<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های شین</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_21831211</link>
        <description>•°  Deep depression ●       •°  tel : @shiinsays ●</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 23:09:31</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/603134/avatar/FlGuKJ.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>شین</title>
            <link>https://virgool.io/@m_21831211</link>
        </image>

                    <item>
                <title>از خودم می ترسم!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_21831211/%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-%D9%85%DB%8C-%D8%AA%D8%B1%D8%B3%D9%85-sztrd42gpqwg</link>
                <description>اومدم پست جدید بذارم؛ گفته بود هر چی دوست داری بنویس!یهو یه صدایی داد کشید چند نفر تا حالا بهت گفتن هر چی دوس داری بگو، هر چی دوس داری بخون، هر چی دوس داری بخور ، هر جا دوس داری برو، هر وقت خواستی بمیر!چیزی یادم نیومد شما که غریبه نیستید.الان فقط خودمو دارم. نه که کسی نباشه ها، نه! اتفاقا هستن زیادم هستن. ولی یقینن میدونی وقتی میگم فقط &quot;خودم&quot; ینی چی ... وقتی میگم دلم برا یه بغل سفت و محکم تنگه، برا یه نگاه عمیق که تا ته دردامو بخونه ینی چیاحتمالن تو خوب میدونی وقتی میگم این روزا میترسم که ممکنه بعد چند ماه شهرزادی بیاد بیرون که هیچ کس حتی خودم نمیشناستش ینی چی!یک بار هم چند وقت قبل، فک کنم هفت سال پیش بود که از خودم و اونچه نمیدیدم میترسیدم.این ترسه چیزی نیس که باعث شه فرار کنی؛ این ترسه بلندت میکنه، میکوبونتت زمین، بعد وقتی رو پا واستی دیگه آدم قبل نیستی. از اون آدم جدیده میترسم. اینکه تو اون مرحله چقد میتونه اهمیت بده به کسی جز خودش، چقد حال مونده براش، اصلا اون موقع میتونه بدوئه؟ اون موقع لبخند میزنه؟ جنس لبخندش از چیه؟ هنوزم داره گریه میکنه؟ هنوزم خودشه و خودش؟ چی از خط قرمزاش مونده؟ زندس؟ یا تن بی جونشو داره میکشه پشت سر مرگش؟ولی میگما، امان از این روزگار بی مروتهر وقت میخواستیم دست رو زانو بذاریم و سر پا شیم و کم کم بدوئیم یه جوری تنهامون گذاشت که از تاریکی دور و برمون نه تنها دیگه کسی ما رو ندید، بلکه خودمونم دیگه خودمونو ندیدیم! الان تو بگو یه آدم، فقط یکی از اونایی که تا سه هفته قربون بند کیفمم می رفتن کنارم مونده باشن جز مامان!گفتم مامان. آخ از مامانمامان، میمیرم براش. دلم تا حالا انقدر تنگش نبوده که الان هست. انقدر که انگار قد همه کهکشونای عالم دلم گرفته و هوس بوی تنش مثل همون خلاء تو فضا، که ما آدما نمیفهمیمش، که ما آدما نمیتونیمش؛ منم دارم نمیتونم ندیدنشو، دوریشو، نبودشو...صداشو که می شنوم دوس دارم تا ابد حرف بزنه، گوش بدم، گوش بدم انقدر صداشو بشنوم که جایی برای شنیدن خستگیام، جایی برای چرایی زندگی نمونده باشه. فقط صدای مامان باشه و گوش من باشه و ابد و یک روز زمان!این روزا دوس دارم داد بزنم. از همونا که بعدش تا یه هفته نمیتونی درست حرف بزنیدلم راه رفتن می خواد، انقدر طولانی که تک تک انگشتای پات تاول می زنهدلم یکم خواب میخواد، از همونا که وقتی بیدار میشی نمی دونی روزه، شبه، زمستونه یا تابستون!این روزا دلم یه بغل محکم میخواد. از همونا که جنسشون از سکوته، نرمن، گرمن، امنن!من این روزا خیلی گمم. انقدر گم که دیگه هیچ کس پیدام نمیکنهدلم پیدا شدن میخواد، از همونا که بعدش یه آخیش محکم داره!فعلن همین.شین.21ام شهریور ماه هزار و چهارصد و صفر چهار!</description>
                <category>شین</category>
                <author>شین</author>
                <pubDate>Fri, 12 Sep 2025 11:13:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ترکیبی پرّو!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_21831211/%D8%AA%D8%B1%DA%A9%DB%8C%D8%A8%DB%8C-%D9%BE%D8%B1%D9%91%D9%88-knfb3k3rvwuv</link>
                <description>اکنون هم دلتنگم، هم کلافه، هم خشمگین، هم‌افسرده، هم امیدوار، کمی هم نگران آینده، مقداری مسترس، و خیلی زیاد هم غمگین. من غمگینم و تک تکِ سلول‌هایم در حالِ فریاد درد. منمن نگران و غمگینمخشمگین و بی‌دینممناز من، منی نماندهجز یک دلتنگِ رنجورِ درمانده!دراز به دراز هم که بمیرم خواهی دید خاکسترم فریاد غم سَر دادهشین.سگ ریده است به اعصابم.دیگرنمیدانم، شاید هفتِ مهر.هشتگ اوضاعِ خیط.</description>
                <category>شین</category>
                <author>شین</author>
                <pubDate>Fri, 30 Sep 2022 06:19:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شهرزادِ مرحوم...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_21831211/%D8%B4%D9%87%D8%B1%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%90-%D9%85%D8%B1%D8%AD%D9%88%D9%85-tdx8eq2kkk9f</link>
                <description>♧ انا لله و انا الیه راجعون ♧با نهایت تاسف و تاثر، درگذشت مرحومه &quot;شهرزاد&quot; را کمی با تاخیر، و در سومین سالگرد آسمانی شدنِ وی، تسلیت عرض نموده و از تمامیِ افرادی که در مجلس یادبود آن مرحومه حضور به هم رسانیده‌اند، نهایت تشکر را داریم. فقط نمیدانم چرا بعد از مرگ دندان‌های مرحومه روی جگرش قفل مانده و اکنون حتی پس از گذشت سه سااال، همچنان یک بار هزار تُنی از بغض بر روی دوش خود حمل میکند! سر که برمیگردانم هزار، باور کن بدون اغراق هزار آدم میبینم در مجلس ترحیم خودم، که همراه با شنیدن آوای قرآنی که حتی یک کلمه‌ هم از آن نمی‌دانند، زجه زده و خراش بر صورت خود می‌اندازند. اما؛ اما همین که رو برمیگردانم به جلو، همان‌ها خنده‌کنان ازمقابل دیدگانم عبور کرده و من میمانم و سکوت میماند و من! دنیا هم سر ناسازگاری با ما داشت از همان اول هاشم‌خان.