<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های سایه سعدی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_21329825</link>
        <description>سایه ام. سایه‌ی سعدی. عاشق نوشتن و خوندن. یه عاشق ترسو که اومده اینجا به ترساش غلبه کنه. براتون داستان میگم</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 12:21:56</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3089395/avatar/DOJpT8.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>سایه سعدی</title>
            <link>https://virgool.io/@m_21329825</link>
        </image>

                    <item>
                <title>به جای کلمات من بنشین - قسمت هشتم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_21329825/%D8%A8%D9%87-%D8%AC%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%84%D9%85%D8%A7%D8%AA-%D9%85%D9%86-%D8%A8%D9%86%D8%B4%DB%8C%D9%86-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D9%87%D8%B4%D8%AA%D9%85-eg6pdbu0upqa</link>
                <description>با یک دست چادر رنگی را جمع کرده بودم و دست دیگرم زیر سینی بود. کنترل چادر از کودکی برایم سخت بود. حالا با این ذهن مشغول، حال نابه سامان و مهمان ناخوانده، خدا خدا میکردم که بازهم آبروریزی نکنم. نزدیک که شدم فکرکردم الان می ایستد و سینی چای را از من میگیرد. اما از جایش تکان نخورد. به زمین چشم دوخته بود و در عوالم دیگری به سر میبرد. سینی چای را با سلام و صلوات روی تخت گذاشتم و آن سر تخت نشستم و من هم به زمین چشم دوختم. نگاهم که به ترکیب لاک‌های قرمز پاهایم و دمپایی مشکی زهوار در رفته افتاد، چادرم را سریع روی پاهایم مرتب کردم. زیر چشمی به کیفم که درست کنار پایش بود نگاه کردم. حالا که صحبت نمیکرد حداقل میتوانستم کیفم را بگیرم. کمی خم شدم و دستم را به سمت کیف دراز کردم. چرا هیچ عکس العملی نشان نمیداد؟ اگر کمی بیشتر خودم را میکشیدم تقریبا مجبور میشدم روی تخت دراز بکشم. در همان حالت چندثانیه‌ای ماندم که ناگهان از هپروت درآمد. نگاه سریع و متعجبی به حالت من انداخت. نگاهم را که به سمت کیف برگرداندم تازه فهمید چه خبر است. دستش را فورا سمت کیف برد و با آرامش آن را به سمت من هول داد. به حالت عادی برگشتم و زیرلب تشکر آرامی کردم.-چک کنید ببینید چیزی کم و کسر نشده باشه.+ممنون نیازی نیست.دیگر نمیتوانستم چهره‌اش را ببینم. به موازات هم روی تخت و رو به حیاط نشسته بودیم. از این سکوت بی سرانجام حوصله‌ام سر رفته بود. کیفم را روی پایم گذاشته بودم و به روزی فکر میکردم که برای جلسه‌ی مصاحبه رفتم و با ذوق و وسواس خریدمش. که کار نو و روزگار نو را با یک چیز نو شروع کنم. حساب کرده بودم اولین حقوقم را هم که گرفتم یک کفش شبیهش میخرم. کیف ساده‌ی چرمی مربعی شکلی که دقیقا باب میلم هیچ وابسته فلزی نداشت. ساده و محکم و ایستاده بود. به خیال‌های خامم پوزخندی زدم. با صدای گلو صاف کردن سپهری به خودم آمدم. ناخودآگاه سینی چای را آرام به سمتش هل دادم. نگاهش نکرد.-من... اول بابت اون روز باید ازتون عذرخواهی کنم. جلسه اونجوری که فکر میکردم پیش نرفت. البته اصلا قصد من چیز دیگه‌ای برداشت شد. احتمالا قبل از نشون دادن پرونده باید باهاتون صحبت میکردم. یا شاید هم اصلا نیازی نبود نشون‌تون بدمش.+پرونده من دست شما چی کار میکرد؟-چرا چیزی درباره‌ش نگفته بودید؟ شما تو جلسه اول گفتید سیاسی نمی‌نویسید.+شما همیشه سوال رو با سوال جواب میدید؟-اگر سوالم به جواب کمک کنه بله.+فکرکنم متاسفانه یادتون رفته منم مثل خودتون روزنامه نگارم.نگاهش نمیکردم. چندثانیه‌ای سکوت شد.-خیلی اتفاقی.+خیلی اتفاقی پرونده من تو ساواکو دیدید؟ اونجا کار میکردید؟این بار برگشتم و نگاهش کردم. در کمال تعجب نگاهم میکرد. اما منظور نگاهش را نمیفهمیدم. شک؟ عصبانیت؟ حرص؟ پرسش؟ بی تفاوتی؟ ترکیبی از همه این حس‌ها را میتوانستم در نگاهش پیدا کنم. دوباره نگاهش را گرفت.-چندوقت پیش رفته بودم به یکی از دوستانم سر بزنم. ایشون کارشون بررسی اسناد و مدارک به جا مونده از کمیته مشترکه. برای جا به جایی پرونده‌ها کمکش میکردم. رسیدیم به بخش زنان. دنبال پرونده یه خانم میگشتیم همین اواخر که چشمم به عکس شما خورد. اول نشناختم. فقط به نظرم آشنا اومد. بعد که اسم و فامیل رو خوندم شناختم... و جاخوردم.دنبال پرونده یک خانم میگشته؟ ذهن سیالم دنبال کلمه‌ای رفت که هیچ ربطی به مکالمه نداشت. خانم؟ خواهرش؟ دختری از اقوامش؟ هم کلاسیش؟ همسرش؟ یا یک عشق نافرجام؟ شاید اگر در آن ده روز کذایی به جای انفرادی در بند عمومی بودم، آن دختر را می‌دیدم. و اگر آن دختر را می‌دیدم حالا چقدر همه چیز عجیب به نظر می‌رسید.-قانونا پرونده‌ها رو نباید از مجموعه خارج کرد. رونوشت گرفتن ازشون هم ممنوعه. اما...سکوت کرد. باز هم دهانش باز و بسته میشد و چیزی نمیگفت. منتظر ماندم واژه‌اش را پیدا کند.-من... اجمالا خبردارم از بعضی پرونده‌های خانم‌ها. به رفیقمون پیشنهاد دادم قبل از بایگانی و طبقه‌بندی یا انتشار، بعضی خانمایی که پرونده‌هاشون هست صداکنن تا اگر چیزی میخوان از گزارش‌ها بردارن یا اطلاعاتی هست که نمیخوان عمومی بشه، بتونن این کارو بکنن.درهمین مکالمه‌های کوتاه تسلطش بر واژه‌ها را متوجه شده بودم. وقتی اینطور گنگ جملات را کنار هم می‌چید، احتمالا موضوعی بود که نمیدانست چطور درباره‌اش صحبت کند.-متوجه هستید که چی میگم.متوجه بودم. شنیده بودم. اعترافات اجباری برخی دخترکان و زنان معصوم به کارهای نکرده برای رهایی از چنگال شغال‌ها. گزارش‌های کثیف مسئولان پرونده‌ها یا بازجوها. کدهای لجن، کلمات مشمئزکننده. صوت‌های ضبط شده. آخ... کاش هیچ صوتی از جلسات بازجوییم نمانده باشد. کاش...سرد و کوتاه پاسخ دادم.+بله متوجهم.انگار باری از دوشش برداشته شد. نفسش را رها کرد.-نوبت شماست.+چی؟-جواب به سوالم.+دروغی در کار نبوده. سیاسی نمینویسم.-من مقاله‌ای که بخاطرش بازداشت شده بودید رو خوندم. و همینطور چندتا مقاله دیگه‌تون تو روزنامه فردوسی. که البته از اون آخری ملایم‌تر بود. اما سیاسی بود.+شما اونجوری صداش میکنید. من از درد مردم نوشتم. سیاسی؟ اجتماعی؟ فرهنگی؟ چه فرقی میکنه؟موقع نوشتن روش برچسب نزدم.-موقع چاپ شدنش چی؟ همینطور ساده خوندنش و گفتن درد مردمه پس چاپ میکنیم؟حواسم نبود یک روزنامه نگار روبه رویم نشسته و به این راحتی‌ها نمی‌توانم دست به سرش کنم. یاد ناهید افتادم. یادموهای قشنگ مجعدش و گوشواره‌های مروارید مشکی همیشگیش. سردبیر روزنامه و دوست سالیانم. ناهید همیشه در ذهن من با این دو تصویر زنده بود. ناهیدی که گمش کردم. در تلاطم روزهای منتهی به انقلاب گم شد و هیچ کس به آخرین شماره‌ای که از او داشتم دیگر پاسخ نداد. ناهیدی که یار روزهای سخت بود. هم فکر بود. همدل بود. هم صحبت بحث‌های شبانه بود. عمیق بود. با سواد بود. برخلاف من پر از شور تغییر بود و پر از نقاط تاریک از زندگیش که با وجود سال‌ها دوستی هیچ گاه برای من روی آن‌ها نوری نینداخت. و من آنقدر دوستش داشتم که همان حدی که از خودش بروز میداد را دوست بدارم. کافی بدانم. پلک زدم.+چرا. قبل از انتشارش باهام صحبت کردن. گفتن ممکنه اتفاقاتی بیفته. من روزنامه نگار بودم آقای سپهری. توی خلا زندگی نمیکردم. همکارام. دوستام. کم نبودن آدمایی که همچین بلاهایی چه بسا خیلی وحشتناک‌تر سرشون اومده بود. اما فرق هست بین دونستن و تجربه کردن. خیلی فرق هست._خداروشکر.+بابت؟_چیزی که الان از خودتون میگید با چیزایی که روز مصاحبه گفتید خیلی فرق دارن.+چجورین؟-الان تازه دارم حس میکنم با یه روزنامه نگار حرف میزنم.+اگر ساواک نگرفته بودم روزنامه نگار نبودم؟_اگر نمیتونستید از درد حرف بزنید یا درد رو تجربه نکرده بودید روزنامه نگار نبودید.سکوت کردم. از درد حرف زده بود. بین تمام صحبت‌هایم فکر میکردم دنبال ردی است که افکارم را بداند. بداند شبیه خودشان هستم یانه. بداند از فیلترهای این روزها رد می‌شوم یا نه. به قول مصطلح این روزها، «انقلابی» هستم یانه. خودی هستم یانه. فکر میکردم پرونده‌ام را زیر و رو کرده و حالا با روش دیگری دنبال بازجویی است که به خودش اطمینان بدهد کارمند جدیدش زمین تا آسمان با برادرش فرق میکند. رضا... که مطمئنم نصف بیشتر آن پرونده که برای ده روز بازداشت قطور به نظر می‌رسید درباره اوست.+خب... حالا به نظرتون من از پرونده‌م چیو باید حذف کنم؟کیف دوشیش را که هنوز روی دوشش بود جلو کشید. زیپ میانیش را باز کرد. لبه‌ی پرونده را بیرون آورد. بعد مکث کرد. انگار بین بیرون آوردن یا نیاوردنش مردد بود. نگاهم کرد و دید که چشمانم روی دستانش مانده.-مشکلی نیست؟لرزش دستانم را زیر چادر مهار کردم. بیچاره فکر میکرد هر زمان پرونده را ببینم به همان جنون آنی مبتلا میشوم. ترسیده بود؟ با اینکه حق داشتم. با این که اشتباه از او بود باز یادآوری نشان دادن آن همه ضعف، آن هم در دیدار دوم شرمنده‌ام میکرد. میخواستم دستم را جلو ببرم تا بداند میتوانم خودم را کنترل کنم. اما لرزشش را چه میکردم. ناچار به زبان آمدم.+نه مشکلی نیست.نگاه مردد و سریعی به من انداخت و پرونده را درآورد و آن را روی تخت در فاصله زیاد بینمان گذاشت. نگاهش کردم و نفس عمیقی کشیدم. (آروم باش سارا. تموم شده. همه چی تموم شده. الان اینجایی. گیتی اینجاست. خونه‌ای. اون آدما حتی دیگه نیستن. شاید مرده باشن. دیگه دستشون بهت نمیرسه. تموم شد سارا. نفس بکش. یک... دو...سه...یک... دو... سه...) چشمانم را بستم و با شمارش نفس های عمیق کشیدم. زیر لب ذکری گفتم و به سپهری نگاه کردم.+سوالمو با سوال هم جواب ندادید._جواب نداره. من پرونده‌تون رو نخوندم.خنده‌ام گرفت.+انتظار دارید باورکنم؟-مختارید. فقط صفحه اولش رو خوندم. برای اینکه مشخصات و تاریخ دستگیری رو با شما تطبیق بدم ببینم پرونده شماست یانه. اطلاعی از بخش‌های دیگه‌ش ندارم.یا راست میگفت، یا دروغ میگفت و توانسته بود خوب خودش را کنترل کند و مسیر بحث را به هیچ وجهی به سمت رضا نکشاند. اما از دروغ چه سودی میبرد؟ مگر من که بودم یا اصلا برای چه هدفی باید به دروغ متوسط میشد؟ آه. چقدر از اینکه مجبور نبودم زیر نگاه‌های سنگینِ ناشی از دانستن داستان رضا بمانم، خوشحال بودم. اما برای چه؟ من که قرار نبود آنجا کار کنم. چقدر این ماجرا برای هیچ، کش می‌آمد.