<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Marjaneh Rabdoost Motlagh</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_21929235</link>
        <description>رمان؛قهوه؛پاستا آلفردو چیکن.پاییز و عاشق نوشتن</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 07:01:43</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/793001/avatar/KAqpFz.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Marjaneh Rabdoost Motlagh</title>
            <link>https://virgool.io/@m_21929235</link>
        </image>

                    <item>
                <title>درد دل نیمه شب</title>
                <link>https://virgool.io/@m_21929235/%D8%AF%D8%B1%D8%AF-%D8%AF%D9%84-%D9%86%DB%8C%D9%85%D9%87-%D8%B4%D8%A8-prd7zsavcmwn</link>
                <description>روزی دختربچه پانزده شانزده ساله ای؛در موتور جستجو گر گوگل؛به دنبال پرفیوم های خوشبو و مناسب یک دوشیزه جوان؛میگشت.لالیک امور بلک اپیوم و ...امروز آن دخترک نوجوان؛زنی سی ساله است.و رویای آن روزها را زندگی میکند.اما راستش را بخواهی دلش نه به میز تحریر شیک و نه پوستر نویسنده ها روی دیوار اتاقش و نه به پرفیومی که تازه خریده خوش است.اما اگر همه این ها را از او بگیرند؛او دوباره غمگین می‌شود و از هم فرومی‌پاشد.لطفا قضاوتش نکنید و نگویید هویت او چرا باید وابسته به این اشیای بیرونی باشد؟!شما قصه زندگی اورا؛غصه هایش؛تلاش ها و زمین خوردن ها و تاب آوردن ناتوانی هایش را نمی‌دانید.الان در سی سالگی میداند که هیچ چیز استثنایی در دنیا نیست و زندگی فقط تلاش های انسان برای جلو رفتن است.جلو رفتنی که گاهی در مه و ابر غلیظ پیش می‌رود.مقصد ناپبداست اما باید جلو بروی تا زنده بمانی.راستش را بخواهی دلیل زنده ماندن را نمیدانم.به رسالت وجودی؛انرژی و حتی خدا هم میخندم.اما شکست خوردن را برنمیتابم.من آن سرباز سودا زده بازگشته از جنگ هستم که تمام تاروپود وجودش پر از زخم است اما همه این زخم ها را با رشادت به دوش می‌کشد و با اخمی غلیظ و نگاهی پر از منیت و غرور به زندگی قدرتمند وخشن و وحشی می‌نگرد.و گاهی به او میگوید:ای گرگ وحشی آزارم نده و گاهی با سینه سپر شده در مقابلش می ایستد.میدانم شکست از همه چیز به من نزدیک تر است اما من شکستن را هم شکست میدهم</description>
                <category>Marjaneh Rabdoost Motlagh</category>
                <author>Marjaneh Rabdoost Motlagh</author>
                <pubDate>Sun, 25 Jan 2026 03:39:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رنج و گنج</title>
                <link>https://virgool.io/@m_21929235/%D8%B1%D9%86%D8%AC-%D9%88-%DA%AF%D9%86%D8%AC-gs3kt8qd6qem</link>
                <description>پنج شش ساله که بودم؛بزرگترین رویایم؛تنهایی سینما رفتن بود.توی اون محیط تاریک؛روی صندلی های سینما که از جسم کوچک من؛سنگین تر بودند می‌نشستم و مثل آدم بزرگ؛تا آخر فیلمو تماشا می‌کردم.راستش هیچ علاقه ای به اردوهای مدرسه و با مدرسه به سینما رفتن نداشتم.اما این تفریح دوران کودکی؛وقتی خانوادگی بود؛لذت بخش میشد.من احساس میکردم با رسیدن به رویاها و زیستن در رویاهایم؛قصه غصه ها را مانند قهرمانی افسانه ای تمام خواهم کرد.من در کودکی و نوجوانی خودم را مسافری می‌دیدم که میتوانم با اراده خودم؛بر تقدیر پیروز شوم و پا به سرزمین رویاها بگذارم.سرزمینی که غصه در آن راه ندارد.الان رویاهای کودکی و بخشی از رویاهای نوجوانی ام را زندگی میکنم.اما راستش را بخواهید سهم غصه ها بیشتر از شادی هاست.اصلا می‌خوام بگم حتی در دل قصه های خیالی به واقعیت پیوسته؛تو غصه را بیشتر لمس میکنی و این خاصیت بزرگسالیست.درک من از زیستن واقعی از هجده سالگی شروع شده و از آنروز تا کنون؛هرگز برای رسیدن به هیچ رویایی؛بی تابی نکرده ام.رویاها مسیر را به ما نشان میدهند اما هدف؛هرگز زندگی خالی از رنج نیست.نمیخواهم بگویم شادی بدون رنج معنا ندارد.لب کلامم اینست که رنج؛وبال گردنمان است.مثل کلفتک دزد و دست دراز و بد چهره ای که سرجهازی عروس آرزومند و زیباست.با رنج هایتان آشتی کنید و آن ها را همچون کودکان شرور و عقب مانده ببینید که چون دردسر و تباهی چیزی برایتان ندارند اما در پس هر چالش با انها؛خورشیدک شادی از دور برایتان دست تکان می‌دهد.</description>
