<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Artak</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_20897417</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 14:50:52</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1708089/avatar/jY6zra.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Artak</title>
            <link>https://virgool.io/@m_20897417</link>
        </image>

                    <item>
                <title>روزگار دوم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20897417/%D8%B1%D9%88%D8%B2%DA%AF%D8%A7%D8%B1-%D8%AF%D9%88%D9%85-aimeied0nmlg</link>
                <description>از آشفتگی آن شیفته شده گویم یا از جا افتادگی ما؟ از بیماری آن زیبا روی بگویم یا از رد شدن های بی سلام ! از صدای بی صدای معلق در هوا مانده گویم یا چشمان گرد شده تاسف بارِ ناامیدِ ناراحت ؟ از خلاصی روز گویم یا گذر کودکانِ پی در پی ؟ از نجوای خنده اش در پس کشیدن بچه ها گویم یا داستان غم بار یک دوست ؟ از روح های خسته در روزگار جوانی خود ؟ از شب کم ستاره زیبا گویمیا از شیرینی پر مغز عاشقی ؟از حلقه عاشق شده یار گویم یا از گرمای سردسیر زمستانی ؟ از خلوتی نگاهش گویم یا تغییرات پی در پی در پس رفتن ما؟ از تاریکی نورش گویم یا از دیدن آدمْ انسانِ روح نمای دست وار ؟ از دیدن صورتش در پشت شیشه ناگهانی گویم یا از دویدن های پی در پی آن مکان مقدس برای آزادی ؟ از آن حس شیرین دل شکسته گویم یا از آن جغد های در خواب ریخته از پارگی فال گویم تا پیدا کردن یار آری می گویم و می گویم که اینگونه گذشت روزگار ما که چه شیرین است این حوالی دام! تصویری برای توصیفش نیست ، خودتان بدانید ، این، آن نیست ! </description>
                <category>Artak</category>
                <author>Artak</author>
                <pubDate>Sun, 22 Dec 2024 20:15:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بی نهایت (روز چهاردهم)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20897417/%D8%A8%DB%8C-%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D8%AF%D9%87%D9%85-g8uqfc2dl4jy</link>
                <description>امروز روزی برای تمام نشدن و نرفتن و نرسیدن بود . از آن صبح خواب مانده بگیر تا شب هنگام زمان خواب همچون قیامت به سراغت آمده اند که چرا ؟ امروز معجره ای رخ داد .امروز طعم تلخ آن زمان دوباره به مشاممان رسید .ولی امروز برف داشت ، به قول آن دوست ، آقای برف امسال زود به سراغمان آمده بود.صدای برف زیبا بود گویی قلب نهفته آسمان به تپش افتاده بود .چه کسی باور می کند ؟ امروز بلاخره تمام شد ! </description>
                <category>Artak</category>
                <author>Artak</author>
                <pubDate>Mon, 09 Dec 2024 23:33:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>موج( روز سیزدهم)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20897417/%D9%85%D9%88%D8%AC-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%B3%DB%8C%D8%B2%D8%AF%D9%87%D9%85-xv2kxvoxoies</link>
                <description>امروز ؟ با زیست واره های زندگی سپری شد .با آمادن ناگهانی یک دوست به اوج رسید .و با دیدن خنده هایشان به ابر ها سفر کرد .امروز کارها تمام نشد .ولی با وعده های انجام نشده به خود ، گذشت ؛امروز ..امروز مانند روز های دگر تکراری نبود امروز هم با وجود آب روان و آرامش موجی در دلش جای داده بود !</description>
                <category>Artak</category>
                <author>Artak</author>
                <pubDate>Fri, 06 Dec 2024 22:57:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بازی(روز یازدهم)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20897417/%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2-%DB%8C%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%87%D9%85-n9ypdvfh7kzd</link>