همچین خودم را غرق کرده بودم درون رویا‌های دور، که دیوار مقابلم را ندیدم. آجر به آجرش را چیدند، رنگش زدند و بزرگ، خیلی بزرگ نوشتند &quot; این مسیر، سرطانی است. هشدارِ فسردگی! &quot;.و ندیدمش. نه آن دیوار را، نه آن هشدارِ قرمزرنگِ منحوس را. همان اوایل مهر بود به گمانم که شروع کردم به دویدن. سرخوش و مست، چشم بسته و دل خوش، به سمت هدف، مشتاقانه می‌دویدم.هاشم‌خان نبودی ببینی آبان‌ماه که رسیده بود، من هم به دیوار خورده بودم. آش و لاش هر تکه‌ام به سمتی پرت شده و ذره ذره خون از کفم رفته بود. مست و داغِ اولین دقایقِ برخورد بودم و نوشته‌ی هشداری را ندیدم.ندیدم و شروع کردم به چیدن تکه‌هایم کنار یکدیگر. دوباره، برای هدف! غافل از اینکه نفَسم رفته بود. نفَسَم از دستم رفته بود وُ من فقط تکه‌ گوشت‌های متعفن‌ِ خود را سر هم کرده بودم‌... کم کم که از نفَس افتادم، زانوهایم که خم شدند، چشمانم که کم‌سوتر شد، کم کم که دیگر نخندیدم، نخوردم، نخوابیدم، معنای &quot;زیستن&quot; را دریافتم! چیزی که دو پا هم قرض کرده و از میان دستانم فراری شده‌بود...و &quot;زندگی&quot;، اگر از مشتت رفت، دگر هرگز بازنخواهد گشت هاشم‌خان. همانطور که تو همدست مرگ شدی. دگر نیستی. دگر نخواهی آمد و دگر نخواهی بود.سه سال، سه سال قبل تمام آنچه که از &quot;زیستن&quot; نمی‌دانستم را، با رفتنش فهمیدم.فسردگیِ روزهای نبودنش، مچاله و چروکیده‌ام کرد و دریغا که به دنبال رفتنش، همزمان &quot;مرگ&quot; در آغوشم گرفت و گمان کنم برای همیشه همراهم خواهد ماند و درون لجن نگهم خواهد داشت! و هر سال، شروع پاییز، ما در اینجا مراسم سالگرد داریم.تا یادی کنیم و یاد آوریم آن مرحومه‌ی پیشین را که روزی روزگاری در این جهان، در میان ما میزیسته‌...شما هم در جشن ما سهیم باشید.فقط هشدارِ غلتیدن درونِ لجن را فراموش نکنید! در ضمن! هر کدام هم‌ ذره‌ای آغوش و کمی مهر، در اینجا از خود به جا بگذارید. محتاجیم! به یاد شهرزادی که مُرد.به یاد شهرزادی که همچنان می‌میرد.و به امید روزی که سرمای مرگ، تنش را نیز ببوسد. شاید دومِ مهرماهِ هزارو چهارصد و صفر یک.شین؟ بله شین!</description>
                <category>شین</category>
                <author>شین</author>
                <pubDate>Mon, 26 Sep 2022 02:01:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خلا‌ء‌ای پر از آغوش!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_21831211/%D8%AE%D9%84%D8%A7-%D8%A1-%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%A2%D8%BA%D9%88%D8%B4-ognk5vo4lfxf</link>
                <description>آشفته‌حال و کاملا بی‌شرمانه، اما به‌سانِ پرنده‌ای تازه بال گشوده، کنجِ تخت خود مچاله شده‌ام و در پی اندکی آغوش از دورن زار می‌زنم، زار!سلول‌هایم دردِ بی‌کسی را فریاد کنان، هر یک مرا به زجر وامیدارند. و من، کاملا نومیدانه، دست میگیرم سمت خلاء‌ای که پُرم از آن؛ تا شاید تیرِ در تاریکی‌ام، به هدفی خورده و من کشیده شوم نزدِ یک موجود با دو دست و دو پا، که انسان می‌نامندش! و شایدشاید بعد از آن که تیرم در آن تاریکی به هدف خورد، آن هدفِ مذکور مرا در میان بازوان خویش حل کرده و من زجه‌زنان، نوای دلنشین و آرامَش را کنار گوش‌هایم بشنوم که زمزمه‌ی همدلی سر می‌دهد.و شاید شاید پس از همه‌ی این پرتاب تیر و یافتن هدف و آغوش و همدلی‌ها، توانستم کمی، فقط کمی رنگ بگیرم باز.نمیدانم چرا، اما تیرهایم محدود است. نه به تعدُدِ شب‌های سیاهی که دربرم‌ گرفته‌اند؛ که دقیقا به مقدارِ جانی که برای نفس کشیدن برایم مانده است.امشب تیری رها نمیکنم.امشب از هر شب سیاه‌ترم، تاریک‌تر و سردترم.امشب همه‌ی تیرها خطا خواهند رفت.امشب هیچ‌ تیری، در این تاریکیِ محض، به هدف نخواهد خورد.شین.۲۶‌ام شهریور هزار و چهارصد و صفر یک.</description>
                <category>شین</category>
                <author>شین</author>
                <pubDate>Sun, 25 Sep 2022 02:27:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در غایتِ بلاتکلیفی...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_21831211/%D8%AF%D8%B1-%D8%BA%D8%A7%DB%8C%D8%AA%D9%90-%D8%A8%D9%84%D8%A7%D8%AA%DA%A9%D9%84%DB%8C%D9%81%DB%8C-fwqp4ljiojsw</link>
                <description>بعضی شب‌ها، بعضی ساعت‌ها، گیر کردنت میان زمین و آسمان، بیشتر و بیشتر به رخت کشیده می‌شود.دستت نه به نفَس کشیدن می‌رود، نه حوصله‌ای برای تحمل دردسرهای نکشیدنش باقی مانده.پاهایت نه رمق دوییدن دارند، نه طاقت سکون.چشمانت نه اشک برای باریدن دارند، نه خشک و خالی وداع خواهند گفت!بلاتکلیفی یا برزخ، لغاتی حقیر برای توصیف این لحظات‌اند. تا یادم بماند،که روزی، روزگاریدر میان سیاهیِ یک شبدچار جنونِ بلاتکلیفی بودم.نه فیلم دیدم، نه رمان خواندم.زل زدن به سقف دشوار بود، ولی کار کردن، دشوارتر.نه خواب به چشمانم جاری شد، و نه بیدار بودم.دلم آغوش، یک همدرد، و دو گوشِ شنوا می‌خواست. و فراری بودم، از تحمیل آزارم به دیگران....من، دختری به غایت مچاله،گوشه‌ی این جهانمیان برزخی‌ترین برزخ،گیر افتاده بودم.و کسی برای نجات نبود،جز خودم،که چند صباحی قبل مُرده بود! و خودش را محکوم به حبس ابد،درون غار بی‌عمق تنهایی،در انتهای بی‌کسی حل کرده بود.من، منِ بلاتکلیفِ امروز،جهنم‌ترینِ جهنم‌ها رادوباره چشیدم!شین.۲۹‌ام مردادماه هزارو چهارصد و صفر یک. @shiinsays</description>
                <category>شین</category>
                <author>شین</author>
                <pubDate>Sun, 21 Aug 2022 00:13:08 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بی‌رفیق ماندم جِمی!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_21831211/%D8%A8%DB%8C-%D8%B1%D9%81%DB%8C%D9%82-%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%85-%D8%AC%D9%90%D9%85%DB%8C-ssy9obanscfw</link>
