<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های mashoogh</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_20847837</link>
        <description>شاید ماجرا همین بود.من فریاد میزدم و انها سکوت میشنیدند</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 21:59:50</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4559772/avatar/xjSz3w.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>mashoogh</title>
            <link>https://virgool.io/@m_20847837</link>
        </image>

                    <item>
                <title>من بچه گربه میخوامم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20847837/%D9%85%D9%86-%D8%A8%DA%86%D9%87-%DA%AF%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D9%85%DB%8C%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%85%D9%85-z7pahnowrmyx</link>
                <description>سلامممم .....گربه ای که پسره بهم پیشنهاد داد تا بیاره برامم شبیه اینا بودد حتی ناناز تررر و خوشگل ترر ..وای فکرم مونده پیش اون بچه گربهه کاش میتونستمم بیارمشش و برا من شههه...راستیی شنبه تولدمه و میشم 18 ساله بالاخرههه میدونم اینجا زیاد فرقی نداره چند سالت باشه و غم در هرصورت مهمونته اما میخوام منتظر 18 سالگیم بمونم تا سال خوبی باشه برامم ...میام از 18 سالگی میگم براتونن</description>
                <category>mashoogh</category>
                <author>mashoogh</author>
                <pubDate>Tue, 16 Jun 2026 20:58:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی همینه؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20847837/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%87%D9%85%DB%8C%D9%86%D9%87-l7g2kcsrpv4g</link>
                <description> تصمیم گرفتم طی یک عملیات انتحاری خودمو و عوامل و ساختمون سازمان سنجش و همه رو باهم اتیش بزنم تا همگی باهم از شر وجود منحوسشون راحت شیم..سازمان سنجش منو یاد سیرک میندازه نه نه یاد اون رئیس شکم گنده سیرک میندازه که همه رو اسیر خودش کرده و پیش مشتریا قربون صدقه کارکناش  میره و پشت صحنه  به صرف شلاق و تازیانه  مهمونشون میکنه..حقیقتا حرف راجب کنکور خیلیی زیاد دارم ! امسال خیلی سخت تر از چیزی که فکر میکردم بهم گذشته. اوایل خیال میکردم مثل عادت این دوسالم درس میخونم و ازمون میدم و ساعت مطالعه ثبت میکنم و حالا هرچی شد به رشته اش بعدا فکر میکنم مهم اینه که رتبه تو کارنامه ام خوب بشه ..چون اینجا همه منو یه عدد میبینن اما هرچقدر که گذشت عرصه تنگ تر شد تا جایی که اندازه یه قبر شد و منم شدم جسد توش که هیشکی نفهمید زنده ام یا شایدم هیشکی متوجه نشد که من مردم! نمیدونم...و الان من یه جسدم که دارم ادای زنده موندن درمیارم بدون اینکه ذره ای زندگی کنم..واقعیت اینه که حسی و چیزی که من دارم الان باهاش سروکله میزنم اسمش خستگی نیست ..مرحله خستگی و فرسودگی برای من خیلی وقته سپری شده و تموم شده وارد مرحله جدیدی از درد شدم..تلاش ذهنم برای بقا رو واقعا دارم حس میکنم..از درس فاصله گرفتم و حتی یادم نمیاد نازنین قبل دی ماه چجوری روزی 12 ساعت درس میخوند..گفتم دی..خب زندگی من و احتمالا خیلی از شما به قبل و بعد دی تقسیم شده...اینکه این مدت راجبش حرف نزدم دلیل بر نبودش نیست...من هنوز تو دی ماه گیر کردم..باورم نمیشه نزدیک 5 ماه داره میگذره..اخرین باری که درست خوابیدم برمیگرده به 17 دی ماه..اخرین باری که درست درس خوندم ام همینطور..من حتی قبل دی ام ادم خیلی خوشحالی نبودم اما حداقل مثل همه سالهای گذشته بلد بودم چجوری تظاهر کنم و کارامو انجام بدم..اما دی ضربه ای بود که باعث شد چینی ترک خورده وجود من از هم بپاشه و دیگه هیچوقت نتونستم درستش کنم..راستش من میترسم..از دوماه دیگه! از لحظه دیدن اعلام نتیجه ها..از جرف های مامانم و نگاه بابام..از درد دست چپ ام..من خیلی میترسم اما باور کن کاری از دستم برنمیاد..میخوام مجبور کنم خودمو باور کن میخوام..میخوام تن لشمو بکشم رو خاک..از ته دل میخوام به زندگی برگردم و کارامو انجام بدم..میدونم که باید انجام بدم اما نمیتونم..و نخواستن با نتونستن فرق داره..من دوست ندارم زندگیم تو این مرحله گیر بیوفته .. صبح میشه این شب مگه نه؟ دیگه حتی نمیدونم امیدی دارم یا نه...                                                                                                                                                                                                                                          پ.ن: https://t.me/nkxcjkfpdl دوست داشتید کنارم باشید!</description>
                <category>mashoogh</category>
                <author>mashoogh</author>
                <pubDate>Sun, 31 May 2026 19:50:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از مردا خوشم نمیاد!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20847837/%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D8%A7-%D8%AE%D9%88%D8%B4%D9%85-%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%A7%D8%AF-q0pzurfzgbpb</link>
                <description>میتونید همه حرفمو از این عکس بخونید!برام مهم نیست چه فکری میکنید..من از مردا خوشم نمیاد..ازشون عصبی ام ..اصلا اهمیتی نمیدم که الان بگید داری همه رو یه شکل میبینی..خیلی تلاش میکنم که همه شونو یه شکل نبینم که هی با خودم بگم نازنین مردای خوب ام وجود دارن..اونایی که احترام و ادب بلدن..از اونایی که میتونی کنارشون احساس امنیت کنی و حرف بزنی..اونایی که صدای دادشون تو گوشت نپیچه و ...اره ممکنه وجود داشته باشن اما این حوالی .نزدیک من خبری از این مردا نیست پس بی نهایت اجازه دارم تا این حسو داشته باشم و انزجار توم موج بزنه...از مردای مرد سالار متنفرم..از جایی که باعث شده مرد سالاری بشه سبک زندگی و زنا مجبور ب پذیرشش شدن متنفرم..نمیدونم این سیستم از خونه ها شروع شد و به همه لایه های جامعه نفوذ کرد یا ی زمانی یه الگویی پیدا شد که همه مرد ها ازش پیروی کردن..این کوفتی هرچی که هست من ازش متنفرممم..از جو اشوب خونه به خاطر یه مرد متنفرم..از حق به جانبیش..از حس مالکیتش..از طرز تفکرش..از اینکه به خودش اجازه میده فک کنه میتونه ادمای دورشو کنترل کنه...من از همه اینا تا اخر عمر متنفرم و کسی نمیتونه ازم خرده بگیره...ن تنها دلم برا خودم میسوزه که دلم برای اون ادمی که شاید سالها بعد سروکله اش تو زندگیم پیدا بشه و بخواد بمونه ام میسوزه..شاید اون ادم خوبی باشه اما میدونم که مجبوره تاوان همه این سالها که من با این دیدگاه زندگی کردم و بده و ثابت کنه همه این شکلی نیستن....دارم به همه زن ها و دختر هایی فکر میکنم که هرروز شکنجه میشن تو خونه خودشونو و کسی خبر دار نمیشه و یه سری ادم که میگن دارن تو همین خاک و پیش ما و به خاطر ما یه کاراییو میکنن دم از عدالت و شکوفایی زن ها و ارزش دادن به زن ها میگن...تو این لحظه و با توجه به فشاری ک رومه و همه چیز هایی ک این سالها دیدم برام مهم نیست اون یک نفری که این کارارو میکنه کیه...پدر منه..پدر دختریه که حتی نمیشناسمش..همسر همسایه مونه..یا هرکس دیگه ..اون ادم خیلی پست فطرته..و اگه هر کسی ک اینو میخونه یک لحظه فکر کرد که اوه منم همینارو تجربه کردم باید بگم تنها نیستی..دووم بیار چون بالاخره باید خودمونو از این بند نجات بدیم و رها شیم..اما نه اگه تو یک مردی و داری اینارو میخونی لطفا فکر کن و به خودت بگیر...حتی همین الانم دارم سعی میکنم همه رو یه شکل نبینم و این دردناک ترین کاریه که دارم با خودم میکنم..بین کسایی که فقط اسم انسان رو یدک میکشن انسان واقعی موندن خیلی سخت تر از چیزی بود که فکر میکردم..</description>
