<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Marjaneh Rabdoost Motlagh</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_21929235</link>
        <description>رمان؛قهوه؛پاستا آلفردو چیکن.پاییز و عاشق نوشتن</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-07 12:16:04</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/793001/avatar/INjvaX.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Marjaneh Rabdoost Motlagh</title>
            <link>https://virgool.io/@m_21929235</link>
        </image>

                    <item>
                <title>مرگ</title>
                <link>https://virgool.io/@m_21929235/%D9%85%D8%B1%DA%AF-ybaexsodkbzp</link>
                <description>کاش میشد بمیرم مرگی خودخواسته و دوباره در کالبدی جدید متولد شوم.در کنار آنهایی که دوستشان دارم و عده ای را هرگز نبینم.چند وقت قبل خواب دیدم مرده ام.روی پهلوی راست در آن خانه مرطوب و گود؛خوابیده بودم.اتاقکی که به اندازه قدم بود.چشم هایم بسته بود اما همه چیز را می‌فهمیدم.انگار بار غم از شانه ام برداشته شد.اسوده شدم.تمام دردهایی که از قلبم بیرون نمی‌رفتند؛آن ضحاک های ماردوش؛دیو و دد ها و کابوسها دست از سرم برداشته بودند یا نه بهتر بگویم من قدرت نادیده گرفتنشان را داشتم.ناگهان زن زیبای سفید پوشی با موهای بلند زیبا-همان موهایی که حسرت من از کودکی تا به الان است-پیدایش شد.مرا از جا بلند کرد کفنم را به دورم پیچید و مرا پیش مادرم برد.من خیال کردم واقعا مرده ام و اینجا آخرت است اما او نوید زندگی جدیدی را فقط و فقط با مادرم به من داد.باور کردم کابوس سی ساله من یک خواب زشت بوده.واقعیت نداشته.ضحاک های ماردوش رفته بودند.دیو و ددها رفته بودند و من و مادرم؛زندگی جدیدی را شروع کرده بودیم بدون سایه سنگین گذشته بدون تلخ‌کامی و شوربختی و چه خوب میشد اگر رویای من تعبیر داشت😊❤️😍</description>
                <category>Marjaneh Rabdoost Motlagh</category>
                <author>Marjaneh Rabdoost Motlagh</author>
                <pubDate>Mon, 06 Jul 2026 00:51:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اندوه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_21929235/%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%88%D9%87-ip4ndy7yymph</link>
                <description>اندوه ناشی از بی پناهی همواره با آدمی همراه هست.خواه پادشاه باشی و خواه دخترک کولی بی خانمان.در اوج قدرت؛سنگریزه ای حقیر و خوار؛خاکت میکند و پشتت را به زمین میزند.تو متعجب از این میشوی که همه چیز را پیش بینی کرده ای با قوی ترین غولها جنگیده ای و خاکشان کردی اما سنگریزه ای حقیر به سان خرده شیشه ای برنده؛ناجوانمردانه تورا زمین میزند...گاه حس میکنم نباید به هیچ آدمی عشق ورزید.تعلق و دوست داشتن؛شهد شیرینی است که فرارسیدن اندوه بی پناهی را سرعت میدهد.و تنهایی و به شور نیامدن؛هیولای سردی که فقط واقعیت زندگی را به مذاقت میچشاند و واقعیت زندگی چیزی نیست جز تلخ‌کامی؛حقارت و درد و رنج و خشونت...پناهم باش ...به چه کسی میتوان گفت:پناهم باش.همه ما بی گناهان پرتاب شده به زمینیم.این روزها از پناهنده شدن به آدم ها میترسم.و از چهره خاکستری و سودا زده واقعیت که مثل قلب من؛خون اناری رنگش؛فشرده شده؛میترسم.وحشتم از رکود و خو کردن به این واقعیت تلخ است.امان از انسان بودن...امان از انسان بودن...کاش حیوان درنده وحشی در اختیارم بود همیشه همراه من تا از من در برابر آدم ها محافظت میکرد...</description>
                <category>Marjaneh Rabdoost Motlagh</category>
                <author>Marjaneh Rabdoost Motlagh</author>
                <pubDate>Fri, 03 Jul 2026 15:59:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بعد مدت ها انزوا ...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_21929235/%D8%A8%D8%B9%D8%AF-%D9%85%D8%AF%D8%AA-%D9%87%D8%A7-%D8%A7%D9%86%D8%B2%D9%88%D8%A7-i9hukrb2uyzv</link>