+نمیخوام بخونمش. برش گردونید به دوستتون. من به کاری که نکردم اعتراف نکردم. اتفاقی هم نیفتاده که بخوان تو گزارش‌هاشون چیزی درباره‌ش بگن که من نخوام کسی بدونه.سرش را بالا آورد و با اخم و پرسش نگاهم کرد.-پس... اون... حرفای اون روزتون؟+کدوم حرفا؟-همون روز که حالتون بد شد. یه چیزایی گفتید که...یعنی من فکر کردم...یادم افتاد. درباره بازجوها و رفتارشان، بوها، ناسزاها، نزدیک شدن‌ها. به هم ریخته بودم و کلمات را بدون توجه به عواقب برداشتشان بیرون ریخته بودم. بیچاره چه فکرهایی کرده بود. شاید هم بیچاره من که چه فکرهایی درباره‌ام شده بود. و شاید هم لابه‌لای پرونده‌ها آنقدر از این موردها دیده بود که... خدای من...+چیزایی که گفتم اندازه همون حرفایی که زدم بود. نه بیشتر. نه کمتر... راستش دیگه هم نمیخوام درباره‌شون حرف بزنم. چون مثل دفعه پیش نمیدونم مرورشون چه بلایی سرم میاره. یه چیزی میشم که خودم هم نمیشناسمش. لطفا...(مکث کردم)اگر میشه شما هم فراموش کنید اون روزو. که به قول خودتون اگر یه روزی اتفاقی جایی همو دیدیم خاطره بدی نمونه. چای‌تون سرد شد.میخواستم بروم. ماندن در این نقطه‌ای که نه اتصال مطلوبی به گذشته داشت و نه خیری برای آینده دیگر از حوصله‌ام خارج شده بود. اما رفتن و تنها گذاشتنش هم بی ادبی بود. کیفم را در دستم گرفتم و چادرم را جمع کردم تا نشانه‌ای از رفتن بدهم. بلافاصله ایستاد. -پس ببرمش؟من هم ایستادم. نفس عمیقی کشیدم و زیر لب بسم اللهی گفتم و پرونده را برداشتم. صفحه اولش را بازکردم. دلم میخواست به چشم‌هایم در آن عکس نگاه کنم. دلم میخواست جای ترس، در آن تیله‌های تیره، اطمینان ببینم. اطمینان از درست بودن مسیرم و پافشاری بر حرف‌هایی که مطمئن بودم راستند. مطمئن بودم حقند. مطمئن بودم دردند. و من اگر صدای درد نبودم پس چرا این حرفه را انتخاب کرده بودم؟ چشم‌هایم را در این عکس سیاه و سفید نمی فهمیدم. عجیب بود. چشم‌های خودم را نمی‌فهمیدم._نگهش میدارید؟به خودم آمدم. ناگهان پرونده را بستم و به سمتش گرفتم.+نه. ممنونم. نیازی نیست.پرونده را گرفت و همانطور که در کیفش قرار میداد گفت:-من میتونم یه چندوقتی نگهش دارم. شاید تصمیمتون عوض شد. میتونید هر زمان خواستید بیاید اتاق من، تنها مطالعه‌ش کنید.+بازم ممنون. چیزی نیست که بخوام بخاطرش مجدد بیام دفتر.روبه رویم ایستاده بود و نگاهش را به زمین دوخته بود. مثل همیشه بااخمی ملایم._بخاطر این نمیاید.+متوجه نشدم._بخاطر کاری که از اول قرار بود انجام بدید میاید. ساعت کاری روزنامه 10 شروع میشه. بقیه صحبت‌ها رو هم ان شاءالله فردا حضوری انجام میدیم.بیشتر از این مزاحم نمیشم. با اجازه.تا بتوانم صحبت‌هایش را هضم کنم، رفته بود. نگاهی به چای دست نخورده انداختم.-چی شد؟ رفت؟به گیتی نگاه کردم.-وا. چرا ماتت برده؟ کجایی؟لبخند زدم.+الانو نمیدونم. ولی فردا این موقع روزنامه‌ام.و خودم را به آغوش محکم گیتی و صدای جیغ و فریادهای ذوقناکش سپردم.ادامه دارد...</description>
                <category>سایه سعدی</category>
                <author>سایه سعدی</author>
                <pubDate>Tue, 10 Dec 2024 11:15:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به جای کلمات من بنشین - قسمت هفتم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_21329825/%D8%A8%D9%87-%D8%AC%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%84%D9%85%D8%A7%D8%AA-%D9%85%D9%86-%D8%A8%D9%86%D8%B4%DB%8C%D9%86-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%85-gxtlwjlqbynw</link>
                <description>همانطور که صورتم را با دستمال کاغذی خشک میکردم بیرون آمدم. نگاهم را به زمین دوخته بودم و هیچ راهی مناسب‌تر از رفتن نمیدیدم. چند قدم به سمت در رفتم که یادم افتاد کیفم هنوز در اتاق مانده. میتوانستم قید وسایلم را بزنم اگر شناسنامه ام در کیفم نبود. اصلا میرفتم و بعدا پیغام میفرستادم و کیفم را پس میگرفتم. بهترین کار همین بود. هرچه جان در تنم مانده بود جمع کردم و پله‌ها را به سرعت پشت سر گذاشتم. تاکسی دربست گرفتم و تا خانه گریستم.-یک هفته بعد-روزهای آخر تابستان زور خودش را میزد که پوست نازک دستم را بسوزاند اما کم جان تر از این حرف‌ها بود. یک هفته بود که با مشتی کاغذ و قلم و چند جلد کتاب به پشت بام می‌آمدم و تا غروب آفتاب با دست‌هایم شعله‌های نور را به بازی میگرفتم. زیر لب آواز میخواندم. میگریستم. پریشان حالیم را مکتوب میکردم. و کمتر از هرچیز، چند خطی هم میخواندم. بلاتکلیفی و حس رهایی در خلایی که نه آغاز و نه پایانی داشت، حس عجیبی بود. برای من که هر ثانیه‌ی زندگیم در تکاپوی چیزی بودم این رهایی بی چارچوب عجیب بود. کرخت و خسته بودم. هیچ کدام از اعضای بدنم، مخصوصا دست‌هایم این حال را نمی‌شناختند.-یالا میرزا ساراخانم.سرم را همانطور که دراز کشیده بودم به عقب برگرداندم. گیتی بود که طبق معمول با یک سبد میوه سراغم آمده بود.-مریم رفت؟+آره فرستادمش. دیشب از ذوق اصلا یه ساعت هم نخوابید. خداکنه نحسی نکنه تفریح اونا خراب نشه. کچل کرد ما رو اینقدر گفت منم میرم منم میرم. احمد هم که دیگه تا آخر این ماه نیست. گفتم دیگه کسی نیست این بچه رو ببره پارکی جایی، بفرستمش سرش باد بخوره.-خوب کردی.+خب دیگه به بهونه مریم نمیتونی منو بپیچونی. تعریف کن چته یه هفته ست اینجوری میای این بالا عین مریض دم موت دراز میشی هیچ کاری نمیکنی.-کتاب میخونم. یه چیزاییم مینویسم.+برو بابا. خاطره نوشتن هم شد کار؟ بگو چته. از وقتی از دفتر روزنامه اومدی این شکلی شدی.غلتی زدم و دست هایم را تا جایی که میتوانستم به بیرون کشیدم.-نمیرم.+کجا؟-روزنامه+میدونم.با تعجب نگاهش کردم.-کی بهت گفته؟+هیچکس. از قیافه‌ت پیداست. تو کار مورد علاقتو پیدا کنی بعد بیای بشینی اینجا قمبرک بزنی؟-مهم نیست. حتما نباید میشده دیگه.به شکم برگشتم و سرم را میان دستانم پنهان کردم.+غصه چیو میخوری. اوضاع بهتر بشه پیشنهاد کارها هم بیشتر میشه. به احمد گفتم به داداشش که تو کمیته‌ست بسپاره. 10 سال معلم بوده. مثل اینکه قراره تو آموزش و پرورش بهش یه پستی بدن. یه چند روز دیگه حکمش بیاد میری پیشش برات کار جور میکنه.از وعده‌های سرخرمن بیزار بودم. معلی را دوست داشتم. اما حالا مثل کسی بودم که دم در بهشت بوده. ناگهان پایش را گرفته بودند و کشانده بودند به زمین. من باید به زندگی معمولی رضایت میدادم در صورتی که تا یک ماه پیش رویای بازگشت به نوشتن، فکرکردن، خواندن، رفتن، آمدن، جست و جوکردن و در یک کلام زندگی در تحریریه، رویای ثابت شب‌هایم بود. حالا چطور میتوانستم به معلمی خو کنم. من که روحم به تلاطم جست و جو و فهمیدن و خطرکردن بیمار بود. تازه این یکی هم فقط یک امکان بود. نه فرصت حتمی. از کجا معلوم باز پرونده‌ام از اداره‌ی دیگری سر در نیاورد و داستان جدیدی نسازد. شاید باید قید کار دولتی و حاکمیتی را میزدم. چه کار میتوانستم بکنم؟ چه میدانستم جز نوشتن؟- زنگ زدن دیروز+ از کجا؟-همین دفتر روزنامه.بدون اینکه تکانی بخورم اخم کردم. +چی گفتن._گفتن کیف و ایناتو جا گذاشتی. آدرس خواستن بیارن.+کی میاره؟-نمیدونم گفت اسمشو. صمدی. صمدی نژاد؟ یه همچین چیزی.نفس عمیقی کشیدم و به زمین چشم دوختم.+گفت خودش میاره؟_گفت میدن خدماتیشون امروز بیاره دم در.+همین؟-آرهنگاهش نکردم. میدانستم در اولین تماس چشم‌‌هایمان سوالش این است چه اتفاقی افتاده که من بدون برداشتن کیفم از دفتر روزنامه بیرون زده‌ام. کیفم. نه حتی دفتر یا خودکار یا هرچیز دیگر. کیفم. آن هم کیف به آن بزرگی. فکرکردم داستانی سرهم کنم. اما کی توانسته بودم از زیر نگاه‌های تیز گیتی فرار کنم که این بار بار دومم باشد. تصمیم گرفتم سکوت کنم. تا مگر به حال نزارم رحم کند و از سوال پیچ کردنم دست بردارد.در هپروت که بودم گیتی در سکوت نگاهم میکرد. کم حرفیش را خیلی کم دیده بودم. حدس زدم ذهنش را درگیر خود کرده‌ام که این چنین گرفته به من زل زده. دستم را به سمتش کشیدم و دستش را سفت گرفتم. چانه ام را روی زمین گذاشتم و با قدردانی نگاهش کردم.-خیلی خوبه که هستی گیتی.خندید و دستم را سفت فشار داد و بعد سریع پس زد.-خودتو لوس نکن... میگما کاش اصلا با خانم جون میرفتی مشهد. یه بادی هم به سرت میخورد. اصلا میخوای بلیط بگیریم الان بری؟+نه دیگه. فردا شب هم خانم جون برمیگرده. باید خونه باشم. زمستون باهم میریم ایشالا.-میخوای زنگ بزنم بگم نیکی بیاد شام اینجا؟+نه نیست نیکی. برای داداشش امشب میخواستن برن خواستگاری.-عه؟ به سلامتی. ایشالا جور بشه یه عروسی بریم دلم وا بشه. پوسیدیم تو این خونه دیگه.با خنده گفتم: حالا کی گفته تو دعوتی؟چشم‌هایش را براق کرد: وا چه پررو. من تو و نیکی رو بزرگ کردم. حق مادری به گردن تون دارم. بعد عروسی دعوت نشم؟+عروسی خودش که نیست. عروسی داداششه._هرچی. اصلا به توچه ورپریده. یکی دیگه میخواد دعوت کنه تو خسیس بازی در میاری؟+نه من خوشم نمیاد فامیلام با دوستام قاطی بشن.این جمله را گفتم و قبل از اینکه نشانه گیری دقیقش باعث شود سیب وسط سرم فرود بیاید بالش را سپر صورتم کردم. باید درگیر روزمرگی میشدم. چاره‌ای نبود. هرچه فرار میکردم بیشتر غرق میشدم. باید مدتی همه چیز را رهامیکردم. بعد از 20 و چند سال تلاش و تکاپو و دست و پنجه نرم کردن با مشکلات، چندماه رهایی مطلق حقم نبود؟ -هیییس+چی شد؟سکوت کردم. صدای ضعیف تلفن به گوش میرسید. گیتی از جا بلند شد و پله ها را غرولند کنان پایین رفت. میترسید تماس از طرف خانواده همسایه روبه رویی، خانم سعادتی باشد که مریم را امروز همراه آن‌ها به باغ خانوادگیشان در دماوند فرستاده بود.گیتی که رفت لبخند آرام آرام از صورتم محو شد. چیزی نپرسید. این از معدود دفعات زندگیم بود که گیتی خود را به نفهمیدن میزد. و در این معدود دفعات نشان داده بود اتفاقا خوب میداند که چه خبر است. نگاهی به آسمان کردم. دلم برای بابا و مادر تنگ شده بود. دلم برای آغوشی که نزدیک تر از رفیق باشد لک زده بود. دلم بازوهای مردانه رضا را میخواست که پیشانیم را به آن بچسبانم و بی ترس چیزی در سکوت فقط اشک بریزم و او هم بدون حرفی فقط روی موهای بلندم دست بکشد. اما دیگر هیچ چیز مثل سابق نبود. هیچ چیز نبود. بابا نبود. مادر. رضا و موهای بلندم. به خورشید زل زدم. به خیال رویای بچگی‌هامان که فکرمیکردم هرکس بمیرد در آسمان است و از آن بالا ما را نگاه میکند. به خیال روزها و شب هایی که فکرمیکردم بابا و مادر داخل ماه و خورشید خانه ی کوچکی دارند و یک روز بالاخره من هم به آن خانه برخواهم گشت و دوباره دورهم جمع میشویم. آفتاب چشم‌هایم را میسوزاند. نمیدانستم قطره‌های اشک از سوزش چشم‌هایم است یا سوزش دل.