<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های آزاده جعفری</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_22017333</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 10:08:16</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1364604/avatar/iOlgIM.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>آزاده جعفری</title>
            <link>https://virgool.io/@m_22017333</link>
        </image>

                    <item>
                <title>خدا رو شکر حال گربه‌ها خوبست</title>
                <link>https://virgool.io/Sakkoo/%D8%AE%D8%AF%D8%A7-%D8%B1%D9%88-%D8%B4%DA%A9%D8%B1-%D8%AD%D8%A7%D9%84-%DA%AF%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D9%87%D8%A7-%D8%AE%D9%88%D8%A8%D8%B3%D8%AA-ynfx0lfexzqj</link>
                <description>حال گربه‌ها ... عکس؛محمدسعیدجعفری۱. لطفا قبل از استارت زدن چند ضربه به کاپوت بزنید... یادداشت اول زیر برف‌پاک‌کن. بچه‌گربه‌ آسیب‌دیده‌ای در پارکینگ است، در رفت و آمد دقت کنید تا آسیب تازه‌ای نخورد... یادداشت بلند بالا چسبیده به دیوارهای پارکینگ. می‌دانم این کار یکی از طبقه اول است احتمالا همان واحد مادر و دختری که یک گربه زیر بغل و یک دست به نوازش گربه‌ها دارند۲. آقای مدیر ساختمان را جلوی در پارکینگ می‌بینم. از دو واحد طبقه اول گله دارد که همکاری نمی‌کنند تا آسانسور را درست کنند ضمنا عذرخواهی می‌کند که با وجود پرداخت ما برای تعمیر سنسور، در پارکینگ همچنان خراب است. چون ایشان به اتفاق واحد دیگری تصمیم گرفته‌اند آقای طبقه اول را که بی‌ادب و بی‌مبالات است تنبیه کنند و چی بهتر از این که این آقای بی‌اعصابِ چاق هر روز از شاسی بلندش پیاده شود در پارکینگ را باز یا بسته کند دوباره سوار شود داخل یا خارج برود دوباره پیاده شود و در را باز یا بسته کند۳. خانم سالخورده طبقه چهارم تنها زندگی می‌کند و از وقتی زانویش را عمل کرده‌ یک پرستار دارد. بچه‌ها روزانه به او سر می‌زنند. غروب دیروز دخترِ خانم سالخورده زنگ زد که خرابی آسانسور در این مدت خیلی آنها را به دردسر انداخته چون تا قبل از این مادر را با آسانسور به پارکینگ برده و آنجا با ماشین بیرون می‌بردند از طرفی خودشان هم دیگر آنقدرها جوان نیستند و پله‌ها امان‌شان را بریدهمن به صدای غمگین دخترخانم گوش می‌دهم و از پنجره به کوچه نگاه می‌کنم. آقامدیرِ مصمم برای تأدیب و تنبیه، جلوی در ایستاده و سیگار می‌کشد و به خانم طبقه اول نگاه می‌کند که سرخوش به گربه‌ها غذا می‌دهد. خدا رو شکر حال گربه‌ها خوبست</description>
                <category>آزاده جعفری</category>
                <author>آزاده جعفری</author>
                <pubDate>Wed, 31 Jan 2024 20:46:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حرف‌های خوب، عمل‌های دور</title>
                <link>https://virgool.io/@m_22017333/%D8%AD%D8%B1%D9%81-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A8-%D8%B9%D9%85%D9%84-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D9%88%D8%B1-vplvoajiqmhj</link>
