<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ZahraRafeie</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_21526827</link>
        <description>▪️اینجا برداشتمو درباره کتاب و گاهی زندگی میگم▪️</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-08 02:24:09</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/775192/avatar/t1OxxB.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>ZahraRafeie</title>
            <link>https://virgool.io/@m_21526827</link>
        </image>

                    <item>
                <title>فارغ از کتاب...به نام بزرگسالی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_21526827/%D9%81%D8%A7%D8%B1%D8%BA-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%85-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF%D8%B3%D8%A7%D9%84%DB%8C-zdcgkflh2bvx</link>
                <description>نمیدانم بزرگسالی برای بقیه چگونه شروع شدنزدیک یک سال است که فکر میکنم بزرگ شده ام خواهرم کنارم می‌نشیند تند تند چند جمله می‌گوید و با هیجان سوالی می‌پرسد و من مکث میکنم تا جوابش را بدهم نه اینکه سوال ها و حرف هایش را نفهمیده باشم نه فهمیده ام فقط کلمات بر دهانم نمی آید انگار تو ذهنم چند نفر مشغول حرف زدنند و مجالی برای صحبت با فرد دیگر نیستدر بزرگسالی آدم های اطرافم نه سفید اند نه سیاه خاکستری اند گاهی تیره و گاهی روشن در کتابی روانشناسی خواندم که این خوب است که آدم ها را سیاه و سفید مطلق ندانی اما حقیقتا با این روش خیلی حال نمیکنم آخر یعنی چه که وقتی با کسی میخواهم ارتباط بگیرم بشینم ببینم امروز طرف می خواهد روی خاکستری روشنش را به من نشان دهد یا خاکستری تیره گورپدرشان با این طیف های رنگی طرف باید یا انصاف و ذات خوبی داشته باشد که بشود دو کلام باهاش حرف زد یا دکمه خروجش را فشار داده و هدایتش کرددر بزرگسالی فوتبال دیدن بهم حال نمی‌دهد جام جهانی ۲۰۲۶است و یک بازی که هیچ یک دقیقه ام از بازی ها را ندیده ام با این که روی ۱۰نفرشان کراش زده ام و احتمالا آخرین جام جهانی است که مسی و رونالدو در آن شرکت می‌کنند با همه این ها نمیدانم حال نمیکنم ببینم و این ندیدن کمی ازارده خاطرم می‌کند نمیدانم از ندیدن مسی و رونالدو در پیراهن تیم ملی شان است یا از اینکه شور و شوق نوجوانی ام چال شده استدر بزرگسالی مجبور شده ام که بفهمم حس ها پایدار نیستند باید دانست که غم شادی ترس اضطراب وافسردگی و ده ها حس دیگر دوست های خواسته یا ناخواسته تو اند و هر وقت که حال کنند در را باز می‌کنند و می آیند و خودشان را پرت می‌کنند روی تختت فارغ از آنکه خوشت بیاید یا نیاید کمی می ماند و جایش را به حس بعدی می دهد و میرود نباید خیلی دل در بندشان کرد وفا ندارندآخ آخ آخ جان میکنم تا از تجربه بعدی بزرگسالی بگویم(شاهزاده سوار بر اسب سفیدی در کار نیست)لامصب جمله جمله دردناکی است زندگی همان چیزی است که میبینی همین کثافت با شادی های موقت کسی قرار نیست بیاید و نجات دهدالبته یک استثنا هم هست که اسم های زیادی برایش گذاشته اند مثل شانس یا خواست خدا که خب انشالله قسمت همه مان شودگل سر سبد بزرگسالی را نگفتم در اینجا گاهی نمیشود که نمیشود که نمیشوداما بزرگسالی با همه این ها یک مزیت  خوب دارد، خیلی خوب میتوانی کودک درونت را ببینی دستش را بگیری و بگذاری گاهی نفس بکشد و بستنی مورد علاقه اش را در گرمای تابستان بخورد و کمی خنک شودسخت نگیریم،همین هم خوب استاوایل تیر۱۴۰۵</description>
                <category>ZahraRafeie</category>
                <author>ZahraRafeie</author>
                <pubDate>Wed, 01 Jul 2026 23:44:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فارغ از کتاب... به نام مردمان شهر ما</title>
                <link>https://virgool.io/@m_21526827/%D9%81%D8%A7%D8%B1%D8%BA-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%85-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B4%D9%87%D8%B1-%D9%85%D8%A7-h5sl88me0ymw</link>
                <description>شهر ما مترو ندارد شهربازی ندارد سینما ندارد کتاب فروشی درست درمان ندارد کافه ای دنج برای نشستن و گپ زدن ندارد اما خاکش خوب است باغ زیاد داریم و حداقل ۹ماه سال آفتاب هست با دست و دلبازی تمامبا تمام این داشته ها و نداشته ها هر فردی در این شهر داستان خودش را دارد با خوشی ها و تا خوشی های مخصوص به خود که گاهی به چشمم می آیدجیب مربعیعمو زمستان و تابستان شلوار پارچه ای با پیراهن های جیب مربعی رنگ روشن می پوشد هر روز آنها کثیف می شوند ولی روز بعد دوباره یک پیراهن جیب مربعی آستین دار تمیز دیگرمی پوشد انگار یک بار مصرف انداز زمانی که یادم می آید گوشی نوکیا ۱۱۰۰ دارد که سنگ را هم میشکند و اخ نمی گویدمرد عجیبی است نسبت به بیگانه ها بداخلاق است، خیلی بداخلاق بچه های کوچک غریبه را که از دور می‌بینند لبخند نمی‌زند حتی بچه های کوچک آشنا را، فقط لپشان