<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های 🍂𝕬𝖚𝖙𝖚𝖒𝖓 𝕲𝖎𝖗𝖑🍂</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_20912021</link>
        <description>🪐تا در آیینه پدیدار آیی عمری دراز در آن نگریستم...</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 20:47:23</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3781701/avatar/6rf1N7.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>🍂𝕬𝖚𝖙𝖚𝖒𝖓 𝕲𝖎𝖗𝖑🍂</title>
            <link>https://virgool.io/@m_20912021</link>
        </image>

                    <item>
                <title>تَنفُسِ زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20912021/%D8%AA%D9%8E%D9%86%D9%81%D9%8F%D8%B3%D9%90-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-m6f8eensrryd</link>
                <description>امشب منبه چشمان خواب آلود زندگی خیره شده اماز او می پرسم:چرا واژهٔ «غَـــم» راآنقدر کشیده در گوشم تلّفظ کردی؟چرا میوه ی ملس شادی رانجویده از دهان بیرون آوردی؟مگر گناه من چه بود جز آنکهآخرین شکوفه های ابتهاج رااز حیاط همایون بهار دزدیدم؟ندانستم؛نفهمیدم که واژه نامهٔ زندگیاز میان تمام فصل هاتنها زمستان را برایم معنا کرده بودگمان کردم؛خیال کردم که اگر بخوابماز نگاه کینه توز شب در امان خواهم ماندندانستم که «شب»،شبانه به رویاهای کودکانه ام رسوخ خواهد کرد.من در گورستان افکار مُردهبه نیت سبک بالی آرزوهایمفاتحه می خوانم.به یاد می آورم آنکه بیل را بر خاک زد،«من» بودم.من در بازار سیاه آمال فروشانبرای «آغوش تنگی» قمار می کنمو از بهر یافتن آبگینه ی عمرمشیشه های انگور مسرور را سر می کشمامشب من،به آن دو چشم بی جان،به چشمان زندگی خیره شده امزانو زده در برابرش تمنا می کنم:بگذار پیش از تو بمیرم!شاید که روزی کسی بر جایی بنویسد:او دختری بودکه وقتی بر بستر واپسین دقایق زندگیاشک می ریخت،خون در تجرد رگ هایشلخته شدهم او که در آخرین سپیده دمِ اُمیدنجوا کرد:ای کاش...«ای کاش کسی جایی منتظرم باشد»</description>
                <category>🍂𝕬𝖚𝖙𝖚𝖒𝖓 𝕲𝖎𝖗𝖑🍂</category>
                <author>🍂𝕬𝖚𝖙𝖚𝖒𝖓 𝕲𝖎𝖗𝖑🍂</author>
                <pubDate>Sat, 21 Jun 2025 03:43:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«تو» را دوست می دارم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20912021/%D8%AA%D9%88-%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-e1xh2jfa0vsh</link>
                <description>روزی بر شن های ساحل نوشتم:«من، تو را دوست می دارم»موجی آمد و «تو» را با خودش برداندوه بر دلم رخنه کردپس دل را به دریا زدمپا در میان آب ها نهادممن «تو» را در میان امواج دریا جستماما افسوس که تو پیدا نشدیتک واژه ی قلبم در لکنت دریا گم شدرها شد...و هرگز پیدا نشد.حال سال هاست که می گذردسال هاست که از صدف های ساحل می پرسم:آیا شما «تو» مرا ندیده اید؟</description>
                <category>🍂𝕬𝖚𝖙𝖚𝖒𝖓 𝕲𝖎𝖗𝖑🍂</category>
                <author>🍂𝕬𝖚𝖙𝖚𝖒𝖓 𝕲𝖎𝖗𝖑🍂</author>
                <pubDate>Fri, 30 May 2025 15:11:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شهری در مغز من</title>
                <link>https://virgool.io/karisma/%D8%B4%D9%87%D8%B1%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D8%BA%D8%B2-%D9%85%D9%86-eqxztfk9ftgh</link>
                <description>نامه ای به هر آن کس که بخواند... کمی بالاتر از میدان قلبم، پس از چهار راه حلق، پشت دروازهٔ جمجمه، شهری در سرم دارم که مغز نام دارد! راستش را بخواهید شهر من جای عجیبی است. گاهی زیادی مایه ی دردسر است. پایتخت وجودم است و بدون آن زندگی ام مغلوب مرگ می شود؛ با این حال گاهی دلم می خواهد تمام چراغ های خیابانی اش را خاموش کنم!  سال های زیادی است که به شهرداری مغزم می گویم خیابان ها را آسفالت کنید. اما هنوز هم که هنوز است خیابان های سرم پر پیچ و خم اند! جاده های افکارم معمولا پر ترافیک اند و رفت و آمد در شب بیشتر از روز می شود! عجیب است نه؟ در ذهن من، سیرک پایان ناپذیری روزانه شعبه ی جدیدی باز می کند. این چه رسمش است آخر؟ مگر یک شهر به چند سیرک نیاز دارد؟ البته خب مغز من امکانات دیگری نیز دارد. مثلا سینمایی دارد که خاطرات من از آنجا پخش می شوند! گرچه مدتی است پلمپ شده است و کمتر به آن رجوع می شود. مغز من کتابخانه ی گسترده ای دارد که دانش و اطلاعاتم را نگه داری می کند. اما نمی دانم چرا به امتحانات که می رسد چنگیزخان مغول از ناکجاآباد پیدا می شود و تمام کتاب ها را می سوزاند! این هم شانس من است دیگر... داروخانه های ذهنم معمولا شبانه روزی باز هستند و به مشکلات آن رسیدگی می کنند.                            