<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های سایه</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_20937137</link>
        <description>بوی آویشن و لیمو میداد..</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 06:11:07</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1927370/avatar/ioPQAD.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>سایه</title>
            <link>https://virgool.io/@m_20937137</link>
        </image>

                    <item>
                <title>دل سوزی رقیب</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20937137/%D8%AF%D9%84-%D8%B3%D9%88%D8%B2%DB%8C-%D8%B1%D9%82%DB%8C%D8%A8-fvgxdrsxvg2i</link>
                <description>                                                          ولی گناه تو گندم نبود، سیب نبود                                                          خیانت تو برای کسی عجیب نبود                                                          کسی که خیره به تنهایی تو بود از دور                                                          مسیح بود ولی کاش بر صلیب نبود                                                          حقیقت اینکه مرا طاقت خیانت بود                                                          ولی تحمل دل سوزی رقیب نبود                                                          شبیه ساده دلان باورت نمی کردم                                                          اگر دروغ تو این قدر دل فریب نبود                                                          هزار حیف که عمرم به غم گذشت ولی                                                          هزار شکر که از عشق بی نصیب نبود                                                            فاضل نظری</description>
                <category>سایه</category>
                <author>سایه</author>
                <pubDate>Thu, 28 Nov 2024 18:54:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>1403/4/25</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20937137/%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-zpuquosnpxiy</link>
                <description>هوا مثل سگ گرم بود. ساعت 9 یکی از شب های تیرماه، در حال سفر توی مناطق کویری کشور بودیم.روز خسته کننده ی سختی داشتم و بعد چهار پنج ساعت مچاله شدن در ماشین و خوابیدن در همون حال، تشنگی و گرمای زیاد بیدارم کرد. گلوم میسوخت و قوز بالا قوز هم دعوا های خانوادگی بود. منم به این فکر میکردم که کجا سرمو بکوبم بهتره؟گوشی رو برداشتم تا حواس خودمو پرت کنم که با 12 درصد شارژ باطری روبرو شدم. کارد میزدی خونم در نمی اومد. سعی کردم بیخیالش بشم و پیام های انباشته شده ی یک هفته رو یجوری ماست مالی کنان جواب بدم فقط بره کهپیامی که نباید میدیدم رو دیدم...تغییر رشته؟ اونم دو نفر از بهترین دوست هام؟ عالی شد.توضیح اش از توان من خارجه ولی به حدی از سال تحصیلی روبرو ام ناامید شدم و ترسیدم که جناب سگ گرما و دوستانش یادم رفت.-ساعت 11 شبسردرد بعد گریه؟ بله. کلافه بودم کلافهههبعد چندین ساعت دور دور و بلاتکلیفی و جربحث های بی پایان همراه با عزیزان جانم، بالاخره یکجا نشستیم که شام بخوریم.هوا گررررموسط رژه بچه سوسک هانشستیم که چی؟ شام بخوریم.منم عصبانی از زمین و زمان و درک نشدن و متهم ردیف اول بودن...ناگهانچشمم خورد به در شبستان یا شایدم قسمت مردانه مسجد دقیق نمیدونم.واییک دل نه صد دل عاشق شدمبس که زیبا بودتوی همون هیری ویری فیل ام یاد هندوستان کرد و به یاد قدیما قصد کردم ازش عکس بگیرمبه به گوشی حافطه نداره که جانمخودمو کشتمچه عکسایی رو پاک کردمببخشید پاک نه فدا کردم که قد یه ارزن جا باز بشهده تا عکس پاک شده در مقابل یک عکس معامله ی خیلی خوب و منطقی ایه مگه نه؟گوشی لامصباینجا بود که دیالوگ همیشگی مامانم پلی شد:((داری عکس میگیری؟ از این؟ از ایننن؟ بروبابا این تو اینترنتم پیدا میشه))خلاصه که با بدبختی و نور داغون عکسه رو گرفتم و بیخیالش شدم که نمیشه بابا تو رو چه به عکاسی اونم این وسط...اون روز بالاخره تموم شدفکر کنم یک هفته هم گذشته بودهمینطوری لش کرده بودم توی گالری که چشمم به عکس اون شب افتاد و منو میگیدوبارهیه دل نه صد دل عاشق شدم.عجیبه ها ولی بنظرم از عکسی که اون شب دیدم خیلی بهتر شده با اینکه هیچ ویرایشی اش نکردمهمچین تحفه ای هم نیستا اما حس خوبی ازش میگیرم</description>