                <description>اگر به من بود، کنجِ تاریک و خلوتِ اتاقم کز کرده و در انزوای خویش گم می‌شدم تا به زمانی که ابدیت را بلعیده و از جهانِ اهداشده‌ای که از همان ابتدا تنها غم برایم به ارمغان آورد، رها شوم!انسان‌ها، دغدغه‌هایشان، ارزش‌ها و بی‌ارزشی‌هایشان، خنده‌ها و غم.هایشان، قهرهایشان، بود و نبودشان، همه بوی دردسر می‌دهد جمی! سلب آسایش کرده و نفَسم را می‌گیرند.مدتی‌ است در خنثی‌ترین حالت ممکنم قرار گرفته‌ام و قرن‌ها از آخرین نوشتنم می‌گذرد.گویا همین یک روز قبل بود که نفس‌زنان، پر از تشویش، بهت‌زده و نالان، با تنی خیس از عرق، تپه‌ها را، کوه‌ها را، قدم به قدم بالا رفته و کمی رهاتر از قبل به پایین‌دست بازمی‌گشتم. شب نیز با تنی خسته، و روانی خسته‌تر، سر به بالین گذاشته و با امیدِ وداع گفتن به دار فانی، به خواب می‌رفتم....گمان نمیکردم، اما انگار فشرده شدن میانِ پنجه‌های روزگار، عمق ندارد! هر لحظه که بگذرد به تهش نخواهی رسید. امیدی برای پایانش نیست. نقطه‌ای برای انتهایش نخواهی داشت. نمودارش همین‌طور تخیلی به سمت آسمان، به سمت فنا، به سوی ابدیت، صعود خواهد کرد! جمی،  قرار بود انشایی بنویسم با مضمون &quot;دوست آن است که گیرد دست دوست، در پریشان‌حالی و درماندگی&quot;. اما نخواهم نوشت جمی! هرگز نخواهم نوشت.چرایش را هم نپرس، که واضح است! گویا در پیشانی‌نوشتم مقرر شده که رها شوم، که لایق رفاقت نباشم، که رها شوم، رها شوم...خنجر تنهایی دوباره تیز شده و در مدت اخیر، همانند گذشته به قلبم نیشتر می‌زند. و من، متاسفانه دوباره باید به دنبالِ &quot;پذیرش&quot;، تیزیِ این تیزِ برّنده را کمتر و کمتر کنم....سرت به درد آمد.سخن کوتاه کنم.روزگار دشوار است.من تنها، کنج جهان، خیره به در نشسته‌ام.دریچه‌ای آه نمی‌کشد.بلبلی نمی‌خواند.من، نمیخندد.من، نمیگرید.در پی مرگ میدوم.او را نمیبینم.او مرا نمیبیند.بوی فاضلاب در مشامم پیچیده،بوی تعفن می‌آید.انسانیت، پوچ و هیچ شده، به فنا محکوم است.بغض، چنگال تیزش را در گلویمان فرو کرده است.روزگار دشوار است.روزگار، واقعا دشوار است.شین.۲۴‌ام مرداد ماه هزارو چهارصد و صفر یک.@shiinsays</description>
                <category>شین</category>
                <author>شین</author>
                <pubDate>Fri, 19 Aug 2022 01:00:55 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>باز هم خواب فی‌فی را دیدم!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_21831211/%D8%A8%D8%A7%D8%B2-%D9%87%D9%85-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8-%D9%81%DB%8C-%D9%81%DB%8C-%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D9%85-ve0yaw74c7ag</link>
                <description>تلاش مذبوحانه‌ام برای حفظ بقا، همچنان ادامه داشته و نفس را در پی نفس، به درون خود هدایت میکنم. خواب از چشمانم یا ربوده شده، یا چنان درون خود مرا غرق می‌کند که گویی بالاخره جان داده‌ام!مگو و مپرس از رویاهایم در عمق کم‌نظیر خواب‌هایم. تو شکلی دیگر بودی فی‌فی! صورتی دیگر، ظاهری دیگر... اما همچنان فی‌فی بودی در خوابم! هنوز بعد از گذشت هشت سال خوابت را میبینم فی‌فی. خواب خودم را، احساساتم را، ضربانم را، هیجانم، اضطرابِ شیرینم را، غمم را، دوری‌ات را، دوری‌ات را...همچنان همانند گذشته تو درونم در حال زیستنی و من روزهایم را با تو شب کرده و شب‌هایم با تو به صبح می‌رسند. حتی اگر یک رخداد کاملا شیمیایی، برای بقای نسل انسان‌ها باشد هم، من همچنان تو را عاشقم. همیشه تو را عاشق بوده‌ام. فردا نیز تو را عاشق خواهم بود...خرده نگیرید بر من. به اندازه‌ی صد قرن، خسته و فسرده، به دنبال اندکی مرگ می‌گردم. از مدت‌ها قبل، انتخابم انزوای مطلق، اما نیازم، ارتباط با خلق خدا بوده است!چه در گذشته، چه اکنون و احتمالا در آینده و فرداها، اشک‌هایم با یک قورتِ اجباری، به حبس ابد درون قلبم محکوم بوده‌اند و خواهند بود...باشد که سر ریز شوند، قطره به قطره‌ی بغض‌های روان نشده، اشک نشده، و حبس شده‌ی دردناکِ این دنیا! باشد که رستگار شویم، ما انسان‌های فناپذیرِ حقیرِ دائم‌ُالزی!باشد که رها شود، هر آن‌ که سلول به سلولش را غم نوردیده، شادی ندیده و درون انزوای خود مچاله شده است.دوستدار شما،شین.۲۷‌امِ مرداد ماهِ هزارو چهارصد و صفر یک.</description>
                <category>شین</category>
                <author>شین</author>
                <pubDate>Fri, 19 Aug 2022 00:57:58 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بوی درد می‌داد!</title>
                <link>https://virgool.io/atighefroshi/%D8%A8%D9%88%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D8%AF-%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%AF-ss5qo5dw0lg4</link>
                <description>چَشم انتظار مانده‌ام پیِ لبخندی، حالِ خوشی، قهقهه‌ای، آغوشی، گرمای نگاهی.نیست، نبود، چه زمانی که گشتم، چه اکنون که می‌گردی!روزهای فراوانی گذرانده‌ام. روزهایی که یک روزشان، صد سالِ نوری پیرتر و فرتوت‌ترم کرد. روزهایی که بویشان بویِ خون و رنگشان رنگِ ختمِ جوانکی دل‌مرده بود.جِمی، از همان روزهای ابتدای این سیاهی، که آرزوهای رنگی آرام‌آرام رنگ می‌باخت تا به همان انتهای دورِ گُنگِ کپک‌زده‌ی بدبو، کلمات یار و غارم بوده‌اند. پس اکنون هم پناه میبرم به نوشتن. شاید که پاسخگوی بغضِ سنگ‌شده‌ی گلویم باشد.تنها ضعف این کلمه کلمه‌هایی که کنار هم میچینم، عدمِ انتقالِ محیط و فضا و بوی مطبوعِ لعنتیِ خاطره‌هاست.اکنون زمان یادآوری نبود اما.یادآوریِ آن خفقان‌های عظیمِ حبس در خانه، آن پاییزِ نحس که همه‌چیز از همان جا آغاز و ادامه‌دار شد و جانم را ذره‌ذره گرفت.یادآوریِ  نفس‌هایی که بی‌صدا و ذره ذره تنگ شدند و هق هق‌هایی که کاملا نامحسوس، بی‌جان‌تر.کتاب‌های درونِ آن کمد بوی درد می‌دهند جِمی! چگونه بویشان را بنویسم که زبانِ دردم به نوشتار تبدیل گردد؟خودم را هم اگر فراموش کنم، زجه‌های کودکِ مادرمرده‌ی گوشه‌گیرِ درونم را چه کنم؟