                <category>mashoogh</category>
                <author>mashoogh</author>
                <pubDate>Tue, 12 May 2026 12:06:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مجنونم لیلی ام میشوی؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20847837/%D9%85%D8%AC%D9%86%D9%88%D9%86%D9%85-%D9%84%DB%8C%D9%84%DB%8C-%D8%A7%D9%85-%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%88%DB%8C-mbo1x3rjmk5h</link>
                <description>چشم هایش باز میشود..محبوب من !تصور شما در مقابل چشمان ما،جسارتیست وَرای شجاعت عقل ما،اما چه کنیم که دل، افسار گسیخته تر از آن است که گوش به پندارِ عقل نارسِ ما دهد و چشم از چشمان مشکی پر از حیات شما برگرداند..میان ما و شما مسافتی است به دوری چشم و پشتِ گوش!مسافتی که پیمودنش با پای لنگ آدمی ،ناممکن تر از ناممکن است...که اگر حتی به اندازه ارزنی ممکن بود این حقیر تاکنون هزاران هزار بار به مقصود،خود را رسانیده بود..روحِ پیله بسته ما را طلب جدایی است از جسمِ زهوار در رفته خویش...که احتمالا جدایی راهی برای دیدن پشتِ گوش و اندک وصالی شود که شاید خدا میان سرمستی خویش به وقت آفرینش تو، از سرِ ناهوشیاری.. قلمِ نارسِ سرنوشت را به منظور لحظه ای دیدار در کاغذ سیاهِ بختِ نگونِ ما ،اندک نوری تابانده باشد..خدایی ناکرده! خطا، برداشت نشود که بیندیشی زندگی با ما سراسر سرِ ناسازگاری و کینه توزی داشته است..قبل تسلیم شدن به شاهنشاهی چشمانِ شما،قبلِ دادن دل و جان که غرامتی خود داده به درگاه شما بود..جسم ما دل خوش به گذار در پهنای زمینِ زخم خورده و نوشیدن از شراب زهر آگینی بود که در ذهنِ کوچک ما گودالی میشد به مقصدِ فرار و گریز از عالمِ ترسناکِ انسان ها..ما دل خوش کرده بودیم به زندگی نباتی خود و خورد و خوراک و اندک گشت و گذار و هوایی که در اختیار داشتیم..ما چه می‌دانستیم شمایی دل انگیز در پسِ چهره ی هراس زای این شهر نهفته است که به خاطر او هر شب انتظار ماهی را بکشیم که قبل از این ،جرم آسمانی نورانی ای بود که هرازگاهی نگاهمان به هم گره می‌خورد و حالا شده بتِ ما تا هرشب سجده به درگاهش بریم و متصورِ صورت شما در هلالِ ماه شویم..آه محبوب من!پیرو کدام آیین باید شوم تا بوسه ای داغ از لبانِ تو چیدن بر من حلال شود؟مرا ببوس!حتی به جرم..حتی به گناه..حتی نیمه شب به دور از نگاه شرم زای خورشید..مرا زیر نور ماه ببوس تا هردو شاهد لبخند ماه شویم..عزیز من..دوست داشتن من و دوست داشته شدن من، سرابی است در چشمِ تشنه من، تو سهم دگران میشوی و من به همان دیدنت و بوییدنت و بوسیدنت از دور رضایت دادم..هرگز نخواهی دانست روشنایی متروکه قلبی هستی که تنی زخمی زیر آوار هایش هر لحظه جان می‌دهد و چه مرگ غریبی خواهد داشت، روح به ابتذال کشیده شده من در وصالِ دوری تو...</description>
                <category>mashoogh</category>
                <author>mashoogh</author>
                <pubDate>Mon, 11 May 2026 16:40:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اشرف جهان یا دلهره ی تاریخ؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20847837/%D8%A7%D8%B4%D8%B1%D9%81-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86-%DB%8C%D8%A7-%D8%AF%D9%84%D9%87%D8%B1%D9%87-%DB%8C-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE-rcaevetjws5c</link>
                <description>نگو بشر!بگو خطایی کوچک گوشه ای از تاریخ ،که گیتی هنوز تدبیری برای از بین بردن این لکه پیدا نکرده است...و لکه بی شرمانه هرروز صبح از خواب بلند میشود،زندگی می کند و دنیا جوری وانمود می‌کند که انگار اتفاقی نیوفتاده است..سالهای سال است، الهه هستی از سر ناچاری آبرو به میان گذاشته ..آن هم میان خود و خورشیدی که از ازل تا ابد دلباخته ی الهه ای است که کسی نمی داند از کدامین سبب رو از دلدار برمی‌گرداند و دست رد میزند به سینه اتشینش!به میان گذاشته تا خورشید هرروز صبح بر سرِ این موجودِ نادان و نمک نشناس و نمکدان شکن بتابد تا خدایی ناکرده ،سرما نفوذیِ استخوان هایش نشود که صاحبِ بزم هیچ ابایی از یاوه گویی و هزار و یک حرف ناپسند به خورشید بستن،ندارد!حیف که خورشید دل در گروِ الهه هستی دارد و حرف او را زمین نمی اندازد وگرنه تاکنون هزاران بار صبح ها به بهانه خستگی،خواب مانده بود و تا لنگِ ظهر می خوابید تا بشرِ نا انسان بداند دنیا دست کیست..!کاش خورشید خواب بماند و جهانی را از وجودِ این لکه نحسِ آشوبگر نجات دهد..تنها عنصر به دردسر افتاده به خاطر نجات ِ این لکه شوم خورشید نیست..زمین قرن هاست دست به دامانِ دشمنِ خونی اش شده است ..التماس به دشمن دیرینه اش را به همبستری با این بشرِ طاعون زده ترجیح می دهد..وای که چه مصیبت نا خواسته ای است این لکه گه گریبان زمینِ بخت برگشته را سال هاست رها که نمی‌کند هیچ!منتظر است ارث نداشته ی پدرش را از او بگیرد!ارث نداشته، کدام پدر را از زمینِ بیچاره میخواهی که سالیان سال است،تیشه به ریشه اش میزنی و از جان و مالش تغذیه میکنی و آخرِ شب، ناراضی تر از دیروز بر سرش فریاد میکشی و شلاقِ تخریب به میانِ کمرش میزنی؟!آنچنان منفور شده ای که زمین هر ساعت التماس شهاب سنگی را می‌کند که سالها پیش تنه ای به زمین زد و جگر گوشه اش را تا مسافتی بس دور از او دزدید..کم از پدرکشتگی باهم ندارند..همه اینها از ترسِ وجود توست!تا قبل از اینکه تلاش های تو برای رسیدن به جگر گوشه اش نتیجه دهد و او را نیز خانه خراب کنی خودش باید کاری کند و چه کسی کار بلد تر از شهاب سنگی از دلِ کهکشانی ناشناخته که هم کارِ توی انسانِ زیان کار را یکسره کند هم زمین را به وصالِ ماهِ دور مانده اش برساند!جای گله ای هست یا نه بماند..تنها خیرِ تو برای این تاریخِ پر از فرازو و فرود خنداندنِ اهل تاریخ است..از صدای قهقهه ی دایناسور ها با آن ابهت بگیر که خنده کنان فریاد میزنند: &quot;این ابله خود را چه فرض کرده است؟ خیال می‌کند جاودانه خواهد ماند؟ که دست به این حجم از خون و ناعدالتی و نا مهربانی و ستم آغشته میکند؟&quot;تا پوزخندِ پادشاهانِ تمدن های عظیم که تبدیل به خاطره ای محو در پیکر عظیم الجثه تاریخ شده اند..دیر یا زود،به دست خورشید یا حادثه ای پیش پا افتاده، فردای امروز یا فردای آینده...ناچاراً به زوال و نابودی کشیده خواهد شد این لکه ی ننگ که بر دامان تاریخ افتاده است!و طبیعت چه بی صبرانه به انتظارِ آن روز نشسته است تا نفسی از سر آسودگی میان ریه های خسته از پیکارش با این لکه بفرستد..و چه طلوع باشکوهی خواهد کرد خورشید هنگامِ لمس الهه ناز که به وقتِ خاموشی بشرِ نا انسان است...</description>