                <description>پوست روشنی دارم موهای لخت و نازک که وقتی بلند می‌شوند زیبا نیستند.انگار زنانگی به آنها نمی آید و البته خاطره خوشی از موهای بلندم ندارم.چون وقتی خیلی جوان بودم؛این طره مو که برایم بسیار عزیز بود؛باعث ناامنی جانم شد...وقتی در چهارده سالگی موهایم را کوتاه کردم و بعد از آن بارها تصمیم گرفتم مثل شاهزاده خانم ها گیسوانم را بلند کنم انگار با من قهر کردند و هیچوقت؛مثل قبل زیبا و دلربا نروییدند.چشم های گرد پف دار آکنده از خشم و غرور و رنجش.انگار بار تلخی همه زنان خاورمیانه در چشمان من؛جمع شده.پر از اضطراب و وحشت و گاهی غرور و در مبارزه با وحشت پیرامونم؛خشم.خشم یک بچه گربه ناتوان که با چنگال هایش میتواند چشمان یک شیر وحشی را دربیاورد.یازده علیل روی پیشانیم تنها یادگاری مادرم روی صورتم است.لبهای نازکم که اکثرا روی دنده سکوت و لج گیر میکند و چهره استخوانی که نشان میدهد من یک زن خاورمیانه ایم.ترسیده؛مغرور؛هراسان و خشمگین.اجتماع نقیضین...مثل همه زنهای این نقطه زمین که امنیت برایشان وجود ندارد و من نماد تمام این زنها هستم.من سینه بلورین؛قامت بلند و چشمان دلربا و مهربان ندارم.نمیتوانم انرژی زنانه ام را حفظ کنم و بدی ها و پستی زمین را نبینم.برعکس؛این خرده شیشه های حقیر؛زمین پست پر از نکبت که هر دم مرا با سپاهش به جنگی نابرابر میخواند حتی در زیباترین لحظاتم؛کامم را تلخ میکند.برای همین در چهره من؛شادکامی را نمیبینی.به ندرت لبخند بر لب دارم و از تکثیر کردن خودم در این نقطه زمین؛میترسم.شاید چون آنچه من دیده ام؛کمتر آدمی به چشم هایش دیده و جهنمی که کابوس های وحشتناکش هنوز هم در مغزم جولان میدهد؛تمامی ندارد.گهگداری شادی در خانه قلبم را میکوبد.اما قلب سودا زده من که انگار مشت قوی و کریهی آن را فشرده؛هیچ شور و شادی را باور نمی‌کندمن نمیخواهم قلبم از واقعه ای بیرونی؛لبریز از شادی شود اگر خلاف آن؛استخوان هایم را خرد کند.و درونم؛خوشبختی را به خود راه نمی‌دهد و یا خوشی خانه قلبم را دوست ندارم.من و شادی؛دو غریبه ایم که همدیگر را نمی‌فهمیم.هرچه دنبالش میروم کمتر پیدایش میکنم و اگر هم ناخواسته مهمان قلبم شود؛سریع مهمانی را ترک میکند.این روزها خودم روی خوش به شادی ها نشان نمیدهم.چون ابدی نیستند و نصفه نیمه بودن بیشتر از هرچیزی قلبم را تکه تکه میکند.کاش زمین نابود شود.همه مان بمیریم و به دنیای دیگری برویم که در آن خبری از غم و حقارت و خشم و ضربه نیست و من و شادی با هم دوست شویم.</description>
                <category>Marjaneh Rabdoost Motlagh</category>
                <author>Marjaneh Rabdoost Motlagh</author>
                <pubDate>Sat, 27 Jun 2026 21:56:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رویاهای به تحقق پیوسته</title>
                <link>https://virgool.io/@m_21929235/%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%AA%D8%AD%D9%82%D9%82-%D9%BE%DB%8C%D9%88%D8%B3%D8%AA%D9%87-jqtwbkdljsd1</link>
                <description>انسان مستأصل و به تنگ آمده از آلت سرگردان زندگی که هر دم به او حمله میکند؛به رویا پناه میبردرویاها را به هدف تبدیل میکند و در پی چیزی میدود که الان تشنه آنستپول و رفاه؛تحصیلات عالیه؛موفقیت و ...از قعر باتلاق زندگی؛با دهانی آلوده شده به نجاست و روح و جسمی که هر دم مورد تعدی قرار میگیرد بالا می آیی!دست بر قضا؛طبیعت خرده شیشه ها را نابود میکند و دیو و دد ها را از سر راهت برمیدارد.اما تو می‌مانی و رویاهای بیات شده که الان قابل لمسند.در دستان کوچکت و الان فقط مچاله کردن رویاهای به تحقق پیوسته کمی آرامت میکند.یک بار دوستم از من پرسید:چرا هرآنچه به دست می آوری مچاله میکنی؟او نمی‌دانست من از قعر کدام چاه نکبت؛ارزوهایم را فتح کردم.ارزوهایی که دیگر شوقی برای لمس و ولعی برای چشیدنشان ندارم.خوشا به حال آنان که رویایی ندارند.و اگر در پی چیزی هستند خیلی زود به آن میرسند.کولی ها محکوم به رنجند و حتی اگر بر جایگاه شاهزاده خانم زیبای ناآشنا با غصه بنشینند؛غم ها آن ها را رها نمی‌کند.قصه غصه هایی که اگر در واقعیت از بین بروند هرگز مغز و ضمیر دخترک کولی سودا زده روایت مرا رها نمی‌کنند.مارهای بیرحم امروز با نیش های کشنده که در مغزم جولان می‌دهند یا همان دیو و دد های دیروز.دیو و دد ها رفته آند اما هنوز بر روان من حکمرانی می‌کنند.</description>
                <category>Marjaneh Rabdoost Motlagh</category>
                <author>Marjaneh Rabdoost Motlagh</author>