                <description>چشمانت را ببند می شنوی؟ صدای پمپ شدن خون توی رگ هات !اون لحظه ای که دیگه نیازی به بستن چشمات نیست ، قلبت با ضربان ۱۵۰- ۱۷۰ بار در دقیقه خودش رو می کشه اون فقط یک نوا بود برای یک خنده؟! یا خیلی عادی با فکر کردن بهش یک جوری دلشوره می گیره که انگار چی شده ! تنها بخشی که زندگی بود ، اون بالا روی صحنه وقتی که چراغ های تماشاگرا خاموش و نور روی صحنه است . حالا وقت به نمایش گذاشتن دنیای جدیدیه که می تونی خلقش کنی ، آدم جدیدی که خلق کردی !تو می تونی به دستش بگیری ! این بار عجیب بود ،گویی انگار نه انگار n نفر دارن نگات می کنن !!!!!!این موضوع از چیزی که بشه تصور کرد هم عجیب تر بود. و اشک هایی به وقت مصیبت نگذشته و گذشته! -ااا</description>
                <category>Artak</category>
                <author>Artak</author>
                <pubDate>Wed, 04 Dec 2024 22:48:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فریاد (روز نهم)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20897417/%D9%81%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%86%D9%87%D9%85-x2kjtbtgovac</link>
                <description>گوشش را گرفت و سخت پیچاند ، چاقو را بر زیر گلویش گذاشت و با قهقه ای سکوت فضا را شکست. فضایی پر از وهم و خیال برای یادآور دستان بی مهر آن بی وجدان ! وجدان ؟ از چه سخن می گویی ؟ خدایا ، خدایا ،خدایا چرا انقدر بچه ای ؟! یادت رفت ؟ تو خانه ات را تغییر داده ای همسایه های جدید دل بکن از آن خانه ویلایی پر دار و درخت تو وارد برجی ۱۰۰۰۰ طبقه با زندگی سرد و خاموش شده ای صدایشان را می شنوی ؟ دیدی ؟ هیچ! شبیه شهر اشباح است.کاش زیر گوشش می زدم و حالش را جای می آوردم! خب چگونه بگویم کاش دوباره خود را برای خواندن یک بیت کوتاه در مکانی ساکت تشنه می کردیم، کاش چنان می نشستیم که راه درویی به جز پریدن از روی صخره ها باقی نمی ماند، کاش می نشستیم و رقص خرچنگ های بارانی را تماشا می کردیم، کاش دوباره در انتظار یه ساعت وجودمان آتش می گرفت و قلب هایمان به دستانمان می جستند.کاش مکان امنی داشتیم برای گذشتن های پی در پی کاش او نمی گفت که باید آنجا را فراموش کنی ! امروز ؟ خلاصه و کوتاه ، گردباد بود !  </description>
                <category>Artak</category>
                <author>Artak</author>
                <pubDate>Mon, 02 Dec 2024 23:31:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مست خواب ( روز هشتم)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20897417/%D9%85%D8%B3%D8%AA-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%87%D8%B4%D8%AA%D9%85-g4orfaqbzqbn</link>
                <description>هوای سرد در ریه هایش جریان یافت .روحش به سردی جسمش نبود ، روحش گرم همچون گرمای شومینه زمستان! ولی ... حیف از آن حال و روز خوابگاهان که در آتش زندگی خویش می درخشد .او آن روز خسته و مست در خیابان های آشفتگی می رقصید.برای بار هزارم در آنجا، جایی که صدا در آن گم و روح به پرواز و توپ ها سرگردان می شوند پرواز کرد .او شادمان خسته بی رمق برای زندگی رو به جلو اش بود!</description>
                <category>Artak</category>
                <author>Artak</author>
                <pubDate>Sun, 01 Dec 2024 23:26:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یا...( روز هفتم )</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20897417/%DB%8C%D8%A7-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%85-ud9cdcztozpy</link>
                <description>روزی پر از اتفاق های پر ماجرا ! نمی دونم تا حالا تجربه کردید سر جلسه امتحان نشستی و یهو خسته می شی ، مغزت یهو در رو می بنده و می گه، دیگه بسته ! یا مثلا فشار رو ۸۷۵۶۴۳*76 تقسیم بر 10000 به دست می یاری . یا از درس جدید که قراره داده بشه لذت ببری و باهاش کیف کنی. یا در انتظار اومدنشون نشستی و به در نگاه می کنی و هر غریبه ای می یاد به جز اونا؛ تا اینکه می یان و مواجه می شی با یه عدد +۱ ! یا اینکه اون آدمی که همیشه برای کل کلاس متاسف بود، اونی شده باشه که به کل کلاس افتخار می کنه!  یا اینکه یه نامه ای رو بخونی و تهش برسی به یک پروانه مشکی ! یا پایین پله ها بلند صدات کنه و برگردی و چند نفر از حرف هایی که قبلش داشتین می زنید پنیک کنن! یا اینکه اولین سجع یه آدم رو بخونی ! یا اینکه بعد مدت ها اون خوی خِرسانه خواب زمستانی رو کنار بذاری ! یا اینکه با یه قهوه بشینی و به دیوار نگاه کنی . یا ساعت ۸ باشه و از زندگی عقب نمونده باشی !</description>