                <category>سایه</category>
                <author>سایه</author>
                <pubDate>Wed, 21 Aug 2024 00:25:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای ژیوانم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20937137/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%DA%98%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%85-ctsbb5cp3dox</link>
                <description>کهنه شراب،همان عطر تو در آن شب سرد خاطره ام که بیشتر از آن زمان به مشامم میرسد.کاش میتوانستی درک کنی؛لطفا،لطفا به گنجه ذهن من دست نزن، آخر من عاشق شده ام و فکر کنم تا ابد هم همین طور باقی بمانم.می گویی با رویاهای حرمانی شده ام چه کنم؟به حضرت دوست  گفته ام چه میخواهم،در پاسخم گفت: این خودت هستی که نمی خواهی نجات پیدا کنی؛میدانم و از دست من کاری ساخته نیست.تقدیرم همین است،بر من طلسم های بسیاری است..جانا،ارغوان پایین چشمانت،شهد پنهان زیر مژگانت،سنبل های قهوه ای بلندت به همراه طنین بازدم هایت....وای بر من؛مگر کیفور غیر از این است؟«السلام على مَن أَحبَبناهم عَبَثاً: درود بر کسانی که بیهوده دوستشان داشتیم...ـ»درود بر برق صدایت..  درود بر لبخندت...</description>
                <category>سایه</category>
                <author>سایه</author>
                <pubDate>Fri, 17 May 2024 19:00:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آخرش؟</title>
                <link>https://virgool.io/Sakkoo/%D8%A2%D8%AE%D8%B1%D8%B4-qftcr4dbswbj</link>
                <description>لیلیلیلیلیلیغروب بود دختر و پسر، داخل ماشین پریوس قرمزی بودند صندلی های جلو را به حالت خمیده در اورده و دراز کشیده بودند و صورت هایشان روبروی هم قرار داشت. از شیشه سمت راننده میشد خانه های کوچک شهرشان، کوهایی که بخاطر پایان نور افتاب، نارنجی و سرخ شده بودند و همینطور اسمان خونین رو تماشا کرد. _دختر: ممنونم پسر تیله های مشکی براقش را به چشمان سرد دختر سپرد. _هنوز دارم سعی میکنم قبول کنم بخاطر خودم پیشم هستی و واسم دلسوزی نمیکنی، اما...در هرصورت ازت ممنونم. چند ثانیه ای رو فقط با صدای نفس هایشان گذراندن. _میدونی..من عاشق شدم ..چشمان پسر درشت تر از قبل شدند _17 سالم بود که عاشق همکلاسی ام شدم...امم و...شکست خوردم _  فکر میکردم دیگه نمیتونم شاد باشم....فکر میکردم...دیگه نمیتونم.. کسی رو دوست... داشته باشم _ خیلی میترسیدم که همیشه همینطوری بمونم؛ میترسیدم... که تا ابد غمگین بمونم..  _ ببین..نمیخوام با حرفام عذاب وجدان بگیری یا کاری بکنیا، من نهایتش تا شش ماه دیگه زنده هستم پس....نگران نباش _امم راستش...حس میکنم...بهت..ام.. علاقمند..شدم پسر محو چهره دختر شده بود. _و واقعا از این بهتر نمیتونست بشه..تو، باعث شدی اخرین روزای زندگیم انقدر قشنگ بشن _من..واقعا  ازت ممنونم دختر سکوت کرد و منتظر ماند. پسرک کوچک ترین تکانی نمیخورد. چشمان یخی و خالی از هرگونه احساس دختر، در عمق سیاهی محض پسرک، گره خورده بود.مگر پسر حرفی برای گفتن داشت؟ اصلا زنده بود؟  .... در دل شب، نور تلویزون بود که در چشمان پسرک بازتاب پیدا میکردو با خودش فکر میکرد:مگه این فقط یه بازی نبود مثل تموم قبلی ها؟به چک روی میز خیره شده بود.تلفنش زنگ خورد؛ بدون اینکه نگاهش را از روی چک بردارد تلفن را جواب داد. کارگردان یک پیشنهاد دیگر برایش داشت اما او در حال شمردن  صفرهای حق الزحمه اش بود و به این فکر میکرد که چه بلایی سرش آمده. مهلت گرفت تا فکر کند و بعد قطع کرد.انگار چشمانش به تکه کاغذ دوخته شده بود.به خودش امد.کنترل را برداشت و دکمه پلی را فشار داد. صورت دختر دوباره زنده شد و در صفحه نمایش شروع به حرکت کرد و برای بار هزار و چندم، همان دیالوگ هارو تکرار کرد. _دختر: ممنونم   .....پ.ن: یه کشف مهماگه نارنجی تیره بخوایم، نباید به نارنجی مون سیاه اضافه کنیم چون قهوه ای میشه..باید قرمزشو بیشتر کنیم(با یه سرچ میتونستم اینو بفهمم ولی بخاطرش خیلی رنگ هدر دادم پس قدر بدونین)</description>