                <pubDate>Sat, 13 Jun 2026 18:23:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بی عنوان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_21929235/%D8%A8%DB%8C-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-bk5ge6xoqlwz</link>
                <description>زخم هایت را جراحت های روانت را نادیده میگیری بدون دست و پا؛سینه خیز در میان کثافت و نجاست و پلیدی به هر جان کندنی حرکت می‌کنی.در میانه به سکوی پرتاب نزدیک میشوی.سکوی پرتابی که برای تو یک فتح بزرگ است.اما جانت تمام شده.جان جوان اما نحیفت طاقت یک نگاه سرد را هم ندارد.با خرده شیشه ای از پا در می آیی و به همه چیز پشت پا میزنی و سالها از تو فقط یک مرده متحرک میماند و بس.حتی بعد انهدام دیو و دد ها و رفتن همیشگی آن خرده شیشه های حقیر؛انها در ذهن تو از هر واقعیتی زنده ترند.</description>
                <category>Marjaneh Rabdoost Motlagh</category>
                <author>Marjaneh Rabdoost Motlagh</author>
                <pubDate>Mon, 08 Jun 2026 04:57:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قدرت شر</title>
                <link>https://virgool.io/@m_21929235/%D9%82%D8%AF%D8%B1%D8%AA-%D8%B4%D8%B1-btgwy8vwjir0</link>
                <description>لحظاتی در زندگیم بود که برای کاری تلاش می‌کردم.شغلی که هر ثانیه اش با بطالت و تنفر آمیخته شده بود.دلهره کاری را داشتم که در آن زمان؛تنها منبع درآمدم به شمار می‌رفت.گاهی ازش نتیجه می‌گرفتم گاهی نه.اگر به عقب برگردم شاید مجبور بشم دوباره اون کارو از سر بگیرم و لحظاتی رو بگذرونم که اگر توان داشتم از تاریخ زندگیم حذف میکردم.نمی‌دونم تو رنج کشیدن چه تعالی وجود داره که خیلی از روان شناس ها بهش اشاره میکنند.مثلا ویکتور فرانکل در کتاب انسان در جست و جوی معنا میگه:ازین میترسم که ارزش رنج هامو نداشته باشم.🤔🤔🤔🤔🤔🤔یا تجربه دو ساله اسارت در اردوگاه کار اجباری رو از سی و پنج سالگی تا سی و هفت سالگیش بوده سندی بر معنا دادن به رنج های بشری تلقی می‌کنه.در درد و رنج هیچ تعالی و رشدی وجود نداره.جز خشم انباشته شده؛نشخوار خشم و قربانی شدن  و به هم ریخته شدن سیستم عصبی.کدام انسان عاقلی میتواند در قعر اندوه یا در وسط لگد خوردن از حقارت و سیاهی و فرو رفتن دم به دم شیشه خرده ها به پاهایش معنا ازین سوگ های بزرگ بشری پیدا کند؟اگر می‌توانستم یک چیز را در دنیا از بین ببرم رنج بود.شیشه خرده هایی بی خاصیت و قدرتمندی که هرجایت را ببندی بالاخره نقطه ریزی در وجودت پیدا میکنند و با ذکاوت تورا مورد حمله قرار میدهندقدرت در شرارت معنا پیدا می‌کند و همیشه خیر بر شر پیروز نیست.خیر میتواند از کنار شر عبور کند اگر تیغه های زهرآگین شر؛اورا زخمی نکند.آقای فرانکل از رنج هایم متنفرم.شما نمیتوانید براساس دو سال اسارت در اشویتس؛این جملات امید بخش انگیزشی را به زبان بیاورید.</description>
                <category>Marjaneh Rabdoost Motlagh</category>
                <author>Marjaneh Rabdoost Motlagh</author>
                <pubDate>Wed, 03 Jun 2026 01:10:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اراده و تقدیر</title>
                <link>https://virgool.io/@m_21929235/%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D9%88-%D8%AA%D9%82%D8%AF%DB%8C%D8%B1-bpktqnvvkuy1</link>
                <description>به عذاب عادت میکنی شکنجه را میپذیری و فکر می‌کنی تا ابد همین است.تنها چاره آت؛پذبرش است.فلک؛گاهی چنان دست و پایت را از تو میگیرد که بی اراده تر از زمان تولدت میشوی بااین تفاوت که بی دفاع بودن در آن‌زمان؛طبیعیست و تو یادت نیست.نسیان به نفع تو عمل کرده اما حالا حتی اختیار دهانت با ظالم است.ظالم بزدل.هیولای درنده بزدلقلدر ترسواما وسط همه خفت ها؛به یک باره در یک لحظه نجات پیدا خواهی کرد.ذهنت اما اسیر گذشته میماند.واقعیت دردناک و هولناک تا جاییکه کلمات از بیان آن قاصرند از دنیای بیرون به درونت می آیند و تورا شکنجه می‌کنند.اراده من قوی تر است یا اراده تقدیر و خواست بقیه؟جبر یا اختیار.مسأله این است...و تو میفهمی حقارت و بزدلی هم قدرتمند است.</description>
                <category>Marjaneh Rabdoost Motlagh</category>
                <author>Marjaneh Rabdoost Motlagh</author>