را می کند با لحنی که فقط ۲۰درصدش طنز است (گور بابایت) بهشان می گوید و میرودسر کار که میبینیش جدی است فقط سلام می‌کند اخم هایش را می کشد توی هم و دوباره به کارش می‌رسدوقتی زنگ می‌زند کارش را می گوید و یا علی گویان تلفن را قطع می‌کند بی هیچ تعارف یا حرف اضافه ایچند سال پیش جوری موضوعی را جدی برایم شکافت که از تعجب این حد از جدی بودنش شاخ درآوردم با این حال حس میکنم او یکی از روراست ترین افرادی است که در زندگی ام دیده امبا همه این ها او در جمع های کوچک خانوادگی لبخند های خجالت زده ای میزند گاهی زنگ می‌زند و حالم را می‌پرسد در سه جمله و قطع میکند و عیدی ام را هرسال پرو پیمان با تورم برایم واریز میکند جوری که همه دوست هایم می گویند کاش همچین عمویی داشتیمخرداد۱۴۰۵</description>
                <category>ZahraRafeie</category>
                <author>ZahraRafeie</author>
                <pubDate>Wed, 01 Jul 2026 11:44:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فارغ از کتاب... به نام فقط همین</title>
                <link>https://virgool.io/@m_21526827/%D9%81%D8%A7%D8%B1%D8%BA-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%85-%D9%81%D9%82%D8%B7-%D9%87%D9%85%DB%8C%D9%86-tijgpaom3tmd</link>
                <description>پل خواجو به همراه زاینده رود که باز است هم جای جالبی است آدم میرود زیر پل جوراب هایش را می کند پاهایش را توی اب میگذارد و زل میزند به درخت ها و آب و احساس خوشی میکند فقط همین .نکند تمام جاهای دنیا که دوست دارم بروم و ببینم تهش به فقط همین برسند؟اواسط خرداد ۱۴۰۵</description>
                <category>ZahraRafeie</category>
                <author>ZahraRafeie</author>
                <pubDate>Mon, 29 Jun 2026 21:43:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فارغ از کتاب... به نام شجاعت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_21526827/%D9%81%D8%A7%D8%B1%D8%BA-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%85-%D8%B4%D8%AC%D8%A7%D8%B9%D8%AA-uel4dmkth1ao</link>
                <description>حال جسمی ام کمی دچار مشکل شده است ساعتهایی که درد ندارم حتی دیدن برگ روی درخت هم برایم جذاب تر است چه برسد به دیدن یک سریال یا خواندن چند صفحه کتاب بدون دردراستی چرا کسی متن یا داستان از آدم ها در دوره بیماری ننوشته است؟ چرا کسی از تجربه بیماری طولانی مدت و زجر های روحی و جسمی و از دست دادن چیزهای مختلف نمی‌گوید؟شاید هم ندیده ام اماوقتی رفتم ام ار ای بگیرم زنی را دیدم که جمله ای دلچسب گفت ،گفت( بیماری تنها چیزی که می خواهد شجاعت است )راست می‌گفت شاید در وصف بیماری فقط باید همین را گفت و بس . شجاعت باور کردنش گاهی مرا تا مرگ می برد و برگرداندخرداد۱۴۰۵</description>
                <category>ZahraRafeie</category>
                <author>ZahraRafeie</author>
                <pubDate>Sun, 28 Jun 2026 22:18:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فارغ از کتاب... به نام دو نوشته از جنگ</title>
                <link>https://virgool.io/@m_21526827/%D9%81%D8%A7%D8%B1%D8%BA-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%DA%86%D9%86%D8%AF-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%AC%D9%86%DA%AF-dlbdqvwjbpel</link>
                <description>دو متن زیر یادگاری است از زمان جنگ که شاید از زمانش گذشته باشد اما اثرش هنوز هست ...🔅امروز ۴فروردین ۱۴۰۵ نوروز است دیروز یک باران حسابی آمد و هوا خنک و تمیز است، با آفتابی ملایم .روی میز گز داریم با میوه، روی اپن هفت سین چیده ایم و مامان تازه کاسه های آجیل را شسته برای مهمان بعدی صدای جنگنده می آید راستی جنگنده ها سر نشین دارند؟هوا را میبیند که جون می‌دهد برای گردش و سفر ؟پیش خودش نمی گوید حیف عجب هوایی عجب طبیعتی با اقلیم ما متفاوت است بعد که صلح شد روزی می آیم و ایران را از زمین میبینم؟نوروز و گز را چی میشناسند؟ سرش کلاه نرود...نوروز ۱۴۰۵🔅بچه که بودم عکس های جنگ های مختلف و که می‌دیدم حس میکردم حتما بهار در این شهر ها قدم نمی‌گذارد ،این چند روز جنگ است و اولین شکوفه های بهاری را دیدم.اواسط اسفند۱۴۰۴</description>
                <category>ZahraRafeie</category>
                <author>ZahraRafeie</author>
                <pubDate>Sat, 27 Jun 2026 10:09:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فارغ از کتاب... به نام زنِ عاشق و ناز معشوق</title>
                <link>https://virgool.io/@m_21526827/%D9%81%D8%A7%D8%B1%D8%BA-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%85-%D8%B2%D9%86%D9%90-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82-%D9%88-%D9%86%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%B9%D8%B4%D9%88%D9%82-rphhnzse7u6g</link>
