<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Mahdiye_jaberpoor</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_21712100</link>
        <description>کپی‌رایتر تازه کار | عاشق نوشتن
خالق قصه ها و معتقد به قدرت داستان ها و جادوی کلمات💌</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 07:01:32</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4037326/avatar/LYklvt.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Mahdiye_jaberpoor</title>
            <link>https://virgool.io/@m_21712100</link>
        </image>

                    <item>
                <title>اولین و آخرین خاطرات رانندگی من</title>
                <link>https://virgool.io/@m_21712100/%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%D9%88-%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%85%D9%86-e2jlvfcahmyw</link>
                <description>اولین و آخرین خاطرات رانندگی من به دو سال پیش برمی‌گردد زمانی که تازه هجده ساله شدم بودم و با خودم فکر می کردم اولین قدم برای ورود به دنیای بزرگسالی گرفتن گواهی‌نامه است. اقدامات اولیه انجام شد، کلاس‌ها و آزمون تئوری را هم با موفقیت پشت سر گذاشتم و نوبت رسید به اصل مطلب یعنی آزمون عملی. این‌جا بود که متوجه شدم مشکل اصلی تازه شروع شده.ما از دار دنیا یک پژو داشتیم که دوتا مشکل اساسی داشت یک اینکه دراز بود و موقع پارک کردن آن به مشکل می‌خوردم و مشکل دوم اینکه همه چیزش عجیب شل بود. فرمان شل، کلاچ شل، و ترمز زیادی شل. کافی بود فقط نیت ترمز گرفتن کنم، دستور گرفتن ترمز هنوز از مغز به عصب‌های کف پایم نرسیده بود که ماشین متوقف می‌شد. نیش ترمز که می‌گرفتم با سر می‌رفتیم توی شیشه. وضعیت فرمان هم دست کمی نداشت به‌ طوری‌که اگر پوزیشن ده و ده دقیقه می‌شد ده و یازده دقیقه باید خر می‌آوردی و باقالی بار می‌کردی. خلاصه تمرین با این ماشین کنسل بود.در این موقعیت بود که پراید خاله‌ام به دادم رسید که البته یک نفر باید به داد خود پراید می‌رسید. آن‌ها هم از دار دنیا فقط یک پراید داشتند که به مراتب اوضاع بدتری از پژو ما داشت. پرایدی که همه جایش صدا می‌داد جز بوقش!کولر نداشت و شیشه‌هایش هم پایین نمی‌آمدند عملا رانندگی با این ماشین وسط مرداد آن هم ساعت سه ظهر خودش یه جور مجازات قرون وسطایی بود. برعکس ماشین ما همه چیزش سفت بود. فرمان سفت، کلاچ سفت و ترمز زیادی سفت به طوری‌که باید از چندکیلومتر قبل از هر چراغ قرمز پایت را با فشار روی ترمز می‌گذاشتی تا شاید یک جایی دلش به رحم بیاید و بایستد. نکته جالب این‌که من از بین بد و بدتر، گزینه بدتر را انتخاب کردم یعنی پراید را و  با همین لکنته تمرین را شروع کردم. به کمک راهنمایی‌های دختر خاله‌ام. اولین کارم این بود که پارک دوبل بزنم آن هم با یک سمند سفید خیلی نو و تمیز که برق تمیزی‌اش ادم را کور می‌کرد.تمام محاسبات را انجام دادم، مثلث‌ها و زاویه‌های ۹۰ درجه و .... آماده عقب آمدن و ورود به پارک شدم که صدای شکستن گوش خراشی همه چیز را متوقف کرد. زمان را، ضربان قلبم را همه چیز را به جز پراید لعنتی که ترمزهایش در چنین موقعیتی هم کوتاه نمی‌آمدند. بالاخره ماشین ایستاد و نتیجه فاجعه‌آمیز بود. هم پراید خودمان چراغش شکسته و هم سمند بی‌چاره خط و خش زیادی برداشته. خط و خش سمند خیلی به چشم می‌آمد اما شکستگی چراغ و کنده شدن سپر پراید آنقدر‌ها به چشم نمی‌آمد...