                <pubDate>Sun, 24 May 2026 00:50:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چشم ها را باید شست؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_21929235/%DA%86%D8%B4%D9%85-%D9%87%D8%A7-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%B4%D8%B3%D8%AA-hweaf5jxihfa</link>
                <description>چند سال قبل در اینستاگرام این جمله شوپنهاور را به اشتراک گذاشتم:زندگی مانند آونگی در حرکت میان رنج و ملال است.یک آقای طبیعت گرد که منو دنبال می‌کردند و من هم جز فالوورهاشون بودم زیر این پست نوشتند:من هروقت مشکلی برام پیش میاد میرم ی پرس چلوکباب مشتی میزنم به رگ یا با همسر جان عشقبازی میکنم یا میزنم به دل طبیعت و به موسیقی شاد پناه میبرم و حالم خوب میشه.چشم ها را باید شست جور دیگر باید دید...و من در تعجب بودم که این واقعیت غیر قابل انکار را چگونه میتوان به گونه ای دیگر دید و آیا این بهانه های لذیذ؛واقعیت را محو می‌کنند ؟گرچه هیچ جوابی به این نظر ندادم.اما چقدر آرزو داشتم جای آن مرد طبیعت گرد بودم.دنیا را به همین سادگی و زیبایی می‌دیدم.الان دوست دارم اون آقا و همسرشو پیدا کنم و یه چای آتیشی باهاشون تو دل طبیعت بخورم و مدتی با عینک آنها به زندگی نگاه کنم اما آیا این زندگی شاد بدون دیدن واقعیت؛مرا خوشحال می‌کند ؟!</description>
                <category>Marjaneh Rabdoost Motlagh</category>
                <author>Marjaneh Rabdoost Motlagh</author>
                <pubDate>Thu, 21 May 2026 22:30:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درد دل نیمه شب</title>
                <link>https://virgool.io/@m_21929235/%D8%AF%D8%B1%D8%AF-%D8%AF%D9%84-%D9%86%DB%8C%D9%85%D9%87-%D8%B4%D8%A8-prd7zsavcmwn</link>
                <description>روزی دختربچه پانزده شانزده ساله ای؛در موتور جستجو گر گوگل؛به دنبال پرفیوم های خوشبو و مناسب یک دوشیزه جوان؛میگشت.لالیک امور بلک اپیوم و ...امروز آن دخترک نوجوان؛زنی سی ساله است.و رویای آن روزها را زندگی میکند.اما راستش را بخواهی دلش نه به میز تحریر شیک و نه پوستر نویسنده ها روی دیوار اتاقش و نه به پرفیومی که تازه خریده خوش است.اما اگر همه این ها را از او بگیرند؛او دوباره غمگین می‌شود و از هم فرومی‌پاشد.لطفا قضاوتش نکنید و نگویید هویت او چرا باید وابسته به این اشیای بیرونی باشد؟!شما قصه زندگی اورا؛غصه هایش؛تلاش ها و زمین خوردن ها و تاب آوردن ناتوانی هایش را نمی‌دانید.الان در سی سالگی میداند که هیچ چیز استثنایی در دنیا نیست و زندگی فقط تلاش های انسان برای جلو رفتن است.جلو رفتنی که گاهی در مه و ابر غلیظ پیش می‌رود.مقصد ناپبداست اما باید جلو بروی تا زنده بمانی.راستش را بخواهی دلیل زنده ماندن را نمیدانم.به رسالت وجودی؛انرژی و حتی خدا هم میخندم.اما شکست خوردن را برنمیتابم.من آن سرباز سودا زده بازگشته از جنگ هستم که تمام تاروپود وجودش پر از زخم است اما همه این زخم ها را با رشادت به دوش می‌کشد و با اخمی غلیظ و نگاهی پر از منیت و غرور به زندگی قدرتمند وخشن و وحشی می‌نگرد.و گاهی به او میگوید:ای گرگ وحشی آزارم نده و گاهی با سینه سپر شده در مقابلش می ایستد.میدانم شکست از همه چیز به من نزدیک تر است اما من شکستن را هم شکست میدهم</description>
                <category>Marjaneh Rabdoost Motlagh</category>
                <author>Marjaneh Rabdoost Motlagh</author>
                <pubDate>Sun, 25 Jan 2026 03:39:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رنج و گنج</title>
                <link>https://virgool.io/@m_21929235/%D8%B1%D9%86%D8%AC-%D9%88-%DA%AF%D9%86%D8%AC-gs3kt8qd6qem</link>
                <description>پنج شش ساله که بودم؛بزرگترین رویایم؛تنهایی سینما رفتن بود.توی اون محیط تاریک؛روی صندلی های سینما که از جسم کوچک من؛سنگین تر بودند می‌نشستم و مثل آدم بزرگ؛تا آخر فیلمو تماشا می‌کردم.راستش هیچ علاقه ای به اردوهای مدرسه و با مدرسه به سینما رفتن نداشتم.اما این تفریح دوران کودکی؛وقتی خانوادگی بود؛لذت بخش میشد.من احساس میکردم با رسیدن به رویاها و زیستن در رویاهایم؛قصه غصه ها را مانند قهرمانی افسانه ای تمام خواهم کرد.من در کودکی و نوجوانی خودم را مسافری می‌دیدم که میتوانم با اراده خودم؛بر تقدیر پیروز شوم و پا به سرزمین رویاها بگذارم.سرزمینی که غصه در آن راه ندارد.الان رویاهای کودکی و بخشی از رویاهای نوجوانی ام را زندگی میکنم.