                <category>Marjaneh Rabdoost Motlagh</category>
                <author>Marjaneh Rabdoost Motlagh</author>
                <pubDate>Tue, 23 Dec 2025 02:20:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بدون عنوان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_21929235/%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-h9wihi9b55bs</link>
                <description>داستایوفسکی در یکی از رمان هایش به نقل از یکی از شخصیت ها میگوید:من از آنچه مهم نبود دست کشیدم و حالم خوب شد.شاید منظور داستایوفسکی از غیر مهم؛ان چیزی است که در کنترل ما نیست.خوب میدانم حال خوش من و اینگونه روشن اندیشیدن؛دوامی ندارد.روان من در معرض طوفان و ویرانی است اما از پس هر ویرانی؛نوری بر روان و قلبم؛میتابد.آیا آرامش؛ارزش طوفان های ویرانگر و جهنم های جانکاه را دارد؟آیا مردم دیگر به اندازه من؛رنج ها را حس میکنند و جهنم های جانکاه؛جسم و روحشان را میسوزاند؟و خوشدلی مرا بعد از تباهی ها به اندازه من؛حس میکنند؟اما اگر تمام این چراها و آیا ها؛کالبدم را پیر کند و جان جوانم را اسیر جسم پیر شده جوانم بکنند؛باز هم؛اندیشه ها؛نگرانی ها و غصه ها و رنج هایم را عزیزتر از ان؛میپندارم که کسی جز خودم باشم.من با تقدیر خودم؛اشتی میکنم و او را مثل مادری مهربان در آغوش میگیرم.آن قدر بزرگ نشدم که بگویم آماده هرآنچه پیش می اید؛هستم اما...</description>
                <category>Marjaneh Rabdoost Motlagh</category>
                <author>Marjaneh Rabdoost Motlagh</author>
                <pubDate>Mon, 22 Dec 2025 20:22:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزانه نویسی جمعه بیست و یک آذر</title>
                <link>https://virgool.io/@m_21929235/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C-%D8%AC%D9%85%D8%B9%D9%87-%D8%A8%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%88-%DB%8C%DA%A9-%D8%A2%D8%B0%D8%B1-tbjpi5ayici1</link>
                <description>دیروز؛هوا خوب بود.صبح جمعه ای که به روزهای غیر تعطیل شبیه بود.حتی تابلوی دانشگاه خوارزمی در ایستگاه دروازه دولت مترو منو وسوسه کرد که در کافه روباز دانشگاه قهوه ای بخورم.سریع یادم اومد امروز جمعه است و من باید به کلاس آقای کلانتری برم.به رسم همیشه که هروقت گذرم به انقلاب میخوره؛سری به کافه دنجی که برایم یاداور خاطرات تلخ و شیرینم است زدم.گارسون کافه؛دختربچه هفده هجده ساله و بسیار زیبایی بوددر بدو ورود؛با تظاهر به خوشحالی خوشامد گفت.کافه خلوت بود و با آمدن دو سه تا مشتری دیگه فهمیدم که این برخورد یکسان به اون یاد داده شده.ی صبحانه انگلیسی سفارش دادم.وسطای خوردن صبحانه مورد علاقه ام بودم.بعد سه روز بیماری و غذا نخوردن؛میتونستم اون صبحانه مفصل رو یک تنه ببلعم‌.اون دخترک بسیار زیبا رو در حال خوش و بش کردن با صاحب پنجاه و چند ساله اما سرحال و نیرومند کافه دیدم.مردک بالاتنه ای بسیار بزرگ داشت و پاهای لاغر و عضلانی با سر بزرگ و صورت سرخ و سفید و چشم های درشتی که موقع خندیدن؛هظوط دور آن عمیق تر دیده میشد.به هر بهانه ای دخترک را که انگار این مسأله برایش خوشایند بود؛لمس میکرد.چطور می‌توانست اینهمه جوانی و زیبایی و شور و شوق را اسیر و عروسک یک سفاک کند ؟ناگهان دلم برایش سوخت.مثل خواهر بزرگترش.یعنی آن دختر پدر و مادر و خانواده ای نداشت که نگرانش شوند؟مرد میانسال تنومند که مرا یاد ملاکان انگلیسی قرون وسطا می انداخت؛کلاه فرانسوی اش را سر کرد.صورت گنده و سرخ و سفیدش بیش از پیش نمایان شد و چهره اش را مضحک کرد.دخترک را به گرمی در آغوش گرفت و بعد گورش را گم کرد و رفت.از صبحانه خوردن سیر شدم.بغض و خشمم را با چای گرم روی میز فرو دادم و آن کافه را که دیگر نه دنج بود و نه زیبا-ترک کردم.مشغول پرسه زدن در میدان انقلاب بودم.کتابهای گوشه خیابان را به یاد دوران دانشجوییم ورق میزدم.اشک های گرمم روی گونه های سرد و سرما زده ام به من فهماند که خشم و اندوه فرو خورده؛بدجور خودش را پس داده.تا ساعت یک خودمو مشغول کردم و بعد کلاس شاهین با ده تا شاگرد دیگه شروع شد.یک اتفاق بد در ابتدای روز؛چجوری می‌تونه حال ادمو بد کنه ؟!به ده سال بعد دخترک اندیشیدم حتی پانزده سال بعد ...</description>
