&quot; چاه‌کن گفت:&quot; هرچه می‌خواهی بکن ولی این نصیحت من در گوشت باشد، اگر در راهی که می‌روی در چاهی بیفتی و به سلامت از چاه خارج شدی، هرگز از ادامه راه منصرف نشو. فقط یادت باشه دوباره توی چاله نیفتی و اگر دوباره توی چاه افتادی به این فکر کن که تو قبلا هم از چاه به سلامت نجات یافته‌ای پس برخیز و دوباره از چاه بیرون بیا و به راهت ادامه بده.&quot; پسر جوان سرش را به نشانه تایید تکان داد و از پیرمرد تشکر کرد و از آنجا رفت و پس از سالها یکی از بزرگترین سرمایه‌داران آن منطقه شد. هر آنچه که جستجو کنی، آن هم در جستجوی توست، اما برای به دست آوردنش باید دست به عمل بزنی. 💟</description>
                <category>گلناز تقوائی</category>
                <author>گلناز تقوائی</author>
                <pubDate>Thu, 08 Jan 2026 10:58:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان نکته‌هایی برای زندگی خوب</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20809765/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%86%DA%A9%D8%AA%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A8-a8oxdnqz21ai</link>
                <description>نکته‌هایی برای زندگی خوب گلناز تقوائی     روی نیمکت پارک نشسته بودم که پیر زنی کنارم نشست. پیر زن از من یک لیوان آب خواست؛ قبول کردم و رفتم از مغازه آب معدنی گرفتم. بعد از اینکه آب را نوشید، بسیار از من تشکر کرد و پول آن را به طرف من گرفت. پول را نگرفتم و گفتم: مادرجان شما جای مادر بزرگ من هستید، مگه وقتی آدم برای مادر یا پدرش چیزی می‌خرد پولش را می‌گیرد!؟ لبخند رضایت را در چشمان درشتش دیدم. پس از چند لحظه نگاهی به من کرد و گفت: فرزندم میخواهم به تو چیزهایی بگویم که اگر در طول زندگی‌ات به کار ببری، زندگی خوبی خواهی داشت. به همان میزان که سن بالا می‌رود و انسان از جوانی به پیری حرکت می‌کند، چه خوب است که خردمندتر شود و چه خوب است به این حقیقت پی ببرد که اگر گران‌ترین ساعت دنیا را در اختیار داشته باشد زمان از حرکت باز نمی‌ایستد؛ اگر انسان تنها باشد و در بهترین و مجلل‌‌ترین خانه و با آخرین امکانات روز زندگی کند، بازهم درد تنهائی او درمان نخواهد شد. اگر ماشین آخرین سیستم زیر پای انسان باشد، اگر هدف نرسیدن به مقصد باشد هیچ فایده‌ای نخواهد داشت.  روزی متوجه خواهی شد که خوشبختی ما هیچ ارتباطی با دنیای مادی ندارد. بنابراین باید به این نتیجه برسید که وقتی همسر، خواهر یا برادر یا دوست خوبی دارید که می‌توانید با آنها همدم و هم‌صحبت شوید و در کنار هم باشید و بخندید و باهم حرف بزنید و از بودن در کنار هم لذت ببرید، به خوشبختی رسیده‌اید.    حقیقت‌های غیر قابل انکار زندگی این‌هایی است که به تو می‌گویم: به کودکان خود پولدار بودن را نیاموزید بلکه خوشبخت بودن را آموزش دهید؛ چراکه وقتی آنها بزرگ شدند ارزش چیزها را بدانند نه قیمت آنها را. غذای خود را مانند دارو بخورید وگرنه روزی مجبور خواهید شد داروها را مانند غذا بخورید. کسی که تو را دوست داشته باشد، هرگز تو را ترک نخواهد کرد؛ زیرا اگر صد دلیل برای رفتن داشته باشد، حتما یک دلیل قاطع برای ماندن پیدا می‌کند. بین انسان و انسان بودن تفاوت بسیاری وجود دارد اما عده کمی متوجه این تفاوت هستند. زمانی که انسان متولد می‌شود، حتما کسانی در اطراف او هستند که او را دوست بدارند و بعد از آنکه از دنیا رفت نیز بازهم کسانی خواهند بود که به یاد او باشند؛ انسان باید فاصله بین این دو زمان و کسانی که او را دوست می‌دارند را باید خودش مدریت کند. اگر بخواهید سریع قدم بردارید، باید تنها به پیاده‌روی بروید ولی اگر می‌خواهید به دور دست‌ها بروید باید با دیگران همراه و همسفر شوید.    بهترین‌ پزشک‌ها برای انسان این‌هایی است به تو می‌گویم: نور خورشید، استراحت، ورزش، رژیم غذایی مناسب، اعتماد به نفس و دوستان یک رنگ و صمیمی. این نکته‌ها را در زندگی به کار ببر، این مطلب را در هیچ مدرسه و دانشگاهی به شما نخواهند گفت اما من به تو گفتم. پس به کار بگیر و از زندگی لذت ببر.    از گفتن این نکات توسط مادر بزرگ به من تقریبا بیست سال می‌گذرد و من این نکته‌ها را آویزه گوشم کردم و اکنون با عمل به آنها به خوشبختی کامل رسیده‌ام.</description>
                <category>گلناز تقوائی</category>
                <author>گلناز تقوائی</author>
                <pubDate>Tue, 06 Jan 2026 17:53:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماه سرد</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20809765/%D9%85%D8%A7%D9%87-%D8%B3%D8%B1%D8%AF-ylzb8hp9hhau</link>