اما راستش را بخواهید سهم غصه ها بیشتر از شادی هاست.اصلا می‌خوام بگم حتی در دل قصه های خیالی به واقعیت پیوسته؛تو غصه را بیشتر لمس میکنی و این خاصیت بزرگسالیست.درک من از زیستن واقعی از هجده سالگی شروع شده و از آنروز تا کنون؛هرگز برای رسیدن به هیچ رویایی؛بی تابی نکرده ام.رویاها مسیر را به ما نشان میدهند اما هدف؛هرگز زندگی خالی از رنج نیست.نمیخواهم بگویم شادی بدون رنج معنا ندارد.لب کلامم اینست که رنج؛وبال گردنمان است.مثل کلفتک دزد و دست دراز و بد چهره ای که سرجهازی عروس آرزومند و زیباست.با رنج هایتان آشتی کنید و آن ها را همچون کودکان شرور و عقب مانده ببینید که چون دردسر و تباهی چیزی برایتان ندارند اما در پس هر چالش با انها؛خورشیدک شادی از دور برایتان دست تکان می‌دهد.</description>
                <category>Marjaneh Rabdoost Motlagh</category>
                <author>Marjaneh Rabdoost Motlagh</author>
                <pubDate>Tue, 23 Dec 2025 02:20:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بدون عنوان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_21929235/%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-h9wihi9b55bs</link>
                <description>داستایوفسکی در یکی از رمان هایش به نقل از یکی از شخصیت ها میگوید:من از آنچه مهم نبود دست کشیدم و حالم خوب شد.شاید منظور داستایوفسکی از غیر مهم؛ان چیزی است که در کنترل ما نیست.خوب میدانم حال خوش من و اینگونه روشن اندیشیدن؛دوامی ندارد.روان من در معرض طوفان و ویرانی است اما از پس هر ویرانی؛نوری بر روان و قلبم؛میتابد.آیا آرامش؛ارزش طوفان های ویرانگر و جهنم های جانکاه را دارد؟آیا مردم دیگر به اندازه من؛رنج ها را حس میکنند و جهنم های جانکاه؛جسم و روحشان را میسوزاند؟و خوشدلی مرا بعد از تباهی ها به اندازه من؛حس میکنند؟اما اگر تمام این چراها و آیا ها؛کالبدم را پیر کند و جان جوانم را اسیر جسم پیر شده جوانم بکنند؛باز هم؛اندیشه ها؛نگرانی ها و غصه ها و رنج هایم را عزیزتر از ان؛میپندارم که کسی جز خودم باشم.من با تقدیر خودم؛اشتی میکنم و او را مثل مادری مهربان در آغوش میگیرم.آن قدر بزرگ نشدم که بگویم آماده هرآنچه پیش می اید؛هستم اما...</description>
                <category>Marjaneh Rabdoost Motlagh</category>
                <author>Marjaneh Rabdoost Motlagh</author>
                <pubDate>Mon, 22 Dec 2025 20:22:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزانه نویسی جمعه بیست و یک آذر</title>
                <link>https://virgool.io/@m_21929235/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C-%D8%AC%D9%85%D8%B9%D9%87-%D8%A8%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%88-%DB%8C%DA%A9-%D8%A2%D8%B0%D8%B1-tbjpi5ayici1</link>
                <description>دیروز؛هوا خوب بود.صبح جمعه ای که به روزهای غیر تعطیل شبیه بود.حتی تابلوی دانشگاه خوارزمی در ایستگاه دروازه دولت مترو منو وسوسه کرد که در کافه روباز دانشگاه قهوه ای بخورم.سریع یادم اومد امروز جمعه است و من باید به کلاس آقای کلانتری برم.به رسم همیشه که هروقت گذرم به انقلاب میخوره؛سری به کافه دنجی که برایم یاداور خاطرات تلخ و شیرینم است زدم.گارسون کافه؛دختربچه هفده هجده ساله و بسیار زیبایی بوددر بدو ورود؛با تظاهر به خوشحالی خوشامد گفت.کافه خلوت بود و با آمدن دو سه تا مشتری دیگه فهمیدم که این برخورد یکسان به اون یاد داده شده.ی صبحانه انگلیسی سفارش دادم.وسطای خوردن صبحانه مورد علاقه ام بودم.بعد سه روز بیماری و غذا نخوردن؛میتونستم اون صبحانه مفصل رو یک تنه ببلعم‌.اون دخترک بسیار زیبا رو در حال خوش و بش کردن با صاحب پنجاه و چند ساله اما سرحال و نیرومند کافه دیدم.مردک بالاتنه ای بسیار بزرگ داشت و پاهای لاغر و عضلانی با سر بزرگ و صورت سرخ و سفید و چشم های درشتی که موقع خندیدن؛هظوط دور آن عمیق تر دیده میشد.به هر بهانه ای دخترک را که انگار این مسأله برایش خوشایند بود؛لمس میکرد.چطور می‌توانست اینهمه جوانی و زیبایی و شور و شوق را اسیر و عروسک یک سفاک کند ؟ناگهان دلم برایش سوخت.مثل خواهر بزرگترش.یعنی آن دختر پدر و مادر و خانواده ای نداشت که نگرانش شوند؟مرد میانسال تنومند که مرا یاد ملاکان انگلیسی قرون وسطا می انداخت؛کلاه فرانسوی اش را سر کرد.صورت گنده و سرخ و سفیدش بیش از پیش نمایان شد و چهره اش را مضحک کرد.