                <category>Marjaneh Rabdoost Motlagh</category>
                <author>Marjaneh Rabdoost Motlagh</author>
                <pubDate>Sun, 14 Dec 2025 02:20:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقتی که من می‌نویسم ...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_21929235/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%85%D9%86-%D9%85%DB%8C-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%85-ocon4zngbujf</link>
                <description>وقتی که من مینویسم؛بوران و آتش به هم می آمیزند.در مصاف با هم از قلب و مغزم روی کاغذ؛می ریزند؛با هم به نزاع می پردازند.گاهی آشتی کنان و صلح جویانه کنار هم می نشینند و از خاکستر آن ها؛من شفا می یابم.اما این تسکین؛موقتی است.من به همیشه نوشتن؛برای هضم آن رویدادی که مقصرش نبودم هستم.چرا که مسوول التیام آن هستم.مهم این است که در این مبارزه نفس گیر و در این وحشت جانسوز؛به مبارزه برخیزم.یا پیروز میشوم یا مغلوب بربریت و شرارت؛خواهم شد.از مرگ نمی‌ترسم.از زیستن همیشگی در جهنم-زنده ماندن بدون زندگی کردن-از زیستن بدون لمس بهشت؛تمام تنم می لرزد.اگر جوانیم تمام شود و عاشق نشوم؛پس تحمل این وحشت جگر خوار و درنده چه ثمری جز زمستانی بدون برف و باران؛خواهد داشت ؟!</description>
                <category>Marjaneh Rabdoost Motlagh</category>
                <author>Marjaneh Rabdoost Motlagh</author>
                <pubDate>Sat, 29 Nov 2025 02:53:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قصه عینکم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_21929235/%D9%82%D8%B5%D9%87-%D8%B9%DB%8C%D9%86%DA%A9%D9%85-qdoz14xkcz9i</link>
                <description>امروز؛سری به دبیرستان محل تحصیلم زدم.از خودم پرسیدم الان بهتره یا چهارده پانزده سال قبل که تازه آمده بودی اینجا؟امیدم به آینده بیشتر از الان بود و کنه همه چیز را در می آوردم.هم کلاسی هایم را دوست نداشتم اما این عینک را که هیچکس نمی‌دانست به تقلید از صادق خریده ام؛دوست داشتم.برخلاف عینک های گربه ای پرزرق و برق.الان زیر خرواری از کابوس و یادواره های جهنم؛نفس میکشم و ته آنچه را که گذشته در می آورم.از ناتوانی خودم؛از نامردی دنیا به خشم می آیم و آن روزها فقط و فقط به فکر رهایی از دوزخ بودم.آنکه در چنگال گرگ؛به امید آزادی؛زنده می ماند؛اندوهگین تر است یا آن نجات یافته ای که بعد ازادی؛کابوس سالهای اسارت-کابوس زندگی با دیو و ددها-رهایش نمیکند؟!دلم میخواهد از آن سالها ؛ان دختر چشم سبز سفید رو را بیرون بکشم و فقط به او بیندیشم که یادگار سال های معصومیت نوجوانیم است.و البته که زندگی همیشه در اوج تاریکی ها؛نوری از زیبایی می تابد و در اوج خوشی ها؛درست زمانیکه از ته دل قهقهه میزنی با مشت گره کرده زیر چانه آت میکوبد.</description>
                <category>Marjaneh Rabdoost Motlagh</category>
                <author>Marjaneh Rabdoost Motlagh</author>
                <pubDate>Wed, 19 Nov 2025 02:16:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آرزوی کودکی مرجانه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_21929235/%D8%A2%D8%B1%D8%B2%D9%88%DB%8C-%DA%A9%D9%88%D8%AF%DA%A9%DB%8C-%D9%85%D8%B1%D8%AC%D8%A7%D9%86%D9%87-weby4tulvqqn</link>