                <category>mashoogh</category>
                <author>mashoogh</author>
                <pubDate>Wed, 29 Apr 2026 17:41:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من متعلق به کجام؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20847837/%D9%85%D9%86-%D9%85%D8%AA%D8%B9%D9%84%D9%82-%D8%A8%D9%87-%DA%A9%D8%AC%D8%A7%D9%85-rylzatl1fkfp</link>
                <description>راستش یه حسی همیشه باهم بوده و الانم هست... حس تعلق نداشتم به جایی و کسی..تو همه جمع ها غریبه بودن.بین دوستات غریبه بودن..تو گپ غریبه بودن...نمیدونم منظورمو از غریبه بودن میفهمید یا نه..تو اونارو میشناسی..اونا ام تورو میشناسن.اما هر لحظه از خودت سوال میکنی من اضافه ام؟ باهاشون فرق دارم؟ نباید اینجا باشم؟ از همیشگی بودن این حس متنفرم..همه جا پیش همه ادما باهامه..انگار من همه جا مثل یه روح سرگردانم که ی وقتایی به چشم میاد و خیلی وقتا فقط هست... از روح بودن خستم..من یه جسم میخوام..یه مکان میخوام..یه مال خودم بودن میخوام..یه حس امنیت و تعلق میخوام..واقعیت هیچ وقت عوض نمیشه و من هرچقدر سعی میکنم عادی باشم ته تهش یه جوری میچرخه که بهم یاداوری کنه همینه ک هست لطفا از من فرار نکن.... بیشتر از همه چیز عادی بودن و معمولی بودن و شبیه هم سن و سالام بودن و میخوام.. پ.ن: ساعت 12 شب مینویسمش و نمیدونم تو حالت انتشار میمونه یا ن صرفا ی خالی کردن خودم بود</description>
                <category>mashoogh</category>
                <author>mashoogh</author>
                <pubDate>Thu, 23 Apr 2026 00:32:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من چای خواهم شد..</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20847837/%D9%85%D9%86-%DA%86%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D9%85-%D8%B4%D8%AF-xlpznrfqlrb5</link>
                <description>+ابدیت در همین حوالی است.کنار گل سرخ فنجان چای روی میز..گاه گاهی دلم هوای چای بودن میکند‌...تا ز گرما لبخند آسایش میزنم از هراس سرد شدن بر خود میپیچم..کاش دلم هوای فنجان بودن می‌کرد..فارغ از گرما و سرمای چای روبه روی تو می‌نشستم..در آغوش دستانت به وقت انتظار برای سرد شدن چای نقشه وصالِ لبانت را می‌کشیدم!چشم می گرداندم تا از کنار کتابت راهم به دالان نگاهت برسد..به بلندی قله ای می ایستادم تا در اوجِ پروازم در دریای نگاهت سقوط کنم..&quot;چایت را بنوش&quot;، چای را بنوش تا من به لبانت برسم؛ بوسه ای از شهدِشیرینِ تو تمام ارث من از دنیای فنجان ها است..بیخیال ارث خاندان فنجان ها..من چای میشوم!چای می شوم تا تو هرروز به هوای من بیدار شوی..اصلا من چای میشوم تا تو غرقِ بخارِ من شوی و به رفته ی بدون برگشتت بیندیشی..اما باور کن محبوب من! من تلخ نیستم..من تلخ میشوم تا تو شیرینم کنی!من به حال حبه قند در دستانت غبطه میخورم و نگاه پر از تمسخر اورا به جان میخرم هنگامی که فخرِ لمس دستانت را میفروشد..کاش بدانی چه حالی میشوم..دستانت کنار فنجان است اما دور از من!دورترین نزدیک من...اشتیاق من حالا،بعد از سرد شدن های زیاد هنوز به چای بودن است.به گوشِ فنجان و حبه قند نرسد ولی تنها شاهدِ پروانه های درون سینه ات..جای زخمِ کنار قلبت و غمِ ریشه دوانده در جانت،منِ چایم!بگذار سهم فنجان از تو بوسه باشد..عشق را به جان دهند نه به تن!                                                                                                                                                                  </description>
                <category>mashoogh</category>
                <author>mashoogh</author>
                <pubDate>Tue, 21 Apr 2026 23:06:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چیز خاصی نیست اندکی گلایه شاید/</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20847837/%DA%86%DB%8C%D8%B2-%D8%AE%D8%A7%D8%B5%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D8%A7%D9%86%D8%AF%DA%A9%DB%8C-%DA%AF%D9%84%D8%A7%DB%8C%D9%87-%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF-zeau93djo7ph</link>
                <description>سلام..                                                                                                                                                                راستش نمیخواستم از جام بلند شم ..پتو رو میکشیدم رو سرم و به خیال خودم فکر میکردم اگه چشامو ببندم و بلند نشم کابوس زندگی تموم میشه و همه چی غیر واقعی میشه..                                                                                                                                                                                                                                                            میدونم باید بلند شم..باید این کار نصفه نیمه مزخرف انجام بدم و به پایان برسونم اما هرچقدر به خودم و مغزم و قلبم التماس میکنم فایده ای نداره..اونا م از دستم خسته شدن..از اینکه هرروز و هرشب به خودم میگم فقط یه امروز و دووم بیار..قول میدم تموم شه خسته شدن ! حس میکنم شبیه ربات شدم ! یه برنامه روم نصب کردن که هرروز چه بخوام چه نخوام مجبور به انجامشم و کسی براش مهم نیست انجام هرروزه این روند تکراری چقد باعث فرسایش من و خستگیم میشه..خسته تنها کلمه ای نیست که بتونه حالمو توصیف کنه ..من رسیدم به جایی که از خیر خوبی اخرش گذشتم و فقط میخوام تموم شه این دور باطل که خوره شده و داره روحمو هرروز بیشتر از دیروز میخوره..هر لحظه ای که از این 3 سال گذشت فشار رو من بیشتر شد..اروم اروم مثل یه دزد حرفه ای همه چیزم و گرفت و الان رسیده به ته ته وجودم...بزارید یه بارم من غر بزنم ..بگم خستم..بگم روحم از اهن نیست که خش نیوفته روش ..تیکه تیکه ام و دست بزنی بهم فرو پاشیدم..سرم مدام درد میکنه..بهتره بگم مغزم درد میکنه..                                                                                                                                                                                                          ناخوداگاه گریه ام میگیره و این برای منی که به سختی گریه میکنم نهایت فروپاشی و میرسونه..                               80 و چند روز مونده به روز کنکور البته اگه عقب نیوفته یا هرچیز دیگه ای ..مامانم میگه کم مونده و اخراشه پس باید دووم بیاری و من از این دووم اوردن به اجبار حالم بهم میخوره..مطمئنم با تموم شدن این چندماه ام قرار نیست منو ول کنه چون آثارش خیلی بیشتر از این حرفاس..در نهایت باید بگم ما به انتخاب و میل خودمون نیومدیم که هروقت تحملمون سر اومد بزاریم بریم..این زندگی سراسر اجباره پس باید دووم بیاریم چون چاره ای نداریم..                               </description>