                <description>امشبماه 🌙به طرز عجیبی زیباست شب سرد ماه دی آسمان صاف و مهتابی امشب سرد است اما روشنماه تابان  آسمانی درخشان      مملو از ستارگان زرین‌فامسرمایش دندان‌شکن    روشنایی‌اش توصیف‌ناپذیر    زیباست اما سرد.....گلناز تقوائی ۱۳ دی ماه ۱۴۰۴ خورشیدی</description>
                <category>گلناز تقوائی</category>
                <author>گلناز تقوائی</author>
                <pubDate>Sat, 03 Jan 2026 19:37:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بیوگرافی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20809765/%D8%A8%DB%8C%D9%88%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%81%DB%8C-uihz4x79xna4</link>
                <description>آنچه از دل برآید، روی کاغذ آید بازی با قلم روی کاغذ یکی از شگفتی‌هاست و این شگفتی وقتی زیبا می‌شود که داستان آفریده شود..... می‌خواهم برایتان بگویم که یک قلمدار کوچکم در دریای بیکران کتاب زندگی می‌کنم؛ کتاب و قلم را دوست می‌دارم، نوشتن را به‌طور جدی از سال 1399 آغاز کردم و اولین نوشته‌هایم را در مجله نبشت منتشر کردم.سال 1400 برنده تندیس جشنواره کشوری شعر و ادبیات عاشورایی با موضوع حضرت علی اکبر علیه السلام در استان فارس شدم و این برگ زرینی بر افتخاراتم بود. کم‌کم خودم را غرق در دریای ژرف کلمات دیدم و همین داستان‌های اولیه مرا وادار به نوشتن بیشتر کرد، به طوریکه بعداز مدتی آشنا شدن با  آقای مهندس اشکان حاسبی  و ورود به داستان نویس نوجوان، بیشتر در دنیای نوشتن قلم زدم.نتیجه قلم‌زنی در دنیای ادبیات داستانی، ^ کتاب اتاق آبی ذهن ^ بود که به‌صورت مشترک و با همکاری پانزده نویسنده در نشر خط آخر به چاپ رسید. داستان‌ها، پژوهش‌های ادبیات داستانی و اشعار سپیدی نیز در سایت داستان نویس نوجوان منتشر و همچنین داستان‌های صوتی بسیاری نیز برای شنوندگان تهیه کرده‌ام.در این میان نیز علاوه‌بر فعالیت‌های دنیای داستان، پایان‌نامه کارشناسی ارشدم را با عنوان:* بررسی روابط ترامتنی فرامرزنامه با شاهنامه فردوسی * در سال 1401 دفاع نمودم اما همچنان دست از قلم نکشیده و بیشتر در دنیای خیال فرومی‌رفتم. نتیجه سال‌ها پژوهش در دنیای داستان، چهارسال تجلیل به‌صورت پیاپی از سال 1401 تا 1404 بود.و اکنون به عنوان یک نویسنده، گوینده داستان، شاعر قالب سپید، پژوهشگر ادبیات داستانی و خبرنگار رسانه درحال خدمت به علاقمندان ادبیات داستانی می‌باشم. اما من اگر امروز به عنوان یک قلمدار حرفه‌ای در دریای ژرف کلمات سپری می‌کنم، اول و آخر مدیون خالق هستی هستم که مرا هستی بخشید؛ بعدهم خانواده خوب، اساتید دلسوزی که بر من یار شدند به ویژه خانم دکتر مژگان میرحسینی که الفبای نگارش داستان را بر من آموختند و همچنین آقای مهندس اشکان حاسبی که دو بال پرواز را در دنیای داستان بر من افزودند و باعث شهرت من در آسمان هنر شدند. از تمام عزیزانی که مرا یاری رساندند بی‌اندازه سپاسگزارم. نام من گلناز و شهرت خانوادگی‌ام تقوائی است که در آبان سال 1375 دیده به جهان گشودم و دانش‌آموخته کارشناسی ارشد زبان و ادبیات فارسی گرایش ادبیات روایی هستم و اکنون در جایگاه یک فعال فرهنگی در دنیای ادبیات و هنر مشغول به علاقمندان داستان می‌باشم.دی ماه 1404 خورشیدی</description>
                <category>گلناز تقوائی</category>
                <author>گلناز تقوائی</author>
                <pubDate>Fri, 02 Jan 2026 18:42:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مقاله ارتباط بین حقیقت با داستان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20809765/%D9%85%D9%82%D8%A7%D9%84%D9%87-%D8%A7%D8%B1%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D8%B7-%D8%A8%DB%8C%D9%86-%D8%AD%D9%82%DB%8C%D9%82%D8%AA-%D8%A8%D8%A7-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-nkjjndagnhzu</link>
                <description>مقالات آموزشیمقاله ارتباط بین حقیقت با داستانتاریخ انتشار:۲۶ مهر ۱۴۰۱زمان تخمینی مطالعه:۱۳ دقیقهگلناز تقوائیچه اتفاقی می‌افتد که یک نویسنده می‌خواهد داستان بنویسد!؟ دیدگاه‌های اشتباهی در مورد داستان نویسی وجود دارد و اکثر نویسنده‌ها درگیر این دیدگاه‌های غلط هستند و در این مسیر بیشتر انرژی خود را صرف این باورهای غلط می‌کنند. نویسندگی برای هر کسی یک فعالیت کاملاً دم دستی است، درواقع نویسندگی آخرین حد هنر ادبیات است و کسی که به نوشتن داستان روی می‌آورد، به این نتیجه رسیده که دیگر هیچ کاری برای انجام دادن ندارد. نویسندگی نسبت به دیگر رشته‌های هنری نیاز کمتری به مصالح و پیش‌درآمد دارد. یکی از باورهای غلط این است که نویسنده در گوشه‌ای از اتاق می‌نشیند و شروع به داستان نویسی می‌کند به امید اینکه روزی یک نویسندة بزرگ شود؛ درواقع نویسنده بیشتر انرژی خودش را صرف استحکاکی می‌کند که نباید از روز اول بدان پرداخته می‌شده است.