                <description>قطع درختان برای پیدا شدن نمای ساختمان۱.مارتین نیمولر، کشیش ضدنازی، شعر معروفی دارد که انگار مصداق روشنی از حضور آدمی در جهان هستی است.  اول سراغ کمونیست‌ها آمدند، سکوت کردم چون کمونیست نبودم. بعد سراغ سوسیالیست‌ها آمدند، سکوت کردم زیرا سوسیالیست نبودم. بعد سراغ یهودی‌ها آمدند، سکوت کردم چون یهودی نبودم. سراغ خودم که آمدند، دیگر کسی نبود تا به اعتراض برآید۲. دوستی می‌گفت برادرش اعتقادات مذهبی ندارد، اما وقتی والدین‌شان فوت کردند اعتقاد داشت قانون شرع، شرعی که او به آن اعتقاد نداشت، حکم کرده‌است که دختر نصف پسر ارث می‌برد۳. یک ضرب‌المثل فارسی می‌گوید: دیگی که برای من نجوشد سر سگ در آن بجوشد، این ضرب‌المثل چندش‌آور همیشه حالم را بد کرده است، اما همین تلخی شرف دارد به حرف‌های خوب و عمل‌های دور. این روزها بیش از پیش فکر می‌کنم تا وقتی منافع فردی‌مان را فدای منافع جمعی نکنیم این در، در همه جا بر همین پاشنه می‌چرخد. </description>
                <category>آزاده جعفری</category>
                <author>آزاده جعفری</author>
                <pubDate>Mon, 20 Jun 2022 00:19:04 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بارون درخت‌نشین، از تغییر می‌گوید</title>
                <link>https://virgool.io/@m_22017333/%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%88%D9%86-%D8%AF%D8%B1%D8%AE%D8%AA-%D9%86%D8%B4%DB%8C%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D8%BA%DB%8C%DB%8C%D8%B1-%D9%85%DB%8C-%DA%AF%D9%88%DB%8C%D8%AF-xayhc4mulofu</link>
                <description>پاهایش را که می‌بینم یاد کتاب بارون درخت‌نشین می‌افتم؛ یکی از قشنگ‌ترین سه‌گانه‌های کالوینو.دوباره کوزیمو از جا بلند شد و از اتاق بیرون رفت. -کجا می‌روی؟ به رخت‌کن پشت در شیشه‌ای رفت و کلاه سه‌گوش و شمشیر کوچک خود را برداشت. فریاد زد: -می‌دانم کجا بروم! و به سوی باغ دوید. لحظه‌ای بعد از پنجره دیدیم که از بلوط بالا می‌رفت.   و اینطوری شد که کوزیمو تا آخر عمر بالای درخت زندگی کرد و پایش را روی زمین نگذاشت و پادشاهی، درختی شد. برای من که عاشق درخت‌ها هستم این تصویر به خودی‌خود خیلی جذاب است چه رسد به کشف نمادها و استعارهای درونمایه داستان.راه پرپیچ‌وخم بالای شاخه‌های زیتون برای کوزیمو راهی راحت و یکنواخت بود: زیتون درخت میهمان‌نوازی است که، گرچه تنه زبر و خشنی دارد،برای کسی که روی شاخه‌های آن بنشیند یا بگذرد خوشایند است. انجیر درختی است که باید همواره مواظب شاخه‌هایش باشی که مبادا بشکند، اما تا بخواهی جا برای گشت‌وگذار دارد. بالای انجیر، بالای توت، خوش جایی است؛ افسوس که درختانی کمیاب‌اند. همین را درباره‌ گردو می‌توان گفت. شاید هیچ درختی به‌اندازه گردو درخت نیست! با چه نیرو و اطمینانی درخت بودن خودش را به رخ می‌کشد! با چه پشتکاری قد برمی‌افرازد و سخت و سنگین می‌شود؛ پشتکاری که در برگ برگش پیداست...