                <description>امشب به سرم زد عکسمو به هوش مصنوعی بدم تا لنز یشمی رو چشمام بزاره.نتیجه طبیعی و زیبا شده بود.اما راستش رو بخواهی دیگه برام فرقی نداره چشم هام چه رنگی باشهوقتی بچه بودم بااین آرزو می‌خوابیدم که صبح چشمهام سبز بشه🙃🙃🙃🙃این برای چهار پنج سالگیمه.الان توانایی خرید هر لنزی رو دارم اما آرزوی بچگیم برام بی نمک شده.در عوض خرواری از خاطرات و کابوس های زیسته شده بر سرزمین روانم(به قول امین عدالت خواه)سنگینی می‌کنه.کاش میتونستم به اون دختر بچه چهار پنج ساله پر از بی پروایی و سرخوشی بگم دختر جان عمر آرزوهای تو بسیار کوتاهه و تازه وقتی بهش میرسی دیگه ذوقی براش نداری.این هم از بدبیاری بعضی از ما آدم هاست که به وقت ارزوهایمان؛کامیاب نمی‌شویم.رویاها میشوند چای عطری سرد شده و کهنه دم و از دهن افتاده.و تو می‌مانی و واقعیت هولناک.اما هنوز هم افسون هایی برای شیرین کردن کام تلخمان وجود دارد.میترسم میترسم دوباره سیلی واقعیت به گوشم بخورد دوباره رویاها به تحقق بپیوندند و من بمانم و سیلی از بی تفاوتی؛اورده های بی نمک و بیخود که دوباره باید آنها را مچاله کنم تا غلیان درون مغزم کمی آرام گیرد</description>
                <category>Marjaneh Rabdoost Motlagh</category>
                <author>Marjaneh Rabdoost Motlagh</author>
                <pubDate>Fri, 07 Nov 2025 01:10:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>غم اباد</title>
                <link>https://virgool.io/@m_21929235/%D8%BA%D9%85-%D8%A7%D8%A8%D8%A7%D8%AF-a21krsdicedg</link>
                <description>که نمیخواهم قبل زندگی کردن؛بمیرم.از مرگ نمی‌ترسم.شاید برایت عجیب باشد از جوانمرگ شدن هم نمی‌ترسم اما وحشت عمیقی از واپس روی و رکود دارم.میترسم روزهای جوانیم در تکرار و سیلاب دغدغه های بی ارزش و حقیر بگذرند.میترسم چهل ساله و پنجاه ساله و حتی بزرگ تر شوم و روی روشن زندگی را نبینم.خوب میدانم برای شادی های کوچک؛مبالغ زیادی را باید خرج کرد.دویدن های مستمر؛کفش پاره کردن ها؛گریه هایی که از سینه می‌جوشند و به چشم می آیند و به فراست دریافته ام  که قرعه تاس من آنچنان درخشان نیست.اه که دیگر به خاطر آنچه در آفرینشش نقشی نداشته ام جلز و ولز نمیکنم ...سخن کوتاه کنم که جدیدا شب هایی که با گربه سپری می‌شود صبح های زیباتری دارد.</description>
                <category>Marjaneh Rabdoost Motlagh</category>
                <author>Marjaneh Rabdoost Motlagh</author>
                <pubDate>Tue, 04 Nov 2025 18:11:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرگ تدریجی یک رویا</title>
                <link>https://virgool.io/@m_21929235/%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D8%AA%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%AC%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7-jirtz5le7vbn</link>
                <description>ساعت هشتاد و شش یا هشتاد و هفته.در رویاهای کودکیم خودم را نویسنده میبینم.مشغول دیدن سریال مرگ تدریجی یک رویا هستم.مارال عظیمی نویسنده جوان رمان گیتی و رویا.نویسنده شدن آن سال ها چقدر راحت بود.روی ایده ای وقت می گذاشتی چند تا انتشارات میبردی تا قبول کنند.ارزو دارم کتابخانه بزرگی از آثار همینگوی؛ویکتور هوگو؛داستایوفسکی و تولستوی داشته باشم.الان همه این کتابها اگر تو کتابخونه من نباشن؛تو موبایل همه قابل دسترسیه.نمیدانم همینگوی درباره چه مینویسد ولی حتما باید نویسنده خوبی باشد که مارال عظیمی عاشق داستان های اوست.نویسنده جوان؛بچه نیاوران است و درکش از طبقه محروم جامعه؛منحصرا تصورات شاعرانه اوست و خدمتکار خانه شأن آفاق‌.هنوز هم معتقدم تنها جای امن برای یک نویسنده میز کار اوست و تصوراتش که روی کاغذ گاه می‌ریزد و گاه در پستوی ذهن؛ته ته ذهن یخ میزند جوری که هیچ جریان گرمی قادر به روان کردن آن نیست.عمیقا دوست دارم مرجانه باشم به جای مارال.ترس ها؛دلخوری ها و خشم و زندگی خودم را از مارال یخ زده بیشتر دوست دارم اما دلم اتاق و کتابخانه او را میخواهد و نویسنده بودن در آن سال ها کاش میشد خودم را پرت کنم به سال ۸۶در آن سال ها بیست و هفت هشت ساله باشم و نویسنده بشوم.</description>
                <category>Marjaneh Rabdoost Motlagh</category>
                <author>Marjaneh Rabdoost Motlagh</author>