درواقع باید دید که داستان از کجا شکل می‌گیرد و اینکه چه ارتباطی بین دنیای داستان با دنیای واقعی وجود دارد. مثلاً کلمة آتش در داستان را به کار می‌گیرید، آیا این آتش همان چیزی است که در واقعیت وجود دارد و مخاطب آن را می‌شناسد و یا باید از نو مفهوم آتش را تعریف کرد. درواقع چقدر داستان به واقعیت بدهکار است و باید این بدهی را صاف کند؟ برای رسیدن به پاسخ این مهم باید در قدم اول به پروسة نوشتن داستان شبیه به یک پروسة علمی نگاه کرد. بیشتر فکر می‌کنند که داستان نویسی کار علمی نیست و این کاملاً اشتباه است و همین موضوع باعث می‌شود یک نویسنده به معنای واقعی کلمه نویسندة موفقی از آب درنیاید. به همین دلیل برای نوشتن یک داستان، اگر نویسنده بخواهد داستانش شبیه یک پروسة علمی شود، باید ارتباط داستان خود را با واقعیت پیدا کند و باید بفهمد که داستان در کدام یک از این سه موقعیت نسبت به واقعیت قرار گرفته است. این سه موقعیت عبارت‌اند‌از:۱- آیا داستان یک موقعیت واقعی را همانطوری که هست بازتاب می‌دهد؟ یعنی راوی صرفاً یک موقعیت واقعی را روایت می‌کند؟ به عبارت دیگر آیا داستان دارد یک موقعیت واقعی را ترسیم و نوسازی و تقدیم به مخاطب می‌کند؟ ۲- آیا داستان دارد یک موقعیت واقعی را می‌گیرد، آن را تغییر می‌دهد و به مخاطب تقدیم می‌کند؟۳- آیا داستان یک موقعیت واقعی را می‌گیرد، آن را می‌کوبد و از نو می‌سازد و بعد آن را به مخاطب تقدیم می‌کند؟داستان مثل یک خانه است و نویسنده اگر مانند دلال عمل کند، یعنی خانه را بخرد و به دیگری بفروشد؛ یا اینکه تغییرات جزئی در این خانه انجام دهد اما خانه همانی است پیش از این بوده، حالت اول رخ می‌دهد. حالت دوم زمانی اتفاق می‌افتد که یک بنا (نویسنده) در خانه (داستان) تغییرات چشمگیری انجام می‌دهد مثلاً به خانة قبلی یک اتاق اضافه یا از آن کم می‌کند یا پذیرایی را بزرگتر یا کوچکتر می‌کند، اینجا تغییرات گسترده‌ای رخ می‌دهد. حالت سوم زمانی است که بنا (نویسنده) آن خانه (داستان) را خراب می‌کند و در زمین خانة قبلی، خانة جدیدی می‌سازد. درواقع بنا (نویسنده) از جوهر خانة (داستان) قبلی در خانة (داستان) جدید استفاده می‌کند.حال به عنوان یک نویسنده اگر این خانه داستان شما باشد، باید در قدم اول شما تصمیم بگیرید روی آن موقعیت حقیقی که این شوق و لذت را در شما ایجاد کرده که آن را تبدیل به داستان کنید. حال کدام یک از این سه پروسه را باید پیاده کنید. آیا می‌خواهید همانطور بدون تغییر تحویل دهید؛ یا می‌خواهید تغییراتی روی آن انجام دهید بعد تحویل دهید و یا اینکه می‌خواهید بکوبید و از نو بسازید و سپس تحویل دهید. داستان نویس باید بداند که می‌خواهد خودش را در کدام یک از این حالت‌های سه‌گانه قرار دهد؛ آیا بدون تغییر کاری می‌کند، آیا تغییراتی انجام می‌دهد و یا از نو می‌کوبد و می‌سازد. در وهلة اول نویسنده باید خودش را بشناسد و سپس ارتباط بین خود و حقیقت را مشخص کند. پس شناخت نویسنده از خودش مهمترین گام در عرصة نوشتن یک داستان است؛ پیش از نوشتن داستان چه ارتباطی بین نویسنده و حقیقت وجود دارد؟ این مهم را چه چیزی مشخص می‌کند؟ در واقع آن سریال‌ها و فیلم‌هایی که نویسنده به آنها علاقه دارد و همچنین آن کتاب‌هایی که مطالعه می‌کند، رابطة شناخت نویسنده از خود و حقیقت را مشخص و آشکار می‌کند؛ اما وقتی که بین آن چیزی که خود را آشکار می‌کند و با آن فرضیه‌ای که نویسنده در ذهن دارد فاصله وجود داشته باشد، یک نویسنده به معنای واقعی کلمه نویسندة موفقی از آب درنمی‌آید. نویسنده موفقی از آب درنمی‌آید. نویسنده کسی است که باید پرده از حقایق هستی بردارد.اگر نویسنده فرضیه‌ای داشته باشد که این فرضیه با آن ارتباطی که با حقیقت دارد کاملاً عکس همدیگر عمل کنند، نتیجه چنین می‌شود‌ که من داستان نویس نیستم، بلکه فرض من براین است که یک مددکار اجتماعی یا هستی‌ شناس و یا فیلسوف هستم و به بهانة داستان نویسی پرده از جهان هستی برمی‌دارم و خواننده را با لایه‌های عمیق زندگی آشنا می‌کنم و انگار دارم به مخاطب می‌گویم که چگونه می‌تواند به ذات هستی پی ببرد. این فرض کاملاً اشتباه است؛ چراکه نویسنده اصلاً چنین شخصی نیست و خواننده این موضوع را متوجه می‌شود و بدترین کار دنیا برای یک نویسنده این است که مخاطب بفهمد که نویسنده دارد به او دروغ می‌گوید؛ چراکه خواننده می‌داند که شما مثلاً یک فیلسوف نیستید، بلکه صرف یک نویسنده هستید.در قدم اول وقتی کتاب داستان یا رمانی را باز می‌کنیم، می‌دانیم که ما با یک داستان نویس مواجه هستیم و این داستان نویس باید در قدم اول ارتباط خودش با حقیقت را مشخص کرده باشد. وقتی نویسنده بخواهد داستانی بنویسد که از حقیقتی نشأت می‌گیرد باید بداند که دسترسی او به این حقیقت چگونه است آیا سخت است یا آسان؟ یعنی اینکه نویسنده در همه حال به یک موقعیت داستانی می‌اندیشد و برای او یک حقیقت می‌شود‌ و با آن زندگی می‌کند. یا اینکه این حقیقت برای نویسنده مثل یک کامپیوتر باشد، مثلا حقیقت مانند پوشه‌ای پنهان است که برای رسیدن به آن باید چندین پوشه را باز کرد تا به آن برسد. نتیجة چنین وضعیتی این گونه می‌شود‌ که مخاطب با یک داستان نویس سردرگم مواجه است. مثلا در اواسط یک داستان خواننده با شخصیت جدیدی مواجه می‌شود که تا حالا حضور نداشته، مخاطب سعی می‌‌کند بفهمد ارتباط این شخصیت جدید با کاراکترهای قبلی چیست اما متوجه نمی‌شود؛ حال جالب اینجاست که همان شخصیت به شکل مرموزی از داستان خارج می‌شود. اینجاست که مخاطب با یک نویسندة سردرگم روبه‌رو می‌شود و این به خاطر این است که نویسنده به خواننده آدرس اشتباه داده است و ذهن مخاطب با سوال های بی‌جواب مواجه می‌شود و به جواب هم نمی‌رسد، در نهایت مخاطب مجبور می‌شود این داستان را با نویسندة سردرگمش رها کند. آن موقع نویسنده متوجه می‌شود که داستان بدی نوشته که نمی‌تواند مخاطب را با خود همراه کند.درواقع حقیقت از یک نویسندة حقیقی نشأت می‌گیرد. نویسندة حقیقی کسی است که با خودش تعارف ندارد؛ یعنی نویسنده به معنای واقعی کلمه داستانی نمی‌نویسد که نگران این باشد که مخاطب چه قضاوتی از آن می‌کند. اگر نویسنده بیشتر از داستان نگران شخصیت خودش باشد، باعث می‌شود که داستان نتواند کار خود را به خوبی انجام دهد. درنهایت مخاطب با یک داستانی مواجه می‌شود که این یک داستان حقیقی نیست و امکان ندارد که مخاطب تشخیص ندهد که داستان نویسنده داستان حقیقی نیست، یعنی وقتی داستان از حد و حدود خودش خارج شود، خواننده می‌فهمد که نویسنده با یک داستان شل و ول می‌خواهد سر او کلاه بگذارد.درواقع همین حقیقت است که باعث شناخت داستان می‌شود‌ و شناخت اولین و آخرین تکنیک پیش برندة داستان نویسی است. اگر نویسنده بتواند برای داستانش حالت نوعی سفر درنظر بگیرد که مخاطب بداند که نویسنده می‌خواهد او را به وسیلة داستان به سفری ببرد و برگرداند، بنابراین نویسنده باید برای چنین حالتی برای مخاطب شناخت ایجاد کند. نویسنده برای این شناخت اگر بتواند کل ماجرای داستانش را از اول تا آخر بدون هیچ کم و کاستی به مخاطب بگوید، اینجا قدم اول را برداشته است. اما اگر نویسنده در تعریف کردن داستان به مشکل بربخورد و داستان را برای خواننده ناقص تعریف کند، اینجا دقیقاً همان موقعیتی پیش می‌آید که نویسنده نتوانسته نسبت به داستانش شناخت کافی داشته باشد و این یعنی نویسنده به خوبی حقیقت داستانش را نمی‌داند که چیست و همین موضوع باعث می‌شود که موقعیت‌های داستانش را دور بزند، مثلاً بُرِش زمانی اتفاق می‌افتد یا در خلال متن سه نقطه می‌گذارد و یا قهرمان داستان بیشتر موانع را دور می‌زند و این برای مخاطب سؤال بزرگی را مطرح می‌کند که چرا نویسنده چنین طرح وارفته‌ای نوشته است!؟ این مشکلات وقتی پیش می‌آید که نویسنده نتوانسته شناخت کافی نسبت به دنیای داستان خودش داشته باشد و نتوانسته حقیقت داستانش را کشف کند.در حالت سوم که باید از نو بسازد، رابطة نویسنده با حقیقت پیچیده‌تر می‌شود. نویسنده مانند خدا عمل می‌کند؛ یعنی او هم مانند خدا خالق است. دنیای داستان هیچ بدهی‌ای به حقیقت و واقعیت دنیای بیرون ندارد و آن حقیقتی که نویسنده در داستان می‌سازد، هیچ ارتباطی با حقیقت دنیای بیرون ندارد، به شرط اینکه نویسنده از پس آن برآید؛ اینجاست که نویسنده مانند یک انسان جاه‌طلب هرکاری را می‌تواند انجام دهد. با این شرط که مخاطب لحظه به لحظه با داستان همراه باشد و پیگیر وضعیت کاراکترها باشد و هیچ موقع از روایت عقب نیفتد.مثلاً نویسنده طوری بنویسید که مخاطب باور کند که آتشی وجود دارد که به جای سوزاندن، منجمد می‌کند و یا اینکه اژدهای خانگی وجود دارد که دختری روی آن سوار است. اینجاست که نویسنده کار خودش را به خوبی انجام داده است و این همان حقیقت است؛ همان حقیقتی که به همان اندازه که می‌تواند سخت باشد، به همان اندازه یک چیز کاملاً پیش پا افتاده و ساده باشد. درواقع حقیقت چیزی است که نویسنده در دنیای داستان می‌سازد، نه آن چیزی که پیش از این وجود داشته است؛ این ارتباط در حالت سوم رخ می‌دهد. یعنی وقتی که نویسنده دارد دنیا را می‌کوبد و داستان را از نو می‌سازد. این گاه بسیار خوب است، چون نویسنده در داستان دنیای خودش را با قوانینی که خودش دوست دارد می‌سازد؛ و گاه بسیار سخت است، چراکه مخاطب در دنیای بیرون پا به پای دنیای داستان با نویسنده رقابت می‌کند. مخاطب وقتی وارد دنیای خیالی داستان می‌شود‌، درواقع می‌خواهد از دنیای حقیقی‌اش فرار کند و به دنیای خیالی نویسنده پناه می‌برد؛ بنابراین خواننده دنیای حقیقی خودش را با دنیای خیالی نویسنده مقایسه می‌کند، معایب و مزایای دو دنیا را باهم می‌سنجد. اگر مزایای دنیای داستان بیشتر از معایب آن باشد، مخاطب با آن ارتباط برقرار می‌کند؛ اما این مهم وقتی اتفاق می‌افتد که نویسندة داستان به خوبی دنیایی که خلق کرده را می‌شناسند و حقیقت آن را می‌داند و آن را به خوبی برای خواننده تعریف می‌کند و هیچ جای اما و اگری در ذهن مخاطب نمی‌گذارد و به تمامی سوالات ذهن او پاسخ می‌دهد.