چقدر دلم غنج می‌رود دوباره این کتاب را بخوانم و فکر می‌کنم ممکن است همان مزه ناب خواندن آن وقت‌ها سراغم بیاید؟! همان مزه‌ای که حالت را خوش می‌کند و می‌شود نشانه‌ای از کتابی یا نویسنده‌ای. گاهی حتی داستا‌ن‌ها یادت نمی‌آید ولی لحظات خوش خواندن آن کتاب کامت را شیرین می‌کند. دیدن این کفش‌ها مرا کجاها که نبرد. این روزها به این فکر می‌کنم این فکرها و این حس‌های تازه داستان میانسالی است. خیلی چیزها برایم رنگ و بوی‌شان تغییر کرده، یکی همین وسوسه دوباره خواندن کتاب‌هایی که بیست سال پیش خوانده‌ام. یکی همین پُرخاطره و پُرحرف شدن که یک جفت کفش جرقه می‌زند و تو را پرتاب می‌کند بیست سال قبل یا دلت را می‌لرزاند برای سال‌های پیش‌رو... تغییر ادامه دارد؛ حالا پرمعنی‌تر، با تفسیرتر با هیجاناتی کنترل‌شده‌تر و احساساتی قابل درک‌تر....</description>
                <category>آزاده جعفری</category>
                <author>آزاده جعفری</author>
                <pubDate>Tue, 10 May 2022 23:01:04 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آقامدیر</title>
                <link>https://virgool.io/@m_22017333/%D8%A2%D9%82%D8%A7%D9%85%D8%AF%DB%8C%D8%B1-d8atycao92yz</link>
                <description>آپارتمان‌نویسی مدیر ساختمان بودن از آن کارهایی‌ست که اغلب کسی به آن علاقه‌ای ندارد. خودمانیم کار پر دردسریست. هر روز یک جایی از ساختمان نیاز به تعمیر دارد یا هماهنگی با نظافتچی و اگر اهل حساب و کتاب باشی بالاخره باید آخر هر سال خرج و برج یک‌ساله را اعلام کنی. اما مدیر ساختمان ما خیلی دوست دارد مدیر باشد و مدیر بماند و منت زحمات مدیریتی‌اش را بر سر ما بگذارد. آقامدیر که اینجا او را میم‌میم صدا می‌کنیم از زمان ساخت این آپارتمان سکان مدیریت را محکم در دست گرفته و ول کن نیست.درست است که او هم یکی از ساکنین این ساختمان است ولی انگار مدیر بودن به او حس مالکیت می‌دهد. شاید هم دلیل دیگری دارد مثلا به کسی جواب پس نمی‌دهد که چرا حتی جعبه‌های دیجی‌کالا یا جزوه‌های کنکور لیسانس دختران فوق‌لیسانسش را در پارکینگ انبار کرده یا کابیت‌های قدیمی را که عوض کرده چسبانده به دیوار پارکینگ تا خرت و پرت‌های ساختمان را، بله خرت و پرت‌های ساختمان را سر و سامان بدهد. مدیونید اگر جور دیگری فکر کنید. دیگر از میز قدیمی فرفورژه و موتور قدیمی با نشیمن پاره و... نگویم. گاهی فکر می‌کنم شاید بهتر بود این بنده خدا می‌رفت سراغ عتیقه‌فروشی یا سمساری. راستی چرا مردم استعدادهای‌شان را نمی‌شناسند. یکی راننده است و دوست دارد کارمند امور مالی شود، یکی انبار‌دار است و تلاش می‌کند مسئول کارگزینی شود، دیگری منشی است و ادای مدیرها و دکترها را درمی‌آورد. بگذریم. از کشفیات من درباره میزان بالای علاقه‌مندی نامبرده به مدیریت یکی اینست که حس می‌کند همه چیز می‌داند، از کارهای فنی مثل آگاهی از زیر و بم بنایی و لوله‌کشی و رسیدگی به شوفاژ بگیر تا امور مربوط به هوش‌هیجانی. البته هوش هیجانی ایشان آنقدر بالاست که به شکل غریبی از همه خبر دارد. مثلا خبر داشت زن‌دایی ما که واحد دیگری از این ساختمان است کسالت دارد و یکی از بچه‌ها