متاسفانه باید اعتراف کنم من در آن موقعیت وحشتناک فقط خودم را دیدم که به عنوان یک مجرم بدون گواهی‌نامه گوشه زندان هستم پس همین تصویر تراژیک برایم کافی بود که وحشت‌زده گاز بدهم و فرار کنم.استرس خیلی زیاد روی رانندگی بی‌نقصم تاثیر گذاشته بود و باعث شد حین فرار آینه یک ماشین دیگر را هم بکنم. و بله این‌جا بود که متوقف شدم، ماشین را به دخترخاله‌ام داده و ادامه فرار را به او سپردم....مقصد بعدی تعمیرگاه بود. ساعت چهار ظهر به سختی یک تعمیرگاه پیدا کردیم که تعمیرگاه معمولی هم نبود مثل بقیه تعمیرگاه‌ها سیاه بود و بوی روغن ماشین می‌داد اما وجه تمایزش این بود که پر از مرغ و خروس و جوجه بود! جوجه‌ها زیر دست و پایمان می‌رفتند و هر لحظه منتظر بودم در ادامه شیرین‌کاری‌های آن روز پایم را روی یک جوجه بگذارم و لهش کنم...به هر طریق و با هر بدبختی بود از این مرحله هم گذشتیم. ماشین تعمیر شد و حساب من هم خالی و هیچ‌کس هم تا الان خبری از این موضوع نداشت. در نهایت آن روز تمام شد و گذشت اما تا مدت‌ها از عذاب‌وجدان کاری که کردم خوابم نمی‌برد و هنوز هم بعضی‌وقت ها به راننده سمند فکر می‌کنم و همچنین به نفرین‌ها و ناسزاهایی که واقعا هم درست و برحق هستند. این نکته را هم بگویم که آزمون رانندگی را بار پنجم با دوتا پارک دوبل قبول شدم.</description>
                <category>Mahdiye_jaberpoor</category>
                <author>Mahdiye_jaberpoor</author>
                <pubDate>Sat, 22 Nov 2025 15:39:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پروازِ تو یا شیمیِ تو چیه؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_21712100/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D8%A7%D8%B2%D9%90-%D8%AA%D9%88-%DB%8C%D8%A7-%D8%B4%DB%8C%D9%85%DB%8C%D9%90-%D8%AA%D9%88-%DA%86%DB%8C%D9%87-s2xol26rqfgu</link>
                <description>هنوز بعضی وقت ها به امیلیا ارهارت فکر می‌کنم.توی کتم نمی‌رود که این زن همینجور غیب شده و تا الان هیچ اثری از او نیست.اول از همه امیلیا ارهارت یک خلبان، نویسنده و فعال حقوق زنان آمریکایی بود.شهرت بیشتر امیلیا به خاطر خلبانی و جسارت او بود. در زمانه ای که خلبانی یک شغل مردانه به حساب می‌آمد او اولین زنی بود که به تنهایی از اقیانوس اطلس پرواز کرد. او رکورد های زیادی برای پرواز های طولانی مدتی که داشت ثبت کرد.امیلیا درنهایت در سال 1937 در آخرین پرواز خودش که قصد داشت دور کره زمین با هواپیما دور بزند ناپدید شد و تا همین امروز هیچ اثری از اون یا هواپیمایش پیدا نشده و هنوز یکی از مرموز ترین پرونده های تاریخ است.امیلیا خودش از خطرات این سفر کاملا آگاه بود و می‌دانست که ممکنه است دیگه برگشتی درکار نباشه اما انجامش داد و خب من به او حسودی ام می‌شود.به زن هایی مثل امیلیا ارهارت، ماری کوری و ...که برای کارشان یا بهتر بگویم عشق واقعی زندگی‌شان تا آخرین لحظه جنگیدند. به این فکر می‌کنم برای من چه چیزی مثل پرواز برای امیلیا یا شیمی و اتم ها برای ماری‌کوری وجود دارد که من حاضر باشم تا ته خط به خاطرش بروم و حتی جانم را برایش بدهم.من هم باید شوق تپنده خودم پرواز خودمشیمی خودم را پیدا کنم.شاید خوشبختی واقعی همین باشد.شاید هم خوشبختی یک توهم باشد.همین.</description>