                <category>Artak</category>
                <author>Artak</author>
                <pubDate>Sat, 30 Nov 2024 23:26:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آذر ( روز ششم)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20897417/%D8%A2%D8%B0%D8%B1-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%B4%D8%B4%D9%85-uobamyanyvai</link>
                <description>روحم همچون تلالو خورشید بیدار شد . هی سلام ! با دیدنش خورشید درخشان تر شد .امروز صبحانه لذیذ تر و دلچسب تر بود.از ماه ها پیش قرار بر این بود که این یک روز را درس نخوانیم؛ ولی مخالف با آنچه در ذهن می پروراندم بود. پس زیر قول چند ماهه زدیم و به آغوش عشق رفتیم !عشقی یک ساله که وساطتش را یک شیفته گر کرده بود .بعد از آن حوالی غروب بود دور هم جمع شدیم .و باز برای چندمین سال زندگی ام را با وجودشان روشن تر کردند.و برای هزارمین بار به من فهماند که  تو را می بینم و می شناسمت ؛من  می توانم همدم روز های سخت و پریشانت شوم !و به پایان آمد با حرف های دوستان به رسم یادگاری ! آذر ، ماهی برای پرواز ! </description>
                <category>Artak</category>
                <author>Artak</author>
                <pubDate>Fri, 29 Nov 2024 23:49:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یادگار گذشته (روز پنجم)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20897417/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D8%B1-%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%85-xvsq7anxacbz</link>
                <description>به سراغ نوشتن رفتم برای بستن پرونده این عدد، آن زمان بود که دیدم یک سال چقدر طولانی بوده است . طولانی تر از آنچه می پنداشتم. هر چه به یاد می آوردم برای یکی دو ماه و نهایتاً چهار ماه اخیر بود، ساعت ها فکر کردم تا ذره ذره ماه به ماه عقب رفتم .حال نیز لحظات چندی پیش را به خاطر دارم، از حل مسائل شیمی گرفته تا نشستن بر سفره شام و نوشتن؛ولی از صبح بخواهم بگویم خلاصه کلام ؛ همه چی آنطور که انتظار داری پیش نمی رود، ولی بلاخره پیش می رود ! ولی از صبح بخواهم بگویم خلاصه کلام ؛ همه چی آنطور که انتظار داری پیس نمی رود، ولی بلاخره پیش می رود ! حرف آخر: هی پسر ! خوش گذشت...اتاق را مرتب کردم و به انتظار دیدنش چراغ را خاموش/و آغازگر روز چهارم ، اینگونه گذشت! -خ</description>
                <category>Artak</category>
                <author>Artak</author>
                <pubDate>Fri, 29 Nov 2024 00:20:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صحنه؛ ( روز چهارم)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20897417/%D8%B5%D8%AD%D9%86%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85-oqn9fufaoi2b</link>
                <description>امروز سخنی در آستین ندارم. نوشتاری نیز در ذهن و حافظه ای برای به یاد آوردن ساعت های گذشته ! ساعت های گذشته همچون خوابی با صحنه های ۲ ثانیه ای از جلو چشمانم رد می شوند .گرفتن دستانش و پرواز به آغوش کشیدن نور بعد مدت ها دست پیمان به نشانه حرف گرد ایام به رسم حافظ و اشعارش روح خبیثی که خود را آرام جلوه می دهد برای اولین بار شنیدن قلم پر شکوهش گام بر روی کوه های سهند و سبلان فریاد در صحنه </description>
                <category>Artak</category>
                <author>Artak</author>
                <pubDate>Wed, 27 Nov 2024 23:59:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خنده بر لبان خونین ( روز سوم)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20897417/%D8%AE%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D8%B1-%D9%84%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D8%AE%D9%88%D9%86%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%B3%D9%88%D9%85-i0knlgvjfwpz</link>