صدای زنگ در آمد. به لبه‌ی پشت بام رفتم و دولا شدم. چندثانیه صبرکردم. گیتی که از در ساختمان خارج نشد فهمیدم هنوز مشغول صحبت با تلفن است. پله ها را دو تا یکی پایین آمدم. چشم‌هایم بخاطر زل زدن به خورشید سیاهی میرفت. چادر رنگی گیتی را از روی بند برداشتم و سرم کردم و از میانه حیاط به رسم عادت فریاد زدم.-کیه؟صدایی نیامد. شاید مستخدم دفتر روزنامه بود که کیفم را آورده بود. خوشحال شدم. هیچ علاقه‌ای به رفتن مجدد به آن ساختمان کذایی و دیدن آخرین کسی که در دنیا دوست داشتم ببینم، نداشتم. این آخرین حلقه‌ی اتصالم بود. کیف. پسش میگرفتم و دیگر همه چیز تمام بود. در را باز کردم. مرد پشتش به در بود و یک دستش را به درخت جلوی خانه تکیه داده بود. صدای باز شدن را که شنید برگشت.-سلام.اینجا چه میکرد؟هول شدم. چشم‌هایم هنوز بخاطر زل زدن به خورشید درست نمیدید. شک کردم. دقیق‌تر نگاه کردم. چطور میشد خودش نباشد، وقتی همه‌ی ویژگی‌های ظاهری او را داشت. سپهری بود. سرش را پایین انداخته بود و بخشی از کیفم را در دستی که پشت سرش گرفته بود می‌دیدم.به خودم که آمدم دیدم چادر رنگی از دور صورتم شل شده است. هول شدم. به داخل برگشتم و مثل گیتی سفت و سخت رو گرفتم و دوباره میان در ایستادم و جواب دادم.+سلام.چند ثانیه‌ای سکوت شد. چندبار لب‌هایش را باز و بسته کرد اما چیزی نگفت. موقعیت دوست داشتنی برایم نبود. دلم نمیخواست دیگر ببینمش. هاله‌ی کدری دورش را گرفته بود که فقط من میدیدم. وقتی دلم از دست کسی میشکست این هاله تا ابد دور او میماند. هرکس این هاله را داشت دیگر هیچ کدام از اعضای بدنم، قلبم، مغزم و چشم‌هایم رغبتی به همراهیش نداشتند. در کنار همه این‌ها من خودم را خواسته یا ناخواسته در حضورش شکسته بودم. آن روز کذایی. آن حرف‌ها و جنون آنی. دلم نمیخواست کسی که یک بار من را با آن حال دیده دیگر ببنم.خواستم این ثانیه‌ها را تمام کنم._ممنون. نیازی نبود خودتون زحمت بکشید. خودم میومدم میگرفتمش.چادرم را روی دستم کشیدم و دستم را جلو بردم. نگاهی به دستم کرد اما تکان نخورد.+راستش قرار بود آقا صمد برای شما بیارن کیف رو. اما خودم اومدم که اگر بشه چندکلامی صحبت کنیم.دستم را آرام پایین آوردم._درباره چی؟+درباره روز آخری که تشریف آوردید دفتر. یه سری توضیحات هست که منتظر بودم اون روز وقتی برگشتید اتاق من، خدمت‌تون بدم. اما متاسفانه برنگشتید._حال مساعدی نداشتم.+متوجهم. برای همین زودتر تماس نگرفتم که مدتی بگذره و حالتون بهتر بشه.تماس نگرفتم؟ خودش تماس گرفته بود؟ یعنی گیتی نفهمیده بود که خودش پشت خط است؟ دفتر روزنامه مگر منشی نداشت؟-ممنون. نیازی به توضیحات نیست. مسئله‌ایه که مرورش برام خوشایند نیست. اون روز هم آمادگی مواجهه باهاش رو نداشتم. برای همین به هم ریختم. حل شده الان.دستم را مجدد دراز کردم.+الحمدالله. ولی من باید یه سری نکته بگم خدمت تون._عرض کردم. نیازی نیست.سرش را بلند کرد و نگاه گذرایی به من کرد.+اون روز شما صحبت‌هایی رو خطاب به من کردید که یک سریش پاسخ داره خانم. من اون روز سکوت کردم و حرف‌های شما رو شنیدم. فکرمیکنم حداقل حقش این باشه که شما هم صحبت‌های من رو بشنوید که اگر فردا روزی هم رو در محیط مشابهی ملاقات کردیم، خاطره بدی از آخرین دیدارمون نداشته باشیم.از لحن جدی‌اش جا خوردم. حتی از نگاهی که چند ثانیه طول کشید. پیش از این نگاه‌هایش به صدم ثانیه با نگاهم تلاقی میکرد. شاید این بار میخواست جدیت کلامش را خوب منتقل کند. چندثانیه‌ای در جواب ماندم و خیره نگاهش کردم. نمیشد بیشتر از این پشت در بایستم و با یک پسر جوان صحبت کنم. همین چند دقیقه هم مطمئن بودم از چند پنجره مجاور پاییده شده بودیم. کمی عقب رفتم و در را باز کردم.+بفرمایید داخل._مزاحم نمیشم. همینجا صحبت میکنم.+خوب نیست اینطور دم در. این پا و آن پا که کرد فکرکردم شاید فکرمیکند در خانه تنها هستم. در را باز گذاشتم و چند قدم داخل حیاط رفتم و بلند گفتم: یالله. گیتی جان یه چند دقیقه من مهمون دارم. گیتی را دیدم که گوشی به دست با تعجب نگاهم کرد. با اشاره دست فهماندم مهمان نامحرم است تا حواسش را جمع کند. سپهری هنوز پشت در بود.+بفرمایید.داخل شد و نگاه سریعی به اطراف انداخت. به سمت تخت کنار باغچه که زیر درخت بید بزرگ و قدیمی بود راهنماییش کردم. کنترل چادر روی تیشرت آستین کوتاه و شلوار خانگی بدون روسری برایم عذاب آور بود. به بهانه چای به داخل برگشتم. گیتی سر و ته حرفش را سر آورد و گوشی را قطع کرد و سرکی در حیاط کشید و بعد سریع پشت من سبز شد.-این کیه تو حیاط؟همانطور که مشغول ریختن چای بودم پاسخش را میدادم.+سپهری._سپهری؟ همون پسره رئیس روزنامه؟ راهش دادی تو؟ چی کار داره اینجا؟+کیفمو آورده پس بده._خودش آورده؟ذهنم مشغول بود و از سوال‌های گیتی کلافه میشدم.+نه گیتی. هیئت همراهش آوردن. خودش اومده سلام کشور همسایه رو ابلاغ کنه.سهم زبان درازیم نیشگون سفتی بود که از بازویم گرفت.-پس چرا آوردیش تو ورپریده؟+گفت میخواد صحبت کنه. گفتم بده جلو در. همین مونده پس فردا عشرت خانم تو مسجد به خانم جون بگه دخترت داشت نیم ساعت با یه پسر غریبه دم در خونه اختلاط میکرد.گیتی باز از پنجره آشپزخانه که به حیاط باز میشد نگاهی انداخت و پشت من که به دنبال یک روسری روی چوب لباسی میگشتم آمد._این چرا اینقدر جوونه پس؟+وزیر که نیست. یه روزنامه زیر دستشه. بعدم دور دور ایناست دیگه. می بینی که.روسری طوسی روشنی که از بس دوستش نداشتم زیر انبوهی از لباس‌ها گم شده بود برداشتم و سر کردم._باهمین دعوات شده بود؟همانطور که مانتوی مشکی و گشاد و بلند گیتی را تن میکردم گفتم : دعوا؟ کی گفته دعوامون شده بود؟_پس چی؟ محو چشم و ابروش شدی یا اون موهای فرفریش که کیفتو جا گذاشتی؟به تیپ نابسامانم روبه روی آینه نگاهی انداختم.+برم اینجوری؟_نهههههه. سر کن چادرو. شبیه این کولی‌ها شدی.چادر رنگی گیتی را این بار رهاتر روی سرم انداختم و سینی چای را از آشپزخانه برداشتم و به سمت حیاط رفتم.ادامه دارد...</description>
                <category>سایه سعدی</category>
                <author>سایه سعدی</author>
                <pubDate>Mon, 19 Aug 2024 17:38:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به جای کلمات من بنشین- قسمت ششم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_21329825/%D8%A8%D9%87-%D8%AC%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%84%D9%85%D8%A7%D8%AA-%D9%85%D9%86-%D8%A8%D9%86%D8%B4%DB%8C%D9%86-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%B4%D8%B4%D9%85-ipcbohxyxf9f</link>
                <description>دستانم ناخودآگاه می‌لرزید. زبانم به سقف دهانم چسبیده بود. در عرض چندثانیه حس کرده قطره‌های عرق روی بدن سرد و بی‌جانم آنقدر راه گرفته اند که ممکن است ردشان از روی لباس روشنم معلوم شود. نمیخواستم به پرونده پیش رویم نگاه کنم. اما نمی‌توانستم. انگار چشمانم قفل شده بود. در آن روزهای سیاه چندبار سعی کرده بودم میان آن همه ترس و درد ببینم که جاوید (بازجوی ساواک) چه کلماتی را تند و با شتاب به آن اضافه می‌کند؟فکر میکردم او و کلماتش قاضی میزان عمر منند. که در همین دخمه‌ی سیاه و تاریک تمام شود یا راهی به بیرون و ادامه‌ی زندگی داشته باشد. بوها، صداها، فریادها حتی درد گوش ناشی از سیلی‌های دستان بزرگ مردانه انگار همه یک جا برگشته بودند. فحش‌های رکیکی که در آن سن حتی معنای خیلیشان را نمی دانستم. بوی تن مردان قوی هیکل که نزدیک شدنشان به من از هر شکنجه‌ای زجرآور تر بود. منی که در تمام عمرم سهمم از حضور یک مرد آغوش‌های گرم و حمایتگرانه‌ی رضا بود که آن هم از دستم رفته بود. ریشه‌ی موهایم. گیس بلند بافته‌ای که بعد از 2-3 روز پریشان شده بود ولی همچنان افسار راه بردنم در آن راهروهای تاریک بود. همان گیس بلندی که یک روز بی رحمانه با قیچی زمختی جدایش کردند و گفتند برای عزیز می‌فرستند. تا بلکه زبان باز کنم و چیزی بگویم که به دردشان بخورد.سرم درد میکرد. گوش‌هایم سوت میکشید. حس میکردم همین حالاست که در باز شود و جاوید و دو مرد درشت هیکل دیگر وارد شوند و روی زمین به سمت همان دخمه تاریک که هیچ وقت نفهمیدم کجا بود بکشانندم.دستم را با سرعت روی سرم گذاشتم. بی حواس به استکان چایی که دستم بود و رها شد و شکست.صدای شکستن استکان همان شوکی بود که به حالم آورد. همانطور که دستانم روی سرم بود، تازه فهمیدم صورتم از اشک و عرق خیس است و سپهری رو به رویم با نگرانی جملاتی می‌گوید که انگار صدایی از چاه در آمده است. نمی‌شنیدم. نه فقط بخاطر دست‌هایم. سرم دوران داشت و کلمات در ذهنم معنی خود را از دست داده بودند. حتی اگر می‌شنیدم نمیفهمیدم.سقوطم در چاه آن ده روز بعد از یک سال و نیم تلاش برای بازگشتن به زندگی عادی و فراموشی حداقلی، آخرین چیزی بود که فکر میکردم با ورود به دفتر روزنامه اتفاق بیفتد. منی که نشانه‌ها را ناچار با خود حمل میکردم اما نمیخواستم دوباره اسیرشان شوم. منی که از روز بعد از آزادی نگذاشته بودم موهایم بلند شود. منی که هر دستی به سمت موهایم و سرم میرفت ناخودآگاه از جا می‌جهیدم. منی که میدانستم دیگر نمیتوانم به زندگی سابقم برگردم اما نمیخواستم در آن چاه هم بمانم. چرا باید دوباره برگردم؟ چه کسی من را دوباره در آن سیاهی پرت کرده بود؟ چرا این پرونده روبه رویم بود. چرا کسی باید با من این کار را میکرد؟ برای چه؟ به چه قیمتی؟ برای رسیدن به پاسخ چه پرسشی؟به چه حقی در گذشته‌ی من کنکاش شده بود؟ مگر کجا آمده بودم؟ اینجا مگر یک دفتر روزنامه‌ی ساده نبود؟ چرا باید اینقدر مته به خشاش می‌گذاشتند. مثل همیشه غم انباشته‌ام داشت به خشم تبدیل میشد. نمیتوانستم این حمله‌ی ناگهانی از سمت کسی که هدفش را نمیدانستم، تاب بیاورم. همانطور که دست‌هایم روی سرم بود و به جلو خم شده بودم کمی سرم را بلند کردم و به سپهری نگاه کردم.بی توجه به شکستن استکان برخلاف عادتش به من نگاه میکرد و دیگر حرف نمیزد. وقتی چشمانم را به صورتش دوختم، اول تاثیر چشم‌های خشمگینم را در چشمانش دیدم و بعد سریع نگاهش را پایین انداخت. میدانستم مثل همیشه که فشار عصبی دارم، چشم‌هایم کاسه‌ی خون میشود. دوست داشتم از جا برخیزم و جزء به جزء وسایل اتاق را خرد و خاک شیر کنم. زور زیادی در جسمم بود که دنبال تلافی میگشت. انگار میتوانستم به آن اتاق تاریک برگردم و یک تنه با دست‌هایم جاوید را خفه کنم. بدون هیچ وسیله‌ای صدای شکستن استخوان‌های گردنش را زیر دستم حس کنم. چرا؟ این سوال مدام در ذهنم میگذشت. این جوان اتوکشیده‌ی مقابلم با ظاهر مورد پسند این روزهای مردم چه از جانم میخواست؟ چه میفهمید پشت این کاغذهای ساده چه رنجی برای یک دختر جوان مانده بود؟ اصلا پرونده من دست او چه میکرد؟ با آوردنش چه چیز را میخواست ثابت کند؟ مگر من چیزی بیشتر از یک دختر جوان فرهنگی نویس بودم که با علم به این موضوع مرا برای مصاحبه دعوت کرده بودند؟ این بازی‌های بچگانه با روح و روان من برای چه بود؟عقل و منطقم در آن لحظه به هیچ سوالی پاسخ نمیداد. تنها خشم بود و هیجان منفی که افسارم را در دست گرفته بود. از جا جهیدم. سپهری نیز ناخودآگاه اما بسیار آرام تر از من از جا برخاست. مثل کسی که میخواهد مهمانی را بدرقه کند. پرونده را چنگ زدم و نزدیکش شدم. چهره‌‌ای پریشان و خیس با رنگ پریده و چشم‌های سرخ از عصبانیت رو به روی چشم‌هایش بود. با فاصله‌ای کم که معذبش میکرد اما همچنان نگاهش را پایین دوخته بود.-شما کی هستید؟ چی از جون آدما میخواید؟ فکر میکنید خیلی با اونا فرق دارید؟ فرقتون چیه؟ هیچی. شما هم دنبال هدف‌های خودتونید. خوشتون میاد آدما رو ضعیف و مستاصل ببینید. خوشتون میاد که حس قدرت کنید. شیفته‌ی اینید که به آدما بفهمونید از جیک و پوک زندگیشون خبر دارید که ازتون بترسن. پشت اون چهره‌های خشک و عبوس و بی روح با رفتارهای پیچیده‌ی نمایشی یه دیکتاتور دیگه است که مشکلش فقط اینه قدرت دست خودش نبوده.سپهری کم کم نگاهش را بالا آورد. چشمانش را ریز کرد و به من که هرلحظه صدایم بالاتر میرفت نگاهی انداخت. چند قدم عقب رفت و به دیوار کنار در تکیه داد. من هم چند قدم جلوتر رفتم. انگار نیاز داشتم فریادهایم را از فاصله‌ای نزدیک برسرش بزنم.-شما چه میفهمید این ده روزی که برای شما شده یه پرونده 20-30 صفحه ای یعنی چی؟ فقط بلدید شعار بدید و خودتون رو نماینده‌ی همه‌ی خوبی‌های عالم بدونید. چمیدونی یه دختر 19-20 ساله رو چهار تا مرد قلچماق از وسط خیابون بردارن و ده روز ببرن جایی که حتی ندونه کجاست یعنی چی؟ 10 روز نذارن یه ساعت آروم چشماشو روی هم بذاره، با رکیک‌ترین حرفایی که شاید تو عمرت نشنیدی باهات حرف بزنن، تحقیرت کنن، بگیرنت زیرباد کتک، تهدیدت کنن، هر لحظه یه خبر دروغ وحشتناک درباره خانواده‌ت بهت بگن تا تحت فشار قرار بگیری یعنی چی؟نمیتوانستم جمله‌‌ی بعدی که در ذهنم بود به زبان بیاورم. ماهیچه‌های گلویم هم برای یادآوری آن خاطرات عذاب آور درد میکردند. تمام فشار روحم را بر چشمانم آوردم که با یک پلک ده‌ها قطره اشک را یک دفعه خالی کرد.-چه میفهمی دختری که تا اون لحظه‌ی عمرت حتی به یه مرد نزدیک نشده، لای چهار پنج تا مرد بی شرف هر روز از صبح تا شب بازخواست بشه. تحقیر بشه، هر بلایی دلشون میخواد سرت بیارن ولی تو نهایی ترین صدای فریادت هم به کسی نرسه یعنی چی؟سرش را با ضرب بالا آورد. با اخم‌هایی که عمیق شده بود به سمت در جهید و آن را بست. بعد آرام به آن تکیه داد. چرا حرفی نمیزد؟ من را اما هیچ چیز متوقف نمیکرد.-بوی تنشون، بوی سیگارشون، دستای داغ و خیس از عرقشون، چشمای وق زده و دندونای زرد، آدمایی که عادتشون این بود قبل از اومدن تو جلسه بازجویی دخترها مست کنن. که حتی توی اون بی پناهی از معدود جمله‌های مهربانانه‌ای که توی گوشت میگفتن عوق بزنی. واقعا عق بزنی.فکش منقبض شده بود. دستش که به دستگیره‌ی در مانده بود، از شدت فشار سفید شده بود.-آخرش هم بدون هیچ جوابی، با هزار و یک سوال ولت کنن به امون خدا. تو بمونی و کابوسات، زندگیت که دیگه زندگی نمیشه. خنده هات که دیگه خنده نمیشن. تو بمونی و هزار و یک حرف که جرات نمیکنی به نزدیک ترین آدمات بزنی.جمله‌ی آخر ته توانم بود. دستم را چرخاندم که صندلی را پیداکنم. بی جان تر از آن بودم قدم از قدم بردارم. صندلی را که دور دیدم روی زمین فروریختم. سپهری اما هنوز همانجا بود. همانطور دستش را به دستگیره در فشار میداد و به زمین چشم دوخته بود. نفس که کم آوردم و به سرفه‌های ممتد افتادم، تازه انگار متوجهم شد. تشنه بودم. تصور کردم برای بار دوم قرار است آب قند رو به رویم بگیرد. اما به سمت جعبه دستمال کاغذی رفت. خالی بود. گیج دور خودش میچرخید. به سمت میزش رفت. چون پشت به میز نشسته بودم نفهمیدم چه میکند. صدای سرفه‌هایم آنقدر بلند بود و شدید که هول شده بودم و دنبال هوا میگشتم. برگشت. آرام دو زانو روی زمین نشست. بشقابی را روی زمین گذاشت. کاغدی را برداشت و یکی دو دقیقه با دقت کمی جلوتر از من تکه‌های کوچک استکان شکسته را روی کاغذ ریخت. به آرامی آن را مچاله کرد و بیرون رفت. در را محکمتر از حالت عادی بست. به بشقاب سفید و تمیز نگاه کردم. یک لیوان آب بود با یک دستمال پارچه‌ای سفید. آب را سر کشیدم. همانطور روی زمین به نقطه‌ای خیره شده بودم و لحظات پیش را باور نمیکردم. انگار سارای دیگری از من برخاسته بود، من را کشته و جای من طوفان کرده بود.هرچه میگذشت بیشتر متوجه میشدم چه کرده بودم و چه گفته بودم. دمای بدنم کم کم به حالت عادی برمیگشت. لرزش دست‌هایم کمتر شده بود. اما موهای خیس از عرقم که به کف سر و اطراف صورتم چسبیده بودند کلافه‌ام میکرد. گره روسری را باز کردم و نفس کشیدم. دستمال را برداشتم تا دور گلویم بکشم. دستم میان راه متوقف شد. دستمال سفید و دور دوزی شده زیبایی بود. به نظر شخصی می آمد. حیف بود. دلم نیامد آلوده اش کنم. چه کرده بودم؟ چطور توانسته بودم حرف‌هایی که حتی به گیتی، حتی به عزیز، حتی به صمیمی‌ترین دوستم نیکی، نگفته بودم حالا به مردی که مجموعا دوبار دیده بودمش بگویم؟ آن هم آن حرف‌ها. آن قدر صریح و بی پرده. درباره من چه فکری میکرد؟به سختی از جا بلند شدم. باید آبی به دست و صورتم میزدم و خودم را در آینه میدیدم. شکی نبود که وحشتناک شده بودم. هنوز هق هق داشتم و نمیتوانستم بی صدا نفس بکشم. دست به دیوار به سمت در رفتم. میترسیدم زمین بخورم و آبرو ریزی دیگری راه بیندازم.در را باز کردم.پشت در بود. خیلی نزدیک. مثل کسی که بخواهد فالگوش بایستد. در که بی هوا باز شد جاخورد و عقب رفت. نگاهی سریع به من انداخت. دهانش باز شد که چیزی بگوید اما نگفت. احتمالا باید منتظر میماندم تا حرفش را بزند اما نمیخواستم بیشتر از این با آن قیافه‌ی به هم ریخته بمانم.-ببخشید. کجا میتونم به صورتم آب بزنم.-این سمت... نه این سمت.اول سمت راستش را حواس پرتی نشان داد. بعد مکث کرد و دری چند قدم آنورتر از اتاق در سمت چپ را نشان داد.دستم را از دیوار جدا نکردم. در سفید رنگی را باز کردم. تمیزی غیرمعمول محیط پیش رویم متعجبم کرد. گلدان کوچکی کنار آینه سرویس. حوله آبی روشن و مرتب. و مسواک. مسواک در محیط کاری؟ در را که می بستم دیدم همانجا ایستاده و نگاهم میکند. به محض اینکه متوجهش شدم دستپاچه داخل اتاق برگشت.رو به روی آینه که ایستادم در مواجهه با چهره‌ی ملتهب و ویرانم تنها یک جمله به ذهنم خطور کرد: برای همیشه باید با کار محبوبم خداحافظی میکردم.ادامه دارد...</description>
                <category>سایه سعدی</category>
                <author>سایه سعدی</author>
                <pubDate>Wed, 26 Jun 2024 15:56:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به جای کلمات من بنشین- قسمت پنجم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_21329825/%D8%A8%D9%87-%D8%AC%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%84%D9%85%D8%A7%D8%AA-%D9%85%D9%86-%D8%A8%D9%86%D8%B4%DB%8C%D9%86-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%85-lttinwmnsbq0</link>
                <description>ناگهان قلبم به تپش افتاد. تماسی که یک هفته منتظرش بودم و امروز قیدش را زدم، بالاخره اتفاق افتاد. هرچند در شرایطی نابسمان. ذوق و هیجان و اضطراب به هم آمیخته بود. بی درنگ جواب دادم.-خودم هستم بفرمایید.-عصر بخیر خانم وحدت امکانش رو دارید برای فردا دوباره تشریف بیارید دفتر روزنامه؟-ساراااااااا. چی شد؟ احمد چی گفت... عه یه دقیقه آروم بگیر من آب بکشمت نجس کردی همه زندگی رو.صدای غرغرهای گیتی و جیغ و گریه‌های مریم که سعی داشت از دست گیتی فرارکند به وضوح می‌آمد و خداخدا کردن‌هایم برای اینکه به پشت گوشی نرسد، به نظر بی فایده بود. شک کردم که درست شنیدم یانه.-ببخشید متوجه نشدم. دوباره بیام کجا؟-دفتر روزنامهگیتی: سارااااااا. من هرچی زور میزنم این شیرفلکه بسته نمیشه. بیا کمک.سارا: برای مصاحبه مجدد؟پشت خط: یه جلسه داشته باشیم یک سری صحبت‌ها هست که لازمه انجام بدیم.بین این همه سر و صدا فقط صدای زنگ خانه را کم داشتم.گیتی: سااااارا بیا درو بازکن فکرکنم محموده.سارا: آخه من هفته‌ی پیش با آقای سپهری صحبت کردم. یعنی مصاحبه کردیم. مسئله‌ی دیگه‌ای هست؟نمیخواستم نروم. میخواستم مطمئن بشوم مرا می‌خواهند. از امیدواری پوچ بیزار بودم. از طرفی نمیخواستم طوری سریع جواب بدهم که متوجه بشوند چقدر به این کار نیاز دارم. گرچه واقعیت همین بود. -بلهگیتی: ساراااا. بیا دیگه. خدا بگم چی کارت نکنه.صدای زنگ پشت هم می‌آمد. نیم خیز شدم و خودم را در دیدرس گیتی قرار دادم و سعی کردم با حرکات اشاره بفهمانم تلفن مهمی دارم تا کمتر سروصدا کند. گیتی که مطمئنا از آن فاصله هیچ چیز از حرکات من نمیفهمید همانطور که سعی میکرد مریم را لای یک چادر رنگی تمیز بپوشاند تا برهنه نچرخد گفت:-وا. چرا بال بال میزنی. میگم بیا برو درو باز کن. کشت خودشو. بی فایده بود. سعی کردم روی صحبتم تمرکز کنم.-ببخشید شما از آقای سپهری سوال کنید، ایشون هم رزومه من رو دیدن، هم جلسه داشتن با من. تو اون جلسه برداشت من این بود من مناسب نیستم برای کاری که شما میخواین. یعنی راستش از برخورد ایشون همچین حسی کردم. برای همین خیلی درباره کار صحبت نکردیم. ایشون ظاهرا ستون نویس سیاسی میخواستن، منم سیاسی نویس نیستم. گفتم بهشون.-بنده سپهری هستم.وای. سارا سارا. چه کار کردی؟ البته تشخیص صدای کسی که سر جمع چند جمله با او صحبت کرده بودم در این شلوغی کار آسانی نبود اما حداقل میتوانستم قبل از شروع، نامش را بپرسم.-ببخشید به جا نیوردم.