                <category>Mahdiye_jaberpoor</category>
                <author>Mahdiye_jaberpoor</author>
                <pubDate>Mon, 21 Jul 2025 01:09:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قدیما کوکا بهتر بود با تبلیغاتش؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_21712100/%D9%82%D8%AF%DB%8C%D9%85%D8%A7-%DA%A9%D9%88%DA%A9%D8%A7-%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1-%D8%A8%D9%88%D8%AF-%D8%A8%D8%A7-%D8%AA%D8%A8%D9%84%DB%8C%D8%BA%D8%A7%D8%AA%D8%B4-omn2xmqxh0fx</link>
                <description>تبلیغی که فقط نوشابه نمی‌فروخت!این تبلیغ کوکاکولا مربوط اواخر دهه ۳۰ یا ۴۰ هست که در مجله هایی مثل تهران مصور، زن روز و اطلاعات هفتگی دیده شده.درواقع این همون تبلیغ بین‌المللی شرکت تبلیغاتی MacCann Erickson هست که ترجمه و تاحدودی بومی‌سازی شده: &quot;Things Go Better With Coka&quot;و یکی از مشهور‌ ترین کمپین های تبلیغاتی کوکاکولا بود که در سراسر جهان از جمله ایران اجرا شد.این تبلیغ در ایران هم احتمالا تحت نظارت خود نمایندگی کوکا انجام شده.🔹این کپی قدرت سادگی رو نشون میده.و نسخه فارسی شده هم کاملا همون حس رو منتقل میکنه.ساده، مثبت و صمیمی.گاهی وقت یا یا بیشتر وقت ها ساده نویسی بهترین گزینه‌س همیشه قرار نیست برای مخاطب معما طرح کنیم.🔹کوکا توی این تبلیغ مستقیما نگفته نوشابه ما خیلی خوبه یا از خودش تعریف نکرده.بلکه رو به مخاطب گفته {تجربه کلی زندگی با ما بهتر میشه}این یعنی فروش حس و نه فقط محصول همون رویکردی ما امروزه بهش می‌گیم Emotional Branding🔹تصویر هم احساست زیادی منتقل می‌کنه علاوه بر غذا و سالاد تصویر شومینه در بک‌گراند حس گرما، خانواده و صمیمیت رو القا می‌کنه.پس یک شعار تبلیغاتی خوب باید حس بشه نه که خونده بشه.حس شما نسبت به این تبلیغ چیه؟</description>
                <category>Mahdiye_jaberpoor</category>
                <author>Mahdiye_jaberpoor</author>
                <pubDate>Mon, 14 Jul 2025 12:22:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آخرین بار کی به خودت افتخار کردی؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_21712100/%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D8%B1-%DA%A9%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%AA-%D8%A7%D9%81%D8%AA%D8%AE%D8%A7%D8%B1-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%DB%8C-hvqvwl7g9rrd</link>
                <description>داشتم به آخرین تجریه افتخار آمیزم فکر می‌کردم که مجبور شدم خیلی بیشتر فکر کنم و انقدر فکر کردم که رسیدم به شش سالگی.اخرین تجربه افتخار آمیزم وقتی بود که دوچرخه سواری را با یک چرخ بدون پایه های کمکی یاد گرفتم. خیلی سریع. البته درست ترش یک چرخ دست دومِ بدون ترمزِ بدون پایه های کمکی است.دو مورد اول را که کاریش نداشته باشیم برای مورد آخر یک توجیه دارم. آن هم اینکه در محله ما هیچ بچه ای به جز یک نفر (که مورد تمسخر و آزار بقیه بود) دوچرخه‌اش پایه کمکی نداشت.در واقع کسر لاتی بود.من برای اولین بار روی دوچرخه نشسته‌م و مثل اکثر بچه ها پدرم از پشت هوایم را داشت و دوچرخه را گرفته بود. کمی که راه رفتم پدرم دوچر‌خه ام را ول کرد و رفت توی خانه و در را پشت سرش بست.نترسیدم. دوچرخه‌ام را هم با تمام عیب هایش و بدتر از همه رنگ زرد بی‌ریختش خیلی دوست داشتم. بعد ها چندین دوره قهرمان مسابقات دوچرخه سواری زیر ۱۰ سال محله‌مان‌ هم شدم.واقعا تجربه افتخار آمیزی بود!</description>