درواقع نویسنده برای دنیای خودش مثل یک مهندس است و تمامی چارچوب‌ها را بی‌چون‌وچرا سازمان می‌دهد. این حقیقت وابسته به یک نقشه‌ای است که شاید این نقشه فقط ده درصد در داستان باشد و نود درصد نباشد؛ اما نویسنده به عنوان خالق اثر و کسی که از حقیقت آن آگاه است و نقشة این دنیا را می‌داند. وقتی نویسنده حقیقت داستانش را بداند و آن دنیای داستانی خودش را بشناسد، باعث می‌شود که مخاطب حس کند کاراکترهای داخل داستان یک جایی در این دنیای حقیقی به زندگی خود ادامه می‌دهند اگر نویسنده نسبت به دنیای داستانش شناخت کافی داشته باشد، فعالیت او بیشتر شبیه یک مهندس می‌شود‌ که به خوبی ساخته و سازمان داده است. درواقع مفهوم تجربة زیستن در داستان همان مفهوم شناخت است. اینکه نویسنده چقدر دنیای اطرافش را می‌شناسند و این شناخت از حقیقتی است که پشت آن است ناشی می‌شود. چقدر حقیقت پشت آن را می‌داند و می‌شناسد. برای یک نویسنده حقیقت داستان از شناخت نشأت می‌گیرد. نویسنده‌ای که به حقیقت داستان خودش شناخت و اشراف کافی داشته باشد، می‌تواند از عهدة تمامی نقدها و سوال‌ها برآید.در داستان نویسی مانند سایر فعالیت‌های هنری هیچ رویکرد کلی وجود ندارد. این نویسنده است که با مخاطب قرارداد می‌بندد که چگونه داستان بنویسد. یکی به کلیات بیشتر پایبند است یکی به جزئیات. این بسته به نویسنده است، درواقع نویسندگان با مخاطبان قرارداد می‌بندند که اینگونه بنویسند و مخاطب هم با زاویه‌ دید نویسنده پیش می‌رود. در داستان هیچ تمهیدی وجود ندارد که بر خودش دلالت نکند، یعنی اگر نویسنده کلی‌نگر یا جزئی‌نگر است، باید برای آن دلیل داشته باشد که چرا جزئی‌نگر و چرا کلی‌نگر.چیزی که درست است این است که نویسنده آن کاری را که بلد است انجام دهد، مثلا کسی که فقط روی طنز قدرت نوشتن دارد، همان را بنویسد یا کسی که عاشقانه می‌نویسد، همان را ادامه دهد. همچنین نویسنده‌ای که به ژانری علاقه ندارد و نمی‌تواند از عهدة آن برآید نباید در آن دست و پا بزند؛ پس نویسنده باید به دنبال علایق خود باشد.نویسنده نباید دغدغة خودش یا مخاطب را داشته باشد، بلکه باید دغدغة شخصیت‌های داستانش را داشته باشد، باید به فکر آن باشد که از بحران‌ها نجات یابند یا در بحران‌ها گیر کنند تا اوج و بحران تمام شود و گره گشایی کند. پس در قدم اول نویسنده باید حواسش به شخصیت‌های داستانی باشد و در قدم دوم نویسنده هم باید هم خدای خوبی باشد و هم خدای بد. وقتی شخصیت‌ها را به چالش می‌کشد، باید بتواند آنها را نجات دهد و بالعکس و باید این تعادل حفظ شود، چراکه اساس قصه گویی بر تعادل است.کسی است که باید پرده از حقایق هستی بردارد.</description>
                <category>گلناز تقوائی</category>
                <author>گلناز تقوائی</author>
                <pubDate>Thu, 01 Jan 2026 11:02:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شعر سپید &quot; تنهائی&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20809765/%D8%B4%D8%B9%D8%B1-%D8%B3%D9%BE%DB%8C%D8%AF-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7%D8%A6%DB%8C-nncf0myfktl4</link>
                <description>                                        تنهاییگلناز تقوائی همیشه او را دوست داشتمهمیشه او را می‌ستودمبرایَش احترام خاصی قائل بودمانگار اوست که مرا می‌فهمداو پاره‌ای از وجود من استدوست دارم این بار برای او بنویسم******قلم را این بار   برای او     به خاطر او          به عشق او                   بچرخانم*****                  آهنمی‌دانی که چه بی‌اندازه دوستش دارم تمام دار و ندارم را می‌دهم که فقط با او باشمتمام وقتم را با او بگذرانمدر آغوش محبت او آرام گیرم *****      او    تمام من      وجود من          هستی من سرتاپای وجود من وابسته به اوست******هر لحظه که با او هستم        گوییهیچ چیزی حس نمی‌کنم      قشنگ‌ترین           زیباترین               عاشقانه‌ترین    لحظات را با او می‌گذرانم******اگر او را از من بگیرندنه...نه....هرگز....هرگز       کسی نمی‌تواندهیچکس نمی‌تواند او را از من بگیرد******من او را می‌ستایمدستان پر مهرش را می‌فشارماو معشوق من استمن او را دوست می‌دارممن به امید اوچشم می‌گشایم    لبخند می‌زنم        نفس می‌کشم             زندگی می‌کنم******           آری من او را دوست می‌دارمتنهایی تنها کسی است که مرا می‌فهمدمن در آغوش او مست و از خود بی‌خودم*******      تنهاییعشق اول و آخرم است</description>
                <category>گلناز تقوائی</category>