                <category>mashoogh</category>
                <author>mashoogh</author>
                <pubDate>Thu, 16 Apr 2026 12:01:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فرزند ناخلف گیتی تا کی جولان؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20847837/%D9%81%D8%B1%D8%B2%D9%86%D8%AF-%D9%86%D8%A7%D8%AE%D9%84%D9%81-%DA%AF%DB%8C%D8%AA%DB%8C-%D8%AA%D8%A7-%DA%A9%DB%8C-%D8%AC%D9%88%D9%84%D8%A7%D9%86-ecgv08sg2vch</link>
                <description>چرخ گردون،فرزند ناخلف هستی است.حاصل عشق اجباری فلک به مه و به بالینِ مرگ رفتن زندگی است.هرچه بود و هست قصه ی هزار و یک شب است که چرخ گردون بذر کین و حسد و زیان به برِ زمین کاشته تا بگیرد انتقام حجله خونین معشوق را از آدمیان بی سپر،بی دفاع و دست به زنجیر که نه راه گریزی است از این مهلکه و نه اندیشه خیری برای پایان..گه گاهی در این بازی نچندان مردانه صفت و عدل پرور که سراسر حکم تبعید و تسخیر و سلطه است ، صدای رعد به گوشِ کر ِاهل زمین می رسد.ارمغانِ خشم ِ بی پایان گیتی است در پسِ دستِ کوتاه مانده اش برای هم آغوشیِ زمین!ناگریز رنج قوانین نانوشته ی این بازی خونخواری گریبان آدمیزاد را سخت می‌گیرد.دست به دامان قضا و قدر و جبر الهی شدن ورود به هزارتویی است که راه ورودش قتلگاه و راه خروجش پرتگاهی بیش نیست.کدام کاوه از میان کدام آسمان یا دلِ کوه قاف،نشسته بر بال مرغ آمینی شایدم سیمرغی روزی بر فراز این زمین سالخورده اوج خواهد گرفت،کس نمی‌داند و آنکه به دانستن برمی‌خیزد، طعمه سنگ و گرگ و شغال میشود‌‌..خوش اقبالی اش در فرار از جنگل دیو سپید چندی به طول نمی انجامد که چرخ گردون میهمانِ ضیافت انزوا میکندش و به دست صاحب مجلسان طرد می‌شود..هیچ رخدادی سراسر شر و تماما نیک نیست..طعمه گرگ شدن هم کرامتی است که نصیب هر غزالی نمی‌شود که اگر جان سالم به در بری طعمه گرگ شدن که سهل است می شوی فرشته نجات غزال ها و غزاله ها...بذر کین،نهال شقاوت،دانه سلطه گرچه درخت تنومندی است اما گاه ریز جانداری که محو در برابر هیبت درخت ظلم است،موریانه میشود‌،کرم می‌شود و می‌گیرد حیات را از آنکه لیاقتش نیست..در وانفسای جدالِ انتقام هستی و مه و فلک که خیالِ بی خیالی جاودانگی دارند.روزی ناغافل زمینِ مسحور قصد رفتن می‌کند و به دار می آویزد خویشتن را..گرچه این حکایت یک دار و یک چارپایه دارد اما به اندازه سالیان سال قربانی در پسِ آن خفته است...</description>
                <category>mashoogh</category>
                <author>mashoogh</author>
                <pubDate>Tue, 14 Apr 2026 13:19:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خونه!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20847837/%D8%AE%D9%88%D9%86%D9%87-uf5lthabwtpf</link>
                <description>همیشه دلم میخواست تو برام یه اسطوره باشی که هر وقت یادت میوفتم یه لبخند بزنم و از یه شادی ظریف استقبال کنم و به قول یه سریا پشتم بهت گرم باشه..راستش من نمیدونم پشتم بهت گرم هست یا نه! نمیدونم اگه یه روزی اشتباهی بکنم اولین ادمی که به ذهنم میرسه تو خواهی بود یا نه؟ کاش جوری رفتار میکردی که وقتی بهت فکر میکنم دلم بخواد هر مردی که وارد زندگیم میشه شبیه تو باشه..معیارم برای پذیرش و انتخاب همدم شبیه تو بودنش باشه..کاش درس عبرت نمیشدی که با خودم بگم دلم نمیخواد مردی که میاد سمتم شبیه تو باشه ...تو نقطه های خوبم داری اما ..نمیخوام از تو یه تصویر سیاه بسازم چون هرچقد این تصویر سیاه تر بشه اونی که اسیب میبینه من خواهم بود..یه وقتا تصمیم میگیرم هیچ تصویری ازت نسازم ..اروم از کنارت عبور کنم و راجب کارهات و رفتارت و حرفات و اخلاقت فکر نکنم و کنکاش نکنم تا این بوم نقاشی ای که کشیدی سیاه تر و کدر تر و دل زده تر نشه..اما مثل اینکه نه ! شما اصرار داری گند بزنی به نقاشی و تهش با یه حالت حق به جانب بگی اگه دوسم ندارید میزارم میرم! اره شما دارید از من فرار میکنید ! البته ازت ممنونم چون اولین تصویر من از دیکتاتور و زن ستیزی و مرد سالاری و همه اینا تو و ادمای شبیه تو هستند ..لمس کردن مرد سالاری و زن ستیزی و زورگویی و دیکتاتوری و تعصب از نزدیک باعث میشه بهتر بشناسمشون و هر آن به خودم یادآوری کنم باید رها شم و به همه نشون بدم جایگاه واقعی یک زن و معنی درست یک مرد چیه..به هرحال همه ادما از یه طریق به مفاهیم دست پیدا نمیکنن مثلا یکی ممکنه با دیدن یه رابطه خوب و سراسر عشق و احترام ایده آل هاش رو برای یه رابطه تعیین کنه و تو ذهنش یه لیست از باید ها بچینه و یکی ام مثل من ممکنه به لیست از نباید های قرمز تو سرش داشته باشه و باهاش پیش بره... همه میگن خونه امن ترین مکانیه که میتونی داشته باشی تو این دنیای پر از گرگ! اون بیرون همه چی به راحتی چاردیواری تو خونه نیست..اون بیرون دیگه دختر مامان و دختر بابا و بچه خونه نیستی..اینارو که میشنوم با ی لبخند نیمه جون تایید میکنم..باهاشون موافقم اینجا هرچقد بد خونه منه...درسته اینجا سخت میگذره و یه وقتایی نمیگذره..درسته حتی تو خونه خودمم از قضاوت و حرف زدن میترسم و همیشه از نگاهت میترسم..درسته من چیزی از تو بغل مامان گریه کردنه و بابایی نمیدونم اما من وسط همه اینا انسان بودن و خودمو حفظ کردم.شبانه روز تلاش کردم تا آدم خوبی باشم و نزارم اشتباه های این خونه از من یه هیولا بسازه.هیولایی که دست به دامان ادما میشه و از هیچ کاری ابا نداره تا بپوشونه زخماشو..من اما زخمامو تو آغوش گرفتم و پذیرفتمشون.... خیلی وقتا بذر بی تفاوتی و نفرت کاشتم تو دلم اما دست دلم به آب دادن نرفت...من خاطرات خوب زیادی دارم اما وزنه زخم بال اینجا سنگینی میکنه و من تا ابد تو حسرتش میمونم که کاش اینشکلی نبود.. اشکالی نداره(: من دوباره بال پروازمو میسازم و به همه نشون میدم میشه..نشون میدم زندگی همش همین نیست و میشه خیلی فراتر رفت...با همه اینا خوشحالم که مامانم هست تا برام چایی خوش رنگشو بریزه و بگه ادامه بده و زندگیتو بساز..من با همه بداخلاقیات خوشحالم که هستی جای خالیت ترسناکه!</description>
                <category>mashoogh</category>
                <author>mashoogh</author>