                <description>مدتی هست که فکر میکنم چرا دیگر تهمینه و منیژه و رابعه بلخی نداریم؟چرا از یه جایی به بعد که نمیدانم کجاست، زن عاشق و مرد معشوق نیست؟امروز دیدم داریم زیاد هم تهمینه و منیژه و رابعه داریم و خودم هم جزوشان بوده ام انگار از اول هم عاشق بودن برای زن وزنه اش سنگین بوده و هست اما از یک جایی به بعد که نمیدانم کجاست ، صدایمان به جایی نمی‌رسد نکند مردِ معشوق نازش زیاد شده و محل نمی دهد و مارا دلسرد کرده یا شاید هم صدای مارا خفه کرده اند ؟اواسط اسفند ۱۴۰۴</description>
                <category>ZahraRafeie</category>
                <author>ZahraRafeie</author>
                <pubDate>Fri, 26 Jun 2026 10:51:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برداشت من از کتاب خرده عادت ها</title>
                <link>https://virgool.io/@m_21526827/%D8%A8%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-%D9%85%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AE%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D8%B9%D8%A7%D8%AF%D8%AA-%D9%87%D8%A7-wjxclgiqt3sn</link>
                <description>برداشت من از کتاب خرده عادت هانوشته جیمز کلییرترجمه زهرا صادقیاولین بار توصیف این کتاب و تو برنامه کتاب باز از زبون مجتبی شکوری شنیدم و مشتاق شدمکتاب بسیار روان و ساده نوشته شده و اگر واقعا قصد داشته باشی عادت های جدیدی بسازی مثل یک نقشه راه میمونه هر فصل هم خلاصه نویسی های خوبی داره در آخر خلاصه مطالب اصلی و عکسش و می‌زارم اما یک موضوع جالبی که اواخر کتاب بهش اشاره میشه معایب عادت ها است که میگه هر چند مدت یک بار بعد ساخت عادت باید چک کنی ببینی آیا اون عادتی که ساختی هنوز برات سودمنده؟از کتاب یک سری جملات و برداشت ها نوشتم تا هر وقت یادم رفت به این بخش یک نگاهی بندازم*اگر می خواهی آدمی باشی که پس انداز داشته باشه پس مثل کسی رفتار کن که پس انداز می‌کنه* در زمان مشخص در مکان مشخص کار مشخصی و انجام میدم بدون فکر ولی اون کار باید شفاف باشه* بعد عادت قدیمی یا عادت مورد علاقه عادت جدید یا عادت سخت و انجام بدهم*اگر می خواهی از یک عادت استفاده کنی نشانه هاش و بزار دم دست مثل بطری آب رو اپن که هر روز پر آبش میکنی تا تو طول روز بخوری*عالی دشمن خوب است*شروع هر عادت با دو دقیقه، در شروع هر عادت قبل از اینکه خسته بشی دست بکش*کار نادرست و سخت کن، اگر رژیمی تو رستوران قبل از اینکه گارسون غذارو بیاره بگو نصفش و پک کنه*برای اینکه یک عادت لذت بخش بشه پاداش آنی بزار حتی در حد تیک زدن چک لیست*اگر یک روز عادتی و از دست دادی ایرادی ندارد فردا از دستش نده حتی اگر کمتر از روزهای عادی انجامش بدی مهم نیست مهم اینه رشته قطع نشه*آسان بگیر،قدمای کوچک بردار، زمینه کاری مشخص برای خودت پیدا کن*وقتی فکر کردی تو عادتی رشد نکردی از یک دریچه دیگه رشدت و تو اون عادت ببین*راه موفقیت=چگونه کاری را درست انجام دهم،آن کار را هر روز انجام دهم*هر عادتی که دوست داری و اونقدر مهم جلوه نده که جزوی از هویتت بشه تا وقتی که می‌ره احساس بی هویتی نکنی (تو همیشه ارزشمندی)خلاصه مطالب اصلی کتابدی ۱۴۰۴</description>
                <category>ZahraRafeie</category>
                <author>ZahraRafeie</author>
                <pubDate>Fri, 19 Jun 2026 12:30:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>A Text About the Book Sherlock Holmes and the Duke&#039;s Son</title>
                <link>https://virgool.io/@m_21526827/a-text-about-the-book-sherlock-holmes-and-the-dukes-son-m2mhpm0epnqb</link>
                <description>Sherlock Holmes and the Duke’s Sonby Sir Arthur Conan DoyleThe level of this book is Stage 1.In this book, I read a mystery story, actually a family mystery, about the Duke of Holdernesse, a government minister, and his two sons.Sherlock Holmes and his friend, Dr. Watson, went from London to the north of England to find the answer to the mystery.I loved this book. Sometimes, while I was reading it, I was shocked.My favorite character is Sherlock Holmes.May 2026</description>
                <category>ZahraRafeie</category>
                <author>ZahraRafeie</author>
                <pubDate>Thu, 18 Jun 2026 20:00:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برداشت من از کتاب ماشاالله خان در بارگاه هارون الرشید</title>
                <link>https://virgool.io/@m_21526827/%D8%A8%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-%D9%85%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%85%D8%A7%D8%B4%D8%A7%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87-%D8%AE%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%B1%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%88%D9%86-%D8%A7%D9%84%D8%B1%D8%B4%DB%8C%D8%AF-xopsa9hcqxlh</link>