مغز من رستوران هم دارد! غذایی که به طور معمول در این رستوران سرو می شود «خلاقیت» نام دارد که می تواند به صورت نوشته، نقاشی، نامه های عاشقانه و...به دست مشتری برسد.                                     مغز من فرودگاه بین المللی دارد و در تمام اوقات سال پذیرای عقاید، افکار و نظرات دیگران است!                  با همه ی این امکانات ، شهر من از مدیریت ضعیفی برخوردار است و کسی هم شهردارش را برکنار نمی کند! تلاش زیادی کردم شهردار را قانع کنم جاده ای دو طرفه بین مغز و قلبم بزند تا اقتصاد شهر پیشرفت کند؛ با این حال چه فایده وقتی که گوش نمی دهد؟! این است که مغز من اغلب در تصمیم گیری به مشکل می خورد.                                                         ساکنان شهر، مردمان خوبی هستند.آدم های احساساتی هستند و بسیار خونگرم اند. گرچه مشکلاتی هم دارند. به عنوان مثال فاقد فرهنگ و شعور اجتماعی اند و بر دیوار های سرم خط و خراش ایجاد می کنند! این موقع ها است که عصبانی می شوم و افسارش نیز از دستم رها می گردد! چندی پیش در مطب دکتر بودم. جناب دکتر هم که فرد متشخص و تحصیل کرده ای بود رو به من گفت:« توصیه می کنم که مصرف کافئین را قطع کنید!» اما خب جناب دکتر نمی دانست که مغزم مرکز صادرات و واردات کافئین است و بدون آن بازارش کساد می شود. در ضمن دکتر می گفت باید به کارهایی مانند مدیتیشن روی بیاوری. اما او اطلاعی نداشت که هتل های مغزم جای خالی ندارند و جناب مدیتیشن هم اگر بیاید باید کنار خیابان بخوابد!              سال های زیادی است که از جنگ جهانی دوم می گذرد و  با این حال صنعت سینمای اروپا همچنان به آن می پردازد. نمی دانم اگر وضعیت مغز مرا می دیدند چه می کردند؟! آخر می دانید هم اکنون مغزم درحال آماده سازی برای جنگ شماره ی... نمی دانم حسابش از دستم در رفته است. رفیقی داشتم که روزی رو به من گفت:« اگر می خواهی از نابسامانی شهرت رها شوی می توانم کمکت کنم!» بعد هم یک شی باریک و سفید رنگ به دستم داد و فندکی هم بر سرش گرفت و گفت:« بفرما!» من هم مانده بودم که آن دیگر چیست و وقتی گفت سیگار است، آن را به طرفی پرتاب کردم و گفتم:« همین کم مانده است که تروریست های نیکوتینی هم به شهرم هجوم آورند! نخیر! من همچنان سنگر امیدم باقی است!» حال درست است می گویم سنگر امیدم باقی است، ولی در کل می‌ توان فهمید اینجا وضع خراب است و توصیه می شود تا اطلاع ثانوی از آن بازدید نفرمایید!                                                    با سپاس فراوان                                                           دوستدار ابدی شما  </description>
                <category>🍂𝕬𝖚𝖙𝖚𝖒𝖓 𝕲𝖎𝖗𝖑🍂</category>
                <author>🍂𝕬𝖚𝖙𝖚𝖒𝖓 𝕲𝖎𝖗𝖑🍂</author>
                <pubDate>Sat, 24 May 2025 22:58:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برسد به دست ماه..‌.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20912021/%D8%A8%D8%B1%D8%B3%D8%AF-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D9%85%D8%A7%D9%87-lgyk8blkl2cg</link>
                <description>دستان گرمش را به هنگام نوازش شقیقه های سردم به یاد دارم. چین و چروک گوشه ی چشمانش را هنگامی که با مهربانی من می نگرید به یاد دارم. هنوز هم آن لبخند های معصومانه اش را به یاد دارم. لطافت موهایش را هنگامی که با بوسیدن پیشانی ام بر صورتم می ریخت؛ و آغوشش که برایم امن ترین مکان جهان بود. من همه را به یاد دارم.‌‌..من او را مادر می خواندم. او مرا تمام دلیل زندگی اش می خواند. من قلب کوچکم را به او می دادم. او تمام وجودش را به من می داد.من و مادرم در سیاره ای به نام زمین زندگی می کردیم. سیاره ای در گستره ی پهناور یک کهکشان‌. سیاره ای که تنها متعلق به ما بود. آدم دیگری در آن زندگی نمی کرد.آن زمان، زمین ما خالی از هرگونه ناپاکی و آلایش بود. ما در سیاره ای زندگی می کردیم که الهه ی طبیعت در آن ساز نی می نواخت. آن سیاره، خانه‌ ی ما بود و من آن را دوست داشتم. خانه ای که برای من و مادرم بود.مادرم را به یاد دارم. او هر شب برایم قصه می خواند. گرچه قصه هایش تکراری بودند و من همه شان را از بر بودم، شنیدنشان با صدای ملایم خودش چیز دیگری بود. لالایی های شبانه اش را به یاد دارم هنگامی که در گوشم زمزمه می کرد:« آفتاب سر اومد، مهتاب می تابه، بچه ی کوچیک، آروم می خوابه. لالا لالایی، لالا لالایی...»او موهایم را نوازش می کرد و بر پشتم دست می کشید. دستانش را دوست داشتم. دستانش مهربان ترین دستان زندگی ام بودند. او با همان دستان نرم و لطیفش برایم صبحانه و شام درست می کرد.‌ لباس های پاره ام را می دوخت و موهایم را شانه می زد.