                <description>از اول صبح اتفاقات برایم نوشته می شدند، انگار ذهنم خودش را برای پردازش آماده کرده بود تا شب هنگام آنها را به نوشتار در بیاورد. امروز بعد مدت ها زندگی را جالب نگریستم، هر چیز کوچکی می توانست ، خنده دار ، بامزه ،دوست‌داشتنی ، مضحک، خوب ، درد آور و ...  باشد،پدیده ها حس داشتن! وارد اتاق که شدم با حجم بوی زیاد نان بربری مست شدم. بربری تازه که روی میز با پلاستیکی پوشییده شده بود، قطعا برای ما نبود پس خودم را جمع کردم و از اتاق بیرون رفتم. وارد اتاق که شدم با حجم بوی زیاد نان بربری مست شدم. بربری تازه که روی میز با پلاستیکی پوسیده شده بود قطعا برای ما نبود پس خودم را جمع کردم و از اتاق بیرون رفتم. گویی آن روز ، از آن روز هایی بود که باید پاپکورن به دست باشی و به تماشا بنشینی !سه شنبه ها ! روز اختصاصی بود . قرار بود با یکی از دبیر ها صحبت کنم . حرف هایش نجوای  حال خوب را می داد. اینکه هنوز دیر نشده است !  راست می گفت ؟ نمی دانم ، ولی نگاه تاسف بار بعضی هایشان جالب نبود . انگار در حالی که آنها فریاد زده بودند نباید روی آن گیاه گوشتخوار بروم و من لجبازی کرده بودم و دقیقا پایم رو درون دهانش گذاشته بودم . در آن شلوغی زندگی شاید گذشته پناهگاه امنی برای یک آشفته حال دیوانه بود ! گذشته ای پر از خاطرات ...او هنوز من را بابت هدیه کوچیکی که تقدیمش کرده بودم به خاطر داشت ! آن یکی هنوز از دستمان شاکی ولی دوستار بود ! دیگری همچون پروانه ای پرواز می کرد و دیگری سلامی مختصر برای اجابت؛ولی حیف از آنکه نتوانستیم از کویر زندگی حالمان به دریای آنجا سرک بکشیم ، زیرا رمز شب را نداشتیم ! امروز دنیا من را به بازی کرده بود .  چشم می چرخاندی دیوانگانی همچون خودت را می دیدی. از آن دخترکی که هزار دور ، دور خودش چرخید تا آن مردی که نزدیک بودجانش را زیر ماشین از دست بدهم ولی در آن لحظه خندید و شکلک در آورد ، تا آن موتور سواری که خود را از وسط چمن ها به راسته دیگر چمن ها می رساند ، تا آن ماشینی که قصد رفتن به گاردریل را کرده بود ولی خدا نکرده نبود ! حتی او که من را شیفته وجودش می کند ، اویی که می توانم در کنارش همچون کودکی ۵ سال فارغ از این دنیا رها شوم و با دستانمان ، دستی بسازیم برای دیوانگی !    </description>
                <category>Artak</category>
                <author>Artak</author>
                <pubDate>Tue, 26 Nov 2024 23:52:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روز دوم ( طناب )</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20897417/%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%AF%D9%88%D9%85-%D8%B7%D9%86%D8%A7%D8%A8-y0ah2anypjkh</link>
                <description>روز ها بود که روح و جسمم را درگیر خودش کرده بود، با اینکه برگه را پر از اراجیف غیر منطقی کرده بودم ولی آرام شده بودمگویی کفشش را از روی گوشم برداشته بود و حال می توانستم بشنوم روحم آرام گرفته بود جسمم پریشان ، کلاس بوی انسان های تا صبح نخوابیده و خسته، ولی آزاد را می داد.از کودکی می گفتند شب قبل وسایلتان را جمع کنید تا چیزی را جا نگذارید ولی نگفتند اگر شبی باشد که خودت را گم کرده باشی ، چی را با خود به همراه می یاوری هیچ چیز ،حتی طعامی برای زنده ماندن نبرده بودم هیچ کتاب و جزوه ای، تنها با یک دفتر ریاضی به پایان رسیده رفته بودم.در گردی از دوستان حرف وابستگی شد یاد خاطرات ... جالب بود حرف هایشان، فردی صورت مسئله را پاک می کرد و فردی سوالی مجزا از بحث ، فردی راه حل می داد و دیگری نمی پذیرفت. با او سخنی گفتم و از روح لجن بارش برای هزارمین بار آگاه شدم، این انسان چیست که انقدر فراموش کار است که به یاد نمی آورد حرف های تحقیر آمیزش زا ! بعد از مدت ها و برای اولین بار متن نقشم را تمرین کردم، خیلی وقت بود جای کس دیگری عصبانی نشده بودم، نا امید نشده بودم و حتی سست عنصر نبودم ! اگر‌ روزی ببینمش قطع به یقین زنده اش نخواهم گذاشت ولی حال باید او باشم.  این است زندگی ! تو روی صحنه می توانی زندگی کنی به قول «تصویر دوریان گری »هر شب می رم بازی کردنش را تماشا می کنم. یک شب روزالینده در نمایش هر طور میل شماست شکسپیر و شب دیگه، ایموجینه در نمایش سیمبلین او ، یک شب او را می دیدم که در مقبره‌ی غم انگیزی در ایتالیا، از زهری که از دست عشقش خورده می میره و شب دیگه او را سرگردان تو جنگل آردن می دیدم که پیرهن و شلوار و کلاه پسری خوشگل را پوشیده تا کسی او را نشناسد. بار دیگر نقش دیوانه ای را بازی می کرد که باید گیاهی سمی را بر تن کند و از علفی تلخ بچشد ، تو نمایشی دیگه، زن معصومی بود که دست حسادت نی گلوی زیباش را خرد می کنه، من در سن های مختلف و تو لباس و نقش های مختلفی او را دیده ام.</description>