دخترک را به گرمی در آغوش گرفت و بعد گورش را گم کرد و رفت.از صبحانه خوردن سیر شدم.بغض و خشمم را با چای گرم روی میز فرو دادم و آن کافه را که دیگر نه دنج بود و نه زیبا-ترک کردم.مشغول پرسه زدن در میدان انقلاب بودم.کتابهای گوشه خیابان را به یاد دوران دانشجوییم ورق میزدم.اشک های گرمم روی گونه های سرد و سرما زده ام به من فهماند که خشم و اندوه فرو خورده؛بدجور خودش را پس داده.تا ساعت یک خودمو مشغول کردم و بعد کلاس شاهین با ده تا شاگرد دیگه شروع شد.یک اتفاق بد در ابتدای روز؛چجوری می‌تونه حال ادمو بد کنه ؟!به ده سال بعد دخترک اندیشیدم حتی پانزده سال بعد ...</description>
                <category>Marjaneh Rabdoost Motlagh</category>
                <author>Marjaneh Rabdoost Motlagh</author>
                <pubDate>Sun, 14 Dec 2025 02:20:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقتی که من می‌نویسم ...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_21929235/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%85%D9%86-%D9%85%DB%8C-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%85-ocon4zngbujf</link>
                <description>وقتی که من مینویسم؛بوران و آتش به هم می آمیزند.در مصاف با هم از قلب و مغزم روی کاغذ؛می ریزند؛با هم به نزاع می پردازند.گاهی آشتی کنان و صلح جویانه کنار هم می نشینند و از خاکستر آن ها؛من شفا می یابم.اما این تسکین؛موقتی است.من به همیشه نوشتن؛برای هضم آن رویدادی که مقصرش نبودم هستم.چرا که مسوول التیام آن هستم.مهم این است که در این مبارزه نفس گیر و در این وحشت جانسوز؛به مبارزه برخیزم.یا پیروز میشوم یا مغلوب بربریت و شرارت؛خواهم شد.از مرگ نمی‌ترسم.از زیستن همیشگی در جهنم-زنده ماندن بدون زندگی کردن-از زیستن بدون لمس بهشت؛تمام تنم می لرزد.اگر جوانیم تمام شود و عاشق نشوم؛پس تحمل این وحشت جگر خوار و درنده چه ثمری جز زمستانی بدون برف و باران؛خواهد داشت ؟!</description>
                <category>Marjaneh Rabdoost Motlagh</category>
                <author>Marjaneh Rabdoost Motlagh</author>
                <pubDate>Sat, 29 Nov 2025 02:53:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قصه عینکم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_21929235/%D9%82%D8%B5%D9%87-%D8%B9%DB%8C%D9%86%DA%A9%D9%85-qdoz14xkcz9i</link>
                <description>امروز؛سری به دبیرستان محل تحصیلم زدم.از خودم پرسیدم الان بهتره یا چهارده پانزده سال قبل که تازه آمده بودی اینجا؟امیدم به آینده بیشتر از الان بود و کنه همه چیز را در می آوردم.هم کلاسی هایم را دوست نداشتم اما این عینک را که هیچکس نمی‌دانست به تقلید از صادق خریده ام؛دوست داشتم.برخلاف عینک های گربه ای پرزرق و برق.الان زیر خرواری از کابوس و یادواره های جهنم؛نفس میکشم و ته آنچه را که گذشته در می آورم.از ناتوانی خودم؛از نامردی دنیا به خشم می آیم و آن روزها فقط و فقط به فکر رهایی از دوزخ بودم.آنکه در چنگال گرگ؛به امید آزادی؛زنده می ماند؛اندوهگین تر است یا آن نجات یافته ای که بعد ازادی؛کابوس سالهای اسارت-کابوس زندگی با دیو و ددها-رهایش نمیکند؟!دلم میخواهد از آن سالها ؛ان دختر چشم سبز سفید رو را بیرون بکشم و فقط به او بیندیشم که یادگار سال های معصومیت نوجوانیم است.و البته که زندگی همیشه در اوج تاریکی ها؛نوری از زیبایی می تابد و در اوج خوشی ها؛درست زمانیکه از ته دل قهقهه میزنی با مشت گره کرده زیر چانه آت میکوبد.</description>
                <category>Marjaneh Rabdoost Motlagh</category>
                <author>Marjaneh Rabdoost Motlagh</author>
                <pubDate>Wed, 19 Nov 2025 02:16:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آرزوی کودکی مرجانه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_21929235/%D8%A2%D8%B1%D8%B2%D9%88%DB%8C-%DA%A9%D9%88%D8%AF%DA%A9%DB%8C-%D9%85%D8%B1%D8%AC%D8%A7%D9%86%D9%87-weby4tulvqqn</link>