                <category>Mahdiye_jaberpoor</category>
                <author>Mahdiye_jaberpoor</author>
                <pubDate>Sat, 12 Jul 2025 01:11:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پدر تبلیغات مدرن</title>
                <link>https://virgool.io/@m_21712100/%D9%BE%D8%AF%D8%B1-%D8%AA%D8%A8%D9%84%DB%8C%D8%BA%D8%A7%D8%AA-%D9%85%D8%AF%D8%B1%D9%86-pipmwdg8c3bh</link>
                <description>دیوید اگیلوی یک مدیر تبلیغاتی بریتاتیایی بود که به حدی از نبوغ و پیشرفت در کارش رسید که به او لقب پدر تبلیغات مدرن را دادند و همچنین مجله تایمز از او با عنوان جادوگر تبلیغات یاد می‌کند. او هم مثل خیلی انسان های موفقی که می‌شناسیم از دانشگاه انصراف داد البته که از آکسفورد!او بعد ها در سال ۱۹۴۸ شرکت تبلیغاتی خودش را پایه گذاری کرد که امروزه به بهترین شرکت تبلیغاتی دنیا تبدیل شده.دیوید اگلیوی یک کتاب اتوبیوگرافی حرفه ای (کاری) هم دارد به نام اعتراف‌های یک تبلیغات‌چی که آن هم پرفروش ترین کتاب تاریخ تبلیغات تا امروز است.یکی از کپی های خیلی معروف او برای برند رولز رویس این است: &quot; At 60 miles an hour, the loudest noise on the new Rolls_Royce comes from the electric clock &quot;و اما نصیحت هایی از پدر تبلیغات مدرن:1) تحقیقات: او قبل از نوشتن هر کپی برای هر محصولی قبلش زمان زیادی برای تحقیق را‌جع‌به محصول می‌گذراند برای مثال او برای نوشتن تبلیغ رولز رویس، سه هفته تحقیق کرد و دفترچه راهنمای مهندسی رولیز رویس را کامل مطاله کرد.2)تعهد بزرگ: یک قول یا تعهد باید مشتری به خود بدهید. قول مزیتی را بدهید که منحصر به فرد و رقابتی باشد.[تعهد آن هم یک تعهد بزرگ، روح یک تبلیغ است.]3)خسته کننده نباشید: یک تبلیغ سرد، بی‌روح و کسل کننده هیچ‌کس را مشتاق خرید نمیکند.با مشتری مثل کسی حرف بزنید که می‌خواهید او را شیفته خود کنید. به او یک حس منتقل کنید.4)ابداع کنید: کپی کردن تا یک جایی و برای شروع کار خوب و حتی ضروری است. اما از یک جایی به بعد به جای دنباله‌روی ایده های خودتان را بسازید. تبلیغات افتباسی گاهی موفق هستند اما ارزشش را دارد که به ایده های خودتان هم یک فرصت بدهید.5)شروع خیره کننده: یک شروع جذاب خیلی بهتر مخاطب را جذب می‌کند یا به عبارتی همان قلاب!6)تیتر ها: بیایید قبول کنیم که مخاطب امروز ما خسته‌تر و بی‌حوصله تر از آن است که متن را کامل بخواند پس تیتر ها برگ برنده ما هستند. به‌طور میانگین مردم تیتر ها را ۵ برابر بیشتر از بدنه متن می‌خوانند به عبارتی اگر تیتر شما نتواند محصول شما را بفروشد، ۸۰ درصد از پولتان را هدر داده‌اید!پس از تیتر خوب غافل نشوید.7) مزیت: پرواضح است تیتر هایی که قول یک مزیت را می‌دهند بهتر از تیتر های بی‌تعهد می‌فروشند. 8)عناوین ساده: همه چیز به مخاطب هدف شما بستگی دارد اما بهتر است تیتر ها یا عنوان ها به زبان ساده و صمیمی‌تر حرف بزنند. مخاطب‌ها برای رمز‌گشایی از عناوین مبهم توقف نمی‌کنند.</description>
                <category>Mahdiye_jaberpoor</category>