صدای زنگ قطع شده بود و گیتی با کسی که نمی دیدم سلام و علیک میکرد. مریم از فرصت غفلت گیتی استفاده کرده و چادر رنگی را از دورش باز کرده بود و برهنه دور حیاط میدوید و چادر را بالای سرش تاب میداد. منظره خنده داری بود.-خواهش میکنم. لطفا اگر امکانش رو دارید فردا ساعت 3 روزنامه باشید که درباره روند همکاریمون صحبت کنیم. خدانگهدار.فرصت نکردم خداحافظی کنم. لبخند روی لبم خشکید. نگاهی به گوشی تلفن کردم.-آدم بی ادب. چه وضع برخورده؟ چرا اینجوری کرد؟ مثل انسان‌های متمدن بگو بیا میخوایم درباره کار صحبت کنیم. خب الان یعنی چی؟ یعنی میرم که مشغول بشم؟ یعنی قبولم کردن؟ اینکه نگفت قبولم کردن. ولی خب اگه قبولم نکردن برای چی باید درباره روند همکاریمون صحبت کنه؟ اه. خب چرا سوال نکردم.گوشی را که هنوز در دستم بود آرام بر سرم کوبیدم. آمدم از جایم بلند شدم که هیبت گیتی بالای سرم ظاهر شد.-به خدا که حقشه بزنم نصفت کنم.صدای فوران آب قطع شده بود. سرم را کمی کج کردم. مریم مثل موش آب کشیده در چارچوب در لبخند میزد و  منتظر اذن گیتی برای ورود بود. به نظر مشکل در زمانی که حواس من جای دیگری بود حل شده بود.سارا: قطع شد.گیتی: بله. پسر زهره خانم نذری آورده بود. گفتم اومد تو شیر فلکه رو بست.تمام این جملات را شبیه یک شیر ماده آماده‌ی حمله به زبان می‌آورد. برای خلاصی از دستش چاره‌ای نداشتم تا خبر رسیده را با کمی تغییر بازگو کنم تا بلکه هیجان ناشی از شنیدنش گیتی را از خیر بازخواست کردنم بگذراند. از همانجا که نشسته بودم سرم را با شیب زیادی بالا گرفتم. از نوک موهای حنایی رنگش آب میچکید و با آن اخم‌ها و دست‌های به کمر زده و دندان‌هایی که روی هم میسایید هیبتش خنده دار بود. حداقل برای من که از کودکی با او بزرگ شده بودم. در یک حرکت مثل یک خرگوش کوچک در کمین پلنگ، از جا جهیدم و دستانم را دور گردنش حلقه کردم و با صدای جیغی که برای خودم هم غریبه بود فریاد زدم.-قبولم کردنننننننن گیتی. از دفتر روزنامه زنگ زدن. قبوووووووووووووووولم کردن.گیتی چندثانیه‌ای همانطور بهت زده ماند و بعد با شدت من را از خودش جدا کرد. در چشمانم زل زد و گفت:راست میگی سارا؟-به جون تودر عرض چندثانیه شادی غیرقابل وصفی صورتش را گرفت. محکم در آغوشم گرفت و با اصواتی نامفهوم چند دور روی هوا چرخاندم.در همان چرخ‌های کوتاه هزار نذر و نیاز کردم که این خواستن واقعی باشد. وگرنه گیتی اگر میفهمید کلکی در کار است همینطور روی دست هایش میچرخاندم و به دورترین نقطه‌ی ممکن پرتابم میکرد..دوباره رو به روی همان ساختمان بودم. این بار برای جلوگیری از هر برخوردی که باعث شود رنگ مانتوی مشکیم، به سفید تغییر پیدا کند، یک مانتوی بلند نخودی رنگ با روسری مشکی ساده و بلندی سر کردم. وارد شدم. ساختمان درست مثل دفعه‌ی پیش شلوغ و پر رفت و آمد بود. این بار بخاطر آشنایی با محیط بدون فوت وقت پله‌ها را گرفتم و بالا رفتم. چند نفس عمیق کشیدم. در زدم و بدون صبر کردن وارد شدم. راهروی شیشه‌ای را پشت سرگذاشتم و پشت اتاق سپهری ایستادم. دوبار به در کوبیدم.-مجتبی... صد و ده بار گرفتم این اصلاحا تا نخوره نمیدم بره زیر چاپ...باز رفتی فعل و فاعلشو عوض کردی سریع آوردی...در باز شد و کلماتِ آخرِ صدای بلند اما خفه‌ی پشت در واضح به گوشم رسید. چند ثانیه درست خیره به چشم‌هایم پلک زد و بعد نگاهش را پایین انداخت و اخمش را که انگار مثل عینک بالای سرش گذاشته بود دوباره به چشم‌هایش بازگرداند.سارا: سلام.سپهری: سلام. ببخشید خانم. فکرکردم همکارمون اقای مظاهری پشت در هستن. بفرمایید.خودش بدون درنگ به داخل اتاق بازگشت. داخل شدم و داشتم در را میبستم که...-در رو بذارید باز بمونه لطفا.لعنتی به حواس پرتم فرستادم که یادش نبود دفعه پیش هم همین جمله را گفته بود.حالا فکرنکنه من عاشق جلسه تو فضای خصوصیم.مثل همیشه که افکارم روی چهره‌ام اثر میگذاشت، قیافه‌ام در هم رفته بود. روی همان صندلی فلزی نشستم. این بار هم مثل دفعه پیش اول استکان‌های کوچک را با صبر تمیز کرد. سینی فلزی کوچکی که از زیر میزش درآورد نو و جدید به نظر میرسید. این بار فلاسک پراز چای دم کرده بود و خبری از چای کیسه ای نبود. خیلی دوست داشتم بدانم زیر آن میز چه خبر است که هر بار دست می اندازد و چیز جدیدی رو میکند. با خودم فکر کردم ببینم قسمت میشود این بار چای را رو به رویم بگذارد و فرصتی دست بدهد تا آن را بنوشم یا نه. بار قبل که نصیبم یک لیوان آب قند خنک شد. در همین فکرها بودم که سینی چای را رو به رویم گرفت. همچنان نگاهم نمیکرد. با تشکری زیرلبی یک استکان برداشتم و چون جایی برای گذاشتنش نبود میان دست‌هایم گرفتمش. گرمایش حالم را بهتر کرد.-الان خدمت میرسم.ازاتاق بیرون رفت. فرصت کردم مجددا به اطراف نگاهی کنم. اتاق واقعا تمیز و مرتب شده بود. دستی به صندلی کشیدم. خبری از گرد و خاک دفعه‌ی پیش نبود. دقت که میکردی متوجه میشدی همه چیز با نظم پنهانی مرتب شده است. به عکس‌های روی دیوار نگاه کردم. چندتاییشان دیگر نبودند و چندتایی اضافه شده بود. سرم را گرداندم و طاقچه‌ی بالای سرم را نگاه کردم. عجب... یک گلدان کوچک سفید با گل‌های تازه روی پارچه‌ی تمیز و سفیدی که کل طاقچه را گرفته بود. آن طرف تر قرآن و پشت قرآن یک شیشه عطر بود. برای سرک کشیدن بیشتر به کنج طاقچه ازجایم بلند شدم. پشت گلدان یک بسته سیگار انگار که جاساز شده بود. لبخند زدم. مجموع ویژگی‌هایش شبیه مردان جوانی نبود که این روزها در همه جا میشد دید. شاید ظاهرش منهای آن قد بلند چیزِ معمولی بود اما این تمیزی و نکته سنجی، کنار جدیتی که از آن بوی ادا و اطوار نمی شنیدم و نگاه‌هایی که نه ریاکارانه انگار که از سوی عادت به سمت دیگری دوخته میشد، شخصیتی از او ساخته بود که دوست داشتم بیشتر بشناسم. البته اگر بعدا صدایش در می آمد که بخاطر چهاربار شعار دادن و پای این منبر و آن منبر نشستن و ظاهر انقلابیش، برای مدیریت یک دفتر روزنامه انتخابش کرده باشند، روزگار سختی پیش رو داشتم. در واقع هر چه بدم می آمد بر سرم آمده بود.سرم را کمی جلو بردم تا بوی عطر را استشمام کنم. هوووم. بو همان بویی بود که رقیق ترش در فضای اتاق پیچیده بود. حافظه‌ی بویاییم مرا به تجربه‌ی اولین جلسه برد. اضطراب آن سوال و جواب و طعم تلخ یک شکست دیگر، حالم را دگرگون کرد. در همان حالت کمی خم شده به جلو سعی میکردم برای آرامشم نفس‌های عمیق طولانی بکشم.-اهم...درجا صاف شدم و برگشتم. با یک صندلی فلزی دیگر برگشته بود. چندثانیه گیج شدنش را از حالتی که من را دیده بود، فهمیدم. بدبخت شدم. از آن حالت هیچ تصوری جز اینکه داشتم شیشه‌ی عطر را عمیق بو میکشیدم نمیشد داشت. آب دهانم را پر صدا قورت دادم. صندلی فلزی را گذاشت و روبه رویم با فاصله نِشست.-بفرمایید بشینید.اخم چندسالی روی سنش می آورد. امروز که آنطور در را باز کرد و بی اخم دیدمش حس کردم چندسالی کوچک تر از آنچه دیده بودم شده بود. تازه متوجه دستانش شدم. یک پرونده با جلدی صورتی در دستش بود. احتمالا فرمی بود که جلسه پیش پر کردم.-مجدد مصدع اوقاتتون شدم اول برای پس دادن یه چیزی که اینجا جا گذاشته بودید.لای پرونده را با احتیاط باز کرد و کاغذ کاهی صاف شده‌ای را روی چهارپایه بینمان گذاشت. مقاله‌ای بود که گیتی آن همه اصرار داشت برای استخدام شدن نشانشان دهم. همان که 500 کلمه ای که باعث شد 10 روز تمام بازجویی شوم. فقط برای کلمات... اینجا چه میکرد؟ نکند گیتی خودسری کرده بود؟-این رو آقا رحمت موقع تمیز کردن مجموعه توی راهرو زیر یکی از کمدها پیدا کردن. احتمال میدم دفعه پیش که پوشه‌تون افتاد و برگه‌هاتون روی زمین ریخت این یکی رفته زیر کمد.نگاه گذرایی به من کرد. ناخودآگاه اخم کرده بودم. نکند فکرکند عمدا همچین حقه‌ای سوار کردم؟ (چی میگی سارا. اخه کدوم ادم عاقلی همچین نقشه‌ی عجیبی میکشه. اومدیم و صدسال زیر اون کمد تمیز نمیشد. اگر هم کسی بخواد همچین کاری کنه میندازه یه جای جلوی چشم خب. بیخودی فکر نکن.)نگاهی به کاغذ کاهی کردم. یعنی فقط برای این اینجا بودم؟ خب اصلا هرچیزی ممکن است. این هم یک مقاله مثل صدها مقاله دیگری که یک نویسنده میتواند بنویسد. کسی جز بستگان نزدیکم از اتفاقاتی که برایم افتاده خبر نداشت. نفس عمیقی کشیدم. ترجیح دادم خودم را لو ندهم. خم شدم. با آرامش کاغذ را برداشتم. تا زدم و داخل کیفم گذاشتم.سارا: ممنونم.چشمانم را به زمین دوختم تا منتظر ادامه‌ی صحبتم نباشم.-توی رزومه‌تون حرفی از این مقاله و سایر مقاله‌هاتون و کلا مدتی که توی مجله فردوسی کار میکردین نزدید.همانطور که به زمین نگاه میکردم گفتم:مدتی که تو مجلسه فردوسی کارمیکردم خیلی کوتاه بود. حدود 4-5ماه. نوشته‌هام هم فقط یکیشون منتشر شدن. همینی که شما ملاحظه کردید.-چرا منتشر نشدن؟-ملاحظات مجله.-چجور ملاحظاتی؟عصبی شده بودم. اینجا و او هیچ شباهتی به اتاق بازجویی و بازجو نداشتند. با تحکم پاسخ دادم.-ملاحظاتی که دوباره باعث نشه مجله چندین سال توقیف بشه.سکوت کرد.-برای این از مجله استعفا دادید؟-نویسنده‌ها اغلب دوست ندارن چیزهایی که برای نوشتنش زحمت میکشن بره تو خردکن.نمیدانم کنایه‌ام را گرفت یانه. و نمیدانم چرا نگاهم در این لحظه اینقدر نسبت به او شک آلود شد. دوست داشتم فکرکنم یک جوان بی سواد است که نشانده اند اینجا تا انقلابی را از غیرانقلابی با معیارهای ساده لوحانه ای گزینش کند. گرچه هیچ شباهتی به آن ها نداشت. دوست داشتم کنایه بزنم که تو از نویسندگی و دنیایش فهمی نداری و حالا برای من یک بازجویی. همین. راستش این بود که روزهای شلوغی بود. از هر کوچه و خیابان جمعیتی به جمعیت دیگر اضافه میشد و صداها و زد و خوردها بالا میگرفت. هرچه بود در خیابان بود. قصه‌ی تاریخ آنجا رقم میخورد. پشت میزم در مجله‌ی فردوسی که بعد از سال‌ها توقیف میخواست دوباره به عرصه مطبوعات بازگردد کاری از پیش نمیبردم. استعفا دادم و به خیابان رفتم.سپهری پرونده صورتی را این بار بدون ملاحظه باز کرد. داخلش یک پرونده دیگر با ابعاد کوچک تر و رنگ کاهی بود. آن را آرام و بادقت بیرون آورد. روی دستش چرخاند و جلوی من روی چهارپایه‌ی بینمان گذاشت. نفسم قطع شد. حس میکردم علائم حیاتیم را یکی پس از دیگری از دست میدهم. عرق سرد کردم. دست‌های مشت شده‌ام را آنقدر محکم گرفته بودم که درد فرورفتن ناخن‌ها در کف دستانم به مغز استخوانم میرسید. نفسم به شماره افتاده بود و در همه این حالات میخواستم خودم را نگه دارم. اما نمیشد. ابروهایم که در هم گره زده بودمشان میپرید. روی پرونده یک عکس بود. بالای آن آرم سازمان اطلاعات و امنیت کشور. کمی پایین تر کمیته‌ی مشترک ضد خرابکاری. به تاریخ 17 اسفند 57. کنار عکس نوشته بود: سارا وحدت.(ادامه دارد)</description>