                <category>Artak</category>
                <author>Artak</author>
                <pubDate>Mon, 25 Nov 2024 23:36:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رها کن</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20897417/%D8%B1%D9%87%D8%A7-%DA%A9%D9%86-lr0rfuj4xmyw</link>
                <description>بنویس ، بنویس ،بنویس چی بنویسم؟ از کدومش بنویسم ؟ از اینکه هر بار که می خوام بخوابم دقیقه های اون روز رو حساب می کنم و می بینم به زور سه رقمی شده؟ از اینکه، بذار از امروزم بگمصبحانه خوردم !با خیال اینکه دیشب قبل ۱۲ خوابیدم و امروز یه روز بدی قرار نیست باشه لباس پوشیدم ، لباسام بوی تمیزی می داد ، امروز همه چیز تمیز بود انگار که روحش رو نوازش می داد . بعد مدت ها جلو اون همه آدم شروع به خوندن کردم ، عجیب بود . انگار نه انگار همون چند ماه پیش روی صحنه غرق می شدم و زندگی می کردم.‌توی صبحگاه بود که یه آدمی اومد برامون یه چیزی رو بگه آدمی که نشان بارز نیازمندی مغزم توی زندگیش بود. آدمی که نشون می داد معرفت به مدرک و جایگاه شغلی نیست ! اگر اشتباه نکنم از سه تا نصیحت برامون گفت مرتب و منظم باش خیرخواه بقیه باشاسراف نکن زبانش شیرین چون عسل بود گفتم که اون روز قرار بر زندگی بود ، ولی دقیقه اول کلاس اول فهمیدم خبری از این چیز ها نیست! یک مشت مرده دور هم جمع شده بودیم، باخیال بافی فانی خود را آرام کردم,تازه اولشه ! برای تمرین رفتم تا نقشم رو ایفا کنم، دور از اینکه حتی حرف زدن نیز یادم رفته بود ادامه دادم همینطور دقیقه ها می گذشتند و بیشتر به قفل بودن ذهن و جسم و روحم متمرکز می شدمدستانم خالی از کشیدن ، ذهنم خالی از تراکم و ، قلمم خالی از محتوا و جسمم به دور از حیات ! </description>
                <category>Artak</category>
                <author>Artak</author>
                <pubDate>Sun, 24 Nov 2024 23:51:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اثر روح</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20897417/%D8%A7%D8%AB%D8%B1-%D8%B1%D9%88%D8%AD-lnsxcxnm8gr6</link>
                <description>باید اینطور بگویم نوشتن برایم سخت است باید به اول و آخر نوشته دقت کنی ، زمان نوشته است در یک متن دقت کنی ، باید به نوع نگارش و بیانت دقت کنی و ... باید به اول و آخر نوشته دقت کنی ، زمان نوشته است در یک متن دقت کنی ، باید به نوع نگارش و بیانت دقت کنی و ... ولی به نقاشی شباهت دارد چیزیست مبهم ، نوشته از کنار هم قرار گرفتن چندین نقطه نوشته می شود  که شکل هایی را می سازند که به ما گفته اند فلان حرف فلان صدا را دارد ، حال اینها را کنار هم قرار بدهیم فلان معنی را خواهد گرفت ولی موضوع این هست که فکر می کنم نوشته یک فکر است ، یک فکر منظور می تواند به هر زبانی باشد تو می توانی برای خودت زبانی اختراع کنی و با آن بنویسی و سخن بگویی و می توانی آن را به دیگران یاد دهی تا آنها با آن زبان و افکار همان نوشته را متوجه بشوند پس نمی توان نوشته را به چند حرف محصور کرد نقاشی هم همین است اینگونه که چند نقطه کنار هم قرار می گیرند و خط را تشکیل می دهند خط هایی که بر صفحه ای گذاشته می شوند و یک چیز خلق می شود ، دیگران به او می گویند یک اثر هنری ،یک نقاشی و یک ...ولی راستش را بخواهید فکر می کنم آن دیگر یک اثر هنری نیست آن یک اثر روح است تو روحت را بر تصویر می گذاری و واقعیت این است نمایش یک اثر به قولی هنری ، سخت است ! به قول &quot;بازیل&quot; در &quot;تصویر دوریان گری&quot; هر تصویر که هنرمند با احساسش می کشد ، تصویر نقاشه و نه مدلش . تصویر آن‌قدر که نقاش را روی بوم افشا می کند مدلش را افشا نمی کند .