                <category>سایه</category>
                <author>سایه</author>
                <pubDate>Fri, 17 May 2024 14:30:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قطار</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20937137/%D9%82%D8%B7%D8%A7%D8%B1-pftxxud0ossk</link>
                <description>حوالی چهار صبح بودتوی راهرو قطار بودیمما دوتاداشتی از شخصیت مورد علاقتو کتاب کمیکی که ازش منتشر شده بود حرف میزدیذوق توی چشمهایت برق میزدشهر ها یکی پس از دیگری و با سرعت از جلوی پنجره قطار میگذشتنو فقط ما دوتا بودیمصدایت را نمی شنویدمدیگر حوصله ام داشت سر میرفتکه ان حرف را بهم زدیناگهان تمام حواسم جمع شد به تو یادمه بهت گفتم که تابحال این تعریف را نشنیده بودمدروغ گفتمشنیده بودمبارهاو هربار بی ارزشتر از قبلاما از زبان تو نشنیده بودمو چقدر زبان تو برایم قشنگش کردشوکه بودماعتراف میکنم اصلا انتظار نداشتم انطوری در موردم فکر کنیو این برایم عجیب بودحرف های بی ارزش بعدش را هم یادمهولیان شبحس کردمچقدردوستت دارمو ترجمه ان حرف تودوستت دارمی بود برای منیادمه باطلوع افتاب بود که هرکدام به اتاق خود برگشتیمو کی میدانست....آن شب فقط به اندازه یک کوپه فاصله گرفتیم ولی تو سالها ماندی و من سالها رفتمو کیلومتر هاو عقربه هاوکیک تولد ها گذشتندو ما فقط فاصله گرفتیمفقط به این خاطر که مایی وجود نداشتو چقدر بچه بودیمشاید هم هیچوقت من را نبخشیامابیا و فراموش کنراهروی قطار تاریکه و من خوابم میادبیا فک کنیم خواب بودیمچیزی نمیشهفراموش کنو زندگی کنبدون ما</description>
                <category>سایه</category>
                <author>سایه</author>
                <pubDate>Sun, 02 Apr 2023 19:53:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قهوه ی سرد شده....</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20937137/%D9%82%D9%87%D9%88%D9%87-%DB%8C-%D8%B3%D8%B1%D8%AF-%D8%B4%D8%AF%D9%87-pglt2tv4so3q</link>
                <description>دوتا تنگ ماهی رو تصور کنیدلبریز از عسلکه داخلشرگه هایی به نازکی تار مواز پوست پرتقال وگرد  قهوهغوطه ور هستندحالاداخل هر تنگیک ستاره هم درحال شنا کردن استو هر از چند گاهی هم چشمکی میزند ودل میبرد.....این دوتا چشم توسط مژه هایی به بلندی شعر خدامحاصره شده اندمژه هایی پیچ خورده و طلایی رنگمانند پیچک خشک شده رو دیوار حیاط  خانه مادربزرگ......پایین این دو تنگرگ های کوچک خونیلای پوست نازکششیطونی میکنند و در هم گره میخورندو فریاد میزنند این فرد خسته است چون دیشب نخوابیده استو هیچکس نمیدانستلای چروک لبخند هایشچقدر غم پنهان شده بودیا با چتری های ژولیده روی صورتشقصد داشت چه چیزی را قایم کندتا اینکهرگ های مچ دست اشاز هم شکافته شدو خون روی کاغذ کاهی رنگشره کردو چشمهایشبسته شدندآری...بسته شدند و دیگر هیچ وقت باز نشدند.....از آن موقع به بعدبجای زل زدن به چشم هایشبه دستهایم خودم نگاه میکنموسردی دستانش را در آن طلوعی کهروی تختشبیحال و خونی بودندبه یاد میاورم</description>
                <category>سایه</category>
                <author>سایه</author>
                <pubDate>Sun, 02 Apr 2023 03:20:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گذر زمانه دیگه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20937137/%D8%A7%D9%87%D9%85-kq66ljlunjet</link>
                <description>میگذردمیرود...رد میشوداین هم میگذردان هم میگذرداتفاق میفتدحس میشودمیرود تو ی رگهایتخاطره میشودخواب میشودفراموش میشودمیگذردولی خوب نمیشودهرگز...خوب نمیشودسالها میگذردو نگاه تو در حالی که داری از دنیا لذت میبریبه یه کتاب می افتد, یک کتاب با  جلدی اشنایا به یک پیانو, یک پیانو رویال سفیدیا شاید هم نگاه تو به یک اسم بیفتداسمی که خاطره هارا زنده میکندخاطره هایی که پمپاژ میشوند در خونتبغض میشوند و قورت داده میشوندولی اشک نمیشوند هرگز....اشک نمیشوندچون این هم میگذردمانند بقیهولی خوب نمیشود</description>
                <category>سایه</category>
                <author>سایه</author>