هر چه داد زدم، هر چه بلند هق‌هق رها کردم اشک ریختم، هر چه زخم زدم خون دیدم، هر چه راه رفتم تاول زد کبود کردم، هر چه نوشتم پاره کردم، هر چه خندیدم هر چه دیدم هر چه جمع‌کردم، هر چه آمدند وُ هر چه رفتند و رفتم و نماندمو جا زدمو هق زدمو ساختمو سوختمو ماندم، همه بی‌ثمر بوده جانا!راه‌حلی غیر زمینی میخواهم فقط! راه‌ چاره‌ای که مریخی، یا که از زحل و مشتری باشد. به اندازه‌ی ستاره‌ها روشن، به اندازه‌ی خورشید گرم و همانند مهتابِ امشب، زیبا.مضحک است اما سکوت هم زبانِ پرمعنایی است جمی! سکوتی که من میفهمم، پر از فریاد است. سکوت من، سمفونیِ سوزناک و نوحه‌های جگرسوزی دارد جمی.پشتِ کپشنی که مورد تمسخرشان بود، رفتنِ یک نفَس و بی‌پناه شدنم را پنهان کرده‌ام!پشتِ آن ویدیوی لب‌خوانی‌ِ از نظرشان بی‌محتوا، بی‌کلاس و پوچ، کمی مرگ، کمی و فقط کمی دلتنگی، و خیلی زیاد جنگ و جدال با افکار خودکشی پنهان کرده‌ام!تنفر در دلم جای ندارد. اما برایشان خوشنودم جمی. مضحکانه خشنودم که دنیایشان رنگ نباخته و امتدادِ نفس‌هایشان متصل به دیدنِ یک غروب و طلوعِ ماه و خورشید نبوده است!خوشحالم برای تمامیِ آدمک‌های سرخوش، که از عمقِ این چاهِ سیاه، از بی‌آبیِ این صحرای کبود و از بی‌درمانیِ این دردِ بی‌وجود بی‌خبرند.معجزه‌ی نوشتن همین است جمی!که از گوشه‌ای با کلمه‌ای بی‌ربط آغاز کنی و ناگه برسی به انتهای دلیلِ بی‌دلیلِ غصه‌ی آن روز و آن زمان. و ببخشی هر آنچه بود و هر آنچه نیست را. و رها کنی، رها شوی، رها شوند پیِ بی‌راهه‌ی خویش.با اعتماد به نفسی نابود، کلمات را بیان کردم. آن هم به اجبار و به زور.ولی بالاخره کمی از دردِ پنهان شده خود را نشان داد. نمیدانم این‌بار کلمات تا چه حد زجرآور کنار هم چیده شدند، اما من در آخر باید دوباره عذرخواهِ چَشم تک به تکتان باشم که خواننده‌ی این متنِ بی سر و ته بوده‌اید.همین.آخرِ بهمنِ هزاروچهارصد.دوست‌دار شما، شین.</description>
                <category>شین</category>
                <author>شین</author>
                <pubDate>Thu, 17 Feb 2022 16:07:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هیچیستن!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_21831211/%D9%87%DB%8C%DA%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%86-htighqicqndb</link>
                <description>منم وُ تویی وُ این هیچستان.بالا وُ پایین وُ این کوهستان.منم و تویی و این هوای سرد.منم و تویی و باد و برف.منم و بهانه‌ی واهیِ زیستن.منم وُ دریایی از هیچیستن!تویی وُ نه! تویی نیست.حتی هیچستان وُ کوهستان وُ باد وُ برف وُ بوران هم نیست.هر چه هست منم.فقط من.که در حوالیِ کوچه‌های خیال،در کنجِ خانه‌ی متروکه‌ی خود،نشسته‌ام به پنجره نگاه می‌کنم.دریچه آه می‌کِشد.فقط منمُ این دیوارهای نزدیک.منمُ این بی دَری، که در به در، در پیِ ازدحامِ کوچه‌ی خوشبخت، هزاران‌بار، هزاران بار، گشتیم و نبود. در این‌جا حتی من هم نیست.نه منی هست،نه تویی هست،نه زیستن هست.نه آمدنی هست،نه رفتنی.هر چه هست،هیچیستن و هیچیستن...#شین</description>
                <category>شین</category>
                <author>شین</author>
                <pubDate>Fri, 29 Oct 2021 20:51:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نزدیکی!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_21831211/%D9%86%D8%B2%D8%AF%DB%8C%DA%A9%DB%8C-oqndbzvafvnr</link>
                <description>چون که نزدیکم. به پایان نزدیکم.چون که به نیستی، به هیچ نزدیکم.و در دلِ فعل‌هایی که همگی با &quot;ن&quot; آغاز می‌شوند، غرق در بی‌معنایی، به معنا نزدیکم!در حین دور بودن، نزدیکم.به حرارتِ آتش نزدیکم.در سرما در گرما، به زمستان نزدیکم.در میانه‌ی روز، در نیمه‌شب، به ماه نزدیکم.همیشه نزدیکم.بسیار نزدیک.در اوجِ ازدحام، به تنهایی نزدیکم.در دلِ آسمان‌ها، به عمقِ دریا نزدیکم.در کویرِ لوتِ دنیا، به جنگلِ سرسبزِ وجود نزدیکم.بسیار دورتر از او، به لبخندش؛و در عمقِ چشمانش، به معجزه نزدیکم.شین.</description>
                <category>شین</category>
                <author>شین</author>
                <pubDate>Mon, 11 Oct 2021 23:02:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گمان کنیم...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_21831211/%DA%AF%D9%85%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-pyzpa43xkqrn</link>
                <description>گمان کنیم جهان رنگ داشت و رنگین بود.گمان کنیم شین معشوق داشت و عاشق بود.گمان کنیم او رفتن را برگزیده و رفته بود.گمان کنیم تنها دغدغه در جهان عشقی نافرجام بود.گمان کنیم زنده بودیم و نمرده بودیم وُ عاشق بودیم.گمان کنیم شین معشوق داشت و عاشق بود.گمان کنیم جهان رنگ داشت و رنگین بود.گمان کنیم ماشینی بود،جاده‌ای بود، بارانی بود، شمالی بود، معشوقی بود، این آهنگ بود.گمان کنیم اشک بود، آه بود، دوری بود، دلتنگی بود، رسیدن هم بود.گمان کنیم زنده بودیم و نمرده بودیم و عاشق بودیم.گمان کنیم دریا بود، سرد بود، آتش بود، غروب بود، من بودم، اویی بود، سکوتی بود، آرامش هم بود.گمان کنیم جنگلی سبز، درختانی بلند، هوای خوب، نم نمِ بارانی بود؛ من بودم وُ اویی بود وُ سکوت ِ شب هم بود.گمان کنیم زنده بودیم وُ نمرده بودیم وُ عاشق بودیم.گمان کنیم کویر بود، شب بود، ستاره بود، سرد بود، پتویی بود، آتش بود، من بودم، اویی بود، عشق هم بود.گمان کنیم جهان رنگ داشت و رنگین بود.گمان کنیم شین معشوق داشت وُ عاشق بود.گمان کنیم شین معشوق داشت وُ عاشق بود...#شین_نوشت</description>
                <category>شین</category>
                <author>شین</author>
                <pubDate>Mon, 04 Oct 2021 05:18:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شینِ پلشتِ دلبر!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_21831211/%D8%B4%DB%8C%D9%86%D9%90-%D9%BE%D9%84%D8%B4%D8%AA%D9%90-%D8%AF%D9%84%D8%A8%D8%B1-rjc5znnsylqe</link>