                <pubDate>Sat, 11 Apr 2026 00:02:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حال نیازی به بازخوانی گذشته ندارد و آینده نیازی به پیشگویی ندارد!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20847837/%D8%AD%D8%A7%D9%84-%D9%86%DB%8C%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF-%D9%88-%D8%A2%DB%8C%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%86%DB%8C%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%BE%DB%8C%D8%B4%DA%AF%D9%88%DB%8C%DB%8C-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF-wlt0j4rnvtsa</link>
                <description>مثل اینکه دوباره چرخ این زندگی چرخید تا اینجا بنویسم .از اخرین باری که اینجا نوشتم خیلی گذشته نه چون اینترنت ها وصل بود و سرگرم دنیای مجازی و واقعی بودم نه..چون حرفی برای گفتن نداشتم و در حال سوگواری بودم برای عکس ها و فیلمهایی که تمومی نداشتن...اون بند پاره شد و من معلق موندم بین زمین و اسمون..غم .خشم شد و تو سینه ام جا خوش کرد..زندگی به ظاهر ادامه داشت ..ادما میومدن و میرفتن اما من متوقف شده بودم..بهمن شد..اسفند از راه رسید اما من همچنان تو دی ماه گیر کرده بودم..همه چیز از کار افتاده ..تا اینجای متن و تو اسفند ماه نوشته بودم و حالا روزای اخر فروردینه..کلمه های قبل از دل ایران خشمگین و داغ دار بیرون اومده بود و حالا ایران با دلی پاره پاره از میان اوار ها و جنازه ها و غم های دیروز و امروز داره نگاه میکنه و نمیدونم توان فریاد و از دست داده یا سکوت و ترجیح داده! بگذریم خیلی وقته راجب روز مرگی هام با کسی حرف نزدم و کجا بهتر از ویرگول که تو خودم ترین حالت ممکن هستیم اینجا..زمستون سختیو گذروندم و تو مسیر کنکورم افتادم تو دست انداز چون اونی که داشت ماشینو حرکت میداد تو حال خودش نبود و خودشو متعلق به این ماشین و جاده نمیدونست..هیچوقت ماشینو نگه نداشت اما سرعتش انقد کم شده بود که یه وقتایی توهم توقف میزدن اطرافیانش ..خلاصه که دست از زندگی نکشیده بودم اما انچنان ام نزدیکش نمیشدم من و فعالیت های مفید و تلاش برای اینده شده بودیم دوتا غریبه که داریم تو یه مسیر و کنار هم پیش میریم اونم برا اینکه بقیه فکر نکنن باهم خصومت شخصی داریم..اظطراب واسترس ام که همراه همیشگی چون تا جایی که خودمو میشناسم تو بدترین حالشم نگرانه اینده و کارایی که باید انجام بده و اتفاقات پیش روشه..شاید 3 یا 4 ماه تو حالت عادی زمان زیادی نباشه اما این مدت منو خیلی تغییر داد..بزرگ شدنو و رشد کردنو حس میکنم..تو بهمن با دوستای خوبی آشنا شدم..البته معلومه که مجازی اما پیش اونا احساس صمیمیت و راحتی میکردم و دوسشون داشتم..لنگان لنگان به مسیر کنکور و درس برگشتم اما به قول یکی میدونستم کافی نیست..همه این مدت در تلاش برای رسیدن به جواب سواله به کجا میخوای برسی ؟ این همه سال چکار کردی؟ ارزششو داشت از دست دادن همه چیز؟ خودت کجای این داستانی؟ و بین همه این سوال ها صدای اطرافم میگفت تو درستو بخون رتبه خوب بیار بعدش فک میکنی که چی دوست داری و چی میخوای و به کارات میرسی و خب معلومه که کسی نمیفهمید من چی میگم..اما اون روزا سپری شد و رسید به صبح روزی که جنگ شد..تا همین امروز..راستش من بیشتر از 15 روزه که با دوستام حرف نزدم و همه راه های ارتباطی مو حذف کردم..فقط به این علت که میخوام ذهنم اروم بشه..این حالت و خیلی دوست دارم با اینکه دلم براشون خیلی تنگ شده اما تونستم دوباره درس بخونم..کتابایی که مدتها پیش شروع کرده بودم و دستشون و تو نصفه راه رها کرده بودم و به مقصد رسوندم..با بیگانه آلبر کامو شروع کرده بودم و مطمئنا اگه خونده باشید میدونید بعدش چه حسی داشتم..نگاه های منتظر سمفونی مردگانمو اجابت کردم و با ایدین راهی سفر شدم..و چقد به آیدین احساس نزدیک بودن میکردم..سمفونی مردگان تو سبک خودش شاهکاری بود لذت بخش! آخرین کتاب خونده شده ام به امید دل بستم بود ..هدیه تولد پارسالم از مهم ترین ادم زندگیم..میدونم بهش بی لطفی کردم که تا الان مونده بود ولی باهاش اشک ریختم چیزی که برا من خیلی سخته...از خوندن این تراژدی غمگین که تلفیقی از امید و شک و رهایی بود خیلی خوشحالم..راستی کلی کتاب جدید خریدم که چند روزه به دستم میرسه و من به مقدار خیلی زیادی براشون ذوق زده ام..بعد اون دوری از مجازی الان میدونم چی میخوام..علاقه نهفته ام به روانشناسی و روح ادما داره درونم بیدار میشه و از کجا معلوم که خودشو از بند ذهن پر پیچ و خم من ازاد نکنه و  زندگی نکنه؟ اینکه هر انتخابی که میکنیم یه چیزیو ازمون میگیره ناراحتم میکنه اما میخوام اجازه بدم به خودم تا تجربه کنه و ببینه زندگی براش چی داره..رویای درس خوندن تو رشت به حقیقت میپیونده و صدای خنده هاش تو شهرداری میپیچه یا از ورق روح ادما تو تهران لذت قراره ببره؟ شایدم هیچکدوم و زندگی براش یه سوپرایز داره..همه اینا رو گفتم تا حواسم پرت شه اما امیدوارم حالتون خوب باشه..</description>
                <category>mashoogh</category>
                <author>mashoogh</author>
                <pubDate>Thu, 09 Apr 2026 15:43:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای 11780 ها ..</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20847837/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-11780-%D9%87%D8%A7-wjdic2h8ifwq</link>
                <description>Tw: یکم حالم بده و حرفام شاید اذیت کننده باشه، اگه شرایط روانی سختی دارین فکر میکنید نمیتونید نخونین، صرفا غصه خوردنه. ——— صدای رگبار میومد، یک نفر داد زد: «تورو خدا نزن! یک لحظه نزن!» انگار می‌خواست برای لحظه‌ای زمان برای فکر کردن بخره تا بفهمه چی داره میشه، صدای تیر؟ گلوله؟ رگبار؟ علیه دست های خالی ما؟ در ناباوری انگار میخواستیم بگیم اگه لحظه‌ای نزنی، بهت توضیح میدیم ما هم انسانیم و برای چی اینجاییم، انگار باور نکردنی بود، بی‌شرف، «یک لحظه» نزن.الانم شدیم «یک دقیقه اعدام نکن!» «یک لحظه اذان نگو!» که انگار شاید برای یک لحظه زمان بخریم تا بفهمیم چه بلایی سرمون اومده، تا شاید بتونیم توضیحی بدیم، اما مغز تو حالت بقا گیر کرده، فقط میخواد التماس کنه محض رضای خدا دنیا یک دقیقه ثابت باشه تا من بتونم یه جای سفت بایستم، من تنها به قدر ایستادن جای پا میخوام. خبر ها مثل سنگ میباره، هر اسم رو میخوای به خاطر بسپاری ده تا دیگه میاد.این ابهام خیلی سخته. وقتی حکم هایی که تعریف شده، افساد فی الارض، جنگ با خدا، تبلیغ علیهش، بغی، این احکام به نیت کار دارن. قاضی نیت مارو قراره بخونه و تصمیم بگیره، خدا و مناسک تبدیل به سلاح شدن، آینده یک الگوی تکراری شده از هر صبحی که بیدار میشی و هیچ‌وقت نمیدونی به چی چیزی بیدار میشی، خوابیدن دیگه برای خستگی در کردن نیست، ریسک سوپرایز شدنه. فردا صبح، باور ها، فکر هامون تبدیل به اسلحه های دستشون شده. یک جنگ با گلوله علیه حقیقت و معنا. به جون هم افتادیم، دعوا میکنیم و وقتی تموم میشه، به هم نگاه میکنیم و با خودمون میگیم این حق ما نیست، حتی اگه هیچوقت تو روی هم اینو نگیم، من دوستت دارم، نمیخوام دشمنت باشم، ما زخمامون رو از خیابونای یکسان گرفتیم. کی مارو گذاشت رو به روی هم؟