                <pubDate>Sun, 02 Apr 2023 02:24:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تابستون</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20937137/%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D9%88%D9%86-pqipdatpobtr</link>
                <description>ساعت حوالی سه بودبه خودم میامباز کنار اب هستیم و لای علفایی ک چند ماهی میشد دست نخورده بودن قایم شده بودیمهمون جای همیشگیهوا تاریکه و دو,سه تا ستاره دارن تمام تلاششون رو میکنن که چشمک بزننترکیب بوی سیگارش و ادامس نعنایی رو وارد ریه هام میکنم.  درگیر جنگ سختی بین خواب و پلکام +دلم وودکا میخواد_حالمو بهم میزنی+از ته دلم از ماه مهر متنفرم_الهی , یادم نبود ک امسال باید بری کلاس اول...تو مگه مدرسه میری؟محض یاد اوری میگم ک پریسال کنکور دادی+ولی تو که میری....دلم برات تنگ میشه. نمیتونیم همو ببینیم_خفه بابا+(نفس عمیق)ای کاش دنیا مارو فراموش کنه, اون موقع افتاب برامون طلوع نمیکنه_هه..ای کاش+شوکولات میقولی؟کارامل توی دهنم اب میشهدود سیگارش نمیزاره خوب  دوروبرمو ببینم._اه.چنتا چنتا میکشی؟+ارومم میکنهسیگارو از دستش میگیرم و پرت میکنم.انقدر علف ها بلندن ک حتی نمیبینیم کدوم طرفی افتاد._بیا ادامس بقول+چنتا چنتا ادامس میخوری؟جعبه دومته؟_حداقل ریه هامو داغون نمیکنم. بگیر. بوی سیگارو میبره+از اکالیپتوس بدددم میاد. چرا یه مزه دیگه نمیخری. اه. چقدر تنده_چقدر زر میزنیسرمو روی سینش گذاشته بودمبه اسمان خالی  زل زده بودم.به امید پیدا کردن یه ستارهاسپیکر بالای سرش بودیهو نیم خیز شد و مجبور شدم از جام بلند شم_چیهبا لبخند مسخره ای گفت+دختره رو یادته؟_کی؟+همون چشم رنگیه_ها؟بین خنده هاش کلمه &quot; باکلاس &quot; رو شنیدم_اها.و جفتمون ریسه رفتیم_اسکل بود+وای. چقدر بهش خندیدیم. راستی...به چشماش دقت کردی؟_اوهوم.قشنگ بودن. رنگ....مدیترانه. هوم؟+اررره. چشماش رنگ مدیترانه بودنو دوباره زدیم زیر خنده_بیا بریم قدم بزنیم+اوکیهمیشه همین بود. اروم اروم سرعت میگرفتیم و با رسیدن به قسمت اوج اهنگ, مسابقه ی دو شروع میشد.فقط می دویدیم. کل دریاچه رو. لجباز تر از خودمون نمیشناختم. نفسم بالا نمیومد. دیگه نمیتونستم.اما قرار نبود من ببازم, اونم ب تو..ههبخاطر همین, جوری نشونه گرفتم که بیوفتی توی علف ها و به سمتت دویدم وتق اخ بوووم+گاومیشی وحشی تر از تو نداریم_خرسی هم تنبل تر از تو نداریم. من بردم+قرار نیست وقتی نمیتونی ادامه بدی منو بندازیاا_خیلی هم هست+به هر حال نبردی_اهههه چرا بردم+ن_اره+نننننههههه_ارهههههههو این وضع ادامه داشت تا وقتی که پرتوهای نور توجه مارو به طلوع افتاب جلب کرد+یادش نرفت_ها؟+دنیا مارو یادش نرفت_متاسفانه بله...ولی  قشنگه+متاسفانه باهات موافقمبلند شدی و رفتی کنار دریاچه ایستادی. منم دنبالت اومدم و از پشت دستامو دور گردن و سینت حلقه کردم.دستای گرمتو روی بازوهام گذاشتی و باهم تائتر خورشید و ابرای صورتی و سکوت شهر را تماشا کردیم.و کی میدونست این اخرین باریه که بوی تند کاج , نعناع و سیگار تو رو استشمام میکنم؟</description>
                <category>سایه</category>
                <author>سایه</author>
                <pubDate>Thu, 16 Mar 2023 07:04:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سیگار و توت فرنگی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20937137/%D8%B3%DB%8C%DA%AF%D8%A7%D8%B1-%D9%88-%D8%AA%D9%88%D8%AA-%D9%81%D8%B1%D9%86%DA%AF%DB%8C-mhudgszzkva4</link>
                <description>بی ربطه*چشمامو میبندممیبینمش.جلوم نشسته. داره توت فرنگی هارو نشسته میخوره. _به سرنوشت اعتقادی داری؟ +ن نگاهی میکنه ک میفهمم باید بیشتر توضیح بدم. نفس عمیقی میکشم و مخلوطی از بوی سیگارش و توت فرنگی رو حس میکنم. +بنظرم همه چی بخودت بستگی داره صدای موزیک مورد علاقش توی فضای باشگاه تکرار میشه. وسط زمین نشستیم و سبد توت فرنگی بینمونه. _قبول ندارم ....همه چی ب تو بستگی نداره. میخوای اهنگو عوض کنم؟ +ن خوبه   _فردا میخوام دوباره برگردم باشگاه ب صورتش نگاه میکنم و اون به تور بسکتبال زل میزنه +اعه جدییی؟  _اوهوم +چه حسی داری؟ _حس خوب +هنوز میخوای بوکس رو ادامه بدی؟ _اره. دوسش دارم به تور بسکتبال نگاه میکنم و  چشمامو میبندم....   *چشمامو باز میکنم...