                <description>زندگی همین روزمرگی‌های پلشتِ پشتِ سر هم است نه چیزی بیشتر.امروز که به صورتم در مقابلِ آینه‌ی گلاب به رویتان،دستشویی، آب می‌زدم، به این فکر کردم که من کسی را می‌خواهم که چشمانِ پف کرده، موهای شلخته، لباس‌های گشادِ خانگی  و دست و پای شیو نشده‌ی شین را بخواهد! من قربانِ کسی خواهم رفت که مرا، خودِ خودِ خودِ مرا بخواهد.من اهلِ آرا ویراهای جوانانِ این زمانه نیستم.من آدمِ خوش‌پوشِ عشوه‌ریز با لبخندی ملیح و خانومانه نشسته‌ی در کافه‌ها نمی‌توانم باشم.من آدمِ خوردنِ ساندویچ‌های کثیف با سس‌های مالیده شده به لب و لوچه وَ قهقهه‌های آزادانه‌ام.من خسته‌تر از این حرف‌ها و این کارها، به تنها و تنها چیزی که نیازمندم، یک علاقه‌ی خالص آن هم به شینِ هردمبیلی‌پوش با موهای هر کدام به یک‌ور است.و چه کسی است که قربان صدقه‌ی چشمان پف کرده‌ام برود؟!کم هستند چنین کسانی، اگر یک کدام از آن‌ها را یافتید، دستانتان را محکم به دورشان حلقه کرده و دیگر رهایشان نکنید! آن‌ها ارزشمندترینِ انسان‌ها هستند.#قالَ_شین</description>
                <category>شین</category>
                <author>شین</author>
                <pubDate>Tue, 28 Sep 2021 15:09:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot;چشمانت را ببند و فقط بنویس&quot;طور ۲</title>
                <link>https://virgool.io/@m_21831211/%22%DA%86%D8%B4%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AA-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%A8%D9%86%D8%AF-%D9%88-%D9%81%D9%82%D8%B7-%D8%A8%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%22%D8%B7%D9%88%D8%B1-%DB%B2-xdrvqyv12yfm</link>
                <description>این دو هفته‌ی اخیر هر روز و هر روز یک ماسکِ خندان به چهره زده‌ام. بلند شده، شادی کرده، و رقصیده‌ام.در این تقریبن دو هفته‌ی اخیر تمامِ لحظاتم روی گُسَل‌های خطرناکِ شینِ درونم، لغزیده و رقصیده.در این دو هفته‌ی اخیر، نه! باور کنید کلمات بسیار حقیرند در توصیفِ &quot;نیازم به آغوش&quot;، در توصیفِ &quot;افکارِ پشتِ افکارِ پشتِ افکار&quot;ان‌قدر همه‌چیز حقیر و کوچک و ناچیز و ناتوان است که حتی دیگر نمیتوانم این نوشته را ادامه‌ دهم. پس همین‌جا به آن پایان می‌دهم‌. و احتمالن غرقِ غرقِ غرق شوم در اقیانوسِ آرامِ پرتلاطمِ مغزم. من، انگار، لایق نبودم.گویا لایقِ &quot;بودن&quot; در کنار هیچ‌کس نیستم. گویا اصلا لایق &quot;بودن&quot; نیستم! ارتباطاتِ مضحکِ پوچ که در آن باید عشوه بریزم و هی نگویم که دوستت دارم که مبادا دور شود محو شود نیست شود. که غرق شوم در سانسورهایی که برای ما انسان‌ها اکنون عادی جلوه می‌کنند، برایم پشیزی ارزش ندارد. پس بهتر که کسی را نزدیک به خود نکنم. تا از آسیبِ افکارِ ظاهرن مالیخولیایی من رها شوند همه‌ی انسان‌ها.تا از &quot;شین&quot; رها شوند. آزادِ آزادِ آزاد.امروز نسبت به خودم بی‌رحم شده‌ام می‌دانم. اما گویا باید برای کادوی تولد به مادرم، &quot;نبودنم&quot; را هدیه می‌دادم. می‌دانم که حضورم برای همگان، چیزی جز زجر و عذاب نبوده و نیست.در دنیا، چیزی جز یک &quot;خشنودی&quot; نمی‌خواستم. (توجه کنید که خشنودی با خوشحالی متفاوت است.) حال احتمالا ما انسان‌ها آمده‌ایم تا در جست‌و‌جوی &quot;خشنودی&quot; ، در ناکامی‌ها غلت بزنیم.نمی‌دانم چه می‌خواستم بگویم‌. در هم حرف زدم.سعی کردم غلط املایی نداشته باشم.در این چهل و هشت ساعت فقط چهار ساعت خواب داشته‌ام. اصلن قرار بود متن را تمام کنم. نمی‌دانم چه شد. چه نشد. چه گفتم. چه نگفتم. اما متن هر چه بود، حاصلِ بازی کردنِ نقش‌ها و این افکارِ شلوغ بوده است. ولی بدانید که خودمم هم می‌دانم که کاملن بدون تمرکز این متن را نوشته‌ام.مرا ببخشید. (کاش تمامِ دوستان و عزیزانم مرا بخاطرِ &quot;حضورم&quot; ببخشند.) خدانگهدارِ چشمانِ نازنینتان که کسشعریاتِ مرا خواندند.شین.سه‌شنبه. بامدادِ سی‌ام شهریورِ هزار و چهارصد.ت.اتاقِ لیلی‌بانو.</description>
                <category>شین</category>
                <author>شین</author>
                <pubDate>Tue, 21 Sep 2021 14:57:50 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این من، من نیستم.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_21831211/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%85%D9%86-%D9%85%D9%86-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%85-qvsoxczamhdw</link>
                <description>ای‌کاش یک سبزیِ ریز شده‌ی تفت‌داده‌شده‌ی یخ‌زده درون‌ِ یکی از قفسه‌های فریزر بودم.کاش هویجِ نارنجیِ تر و تازه‌ی خوشمزه درونِ دستانِ یک کودک بودم که با اصرار فراوان آن را از مادرش گرفته.ای کاش یک گوجه‌ی له‌شده درون جامیوه‌ای بودم که از غصه‌ی سرنوشتش در گوشه‌ای کز کرده ودر آخر می‌ترکد.ای کاش، ای کاش مانندِ دوستم &quot;جِمی&quot; بودم. تا در تمامِ فصول، باد شاخه‌هایم را با تکان تکان‌هایش برقصاند. تا در زمستان، برف همه‌ی تنه‌ام را سفیدی خالص کند.تا در پاییز، عشاقِ باران‌دوست، روی برگ‌های خزان‌شده‌ام‌قدم بگذارند.اصلا من باید آن بادبادکِ رها در آسمان می‌بودم که سرنوشتش بستگی به قدرتِ انگشت‌های کودکی خردسال داشت تا نخ‌اش رها نشود.من باید یخ‌های قالبی، من باید کَره‌ای نرم شده در دمای محیط، یا آردِ سفیدِ قنادی می‌بودم.من می‌توانستم دانه‌ای گندم در دلِ گندم‌زاری چند هکتاری باشم.من دلم می‌خواهد همچون کاغذی مچاله شده درونِ سطلِ آشغالِ یک نقاش باشم.من، من می‌خواهم یک کراواتِ قرمز به دورِ گردنِ او باشم.من باید یک کمربندِ زرین، به دورِ کمر‌ِ پیرهنِ آن دخترک باشم.من،من نباید من می‌بودم.این من، من نبود.این من، من نیستم.من، باید منی دیگر باشم.شین.@shiinsays</description>
                <category>شین</category>