                <author>گلناز تقوائی</author>
                <pubDate>Tue, 30 Dec 2025 10:40:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مقالات آموزشی:نکاتی برای نوشتن داستان جذاب</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20809765/%D9%85%D9%82%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%AA-%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%B2%D8%B4%DB%8C%D9%86%DA%A9%D8%A7%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AC%D8%B0%D8%A7%D8%A8-n6p7qmemrksd</link>
                <description>مقالات آموزشینکاتی برای نوشتن داستان جذابتاریخ انتشار:۲۵ مهر ۱۴۰۱نویسنده:گلناز تقوائینویسنده در مجله داستان نویس نوجوانادبیات به خصوص ادبیات داستانی سخت‌ترین کاری است که یک ادیب یا نویسنده می‌تواند از خودش توقع داشته باشد تا انجام دهد. در کل جهان نوشتن داستان کاری سخت و دشوار است؛ در ایران به خاطر بسیاری از مسائلی که در حاشیة ادبیات قرار می‌گیرد، دشوارتر می‌شود‌. این حاشیه‌ها آنقدر قدرتمند هستند که گاهی اوقات به جای متن عمل می‌کنند. کوچکترین کاری که یک نویسنده باید انجام دهد، نوشتن داستان است. تصور کنید برای نوشتن یک رمان یا مجموعه داستان بسیار رنج کشیده‌اید، حال که کتاب شما آماده شده سختی‌هایی که پیش از تألیف کتاب کشیده‌اید با سختی‌هایی که بعد از آن در انتظار شماست اصلأ قابل مقایسه نیست. مثلاً بعد از چاپ کتاب ناشر حق‌التألیف نویسنده را یا دیر پرداخت می‌کند یا اصلا پرداخت نمی‌کند و مشکلاتی از این دست که منتظر یک نویسندة کتاب است. گاه نویسنده‌هایی هستند که که آنقدر با سختی‌های بعد از نوشتن مواجه می‌شوند که تصمیم می‌گیرند که هرگز ننویسند؛ اینجاست که یک جوانمرگی در ادبیات داستانی اتفاق می‌افتد؛ یعنی یک نویسنده دیر به عرصة نوشتن روی می‌آورد و خیلی زود این عرصه را ترک می‌کند. در ایران فقط دو نویسنده در نوشتن ثابت قدم بودند و مدام نوشتند: احمد محمود و محمود دولت‌آبادی. به جز این دو نویسنده، در ایران نویسندگان دیگری سراغ نداریم که طولانی مدت نوشته باشند و جریان ادبی ایجاد کرده باشند. همة این مشکلات ریشه در مسائل و حاشیه‌های ادبیات دارد که بر روی ذهن و روان نویسنده تأثیر منفی برجای می‌گذارد. ما نباید این تصور را داشته باشیم که همة افرادی که ادعای نوشتن دارند، به معنای واقعی کلمه یعنی نویسنده باشند؛ چراکه داستان نویسی مانند دیگر مسائل و جریانات زندگی نیست. داستان نویسی مانند عشق است. همانطور که انسان تا ابد عاشق یک نفر می‌ماند و در این عشق ثابت قدم است، داستان نویسی هم همینگونه است. داستان نویسی کاری است که یک نویسنده باید تمام وقت خود را صرف این کار کند. این تمام وقت بودن یعنی اینکه اولین اولویت یک نویسنده در طول زندگی، باید نوشتن باشد و مشغله‌های دیگر زندگی در مرحلة بعد قرار می‌گیرد. یعنی همسر و فرزند و شغل و غیره برای یک نویسنده باید در وهلة دوم باشد و اولویت اول و آخرش باید قلم و کاغذ باشد. داستان نویسی به درد کسی می‌خورد که راه دیگری برای زندگی نداشته باشد، یعنی وقتی یک شخص در طول زندگی کار دیگری برای انجام دادن نداشته باشد یا هرکاری که می‌خواهد انجام دهد از آن کار دل‌ زده می‌شود و یا آن کار او را غمگین می‌کند، چنین شخصی می‌تواند به نویسندگی و نوشتن داستان روی آورد. اما اگر کسی به خوشی‌های زندگی وابسته است و از زندگی‌اش لذت می‌برد، چنین شخصی نباید به طرف این حرفه بیاید؛ چراکه یک نویسنده به معنای واقعی کلمه، یک غم یا درد عمیقی در سینه دارد که او را بر نوشتن وا می‌دارد و خوشی‌های زندگی او را سر زنده و شاد نمی‌کند. زمانی که یک نفر می‌گوید که می‌خواهم نویسنده بشوم، باید تمام وقت خود را در اختیار این کار بگذارد. اگر شخصی در طول زندگی به این درک برسد که به جز داستان نویسی راه دیگری برای زندگی کردن ندارد و انسان شاد و سرخوشی نیست، پس می‌تواند به این حرفه قدم گذارد. داستان از جایی آغاز می‌شود که نظم زندگی بهم می‌خورد، نویسندگی یک آدمی را می‌خواهد که نیمة خالی لیوان را ببیند؛ اما انسان خوشحال نیمة پر لیوان را می‌بیند. آن غم و اندوه درونی لازمة یک نویسنده است و همین توجه به تاریکی‌ها و تلخکامی‌ها باعث می‌شود که یک نویسنده یک شاهکار ادبی پدید آورد. آنچه که یک نویسنده باید انجام دهد در دو محور خلاصه می‌شود: ۱- آنچه که به لحاظ تکنیک می‌آموزد یعنی داستان نویسی علم است و غریزه و سلیقه نیست؛ یعنی برای نوشتن علم و دانش لازم است نه غریزه و سلیقه. تکنیک و فهم علمی برای داستان بسیار مهم است، این مهم به نویسنده می‌آموزد که چه چیز را در کجا و چگونه و اگر در چه شرایطی استفاده کند بهترین تأثیر را بر مخاطب در اجرای داستان خواهد داشت. داستان نویسی یک کار غریزی و سلیقه‌ای نیست، داستان نویسی علم است؛ به همان اندازه که مثلاً علم ریاضی و فیزیک را می‌آموزیم، باید علم داستان را هم باید بیاموزیم. عناصر داستان را می‌توان به صورت تکنیکی آموزش دید و در داستان اجرا کرد. اگر نویسنده، داستان نویسی را به شکل علمی آموزش ببیند، برای مخاطب بسیار مؤثر خواهد بود تا با یک متن بی‌سر‌و‌ته مواجه نشود. نویسنده‌ای که به خوبی داستان نویسی را به صورت علمی بیاموزد، علاوه بر داستان و رمان می‌تواند نمایشنامه و فیلمنامه هم بنویسید. پس خطا اول آنچه که به لحاظ علمی می‌آموزید.