گرچه گاهی دعوایمان می شد و من قهر می کردم. خود را زیر پتویم حبس می کردم و بیرون نمی آمدم، عاقبت تسلیم می شدم و از خود می پرسیدم:« مگر من به جز او چه کسی را دارم؟»هنوز هم آن شب های زمین را به یاد دارم. هنگامی که خورشید غروب می کرد و تمام جهان به خواب می رفت اما من و مادرم تا صبح حرف می زدیم.او از حسرت ها و خاطراتش برایم می گفت و من هم از دلتنگی ها و آرزوهایم برایش می گفتم. همان موقع بود که او در چشمان اشک آلودم خیره می شد و می گفت:« تا زمانی که من را داری نباید غصه بخوری. مهم نیست چه بشود من تا ابد دوستت دارم...» بعد هم مرا محکم در آغوش می کشید و رها نمی کرد. او کسی بود که غصه هایم را مانند دانه های تسبیح در بند می کشید و با طلوع خورشید پاره می کرد. از نخ آرزوهای خودش می گذشت تا حریر خوشحالی های مرا بدوزد. خسته بود می دانستم اما با این حال هیچ گاه مرا پس نمی زد. لبخندش برای من تمام آرامش دنیا بود...تا اینکه آن روز فرا رسید. گفته بودم توت وحشی می خواهم. میوه ی مورد علاقه ام بود و مادرم هم گفت:« برایت می آورم.» او مرا تنها گذاشت و رفت و ساعاتی بعد همه چیز عوض شد. آسمان آبی، به سرخی خون در آمد و بر زمین باران سنگ بارید. اقیانوس تبدیل به سیلاب شد و همه چیز را به نابودی کشاند.  ترسیده بودم. چه بلایی بر سرمان آمده بود، نمی دانستم! من مادرم را صدا می زدم. من دستان مهربان او را می جستم. من گرمای آغوشش را می خواستم اما او دیگر آنجا نبود. مدتی گذشت و همه چیز آرام شد. همه چیز به جز دل بی قرار من...آن روز زمین من کوچک تر شد و مادرم‌...با اینکه سال های زیادی از آن ماجرا می گذرد من هنوز هم چهره اش را به یاد دارم. هنوز هم آنجاست، می دانم. کافی است شب ها از پنجره سری به آسمان بزنم؛ آنگاه او را می ببینم در حالی که حریری از نور بر تن کرده است و با همان چشمان مهربانش به من لبخند می زند.‌ او هنوز هم آنجاست تا شب های تارم را روشن کند با این تفاوت که حالا دیگر مادرم پاره ای از ماه شده است...بر اساس تحقیقات مشترک دانشمندان چین و آمریکا ماه زمانی شکل گرفت که سیاره ای به اندازه ی مریخ به اسم « Theia» با زمین برخورد کرد و این برخورد لایه ی بالایی زمین را به فضا پرتاب کرد. این لایه با سایر اجرام آسمانی در آن محدوده ترکیب شد و ماه شکل گرفت. در حقیقت میشه گفت ماه زمانی بخشی از خود زمین بوده!پ.ن: من با اون لالایی خاطره دارم گذاشتمش شما ببخشین:)💘</description>
                <category>🍂𝕬𝖚𝖙𝖚𝖒𝖓 𝕲𝖎𝖗𝖑🍂</category>
                <author>🍂𝕬𝖚𝖙𝖚𝖒𝖓 𝕲𝖎𝖗𝖑🍂</author>
                <pubDate>Sun, 18 May 2025 21:02:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حَریرِ خیالْ</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20912021/%D8%AD%D9%8E%D8%B1%DB%8C%D8%B1%D9%90-%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%84%D9%92-nwrow55xwr8r</link>
                <description>یک خانه دوازده اتاق یازده در باز رو به منظره ای دلنوازیک در ولی بستهاز پشت آن چه می دانی؟هرگز نخواهی فهمیدنه تا آن هنگام که دستگیره اش را بچرخانیگربه ای از میان سایه های تاریکی بیرون می خزدیک جعبهیک جعبه برای او کافیستیک جعبه برای مردن شاید هم زنده ماندن تا زمانی که درش را نگشایی نمی دانیمن می توانم نجات دهنده ات باشممی توانم قاتلت باشم،می توانم آن شکارچی کمین کرده در سایه های جنگل باشمو یا آن آهوی بی رمقی باشمکه آخرین آرزویش را از چشمه ی خیالاتش می نوشیدهنوز یک در مانده.من می توانم آن پری مهربانی باشم که تو را سوار بر کالسکه ی آمالت به قصر شاه و پریان فرستادو می توانم آن ساحره ی پیری باشمکه به جای گیسوان دخترک غم زده در برج از آرزوهای تو بالا رفت...صدایم را می شنوی؟تو مرا پوشیده در حریری از خیالاتت در آغوش می گیری و من از خود‌ می پرسم:مگر واقعیت وجودم چه اندازه بودکه در آغوشت جا نمی شد؟یازده در باز رو به منظره ای دلنوازیک در ولی بستهمنتظر دستان توستدر را نمی گویمدست هایم را می گویمدست هایمگرمی اعتماد دستان تو را می جویندصدایم را می شنوی؟من از پشت در نامت را فریاد می زنموجود مرا باور می کنی؟ </description>
                <category>🍂𝕬𝖚𝖙𝖚𝖒𝖓 𝕲𝖎𝖗𝖑🍂</category>
                <author>🍂𝕬𝖚𝖙𝖚𝖒𝖓 𝕲𝖎𝖗𝖑🍂</author>
                <pubDate>Wed, 14 May 2025 17:50:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زمزمهٔ عشق:)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20912021/%D8%B2%D9%85%D8%B2%D9%85%D9%87%D9%94-%D8%B9%D8%B4%D9%82-b5zricscfigf</link>