                <author>شین</author>
                <pubDate>Thu, 16 Sep 2021 07:14:38 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot;ویدیوی خداحافظی&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@m_21831211/%D9%88%DB%8C%D8%AF%DB%8C%D9%88%DB%8C-%D8%AE%D8%AF%D8%A7%D8%AD%D8%A7%D9%81%D8%B8%DB%8C-isqskt7emdo5</link>
                <description>⚠️نخوانید. محتوایش جالب نیست.⚠️یک ویدیوی خداحافظی اگر ضبط کنم،سخنانِ ابتدایی‌ام با مادرم خواهد بود.به او می‌گویم &quot;مادرم میدانم که اذیت شدی، می‌دانم که در این دو سالِ آخرِ عمرم، از نگرانی ذوب شدی. می‌دانم که پس از رفتنم ناراحتی امان نخواهد داد. اما بدان که در آرامش خواهم بود. بیشترین جای قلبم در تمام طول عمرم برای تو بود، من تو را عاااشق.&quot;با پدرم سخن گفتن برایم دشوار است، اما او نفر بعدی است. به او می‌گویم، راستش نمی‌دانم چه بگویم! فقط چند لحظه خطاب به پدرم به دوربین خیره خواهم شد. لطفا برویم سراغ نفر بعدی.نفر بعدی، خواهرم است. &quot;غینِ عزیزم، همیشه بخند. همیشه همین‌طور شیطان و شوخ، سربه سر همه بگذار بعد به‌خاطر حرص دادنِ دیگران قهقهه بزن. عزیزِ خواهر، وجودِ تو در میانِ ما سه آدمِ عبوس، نعمت بزرگی بود. دوستت دارم.&quot;خب! حال نوبت می‌رسد به دوستان و اطرافیان. اولین نفر دخترعمویم را انتخاب می‌کنم، &quot;تجربه‌ها و سفرهای کوتاهِ نابی را که تو همراهم بودی هرگز از یاد نخواهم برد. تو یکی از معدود کسانی بودی که در کنارت پر حرف‌ترین ورژنِ شین نمایان می‌شد. لحظاتی &quot;ناب&quot; و دست‌نیافتنی را با هم تجربه کردیم. ممنونم از حضورت. بوص&quot;بگذارید مخاطبِ بعدیِ من، کسی باشد که تا آخرین لحظه‌ی عمرم فراموش نخواهم کرد که جملاتش یکی از سیاه‌ترین شب‌های زندگی‌ام را تبدیل به روزی پر نور کرد. به او خواهم گفت&quot; شینِ من، (این شین، من نیستم‌ها...)، شینِ زیبای من، کاش می‌توانستم تو را در آغوش بگیرم سپس همه چیز را به پایان برسانم. بدان که من تو را همیشه عاشقم.بدان که همیشه در ذهنم بودی. بدان که رویِ زیبایت را از همین دوردست‌ها می‌بوسم. ماچِ پر تفِ لیزوزیم‌دارِ من بر نوکِ دماغت&quot; اکنون نوبت می‌رسد به مخاطبینم در صفحاتِ مجازی‌ِ متعلق به من. &quot;از همه‌ی همه‌ی شما بچه‌ها بسیار بسیار ممنونم. تک تکِ شما که جملاتِ تاریک و سیاهِ مرا خواندید، با من مشارکت کردید، و هر زمان که با کلمات، دردم را زجه می‌زدم شما حضور داشتید و با جمله‌های لطیفتان آرامم می‌کردید. حضورِ شما در تاریک‌ترین نقطه‌ی تنهایی‌ام، پر رنگ‌ترین نور بود. ماچی پر از محبت بر گونه‌‌ی همه‌تان.&quot; خب، فیلم آن‌چنان طولانی نخواهد بود. افرادِ کمی هستند که برایم مهم و ارزشمند بوده‌اند. هر چه بود و هر که بود همین تعداد بود. مخاطبِ دیگری نخواهم داشت. چرا که با همین تعدادِ اندک، &quot;خودم&quot; بوده‌ام...حرفِ زیادی برای عزیزانم نخواهم داشت. بیشتر نگاه‌های عمیق و لبخندی گاه تلخ و گاه از ته دل خواهد بود. در آخر چند ثانیه خیره می‌مانم به دوربین. همه‌ی نظریه‌ها، عقاید و افکارم را مرور می‌کنم. تمامِ لحظات زندگیِ اغلب تاریکم را بازنگری می‌کنم. به یاد تمامِ لحظاتی که شادی از من گرفته شد، به یادِ تمامِ درد‌هایم، به یادِ تمامِ خنده‌های اندکم، اولین شاتِ مرگ‌ را می‌نوشم.خیره به لنز دوربین،آخرین لبخند،خداحافظی،و شین، تمام خواهد شد. سکوت و سکون و آرامش را مخاطبینِ فیلم، پس از مرگم مشاهده خواهند کرد. مطمئنم با لبخند میمیرم تا لبخندِ خشک‌ شده روی لب‌هایم، دلِ آن‌ها را قرص، و قلبشان را آرام کند.#شین#نوشته_های_مغز_مریض_من</description>
                <category>شین</category>
                <author>شین</author>
                <pubDate>Tue, 14 Sep 2021 01:01:41 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot;چشمانت را ببند و فقط بنویس&quot;طور</title>
                <link>https://virgool.io/@m_21831211/%DA%86%D8%B4%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AA-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%A8%D9%86%D8%AF-%D9%88-%D9%81%D9%82%D8%B7-%D8%A8%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D8%B7%D9%88%D8%B1-sjazbaqtmydx</link>
                <description>کمی فکر کردم. گمان نمی‌کردم کسی باشد در ذهنم که با شنیدن صدایش ذوق به سلول‌هایم رخنه کند. ولی بود! فقط دو اسم به ذهنم خطور کردند. که بماند که بودند و چه کردند و چه می‌کنند.اما زمان زیادی است که اگر از من بپرسی آهنگ مورد علاقه، غذای مورد علاقه، رنگ مورد علاقه، فیلم مورد علاقه‌ام چیست، جوابی برایش نخواهم داشت.به یاد دارم که در زمان‌های دور، رنگ مورد علاقه‌ام بنفش و سبزِ لجنی بود. اما اکنون؟ نه، مهم نیست چه چیزم چه رنگ باشد.در آن زمان‌های دور، بوی قیمه‌های مادرم، هوش و عقل و هر چه در جان داشتم را از سرم می‌پراند. رویایی شیرین بود برایم ریختنِ قیمه‌ی مادر روی ته‌دیگ‌های کنجدی و پر روغن. اما اکنون؟ کمی نان و پنیر، یک وعده در روز، برای بقا.در گذشته‌های دور، در گذشته‌های دور، رهایی‌ام نوعی دیگر بود.در گذشته‌های دور، در میانِ دوستانم، معروف بودم به کسی که می‌خواهد و میمیرد برای پزشکیِ دانشگاهِ &quot;شهید پزشکی&quot; !  (تعجب نکنید، چندین بار به جای شهید بهشتی، دهانم نچرخید گفتم شهید پزشکی، آن هم با ادعا و اطمینان و غرور، این شد که دوستانم مرا شهید پزشکی می‌خواندند.)  اما اکنون؟ اکنون چیزی نمی‌خواهم. مدتی که گذشت، ذره ذره رویا‌ها مُردند و خودم برایشان مراسمِ ترحیمِ باشکوهی گرفتم. ها! حتی فائزه هم که مطمئن بود من چه می‌خواستم و چه شد، در مراسمِ ترحیمِ رویاهایم با ناراحتیِ زیاد شرکت کرد.