                <pubDate>Sun, 26 Oct 2025 12:30:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قلب</title>
                <link>https://virgool.io/@m_21929235/%D9%82%D9%84%D8%A8-x2cnq1xbw6vl</link>
                <description>منمن قوی؛من شکننده؛من ضعیفچندیست که یاقوت گرانبهایم را از خانه اش در آورده ام‌در جعبه جواهر خود بسیار رنج میکشیداورا که مثل انار قرمز ماه آذر؛شکننده اما باشکوه بود را در دستانم گرفته ام به سان طفل ضعیف اما ارزشمندی که مادرش بیم دارد آسیب ببیندحالا بیشتر احساس آسودگی میکنماما میدانم راحتی ام دیری نمی‌پایدخوشی به حرمان تبدیل می‌شودرنجی که در هر دم؛تازه است و با تازگی غافلگیرت میکند.</description>
                <category>Marjaneh Rabdoost Motlagh</category>
                <author>Marjaneh Rabdoost Motlagh</author>
                <pubDate>Sat, 25 Oct 2025 01:09:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بیست و ششمین روز پاییز</title>
                <link>https://virgool.io/@m_21929235/%D8%A8%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%88-%D8%B4%D8%B4%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D8%B2-zxlshjyfiybp</link>
                <description>امروز برای نجات خودم از افکار آزار دهنده-همان ضحاک های ماردوشی که قصد ازردن مرا دارند-شال و کلاه کردم و به پارک بزرگ محله مان رفتم.وارد سالن ورزشی مجهز پارک شدم و برای ماه جدید ثبت نام کردم.خانم مربی مهربون و کم حرف که هم سن و سال و شبیه دختر داییم بود؛قلبمو اکلیلی کرد.حس کردم دوستش دارم.افتاب پاییز که همیشه عاشقش بودم؛قدم زدن در آن پارک بزرگ؛رقصیدن در افکار رنگارنگم بین اینهمه سیاهی اندوده شده در مغزم؛سرخوشی عجیبی را به جانم ریخته بود.هفت سال از آخرین روزی که سیگار رو ترک کردم میگذره هفت سال و یک ماه و دو روز.دیگه هوس سیگار نمیکنم.تراپیستم ازین خواستن من بسیار متعجبه و منو تحسین می‌کنه.کاش با همین قاطعیت می‌توانستم این مارهای خونخوار رو از مغزم بیرون کنم.مرد جوانی رو میبینم که جان جوانش اسیر دیو زدگی شده بلند بلند با خودش حرف میزنه و فحش های ناموسی میده لباس های زنده ای بر تن داره و دور خودش می‌چرخه من نه با ترحم نه با عشق و نه با تعجب بلکه با بمبارانی از سوالات بی جواب به او می‌نگرم شاید تاس تقدیر مرا به جای او می‌نشاند بادهای ناموافق و حقیر از اراده شکوهمند ما قویترند پس با غرور و منیت به او نمینگرم و غرورم را معطوف مسایل دیگری میکنم</description>
                <category>Marjaneh Rabdoost Motlagh</category>
                <author>Marjaneh Rabdoost Motlagh</author>
                <pubDate>Sat, 18 Oct 2025 17:08:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دخترک کولی که من باشم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_21929235/%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%DA%A9-%DA%A9%D9%88%D9%84%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%85%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D9%85-xlcfwx8yftwf</link>
                <description>با سرفه های دردناک که یادگار سینه پهلوی شش ماهگیم است.همان اتفاقی که در یادم نمانده اما مامان برایم تعریف میکرد از خواب پریدم.افتاب پاییز تا وسط اتاقم اومده بود دلم میخواد پاییز که میشه ی چادر تو پارک دانشجو یا پارک جمشیدیه بزنم و کل نود روز رو اونجا زندگی کنم شب ها تو حلب های آهنی؛هیزم ها رو آتش کنم و با کولی های مثل خودم؛شام بخوریم؛چای بنوشیم؛بزنیم و برقصیم.دلم خوابیدن روی چمن ها با لباس دخترکان کولی رو میخواد و موهای کوتاهم که گواه نسب منه.من میدانم که حتما یک رگه کولی بین اجداد من بوده.شاید از قفقاز یا شرق آسیا یا حتی از بین چرکسی ها.چهره ام ترکیبی از این نژادهاست چشم های نه چندان درشت بادامی؛ابروها و مژه های بور؛پلک های سنگین از پف که هنوز میل به پایین افتادن ندارند.ابروهای کمانی خاکستری؛بینی گربه ای و لب های نازک اما پر و پوستی که موقع شادی و عصبانیت خون در آن می‌دود سفید و سرخ و موهایی با ته مایه سرخ رنگ آری من یک دختر کولی ام که اندوه و شادی را از مردمان دیگر بیشتر میفهمم اما اسیر زندگی مدرنم اسیر لباس های مدرن پول درآوردن زندگی زیر سقف و اتاقم</description>