                <description>می سپارم خاطراتم را به دستانت نروشعله ی مهر تو را چیدم ز چشمانت نرواین دیاری را که تو آباد کردی نازنینبعد تو ویران شود جانم به قربانت نرو...I entrust my memories to your gentle hands,   don&#x27;t goI&#x27;ve plucked the flame from your eyes,don&#x27;t goThis land you once made blossom ,dearest one,Will fall to ruin after you&#x27;re gone, my life for you, don&#x27;t goیک جرعه ز چشمان تو بر جام دلم ریختآوای تو باران شد و بر بام دلم ریختهیهات از آن روز که از سوی تو گویند:عشق تو چنان شد، که تمام دلم ریختبوسه هایم را به یغما می برند لب های تو روزهایم را به پایان می برند شب های تو...و من جان دادمهنگامی که قطره های تگرگ نگاهتبر پشت شیشه های قلبم می بارید❄️🤍</description>
                <category>🍂𝕬𝖚𝖙𝖚𝖒𝖓 𝕲𝖎𝖗𝖑🍂</category>
                <author>🍂𝕬𝖚𝖙𝖚𝖒𝖓 𝕲𝖎𝖗𝖑🍂</author>
                <pubDate>Sun, 11 May 2025 05:00:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من پری کوچکی را می شناسم...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20912021/%D9%85%D9%86-%D9%BE%D8%B1%DB%8C-%DA%A9%D9%88%DA%86%DA%A9%DB%8C-%D8%B1%D8%A7-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%D9%85-gmimmtklsu3l</link>
                <description>دختری بود زیباتر از مهتابجثه اش به اندازه یک انگشت،‌ کوچکقلبش اما پر فروغ چون آفتابهمزاد پری ها بودسرشار عشق، سرشار آرزو بودجایگاهش زمین، نگاهش آسمان بوداز تمام دنیا، تنها پروانه ها صدای آرزوهایش را شنیدنداما عمر پروانه ها کوتاه بودصدای آهش را تنها قطره های شبنم شنیدنداما عمر قطره ها هم کوتاه بودروزی سرگشته و حیران، خسته از رویاهای بی پایان در آغوش باد دویدآرزوهایش را فریاد می زدباد اشک هایش را کنار می‌زدخاک نقش بسته از قدم هایشآسمان کر گشته ز فریادشآنقدر دوید تا بر تن سرد خاک افتاد او گریست و گریستبا خود می گفت:« پس کی تلاشم کافیست؟»دستی موهایش را نوازش کردسرش را بالا کردپسری را دید با لباسی سبز و موهایی طلاییپسرک دستش را گرفت و بلندش کرد در آغوشش کشید و آرامش کردبر دستان کوچکش برگی گذاشتگفت:« آرزوهایت را روی آن بنویس بر روی چشمه ی رویاها بگذار.»پری کوچک سر تکان دادو بعد دوید و دویدمحکم تر دویدباد سعی کرد او را بگیردولی افسوس که به سرعتش نمی رسیددخترک به چشمه رسیدچشمه را خشک شده دیدبر لب چشمه نشستدوباره آه کشیدبا خودش گفت:« جوابم این است. سهم من از تمام این دنیامرگ این رویاهای شیرین است.»خواست برخیزد اما نشدروحش از درد افسرده شد، قلبش از اندوه فشرده شداشک بر گونه اش جاری شدباز هم گریست و گریستتا آن حد که اشک هایش رودی شدند زیر پاهایشرود اشک ها، به دریاچه ریختدریاچه پر شد، آباد شدمثل یک تکه ماه تابان شدباد آرام وزیدبرگ آرزو گشت رها در میان امواجِ باد بی پروادخترک اشک هایش را پاک کردچشم هایش را باز کردبه چشم طوفان زده دید که دریاچه بودولی برگ آرزویش، دیگر نبود...دخترک فارغ از خیال و نیازبر سر دریاچه کشید درازتصویر خودش را در چهرهٔ آب دیدبا دیدن تصویر خودش خندیدبا خودش گفت:« دیگر نمی خواهم آرزوهایم رامن در شوق دویدم بس استدر مهلکه ی عشق جامه دریدم بس استاز حالا به بعدمن از تمام این دنیافقط می خواهم این لبخند را...منپری کوچک غمگینی رامی شناسم که در اقیانوسی مسکن داردو دلش را در یک نی‌لبک چوبینمینوازد آرام، آرامپری کوچک غمگینیکه شب از یک بوسه می‌میرد و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد                                                  فروغ فرخزاد </description>
                <category>🍂𝕬𝖚𝖙𝖚𝖒𝖓 𝕲𝖎𝖗𝖑🍂</category>
                <author>🍂𝕬𝖚𝖙𝖚𝖒𝖓 𝕲𝖎𝖗𝖑🍂</author>
                <pubDate>Thu, 08 May 2025 18:43:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اگر به یاد می آوری...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20912021/%D8%A7%DA%AF%D8%B1-%D8%A8%D9%87-%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D9%85%DB%8C-%D8%A2%D9%88%D8%B1%DB%8C-ansynqztuvf2</link>
                <description>یادت می آید آن روز بهاری را؟هنگامی که با پاهای برهنه بر جامه ی سبز زمین می دویدیم؟من که یادم استهمان روز که بر دشتی به وسعت قلبم قدم زدیمیادت می آید؟آن کوتوله های چکمه پوش را در حالی که از پشت بوته ها بیرون می جستندهمان ها که در دست هایشان بذر محبت بودپرندگان را چطور؟آیا به یاد داری آن مرغان عاشق را در حالی که در بالای سرمان  آواز شادی می خواندند؟به یاد می آوری ابرها را در حالی که در آسمانی به وسعت چشمت هایتبا ناز و وقار پیش می رفتند؟انگار منتظر بودند تو هم نیم نگاهی به آنها بکنیشاید که سفیدی پشمکی شان کمی قلبت را می خنداندآن موش های کور را یادت هست؟آنگونه که سر از خاک بیرون می آوردند و می گفتند:غم هایت را بده تا با خود به اعماق خاک ببریم!!تو هم می خندیدی و جهان لبریز از نگاهت می شدتو را نمی دانم ولی من به یاد دارم ما در آن دشت بی حد و مرزدرخت خاطره هایمان را کاشتیم وسوگند خوردیم هرگز نگذاریمتبر فراموشی بر آن چنگ بزندیک دشت بی انتهامهمانی کوتوله هاسرود دست جمعی پرندگانمهاجرت ابرهاو درختی که تو بر زیر سایه اش گفتی:من زنده ام!به یاد می آوری؟اگر هنوز هم به یاد داری پس دیر نشدهبیا تا یک بار دیگر دست در دست هم بر جامه ی سبز زمین قدم بگذاریمبهار نزدیک است با من بمان...من تو را تا ابد در گرمای قلبم نگه می دارمما از شیره ی گوارای آن درخت می نوشیمو تو خواهی دانستبهار یک لحظه است و تو، تمام آن لحظه ای...🌱🌺</description>