اسم او را آوردم. به یاد دارم اولین بار که وضعیت وخیمِ روحی، روانی، حتی وضعیتِ بد معده‌ام را که به او گفتم، شدتِ کاهش وزنم را که شنید، شوکه شده و مدتی پشت تلفن سکوت کرده بود. بعد دیوانه‌وار خندیدم گفتم &quot;بادمجونِ بم آفت نداره خره، من سگ جونم نگران نباش. &quot;  او اما نخندید. گمان می‌کنم در ذهنش آن شینِ چاقِ بگو بخندِ شوخِ بچه درس‌خوان را مرور می‌کرد که چگونه اکنون می‌گوید حتی یک فصلِ زیست را هنوز به اتمام نرسانده...مادرم، اوایل ترس به جانش افتاده بود.پدرم، مرا سرزنش نمی‌کرد، فقط می‌گفت &quot;بله، راحت باش اگه می‌خوای بری کلاسِ هنری برا تنوع بروها، ولی حیفه این همه هزینه کردیم، پسرِ فلانی الان زیر شونزده ساعت نمی‌خونه که تو می‌خوای کلاسم بری. برو ها ولی...&quot;ولی، شین همچون محتویاتِ روده، تمامن تصوراتِ موفقیتش را در ذهنِ &quot;همه&quot; به گند کشید.مهم نیست، گذشته‌ها گذشته عزیزانم...داشتم می‌گفتم، اصلا چه می‌گفتم که به اینجا رسیدم؟ ها، بله بله ، صحبت از علاقه بود.در گذشته‌ها، شیطنت داشتم. اما شیطنت‌هایم تمامن زیر پوستی بود. در گذشته‌ها، بسیار ساده، شادی و شیطنت در سلول‌هایم نفوذ می‌کرد. مثلن یکی از علایقم این بود که با دخترعمویم، برای دیگران اسم‌های مخصوص انتخاب کنیم که فقط خودمان موقع صحبت متوجه باشیم چه کسی منظورمان است. یک علی نامی، &quot;ستاره&quot; نام داشت برایمان. یکی سنجاب بود، یکی آیینه بود، یکی گوسفندِ حاج عبدالله، دیگری چسبِ رازی... آن دوران گذشت، اما عادت کردم فهرستِ مخاطبینِ گوشی‌ام این گونه باشد که خودم فقط بفهمم چه کسی زنگ می‌زند. این هم یادگاری از آن دوران برایم ماند.راستش را بخواهید اصلا نمی‌دانم از چه دقیقا سخن می‌گویم. فقط می‌دانم اگر ننویسم، کرم‌های ابریشمیِ موجود در مغزم، شروع به تغذیه از قشرِ خارجیِ مخم می‌کنند و آن‌وقت یک شما می‌مانید و یک مغزِ کرم‌خورده‌ی شین.مرا نبینید اکنون همچون یک پیر زنِ نود ساله‌ی بی‌جان هستم. من روزی روزگاری برای خودم آدمِ بسیار مهمی بودم. به جان خودم! یکی از مهم‌ترین دستاورد‌های تحصیلی‌ام کشیدنِ بیش از سه نقاشی همزمان، در امتحان‌هایِ عملیِ نقاشی بود آن هم برای دوستانم که نمی‌توانستند یک خط صاف بکشند.از دستاورد‌های دیگرم، رساندنِ حرفه‌ای تقلب در برگه‌های دستمال‌کاغذی بود که آن‌قدر طبیعی رفتار می‌کردم که مو لای درزِ هیچ یک از تقلب‌هایم نرفت. اکنون که فرتوتم اما روزگاری در زنگ‌های ورزش آن‌قدر حرفه‌ای عمل می‌کردم که مربی‌مان از شدت حسادت، به من ایراد می‌گرفت و می‌گفت شین! کمی بیشتر بدو! چرا انقدر تنبلی! (می‌دانم که می‌دانید و باور می‌کنید قطعا از حسادت بوده وگرنه من خوووب می‌دویدم اما نمی‌دانم چرا در دورِ دوم از شش دور، دیگر نای راه رفتن هم نداشتم! )هی جوانی! جوانی! جوانی!سرعتِ گذرِ جوانیِ من از جتِ شخصیِ پولدارترین آدمِ کره‌ی زمین هم بیشتر بود.گویی یکهو افتادم درون یک سیاهچاله. آن‌جا خط رو خط شد، و روحم پیر اما جسمم جوان ماند.راستش را بخواهید، آنقدر دلم می‌خواهد کسی زنگ بزند، او فقط حرف بزند، من فقط گوش بدهم به صدایِ پر ذوقِ تعریف کردنش از اتفاقاتِ ساده یا مهمی که برایش افتاده. او صد سال حرف بزند و من همانطور صد سال به او و صدایش گوش دهم.دلم می‌خواهد نبودم، یا اگر هم بودم، در شکمِ مادرم کنارِ سر و صدایِ قلبش، آرام در گوشه‌ای به خوابِ ابد می‌رفتم.خاطرات زیادی را سربسته برایتان مرور کردم.از هر دری یک تکه سخن گفتم و پریدم به سراغ ماجرایی دیگر.از شما چه پنهان. ذهنم آشفته است، و افکارِ ناهنجار در ذهنم شروع به بافته شدن کرده‌اند. از این رو فقط نوشتم و نوشتم و نوشتم.شاید حتی باز هم بنویسم و بنویسم و بنویسم.نمی‌دانم چه بازارِ سد اسماعیلی شد نوشته‌هایم، اما مطمئنن از آن شلوغ تر است.شین، احتمالا در حالِ ورود به مرتبه‌ی جدیدی از جنون است.او از شما ممنون است که او را می‌خوانید، که او را حس می‌کنید، و با او سخن می‌گویید.او به من گفت که بگویم شین، همه‌ی شما را عاشق است، حتی اگر شما او را عاشق نباشید.شین قلبِ رئوفی دارد. شین ذهنِ پر حرفی دارد. شین گفت بگویم که به شدت نیازمندِ یک آغوش است، اگر جایی با قیمتِ مناسب یک آغوشِ امن پیدا کردید، به او بگویید که آن را تهیه کند.شین به همه سلام رساند.و یک ماچ، هدیه‌ی تک تکِ شما کرد.</description>
                <category>شین</category>
                <author>شین</author>
                <pubDate>Mon, 13 Sep 2021 02:40:03 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ابد و یک روز.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_21831211/%D8%A7%D8%A8%D8%AF-%D9%88-%DB%8C%DA%A9-%D8%B1%D9%88%D8%B2-wumeoudvy5xt</link>
                <description>درخت‌های آشفته،شکوفه‌های مُرده،ماهِ درخشان در دلِ تاریکی،قطره قطره‌‌ی باران،ابرهای نرم،آسمان،دریای دور،کدام یک مرا در آغوش خواهد کشید؟کدام یک پناهگاه حرف‌هایم، غم‌هایم خواهد شد؟می‌ترسم درخت هم بخشکد،باران قطع شود،دریا، بیابان شودابرها سیاه و خشنوَ ماه، آسمان را ترک کند.ما،محکوم بودیمبه بازیِ نقش‌های خندانبه جوکر بودنبه خوب بودن.من،در مقابلِ این همه انسانمحکوممبه لب‌های خنداننه به چشم‌های گریان.ما،محکومیم به ابد و یک روز.همه‌ی ما نمیمیریم، &quot;کُشته می‌شویم&quot; در لجن‌زارِ نقش‌های مسرور.شین.</description>
                <category>شین</category>
                <author>شین</author>
                <pubDate>Sat, 11 Sep 2021 18:52:55 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آنچه‌ بر شین گذشت...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_21831211/%D8%A2%D9%86%DA%86%D9%87-%D8%A8%D8%B1-%D8%B4%DB%8C%D9%86-%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA-yzxmqzzdo8jw</link>