                <author>Mahdiye_jaberpoor</author>
                <pubDate>Fri, 04 Jul 2025 19:39:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اولین کسی که فهمید کلمات می‌فروشند</title>
                <link>https://virgool.io/@m_21712100/%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%DA%A9%D8%B3%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%81%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%AF-%DA%A9%D9%84%D9%85%D8%A7%D8%AA-%D9%85%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%B4%D9%86%D8%AF-oukkcu9noaxj</link>
                <description>جان اموری پاورز اولین نویسنده تبلیغاتی تمام‌وقت در جهان است. یعنی اولین کسی که به طور حرفه ای فقط برای نوشتن تبلیغات استخدام شد. شغلی که امروزه به آن کپی‌رایتری می‌گوییم. او کارش با نوشتن تبلیغات برای فروشگاه Lord&amp;Tylor شروع کرد. او برای نوشتن تبلیغات سبکی را انتخاب کرد، که به جای سبک های نمایشی اغراق آمیزِ آن دوره، به زبان ساده محاوره و جملات کوتاه بود. 🔹️او اولین کسی بود که به زبان ساده، شفاف و صادقانه تبلیغ نوشت.🔸️او تاثیر زیادی در صنعت تبلیغات و نسل بعدی کپی‌رایتر ها داشت. 🔹️پاورز سبک خاص خودش را دارد یا بهتر بگوییم در این زمینه صاحب سبک است. 🔸️او معتقد به زبان ساده بود و از اغراق بیزار بود.🔹️تیتر ها را به چندکلمه محدود می‌کرد و تا حدودی درکارش رک‌گویی داشت. 🔸️و یکی دیگر از مهم‌ترین موضوعات درباره پاورز این است که او از نوشتن متن برای محصول خودداری می‌کرد، مگر اینکه خودش از مزایای آن مطمئن بود.نمونه هایی از کپی های صادقانه و صمیمانه پاورز:💠وقتی برای شرکتی کار می‌کرد به اون گفته شد که یکی از بخش ها باید از شر پارچه های پوسیده خلاص شود. و این هم شد نتیجه کار آقای پاورز:(ما کلی پارچه پوسیده داریم که می‌خواهیم از شرشان خلاص شویم.)💠کپی دیگری راجع‌به کروات: (به آن خوبی که به نظر می‌رسد نیستند، اما به اندازه کافی خوب هستند.)صداقت پاورز مهم‌ترین ویژگی کار او بود. پاورز این را فهمیده بود که مخاطب او از او چه می‌خواهد.همان چیزی که همه ما به آن نیاز داریم هم خود ما، هم کسب و کارمان و هم مخاطب ما.پس قدرت صداقت را دست کم نگیریم.</description>
                <category>Mahdiye_jaberpoor</category>
                <author>Mahdiye_jaberpoor</author>
                <pubDate>Wed, 02 Jul 2025 13:12:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به همان اندازه که معمولی هستی ارزشمندی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_21712100/%D8%A8%D9%87-%D9%87%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B2%D9%87-%DA%A9%D9%87-%D9%85%D8%B9%D9%85%D9%88%D9%84%DB%8C-%D9%87%D8%B3%D8%AA%DB%8C-%D8%A7%D8%B1%D8%B2%D8%B4%D9%85%D9%86%D8%AF%DB%8C-yjtuqqzu5lx7</link>