                <category>🍂𝕬𝖚𝖙𝖚𝖒𝖓 𝕲𝖎𝖗𝖑🍂</category>
                <author>🍂𝕬𝖚𝖙𝖚𝖒𝖓 𝕲𝖎𝖗𝖑🍂</author>
                <pubDate>Thu, 08 May 2025 15:51:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرد تیره پوش</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20912021/%D9%85%D8%B1%D8%AF-%D8%AA%DB%8C%D8%B1%D9%87-%D9%BE%D9%88%D8%B4-gwc9p4cqjdmt</link>
                <description>هنوز هم آن چشمان نافذش را یادم است... یادش بخیر اون موقع ها جوون بودم. اینطوری نبود که هر کی از راه برسه بگه «چطوری پیرمرد؟!!» بعد هم یه مشت بزنه به شونم و بخنده و بره... نه بابا ما کس و کاری بودیم برا خودمون! اون زور و بازویی که من داشتم رو هیچکس نداشت. باور نمی کنی؟ هعی روزگار ببین کارمون به کجا کشیده واسه دو کلام حرف راست هم باس مدرک بیاریم! اون زمان کارم ماهیگیری بود. با بچه ها می رفتیم دریا و تا خود غروب ماهی تور می کردیم. آخ که چقدر دلم تنگ شده برا اون روزا ...فکر کن: بوی دریا، شن های نرم ساحل، قایق های ماهیگیری، چند تا مرد با دستای پینه بسته... قشنگ نیست؟ می دونم، قشنگه...حالا همه ی اینا رو که تصور کردی یه طرف، اون شبای بعد از ماهیگیری هم یه طرف... اتفاقا قصه ی من هم از یکی از همون شبا شروع میشه. دوست داری بشنوی؟ خب بشین تا برات بگم.&quot;غروب دوشنبه بود. اون روز هم مثل بقیه روزا همراه رفقا از ماهیگیری بر می گشتم. عادتمون بود هر شب همون موقع با هم بریم بار و یک لیوان ویسکی بزنیم. اصلا تموم خستگی کار از تنمون در می رفت! تا پامون به بار باز می شد هر کس می رفت یه گوشه ای می نشست و ناله کنان داد می زد:« آی متصدی!!! یه لیوان ویسکی بیار!»متصدی بار هم که مرد جوون خوش اخلاقی بود می گفت:« به روی چشم!» و فرز و تند می رفت سر کارش. من هم یه گوشه ای اون کنج می نشستم و یه سیگار در میاوردم و به آرزوهام فکر می کردم...یه ویلای بزرگ برا زن و بچم، یه ماشین خوب، یه درآمد درست و حسابی...من غرق رویا می شدم و همون موقع که ویسکی منو هم می دادن دستم، از اون دنیای شیرین پرت می شدم بیرون. با خودم فکر می کردم چرا نمیشه واقعی باشه؟ مگه یه مرد چقدر باید کار کنه؟ چقدر ماهی بفروشم درست میشه؟ دلم می خواست داد بزنم:« آقا هر آرزوی من دونه ای چنده؟!» ولی زهی خیال باطل. کی بود که حرف ما رو بشنوه؟تمام کاری که می تونستم بکنم ماهیگیری بود. بعد هم دو ساعتی اونجا پیش بچه ها نشستن... ولی خودمونیم؛ همون دو ساعت برا من اندازه ی یه دنیا ارزش داشت. توی  همون دو ساعت بود که می تونستم کمی از مشغله های روزمره رها بشم. نمی دونم ولی حس می کنم هر آدمی تو زندگیش به این لحظه های کوتاه دوساعته نیاز داره. حالا برا یکی ویسکیه، برای یکی بودن کنار آدمیه که یه عمر دوسش داشته...خلاصه که من اونجا می نشستم. همونجا گوشه ی بار. از اون زاویه، همه ی بار رو میشد دید. فکر کن: چندتا مرد با دستای پینه بسته که یه لیوان ویسکی گرفتن دستشون‌. یه دقیقه با هم آواز می خونن و کل بار می‌ره رو هوا...یه دقیقه بعد هم از دغدغه هاشون ناله می کنن. یکی میگه:« امروز زنم گفت دیگه رام نمیده خونه!» یکی دیگه میگه:« دیشب بچه هام شام درست و حسابی نخوردن!» یکی دیگه میگه:« امروز چقدر کم ماهی گرفتیم!» و همیشه هم آدمی هست که عین قهرمانا پا میشه و میگه:« عب نداره بابا! فردا بیشتر می گیریم!» بعد هم همه می زنن زیرخنده و با همون برق امید توی چشماشون شروع می کنن به آواز خوندن:  ما مردان دریاییم!! آهای آهای یه بطری نوشیدنی!آره... یه بار، یه گوشه کمی دور تر از ساحل، یه جا که چراغ هاش همیشه روشنه و چندتا مرد با دستای پینه بسته آواز دریا رو می خونن. چندتا مرد که ویسکی می خوان. چندتا مرد که آرزوهاشون هم بوی دریا میده...ولی بین همه ی این مردا یکی بود که فرق می کرد. بهش می خورد حدود چهل سالش باشه، شاید هم کمتر!  