                <description>برداشت من از کتاب ماشاالله خان در بارگاه هارون الرشیدنوشته ایرج پزشکزادمن این کتاب و با صدای ایوب آقاخانی در فیدیبو گوش دادم که خیلی چسبید اما خود داستان:این کتاب درباره ماشاالله خان دربان بانک در دوره معاصر است که به دوره هارون الرشید در بغداد می‌ره و اونجا با هارون و الرشید،حرمسرا،دربار،جعفر برمکی وزیر هارون و... دیدار می‌کنه و اتفاقات خنده‌داری و رقم می‌زنه. تو کتاب برای به کار بردن زبان عربی از شیوه بامزه چسباندن ال به کلمات سخت و استفاده از چند کلمه رایج عربی مثل نعم و لا بهره می‌بره که کتاب و بسیار شیرین و دوست داشتنی می‌کنه عمده داستان در بغداد هست ولی این کتاب خیلی خیلی ایرانیه و برای دوره خودش بسیار به روز و فکر شده (استفاده از نام هنرمندان معاصر زمان ) و عجیب آدم و یاد داستان امیر ارسلان نامدار میندازهشخصیت مورد علاقه:جعفر برمکی فروردین ۱۴۰۵</description>
                <category>ZahraRafeie</category>
                <author>ZahraRafeie</author>
                <pubDate>Thu, 18 Jun 2026 17:38:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برداشت من از کتاب بی زمستان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_21526827/%D8%A8%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-%D9%85%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%A8%DB%8C-%D8%B2%D9%85%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-eoq0lhcswisi</link>
                <description>برداشت من از کتاب بی زمستان سفرنامه و عکس های تاجیکستان،آذربایجان و گرجستان نوشته منصور ضابطیان این سفر نامه عجیب و در عین حال جالبه انگار داره دنبال ایران و نقاط مشترک با ایران در این کشورهای نزدیک میگرده.قسمت اول  تاجیکستاناوایل این فصل فکر میکردم تاجیکستان یک نوع ایران آرمانیه که خب جشن گرفتن نوروز ، توجه به تاریخ این منطقه،علاقه به شعرو شاعر ها علاقه به زبان فارسی و همه و همه این و تایید میکرد تا اینکه گفت در آنجا هم زنان حقوق اجتماعی کمتری دارند و خب غریبه که اینجا نیست کمی توی ذوقم خورد اما خب دست کم کشور جذابیه برای دیدن.زبان مردم این کشوره  هم فارسی تاجیکی است(الفبای کاملا متفاوتی با فارسی در ایران دارد) و هم روسی و این کشور علاقه عجیب غریبی به سلسله سامانیان دارد تا جایی که واحد پولشان هم به اسم( سامانی) است.قسمت دوم آذربایجاندر قسمت آذربایجان از اختلاف با ارمنی ها،دزدی های هویتی از فرهنگ و تاریخ ایران و سکوت حکومت ایران صحبت شد که حقیقتا کمی از جذابیت این قسمت کم کرد اما مهمان نوازی و غذاهای آذری و البته موسیقی کمی جبرانش کرد. در این قسمت از دوره ای گفت که آذربایجان جزوی از شوروی بود و ساختمان های ساده کمونیستی از اون موقع مونده تا به الان که مرکز فرهنگی حیدر علی اف به جای اون ها حکمرانی می‌کنه.از این صحبت شد که آذربایجان دارای ریشه های اسلامی و کمونیستی است اما الان سعی به نزدیک شدن به اروپا و فراموش دوران قبل خود داره.درباره این گفت که این کشور نفت داره ولی منطقه ای به اسم تفتان در این کشور هست که نفتش نامناسبه برای صنعت اما به جای آن از این نفت برای نفت درمانی استفاده میشه.قسمت سوم گرجستانتو این کتاب از گرجستان خیلی کوتاه گفته شده اما حس میکنم گرجی ها ایران را دوست دارند اما نه برای زندگی فقط برای تماشا از دور و این حرف و ظلم پادشاهان صفوی و قاجار که به این منطقه کردند تایید می‌کنه.اما این کشور سرشار از جذابیته برای اثبات این حرف  همین بس که بین اروپا و آسیا قرار داره و فرهنگ هر دو رو در خود حل کرده و خب انگار کمی اروپایی تره تا اسیایی  همچنین  ازانقلاب گل سرخ ، تفلیس و امنیتش و کافه های متفاوتش صحبت شده و غذای آشنایی‌شان خاچاپوری که خوشمزه و سیر کننده است.نوروز ۱۴۰۵</description>
                <category>ZahraRafeie</category>
                <author>ZahraRafeie</author>
                <pubDate>Tue, 16 Jun 2026 12:10:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برداشت من از کتاب سه رنگ</title>
                <link>https://virgool.io/@m_21526827/%D8%A8%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-%D9%85%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B3%D9%87-%D8%B1%D9%86%DA%AF-hfojt6ge3rj8</link>