                <category>سایه سعدی</category>
                <author>سایه سعدی</author>
                <pubDate>Mon, 26 Feb 2024 16:41:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به جای کلمات بنشین- قسمت چهارم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_21329825/%D8%A8%D9%87-%D8%AC%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%84%D9%85%D8%A7%D8%AA-%D8%A8%D9%86%D8%B4%DB%8C%D9%86-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85-i9b3bohopasj</link>
                <description>روی ایوان دراز کشیده و سرم را روی پای گیتی گذاشته بودم. گیتی پرتقالی پوست کنده بود و عطرش فضای ایوان را گرفته بود. دستم را بالا بردم به این معنا که؛ به من هم پرتقال بده. بدون هیچ حرفی یک پر پرتقال توی دستم گذاشت. نوازش گرمای آفتاب و تصویر آسمان آبی و جیغ و داد دوقلوها در حیاط و طعم شیرین پرتقال دلم را در این گمشدگی گرم میکرد. یک هفته از آن روز گذشت و خبری از تماس هیچکس نشد. گرچه تظاهر میکردم منتظر نیستم و شدن یا نشدن این کار برایم اهمیتی ندارد، با هر زنگ تلفن گوش تیز میکردم و به گیتی اگر تلفن‌های طولانیش را تمام نمیکرد گلایه میکردم. الکی میگفتم؛ با تلفن کار دارم. قطع کن دیگه. 15 صدای زنگ در این هفته که یکی‌شان هم برای من نبود. روزنامه‌ها یکی درمیان چاپ میشدند و کم‌ترین چیزی که در آن به چشم میخورد، آگهی کار بود. همه چیز در حال تغییر بود و کسی دنبال متخصص نمیگشت. آن هم یک دختر با سابقه‌ی کاری در رژیم شاهنشاهی. برایم مهم نبود که توضیح بدهم همیشه در نشریات و روزنامه‌های مستقل که بودجه‌شان را از فروش و تبلیغات به دست می‌آوردند، کار میکردم، هیچ وقت حتی با وجود شرایط بهتر شغلی و درآمدی راضی نشدم در روزنامه‌های وابسته یادداشت‌های تملق آمیز از خانواده سلطنتی و یا بدون مشکل و روی روال بودن همه چیز در کشور بنویسم. کاری که بسیاری از همکارانم کردند، پول‌های هنگفت به جیب زدند و همان اواسط 58 بوی خطر که به مشامشان رسید، بارشان را بستند و رفتند. از همان 17 سالگی که برای اولین بار معلم دبیرستانم یادداشتم را به روزنامه‌ای داد تا چاپ کنند با خودم تصمیم گرفتم تا به چیزی از عمق وجود باور ندارم درباره‌اش نه بنویسم نه صحبت کنم. حالا بعد از این همه سال نتیجه اش شده بود 5 مصاحبه‌ی کاری ناموفق تنها بخاطر اینکه سابقه‌ی کار در رژیم سابق را دارم و یا برادرم روزگاری عضو گروه سیاسی بوده که این روزها تغییر ماهیت داده است. هرچه فکر میکردم این بلاتکلیفی و گذشت بی فایده‌‌ی روزهای جوانیم، مقصری نداشت. حداقل اگر داشت مقصرش من نبودم. امروز بعد از تعطیلی مدرسه‌ها برنامه داشتم بروم و به چند مدرسه سر بزنم. با این اوضاع دانشگاه‌ها که یا تعطیل بودند یا محل برگزاری تجمعات و میتینگ‌های سیاسی، کارهای فارغ التحصیلی راهم باید عقب می‌انداختم. یک لنگ در هوا مانده بودم و صبح تا شب کتاب میخواندم، دستمال گلدوزی میکردم و زورم به هرجای خانه که می‌رسید، تمیزش میکردم.-بسه تو رو خدا عین افسرده‌ها یه هفته‌س به خودت میپیچی. آسمون به زمین اومده مگه؟ چیزی که زیاده کار.از همان زاویه‌ای که سرم را روی پای گیتی گذاشته بودم نگاه عاقل اندری سفیهی به او انداختم. انگار خودش هم فهمیده بود حرف بیجایی زده که ادامه داد:-منظورم اینه تا ابد که اینجوری نمیمونه. این همه بچه تو کوچه و خیابونن. اینا معلم نمیخوان؟ الان هی داره اتفاقای جدید میفته تو این مملکت. کی میخواد مردمو خبردار کنه؟ خبرنگار میخوان دیگه. نویسنده میخوان. یا اصلا یادت نیست اون روز رفته بودیم تظاهرات اون آقا بور خارجیه اومده بود داشت گزارش میگرفت هیچکس نمیتونست باهاش حرف بزنه، تو رو فرستادیم جلو مصاحبه کردی. خب الان کلی خبر هست که میخوان برسون به گوش اجنبی جماعت. کی بهتر از تو؟ غصه نخور بابا.-ماماااان من جیش دارم.صدای مریم دختر گیتی بود که با جیغ از آن سمت حیاط نیازش را به گیتی اعلام کرد.-زهرمار جونم مرگ شده. صد بار نگفتم وقتی جیش داری باید بیای مثل بچه ادم در گوشم بگی. صدتا محل اونورتر هم خبردار شدن که. خرس گنده شدی. یالا خودت برو دسشویی.-مامااان توروخدا.-توروخدا و کوفت. پس فردا میخوای بری مدرسه من باید بیام بالاسرت؟ همون بابات شماها را رو لوس بار آورده. بشمار سه گفتم رفتی دستشویی اومدیا.نیم خیز شدم.-گیتی ولش کن من میرم باهاش.دستش را جلویم گرفت.-نه اصلا. خودش باید بره. صدبار یادش دادم. ادا اصولشه. (صدایش را بالا برد) رفتی یانه مریم؟مریم غرغرکنان به سمت دستشویی کنار حیاط رفت و بعد صدایش ساکت شد.-چی میگفتم. آها ( خیاری که خرد کرده بود نمک زد و یک دانه در دهانش گذاشت)والا خودمم دیگه نمیدونم چی به چیه تو این شلم شوربا. ولی نمیشه که بی هیچی هم. اون روز احمد میگفت گفتن کارمندای سابق وزارت خونه‌ها پاشن بیان سرکاراشون. والا بخدا. هرکی یه جایی ازاین مملکت کار میکرده قبلا که ساواکی نیست. مگه یکی دوتان که بگن بشین خونه. کم کم درست میشه.-من کارمند مهر و امضازن نبودم گیتی. روزنامه نگار بودم. چه الان چه قبلا چه هرموقع همیشه روزنامه نگارها چوب دو سر طلان. اون موقع میزدن تو سرم که چرا مینویسی. الان هم بهم کار نمیدن که چرا اون موقع نوشتی.-بهت برنخوره سارا. صدبارگفتم اون مقاله‌ت که سرش گرفتنت ببر نشون بده. خب خودت گوش نمیدی. وایسا پاش هم بخور.-وای گیتی دوباره شروع نکن. صد بار گفتم خوشم نمیاد. من اون زمان که این مقاله رو مینوشتم روحم هم خبر نداشت یه روزی اینا میرن. کی فکرشو میکرد اخه. من اونو نوشتم چون باورش داشتم. خجالت نداره برم بکنمش دستمایه استخدام؟گیتی دهان باز کرد چیزی بگوید که صدای جیغ مریم نگذاشت.-مااااماااااان خیس شدم. خیس شدممممم.از صدای جیغ‌های بنفش هر دو از جا جهیدیم و از لبه‌ی ایوان آویزان شدیم.-از لوله آب منفجر شد مامان خیس شدمممم.مریم سرتا پا خیس از دستشویی بیرون آمده بود و صدای پرفشار آب بخاطر شکسته شدن لوله به گوش میرسید. گیتی مثل همیشه که هول میشد اول سیلی به صورتش زد (خاک تو سرم) گویان و دوان دوان داخل رفت. من هم پشت سرش از پله‌ها پایین دویدم.-سارا. برو تا کل خونه رو آب بر نداشته زنگ بزن مغازه احمد بگو پاشه بیاد. من برم ببینم چی شده.-باشه. به سمت تلفن دویدم. گیتی هول و مضطرب پابرهنه داخل حیاط رفت. صدای فریادها و نفرین‌هایش که مریم را هدف گرفته بود می‌آمد. یک دفعه چیزی به ذهنم رسید. چند قدمی که رفته بودم برگشتم و بدون اینکه از خانه بیرون بروم رو به حیاط داد زدم.-گیتی. شیرفلکه رو ببند.-شیرفلکه؟کجااااست؟-کف حیاط دیگه.دوباره به سمت تلفن برگشتم. گیتی با جیغ و دادهایش هولم کرده بود. شماره‌ی مغازه‌ی احمد یادم نمی‌آمد. سریع دفترچه تلفن را از زیر تلفن بیرون کشیدم و دنبال اسم احمد گشتم.-خیلی سفته سارا. باز نمیشششه.-انبر بنداز زیرش. با زور دست باز نمیشه.همه‌ی این حرف‌ها را با داد و بیداد رد و بدل میکردیم تا صدایمان به هم برسد. صدای فشار آب حتی از این فاصله به گوش میرسید. بالاخره شماره احمد را پیدا کردم. بعد از دو بوق برداشت.-الو.-سلام احمد آقا. سارام. احمداقا این شیر...-سارا خانم من مشتری دارم 5 دقیقه دیگه زنگ میزنم.و قطع کرد.گیتی: چی شدددد؟مبهوت ماندم. فرصت نکردم بگویم نه. قطع نکن.-قطع کرد.-یعنی چی؟-هیچی. دوباره میگیرم.دستم را به سمت گوشی که بردم زنگ خورد. -زنگ زد خودش... الو احمدآقا چرا قطع کردید. این شیر دستشویی که ترک داشت شکسته، همینجوری آب داره میپاچه. کل حیاطو اب برداشته. الان گیتی داره شیرفلکه رو میبنده ولی خیلی سفته بسته نمیشه. بعدم اونو ببندیم اب کل خونه قطع میشه. بچه‌ها بی آب نمیتونن سرکنن که. یه زحمت میکشید...-اهمصدای ناآشنایی پشت گوشی گلویش را صاف کرد.من که بی وقفه و یک نفس حرف میزدم سکوت کردم. با شک از صحت صدایی که شنیدم و احتمال خط روی خط شدن گفتم:-الو؟-سلام روزتون بخیر. خانم وحدت هستن؟-شما؟-من از دفتر روزنامه بامداد تماس میگیرم. میخواستم با ایشون صحبت کنم.(ادامه دارد)</description>
                <category>سایه سعدی</category>
                <author>سایه سعدی</author>
                <pubDate>Mon, 05 Feb 2024 17:46:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به جای کلمات من بنشین- قسمت سوم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_21329825/%D8%A8%D9%87-%D8%AC%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%84%D9%85%D8%A7%D8%AA-%D9%85%D9%86-%D8%A8%D9%86%D8%B4%DB%8C%D9%86-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%B3%D9%88%D9%85-yyvjydygttg4</link>
                <description>کلید را توی در انداختم و وارد شدم. دست‌هایم از خرید میوه و مایحتاج دیگر پر بود. با شانه در را پشت سرم بستم. خریدهای خانه فرصتی بود بیشتر توی خیابان‌ها گشت بزنم تا التهاب و قرمزی چشم‌هایم کمی بهبود پیدا کند. گرچه بی بی میفهمید. بی بی همه چیز را میفهمید. تمام شده بود. این هم یک اتفاق کنار اتفاق‌های دیگر. یک تجربه کنار هزار تجربه تلخ و شیرین. اصلا نشد که نشد. می نشینم گوشه خانه و به ترجمه‌هایم میرسم. آخر کدام ترجمه و مقاله و یادداشت؟ در این روزهایی که همه لنگ در هوا و بلاتکلیفند و هرچیز تا فردا هزار و یک تغییر میکند، کو دانشجو یا دفتری که دنبال ترجمه باشد. چاره‌ای نداشتم. آدمی به امید زنده بود. من تمام تلاشم را کرده بودم. او میخواست میشد. اگر نمیخواست هم که معلوم بود. از حیاط گذشتم و در شیشه‌ای را باز کردم و داخل شدم.-سلام بی بی جون. من اومدم.صدایی نیامد. مستقیم به آشپزخانه رفتم و کیسه‌ها را روی زمین گذاشتم.-کجایی قربونت برم؟به تک اتاق کوچک پشتی که تخت فلزی و قدیمی بی بی آنجا بود رفتم. طبق معمول نشسته لبه‌ی تخت و با طمانینه نماز میخواند. به در تکیه دادم و سیر تماشایش کردم. در این لحظه هیچ چیز مثل تماشای نماز خواندن بی بی نمیتوانست آرامم کند. راستی رضا دلش برای دیدن نمازخواندن‌های بی بی تنگ نمیشد؟ آرام سلام داد و همانطور که ذکر میگفت دست‌هایش را باز کرد تا به آغوشش بروم. انگار درست از چشم‌هایم خوانده بود چه شده و حالا چه میخواهم. پیرزن با آن لپ‌های خوش آب و رنگ و چشم‌های عسلی و چهره‌ی نورانی، چراغ زندگیم بود. تنها پناهم بعد از باز نگشتن رضا. از روز رفتن رضا دیگر نشسته نماز خواند. درست از 3 سال و 2 ماه و 17 روز پیش. مادرم به قول قدیمی‌ها سرِ زا رفته بود. سرِ زای من و رضا. بی بی میگفت کوچک جثه بود. آن زمان‌ها هم رسم نبود برای هر زایمانی زن را بیمارستان ببرند. طاقتش طاق شد. نفسش بالا نیامد و رفت. پدر ماند و مادر تنهایش با دو بچه‌ی کوچک که بی جانیشان را از مادرشان به ارث برده بودند. با نان زحمت و رنج بزرگ شدیم. پدرم استاد بنا بود. آنقدر جانش را سر کارش گذاشت که آخر کارش جانش را گرفت. کمرش شکست. خانه نشین شد. 2 ماه بعد دق کرد و مرد. 7 ساله بودم طعم مرگ را چشیدم. طعم بی پناهی را. از آن روز عموجابر و زن عمو مهین و تک دخترشان گیتی آمدند و طبقه‌ی بالای خانه ما که همان خانه مادربزرگ بود ماندند تا من و رضا احساس بی پناهی نکنیم. اما میکردیم. این احساس در عمق جانمان بود و هیچ کس جز بی بی این را نمیفهمید. دل خوش به هم بودیم. من و رضا. زندگیمان به هم گره خورده بود. دست کم من اینطور فکرمیکردم. رضا که مرا گذاشت و ناگهان غیب شد شاید نه. نمیدانم. هیچ وقت نتوانستم بگویم به من وابسته نبود. محال بود روزی بدون اینکه در آغوش بگیرمش بگذرد. آن اواخر که دیگر برای خودش مردی شده بود می آمد و کنارم می نشست. معمولا یا مشغول ترجمه بودم یا مینوشتم یا میخواندم. کله اش را روی کتاب‌ها و برگه‌ها می چرخاند و میگفت:خسته نشدی اینقدر این چرت و پرتا رو خوندی؟آن موقع میفهمیدم توجه میخواهد. آغوش می‌خواهد. مادرش بودم. پدرم بود. خواهرش بودم. برادرم بود. جز آن یک هفته آخر که عامدانه از به آغوش کشیدنم فرار میکرد. باید میفهمیدم. همان موقع باید می فهمیدم چیزی سر جایش نیست.-مادر. پاشو برو یه زنگ به گیتی بزن. از چندساعت پیش یه ریز داره زنگ میزنه. یه دفعه جونم کشید. پاشدم رفتم جوابشو دادم که نیومدی هنوز. بعدیا رو دیگه جون نداشتم پاشم برم جواب بدم.-مطمئنی همش گیتی بود بی بی؟-تو نمیشناسیش دختر؟ تا این فضولیشو درمون نکنه یه جا بند میشه؟خندیدم و با اکراه از آغوشش بیرون آمدم. گیتی و شوهرش احمد بعد از ازدواج آمدند همینجا. طبقه‌ی بالای ما. تا هم عموجابر که چندسالی بود زن عمو مهین را از دست داده تنها نباشد، هم کنار ما باشند. کنار معدود کس و کارهایی که گیتی داشت. حالا گیتی یک دوقلوی شیرین داشت و یک هفته‌ای بود به بهانه ماموریت همسرش رفته بودند سفر. بی خبریش از اوضاع زندگی و اخبار اینجا باعث میشد حداقل روزی 2 بار تماس بگیرد. عادت نداشت خبری از زیر دستش در برود. گیتی ته و توی همه چیز را درمی آورد وگرنه به قول بی بی یک جا بند نمیشد. شماره محل اقامتشان را گرفتم. به بوق دوم نرسیده برداشت.-الو. سارا تویی؟ خوبی؟ چی شد؟ ورپریده کجا موندی تا این وقت ساعت؟ نمیگی دل من هزار راه میره؟ من موندم این لنگه دنیا بی خبر از همه جا. توهم که ماشالله اصلا نمیپرسی گیتی مردی؟ زنده ای؟ بیام یه خبری بهت بدم؟ چی شد؟ رفتی دفتر سپهری؟ قبولت کردن؟ حرف زدی؟ خوشت اومد از اونجا؟ چجوری بود این سپهری؟ این احمد که خیلی ازش تعریف میکرد. چه تیپی بود؟-گیتی امون بده بذار سلام کنم.-خوبه والا. جای عذرخواهی کردنته؟ علیک سلام. یالا تعریف کن.-خوبی؟ بچه ها خوبن؟ احمدآقا چطوره؟-همه خوبن. یالا تو تعریف کن.-همچین میگی لنگه دنیا انگار رفتی قطب جنوب. از تهران تا اردبیل کلا 7 ساعت راه. بعدم ما دیشب باهم حرف زدیم تازه.-آدم بی خبر چه 7 ساعت اونورتر چه 700 ساعت اونورتر. وای چقدر آسمون ریسمون میبافی. چقدر میدن؟حقوقتو پرسیدی یا باز عین این بچه‌های سر راه مونده وایسادی بهت زور بگن؟-گیتی. معلوم نیست هیچی هنوز.-چی؟گوشم از جیغی که کشید صدای سوت داد.-رفتم. سپهری رو هم دیدم. کارام هم بهش نشون دادم. فرم هم پرکردم. گفت بهتون زنگ میزنیم.-چی گفتی بهش؟-درباره چی؟-درباره دوقلو زایی ارثی خاندانمون. درباره کارت دیگه.-چیزی نگفتم. نوشته هامو برده بودم دیگه.-یعنی دو کلوم صحبت نکردی با مرده؟-چیزی نپرسید گیتی. اصلا خیلی کوتاه بود همه چی.-یه  سوال ازت نپرسید؟-چرا. پرسید سیاسی هم مینویسی؟-به به. چه سوالی هم پرسیده. توی ورپریده هم گفتی نه.-چی میگفتم؟ دروغ میگفتم؟-برای نقد رمان و این چرت و پرتای ادبیت بردن اونجا بالا پایینت کردن سارا؟ نگفتی من بازداشت بودم؟ نشون ندادی متنتو؟-نه.-وای بخدا که عقل نداری تو دختر. این روزها هرکسی یه پس گردنی از مامورای شاه خورده برای خودش سیاهه کرده میبره اینور اونور باهاش پست میگیره بعد ساواکیای ازخدا بی خبر تو رو بخاطر یه مقاله بردن بازجویی کردن نگفتی بهشون؟-چه فرقی داره گیتی؟ من که دیگه قرار نیست سیاسی بنویسم. احتمالا ایناهم سیاسی نویس میخوان. من آدمی که میخواستن نیستم.-سارا. تموم شد اون دوران. چرا هنوز میترسی تو اخه؟ وقتی اون مقاله اون همه سر و صدا کرد و استادات کلی برات پیغام پسغام فرستادن و به به و چه چه کردن یعنی یه چیزی حالیته دیگه. چرا سفتی میکنی؟-صدبار سر این حرف زدیم باهم گیتی. حوصله ندارم به قرآن. من ازاون قضیه هیچ جا هیچی نمیگم. توهم قول دادی نگی.-نگفتم.-میدونم.گیتی نفس عمیقی کشید. چند ثانیه ای سکوت کرد و بعد گفت-از رضا نپرسید؟-نه. -فرمتو نخوند؟-چرا.-خوند و هیچی نپرسید؟-نپرسید چون نوشتم فوت شده. ننوشتم ساواک گرفتش.  ننوشتم بهمون گفتن آزادش کردیم. ولی برادرم دیگه برنگشت.(ادامه دارد)</description>
                <category>سایه سعدی</category>
                <author>سایه سعدی</author>
                <pubDate>Sat, 03 Feb 2024 13:45:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به جای کلمات من بنشین- قسمت دوم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_21329825/%D8%A8%D9%87-%D8%AC%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%84%D9%85%D8%A7%D8%AA-%D9%85%D9%86-%D8%A8%D9%86%D8%B4%DB%8C%D9%86-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-x5q1lmenq3ky</link>
                <description>اولین چیزی که در ذهنم نقش بست همین بود.«پس کو بارونی بلند مشکی؟»آرام روی پاهایم ایستادم و تازه تفاوت قدی فاحش بین‌مان توی ذوقم زد. تقریبا برای دیدنش نیاز داشتم سرم را بالا بگیرم. حدودا 30 ساله میزد. با یک ژیله‌ی سورمه‌ای و پیراهنی که تا بالای آرنج آستین‌هایش را تا کرده بود. موهای فر حجیم و ته ریش کم پشت. از خیسی دستانش حدس زدم مشغول وضو گرفتن بود.-خانم وحدت؟از هپروت درآمدم. انگار تازه یادم افتاده بود چه دسته گلی به آب دادم. پرونده را بین دست‌هایم فشار دادم.-بله. ببخشید من امروز قرار بود 2 اینجا باشم. یه مقدار دیر شد. خانم معین شماره شما رو به من دادن گفتن که برای نشریه جدیدتون...-روزنامهراه افتاد به سمت راهرو و من هم پشت سرش قدم برمیداشتم و بی مکث ادامه میدادم.-بله برای روزنامه‌تون دنبال مقاله نویس هستید. من 4 سالی تو این حوزه کار کردم. یه سری نمونه کارهم آوردم...چشم‌هایم را که دوباره به پرونده انداختم تازه فهمیدم گلدان خاکی چه بلایی بر سر مانتوی مشکی و بلندی که تن کرده بودم آورده. گردِ گچِ دیواره‌های گلدان، رنگ لباسم را تغییر داده بود. فکر این که تمام مدت اینطور ایستاده بودم و در اولین جلسه حضورم در محل کار جدید اینطور ظاهر شدم عصبیم کرد. با دستانم محکم به جای جای مانتو میکوبیدم که گرد گچ بلند شود، همچنان راه میرفتم و حرف میزدم.-توی نشریه باور ستون ادبی رو مینوشتم، نشریه کتاب امروز ستون نقد رمان‌های کلاسیک داشتم، نشریه حرف نو درباره مسائل اجتماعی روز به فراخور زمان مقاله میدادم. یه مدت هم با استاد میرسعید کار میکردم. دستیارشون بودم تو روزنامه‌ی...حس کردم صدای پاهایش دیگر نمی‌آید. سرم را از مانتویی که تازه داشت رنگ واقعیش را نشان میداد برداشتم و نگاهش کردم. روبه روی یک درب سفید رنگ ایستاده بود و به دست درهوا مانده‌ام برای فرود آوردن یک ضربه دیگر به مانتو با اخم نگاه میکرد. دستم را آرام پایین آوردم. با همان اخم نگاهش را پایین انداخت. در را باز کرد.-بفرمایید.با قدم‌های آهسته وارد اتاق شدم.-نیاز نیست در رو ببندید.در را رها کردم. رو به رویم؛ یک اتاق بی پنجره و کم نور. یک میز شلوغ پر از کتاب و کاغذ. روی دیوارها عکس‌های از شخصیت‌های مختلف سیاسی ایران و جهان که تقریبا یک سمت و سو داشتند. کاغذهای یادداشت کوچک و بزرگ چسبیده در کنار هم. یک تلویزیون سیاه و سفید قهوه‌ای رنگ. مقدار زیادی خرت و پرت و کاغذ و منگنه و پانچ و ... جای جای خالی اتاق هم طبقات روزنامه‌هایی که با نخ شیرینی روی هم بسته شده بودند و کتاب‌هایی با جلد بزرگ، بی نام و نشان.خودش رفت و پشت میز شلوغ نشست. تازه چشمم به ماشین تایپ مشکی نونواری افتاد که روی میزش بود. برعکس همه‌ی اشیای اتاق که بوی کهنگی میداد، تمیز و روغن کاری شده و سرحال به نظر میرسید.-بفرمایید بنشینید.نگاه سرگشته‌ای انداختم. تک صندلی فلزی سبز رنگ وسط آن شلوغی تازه به چشمم آمد. نشستم. گوشه‌ی سمت چپ مانتو هنوز یک رد گچ داشت. دستم را بالا بردم تا بتکانمش. ناخودآگاه زیرچشمی نگاهش کردم. دولا شد و از جایی که من ندیدم یک فلاسک با دو عدد استکان و یک سینی کوچک بیرون آورد. اول مقداری آب جوش روی یک دستمال سفید و تمیز ریخت و لیوان‌ها را با صبر تمیز کرد. بعد چای کیسه‌ای را درون فلاسک انداخت.-پشت سرتون یه فرم هست. اون رو پرکنید لطفا.به پشت سرم نگاه کردم. دیوار یک فرورفتگی طاقچه مانند داشت و روی انبوه کتاب‌ها، چند ورق کاهی روی هم گذاشته شده بود. یکی از ورق‌ها را برداشتم. خودکار را از اعماق کیف دستی بزرگ و مشکی رنگم که یادگار رضا بود بیرون کشیدم. تمام این دقیقه‌ها حس میکردم زیرنگاه اخم‌آلودش بررسی می‌شوم، اما چیزی در درونم نمیگذاشت که سرم را بلند کنم و این فرضیه را بی‌آزمایم.در کمال آرامش یک دقیقه‌ای به سوالات پاسخ دادم. اما نه کامل. همان چیزی که واهمه‌اش را داشتم در قدم اول سراغم آمده بود. همان چیزی که ماه‌ها بود ذهنم را مشغول کرده بود و ترسش باعث شده بود تا همین امروز به دنبال هیچ کاری نروم. خسته بودم. روحم و کالبدم از این همه فکر بی نتیجه خسته بود. تا همین لحظه هم سیل اتفاقات پیش بینی نشده باعث شده بود نتوانم خوب به ترسم فکرکنم. آخرسر دست به دامن بی بی شدم. گفتم برایم نذر کند. آخرین سنگرم در زندگی در هر مشکلی نذرهای بی بی بود و بس. تصمیمم را گرفته بودم. مرگ یک بار و شیون یک بار. تا آخر عمر که نمیتوانستم خانه نشین باشم. به جای گوش دادن به روایت‌های ضد و نقیض آدم‌ها دلم را به دریا زده بودم. رو به روی آدرس بستگان، جلوی نام رضا نوشتم «فوت شده». با اینکه در اعماق وجودم باور نداشتم نباشد. من مطمئن بودم رضا زنده بود. زنده بود و بازمیگشت.