                <description>امشب به سرم زد عکسمو به هوش مصنوعی بدم تا لنز یشمی رو چشمام بزاره.نتیجه طبیعی و زیبا شده بود.اما راستش رو بخواهی دیگه برام فرقی نداره چشم هام چه رنگی باشهوقتی بچه بودم بااین آرزو می‌خوابیدم که صبح چشمهام سبز بشه🙃🙃🙃🙃این برای چهار پنج سالگیمه.الان توانایی خرید هر لنزی رو دارم اما آرزوی بچگیم برام بی نمک شده.در عوض خرواری از خاطرات و کابوس های زیسته شده بر سرزمین روانم(به قول امین عدالت خواه)سنگینی می‌کنه.کاش میتونستم به اون دختر بچه چهار پنج ساله پر از بی پروایی و سرخوشی بگم دختر جان عمر آرزوهای تو بسیار کوتاهه و تازه وقتی بهش میرسی دیگه ذوقی براش نداری.این هم از بدبیاری بعضی از ما آدم هاست که به وقت ارزوهایمان؛کامیاب نمی‌شویم.رویاها میشوند چای عطری سرد شده و کهنه دم و از دهن افتاده.و تو می‌مانی و واقعیت هولناک.اما هنوز هم افسون هایی برای شیرین کردن کام تلخمان وجود دارد.میترسم میترسم دوباره سیلی واقعیت به گوشم بخورد دوباره رویاها به تحقق بپیوندند و من بمانم و سیلی از بی تفاوتی؛اورده های بی نمک و بیخود که دوباره باید آنها را مچاله کنم تا غلیان درون مغزم کمی آرام گیرد</description>
                <category>Marjaneh Rabdoost Motlagh</category>
                <author>Marjaneh Rabdoost Motlagh</author>
                <pubDate>Fri, 07 Nov 2025 01:10:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>غم اباد</title>
                <link>https://virgool.io/@m_21929235/%D8%BA%D9%85-%D8%A7%D8%A8%D8%A7%D8%AF-a21krsdicedg</link>
                <description>که نمیخواهم قبل زندگی کردن؛بمیرم.از مرگ نمی‌ترسم.شاید برایت عجیب باشد از جوانمرگ شدن هم نمی‌ترسم اما وحشت عمیقی از واپس روی و رکود دارم.میترسم روزهای جوانیم در تکرار و سیلاب دغدغه های بی ارزش و حقیر بگذرند.میترسم چهل ساله و پنجاه ساله و حتی بزرگ تر شوم و روی روشن زندگی را نبینم.خوب میدانم برای شادی های کوچک؛مبالغ زیادی را باید خرج کرد.دویدن های مستمر؛کفش پاره کردن ها؛گریه هایی که از سینه می‌جوشند و به چشم می آیند و به فراست دریافته ام  که قرعه تاس من آنچنان درخشان نیست.اه که دیگر به خاطر آنچه در آفرینشش نقشی نداشته ام جلز و ولز نمیکنم ...سخن کوتاه کنم که جدیدا شب هایی که با گربه سپری می‌شود صبح های زیباتری دارد.</description>
                <category>Marjaneh Rabdoost Motlagh</category>
                <author>Marjaneh Rabdoost Motlagh</author>
                <pubDate>Tue, 04 Nov 2025 18:11:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرگ تدریجی یک رویا</title>
                <link>https://virgool.io/@m_21929235/%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D8%AA%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%AC%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7-jirtz5le7vbn</link>
                <description>ساعت هشتاد و شش یا هشتاد و هفته.در رویاهای کودکیم خودم را نویسنده میبینم.مشغول دیدن سریال مرگ تدریجی یک رویا هستم.مارال عظیمی نویسنده جوان رمان گیتی و رویا.نویسنده شدن آن سال ها چقدر راحت بود.روی ایده ای وقت می گذاشتی چند تا انتشارات میبردی تا قبول کنند.ارزو دارم کتابخانه بزرگی از آثار همینگوی؛ویکتور هوگو؛داستایوفسکی و تولستوی داشته باشم.الان همه این کتابها اگر تو کتابخونه من نباشن؛تو موبایل همه قابل دسترسیه.نمیدانم همینگوی درباره چه مینویسد ولی حتما باید نویسنده خوبی باشد که مارال عظیمی عاشق داستان های اوست.نویسنده جوان؛بچه نیاوران است و درکش از طبقه محروم جامعه؛منحصرا تصورات شاعرانه اوست و خدمتکار خانه شأن آفاق‌.هنوز هم معتقدم تنها جای امن برای یک نویسنده میز کار اوست و تصوراتش که روی کاغذ گاه می‌ریزد و گاه در پستوی ذهن؛ته ته ذهن یخ میزند جوری که هیچ جریان گرمی قادر به روان کردن آن نیست.عمیقا دوست دارم مرجانه باشم به جای مارال.ترس ها؛دلخوری ها و خشم و زندگی خودم را از مارال یخ زده بیشتر دوست دارم اما دلم اتاق و کتابخانه او را میخواهد و نویسنده بودن در آن سال ها کاش میشد خودم را پرت کنم به سال ۸۶در آن سال ها بیست و هفت هشت ساله باشم و نویسنده بشوم.</description>
                <category>Marjaneh Rabdoost Motlagh</category>
                <author>Marjaneh Rabdoost Motlagh</author>
                <pubDate>Sun, 26 Oct 2025 12:30:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قلب</title>
                <link>https://virgool.io/@m_21929235/%D9%82%D9%84%D8%A8-x2cnq1xbw6vl</link>