اون همون مردی بود که با کت مشکی بلندش هر شب کنار شومینهٔ بار می نشست. تو دستاش یه گیتار بود. تو چشماش یه بغض قدیمی... موهاش مشکی و بلند بود. تا سر شونه هاش می رسید. اون ماهیگیری نمی کرد. من فقط هر شب همونجا توی بار می دیدمش. مهم نبود چی بشه اون به جز آتیش توی شومینه هیچکس دیگه ای رو نمی دید. بچه های ماهیگیری هم اونو نمی دیدن. حتی باهاش حرف هم نمی زدن. هیچکی کارش نداشت. بعضیا می گفتن دیوونست. بعضیا هم می گفتن مثل ماها غرق آرزوهاشه فقط روش نمیشه بلند اونا رو بگه! ولی من حس می کردم هیچکدوم نیست. هر وقت نگاهش می کردم می تونستم ببینم اون آرزویی نداره. ولی به جاش انگار یه حسرت بزرگ تو چشماش داشت. اون حسرته رو بین تارهای گیتارش مخفی می کرد. شاید هم تو ذهنش اونو توی آتیش می سوزوند. نمی دونستم... همون شب دوشنبه در حالی که بچه ها درگیر آواز خوندن و خندیدن بودن، رفتم نشستم کنارش. زل زدم بهش. آروم گفتم:« آهای رفیق. چیزی می خوری؟» هیچی نگفت حتی سرش رو هم بلند نکرد. به جاش فقط آهنگ موسیقیش رو عوض کرد و یه آهنگ غمگین تر زد. فکر کن: یه بار یه گوشه کمی دورتر از ساحل، یه مرد با کت مشکی کنار شومینه، یه گیتار قدیمی تو دستاش، یه کلاه روی سرش، و دوتا چشماش که مثل شمشیر تو قلبت نفوذ می کنن.بهم بر خورد. تن صدام یکم بالا رفت و گفتم:« هی داداش! با توعم! می شنوی؟ میگم چیزی نمی خوای؟ نوشیدنی ای، ویسکی ای، چیزی؟ می خوای به بچه ها بگم ساکت شن؟ آخه تو چی توی آتیش می بینی که دل نمی کنی؟ والا به من باشه میگم اینقدر کنارش نشین برات خوب نیس! پاشو داداش باهامون بیا ساحل، بیا دریا! آتیش چیه وقتی اینجا دریا داره؟ اصلا ببینم تو آرزو نداری؟ نمی خوای پولدار شی؟ زن و بچه نداری؟ دیگه حتما نداری که از صبح تا شب بیکار می شینی کنار آتیش اون گیتار ز هوار در رفته رو می زنی! وا پس چرا ساکتی هنوز؟ مرد پاشو یه چیزی بگو!» ولی نه... فایده نداشت. هنوز هم سرش رو بلند نکرده بود. دیدم فایده نداره، خواستم که پاشم برم. ولی همون موقع یهو صدای سازش قطع شد. نگاهش به آتیش بود ولی حرفاش رو به من :« چیکارم داری؟ مگه این آتیش مال توعه؟ نه مال تو نیست. مال منه... یه لطف در حقم می کنی؟ اگه یه دختر کوچولو رو دیدی که دامن صورتی پوشیده بود و توی دستاش یه عروسک هم اسم خودش بود، بهش بگو جنگل خطرناکه برگرده...بهش بگو جنگل آتیش میگیره. جنگل آتیش بگیره قلب پدرش هم آتیش می گیره. اینکارو می کنی؟ بگو. الان نوبت توعه جواب بدی اینکارو می کنی؟» یکم طول کشید تا بفهمم چی میگه. ولی وقتی فهمیدم دلم کباب شد. نگام ناخودآگاه رفت روی آتیش. یادم بود. چند وقت پیش راجب حادثه آتیش سوزی کالیفرنیا شنیده بودم. برا من چیز جدیدی نبود. ولی برای خیلیا یه بغض ناآشنا بود که آرزو می کردن کاش هیچوقت اتفاق نمی افتاد. یه نگاه انداختم به بچه ها. به آوازی که می خوندن. به خنده هاشون. ما ته قلبمون چی می خواستیم؟ پا شدم یه سطل آب برداشتم و ریختم روی آتیش. مرد تیره پوش برگشت و نگاهم کرد. نمی تونستم بفهمم این خشم بود توی نگاهش یا امید. با صدای خاموش شدن آتیش همه ساکت شدن. حالا کلی چشم روی من بود. یکی برگشت و گفت:« هی جرج چیکار می کنی؟!» من هم دست گذاشتم رو شونه ی مرد تیره پوش و گفتم:« رفقا امشب آسمون خیلی قشنگه. ماه کامله می دونستین؟ بریم لب دریا جشن بگیریم؟ به سلامتی هر چی که برامون مونده؟» تعجب رو توی چشم هاشون می دیدم. گفتم گند زدی جرج الانه که مسخرت کنن! ولی اینکارو نکردن. به جاش همه بلند شدن و به نشانه ی موافقت سر تکون دادن. نگاهم برگشت روی چهره ی اندوهگین مرد تیره پوش. منتظر موندم. دو دقیقه خیره نگام کرد و بعد اونم سر تکون داد. آقا حالا گفتم یه زمانی پهلوونی بودم برا خودم ولی بخدا اون لحظه اونقدر ذوق مرگ شده بودم انگار که بچه ی هفت ساله ای باشم که اسباب بازی نو دادن دستش! خلاصه که اون شب همگی پا شدیم و رفتیم لب دریا. حدسم درست بود. ماه کامل بود. دریا زیر نور ماه مثل الماس می درخشید. ما نگاهمون بین ماه و دریا می چرخید که یهو صدایی شنیدیم. مرد تیره پوش زیر نور ماه وایساده بود و گیتار می زد. ماشالا بچه ها هم که آواز خوندشون سیرمونی نداشت شروع کردن به خوندن...ما مردان دریاییم!!آهای آهای یه بطری نوشیدنی!اون شب، شب عجیبی بود. ولی فکر نکنم هیچوقت یادم بره. اون شب من وقتی به ماه نگاه کردم، فقط یه چیز خواستم. اینکه دخترم تا ابد پیشم بمونه... حالا درسته هنوزم که هنوزه دلم ویلا می خواد! ولی خب ویلا می خوام چیکار وقتی اون کنارم نباشه؟بزار برا آخرین بار اینو بگم. فکر کن: یه دریا که زیر نور ماه می درخشه، یه ساحل که چندتا مرد با دستای پینه بسته روش آواز می خونن، یه مرد تیره پوش که با یه لبخند غریبی داره گیتار می زنه، یه مردی که به ماه خیره شده و به عمیق ترین آرزوش فکر می کنه...و تو...تویی که با چشمای زیباتر از ماهت رد خاطره ی اونو دنبال می کنی. آره دقیقا تو...&quot;خب اینم از داستان من! دلم برا ماه تنگ شده.تو چی؟ می دونی اگه ماه تو آسمون نیست عب نداره. برو تو قلبت دنبالش بگرد. اگه اونجا هم نبود بیا لب ساحل. خودم بهت نشونش میدم. بهت میگم آتیش حسرت رو‌ خاموش کنی بعد ماه هم خود به خود پیدا میشه. حله رفیق؟ قبول ؟پس به سلامتی خودت، داشته هات و آرزوهات🍻پ.ن: درسته توی داستان به حادثه آتش سوزی کالیفرنیا اشاره شده ولی متاسفانه اگه بخوایم نمونه های اونو مثال بزنیم کم نیستن و یکیشون هم حادثه ی بندر عباس خودمونه که خیلی از هم وطنانمون رو داغدار کرد. با همه ی وجود به کسانی که عزیزی رو از دست دادن تسلیت میگم. امیدوارم این لحظه های ناگوار از زندگی همه به دور باشه. ممنون از  اینکه خوندین❤️</description>
