<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های محمدرضا خوشاوی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_21817600</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 02:14:04</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>محمدرضا خوشاوی</title>
            <link>https://virgool.io/@m_21817600</link>
        </image>

                    <item>
                <title>مرهم خاموش</title>
                <link>https://virgool.io/@m_21817600/%D9%85%D8%B1%D9%87%D9%85-%D8%AE%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4-bsgplyelrdz6</link>
                <description>لبم فقط نامش را گفت، در سردی خواب.هنوز حرارت واژه بر لبم بود، که آمد—نه با سلام، نه با ناز.آمد، ایستاد،با تیغِ سیاهِ چشمانش؛چشمانِ سپیدم را درید.خواب در چشمانم آفتاب زد.سوزش نگاهش، میغ دیدگانم را شفا داد.لحظه‌ای در نگاهش ماندگار شدم—قرنی در یک دم.کفِ دستش، سرد و سنگین، دهانم را بست و گفت:ــ «حیف نباشد؟در برِ همچون منی، چشم و نگاهم می‌کنی؟»ــ «سلطان منم.اگر شفا هست،زخم از من است.تو چرا به یاد خودی؟»گفتم:ــ «تو چشم و نگاه منی...پشتِ نگاه را دیده‌ای؟رویِ نگاه را ببین.پشت به خود کنم،تا رو به تو بایستم.»نگاهِ سپیدم را بر زمینِ تیره گذاشتم.و برگشتم...پشت به سایه،پشت به نور،پشت به هر چه رنگ داشت.ناگهان، ماهِ سپیداز ابرِ سیاه رهید—چشمکی سبزبر گونه‌های خونین شب.و در آن چشمک،نامِ او، دوباره...خاموش بر لبم نشست.</description>
                <category>محمدرضا خوشاوی</category>
                <author>محمدرضا خوشاوی</author>
                <pubDate>Tue, 24 Jun 2025 14:43:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عشق؛ لحظه‌ای که جهان از حرکت می‌ایستد</title>
                <link>https://virgool.io/@m_21817600/%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D9%84%D8%AD%D8%B8%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D8%AD%D8%B1%DA%A9%D8%AA-%D9%85%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D8%AF-tnntuevvppnw</link>
                <description>عشق در کلام نمی‌گنجدنه در قول‌ها، نه در وعده‌هاعشق در لحظه‌هاستدر سکوت‌های بین دو نگاهدر دست‌هایی که همدیگر را پیدا می‌کننددر بدن‌هایی که بی‌صدا به هم تکیه می‌دهندعشق در خاطرات نمی‌ماندنه در گذشته که رفته استنه در آینده که نیامدهعشق تنها در همین لحظه استدر همین الان، وقتی که نفس‌ها یکی می‌شودعشق نه وعده‌ای است، نه امیدیعشق جبر است، در آن لحظه که وجودت در وجود دیگری گم می‌شودوقتی دلت، در دل دیگری می‌تپدو هیچ چیزی جز آن لحظه نمی‌ماندعشق، در یک بوسه استدر یک نگاهدر یک لمسکه همه‌چیز را برای همیشه تغییر می‌دهدنه در فردانه در دیروزدر همین لحظه که تو با منی،و من با تو.</description>
                <category>محمدرضا خوشاوی</category>
                <author>محمدرضا خوشاوی</author>
                <pubDate>Sun, 09 Mar 2025 20:47:17 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>