                <description>برداشت من از کتاب سه رنگ غذا نوشت های سفر ایتالیانوشته منصور ضابطیاندر این سفر نامه از خیابان ها، مکان های تاریخی، بندر ها ،فرهنگ مردم ایتالیا و... صحبت می‌شود اما به قول نویسنده رشته تسبیح کتاب غذا است  تو همه فصل ها موضوعات مختلف میاد و می‌ره اما غذا پایه ثابته با این حال جسته گریخته با حال و هوای  کشور ایتالیا آشنا میشی اما کامل نه.تو کتاب دو چیز خاص به چشمم آمد یکی اینکه قبلا فکر میکردم همه کشور های اروپایی در همه قسمت های شهر  شیک و پیک اند اما با اینکه تو کتاب اشاره مستقیم نشد از عکس ها  و بعضی مطالب میشد فهمید منطقه های متوسط هم پیدا میشه اونجا.بعدی اسپاگتی و شرق بود صحبت هایی در کتاب شد که می‌گفت اسپاگتی احتمالا از کشور های شرقی مخصوصا چین به مرور و با بازرگان ها وارد ایتالیا شده و کم کم رنگ و روی ایتالیایی گرفته.ایتالیا تو این کشور این شکلیه:سرزمین خوشمزه‌ترین غذاهای جهان سرزمین ریزوتو و طبخ برنج به سبک متفاوتسرزمین دارایی بازارهای محلی و اعراب سرزمین ریحان پنیر و گوجه سرزمین نوتلا سرزمین پاستا و اسپاگتی در سبک‌های متفاوت خیلی متفاوت سرزمین پنیر پارمزان، جلاتو، شاه قارچ ها تارتوفوسرزمین دارای دانشگاه‌ها با محوریت غذا سرزمین احترام به نان سرزمین گلادیاتورها سرزمین کلوسئومسرزمین گرگ‌ها سرزمین مافیا و پول پیتزاسرزمین قبله ماهی‌خورها سرزمین لیمو در اروپا سرزمین کلیساها سرزمین سوفیا لورن و توتو</description>
                <category>ZahraRafeie</category>
                <author>ZahraRafeie</author>
                <pubDate>Thu, 01 Jan 2026 08:45:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فارغ از کتاب ... به نام بابا</title>
                <link>https://virgool.io/@m_21526827/%D8%A8%D8%A7%D8%A8%D8%A7-bbrtgnhyqbqw</link>
                <description>بابام یک ویژگی داره که جدیدا کشفش کردم امروز یا نه بهتر بگم سه ساعت بعد هر بحث و دعوایی باهاش دیگه عصبی نیست دیگه ناراحت نیست دیگه دلخور نیست دیگه دلشکسته نیست دیگه ازت کینه نداره دیگه داد نمیزنه دیگه بد اخلاقی نمیکنه  بعد سه ساعت انگار ریست میشه برمیگرده به بابای قبلینمی‌دونم این رفتارش اسمش چیه ولی هر چی که هست بعد سه ساعت دیگه نه قهر میمونه نه گریه نه کینه نه فکر</description>
                <category>ZahraRafeie</category>
                <author>ZahraRafeie</author>
                <pubDate>Thu, 18 Dec 2025 15:53:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برداشت من از کتاب عادت می کنیم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_21526827/%D8%A8%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-%D9%85%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B9%D8%A7%D8%AF%D8%AA-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-vcxzz9r210hv</link>
                <description>برداشت من از کتاب عادت می کنیم نوشته زویا پیرزاد من قبلا از این نویسنده یک کتاب دیگه هم خوانده بودم (چراغ هارا من خاموش می کنم ) و حقیقتا اون کتاب و بیشتر دوست داشتم اما این کتاب هم جذابیت های خودش و داشت.این کتاب داستان زندگی آرزو و از زبون سوم شخص روایت میکنه که از شوهرش طلاق گرفته و با دخترش آیه و مادرش ماه منیر توی تهران زندگی میکنه و پدرش هم فوت کرده و خودش نون آور خانواده است و بنگاه پدرش و میچرخونه.این بین تو مشتری های بنگاه یک شخصی و میبینه به اسم سهراب زرجو که کم کم بهش حس پیدا میکنه اما دخترش و مادرش و دوستش موافق ازدواج و رسمی کردن این رابطه نیستند.کتاب از حدود نصف به بعد خیلی تند تند میگذره و رابطه آرزو و سهراب و خیلی خلاصه و گلچین شده بیان میکنه که خب هم یکم لج مخاطب و در میاره و هم باعث کشش میشه که هی بخونی ببینی چی میشه این رابطه .فصل آخر کتاب نمیگه این ها با هم ازدواج کردند یا نه اما شروع فصل آرزو میگه فکر می کنه تصمیم درستی گرفته و زمان، سال  تحویل و عید نوروز هست که خب نمادی از شروع دوباره است .و اما شخصیت سهراب زرجو:سهراب ظاهر عالی نداشت موها کمی ریخته بود ظرف می‌شست به آشپزی علاقه داشت وضع مالی متوسط رو به خوب داشت به جمع کردن اشیا قدیمی مثل قفل و کلید و تابلو علاقه داشت چین و چروک چشم ها رو دوست داشت هیچ وقت دستور نمی داد شوخ طبع بود  مشورت میکرد و...می دونی از اون شخصیت هایی بود که تو داستان کم حرف میزنه ولی خیلی به دل مینشسا از اونا که کتاب و هی تند تند می‌خوانی تا برسی به حرف های اون...نکته قابل توجه دیگه کتاب معما های ریز حل نشده است مثلا تو این داستان ما دوتا سهراب داریم یا دوتا اسفندیار (شاید نویسنده علاقه زیادی به این دو جوان ناکام شاهنامه داشته) یا مثلاشغل سهراب زرجو قفل و کلید سازیه و جاهایی رد پای این قفل و کلید ها بود که نباید مثلا تو خانه کارمند بنگاه آرزو یا یک رستوران که به دست مادر خانواده میچرخید(که این ها می تونست نشانه کمک زرجو به آدمای مختلف باشه)چون کتاب دهه هشتاد شمسی نوشته شده نکته های جالبی داره ک آدم و یاد اون موقع میندازه مثل شروع وبلاگ نویسی ها،مدل موها و عروسی های عجیب غریب،نما های بعضی ساختمان ها که با هرچی دم دست آدما بوده میزدن و می‌رفتند و...شخصیت ها:آرزو. سهراب زرجو.آیه.ماه منیر.نصرت.نعیم.شیرین.تهمینه.سهراب برادر تهمینه.اسفندیار.شیرینشخصیت مورد علاقه:سهراب زرجواواسط خرداد۱۴۰۴</description>
                <category>ZahraRafeie</category>
                <author>ZahraRafeie</author>