باد تندی میاد و وحشیانه تکانم میده هوا تاریکه دست هامو روی بازوهام حرکت میدم تا گرمتر بشن احساسش میکنم لبه برج وایسادم پایینو نگاه میکنم بوی عطرش به مشامم میخوره برمیگردم پشت سرمو نگاه میکنم نیست دوباره ب پایین نگاه میکنم فکر خودکشی نفس گرمشو کنار گوشم حس میکنم بر میگردم نیست هوا کمکم داره روشن میشه پرتوهای نور ب زور خودشونو از لای ابرا ب پنجره های اسمان خراش ها میرسونن ک بازتاب بشن قشنگه _هه, قشنگه؟ برمیگردم نیست حسش میکنم وجودشو حس میکنم ولی نیست نمیبینمش احساس میکنم چیزی ب پهلوم خورد صورتمو بر میگردونم و به جیبم که قلمبه شده نگاه میکنمدست میکنم توی جیبم و از توش توت فرنگی  در میارم و افق نگاه میکنم و اروم چشمامو میبندم....  *چشمامو باز میکنم  توی بغلش لم دادم و اون به دیوار تکیه داده بیشتر چراغ های باشگاه خاموشن و نور کمی از یکی, دوتا لامپ مهتابی باقی مونده نگاهش میکنم به دیوار روبروش زل زده روی سینم ی چندتایی  توت فرنگی میبینم و پاکت سیگار _دلم....براش تنگ شده. چند روزیه باهام حرف نمیزنه. بهم توجه نمیکنه. حالش افتضاحه +دلیلشو میدونی؟ _دلیل چیرو؟ +چرا حالش بده؟ _ن ولی ی حدسایی میزنم....فک کنم بهش گفتن ک مسیح توی کماس و این خیلی بهمش ریخته...واقعا نگرانشه. حالش خوب نیست.حال هیچ کدومشون...خوب...نیس نفس عمیقی میکشد از جام بلند میشوم و بغلش میکنم ولی اون محکم تر بغلم میکنه عطرشو بو میکشم و چشمامو میبندم....  *چشمامو باز میکنم  هوا گرگ و میشه کنارمهحسش میکنم بدون اینکه سرمو تکون بدم زیر چشمی نگاهش میکنم هاله ای سیاه رنگ کنارم وایساده دستشو میاره پایین و سیگار رو بین انگشتان باریک و بلندش میبینم _عجیب دوسش دارم +بیشتر ازش برام بگو.چه چیز خاصی داره؟ _لبخند بی نقصی داره که با چشمای سیاه غمگینش ترکیب قشنگی میسازه... +هوم _وقتی حرف میزنه....انگار...روحمو نوازش میکنه _سختی های زندگی ی شخصیت بینظیر ازش خلق کرده _فرق داره...با خیلیا فرق داره حس کردم داره گریه میکنهبرگشتم سمتش تا صورتشو نگاه کنم نبود کنارم نبود و بعد دردی در کتفم پیچید کم کم درد تمام وجودمو گرفت  باد دود سیگار رو جلوی چشمام اورد پشت سرمو نگاه کردمبه افق نگاه میکرد و  خون از چاقو ای ک دستش بود میچکید _فکر نکنم هیچ وقت منو بخاطر این کارم  ببخشی +اینقدر دوست دارم ک فراموشش کنم + درکت میکنم. حس قشنگی ک تو بهش داری رو....من....به تو....دارمنفسی کشید +توهم....دوسم داری؟ بهم نگاه کرد. به سمتم اومد. دستمو گرفت و به سمت لبه پشت بام برد دوباره به افق نگاه کرد_یادم نمیاد بهت گفتم یا نه...ولی دوست دارم.  نفس عمیقی کشید و سیگار رو به لباش نزدیک کرد چقدر زیبا بود هوا سرد شد باد تندی وزید و اون هلم داداز روی پشت بوم هلم دادباد مثل شلاق به بدنم میخوردخونی که از کتفم میومد روی هوا معلق بودهنوز گرمای دستش رو روی دستم حس میکردمبه دستم نگاه کردمسه تا توت فرنگی توی دستم بودداشتم به سرعت به زمین نزدیک میشدم چشمامو بستم و توت فرنگی هارو به صورتم نزدیک کردم تا بو بکشم *چشمامو باز کردمروی نیمکت نشسته بودم و سرمو بین دستام گرفته بودم.بغل دستیم داشت با اب و تاب سریال جدیدی ک دیده بود رو برای پشت سری ها تعریف میکرد چشم چرخوندم و به دور و برم نگاهی انداختم کلاس رو هوا بود یسری ها جلوی کلاس داشتن میرقصیدن و کنارشون دو نفر با جارو و خاک انداز شمشیر بازی میکردن اون ته, درونگرای کلاس داشت کتاب علمی تخیلی میخوند جلوی روم دونفر داشتن باهم سر مسئله ریاضی بحث میکردن و روی میز من دوتا توت فرنگی بود....(معلومه خیلی خوابم میاد؟)(حاصل قفلی زدن برای بار هزارم روی ی اهنگ قدیمی همین میشه دیگه)</description>
                <category>سایه</category>
                <author>سایه</author>
                <pubDate>Fri, 03 Feb 2023 00:30:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بازگشته</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20937137/%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DA%AF%D8%B4%D8%AA%D9%87-eqp0pq1xcido</link>