                <category>🍂𝕬𝖚𝖙𝖚𝖒𝖓 𝕲𝖎𝖗𝖑🍂</category>
                <author>🍂𝕬𝖚𝖙𝖚𝖒𝖓 𝕲𝖎𝖗𝖑🍂</author>
                <pubDate>Sun, 04 May 2025 14:46:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شب پر ستاره</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20912021/%D8%B4%D8%A8-%D9%BE%D8%B1-%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D9%87-dmsayv5qqg6k</link>
                <description>ستاره ی من..‌.امشب می خواهم با تو از زیباترین خاطره ام بگویم. امشب یک کهکشان را به اتاق کوچکم دعوت کرده ام. و تو...ستاره من. تو هم به مهمانی شبانه ام دعوت هستی.ستاره ی زیبایم، آن شب را به یاد می آوری؟آن شب هم مثل امشب در اتاق کوچکم بودم. دقایقی قبل از آن، از پنجره ی رنگ پریدهٔ اتاقم غروب خورشید را تماشا کردم. با خود فکر کردم چه زیباست وقتی خورشید پس از تمام روز تابیدن و از وجودش بخشیدن، خود را در آغوش کوه ها می اندازد. و درست در همان لحظهٔ رهایی است که آسمان، بوم نقاشی ای از رنگ های گرم می شود و واپسین خداحافظی هایش را در گوش خورشید زمزمه می کند.آه که چه زیبا بود... در لحظه ای من شاهد رنگ باختن آسمان بودم و لحظه ای بعد شاهد تاریکی مطلق. شب با همان وقار همیشگی اش سر رسید و سایه بر هیاهوی شهر افکند. و یکباره تمام آن هیاهو به سکوتی کم نظیر تبدیل شد. پنجره را باز کردم. نسیم خنکی صورتم را نوازش کرد و در میان موهایم پیچ و تاب خورد. بعد که از موهای لخت و پریشانم خسته شد، خود را با با پرده های نازک اتاقم پیوند داد. خنکی نسیم احساس غریب آرامش را در گوشم نجوا می کرد. شاید حسی مشابه رهایی خورشید...گوش دادم. در ابتدا تنها سکوت بود. سکوتی به وسعت آسمان...سکوتی به وسعت پهنه ی دلتنگی وقتی که اشک هایت به سر نمی رسند؛ اما بعد دیگر تنها سکوت نبود. صدای جیرجیرک های شبگرد را می شنیدم. از چه می گفتند؟ شاید تنها شب حرف هایشان را می فهمید.ثانیه ای بعد صدایی دیگر هم شنیده می شد. اینبار متفاوت بود. صدای ویولنی بود که در دستان مردی نواخته می شد. آن مرد را می شناختم. او کسی بود که بعد از فوت معشوقه اش هر شب در کناره ی خیابان ساز به دست می گرفت و موسیقی غم هایش را می نواخت. با اینکه درد او را درک نمی کردم با شنیدن صدای دلنشین ویولنش تمام احساسات او را در اعماق ناشناخته ی قلبم حس می کردم.همانطور که به نوای شورانگیز مرد شب گوش می دادم با خود فکر کردم: چقدر شب تنهاست...وقتی دیگر خورشیدی نیست که برایش عشوه کند و زلف های درخشانش را به رخ او بکشد. وقتی رنگی نیست جز سیاهی بی پایان که او را زینت بخشد.دلم می خواست شب را در آغوش بگیرم و بگویم: تو تنها نیستی! من اینجام! من هم مثل تو گاهی احساس تنهایی می کنم. اما می دانی؟ حتی در تنهاترین لحظه ها هم کسی هست که تو او را نمی بینی...شاید پشت ابرها باشد، شاید هم پشت کوه ها باشد. ولی او آنجاست. و تو او را خواهی یافت. شاید هم او تو را بیابد.چشم هایم را به بیرون دوختم‌. از هر پنجره ای نوری می تابید. انگار که پشت هر یک، فردی مشعلی به دست گرفته بود و فریاد می کشید: من آمده ام تا سیاهی و تاریکی شب را بزدایم!اما من تاریکی شب را دوست داشتم. آن چشم های نورانی گشوده شده بر چهره ی خانه ها باعث می شد شب از همیشه هم تنهاتر باشد. آخر می دانی پیش از این شب در آسمانش دوستانی داشت.‌ دوستانی از جنس تو...آری ستاره ی من، از جنس تو! آنجا پر از ستاره بود. ستاره هایی که برای شب قصه می خوانند و قصه هایشان هم تا خود صبح ادامه داشت! ولی وقتی مردمان شهر تصمیم گرفتند نور را به خانه شان بیاورند دیگر شب ستاره ها را ندید. فکر می کرد ستاره ها ترکش کرده اند. فکر می کرد ستاره ها حسودی شان شده و رفته اند تا آسمان دیگری پیدا کنند. شب احساس تنهایی می کرد...همان طور که به تنهایی شب و شعله های بی روح خیابان ها فکر می کردم، چشمانم را بستم. هنوز هم آن نسیم ملایم را بر چهره ام حس می کردم. هنوز هم درد و دل جیرجیرک ها را می شنیدم. هنوز هم مردی در انتهای خیابان تار های مغموم ویلونش را می نواخت. با خود فکر کردم اگر چشم هایم را باز کنم همچنان نورهای سرد شهر را می بینم؛ اما وقتی چشمانم را گشودم... باورکردنی نبود. شهر خاموش شده بود. دیگر هیچ نوری آنجا نبود. دیگر هیچ مشعلی در پشت پنجره ها نمی تابید. امواج حیرت و پریشانی وجودم را فرا گرفت. آمدم چیزی بگویم که نگاهم به آسمان افتاد. چشمانم منظره ای را دید که هرگز در عمرش درک نکرده بود. چهره ی من غرق در اشک شده بود و چهره ی آسمان شب غرق در ستاره. ستاره هایی که آنجا بودند و با گرمی صدایشان سلام می کردند. و تو ستاره ی من...