در کل با این که نوشتن برایم سخت است ولی می خواهم تلاش کنم ، می خواهم بتوانم بنویسم ، فکر می کنم وقتی انسانی بتواند بنویسد دنیایی به رویش باز می شود. فکر می کنم نوشته از نقاشی واضح تر است با نوشتن می توانی بهتر به خاطر بیاوری ، بهتر ابراز کنی ، بهتر دیگران را و خودت را متوجه کنی ولی نقاشی ... باید قفلش را بشکنی تا به راز درونش پی ببری .باید این را نیز بگویم که در هر حال هر دو را نیز می توان گفت یک اثر روح ...</description>
                <category>Artak</category>
                <author>Artak</author>
                <pubDate>Thu, 22 Feb 2024 00:31:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اسکله</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20897417/%D8%A7%D8%B3%DA%A9%D9%84%D9%87-y7tvxfieic2o</link>
                <description> بلند شدم ، کوله پشتی ام را برداشتم و هر چه که فکر می کردم لازم می شد را برداشتم ، لباس اضافه ، آب خوراکی ، کتاب ، دفتر طراحی  و ...زیپ کیفم را بستم و بدون هیچ قید و بندی از خانه رفتم بیرون هوای خنک صحری  را استشمام کردم تصمیم گرفتم یک بار هم که شده به حرف پا و قلبم گوش دهم حس می کردم مغزم نیاز به استراحت دارد دلم نمی آمد این بار نیز از اون کمک بخواهم رفتم و رفتم یم لحظه به خودم آمدم که دیدم بر روی اسکله ای چوبی و کوچکی ایستاده ام امواج دریا موهایم را نوازش می کردطلوع آفتاب درست رو به روی چشمانم بود  صدای پرندگان که در اعماق آسمان پرواز می کردند و بین ابر ها می رقصیدند ، توجهم رو جلب کرد اگر دست خودم بود این این صحنه را قاب می گرفتم و بر دیوار اتاقم می زدم هر روز که بیدار می شدم با اسکله و دختری رو به رو می شدم که موهایش را دم اسبی بسته است و تولد دوباره آفتاب را نگاه می کند در یک لحظه کیفم را در آوردم و محکم نشستم طوری که صدای قژ قژ سکو در آمد یک لحظه هیجانم فوران کرده بود کتابم را در آوردم چندین صفحه خواندم ولی ذهنم آنجا نبود ان بین داستان موج های دریا ، داستان پرندگان مهاجر ، داستان سنگ های صیقل خورده ، غرق شده بود +هی بچه ، اینجا چی کار می کنی ؟ چرا اومدی مخفی گاه من ؟ برگشتم دختری با موهای مشکی و چشم هایی به رنگ سایه با آبرو های چین خورده نگاهم می کرد از نوع لباس پوشیدنش و چهره اش به نظر می رسید هم سن و سال خودم باشد پاسخ دادم: چی ؟ مخفی گاه تو ؟ اوه حتما هر روز می یایی اینجا ! خب ببین من اینجا نیومدم ، پاهام من رو آورد اینجا ، می دونی چی می گم دیگه ؟ +ببین باید بگم خیلی بد موقع پاهات هوای اینجا رو کرده و به نظرم بهتره زودتر بری چون دوست ندارم با حرفام ناراحتت کنم و در هر صورت  اگه بمونی ناراحت می شی _ عه؟ جدی؟ خب مشتاق شدم ببینم چجوری قراره ناراحتم کنی ! که تخریب شخصیتم کنی ؟ یا مثلا بگی که تو فلانی ، بهمانی و از این چرت و پرت ها؟ +مشخصه که با اینا ناراحت نمی شی پس وقتم رو هدر نمی دم ، فقط بهت می گم لطفا برو یه جای دیگه برای خودت پیدا کن! من عادت کردم به اینجا.._خب ، خب ، خب از اونجایی که تو پیدا نکردی قطعا همچین جایی به این باحالی  وجود نداره! پس بیا یه کاری کنیم من می رم پایین اسکله تو هم برو بالا !هیچ کس به اون یکی کار نداشته باشه ، قبوله؟ اولش لج می کرد ولی بعدش قبول کرد ماه ها همینطور می گذراندیم ! تا اینکه سر  چند مورد مثل تعمیر اسکله حرف های طولانی زدیم ! شاید فکر کنید شدیم بهترین دوست های هم ! ولی نه ! من و اون هیچ وقت نمی شدیم بهترین دوست هم ، شاید می شدیم بهترین دشمن های هم در کل دشمنی با اون کیف می داد تا اون روز ... باور داشتم  بهترین دشمن هم هستیم  ولی بعد از غرق شدنش ؛ نه ؛نه دیگه شد بهترین رفیق عمرم ...</description>
                <category>Artak</category>
                <author>Artak</author>
                <pubDate>Mon, 24 Apr 2023 01:03:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرده بود</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20897417/%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D9%88%D8%AF-gom7jxldai5e</link>