                <description>دلم میخواست بغلش کنم. بغضشو میدیدم ولی.....نمیشدعشقش بیمارستان بود. رابطشون خیلی قشنگ بود و من واقعا دلم نمیخواست اتفاقی واسه هیچ کدومشون بیوفته.کنارم نشسته بود و بلند بلند مداحی میخوند.صداشششششموقع مراقبت از همه زندگیش, دیده بودمش.وقتایی ک رگ غیرتش میزد بیرون...هعی...حیف بوداونا برای هم بودناونا همدیگرو کامل میکردهوای همو داشتنحرف زدن بلد نبودنولی خوب بلدن چجوری ثابت کننبدون گفتن حتی کلمه ای ............گریه نمیکرد. نمیخواست ضعیف دیده بشه. اما اشکو توی چشماش میدیدمدرد رو توی قلبش میدیدمفریادو توی بغضشو عشقو توی نفس کشیدنشخیلی جوون بود برای اینکه با مرگ اون روبرو بشههنوز راهی نرفته بودهنوز خیلی بچه بودخیلی بچه بودخیلی....تلفن زنگ زد. مثل برق جهید و از دستم کشیدش.اشکی چکید.... اما از ذوق حالش خوب بود.زنده بود ,و همراه خودش یک نفر دیگرو هم احیا کرده بود.....(بر اساس واقعیت)</description>
                <category>سایه</category>
                <author>سایه</author>
                <pubDate>Tue, 03 Jan 2023 02:19:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اسمرالدو</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20937137/%D8%A7%D8%B3%D9%85%D8%B1%D8%A7%D9%84%D8%AF%D9%88-npt1b3ynan9d</link>
                <description>ساعت10شب.... دینگ دینگ+بله؟_باز کن+شما؟_باز کن دیگه اهدر باز شد. از همه جایش اب میچکید. خیس خیس بود. جعبه چوبی صیقلی خورده ای را از زیر کاپشنش در اورد و به سمت تینا گرفت. +این چه وضعشه ؟ عین موش اب کشیده شدی که.بیا تو بیا تو...._نه کار دارم باید برم+یعنی چی؟_این هدیه اته. تولدت مبارک+ممنون. نمیای تو؟_ن دیرم شده. مواظب خودت باش. دوست دارم+منم.خدافظ_خدافظهوا تاریک بود.انگار از آسمون سیل میبارید. شلپ شلپبرگ های زرد و نارنجی زیر پایش خیس خیس شده و به اسفالت چسبیده بودند.اتفاقات اون روز در ذهنش مرور میشد. برای پیدا کردن گل مورد علاقه تینا چه کار ها ک نکرده بود, چه جاها که نرفته بود.و وقتی فهمید اون گل زاده ذهن یک نویسنده است.....اون گل افسانه ای بود.و باید برای پیدا کردنش به افسانه ها سر میزد. تنها جایی که نگشته بود. خوب شد ساحره رو دید. حداقل تینا را به یکی از ارزو هایش رساند. حاضر بود برای تینا هرکاری بکند. چیزی بیشتر از دوستی ساده بینشان بود. اون احساس عجیبی به تینا داشت. دوسش داشت. بیشتر از خودش دوسش داشت.و هیچ وقت جرعت گفتنش را به تینا نداشت.نسیم سردی وزید و باعث شد از سرما به خود بلرزد. لبخندی گوشه لبش بود. راه میرفت و اهنگ مورد علاقه تینا را گوش میکرد.ناگهان از درد دولا شد. ساحره بهش هشدار داده بود.درد داشت. به راه رفتن ادامه داد. ماشین ها از کنارش میگذشتن.انگار زمان روی دور تند بود. غرق در موزیک دور خودش میچرخید. صدای بادصدا ناله صدای موزیکقطرات بارونموزیک بود و موزیکاز درونش نور های ملیح بنفش و ابی اسمانی خارجی میشدند و چرخ میزدند دورش و به سمت بالا میرفتن.دردلبخندمحو شدنساحره گفته بود. ساحره هشدار داده بود.اون از وجودش گذاشت تا گل واقعی شود. تا دیگر افسانه نباشد. تا بشود همان گلی که از عشقش مراقبت میکند. همان گلی که جاویدان است. تا...چشمانش را بست و گذاشت در موزیک غرق شود.بارونفراموشیاون دیگه یک انسان نبود. جزئی از گل بود. گل مورد علاقه تینا. گلی برای تینااون یک اسمرالدو شده بود. تنها گل افسانه ای حقیقی ((اثرات همنشینی با بعضیا?وای این چیه نوشتم؟))اینم اهنگش https://melovy.ir/%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%84%D9%88%D8%AF-%D8%A2%D9%87%D9%86%DA%AF-the-truth-untold-%D8%A7%D8%B2-%D8%A8%DB%8C-%D8%AA%DB%8C-%D8%A7%D8%B3-%D9%85%D8%AA%D9%86-%DA%A9%D8%A7%D9%85%D9%84-%D9%88-%D8%AA%D8%B1/</description>
                <category>سایه</category>
                <author>سایه</author>
                <pubDate>Tue, 27 Dec 2022 20:17:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یه روز عادی......</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20937137/%DB%8C%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%B9%D8%A7%D8%AF%DB%8C-d9kjlwc2mfn0</link>