                <description>منمن قوی؛من شکننده؛من ضعیفچندیست که یاقوت گرانبهایم را از خانه اش در آورده ام‌در جعبه جواهر خود بسیار رنج میکشیداورا که مثل انار قرمز ماه آذر؛شکننده اما باشکوه بود را در دستانم گرفته ام به سان طفل ضعیف اما ارزشمندی که مادرش بیم دارد آسیب ببیندحالا بیشتر احساس آسودگی میکنماما میدانم راحتی ام دیری نمی‌پایدخوشی به حرمان تبدیل می‌شودرنجی که در هر دم؛تازه است و با تازگی غافلگیرت میکند.</description>
                <category>Marjaneh Rabdoost Motlagh</category>
                <author>Marjaneh Rabdoost Motlagh</author>
                <pubDate>Sat, 25 Oct 2025 01:09:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بیست و ششمین روز پاییز</title>
                <link>https://virgool.io/@m_21929235/%D8%A8%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%88-%D8%B4%D8%B4%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D8%B2-zxlshjyfiybp</link>
                <description>امروز برای نجات خودم از افکار آزار دهنده-همان ضحاک های ماردوشی که قصد ازردن مرا دارند-شال و کلاه کردم و به پارک بزرگ محله مان رفتم.وارد سالن ورزشی مجهز پارک شدم و برای ماه جدید ثبت نام کردم.خانم مربی مهربون و کم حرف که هم سن و سال و شبیه دختر داییم بود؛قلبمو اکلیلی کرد.حس کردم دوستش دارم.افتاب پاییز که همیشه عاشقش بودم؛قدم زدن در آن پارک بزرگ؛رقصیدن در افکار رنگارنگم بین اینهمه سیاهی اندوده شده در مغزم؛سرخوشی عجیبی را به جانم ریخته بود.هفت سال از آخرین روزی که سیگار رو ترک کردم میگذره هفت سال و یک ماه و دو روز.دیگه هوس سیگار نمیکنم.تراپیستم ازین خواستن من بسیار متعجبه و منو تحسین می‌کنه.کاش با همین قاطعیت می‌توانستم این مارهای خونخوار رو از مغزم بیرون کنم.مرد جوانی رو میبینم که جان جوانش اسیر دیو زدگی شده بلند بلند با خودش حرف میزنه و فحش های ناموسی میده لباس های زنده ای بر تن داره و دور خودش می‌چرخه من نه با ترحم نه با عشق و نه با تعجب بلکه با بمبارانی از سوالات بی جواب به او می‌نگرم شاید تاس تقدیر مرا به جای او می‌نشاند بادهای ناموافق و حقیر از اراده شکوهمند ما قویترند پس با غرور و منیت به او نمینگرم و غرورم را معطوف مسایل دیگری میکنم</description>
                <category>Marjaneh Rabdoost Motlagh</category>
                <author>Marjaneh Rabdoost Motlagh</author>
                <pubDate>Sat, 18 Oct 2025 17:08:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دخترک کولی که من باشم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_21929235/%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%DA%A9-%DA%A9%D9%88%D9%84%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%85%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D9%85-xlcfwx8yftwf</link>
                <description>با سرفه های دردناک که یادگار سینه پهلوی شش ماهگیم است.همان اتفاقی که در یادم نمانده اما مامان برایم تعریف میکرد از خواب پریدم.افتاب پاییز تا وسط اتاقم اومده بود دلم میخواد پاییز که میشه ی چادر تو پارک دانشجو یا پارک جمشیدیه بزنم و کل نود روز رو اونجا زندگی کنم شب ها تو حلب های آهنی؛هیزم ها رو آتش کنم و با کولی های مثل خودم؛شام بخوریم؛چای بنوشیم؛بزنیم و برقصیم.دلم خوابیدن روی چمن ها با لباس دخترکان کولی رو میخواد و موهای کوتاهم که گواه نسب منه.من میدانم که حتما یک رگه کولی بین اجداد من بوده.شاید از قفقاز یا شرق آسیا یا حتی از بین چرکسی ها.چهره ام ترکیبی از این نژادهاست چشم های نه چندان درشت بادامی؛ابروها و مژه های بور؛پلک های سنگین از پف که هنوز میل به پایین افتادن ندارند.ابروهای کمانی خاکستری؛بینی گربه ای و لب های نازک اما پر و پوستی که موقع شادی و عصبانیت خون در آن می‌دود سفید و سرخ و موهایی با ته مایه سرخ رنگ آری من یک دختر کولی ام که اندوه و شادی را از مردمان دیگر بیشتر میفهمم اما اسیر زندگی مدرنم اسیر لباس های مدرن پول درآوردن زندگی زیر سقف و اتاقم</description>
                <category>Marjaneh Rabdoost Motlagh</category>
                <author>Marjaneh Rabdoost Motlagh</author>
                <pubDate>Fri, 17 Oct 2025 18:59:14 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>