                <description>دستش را گرفته بودم ...تاریک بود ..مه همه جا را گرفته بود چشم های وحشت زده اش را نگاه کردم..بسته نباید بیشتر بترسد نگاهش کردم آرام آرام جلو آدم لبخندی زدم و گفتم :« نگران نباش زود تموم می شه..» و با یک حرکت تمام خون بدنش را گرفتم خون را از روی صورتم پاک کردم و به بدن سرد و بی روحش نگاه کردم نگاه کردم نگاه کردم نگاه کردم ...نمی دانستم منتظر چه بودم که زنده شود؟ معلومه اون مرده...ولی شاید قلبم چیز دیگری می خواهد ...ناگهان چکی محکم به اون زدم  گفتم درسته نمی بینمت ولی خیلی داری بیش از حد خودت حرف می زنی حواسم هست حد خودت رو بدون ...</description>
                <category>Artak</category>
                <author>Artak</author>
                <pubDate>Sat, 22 Apr 2023 15:12:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سیاه چاله</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20897417/%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87-%DA%86%D8%A7%D9%84%D9%87-wdaddnfau1rg</link>
                <description>صداها محو بود ...سرم گیج می رفت ولی دور شدنشان را می دیدم یک  آن ترسیدم ترسیدم که نکند گمشان کنم ، عقب بمانم ..بلند شدم با تمام توان دویدم ولی ناگهان به مانعی محکم و بلند و قوی بر خورد کردم آنها می رفتند و من پشت این دیوار بلند شفاف مانده بودم و به رفتنشان نگاه می کردم هر چه آنها دور تر می شدند من نیز به درون سیاه چاله عمیقی فرو می رفتم حس می کردم دیگر توان نگه داشتن سنگینی قلبم را نداشتم حس می کردم به جای ماهیچه در آن سنگ پر کرده اند دیگر توان ایستادن و نگاه کردن آنها را نداشتم نشستم بهتره بگم زمین خوردم جوری صدایش را تا کیلومتر ها آن طرف تر می شد شنید البته  اگر کسی گوشی برای شنیدن می داشت ناگهان صدایی آمد صدای یک پسر بچه ۵ ۶ ساله + آهای . ببخشید . کسی اینجا نیست ؟ برگشتم با موهایی مجعد و یک شلوار و پیرهن ساده ای نگاهم می  کرد او از آن سمتی که آنها رفته بودند نیامد بود از سمت و سویی دیگر می آمد از او پرسیدم +هی پسر اینجا چه کار می کنی ؟ اینجا که جای بچه ها نیست ! _چرا فکر می کنی اینجا جای بچه ها نیست ؟ فکر می کنی ؛یک بچه نمی تواند قلبی شکننده یا سنگ دل داشته باشه ؟ نگاهش کردم نگاهش کردم نگاهش کردم دنبال کلمات بودم که گفت نگران نباش معمولا آخر سیاه چاله ها به یک جهان زیبا تر با آدم های قشنگ تری ختم می شه ...فقط باید برای رفتن به اون جهان بدنت رو برای شرایط جوی اونجا آمده کنی که نمیری...معمولا آخر سیاهچاله ها به یک جهان زیبا تر ...</description>
                <category>Artak</category>
                <author>Artak</author>
                <pubDate>Sat, 22 Apr 2023 14:49:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عشق ...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20897417/%D8%B9%D8%B4%D9%82-lxxej78kl80z</link>
                <description>ولی یک جمله خیلی قشنگی بود که می گفت عشق مادی با عشق معنوی در یک راستا هستن می دونی چرا ؟چون ما تا عشق مادی را نتوانیم درک کنیم نمی توانیم بفهمیم عشق کلا یعنی چه و اون موقع است که عشق معنوی رو هم نمی توانیم درک کنیم چون عشق یه مفهوم هست مثل مهربانی تا زمانی که کسی مثل مادر به ما مهربانی نکند هیچ وقت نمی تونیم درک کنیم مهربان بودن یعنی چه:).. خیلی ها از عشق بدشون می یاد ,  می ترسن یا هر چیز دیگه ای می دونید.. عشق واقعا یه پدیده به شدت قشنگی هست وقتی که یه وجودی باشه که بتونی با تمام وجودت بهش اعتماد کنی :)ولی به قول یه دوستی باید کنترل شه؛) تا وقتی کنترل بشه قشنگهوقتی از حدش که بگذره می شه عذاب آور پس بیایم عاشق بشیم ولی با «فکر»و این رو یادمون نره عشق یه مفهوم بزرگه و به خیلی چیز ها می تونه تعلق بگیره چیز هایی که ارزش قلب ما را دارند ....:)⁦⁠♡ خیلی ها از عشق بدشون می یاد ,  می ترسن یا هر چیز دیگه ای می دونید.. عشق واقعا یه پدیده به شدت قشنگی هست وقتی که یه وجودی باشه که بتونی با تمام وجودت بهش اعتماد کنی :)ولی به قول یه دوستی باید کنترل شه؛) تا وقتی کنترل بشه قشنگهوقتی از حدش که بگذره می شه عذاب آور پس بیایم عاشق بشیم ولی با «فکر»و این رو یادمون نره عشق یه مفهوم بزرگه و به خیلی چیز ها می تونه تعلق بگیره چیز هایی که ارزش قلب ما را دارند ....:)⁦⁠♡</description>