                <description>بارون میومد.رفتم کنار پنجره و بازش کردم و گذاشتم قطرات بارون تختمو ک کنار پنجره بود خیس کند.هوا رو ب تاریکی بود.به هودی کرمی ای ک تنم بود نگاه کردم.بوی نارنگی ای ک روی میزم بود اتاق را پر کرده بود.به تکالیف ریاضی نصفه نیمه ای ک اونور تخت ولشون کردم نگاه کردم. همیشه ریاضی ام خوب بوده ولی هیچ وقت ازش خوشم نمیومد.ریاضی مزخرفه...سایه بزرگی رو احساس کردم. صدای بلندی اومد. انگار چیزی افتاد روی کاپوت ماشین هایی ک توی پارکینگ بودند.پنجره رو بیشتر باز کردم. انسانی سرتا پا سیاه پوش  در حالی ک صورتش هم با ماسک سیاهی پوشیده شده بود روی دیوار همسایه بود.درست رو ب روی من,یک لحظه چشم تو چشم شدیم.از پلک های عصبی ای ک میزد معلوم بود روز خوبی نداشته,لبه دیوار را گرفت و اویزان شد و پرید پایین روی زمین,تازه متوجه چیزی شدم ک روی کاپوت ماشین همسایه افتاده بود.از طبقه اول چیز خاصی معلوم نبود.انگار یک کیف بود ,اونو برداشت و از ماشین بالا رفت و با یک پرش دوباره خودشو به لبه دیوار رسوند.به سمت دیوار ساختمون ما حرکت کرد. یک طناب از پشت بوم به پایین افتاده بود. سعی داشت از ان بالا برود.سریع دویدم به سمت در اتاقم. از خانه خارج شدم.باید میفهمیدم داره چه اتفاقی میوفته.در پشت بوم رو اروم باز کردم.خبری نبود. به سمت دیوار رفتم. نه از طناب خبر بود نه از سیاه پوش_میگم منو دید...._نمیدونم, یه دختر بود....._باشه,کی میاد؟....._اون عوضیا دنبالم هستن. منو از این جهنم نجات بدین......._قرارمون این نبود,اگه اونارو میخوای مبلغو دوبرابر کن....._من نمیدونم یا پیامک واریز میاد یا دیگه نمیبینیشون....._چیکار میکنم؟اممممم نظرت چیه برم پسشون بدم؟ اون مایه داره, از تو یکی بیشتر بهم میده. تازه, رقیب هاتم کم نیستن,نه؟......_از من گفتن بود, من زحمتشو کشیدم پول بیشتری هم میخوام. تا دو دقیقه دیگه پیامک اومد ک اومد ,وگرنه........_منتظرمتلفن رو قطع کرد. ماسکشو برداشته بود. روی گونه سمت چپش جای سه تا زخم عمیق بود, انگار جای پنجه حیوونی چیزی بود.دینگلبخند زد.فکر کنم پیامکی ک منتظرش بود اومد.ناگهان سرشو اورد بالا و منو دید.لبخندش محو شد.نسیم که امد باعث شد موهایم از صورتم کنار بروند و دید بهتری داشتم.چندثانیه همدیگرو نگاه کردیم._تو..تو رو پایین دیدم....و  به سمتم حمله کرد. انتظارشو نداشتم.ناخوداگاه چند قدم عقب پریدم. یهو مغزم به کار افتاد و جا خالی دادم._وایسا کاریت ندارمدوباره به سمتم حمله ور شد. فرار کردم سمت کیفش که گوشه ای افتاده بود. برش داشتم+یه قدم برداری میندازمش.....بهم رسیده بود و کیف رو از دستم کشید ._اخ اخ به وسایل بزرگترا دست نزنیابه سمت امد و هلم داد. افتادم زمین. وزنش را رویم انداختم.نزدیک تر شد.ندای درونم:(((هی دختر,معلوم هست داری چیکار میکنی؟قرار نیست بزاری بهت اسیب بزنه ک.پاشو دیگه تنبل پاشو. مگه صبحانه ماست خوردی؟)))لگدی ب سمتش پراندم تا بتوان فرار کنم. اما سرعت العمل اون از من تندتر بود. من را از پشت گرفت و ناگهانپهلویم درد گرفت. درد عجیبی ک نفسم را گرفت.چاقویش را دیدم ک تا نیمه درون شکمم بود. خونخون بود  و خونداشتیم ب سمت لبه پشت بوم نزدیک میشدیم...چند دقیقه گذشت.ب خودم اومدم. از لبه ,پایین رو نگاه کردم. توی حیاط جنازه اش افتاده بود و بالای سرش دریاچه ای از خون درست شده بود. نمیدونم چجوری خودمو ب اتاقم رسوندم. نمیتونستم صحنه هایی ک دیدمو هضم کنم.خونخونصدای زنگ در اومد:دینگ دینگبعد هم کلید چرخید و در باز شد. سریع ژاکتمو روی هودیم پوشیدم تا چیزی معلوم نباشه. _کسی خونه نیست؟مامان اومده. سلااااام؟+سلام مامان_سلام خوشگلم. حالت چطوررره؟+خوبم_رفتم خرید. نمیدونی جیشد.......+اوهوم_بعدش بهش گفتم......خوبی؟ انگار رنگت پریده+اره خوبم_خوب خداروشکر. ببین من با خالت میریم ی سر ب دوستم بزنیم زودی میایم باشه؟اینارو بزار تو یخچال. زود برمیگردم. مراقب خودت باش.خدافظ قشنگمو در را پشت سرش بست+خدافظکیسه خرید هارا برداشتم و ب سمت اشپزخانه رفتم. تا در یخچال را باز کردم بوی نارنگی و شکلات را احساس کردم. هوووومسرم گیج رفت. دیگه چیزی نفهمیدم. چشمام بسته شد. بوی نارنگی ,دریاچه خون, شکلات , خون .....</description>
                <category>سایه</category>
                <author>سایه</author>
                <pubDate>Tue, 27 Dec 2022 01:32:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستانهای ناگهانی1</title>
                <link>https://virgool.io/@m_20937137/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D8%A7%DA%AF%D9%87%D8%A7%D9%86%DB%8C1-pmvkgbhkyw5w</link>