سال ها و دهه ها جنگیدیم که سرنوشت و تقدیر وجود نداره و انسان ها حق آزادی و انتخاب دارن، تا وقتی بهش برسیم که بفهمیم بلکه دارن، اما بعضیا بیشتر، بعضیا برای زنده و مرده ی ما تصمیم میگیرن، تصمیم میگیرن از اونور دنیا یه دکمه بزنن و ما دیگه وجود نداشته باشیم، تصمیم میگیرن ما باید زندگی کنیم یا نه. برامون قرار داد مینویسن، آیندمون رو میفروشن، زندگیمونو قمار میکنن و ما دستمون به هیچی نمی‌رسه. هیچ انسانی برای این ها ساخته نشده، انسان ها ساخته شدن برای روتین، نظم، احساس امنیت، الگو های پایدار، تمام اینارو از ما گرفتن. وقتی عزیزت رو یک بار از دست داده باشی به ابهام، یک بار ناپدیدش کرده باشن تو ابهام، تو حتی تا آشپزخونه بره ترسیدی، وقتی خودت تجربه کرده باشی، میدونی که تو، بخوای نخوای مجرمی، چون الان بودن جرمه و نیت ما سلاح کشتار، چیزی که خودمون تصمیم نمیگیریم.نمیدونم چطور سرپاییم، زنده‌ایم، حتی هنوز داریم داد میزنیم نکش! مارو نکشید! و صدامونو فقط خودمون میشنویم. فقط میدونم عده ی کثیری از ما، فقط به جسم زنده‌ایم، تلاش میکنیم به جسم هم همدیگرو زنده نگه داریم و به زور زندگیمونو حفظ کنیم که شاهد باشیم. که یک جا بتونیم، شهادت بدیم که بر ما چه گذشت و با ما چه کردن. چون هیچ چیز دیگه‌ای برای زندگی واسمون نداشتن، چه بلایی سر یه ملت میارید که درست یا غلط، استعمار یا نه، آرزوی جنگ کنن؟ چیکار کردید که از بمب بارون شهرشون و خاکشون بدتر بودید؟ چقدر کشتید که حداقل اگر بهمون حمله ی نظامی شه بهتره؟ما حقمون این نبود، اینو به کی بگیم، به چه دردی میخوره؟ در تاریخ بنویسید بر ما چه گذشت، باز هم این بر ما گذشت، یک ملت دیگه آدم قبل نمیشه. نمیتونه بشه، چه این خشم و سوگ بجوشه و آتش شه و چه نه، چیزی که بر ما گذشت دیگه هیچوقت عوض نمیشه.                                                                                                                                                                                                                      </description>
                <category>mashoogh</category>
                <author>mashoogh</author>
                <pubDate>Sat, 31 Jan 2026 09:54:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قضیه چیه؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20847837/%D9%82%D8%B6%DB%8C%D9%87-%DA%86%DB%8C%D9%87-b2mpkkx3yyql</link>
                <description>‌«آیا بهتر نبود که می‌رفتم و در قبرِ خود می‌خوابیدم و می‌گذاشتم رویم خاک بریزند؟ آن‌وقت بدون وحشت از خدا می‌پرسیدم که آیا واقعا خیال می‌کند مخلوقاتش از آهن درست شده‌اند که بتوانند این‌همه درد و رنج را تاب بیاورند؟»</description>
                <category>mashoogh</category>
                <author>mashoogh</author>
                <pubDate>Wed, 28 Jan 2026 14:39:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>غم با کمی انسان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20847837/%D8%BA%D9%85-%D8%A8%D8%A7-%DA%A9%D9%85%DB%8C-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86-hmudo1d7qk24</link>
                <description>ساعت 4 صبحه..حتی نمیدونم چرا تا این موقع بیدارم..حتی نمیدونم چرا امتحان فردا با اینکه هیچی ازش متوجه نیستم برام مهم نیست..غفط میدونم نشستم اینجا تو گوشم هندزفریه و مهیار داره میگه ..میشکفه این لاله ها تو دامنت نزار پژمرده بشن باز..فقط میدونم این روزا با یه نخ پوسیده به دنیا وصلم..خیلی پوسیده انقدر که از پوسیده بودنش عصبانی ام..نمیخوام پوسیده باشه..نمیخوام به یه باد که چه عرض کنم به یه نسیم بنده..میخوام برم..میخوام نباشم..شونه هام دیگه تحمل باری که این همه سال براش زیاد بود و نداره دیگه..یه مهر استعفا میخواد برا پای این قرار داد اجباری...حتی نمیدونم دارم چی مینویسم ..فقط میدونم الان باید رو کیبوردی که حتی برچسب فارسی ام نداره دستامو حرکت بدم وگرنه جایی ک نباید حرکت میکنه و اتفاقی میوفته که نباید...نمیدونم فردا یا پس فردا یا حتی مدت ها بعد چه اتفاقی قراره بیوفته فقط میدونم اینجا بودن ..این شکلی ادامه بدن..حتی اگه ی روزی ک من دیگه منتظرش نیستم خوب باشه ام من نمیخوامش..من اینروزا رو میخوام..من خودمو میخوام..گم شده...نیست ..نمیتونم پیداش کنم..گذاشته رفته اما جسمشو جا گذاشته..من این روزا ی جسم خالی از روحم که دیگه توانی نداره...باید بخوابم اما یادم نمیاد اخرین بار کی درست خوابیدم..کدوم شب و کامل خوابیدم..شب کش بیاد..فردا نشه...من توانایی هندل کردن هرروزه این روزا رو ندارم..ببخشید ولی دیگه حتی کلمه ای ام ندارم برا گفتن...من غم هستم با اندکی انسان...به مقدار خیلی کم نه لازم</description>
                <category>mashoogh</category>
                <author>mashoogh</author>
                <pubDate>Tue, 27 Jan 2026 04:06:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اغوش؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20847837/%D8%A7%D8%BA%D9%88%D8%B4-ma5bcpynosc2</link>
                <description>این روزها میان نفس کشیدن و نفس بریدن در ترددم..                                                                                                دستم به هیچکدامش بند نیست!                                                                                                                              هیچ آغوشی برایم باز نیست..                                                                                                                                      میان راه مینشینم..                                                                                                                                                     شاید دست سرنوشت و تقدیر هردو رفیق نیمه راه بودند!                                                                                              میدانم روزی..لب عصری بلند خواهم شد اما..                                                                                                             تاوان نشستن های از سر اجبار را چه کسی خواهد داد؟!                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                  _معشوق</description>
                <category>mashoogh</category>
                <author>mashoogh</author>
                <pubDate>Sat, 24 Jan 2026 17:22:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به جای او به قلب من بزن..</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20847837/%D8%A8%D9%87-%D8%AC%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%88-%D8%A8%D9%87-%D9%82%D9%84%D8%A8-%D9%85%D9%86-%D8%A8%D8%B2%D9%86-m5twr8pmopd5</link>