                <category>Marjaneh Rabdoost Motlagh</category>
                <author>Marjaneh Rabdoost Motlagh</author>
                <pubDate>Fri, 17 Oct 2025 18:59:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رمان کوه پنجم و خاطره بازی های من</title>
                <link>https://virgool.io/@m_21929235/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D9%87-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%85-%D9%88-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-ikzgqmopq2sz</link>
                <description>کلاس اول یا دوم راهنمایی بودم.امتحان دستور زبان فارسی داشتیم.همان درس مسخره ای که خواهرای بزرگ تر من با عنوان دستور زبان فارسی می‌خواندند با همان محتوا و امسال اسمش را به زبان فارسی تغییر داده بودند انگار میخواستند بگویند ما هم هستیم هرچند سال یک بار یک کلمه از تیتر کتاب ها را حذف یا اضافه میکنیم و اینگونه نشان میدهیم که کار و باری در آموزش و پرورش انجام میدهیم.سه روز برای این امتحان کذایی که هرسال بدون خواندن نمره بالای هفده ازش می‌گرفتم وقت داشتیم کتاب کوه پنجم به دستم رسیده بود.از کتابخانه خواهرم.هر جمله کتاب منو ترغیب میکرد تا ادامه بدم یادمه سه ساعت تمام بدون اینکه حتی یک لیوان آب بخورم رمان می‌خوندم از همه قشنگتر توصیف الیاس نبی از ایزابل بود زنی با موهای بلند و پرپشت مشکی تا نوک انگشتان پا پوست زیتونی چشمان درشت مشکی آبهای نازک زنی که باعث شده بود الیاس نبی با تمام تمایلات بیست و سه ساله اش طالب او باشد.من در عالم خیال خودم را به جای ایزابل میگذاشتم.زنی سی و چند ساله همسر اخاب.به نظرم او جمع زیبایی و هوش بود جذب یک پسر ۲۳ساله در ۳۶سالگی علاوه بر زیبایی هوش میخواهد نادیده گرفتن و جذب نشدن.در آن سال ها که هنوز پریود هم نشده بودم و تا بلوغ؛بدنم فاصله داشت من در دنیای خیالاتم ایزابل بودم بااینکه بیست و سه سال برایم پیر بود.حس میکردم بیست و سه ساله ها چقدر گنده آند لیسانس گرفته اند دانشجوی کارشناسی ارشدند و حتما باید سرکار بروند یا ازدواج کرده باشند الان که سی ساله شده ام باز هم دلم میخواهد چند سال بعد روح ایزابل باشم اما الیاس نبی دیگر برای من هیچ جاذبه ای نداد</description>
                <category>Marjaneh Rabdoost Motlagh</category>
                <author>Marjaneh Rabdoost Motlagh</author>
                <pubDate>Wed, 15 Oct 2025 00:58:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>میخواهم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_21929235/%D9%85%DB%8C%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D9%85-nwsfnpxduscp</link>
                <description>میخواهم از تو بیزار شوم شاید به سمتم برگردی و مرا رها نکنی میخواهم اگر دیدمت روی برگردانم شاید هرگز رهایم نکنی و من مثل شاهزاده خانمی سربلند؛حضورت را با تامل و تردید بپذیرم.مثل نارنگی پوست زمردی پاییز که به من تقدیم شده روی میز است حتی زیر پاهایم و هرگاه بخواهم دست هایم از عطر آن سرشار شود و کامم سرخوش از شیرینی غالب بر ترشی آن.</description>
                <category>Marjaneh Rabdoost Motlagh</category>
                <author>Marjaneh Rabdoost Motlagh</author>
                <pubDate>Sun, 12 Oct 2025 20:06:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سال اول دبیرستان -دبیرستان نجابت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_21929235/%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D8%AF%D8%A8%DB%8C%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%A8%DB%8C%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%86%D8%AC%D8%A7%D8%A8%D8%AA-vbcp8q92mrvo</link>