                <description>من یک سیتکام‌باز حرفه ای هستم. و خیلی کم پیش می‌آید خودم را در چیزی حرفه ای بدانم.(هیچ‌وقت پیش نمی‌آید)شاید این جمله بهتر باشد که من سیتکام ها را خیلی زیاد دوست دارم. چیزی که خیلی از آدم‌ها دوستش ندارند یا حتی آن‌را و طرفدارانش را مسخره می‌کنند.چرا سیتکام را دوست دارم و چرا دیدنش را پیشنهاد می‌کنم:سیتکام قهرمان ندارد. آدم های توی سیتکام ها قدرت های عجیب غریب، هوش خیلی بالا یا ثروت تمام نشدنی ندارند.آنها سرکار می‌روند، ازدواج می‌کنند، طلاق می‌گیرند و شکست میخورند.آنها آدم های معمولی هستند که زندگیشان ارزشمند است و ارزش دیدن و دیده شدن دارد.درست مثل زندگی روزمره ما. ما آدم های معمولی که درس می‌خوانیم سرکار می‌رویم و به هر بدبختی شده تلاش می‌کنیم که کیفیت زندگی‌مان را بالا ببریم. و ما واقعا ارزشمندیم. همه ما حداقل برای خودمان قهرمانیم.همیشه قرار نیست یک کار خیلی بزرگ انجام دهیم.قرار نیست همه طلای المپیک بگیرند، همه اورست را فتح کنند، همه آقای گل شوند، همه ثروتمند ترین مرد جهان شوند، همه زیباترین زن جهان شوند و .....در سیتکام ها شما هیج قهرمان المپیک یا هر چیز دیگری نمیبینید.در سیتکام ضد قهرمان های خیلی عجیب و غریب هم نداریم. آدم ها آنقدر ها هم که ما فکر می‌کنیم شرور و بدجنس نیستند. شاید بشود به بعضی‌هاشان اعتماد کرد. شاید کمی بیشتر باید تلاش کنیم که آدم هارا دوست داشته باشیم و این را بدانیم که هر آدمی لایق احترام است.درضمن سیتکام ها پر از درس زندگی هستند.مثل رمان ها. درس می‌دهند اما نه روی تابلو بلکه زیرپوست زندگی و تجربه.شاید بزرگرین درسی که من از سیتکام ها گرفتم بخشش باشد.درضمن معادل فارسی سیتکام کمدی موقعیت می‌باشد و به سریال هایی گفته می‌شود که در یک دکور مشخص یا مکان های عمومی عادی با چند بازیگر اصلی ساخته میشود. زندگی معمولی ادم های معمولی ولی پر از لحظات خنده‌دار و شاد. و همچنین پر احساس.درضمن۲ هیچکس با سیتکام دیدن در باتلاق ابتذال فرو نمی‌رود خیالتان راحت باشد.شما می‌توانید فیلم های استنلی کوبریک، هیچکاک، اینگمار برگمان یا هر کس دیگری را ببینید و لذت ببرید همچنین می‌توانید سریال هایی مثل فرندز و آفیس را هم ببینید و لذت ببرید.درضمن۳ محبوب ترین سیتکام های اینجانب عبارتند از:OfficeModern familyThe big bang teoryFriends</description>
                <category>Mahdiye_jaberpoor</category>
                <author>Mahdiye_jaberpoor</author>
                <pubDate>Sun, 29 Jun 2025 01:31:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک ماجرای خیلی خیلی خیلی سیاه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_21712100/%DB%8C%DA%A9-%D9%85%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%DB%8C%D9%84%DB%8C-%D8%AE%DB%8C%D9%84%DB%8C-%D8%AE%DB%8C%D9%84%DB%8C-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87-m19aoqx3hzuw</link>
                <description>نمایش‌نامه یک ماجرای خیلی خیلی خیلی سیاه نوشته مارتین مک‌دونا هم یکی از کتاب هایی بود که در زمان بی اینترنتیِ جنگ خواندم. در موقعیتی که خودم هم حالا در یک ماجرای خیلی خیلی خیلی سیاه نه، ولی در یک وضعیت خیلی خیلی خیلی خاکستریِ ترسناکِ خسته کننده بودم. خب اولا اسم کتاب کمی عجیب است. یعنی با خودت می‌گویی دیگر چیزی نمیتواند انقدر سیاه و ترسناک باشد. ولی هست. اما در نگاه اول چه چیزی به ذهن ادم میرسد؟ چه ماجرایی می‌تواند انقدر سیاه باشد؟ اردوگاه کار اجباری، نمی‌دانم آشویتس یا تجاوز یا ....اما داستان درباره دو نویسنده است، هانس کریستسن اندرسون (نویسنده قصه های دخترک کبریت فروش، جوجه اردک زشت، پری دریایی و ....) و چارلز دیکنز(نویسنده داستان دوشهر، آرزوهای بزرگ و ...).