- خط دوم کار یک نویسنده مراقبت تمام وقت از خود است؛ این مراقبت از خود گاهی وجهة خودخواهانه به خود می‌گیرد. اگر نویسنده بخواهد یک داستان نویس موفقی شود و درحالیکه از اصول و تربیت خانواده پیروی می‌کند، این شخص نباید به سراغ این حرفه بیاید؛ چراکه در نویسندگی باید از خط قرمزهای خانواده و از اصول اخلاقی بایدها و نبایدها عبور کرد تا به یک فهم و درک خاصی برسد. کار نویسنده قضاوت کردن نیست، اگر نویسنده نتواند خود را از قضاوتگری خالی کند و آن قضاوت وارد داستان شود، فاجعه می‌آفریند. نویسنده با قضاوتگری پدر خودش و جامعه را درمی‌آورد. داستان فقط باید داستان باقی بماند؛ داستان تاریخ یا روانشناسی نیست، نویسنده فقط داستان نویس است و روانشناس یا تاریخ نویس نیست. پس کار نویسنده نوشتن داستان خالی از هرگونه قضاوت است.نکته: آنچه که یک نویسنده را نویسنده به تمام عیار می‌کند، مراقبت تام و تمام وقت از خود است. این مراقبت از خود می‌تواند در غذاخوردن باشد یا در انتخاب دوست و معاشر. یک نویسنده نباید با افراد منفی نگر معاشرت کند چراکه اینگونه افراد انرژی نویسنده را تخلیه می‌کنند. قانون مراقبت از خود برای نویسنده حکم می‌کند که با هرکسی نشست و برخاست نکند؛ چراکه این قانون برای نویسنده است که برای نوشتن به انرژی مثبت نیاز داشته باشد. حتی داشتن انرژی زیاد یا انرژی کم هم مانع نوشتن می‌شود‌. این مهم برای صحبت کردن‌های روزانه هم صدق می‌کند؛ کسی که زیاد حرف بزند هم نمی‌تواند بنویسید. نوشتن بیش از هرچیزی مستلزم یک نظم سختگیرانه است. هیچ کارگاه داستان نویسی شرکت نکنید و هیچ کتابی دربارة داستان نویسی نخوانید اما انسان بسیار منظمی باشید. یک نویسنده هر کتابی را نباید بخواند، بلکه مطالعه برای او یک چارچوب دارد. اینکه در طول روز چند صفحه مطالعه دارد و چه مقدار می‌نویسد و به این روند ادامه دهد، باعث می‌شود که یک نویسندة کاربلد از آب درآید. نویسنده را نظم یک نویسنده کاربلد می‌کند نه کارگاه داستان نویسی. یکی از قوانین دنیای نویسندگی این است که یک شخص منظمی هستید یا خیر؛ کسی که پشت کار دارد و همچنین بسیار منظم است، می‌تواند نویسنده موفقی باشد.چند مصداق مهم برای نویسندگی۱- تنظیم خواب: یک نویسنده باید ساعت منظمی برای خواب و بیداری داشته باشد. ۲- آنچه که یک نویسنده باید انجام دهد، ماحصل دو بُعد وجودی اوست الف: ذهن؛ ب: بدن. بسیاری فکر می‌کنند آنچه که برای یک نویسنده بسیار مهم است، ذهن اوست. این تصور کاملاً اشتباه است، اگر بدن قوی نداشته باشید، نمی‌توانید نویسندة موفقی بشوید. ورزش نویسنده را یاری می‌کند که از نظر انرژی به حد تعادل برسد؛ یک نویسنده باید روزانه ورزش منظمی داشته باشد. ۳- یک ساعت در طول روز پیاده‌روی کنید. برای نوشتن نیاز به تخیل است و منشأ تخیل، آزاد شدن ناخودآگاه است. با پیاده‌روی مداوم و منظم می‌توان باعث آزاد سازی ناخودآگاه شد. در طول روز ساعت مشخصی برای پیاده‌روی داشته باشید، با این شرط که نه موسیقی گوش کنید و نه با کسی حرف بزنید، یعنی تنها به پیاده‌روی بروید و بگذارید ذهن‌تان به آن چیزی که دوست دارد فکر کند، به ذهن‌تان فرمان ندهید که به چه چیز فکر بکند یا نکند، اگر چنین کنید، ذهن خود را داغون می‌کنید. اگر چیزی در طول مسیر پیاده‌روی ذهن شما را خود مشغول کرد به آن توجه کنید. فقط بگذارید ذهن آزادانه فکر کند تا باز شود. در طول پیاده‌روی ذهن گاه چیزهایی را به یاد می‌آورد که ممکن است شما را آزار دهد مثلاً یک زخم کهنه و قدیمی. به چیزهایی فکر میکنید که باعث رنج شما می‌شود، یا مثلاً قبلاً با کسی دعوا کردید آن ماجرا به ذهن شما می‌آید. اصلأ به ذهن فرمان ندهید که به یاد نیاور؛ اصلأ ناخودآگاه را قضاوت نکنید، اگر ناخودآگاه حس کند که مورد قضاوت واقع می‌شود، عقب می‌کشد. در آن ساعت پیاده‌روی به ذهن اجازه دهید به هرچیزی که می‌خواهد فکر کند چه ممنوعه و چه مجاز؛ فقط اجازه دهید آزادانه فکر کند، این کار باعث می‌شود دردهای ذهن شما آرام شود و بعد هم تخیل را برای نوشتن تحریک می‌کند. با خود یک دفترچة یادداشت و یک قلم به همراه داشته باشید و آن چیزهایی که ذهن‌تان به آن فکر می‌کند را بنویسید، این نوشتن باید مختصر باشد؛ فقط در حدی که شما را به یاد بیاورد به چه می‌اندیشیدید و این باعث می‌شود موضوع مناسب برای نوشتن داستان پیدا کنید. ۴- ساعت نوشتن خود را براساس نظم زندگی‌تان تنظیم و تثبیت کنید و سختگیرانه به آن ساعت وفادار بمانید. سر ساعت برای نوشتن یک اتفاق بزرگ در ذهن نویسنده ایجاد می‌کند. وقتی به مرور و استمرار انجام شود، ذهن خود به خود در آن ساعت از مشکلات زندگی روزمره خالی می‌شود و آمادة نوشتن می‌شود. اگر ساعت منظمی برای نوشتن نداشته باشید، نمی‌توانید به معنای واقعی کلمه نویسنده بشوید.