                <description>پارت یک:چهارشنبه ساعت 1:30 نیمه شب:یک نفر کیسه پارچه ای رو از روی سرم کشید. نور کمی بود ولی میتوانستم دور و برم را ببینم. هه من کنار استخر مدرسه بودم و محکم با طناب های پلاستیک و سبزرنگ به صندلی غریق نجات بسته شده بودم. ساعت بزرگی روی دیوار رو به روم بود. استخر در طبقه منفی2 قرار داشت و حتی اگه این وقت شب کسی توی مدرسه باشد هم صدای منو نمیشنود پس الکی انرژیم رو صرف جیغ زدن نمیکنم._از غرق شدن میترسی؟صندلی ام خلی نزدیک دیوار است و فک نکنم قرار باشه توی اب خفه ام کنند.+نه_خوبه, چون کسی رو میشناسم که شاید از غرق شدن تو خیلی خوشش نیادصدای حرف زدن از در ورودی بلند شد. انگار کسی قصد داشت اون دو مردی که دوبرابر خودش بودن رو متقاعد کنه بزارن بره. هه اسکل خودمونه کهمردی که پشت سرم ایستاده بود و باهام حرف زده بود به سمتشون رفت. ان دو مرد سرجاشون ایستادن و او گردن دختره بیچاره رو از پشت گرفت و با خودش نزدیک من اورد. حالا میتوانستم صورتش را ببینم. جای بخیه زخم عمیقی پایین گونه سمت راستش بود. چهارشانه و قدبلند بود. پالتو بلندی به رنگ خاکستری تیره پوشیده بود.او سارا رو پرت کرد جلوی پای من *اخخ, چخبرته مرتیکه, یاواش تر_کجاست؟*چی کجاست؟_ببین بچه من حوصله این بازیارو ندارم. یا با زبون خوش بهم میگی یا این خوشگل خانم رو دیگه نمیبینیو دست محکم و استخوانی اش را روی شقیقه های ام کشید. سرم را عقب کشیدم.+منو خوشگل خطاب نکن*چرا مگه خوشگل نیستی؟بده یه نفر از توی بداخلاق خوشش اومده؟ بهم میاین ها. منم عروسی دعوتم دیگع؟+خفه شو_بچه بازیهاتونو بزارید برای بعدا. خانم محترم بهش بگو بهم بگه چیکارش کرده وگرنه دیگه خانوادتو نمیبینی.بجنب+چیرو چیکار کرده_این اخرین فرصت برای جفتتونه+من نمیدونم از چی حرف میزنید*منم همینطورکاملا معلوم بود دارد دروغ میگوید+هر اتیشی که هست از گور تو بلند میشه سارا. باز چه دست گلی به اب دادی؟اینا کین؟چی میخوان؟*اعهههه تو هم وقت گیر اوردیا. رگبار سوالهاتو بگیر سمت خودش دیگه کنارت وایساده ازش بپرس چرا اینجایی._ساده است. چیزی رو میخوام که مال خودمه و دست اینه(و به سارا اشاره میکند)من صبرم حدی داره  و وقتی خسته بشم مطمین نیستم خیلی بهتون خوش بگذره +من هنوزم نمی دونم دنبال چی هستی._اون میدونه+خب سارا بش بده بره دیگع. همین الانشم برم خونه مامانم منو میکشه. نمیخوام بیشتر طول بکشه_بجنب سارا وگرنه دوستت دیگه خونشونو نمیبینه*برو بابا. فکر کرده بره یکی از همکلاسیهامو بیاره به حرفش گوش میدم._باشهو به سمت من اومد. صندلی رو گرفت و کشوند کنار اب +هی صبر کن...پرتم کرد تو اب. صندلی به ته استخر رفت و من هم نمیتوانستم ازش جدا شوم. یاد وقتی افتادم که از غریق نجات عمق استخر رو پرسیدم. 4ونیم متره. و الان داشتم توی همین 4.5 لعنتی غرق میشدم. خوشحالم که سارا عین خیالش هم نیست. فکر میکردم با شکوه تر از این بمیرم.اب متلاطم شد و جسمی نزدیکم شد و سعی کرد طنابهارو پاره کنه. نفسی برام نمونده بود. طنابها باز شدن و از صندلی جدا شدم. کسی دستم و گرفته بود و با خودش به سطح اب میبرد. به بیرون اب که رسیدیم با هوا را با فشار وارد سینه ام کردم و به سرفه افتادم.اکسیژن.در بین سرفه ها سارا را دیدم که خیس اب بود و چاقویی دستش و داشت منو نگاه میکرد *حالت خوبه؟+نهان دو مردی که سارا را آورده بودند به سمتش امدند از پشت بهش حمله ور شدن. سارا غافلگیر شد و سعی کرد کاری کند ولی معلوم بود زورش به انها نمیرسد. ان دو با خشونت سارا را به زمین کوباندن و دست هایش را بالای سرش بردن و مرد سومی از جکوزی وسیله ای مکعبی شکل را اورد که حدس میزنم از جنس سیمان بود. و از ان زنجیر کوتاهی بیرون امده بود و اخرش از این دستبند هایی که پلیس ها به مجرم ها میزنند بود. دست بند هارا به مچ سارا زدند و همان مرد صورت زخمی ب سمتش امد. دو مرد دیگر رهایش کردندو سارا را با زنجیرها تنها گذاشتن. _خب. دیدیم چقدر این همکلاس ساده برات بی اهمیت بود. داری دختر سر به راه و حرف گوش کنی میشی. اشاره ای به افرادش کرد و انها به من وسارا نزدیک شدن_خدافظمنو به نرده های اهنی کنار دیوار نزدیک کردند و دستهایم را با طناب  و از پشت به انها بستندیک نفر از انها به سمت سارا رفت و ان مکعب سیمانی را به درون اب هل داد و سارا هم بی اختیار به دنبالش درون اب افتاد و فقط صدای جیغ خفه ای ازش شنیده شد.</description>
                <category>سایه</category>
                <author>سایه</author>
                <pubDate>Fri, 09 Dec 2022 18:21:27 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>