هانس در شهر کپنهاگ زندگی میکند و نویسنده خیلی معروف و محبوبی است که هر روز نامه های زیادی از طرفداران کوچک و بزرگش دریافت میکند.اما سیاهترین نکته منبع الهام هانس است که در یک جعبه ۹۰ سانت در ۹۰ سانت با یک سوراخ بالای آن در زیرزمین خانه‌ش قرار داره.یک دختر کوتوله سیاه پوست با یک پا!تمام قصه ها و ایده ها را دختر می‌گوید و هانس به نام خودش به چاپ می‌رساند و از آن‌طرف هم خواهر این دختر در لندن در زیر زمین خانه چارلز دیکنز بوده و قصه های دیکنز را می‌گفته....به هرحال قصه، قصه عجیبی است. و اینکه منبع الهام خود مارتین مک دونا چه چیزی میتواند باشد عجیب تر.درکل هر کس میتواند با کتاب ارتباط برقرار کند و درک خودش را از کتاب داشته باشد. کتاب حرف های زیادی برای گفتن دارد.اما برگردیم به همان منبع الهام. واقعا ایده ها از کجا می‌آیند؟ اولین جرقه ها؟جواب مشخصی ندارم اما چیزی که من درک کردم این است که شاید مغز همه ما همان جعبه ۹۰ سانت در ۹۰ سانت باشد که یک کوتوله‌ی یک پای سیاه آنجا نشسته و به ما ایده می‌دهد.کوتوله می‌تواند تمام دانسته‌ها، تجربه‌ها، درد‌ها، رنج‌ها، شادی ها و حتی تحقیر های ما باشد.این کوتوله هم مثل کوتولوی هانس گنج ماست.</description>
                <category>Mahdiye_jaberpoor</category>
                <author>Mahdiye_jaberpoor</author>
                <pubDate>Fri, 27 Jun 2025 01:04:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خودمون یا بقیه؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_21712100/%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85%D9%88%D9%86-%DB%8C%D8%A7-%D8%A8%D9%82%DB%8C%D9%87-zwpoxcap1won</link>
                <description>بهترین خودت باش، عاشق خودت باش، خودت از همه مهم‌تری، خودت، خودت، خودت....جمله های قشنگین که زیاد می‌شویم تقریبا همه جا، بیشتر از همه سوشال مدیا.خب اینا همه می‌تونن درست باشن اما کافی هم هستن؟ نه. قطعا نه.از یه جایی به بعد افراط توی این قضیه ممکنه همه چیز رو خراب کنه. چه توی زندگی شخصی و اجتماعی و چه توی کسب کارمون.چی میشه که ما نه می‌تونیم آدم ها رو ببخشیم نه می‌تونیم دوستشون داشته باشبم و نه می‌تونیم یه ارتباط موثر باهاشون برقرار کنیم!؟اگه هر آدمی یک دنیای جداگونه برای خودش داشت اون وقت می‌شد گفت باید تمرکزمون فقط روی خودمون باشه. اما ما اینجاییم. توی این دنیا با میلیون ها آدمی که همیشه بهشون نیاز داریم.توی یه کسب و کار موفق هم همینه باید به آفرینش خودمون اعتماد کنیم. توی یه بیزنس بیشترین تمرکز باید متوجه مخاطب خودمون باشه. درواقع باید خودمون رو جای مخاطب بذاریم و دغدغه ها، مشکلاتش و هدف هاش رو درک کنیم. مهم‌ترین نکته همدلی کردن و درک احساسه. همه چیز از یه حس شروع می‌شه. همیشه.پس به جای اینکه بیایم و فقط از خودمون و محصول یا خدماتمون تعریف کنیم پیکان رو به سمت طرف مقابل بچرخونیم و بهش بگیم برای اون، برای بهتر شدن حالش و بهبود کیفیت زندگیش چی داریم؟درکل همدیگه رو بیشتر درک کنیم و فقط به فکر خودمون نباشیم همین.</description>
                <category>Mahdiye_jaberpoor</category>
                <author>Mahdiye_jaberpoor</author>
                <pubDate>Mon, 23 Jun 2025 19:01:49 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>