اگر این ساعت مداوم نباشد، تأثیر نخواهد داشت، پس یک ساعت منظم و مداوم برای نوشتن داستان داشته باشید.نکاتی برای نوشتنبرای نویسنده خواندن آثار داستانی یک قسمت کوچکی از مطالعات است؛ قسمت بزرگ این است که باید به دنبال ماده خام باشد. مثلاً خواندن اساطیر، افسانه‌ها، روانشناسی و غیره. برای ایده یابی باید به دنبال ماده خام بود و این ماده خام در متون دسته اول پیدا می‌شود. داستان‌های دیگران قبلاً نوشته شده، پس نویسندة جدید باید به دنبال ماده خام باشد که بتواند ایده پیدا کند و بعد هم بنویسید؛ اما برای آگاهی با فرم‌ها و شیوه‌های اجرای داستان نویسی، خواندن آثار داستانی دیگران توصیه می‌شود.هدف اول و آخر داستان سرگرمی مخاطب است. اگر قرار است احساس و تفکر مخاطب تحریک شود، همه به واسطة سرگرمی صورت می‌پذیرد. سرگرمی یعنی داستان جذاب برای تعریف داشتن. یک نویسنده باید با تحقیق و پژوهش به پیرنگ دست یابد نه اینکه پیرنگ جلوی پای او بیفتد. مکانیزم و تولید یک داستان مستلزم پژوهش و فیش برداری، پژوهش و فیش برداری، پژوهش و فیش برداری، نوشتن داستان، بازنویسی و بازنویسی و بازنویسی است. نوشتن داستان قسمت کوچکی از این کلیت است، پژوهش و بازنویسی قسمت اعظم یک داستان است؛ برای اینکه موضوع گسترده شود، باید پژوهش انجام شود.داستان نویسی کار کسی که در گوشه‌ای نشسته و انزواطلب است، نیست؛ پس نویسنده باید پویا باشد و حرکت کند و باید به دنبال مطلب باشد. نویسنده نباید تنها به ذهن خود اتکا کند، چراکه ذهن خالی باعث می‌شود نویسنده یک اثر خشک و خالی وارد عرصة ادبیات بکند. یک نویسندة موفق باید یک نفس بلند داشته باشد؛ یعنی ساعت‌های طولانی یکجا بنشیند و با کسی حرف نزند و ذهن خود را روی داستانش متمرکز کند و بنویسید و بنویسید و بنویسید.داستان نویسی اینگونه نیست که مثلاً ده سال مطالعه کنیم و بعد بنویسم؛ بلکه مطالعه در کنار نوشتن باعث می‌شود که یک متن داستانی شکل گیرد و احتیاجی نیست که زمان جداگانه‌ای اول برای خواندن و بعد نوشتن اختصاص داده شود.اگر بخواهیم بدانیم که یک اثر لایق چاپ شدن دارد یا نه باید مطمئن شویم که آیا این اثر بعدها باعث افتخار ما می‌شود یا سرشکستگی ما! آیا به عنوان نویسندة این اثر می‌توانیم در برابر نقدها از آن دفاع کنیم یا خبر. اگر مطمئن شدیم که یک اثر از نقدها و سایر مسائل به سلامت عبور می‌کند پس می‌توان آن را چاپ کرد و در دسترس عموم قرار داد.دلایل زیادی برای ناتمام ماندن داستان می‌توان ذکر کرد؛ مهمترین این دلایل عبارتند از:۱- داستان نقطة شروع مناسبی نداشته و نویسنده نتوانسته قسمت مناسبی برای شروع داستان انتخاب کند. ۲- نویسنده بُرِش زمانی داستان را به درستی رعایت نکرده، این مهم به خصوص در داستان کوتاه شایع است. ۳- نویسنده برای روایت داستان از راوی مناسبی استفاده نکرده است؛ این عدم انتخاب راوی مناسب گاه باعث نیمه کاره ماندن داستان و گاه به قفل شدن روایت داستان می‌انجامد. ۴- نویسنده نتوانسته داستان خود را گسترش دهد؛ بنابراین داستان ناتمام می‌ماند.برای یک نویسنده افتخاری بالاتر از این نیست که خود را با حضرت داستان عجین کند و با حضرت داستان زندگی کند. اتفاقی بهتر از این نیست که انسان‌ها به واسطة کلمه و کلام با یکدیگر ارتباط برقرار کنند و این مهم در جامة امروز ما بسیار اندک است؛ پس وظیفة یک نویسنده این است که بنویسد و بنویسد و بنویسد و فرهنگ جامعه را ارتقا دهد.شگفت‌انگیزترین اتفاقی که می‌تواند برای یک نویسنده اتفاق بیفتد این است که تمام وجودش با داستان آمیخته شود و این حس عجین شدن را با هیچ چیز در دنیا معامله نمی‌کند. داستان برای نویسنده بستری است که می‌تواند به وسیلة آن تمام امکانات و قوایش را فعال کند و در چنین بستری است که نویسنده می‌تواند تمام خودش در آن ببیند و حس کند و این بسیار ارزشمند است که یک نویسنده در دنیای داستان زندگی کند و خودش را وقف حضرت داستان بکند. این چنین زیستن با هیچ چیز در جهان قابل تعویض نیست، پس چه خوب است که یک نویسنده برای رسیدن به چنین مهمی تمام زندگی‌اش را وقف حضرت داستان بکند.می‌تواند نمایشنامه و فیلمنامه هم بنویسید. پس خطا اول آنچه که به لحاظ علمی می‌آموزید.</description>
                <category>گلناز تقوائی</category>
                <author>گلناز تقوائی</author>
                <pubDate>Sun, 28 Dec 2025 10:39:14 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>