                <pubDate>Wed, 04 Jun 2025 09:50:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برداشت من از کتاب نوشابه زرد</title>
                <link>https://virgool.io/@m_21526827/%D8%A8%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-%D9%85%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%A7%D8%A8%D9%87-%D8%B2%D8%B1%D8%AF-opc4dp0pjvzq</link>
                <description>برداشت من از کتاب نوشابه زرد سفرنامه و عکس های کانادانوشته منصور ضابطیان من تا حالا به جز این سفرنامه سه سفرنامه دیگه از این نویسنده خوندم (چای نعنا_دودستی_موآ)ولی اون سه سفرنامه رو بیشتر دوست داشتم مخصوصا دودستی .این سفرنامه هم جالبه از خصوصیات طبیعی ،تاریخی و... کانادا میگه اما یک غمی هم داره غم برای مهاجر های(استعداد های) بیش از اندازه ایرانی در کانادا...خب بریم سراغ کانادا کشوری بسیار مهاجر پذیر _ دارای طبیعت جذاب _دارای تاریخ بومیان غم انگیز و کمی زیر چتر سیاسی و فرهنگی انگلستان و فرانسهتو این کتاب،کانادا خیلی ایرانیه تقریبا فصلی نیست که از ایران و ایرانی نامی برده نشده باشه...کانادا در این کتاب این شکلیه:سرزمین غریبه های آشناسرزمین دارای مهاجر زیاادسززمین استاد دانشگاه و دانشجویان فراوان ایرانیسرزمین پوتین غذایی عجیب و غریب سادهسرزمین کلاه برداری های کوچک و بزرگ و خدمات اجتماعی قابل توجهسرزمین آرزو ها یا سراب ها؟سرزمین دارای شهر های اروپایی و قوانین عحیب غریبسرزمین ماری جوآنای آزادسرزمین فرا جنسیتی و فرا نژادیسرزمین وابسته به انگلستان ... شاید هم نهسرزمین دارای رستوران نابینایانسرزمین دارای رد پای شرلوک هولمز یا شرلوک هلمسسرزمین آبشار نعل اسبی یا نیاگاراسرزمین هر چیزی زیر آفتابسرزمین بومیان سرخپوستی و ترک دردناک آنهاسرزمین دلتنگ برای چای نبات در سمت سبزمیدانچون مهاجر تو کانادا زیاده انگار هر کسی هر گوشه ای از کانادا را شبیه فرهنگ و کشور خود کرده است...اواسط اردیبهشت ۱۴۰۴</description>
                <category>ZahraRafeie</category>
                <author>ZahraRafeie</author>
                <pubDate>Fri, 09 May 2025 20:33:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برداشت من از کتاب موآ</title>
                <link>https://virgool.io/@m_21526827/%D8%A8%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-%D9%85%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%85%D9%88%D8%A2-uiegvyqcjoev</link>
                <description>برداشت من از  کتاب موآسفرنامه و عکس های ویتنامنوشته منصور ضابطیاناین کتاب هم مثل بقیه سفرنامه های آقای ضابطیان روان و دوست داشتنیه و خیلی زود تموم میشه.( من ۵ روزه تمومش کردم)کتاب با این جمله دوست داشتنی شروع میشه:.دورترین سفر ها از نخستین گام ها آغاز می شود.و اما ویتنام ویتنام  توی این کتاب سرزمینی شبیه به فرهنگ چینی ها است اما کمی بی خیال تر، بی نظم تر و شاید کم برخوردارتر .البته شاید کم برخوردار تر از نظر تکنولوژی وگرنه خداوند در طبیعت این کشور کم که نگزاشته هیچ زیاد هم گزاشته.ویتنام در این کتاب این گونه معرفی می شود:سرزمین باران باران بارانسرزمین کیک ماه و جشن پاییزیسرزمین تلاش های ۱۲ ساله سرزمین غرور مردمان شرقسرزمین فراموش کنندگان جنگ و سازندگان رابطه با غربسرزمین ماساژ های پزشکی و ریلکس کنندهسرزمین برنج برنج برنجسرزمین قطار وسط خیابانسرزمین گوشت سگ و پودر شاخ کرگدنسرزمین اسارت سناتور جان مک کینسرزمین ۱۴۰ شعبه KFCسرزمین شراب مار و خروسسرزمین خلیج ها لونگ ، خانه اژدها هاسرزمین هانوی در شمالسرزمین سایگون یا هوشی مین سیتی گیر کرده بین تاریخ جنوب آسیا،ویتنام،فرانسه قرن ۲۰ و یا تحت تاثیر و اشغال آمریکاسرزمین مردم گاهی مهمان نواز و گاهی کم حوصله سرزمین کافه های دنجسرزمین کمبود نان و فوران برنجسرزمین ۲۸ سال جنگ سرزمین کودکان حاصل جنگ آمریکا و ویتنامسرزمین پاریس در سایگونسرزمین کارت ویزیت های جذاب و ارزان۷ ام فروردین ۱۴۰۴</description>
                <category>ZahraRafeie</category>
                <author>ZahraRafeie</author>
                <pubDate>Fri, 28 Mar 2025 01:21:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برداشت من از کتاب من او</title>
                <link>https://virgool.io/@m_21526827/%D8%A8%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-%D9%85%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%85%D9%86-%D8%A7%D9%88-ylll2tbowrvq</link>