                <description>در این دو سال و اندی که گذشته، نه به اندازه‌ی دو سال بلکه به اندازه‌ی سال‌ها بزرگ‌تر شدم.فهمیدم که سیلّیِ &quot; تنهایی&quot; تا به چه حد زمین‌گیر می‌کند.فهمیدم مفهومی بنام &quot;بودن&quot; وجود دارد که بسیار بسیار مهم‌تر از &quot;چگونه بودن و شدن&quot; است.فهمیدم دین یعنی چه، مذهب یعنی چه، و انسانیت یعنی چه! فهمیدم آدم‌ها می‌آیند که بروند، می‌آیند که در آینده بتوانند مفهومِ نبودشان را به رخ‌مان بکشند.در این روز‌هایی که تا به امروز گذراندم، با عمق وجودم، با تک تکِ سلول‌هایم فهمیدم که &quot;افسردگی&quot; یعنی چه.در این دو سال، فقط و فقط خودم بودم و خودم بودم و خودم بودم.در این دو سال بدترین، نه! هیچ کلمه‌ای برای توصیفِ میزان دردناک بودنشان ندارم، اما لحظاتی را گذراندم که از شدت درد، تمامِ کائنات حیران می‌ماندند؛ و من تنها بودم. و من تنها بودم.در این دو سال حتی یک، حتی &quot;یک&quot; نفر که از افسردگی‌ام خبردار باشد، نبود که مرا در آغوش بکشد.و من فهمیدم دردِ بی‌آغوشی یعنی چه!فهمیدم تک بودن، تنها بودن، فقط خودت را داشتن یعنی چه.که در خیابان زار زدن یعنی چه.در این دو سال با پدیده‌ای بنام &quot;Panic attack&quot; آشنا شدم. فهمیدم در کوچه و خیابان یا در سکوتِ شب‌های خانه برای اکسیژن زجه زدن یعنی چه.روزهایی را گذراندم که از فرطِ بی‌کسی، هر آن ممکن بود یکی از انسان‌های پیاده‌رو را که از کنارم می‌گذشتند در آغوش کشیده و به او بگویم هر چه، فرقی نمی‌کند چه، اما لطفا با من حرف بزن.در این روز‌هایی که شب شد و شب‌هایی که روز شد، از فرط‌ِ بی‌صدایی، از شدتِ انزوای تحمیلی، به پادکست پناه می‌بردم و بدون توجه به موضوعِ بحث، فقط با ولع به گفت‌وگوی انسان‌ها در آن گوش جان می‌سپردم...چندین و چند بار فهمیدم از دردِ روان، به سلف هارم پناه بردن یعنی چه! دقیق به یاد دارم اولین باری در زندگی‌ام را که متوجه شدم با دیدنِ جاری شدنِ خونِ قرمزم، آرام می‌گیرم. در آن لحظات به قدری شوکه بودم از شدتِ آسیبِ روحم که ساعت‌ها در سکوت به دیوار خیره ماندم.من، با خودِ خودم، لحظاتی را در این دو سال و اندی تجربه کردیم که اکنون فهمیدم در همه‌جا و در همه‌حال فقط و فقط خودم را خواهم داشت.فقط و فقط خودم.مجموعه‌ی تمامِ این دردها از من موجودی خطرناک ساخت که به راحتی می‌تواند بی‌تفاوت و خنثی شده و هر چه را که دارد رها کند.دردناک است که برخی انسان‌ها تا آخرِ عمرشان هیچ‌گاه جنسِ تنهاییِ مرا تجربه نمی‌کنند. نمیدانم باید قدردانِ این آگاهی باشم، یا از دردِ آن به خود پیچیده و بگذارم که نفرتم به روزگار در وجودم ریشه بزند.در این دو سال و اندی، به اندازه‌ی چند سال و اندی بزرگ‌تر شدم.دردناک‌تر شدم. خنثی‌تر شدم.عاشق‌تر شدم. فارغ‌تر شدم.</description>
                <category>شین</category>
                <author>شین</author>
                <pubDate>Sun, 05 Sep 2021 22:12:45 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه‌ای به فرزندِ شین</title>
                <link>https://virgool.io/@m_21831211/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%81%D8%B1%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%90-%D8%B4%DB%8C%D9%86-igfjwrvvypgj</link>
                <description>یک لبخند به پهنای صورتم می‌زنم،چشمانم، چشمانم را پر از خنده می‌کنم،گونه‌هایم! آنها را فراموش کردم، گونه‌هایم را نیز با سیلی سرخ می‌کنم،با تو، با حرف‌‌هایت گوش‌هایمان را پر از قهقهه می‌کنم.آری عزیزِ جان، همه‌چیز اینجا مرتب است.فرزندِ بدنیا نیامده‌ی عزیزم، تقصیر کسی نیست که این آه و ناله‌ها را نمی‌بینند. چندی است یاد گرفته‌ام که برای ماندن با آدم‌ها باید خندید، باید در چشمانشان نگاه کرد و با آنها قهقهه زد. دیگر کسی حوصله‌ی آتشفشانِ فعالِ غمِ درونت را ندارد فرزندم.این را از منی که ماه‌ها برای ارتباط با آن‌ها جنگیدم بشنو. هر گاه با آدم‌ها وصل بودن را خواستی، حرف‌هایم را به یاد آور، در این روزگارِ سیاه‌تر از سیاهِ جوانیِ من، حفظِ ارتباط با آدم‌ها فقط و فقط با قهقهه‌ها ممکن بود.فرزندم، چه بسا مجبور باشم با تو هم به زبانِ خنده صحبت کنم! و چیزی دردناک‌تر و سهمگین‌تر از این به عمر خود ندیدم و نخواهم دید.#نامه_ای_به_فرزندی_که_هرگز_به_دنیا_نیامد</description>
                <category>شین</category>
                <author>شین</author>
                <pubDate>Thu, 02 Sep 2021 21:24:28 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آیا شین پذیرا می‌شود؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_21831211/%D8%A2%DB%8C%D8%A7-%D8%B4%DB%8C%D9%86-%D9%BE%D8%B0%DB%8C%D8%B1%D8%A7-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D8%AF-pi53lvj83rs9</link>
                <description>این روزها فکر می‌کنم، بسیار هم فکر می‌کنمراجع‌به این‌که آیا پذیرای عشقِ آدم‌ها خواهم بود اگر که پیش آید؟پذیرای درخواستِ آشنایی بیش‌ترشانپذیرای هیجان‌های اولیهلمس‌های اولیهنگاه‌های عمیق‌تر شوندهکنجکاوی‌هاانتظارهابالاهاپایین‌هاسربالایی‌ یا سراشیبی‌هاحتی پذیرای لبخند و آن حسِ خوبِ قلقلک دهنده‌ی ته دل، خواهم شد؟براستی که نمی‌دانم،گاهی همه‌ی این‌ها را برای انسان‌های معمولی با وضعیتِ روانِ معمولی می‌گذارم...اما گاهیدر تهِ دره‌یِ دلتنگی می‌ایستم،دلتنگی نه برای شخص،دلتنگی برای آن همه حسی که در قبرستانِ قلبم خاک شده‌اند...براستی که شین چه خواهد کرد؟آیا پذیرا خواهد شد؟گمان کنم اگر هم پیشنهادِ آشنایی بیش‌تر داشته باشم، احتمالا فقط و فقط به چشم‌های طرف مقابل زل بزنم، تمامِ توانم را به کار گیرم تا بلکه بتواند از چشم‌هایم، استیصالم را بخواند،آن‌وقت اگر اهلِ عمل بود، اگر واقعا به دلش نشسته بودم، خودش با پای خود به میدانِ مبارزه با استیصالِ من خواهد آمد...پس نتیجه‌ی قلم زدن در این مورد، برایمان این امید را به ارمغان آورد که لازم نیست شین کاری کند، کافی است فقط با نگاهی استیصال‌آلود به فرد موردنظر زل بزند.باشد که همه رستگار شوند،حتی شین!!</description>
                <category>شین</category>
                <author>شین</author>
                <pubDate>Mon, 30 Aug 2021 02:56:38 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>