-تموم شد؟سرم را با سرعت بالا آوردم. نفهمیدم چقدر زمان گذشته که سپهری به حرف آمده. نفهمیدم که از یاد رضا در مردمک چشمانم یک حلقه‌ی اشک نشسته. صدایم را صاف کردم.-بله.بلند شدم و کاغذ را روی میزش گذاشتم و نشستم. دستانم یخ کرده بود و خودکار را در آن میفشردم. سپهری با همان اخم، فرمم را مرور میکرد.-من همه‌ی جاهایی که کار کردم رو ننوشتم. بیشتر جاهایی که ثابت کار میکردم نوشتم. وگرنه خیلی جاها هم مقاله میفرستادم براشون. این پوشه...دوباره ایستادم و پوشه را روی میزش گذاشتم. وقتی اضطراب داشتم دلم میخواست بیشتر حرف بزنم تا کمتر صدای ذهنم را بشنوم.-تو این پوشه یکی دو نسخه مقاله از هر روزنامه و نشریه و ماه‌نامه‌ای که براشون یادداشت نوشتم هست.بدون هیچ عکس العملی پوشه را باز کرد و شروع به تورق کرد. به یک صفحاتی که میرسید، چندثانیه مکث میکرد و برخی ورق‌ها را ندیده کنار میزد.-مقاله سیاسی هم دارید؟آب دهانم را قورت دادم.-نه. من یه مدت مقاله اجتماعی مینوشتم. سیاسی نه.بدون اینکه سرش را بلند کند نگاهش را به من برگرداند. حس میکردم دست‌هایم می‌لرزد. یاد آن روز کذایی، آن مردان درشت هیکل با سبیل‌های از بناگوش در رفته و کراوات‌های بد رنگ، آن اتاق نمور و تاریک و من که بی‌هوا ربوده شده بودم و نمیدانستم کجا هستم و از من چه می‌خواهند، هر بار رعشه به اندامم می‌انداخت. سرد بود. خیلی سرد. صدای یکیشان توی گوشم هنوز زنگ میخورد « سیاسی هم که مینویسی. اخه جوجه دانشجو. تو رو چه به این ***خوریا. تو الان باید تو مطبخ قرمه سبزیتو بار بذاری و چارتا توله پس بندازی. واسه ما سیاسی نویس شدی؟» و صدای سیلی که آنقدر بی هوا و بلند بود که باور نمیکردم با صورت من برخورد کرده باشد. سیلی بعدی و سیلی بعدی.-خانم. خانم...به خودم آمدم. سپهری با یک لیوان پلاستیکی قرمز رنگ رو به رویم ایستاده بود. خم نشده بود. اما لیوان را به سمت من گرفته بود و از اخم‌هایش خبری نبود. میلرزیدم و مطمئن بودم که رنگم مثل همیشه رنگ گچ‌های همان گلدان شده است. لیوان را گرفتم و بدون اینکه بدانم چیست سرکشیدم. آب بود. با تعدادی قند.-بهترید؟شاید برای اولین بار مستقیم به چشمانش نگاه کردم. دو تیله‌ی میشی رنگ و بی احساس. بدون حرف سر تکان دادم. برگشت و سینی چای را رو به رویم گرفت. لیوان گرم را برداشتم و آرام تشکر کردم.-ظاهرا خیلی حالتون مساعد نیست. من سوالی ندارم. اگر خودتون نکته‌ای ندارید، چای تون رو که میل کردید میتونید برید. باهاتون تماس میگیریم.تلخندی زدم. تقریبا مطمئن بودم که قبولم نمیکنند. حتما در ذهنش یک دختر ماجراجوی بی عرضه بودم که از پس یک مصاحبه ساده بر نمی‌آمد. لیوان چای را کنار پایم روی زمین گذاشتم. هرچه بود نمیخواستم بی عرضه تلقی شوم.-نه. فقط عذرخواهی میکنم که اینطوری شد. بخاطر اضطراب مصاحبه نبود. یادآوری چیزی باعث شد یه کم به هم بریزم. راستش من برای گرفتن یه شغل نه خوب بلدم حرف بزنم، نه خیلی از رزومه‌م و کارهایی که کردم حرف بزنم. حرف من نوشته‌هامن. که فکرکنم فرصت نکردید مطالعه کنید.بلند شدم. نمیدانم چطور خودم را کنترل کرده بودم. آرام پرونده‌ام را بدون صحبتی از روی میزش برداشتم. خسته نباشیدی زیر لب گفتم و بیرون زدم.هوا سرد بود. تا خانه اشک ریختم. بخاطر عقوبت گناهی که مرتکب نشده بودم.(ادامه دارد)</description>
                <category>سایه سعدی</category>
                <author>سایه سعدی</author>
                <pubDate>Sat, 03 Feb 2024 10:35:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به جای کلمات من بنشین- قسمت اول</title>
                <link>https://virgool.io/Sakkoo/%D8%A8%D9%87-%D8%AC%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%84%D9%85%D8%A7%D8%AA-%D9%85%D9%86-%D8%A8%D9%86%D8%B4%DB%8C%D9%86-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-efaxzgdz37x3</link>
                <description>تهران بهار 59پرونده پر و پیمانی که در آغوشم گرفته بودم بیشتر به خودم فشردم. چند قدمی عقب رفتم تا بتوانم خوب سرم را بالا بگیرم و ساختمان 5 طبقه با سنگ‌های توسی تیره را بهتر ببینم. نفس عمیقی کشیدم. بوی بهار از همه جای شهر بلند میشد، شوق زندگی، شوق تغییر، شوق. شاید تنها واژه‌ای که این روزها در چشمان همه‌ی مردم شهر میدیدم. مثل صورت یک قهرمان دو وقتی پایش را روی خط پایان می‌گذارد، مثل چشم‌های یک وزنه‌بردار لحظه‌‌ای که وزنه‌ای سنگین را بعد از بلند کردن به زمین میکوبد و رکورد میزند. مثل چشمان یک فوتبالیست بعد از گل برد دقیقه‌ی 90. چشم‌های همه شبیهِ شوق توانستن بود و مگر می‌شود در فضای عطرآگینِ شوق عبوس و مضطرب بود. آن هم مثل منی که حالش به حال مردم اینجا گره خورده بود. سرم را پایین انداختم و سعی کردم فکرهای بد را دور کنم؛ یه مصاحبه‌ی ساده‌ست دیگه. قبول نشدی میری جای دیگه. چندساله کارت همینه. خوندن و نوشتن و فکرکردن. این همه سابقه‌ی کار. اصلا چرا نباید قبولم کنن؟ این مقاله‌ها رو این همه نشریه‌ی معتبر کدوم دختری تو سن و سال من داره؟-آبجی. راه بده ما رد شیمبه خودم آمدم. دو مرد درشت هیکل کمد چوبی بزرگی را حمل می‌کردند تا داخل ساختمان ببرند. من سر راهشان بودم. عذرخواهی کردم و عقب رفتم. نگاهی به ساعت ظریف مچی که هدیه‌ی رضا بود انداختم. 2 دقیقه به 2 بعد ازظهر. بیش ازاین وقت برای فکرکردن نداشتم. زیرلب بسم اللهی گفتم و پادرون ساختمان گذاشتم. سر می چرخاندم تا مسیر راه‌پله را پیدا کنم. دو در شیشه‌ای که هر دو به راهی پلکانی میخوردند. مسیر من کدام سمت بود؟-بفرما دخترم.صدا از پشت سرآمد. برگشتم و با پیرمردی با ریش‌های سفید و عینکی که گوشه‌‍‌ی شکسته‌اش را ناشیانه چسب زده بود برخوردم. احتمالا نگهبان این ساختمان پر رفت و آمد و شلوغ بود.-سلام. خسته نباشید. وقت مصاحبه داشتم. دفتر روزنامه. با آقای سپهریپیرمرد راه افتاد و به سمت جعبه‌های روی هم چیده شده‌ای رفت که کنار یک گلدان تلمبار شده بودند.-کدوم روزنامه؟-اسمش رو نمیدونم. ظاهرا تازه میخواد راه بیفته-اینجا که همه چی داره تازه راه میفته.جابه جا شدن‌های مداوم برای راه گرفتن باربرها و گذشت دقیقه‌ها کلافه‌ام کرده بود.-شما آقای سپهری رو نمیشناسید؟-همون پسر قد بلنده که یه بارونی مشکی تنش میکنه؟چه سوالی بود؟ من که تا به حال سپهری را ندیده بودم. اما حتی اگر دیده بودم هم بارانی مشکی چه ویژگی خاصی می‌نواند باشد که یک نفر را با آن به یاد آورد.-نمیدونم. من ندیدمشون تا به حال.همینطور که این جمله را ادا میکرد پیرمرد گلدان را بلند کرده بود و به سختی و سنگینی سمت من می‌آمد. ذهنم قد نمیداد که چه کار باید کنم. پرونده‌ام را زیر بغلم گذاشتم و به ناچار گلدان نیمه سنگین را از زیرش گرفتم.-همونه فکرکنم. طبقه‌ی چهارم بابا. بیزحمت این گلدون هم ببر برای اونجاست.از پشت ساقه‌های بلند گلدان سرم را کشیدم تا بگویم چطور چنین گلدان سنگینی را با یک پرونده در دستم تا طبقه چهارم ببرم. این همه کارگر باربر اینجاست. اما پیرمرد را دیدم که کشان کشان دور میشد. دیر شده بود. بدون هیچ تعللی راه پله سمت چپ را انتخاب کردم و بالا رفتم. حفظ توازن گلدان و تنظیم فشار دستم برای نیفتادن پرونده عرقم را درآورده بود. در هرطبقه هم یک سری آدم با دست‌هایی پرتر از من در رفت و آمد بودند. حتی یک نفر دست خالی نبود تا درخواست کمک کنم. نفس نفس زنان بالاخره رسیدم. نیاز داشتم دستی به صورتم بکشم تا مقداری اوضاع به هم ریخته‌ام را مرتب کنم. اما اگر گلدان را زمین میگذاشتم دیگر برداشتنش در توانم نبود. در بزرگ و دو لنگه‌ی چوبی رو به رویم و یک در باز سفید رنگ آن سمت. سرکی کشیدم. واحدی که در باز داشت آنقدر سوت و کور و خالی بود که بی درنگ با قدم‌های سنگین از همان در قهوه‌ای داخل رفتم.-سلام.چیزی نمیدیدم. سلام را هم خطاب به فرد احتمالی که از دیدن آن هیبت تعجب کند کردم. اما خبری نبود. راهروی بلندی به سمت یک در نیمه شیشه‌ای وجود داشت و از پشت در صدای همهمه و زنگ تلفن و رفت و آمد می‌آمد. چرا نمیرسیدم؟ راهرو را طی کردم و با شانه در شیشه‌ای را هول دادم. در کامل باز شد. برگشتم تا به داخل نگاهی کنم که آستین مانتو به در گیر کرد. در یک لحظه باید تصمیم میگرفتم پرونده را نگه دارم یا گلدان را. انتخابم دومی بود. صدای مهیب شکستن گلدانی به آن عظمت اصلا تصویر خوبی از تازه وارد در ذهن‌ها نمیگذاشت. پرونده از زیر دستم رها شد و با تمام ورق‌هایش روی زمین ریخت. بی حواس ازاینکه آسیتنم را هنوز از دسته‌ی در جدا نکردم دوباره عظم رفتن کردم. این بار گلدان از دست‌های خسته و بی جانم رها شد. تمام شد سارا. حالا باید در به در در این آشفته بازار دنبال یک نشریه بگردی که یک دختر جوان نویسنده را بپذیرند. آن هم در چنین فضایی. گلدان از دست‌هایم رها شده بود و بی اراده‌ترین واکنش در آن لحظه بستن محکم چشم‌هایم بود. چندثانیه گذشت. هیچ صدای مهیبی نیامد. چطور ممکن بود؟ چشم‌هایم را باز کردم. مردی روی پنجه‌ها گلدان را در آغوش گرفته بود و داشت می ایستاد. از خجالت دوست داشتم فرار کنم و دیگر به آنجا برنگردم. اما نوشته‌هایم چه؟ بی درنگ روی زمین زانو زدم و شروع به جمع کردن کاغذهای پخش و پلا کردم. زیرچشمی دیدم که مرد گلدان را برد، گوشه‌ای گذاشت  و چند لحظه درنگ کرد. بعد خم شد، کاغذی را که جلوی پایش افتاده بود برداشت و دوباره ایستاد. بیش از این ساکت بودن خجالت آور بود. بدون اینکه سرم را بلند کنم تصمیم گرفتم قبل از رفتن برای حفظ آبروی گیتی هم شده توضیح بدهم و عذرخواهی کنم.-ببخشید. من امروز ساعت 2 قرار مصاحبه داشتم. با آقای سپهری. بعد دم در یه آقایی این گلدون رو دادن بیارم. بالا. فکرکردم اینجا باید دفتر روزنامه باشه. اخه ایشون نمیدونست. اینجاهم تابلو نداشت، من هم نمیدونستم. شما میدونید...-سپهری هستم.دستم روی آخرین کاغذ جامانده روی زمین جا ماند. به آرامی آن را داخل پرونده گذاشتم، سرم را بلند کردم و ایستادمادامه دارد...(ممنون میشم اگر نظری داشتید بگید)</description>
                <category>سایه سعدی</category>
                <author>سایه سعدی</author>
                <pubDate>Tue, 30 Jan 2024 15:55:42 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>