                <description>برداشت من از کتاب :من او نوشته رضا امین خانیصفحه اول این کتاب و که خواندم من و کنجکاو کرد،داستان در محله خانی آباد تهران شروع می شود،دانشگاه مقطع کاردانی ام تو این محله بود و خب یه جورایی یادآور ان زمان بود.این رومان داستان زندگی یک خانواده مذهبی و پولدار در ده های اول هزار و سیصد شمسی و روایت میکنه حاج فتاح پسرش و نوه اش علی.پسر حاج فتاح شخصیت مورد علاقم بود با اینکه دوصفحه بیشتر تو این کتاب صحبت نکرد و حتی تو کتاب اسمی ازش برده نشد و همیشه تحت عنوان پسر حاج فتاح یا پدر علی ازش نام برده میشد.علی شخصیت اصلیه داستانه و ماجرای دل دادگی علی و مه تاب (فرزند اسکندر ،اسکندر نوکر خانواده فتاح بود) یک جورایی هسته داستان و تشکیل میده اما انقدر که باید بهش پرداخته نمیشه.کتاب بسیار روان است و از دو سری فصل من و او تشکیل شده (من  از زبان نویسنده و او از زبان علی فتاح )با اینکه این کتاب روان بود و دوسش داشتم اما عقاید سیاسی نویسنده که من زیاد موافق ان هم نبودم گاهی به چشم می آمد‌‌...اما چیزی که از کتاب و نویسنده تحصین می کنم رابطه او با شخصیت هاش مخصوصا علی فتاح بود انگار نویسنده غرق شخصیت علی فتاح شده بود و اون رو حس میکرد و حتی یک جا در کتاب در فصل اخر  نویسنده به دیدار علی فتاح رفت... در واقع این رابطه بود که کشش کتاب و بیشتر میکرد(اینجا یاد مصطفی مستور افتادم که توی برنامه اکنون صحت از دلدادگیش به شخصیت های داستان هاش که خودش خلق کرده بود میگفت...)یک شخصیت دیگه هم تو داستان بود که تقریبا به تنهایی بار طنز کتاب و به دوش میکشید و اون کریم بود برادر مه تاب و رفیق لوطی گری علی  فتاح .کتاب یک شخصیت هنرمند(نقاش) هم داشتمریم دوست مه تاب و خواهر علی فتاح..در هر حال کتاب شخصیت ماندگار کم ندارد.شخصیت ها:حاج فتاح.پدر علی.علی.مریم.مامانی(مادر علی و مه تاب ).ابوراصف(شوهر مریم).هانی .هلیا.اسکندر.ننه.مه تاب.کریم.فخرالتجار.ارباب تقی.شهین و مهین فخار.درویش مصطفا.اسب پدر علی شخصیت مورد علاقه : پدر علی متن مورد علاقه از کتاب:(آزادی یعنی هوا مهم نیست که بشناسی اش مهم این است که در آن نفس بکشی)دومین روز بهار ۱۴۰۳</description>
                <category>ZahraRafeie</category>
                <author>ZahraRafeie</author>
                <pubDate>Wed, 26 Mar 2025 09:35:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برداشت من از کتاب در باب امیدواری</title>
                <link>https://virgool.io/@m_21526827/%D8%A8%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-%D9%85%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%A8-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%B1%DB%8C-ax1mn5qxl58v</link>
                <description>برداشت من از کتاب: در باب امیدواری نوشته آلن دوباتنترجمه بنفشه شریفی خوقبل از هرچیزی یک نقل قول میارم از نیما قربانی (روانشناس) که مهمان برنامه اکنون و سروش صحت بود.(تفاوت درد.رنج. زجردرد: درد در نهایت باعث پیشرفت آدم می شود(مثل درد عضلات پس از باشگاه)رنج: رنج دردی بی فایده است که ذهن و بدن را نابود می کند(مثل فکر بیهوده)زجر:زجر دردی به فایده است که دیگری به دیگری تحمیل می کند(مثلا فرد A فرد B را اذیت می کند تا دلش خنک شود))حالا مشکل ما درد است یا رنج یا زجر؟کتاب بسیار ساده و قابل فهمه و افرادی مثل من که طرف دار ژانر روانشناسی نیستند هم بهش جذب میشن و روزا میتونن برای خوندنش لحظه شماری کنند.این کتاب سه فصل داره :فصل یک : مواجهه با حقایق تلخ زندگیفصل دو:تغییر چشم اندازمان از زندگی(فصل مورد علاقه من)فصل سه:لذت ها در زندگیدر واقع این کتاب اول باور ها و زندگی و روسرت خراب میکنه و بعد کمکت میکنه از نو بسازیشمن برای ریز موضوعات هر فصل یک جمله نوشتم(برداشتم از هر ریز موضوع در یک یا دو جمله) که به ترتیب در زیر می نویسمفصل یک:مواجهه با حقایق تلخ زندگی۱.رنج وجود دارد بیشتر از خوشبختی۲.مغز در غم و فراق گذشته است۳.خنده نوزاد از گریه غم انگیز تر است۴.عشق مثل خارپشت به ما آسیب میزند۵.ما از رنج دیگران لذت میبریم۶.وقتی پیر می شویم دلمان فقط برای جسم جوانمان تنگ نمی شود بلکه برای فرصت های قبل و روحمان هم تنگ می شود۷.کسی به ما قول دنیای خوش و خرم  نداده بودفصل دوم:تغییر چشم اندازمان از زندگی۱.مشکلات بزرگ را می توان ریز کرد۲.کنترل خیلی چیز ها دست ما نیست و نیاز نیست درباره اشان احساس مسئولیت کنیم (این شامل آینده هم می شود)۳.امید به هر چیز که برایمان مانده۴.ته همه چیز فراموشی و مرگ است۵.لازم نیست هرچی بقیه دوست دارند ما هم دوست داشته باشیم۶.حتی بدترین خاطرات هم فراموش می شود۷.بیشتر مردم فقط می خواهند چیزی را باور کنند تا در امنیت باشند پس نباید مبارزه بیهوده کرد۸.خود تخریبی کمک می کند که دیگران مارا تخریب کنند۹.انسان محکوم به فنا است این بد نیست بلکه نظم طبیعت است/ما مثل کرم های شب تاب هستیم بابد بیاییم کمی در اوج در این دنیا برقصیم و بعد نابود شویم۱۰.تهش تاریکیه و این می تواند لذت بخش باشدفصل سه :لذت ها در زندگی۱.قناعت.قناعت.قناعت۲. بالش ها هم لذت بخش اند۳.گاهی سادگی و خانه و کار هایش زیبااست، بعداز همه تحقیر های بیرون۴.دوست خوب زخم و قضاوت دیگران و میشوره میبره /ببین حرف کی باید برات مهم باشه؟!۵.در صنعت هم میشود هنر را دید۶.زندگی هنوز زیبایی های خودش و دارد مثل پنیر و کباب۷.گاهی همین که کسی باشد تا با او چای بخوری کافی است۸.می توان از نو و جای دیگر شروع کرد۹.باید رفت و دنیا را کشف کرد۱۰.آفتاب می تواند همه چیز را بهتر کند۱۱.می توان خود را با تاریخ.فیلم و... سرگرم کرد۱۲. پذیرش سرنوشت همراه با عشق۱۳.آینده غیر قابل پیش بینی استاوایل اسفند ۱۴۰۳</description>