تو هم آنجا بودی. روشن تر از همه ی آنها می تابیدی. و من با وجود فاصله ی زیادم با تو، گرمایت را حس می کردم. نور امیدبخش تو مردمک چشمانم را شکافت و به قلبم رسید. ناگهان دیگر نه من تنها بودم و نه شب. ما دوستانی داشتیم که حضور نورانی شان دل هایمان را روشن می کرد. آه ستارهٔ من...هرگز آن شب را فراموش نمی کنم. می دانی من نامی هم برایش انتخاب کرده ام! شب پر ستاره! زیباست نه؟ شاید بگویی هم نام تابلوی ونگوگ است...ولی خب تو از کجا می دانی؟ شاید ونگوگ هم شبی که آن نقاشی را کشید آسمان را به همین اندازه پر ستاره دید.خب دیگر بس است ستاره من، باید بروم اما تو، لطفا آنجا بمان...آسمانم را ترک نکن. من و تو شب های بسیاری را در کنار هم می مانیم. این پایان قصه ی ما نخواهد بود. قول می دهم! شبت بخیر، ستارهٔ من 🌌✨</description>
                <category>🍂𝕬𝖚𝖙𝖚𝖒𝖓 𝕲𝖎𝖗𝖑🍂</category>
                <author>🍂𝕬𝖚𝖙𝖚𝖒𝖓 𝕲𝖎𝖗𝖑🍂</author>
                <pubDate>Fri, 02 May 2025 19:17:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بال های امید</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20912021/%D8%A8%D8%A7%D9%84-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF-ubrcjn1lqza1</link>
                <description>می بینمشچشمان تاریکش را به من دوخته استآن چیست؟ حیوان است؟یا چشمان بی رحم یک اژدهاست؟اوه نه بال دارددو بال پوشیده از پرهای مشکین فاممنقارش را می بینمشاید پرنده ایست از جنس ناامیدیشاید هم–به سمتم می آیدهمچون تیری که از کمان رها شودهان پرنده ! به کجا می آیی؟مگر من چه دارم که تو را این چنین به شوق وا می دارد؟نگاهم می کندهمچون کلاغی که در صحرای عطش جواهرش را می جویدباید بدومچرا ایستاده ام؟حال می بینم که او تنها نیستدو پرنده را می بینمردای تاریکی به تن دارندسه پرنده، شاید هم چهارنه بیشتر است!هزاران پرنده به سویم در پرواز اندهان آرام تر! صدای جیغ تان آسمان را کر می کند!آسمان باران یأس می بارد، وای!باید بدومقبل از اینکه وجودم را بگیرندولی ایستاده امبه دنبال پرنده ای که همرنگ این جماعت سایه پرست نباشدبه دنبال دو بال سفید رنگ که از سوی دشت های امید می آیدبال های پرندگان را بر تن زخمی ام حس می کنمصدای نومیدی را در گوشم حس می کنمبه زمین می افتمچرا همه جا تاریک است؟شاید باید بروم به کجا؟هزاران چشم با بی شرمی مرا زیر شمشیر نگاه می برنداین پرندگان مفلوک رحم ندارند؟آه من منتظرممنتظر آن پرنده ی سفید پوش که هم نوای امید استچرا نمی‌ آید؟شاید هم من باید به دنبالش بروم؟صبر کن پرنده ی امیدممن تاریکی این بال ها را می شکافمو آنگه به سویت می شتابمپس بایست به انتظارمهرچند که زمان ببردمن با طلوع خورشید خواهم رسیدمن خواهم رسید می دانمپرنده ی امیدم...بال های انتظارت را نبندمن می آیم...</description>
                <category>🍂𝕬𝖚𝖙𝖚𝖒𝖓 𝕲𝖎𝖗𝖑🍂</category>
                <author>🍂𝕬𝖚𝖙𝖚𝖒𝖓 𝕲𝖎𝖗𝖑🍂</author>
                <pubDate>Thu, 01 May 2025 17:46:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کاش چون پاییز بودم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20912021/%DA%A9%D8%A7%D8%B4-%DA%86%D9%88%D9%86-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D8%B2-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%85-oqkiottaiok2</link>
                <description>کاش چون پاییز بودم … کاش چون پاییز بودمکاش چون پاییز خاموش و ملال انگیز بودمبرگ های آرزوهایم یکایک زرد میشدآفتاب دیدگانم سرد میشدآسمان سینه ام پر درد می شدناگهان طوفان اندوهی به جانم چنگ می زداشک هایم همچو باراندامنم را رنگ می زدوه...چه زیبا بود اگر پاییز بودموحشی و پر شور و رنگ آمیز بودمشاعری در چشم من می خواند … شعری آسمانیدر کنار قلب عاشق شعله می زددر شرار آتش دردی نهانینغمهٔ من …همچو آوای نسیم پر شکستهعطر غم می ریخت بر دلهای خستهپیش رویم :چهرهٔ تلخ زمستان جوانیپشت سر :آشوب تابستان عشقی ناگهانیسینه ام :منزلگه اندوه و درد و بدگمانیکاش چون پاییز بودم … کاش چون پاییز بودم  –فروغ فرخزاد                                      </description>
                <category>🍂𝕬𝖚𝖙𝖚𝖒𝖓 𝕲𝖎𝖗𝖑🍂</category>
                <author>🍂𝕬𝖚𝖙𝖚𝖒𝖓 𝕲𝖎𝖗𝖑🍂</author>
                <pubDate>Thu, 01 May 2025 17:42:58 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>