آمده چند شب پیش او مانده یا پسردایی ما که در همین کوچه زندگی می‌کند در شرف ازدواج است و ما بی‌خبر. خلاصه تازه فهمیده‌ایم حال فامیل را از او باید بپرسیم. یک عادت قدیمی هم دارد اهل رسید دادن بابت شارژ و نصب فاکتورهای خرج و برج ساختمان به تابلوی ساختمان نیست. اساسا علاقه به مدیریت در ایشان در دو چیز خلاصه می‌شود خود مختار پنداری برای آگاهی از احوال همسایه‌های ساکن و غیرساکن و قدیمی و عدم پاسخگویی به مطالبات بر حق همسایه‌ها.</description>
                <category>آزاده جعفری</category>
                <author>آزاده جعفری</author>
                <pubDate>Wed, 27 Apr 2022 18:44:12 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقتی از آپارتمان‌نشینی حرف می‌زنیم از چه حرف می‌زنیم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_22017333/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%A2%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%86%D8%B4%DB%8C%D9%86%DB%8C-%D8%AD%D8%B1%D9%81-%D9%85%DB%8C-%D8%B2%D9%86%DB%8C%D9%85-%D8%A7%D8%B2-%DA%86%D9%87-%D8%AD%D8%B1%D9%81-%D9%85%DB%8C-%D8%B2%D9%86%DB%8C%D9%85-a7688f0ayzeh</link>
                <description>درختی که خودش بود، از قاب پنجره در شب مهتابی کوچه ادیب (قسمت اول)آپارتمان ما در کوچه ادیب اولین تجربه آپارتمان‌نشینی من بود. این ساختمان پُر واحد نبود. یک ساختمان قدیمی بدون آسانسور بود با حیاط جنوبی که درخت کهنسالش با هر بار باز کردن پنجره، شاخه‌هایش را داخل اتاق جا می‌داد. من عاشق آن درخت بودم. او خودش بود. فصل بهار دل می‌داد به شکوفه‌های ریز. تابستان تن می‌داد به حشرات ریز و درشت و پرنده‌ها لانه در دستانش می‌ساختند و فضله به تنش نقاشی می‌کردند ولی او با سخاوت بود و با جریان طبیعی زندگی‌، روزگار می‌گذراند و به بودن ادامه می‌داد. درخت، خودش بود. حتی آجرها و پرنده‌ها و کلاغ‌ها خودشان بودند ولی آدم‌های کوچه اديب میان این ساختمان‌ها و  آجرها و درخت‌های چنار قدیمی کوچه زیر این آسمان طور دیگری بودند. همه می‌دانستند خانم جاافتاده طبقه دوم که با پسر پُر شر و شورش زندگی می‌کند فال می‌گیرد و رفت و آمد بی‌حد دارد. اهالی نگران امنیت ساختمان بودند و وقتی به هم می‌رسیدند از این وضعیت آه می‌کشیدند و ابراز نگرانی می‌کردند. اما تا خانم موسفید فالگیر می‌رسید و با آن صدای دورگه‌اش سلام می‌کرد همه لبخند می‌زدند. حرف عوض می‌شد و خانم سرخوش طبقه اول که معتقد بود بهترین کوچه‌ی محل کوچه ماست و بهترین ساختمان این کوچه، ساختمان ما و بهترین طبقه، طبقه آنهاست از او وقت فال قهوه می‌گرفت. دو تا دخترهای طبقه سوم از شهرهای دیگری آمده بودند و مشغول کار بودند و به فکر رفتن به ینگه دنیا. وقتی حرف از کاری برای ساختمان می‌شد آنها دوشیزگان لطیفی می‌شدند و آه و فغان و وقتی جلسه ساختمان بود آنها زنان مستقلی بودند که در کلانشهری به تنهایی روی پای خودشان ایستاده‌اند. از آن طرف آقای طبقه اول همسر خانم سرخوشی که حس ما بهترینیم را داشت، در حالی که کوله به دوش با شلوارک نعره می‌زد که درحال رفتن به باشگاه انقلاب است برای زن جوانش غیرتی بود.  