                <description>شکنجه این روزا دیدن تاریخیه که توش داریم زندگی میکنیم و احتمالا ایندگان از اون به عنوان عصر پیشرفت قراره یاد کنند..البته نه همه آینده چون تو آینده مایی وجود داره که قراره از هرچیزی صحبت کنه جز پیشرفت..جز زندگی و جز ارامش..قراره از قطعی اتصال بین المللی بگه که به بهونه ایجاد امنیتی که هیچوقت نداشتیم اعمال شد اما تنها دلیلش خفه کردن من و ما بود..دیروز که به صورت خیلی درب و داغون تونستم وصل بشم حقیقتی که تمام این مدت ازش فرار میکردم سیلی شد و خورد تو صورتم..شبیه بازی مافیا میمونه..شب که میشه..شهروندا که خوابن..کسی نمیدونه چی شده..کافیه صبح بشه اونموقع است که شهروندای بیگناه دونه دونه از بازی بیرون میرن..مافیا پوزخند میزنه و ابراز ناراحتی میکنه از مردن هم بازیش..اشناست نه؟ این سناریو داستان این روزای ماست وقتی تو گوشه گوشه شهر دنبال جنازه عزیزامون میگردیم و برای عزاداری اجازه نداریم وگرنه خبری از جنازه و خاک سرد نیست تا اروم بگیریم..حالا بماند که شیپور به دست گرفتن و تهمت تروریست و اغتشاش گر و ضد وطن و خرابکار به جوونای پر پر شده مون میزنن و مایه ننگ میدونن..کسایی که جونشونو کف دست گرفتن چون دیگه جونی براشون نمونده بود..اون دختر پسر 17 18 ساله که حتی خانواده شون از جنازشون خبر ندارن ام نیروی اموزش دیده امریکا و اسرائیل بودن ؟ کسایی که پنجشنبه با هزار امید رفتن بیرون و طعمه گلوله و تجاوز و شکنجه شدن همه شون مزدور بودن و پول گرفته بودن؟ از کدوم قبیله بودید که دستاتون بوی خون میده و نفستون صدای مرگ میده..تربیت شده کدوم مکتب بودید که تو خیابونا جوی خون راه انداختید و اسمشو گذاشتید حمله تروریستی دشمن؟ با خودتون چی فکر کردید وقتی به ساق پا میزدید تا هم وطنتون بیوفته رو زمین و کمرش خم تر شه؟ دم از غیرت و مردونگی و شرافت زدید اما دختری که از ترس به خودش میلرزید اما نوای ازادی سر میداد و تهدید به تجاوز کردید و تهش گفتید خراب بود و همه خواسته اش لخت شدن تو خیابون بود..نه عزیز من ..اون خواسته اش زندگی ای بود که شما ازش گرفتید..نفسی که هربار میکشید و درد تو تنش میپیچید از درد بودن شما بود..دیگه وقتشه به جای نشون دادن داعش و جنایتاش خودتونو نشون بدید اون موقعی که زانو رو گلوی جوون 20 ساله گذاشتید و به مادرش توهین کردی و پوزخند زدی..اون موقعی که بعد روزها بیخبری تنها خواسته دخترا قرصی بود که جلوی نابود شدن زندگیشو بگیره..میبینی ؟ کاری کردید که تو اون حالت ام به فکر ابرویی که شما ریختید بودن..کشتن مردم و گرسنه نگه داشتنشون و گرفتن زندگیشون فقط از شما برمیاد..چندتا مهسا باید بخاطر دختر بودن تو قاموس شما بمیره؟ چندتا نوید افکاری بخاطر گناه نکرده قراره اعدام بشن؟ چندتا مختاری و پوینده قراره بخاطر نوشتن و ازادی خواهی قربانی قتل های حکومتی شما بشن؟ تا کجا قراره ادامه پیدا کنه مفقود شدن سپهر ها؟چندتا ندا؟ میخوام بدونم دیگه قراره چندتا محسن شکاری با گناه نکرده فقط 26 روز بعد دستگیری پای دار بره{ شنیده بودم پای بیگناه پای دار میره اما بالای دار نمیره اما دروغ بود ..همش دروغ بود} و پدری که سر بچه اشو میبره با یه سند راست راست تو خیابون بچرخه؟ ما روح رومینا و نیکا و علیرضاییم..حتی اگه همه تلاشتون برا خفه کردن ما باشه..راستی لیست کشته هاتون هنوز تکمیل نشده؟ شاید بهتره اینسری به جای کشتن نخبه هامون تو هواپیما اونا رو تو کشتی سلاخی کنید ها؟ میتونید بگید دشمن میخواست خلیج فارس و بگیره و حمله تروریستی بود..البته که خلیج الان نه فارس نه عرب که چینیه..دیگه ادامه نمیدم نه چون تموم شده چون کربلا پیش جنایتاتون قد خم کرده..نمیدونم شما الانم وصل هستید یا نه چون من نیستم اما وصل شدن دیروز شبیه به رخ کشیدن قدرت بود..مثل پوزخند میموند که دیدید نمیتونید کاری کنید؟ دیدید به تعداد جنازه ها اضافه شد همونطور که به تعداد صفر قیمت ها اضافه شد و شما نمیتونید دم بزنید؟ یکی ببنده در این سیرک و چون دیگه خنده دار نیست! دیگه وقتشه دلقکارو از تلوزیون جمع کنید و بریم سراغ حقیقت ها چون این صبر سر اومده.. شوخی خوبی نبود پس تمومش کنید..مهم نیست اگه هیشکی بهمون حق نمیده حتی برا سوگواری و هنوز توقع دارن ادامه بدیم به زندگی که زندانی بودن اسم برازنده تریه براش..دیگه قلبم طاقت نداره و تو سردرگمی دارم خفه میشم..از زنده بودن خودم شرمنده ام و کاری ازم برنمیاد جز نوشتن ..البته اگه بتونم..سرزمین مادری اه چه ساده باوری! و اما سکوت شما یعنی حمایت از ظلم و ظالم..مخاطب من هر ادمیه که دم از انسانیت میزنه و ذره ای شرافت تو وجودش هست...</description>
                <category>mashoogh</category>
                <author>mashoogh</author>
                <pubDate>Sat, 24 Jan 2026 09:45:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این منم..</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20847837/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%85%D9%86%D9%85-tyrret6q2lf2</link>
                <description>دقیقا همین  خب عکسی که گداشتم شرح حال خودمو با این تفاوت که دور من کتابایی به زبان انگلیسی نیست..نه تنها نیست بلکه یه ورم عربی و دینیه و روبروم زیست بازه..کنارمم پر لباس و عود و شمع و اکسسوری و ساز و اینا نیست..یه شاخه گل خشک شده اس که سوغاتیه ازمون قلمچیه که دوستم برام چیده..1984 و گذاشتم کنارم نه برا اینکه بخونم چون قبلا خوندم{هرچند که دلم میخواد باز بخونمش} فک کنم به عنوان ایینه دق گذاشتم کنارم تا هی یه صدایی بگه میبینی؟ میبینی زندگیتون چقدر شبیه کتابایی جورج اوروله؟ همه چی از اون مزرعه شروع شد تا رسیدید به اینجا..همزمان به اینا فکر میکنم و در عین حال میدونم فردا امتحان دارم..پس فردا امتحان دارم..فراش ام امتحان دارم..میدونم باید زبان بخونم درحالیکه یه کلمه ام حالیم نیست..نشستم پشت میز و دریغ از یه دقیقه تمرکز..یار همیشگی؟ بله موزیک..نفس بیب من نیست استیبل..ببخشید حس عوض کردن زبان و نداشتم..اگه میتونستم هندزفریمو مثل یه سرم به خودم وصل میکردم..مطمئنم زندگی بهتر میشد..همزمان که پنل کلاسام بازه یواشکی میرم تو سایت  بنوبوک و به کتابا نگاه میکنم..کار همیشگیمه..با دیدن کتابایی که میخوام ذوق که نمیدونم میشه اسمشو گذاشت  یا نه ..اما هرچی هست دلم میخواد داشته باشمشون..ادم خواران..غرور و تعصب..خاطرات کتابی..و یه لیست جذاب که نبود وقت و شرایط مارو از هم دور کرده..بعدشم با خودم میگم بیخیال دختر مطمئنم فانتزی داشتن کلی کتاب که برا خودته یه روزی واقعی میشه...همین الانم کتابایی که داریو قبلا نداشتی..مدتها بود میخواستی سمفونی مردگان و بخونی و خب الان داری میخونی..البته میدونم که میخواستی سمفونی خودتو بخونی نه کتابخونه اما ب هرحال یه وقتایی واقعا مهم نیسته..این قضیه کتاب برام همیشه غمگین کننده اس پس ذهنم سریع حمله میکنه به بافتی که دیروز دیدم و چقد دلم خواستتش اما به بابام نمیگم چون من بچه اولم و یکم زیادی فکر میکنم...عی بابا دوباره که حرفایی زدم که همتون میفهمید چی میگم..اشکال نداره ..میتونم از کنکور 5 ماه دیگم بگم ها؟ که استرسش داره جون به لبم میکنه و دارم موهای پیچ خوردمو از دست میدم و با اجازتون 11 کیلو کم شدم بدون هیچ تلاشی برای کاهش وزن و دست چپ ام انگار میدون دار شده و هی بدتر میشه! مثل اینکه اینم جالب نبود و چیز امیدوار کننده ای نداشت..اشکال نداره ..بزارید از روزی که با دوستام قایمکی رفتیم بیرون و کلی خوش گذشت و جوراب ست سالیوان گرفتیم بگم..گل سر گل رز به موهای مشکیم خیلی میاد و دوسش دارم..کلی برف باریده بود و از سرما یخ زده بودممم....خب دیگه الان از سرما دارم منجمد میشم بقیه اش بمونه برا بعد..</description>