                <description>دبیرستان محل تحصیل من که الان اسمش عوض شدهدبیرستان نجابت که در آن جز بی حیایی؛سرکشی و نانجیبی چیزی به چشم نمی آمد.معلم پرورشی که خودش را نسل اول بچه دبیرستانیهای اول انقلاب می‌دانست و معتقد بود سال اول دبیرستان اندازه یک دانشجوی دکترا کتاب خوانده مارا به الاغی تشبیه میکرد که کتاب هایمان را هرروز بار کوله میکنیم و جز سنگینی کوله پشتی هایمان چیزی نصیبمان نمیشوددبیرستان نجابت وارون خوان اسمش بود.نامش بوی حیا؛ارامش و دختران نازک دل با لباس های اتو کشیده را میداد و باطنش پر از دختران هفده هجده ساله ای بود که مثل ارشدهای زندان زنان؛وحشی کلاس ما بودند.فیلم پورن تو گوشیهاشون بود و هرروز به خاطر این نخاله ها؛توسط ناظم و مدیر تحقیر می‌شدیم و کیف هامون گشته میشد.یک روز قلدر و مبصر چهار ساله کلاس که دست بر قضا برای بچه ها بسیار کاریزما داشت؛سر موضوع نامربوطی سرم فریاد زد بدون آنکه نگاهش کنم مشغول حل کردن تمرین ریاضی شدم یک دفعه مثل شیر زخم خورده ای به دستم حمله ور شد عینک تمام فریم گردم را روی میز گذاشتم دو تا انگشت سبابه و شستم رو با هر دو دست داخل لبهاش فرو بردم و با تمام حرصی که از فحاشی های سلیطه وارش نسبت به پدر و مادرم داشتم؛مثل ورق وسط دفتر صد برگ پاره کردم.دو طرف لبشو تا جایی کشیدم که انگشتهام خونی شد و بچه ها مارو از هم جدا کردند باز هم فریاد می‌زد اما دیگه فحش نمی‌داد طرف نیمکتم حمله میکرد اما به من دست نمی‌زد.تا پایان سال تحصیلی کلام زشتی از اون نسبت به هیچکس نشنیدم و حتی صداشو برای بقیه بچه ها بالا نمی‌برد و دیگه بهمون زور نمی‌گفت</description>
                <category>Marjaneh Rabdoost Motlagh</category>
                <author>Marjaneh Rabdoost Motlagh</author>
                <pubDate>Fri, 10 Oct 2025 22:49:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عشق مادری</title>
                <link>https://virgool.io/@m_21929235/%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1%DB%8C-zpgkyhtzd3ll</link>
                <description>ماگ قهوه توی دستام بود با رمان بار هستی میلان کوندرا داشتم از آفتاب نوازشگر جمعه لذت می‌بردم و تو کوچه و خیابون ها پیاده روی میکردم دم یک خونه متروکه و مرموز؛پسر بچه ای به همین زیبایی دیدم با چشمهایی شبیه چشم آهو-سیاه و بی گناه -موهای تیره.پابرهنه بود و از در خانه جنوبی به سمت پارک رفت مادر بزرگش سرکی کشید و چیزی به ترکی گفت که نفهمیدم.ترسیدم پاهاش زخم بشه یا خدای نکرده براش اتفاقی بیفته به آرومی دنبالش رفتم و ازش خواستم دستشو بهم بده.بچه ها معمولا منو دوست ندارن اما عروسک خوشگل و کوچولو دستشو به من داد.به آرامی بغلش کردم تا پاهاش زخم نشه.موهای سیاه لختش منو به بوسیدن سرش تشویق کرد.اسمت چیه ؟؟ن ن ن تا دم خونه بردمش که خاله اش باعجله اومد و ازم تشکر کرد و بچه رو از آغوشم گرفت.همیشه از آغوش گرفتن و بوسیدن بچه ها اکراه دارم.اما امروز تنها حسی که از اینهمه نزدیکی با این موجود بی گناه نداشتم؛ترس بود انگار عشق مادری در من به جوش اومده بود.شاید لمس اینهمه شیرینی و عشق باعث میشه یه مادر همه بی رحمی های دنیا رو نادیده بگیره و ی بچه رو به دنیا بیاره. با خودم گفتم اگه این بچه یک روز کنار من باشه؛چه تغییری در من به وجود میاد.؟!ناخودآگاه در همون ثانیه های کوتاه حس کردم دوستش دارم.و عاطفه مادری درون من بدون اینکه فرزندی داشته باشم با همه تلخی ها و بی رحمی های دنیا زنده است</description>
                <category>Marjaneh Rabdoost Motlagh</category>
                <author>Marjaneh Rabdoost Motlagh</author>
                <pubDate>Fri, 10 Oct 2025 21:48:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دوستتان دارم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_21929235/%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-mhgtrhy0lhmu</link>
                <description>دوستتان دارم بی آنکه ببینمتان.هر کدام از شما که حتی خطی از نوشته هایم را بخوانید دوست دارم چون قلبم به خاطر شما به دستانم قدرت نوشتن می‌دهد.کلمات را به خاطر گوش های نازنین تان سرهم میکنم تا زیباترین آنها را روی کاغذ بیاورم.شما منبع الهام و انگیزه خلاقیت منید</description>