خلاصه همه درباره هم خیلی چیزها را می‌دانستند دیوارها نازک بود و صدای زمزمه هم به گوش می‌رسید. اما همه در پاگرد و راه‌پله به هم که می‌رسیدند لبخند می‌زدند و عرض ارادت می‌کردند و از دروغ‌ها، تناقض‌ها و دورویی‌ها در مدیریت شهری و دولتی می‌نالیدند و کله‌پاچه همسایه غایب را بار می‌گذاشتند. روزگار با همین حرف‌ها و ارادت‌ها می‌گذشت تا اینکه روزی از روزها وقتی در سفر بودیم همسایه طبقه اول زنگ زد که شما کجایید ما آمده‌ایم ولایت‌مان عروسی خبر آمده که خانه‌مان را دزد زده....ادیبحال بدی بود که بشنوی توی ساختمان دزد آمده و در را شکسته و همه چیز را زیر و کرده و با کفش همه جا راه رفته و لباس‌ها را از تمام کشوها و کمدها بیرون ریخته و یک چیزهایی هم برده... حالا تمام غصه آقای طبقه اول این بود عکس عروسی‌شان به دیوار است و اگر خانه‌اید به خانم بفرمایید عکس ناموس ما را از روی دیوار بردارند. ما که رسیدیم پلیس آمده بود. خودشان رسیده بودند و اموال دزدی را سیاهه کرده بودند و در میان فحش و نفرین و ناله به دزد یا دزدان، خدا را شکر می‌کردند که چون رفته بودند عروسی، منزل طلاهایش را با خود برده بود. حالا پلیس پرسیده بود به کی مظنون هستید و آقای خود_جنتلمن‌_پندارِ طبقه اول با مرور اموال غارت شده که دو جین کمربند چرمی از سفید تا سیاه، ادکلن‌های مردانه اصل، چند تکه لباس و کفش مردانه برند و ردپای کفش‌های اسپورت روی لباس‌های روی زمین ریخته و مبلمان چرم یاد روزی افتاد که با ژست روشنفکرانه‌ای به پسرک شر و شور همسایه طبقه دوم جلوی دوستانش تذکر داده بود که مواظب رفتارت باش اینجا خانواده زندگی می‌کند. این در حالی بود که بوها و صداهایی که از طبقه دوم درمی‌آمد از طبقه اول هم همان بوها و صداها می‌آمد ولی خب یکی غیرت‌مند بود و حق داشت، دیگری جوان بود و مجرد و حق نداشت. آقای طبقه اول دهانش را باز کرد که حرفی بزند خانم فالگیر، مادر پسر شر و شور از طبقه دوم آمد و خواست رد بشود، آقای همسایه طبقه اول  گلویی صاف کرد که به هیچ‌کس ظنی نداریم. و به خانم فالگیر سلامی عرض کرد. چند وقت بعد خانم همسایه طبقه اول که حس می‌کرد خانه و همسر منحصر به فردی دارد با عشوه برایم تعریف کرد که چه اتفاقاتی افتاده و آنها مطمئن هستند کار پسر طبقه دوم است اتفاقا خانم به بهانه فال گرفتن به طبقه دوم سر زده و در پاسخ به مادر نگران که مبادا فکر کنید کار بچه من است گفته بود نه حاج خانم این چه حرفیه می‌زنید. اما از اون طرف آقای‌شان زنگ زده به صاحبخانه طبقه دوم که عذر فالگیر و پسرش را بخواه. و اینطوری شد که همه با لبخند، با ژست و لباس‌های آدم حسابی‌وار، به یکدیگر عرض ارادت کردند و طبقه دوم را بدرقه کردند. و این‌گونه بود که طبقه دوم دهان باز کرد تا آدم‌های جالب‌تری از راه برسند.از لایک و نظر دریغ نفرمایید ?</description>
                <category>آزاده جعفری</category>
                <author>آزاده جعفری</author>
                <pubDate>Thu, 24 Mar 2022 19:10:01 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>