                <category>mashoogh</category>
                <author>mashoogh</author>
                <pubDate>Fri, 23 Jan 2026 16:27:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی من کو؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20847837/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%85%D9%86-%DA%A9%D9%88-demw7qithm4t</link>
                <description>حوصله ادبی نوشتن و استعاره درست کردن و فلسفی حرف زدن و ندارم..الان یه ادم شاکی ام..از جایی ک توش قرار دارم تا حسی ک تو سینمه و چیزایی که ندارم..میدونی بیشتر از همه چی از محدود بودنم شاکی ام..اینجا مجبور نیستم خودمو سانسور کنم پس میخوام حرف بزنم..18 سالمه تقریبا و هنوز نمیتونم ارتباطی بگیرم..هنوز به اون دختری که تو مدرسه منو میبینه و میگه میشه شمارتو بدی کارت دارم نمیتونم شماره بدم..چرا؟ چون من اصلا شماره ای ندارم..هنوز برای وصل شدن به اینترنت باید دنبال یه نقطه برا اتصال باشم..اکانت تلگرام؟ اره دارم ..اونم دوتا..اما ایا برا منه؟ شماره اش؟ نه..رو گوشی منه؟ نه ..چون من اصلا تلفنی ندارم و همه زندگیم تو لپ تاپ ام خلاصه میشه..اهنگام..عکسام..همه چیم...چند روزی میشه بابابزرگم تو فکر خریدن یه گوشیه برام اما فقط در حد حرف و انگار نه انگار من 18 سالمه..بابام میگه تو ک انقد صبر کردی 5 ماه ام صبر کن کنکورت تموم شه خودم قراره یه خوبشو بخرم برات..اما من عصبی ام..و همه عصبانیتم به خاطر نداشتن گوشی نیست..بخاطر نداشتن ازادی ایه ک حقمه..که برای ی بیرون رفتن خوابگاهو میپیچونی و استرسی اینکه کسی نبینه رو داری..که وقتی میخوای ب مشاورت زنگ بزنی دنبال گوشی میگردی..که ....که نمیتونی از خودت و چیزایی ک دوست داری عکس بگیری..میدونی..دلم میخواد ازادانه ارتباط بگیرم با بقیه.انقد خودمو محدود نکنم..زندگی کنم..یه تیکه از موهای فرمو سبز کنم چون عاشق رنگ سبزم..هرروز به تعداد کتابایی که میخونم اضافه شه چون خوندن ارومم میکنه..نقطه ویرگولی که مدتهاست رو دستمه رو تتو کنم...هدفونمو بزارم و پیاده روی کنم..با حسرت به علایقم نگاه نکنم..که من بیش از حد نگرانم..استرس دارم و کسی این حوالی نمیفهمه..فکر کنم تاوان به دنیا اومدن تو خاورمیانه و جغرافیای ایران و محبوس شدن تو ی شهر کوچیک و گرفتار خانواده شدنه...اره میدونم 5 ماه دیگه کنکور دارم و باید قبول شم چون راه نجاتمه..البته شاید ..چیزایی که به خاطرش از دست دادم می ارزه؟ ..احساس تنهایی میکنم..توانم و از دست دادم..هی میخوام به زندگی برگردما اما مثل قبل نمیشه..اما من حتی نمیدونم چی دوست دارم..اصلا من میتونم چیزیو دوست داشته باشم؟..یادگرفتم شجاع باشم..عقایدمو حفظ کنم و نزارم ازم بگیرن..تلاش میکنم زنده بمونم..فکر خودکشی و خاموش کنم تو سرم و با خودم بگم هی رفیق باید ادامه بدیا..اما ته دلم از این ادامه دادنه خستم...دلم زندگی میخواد...نفس میخواد..هوا میخواد..همه حرفام نصفه است..مثل الان..مثل زندگیم..مثل حالم...ببخشید اگه نوشته هام سر و ته ندارن..حالشون مثل حال خودمه!</description>
                <category>mashoogh</category>
                <author>mashoogh</author>
                <pubDate>Thu, 22 Jan 2026 22:21:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چی فکر میکردم چی شد؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20847837/%DA%86%DB%8C-%D9%81%DA%A9%D8%B1-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%85-%DA%86%DB%8C-%D8%B4%D8%AF-g2eushu3d6ba</link>
                <description>چندماه دیگه 18 سالم میشه و من هیچ تصوری ازش ندارم..قبلا فکر میکردم خیلی سن جذابیه..به سن قانونی میرسم..خوشحالم..تکلیفم مشخص میشه و ازادانه رفتار میکنم ..اما الان تو بهمن ماه ..5 ماه مونده به کنکور..فکر گند زدی یه لحظه رهام نمیکنه..حالم خوب نیست..حوصله کاریو ندارم..تنهایی امونمو بریده..دست و دلم به درس نمیره..حتی نمیدونم چرا الان رشتم تجربیه و چی دوست دارم و قراره چی بشه..خودمو گم کردم و حتی توان اینکه دنبالش بگردمم ندارم..تو استانه 18 سالگی برنامه خودکشی که مدتهاست تو  ذهنمو رو میچینم گه کی و کجا و تو کدوم شهر قراره قبول شم تا انجامش بدم..غم؟ زیاد..استرس؟ رها نمیکنه..امید؟ یه کلمه نصفه جون..ادامه دادن؟ دیگه تو توانم نیست...دلم میخواد پیدا شم..خودم..زندگیم..اصلا من کی ام؟</description>
                <category>mashoogh</category>
                <author>mashoogh</author>
                <pubDate>Wed, 21 Jan 2026 21:28:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دور شو..</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20847837/%D8%AF%D9%88%D8%B1-%D8%B4%D9%88-eokma72vchvz</link>
                <description>مرا در اغوش مگیر..دستانت را پناهگاه جسم نحیف ام مکن..روحم را زنجیر قلبت مکن..نگاهت را از میان بخار شیشه به جست و جوی خط لبخندم مفرست..بگذار همین حوالی ارام و بی صدا درون پیله تنهاییم بمانم..دور بمان ..از تنم از روحم و از افکارم ..تو زیبایی ..تو پلیدی..تو مرا میدانی و میبینی..مرا در اغوشت پناه میدهی و من بسان کودکی خوش خیال خام رویای شهر بازی میشوم غافل از انکه دالان خیالم منتهی به شهر خرابه ای میشود که چرخ و فلک زنگ زده اش خانه من خواهد شد..خانه ای سرئ و بی روح که                                     با لبخند ..ارام..با اطمینان خاطر بال های تک پروانه  قلبم را میچیند و زیر کفش های زهوار در رفته اش لگدمال میکند..حلال شرع را بر خود حرام میکنم و پرده صراحت را میدرم ..تیغ بر گلویم میزنم تا پس دهد..دوستت ندارم را نثارت کند ..چشم هایم را میهمان قهوه ای زهر الود میکنم تا نم پس ندهد..راز دل را فاش نگاه نافذت نکند و باز مرا به دامان پرتگاه سرد تو باز نگرداند..خانه ام را  اتش کده ای ساخته ام به پرستش الهه تنفر..هر شامگاه محو نگاه عود روشن شده ای میشوم که به امید نفرت روشن شده است و منتهی به اشک عشق میشود....رهایم کن..همانگونه که ناگاه ب میان امدی..از میان برو..</description>
                <category>mashoogh</category>
                <author>mashoogh</author>
                <pubDate>Tue, 20 Jan 2026 17:58:46 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>