                <category>ZahraRafeie</category>
                <author>ZahraRafeie</author>
                <pubDate>Fri, 21 Feb 2025 21:32:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فارغ از کتاب... به نام جنگ</title>
                <link>https://virgool.io/@m_21526827/%D9%81%D8%A7%D8%B1%D8%BA-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%85-%D8%AC%D9%86%DA%AF-tcy2eua6dczo</link>
                <description>میدان جنگچند روزی است می جنگم نه برای وطن نه برای استقلال  و آزادینه برای گرفتن حق از خانوادهنه برای کار فقط برای زنده بودنبر ما دلت نسوخت ندانم چرا نسوختما را دلت نخواست ندانم چرا نخواستاین  دوبیتی از حسن دهلوی هم  بماند به یادگار از  برنامه اکنون سروش صحت و مصطفی مستور و رشید کاکاوندکه این جنگ را تشدید کرداواخر دی ۱۴۰۳</description>
                <category>ZahraRafeie</category>
                <author>ZahraRafeie</author>
                <pubDate>Sat, 18 Jan 2025 22:26:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فارغ از کتاب... به نام افسردگی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_21526827/%D9%81%D8%A7%D8%B1%D8%BA-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%85-%D8%A7%D9%81%D8%B3%D8%B1%D8%AF%DA%AF%DB%8C-jlrlkmnwp2qr</link>
                <description>اگر بگویم بعضی شب ها فقط برای زنده ماندن و نفس کشیدن تلاش می کنم و تنها دستاورد بعضی روز هایم هست دروغ نگفتم.نمی دانم افسردگی دقیقا چه معنای علمی داره اما این جمله ها برای من نشانه های افسردگیه*گاهی خوبم پر انرژی گاهی انقدر بدم که فقط می خوابم تا صبح بشه*از تخت دوست ندارم بیام پایین*فیلم مورد علاقم دانلود شده اما نمیخواهم حتی بازش کنم و به زور یک قسمت به خورد خودم میدم*از بیماری های جسمانی ام با اینکه رو به بهبودیم خستم و می خواهم شاید اونا رو بهونه کنم و فقط فکر و خیال منفی ببافم که ای داد بیداد من  هیچ وقت خوب نمیشم کامل*درباره کار بقیه و خودم میشنوم اما فقط اه میکشم و دست و دلم به کاری نمیره(البته که بیماری جسمی هم دخیله)*امان از وسواس فکری و فکر کردن به موضوعات ریز و درشت*امان از کمالگرایی و بزرگ کردن کار ها برای خودم*امان از اقتصاد...*امان از فکر وطن...*زهرا نمی دونم کی دوباره این متن و میخونی ولی امیدوارم در اینده روز های بهتری داشته باشی و قدر این ثانیه هارو بدونی و حواست به آرزوهات باشه(س)</description>
                <category>ZahraRafeie</category>
                <author>ZahraRafeie</author>
                <pubDate>Sat, 28 Dec 2024 23:50:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برداشت من از کتاب دودستی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_21526827/%D8%A8%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-%D9%85%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AF%D9%88%D8%AF%D8%B3%D8%AA%DB%8C-b7o1vqqpb3yf</link>
                <description>برداشت من از کتاب دودستی نوشته ها و عکس های سفر به ژاپن نوشته منصور ضابطیانقبل از هر چیزی شما باید بدونید که این یک کتاب  عادی نیست بلکه یک تکه قند است که در دهان آب میشود و حال خوبی را برایتان به ارمغان می آورد .در این کتاب سفر میکنیم به شرق اسیا به:سرزمین معنای زندگی در کلامسرزمین احترام و  انواع تعظیم هاسرزمین  ادم های کم رو و خجالتیسرزمین شب های بی خواب و زندهسرزمین هتل های کپسولیسرزمین  چای سبز و ماچاسرزمین ربات و تکنولوژیسرزمین بمب باران شده در اواخر جنگ جهانی دومسرزمین سریع خود جمع کرده پس از جنگسرزمین مانگا و انیمه و اوتاکوهاسرزمین آینده سرزمین کار و کار و کارسرزمین نام آشنای پر دارمد برای ایرانی دهه ۶۰ و ۷۰ و کوچولوهای ایرانی ژاپنیسرزمین  معابد و مراسم ها و ظرافتسرزمین کشتی سوموسرزمین اوشین و تاناکورا سرزمین کیفیت و سونیسرزمین احترام به مشتری سرزمین گوزن های صاحب شهرسرزمین حمام های رو بازسرزمین کانجی و سوشیسرزمین توالت های عمومی تمیز و سالم!سرزمین پر از جزیره سرزمین اوریگامی(کاغذ و تا)قسمت اوریگامی همیشه در ذهن من  به خوشی هک می شود ( باعث شد لحظات جالبی با مادرم داشته باشم و چند تا اوریگامی باحال با هم بسازیم )اوریگامی های من و مادر:)احسنت به جناب ضابطیان که انقدر در این کتاب شیرین سخن بودند این کتاب حداقل به من‌‌ در سختی خیلی حال داد راستی یادتان باشد اگر قصد خواندن این کتاب را دارید آن را( دو دستی ) بگیرید؛)اوایل دی ۱۴۰۳</description>
                <category>ZahraRafeie</category>
                <author>ZahraRafeie</author>
                <pubDate>Tue, 24 Dec 2024 18:48:50 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>