                <category>Artak</category>
                <author>Artak</author>
                <pubDate>Sun, 19 Feb 2023 03:04:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مانند اهو</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20897417/%D9%85%D8%A7%D9%86%D9%86%D8%AF-%D8%A7%D9%87%D9%88-jnfu5pn8gajy</link>
                <description>در مورد رده های سنی  دیگر چیزی نمی دانم اما در مورد رده سنی خودم خوب می دانم مانند آهویی است که تازه راه رفتن را یاد گرفته است تازه می تواند روی پایش بایستد و بدود به  هر طرف می دوند و گاه خسته می شودگاهی اوقات بی دلیل ذوق می کنی و انگار می خواهی به آسمان ها پربکشیاز شدت ذوق می خواهی جیغ بزنی و انرژی بی اندازه آن را تخلیه کنی و گاهی اوقات از شدت ناراحتی بی دلیل می خواهی  دیگر وجود نداشته باشی احساس می کنی دیگر هدفی برای زندگی نداری احساس می کنی بودن و نبودنت هیچ تاثیری برکسی نداشته باشد خیلی از اوقات هم می دانی که این فکر ها چیزی جز حرف های پوچ نیستاما باز هم ناراحتیشاید این ناراحتی آنقدری باشد که حتی برایت پرت شدن از یک برج چیزی بی ارزش و کمی باشد اما چند ثانیه بعد بخواهی زندگی کنی بخواهی به  کار هایت ادامه دهی لبخند بزنی بخندی اما هر چه هست دوست داشتنی است هر لحظه اش را باید قدر دان خداوند شد نوجوانی را می گویم گاهی اوقات از این می ترسم که این روز ها که می گذرد می دانم تمام می شود اما می ترسم فراموش کنمهر چه باشد هر چقدر سختی و چاله و چوله داشته باشد زیباست چاله هایش مانند چایی می مانند که وقتی پایت را در آن چاله می گذاری هزاران قاصک و پروانه های زیبا از آنجا فوران کند و اولش شاید بترسی اما بعد از دیدنش لذت می بری اری به همین قشنگی است و می گذرد ...  ..</description>
                <category>Artak</category>
                <author>Artak</author>
                <pubDate>Fri, 08 Jul 2022 01:16:12 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بهشت جای زیباییست</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20897417/%D8%A8%D9%87%D8%B4%D8%AA-%D8%AC%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D8%B3%D8%AA-inqrvqsfrgu9</link>
                <description>کمی جلوتر از لایه برگ های درختان نوری زیبا دیده می شد . به دارکوب روی درخت نگاه کردم . صدای بسیار زیبایی از برخورد نوکش به درخت ایجاد می شد صدای بلبل ها ، جیرجیرک ها ...، کمی جلوتر به الماس هایی که از پشت برگ ها می درخشید رسیدم . برگ ها را کنار زدم ، مانند بهشت بود ، سبز ، قرمز ، آبی ، چه ترکیب رنگ زیبایی ! جلوتر رفتم و وارد شقایق های وحشی شدم . باد لای موهایم می پیچید و عطر شقایق های وحشی مشامم را قلقلک می داد . ایستادم و هوای خنک  شش هایم زنده کردم  و آن ها را با طراوت کردم و  با خود گفتم : اگر لاله اینجا بود با دیدن این صحنه خیلی خوشحال می شد اما او در جایی زیبا تر و بهتر از آنجا بود ای کاش به خوابم بیاید و آنجا را نشانم دهد چون مادرم می گوید بچه ها را به بهشت می برند و بهشت جای بسیار زیبایی است ...صدای بلبل ها ، جیرجیرک ها ، کمی جلوتر به الماس هایی که از پشت برگ ها می درخشید رسیدم . برگ ها را کنار زدم ، مانند بهشت بود ، سبز ، قرمز ، آبی ، چه ترکیب رنگ زیبایی ! جلوتر رفتم و وارد شقایق های وحشی شدم . باد لای موهایم می پیچید و عطر شقایق های وحشی مشامم را قلقلک می داد . ایستادم و هوای خنک را در شش هایم بردم و آن ها را با طراوت کردم و  با خود گفتم : اگر لاله اینجا بود با دیدن این صحنه خیلی خوشحال می شد اما او در جایی زیبا تر و بهتر از آنجا بود ای کاش به خوابم بیاید و آنجا را نشانم بدهد چون مادرم می گوید بچه ها به بهشت می روند و بهشت جای زیبایست ...</description>
                <category>Artak</category>
                <author>Artak</author>
                <pubDate>Thu, 07 Jul 2022 23:33:11 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>