                <category>Marjaneh Rabdoost Motlagh</category>
                <author>Marjaneh Rabdoost Motlagh</author>
                <pubDate>Mon, 06 Oct 2025 22:08:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اشک</title>
                <link>https://virgool.io/@m_21929235/%D8%A7%D8%B4%DA%A9-v95gwlxlm95a</link>
                <description>اشک هایم را دوست دارم چون دروازه رسیدن من به شادی ها هستند.همان بلیط هایی که به بهایی گزاف از صندوقچه قلبم میخرم و باعث و بانی آن ها گاه انسان ها هستند گاه بلایای طبیعی و گاه زمانی درونم.اشک هایم مثل چشمه ای جوشان از سینه ام خارج میشوند و از چشم هایم با غرور سرازیر.بهای انسان بودن را با گریه های عمیق پرداخت میکنم در انسان بودنم هیچ نقشی نداشتم اما من به سان اسیر تبعیدی هستم که به جزیره زمین پرتاب شدم.بعد از آن که اشک ریختم شادی عمیقی از سینه ام به لبهایم سرازیر می‌شود امروز قطره شبنمی از چشم راستم سرازیر شد مزه آن را بی آنکه بخواهم چشیدم شور بود مثل آب دریا.بی گناه و معصوم بود مثل اشک چشم آهو و زیر چشم های وحشی ام ردی صورتی برجا گذاشت درست مثل گلبرگ گل رز صورتی.در این جهان پر رمز که گاهی باید آهو شوی گاهی به سان شیر وحشی و گه گداری گرگ بی رحم یا روباه باهوش  اشک ها بیشتر از هر جزیره ای لازمند و ضروری </description>
                <category>Marjaneh Rabdoost Motlagh</category>
                <author>Marjaneh Rabdoost Motlagh</author>
                <pubDate>Mon, 06 Oct 2025 22:05:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پاییز</title>
                <link>https://virgool.io/@m_21929235/%D9%BE%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D8%B2-xi7pagtm8fl6</link>
                <description>از جهنم بزرگی جان سالم به در بردم.در عجبم زمانیکه آنجا بودم عمق این فاجعه را لمس نمی‌کردم.به یک باره دیدم سال های زیادی را از دست داده ام و بابت آن از دست خودم عصبانی ام اما دیگر در جهنم نیستم.پاییز همان فصلی که همیشه عاشقش بودم قلبم را پر از آرامش کردتصمیم گرفتم لنگ لنگان از جا بلند شوم‌.همه حسرت ها حقارت ها و بدی ها را قی کنم و دوباره ادامه دهم.نیرومند تر از گذشته.گذشته رنجور از میان رفت نمیدانم بازی زندگی چیست!تاس قرار است چگونه بچرخد اما من که از فلک انتظار نیکی دارم.</description>
                <category>Marjaneh Rabdoost Motlagh</category>
                <author>Marjaneh Rabdoost Motlagh</author>
                <pubDate>Sat, 04 Oct 2025 22:18:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در سوگ تو</title>
                <link>https://virgool.io/@m_21929235/%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D9%88%DA%AF-%D8%AA%D9%88-blsi9zk1rdg4</link>
                <description>دو گوی قهوه ای گاه به رنگ تشویش؛اندک زمانی شاد؛و اکثرا غمگین از پیشامدی ناگوار به من نگاه میکردند.ان گوی های پر معنا زمان غم تو آنچنان به من خیره میشدند که میخواستم جان بدهم و در زمان شادیت که فقط سکانس های کوتاهی بودند تمام ترس هایم را بی معنی می‌کردند.وقتی برای همیشه حایلی بین من و آن گردالوهای عسلی مانند قرار گرفت؛لبهای گرمم را روی آن تابلوی یخ زده و بدون خون گذاشتم که سفید مهتابی شده بود تو برای همیشه مرا از نگاه کردن به صحنه امید و اضطراب و شادبم محروم کردی.و من هنوز هم ته قلبم چاقوی تیزی را حس میکنم که منتظر فرصتی است تا هرروز به من ضربه بزند قلبم را که بشکافی فقط تکه های جر خورده سرخ را میبینی گوشت سرخ چاقو خورده ای که ته رنگ سودا به خود گرفته و به زیر چشمانم نشت کرده</description>
                <category>Marjaneh Rabdoost Motlagh</category>
                <author>Marjaneh Rabdoost Motlagh</author>
                <pubDate>Tue, 30 Sep 2025 05:02:40 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>