<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مهدی صادقی چهر</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_22343229</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 18:49:19</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>مهدی صادقی چهر</title>
            <link>https://virgool.io/@m_22343229</link>
        </image>

                    <item>
                <title>سووشون</title>
                <link>https://virgool.io/@m_22343229/%D8%B3%D9%88%D9%88%D8%B4%D9%88%D9%86-vzxgkv67v8li</link>
                <description>رمان سووشون یکی از بهترین و زیباترین کتاب هایی است که من خواندم.این کتاب در مورد انسان هایی است که زیر بار زور نرفتند و تاپای جان برای آرمان خودشون مبارزه کردند.شخصیت های این کتاب کاملا باورپذیر هستند تاجایی که ما میتونیم خودمون رو جای شخصیت های رمان بذاریم.داستان کتاب داستان ایستادگی در برابر رنج و ظلم تاریخی است که برسر ایران و ایرانی ها می آمد.عنوان کتاب اشاره دارد به مراسم سووشون یا سیاوشان که مراسمی بوده که در ایران باستان در سوگ سیاوش برگزار میکردند.من با این کتاب خندیدم،حیرت کردم و درد وجودم را فراگرفت.رمان به قدری زیبا و قوی هست که میشود ساعت ها با شخصیت های آن زندگی کرد و همراه شد.</description>
                <category>مهدی صادقی چهر</category>
                <author>مهدی صادقی چهر</author>
                <pubDate>Thu, 14 Sep 2023 14:56:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آمادئوس</title>
                <link>https://virgool.io/@m_22343229/%D8%A2%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%A6%D9%88%D8%B3-ttso55gzjnak</link>
                <description>فیلم آمادئوس فیلمی باشکوه و زیبا و عبرت آمیز در مورد زندگی ولفانگ آمادئوس موتزارت آهنگساز  نابغه اتریشی قرن ۱۸ هست.فیلم زندگی این نابغه موسیقی و رابطه اون با جامعه وین و دربار  اتریش و آنتونیو سالیری آهنگساز هم عصر با موتزارت هست که ما در فیلم میبینیم که حسادت سالیری به موتزارت چه بلایی بر سر او می آورد.البته نکته مهم این هست که بخش هایی از فیلم غیرواقعی هست و سند تاریخی ندارد و برای درام شدن فیلم به آن اضافه شده است ولی این کار از زیبایی فیلم چیزی کم نمیکند.</description>
                <category>مهدی صادقی چهر</category>
                <author>مهدی صادقی چهر</author>
                <pubDate>Sat, 05 Aug 2023 21:32:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من و زمان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_22343229/%D9%85%D9%86-%D9%88-%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86-m21vckvewuhv</link>
                <description>میخواهم کلی کار انجام بدهم ولی وقت اون رو ندارم.به کارها فکر میکنم و ذهنم درگیر آن میشود.هرچقدر بیشتر به آن فکر میکنم بیشتر اعصابم به هم میریزد و ناراحت میشوم‌.نمیدانم چه کار باید انجام بدهم.سردرگم شده ام و همه چیز برایم به هم ریخته است.ای کاش میشد برای همه چیز وقت و زمان گذاشت تا آدم به همه کارهایش برسد</description>
                <category>مهدی صادقی چهر</category>
                <author>مهدی صادقی چهر</author>
                <pubDate>Wed, 26 Jul 2023 00:29:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سه شنبه ها با موری</title>
                <link>https://virgool.io/@m_22343229/%D8%B3%D9%87-%D8%B4%D9%86%D8%A8%D9%87-%D9%87%D8%A7-%D8%A8%D8%A7-%D9%85%D9%88%D8%B1%DB%8C-hpju7dekapii</link>
                <description>کتاب سه شنبه ها با موری نوشته میچ آلبوم،نوازنده،روزنامه نگار و فیلمنامه نویس است که در این کتاب به دیدار خود با استادش موری شوارتز میپردازد.موری شوارتز استاد جامعه شناسی دانشگاه میچ آلبوم بود که در دهه چهل زندگی خود دچار بیماری لوگریک یا ای.ال‌.اس شد و میچ آلبوم پس از سال ها بی خبری از استاد خود ناگهان متوجه بیمار بودن او میشود و به نزد او میرود.موری شوارتز به دلیل حس انسان دوستی و معلمی برای او آخرین کلاس درس را میگذارد.کلاس درسی که سه شنبه ها برگزار میشدو در مورد زندگی و مرگ و مسائل زندگی صحبت میکردند.موری هرچه به مرگ نزدیک میشود بیشتر به معنویت و طبیعت و موسیقی نزدیک میشود‌ و توجه او به اطراف خودش بیشتر میشود.</description>
                <category>مهدی صادقی چهر</category>
                <author>مهدی صادقی چهر</author>
                <pubDate>Thu, 20 Jul 2023 12:49:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دونده</title>
                <link>https://virgool.io/@m_22343229/%D8%AF%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87-r2k6lnlwgs4y</link>
                <description>دوندگان با تمام سرعت به پیش میروند و همدیگر را پشت سر میگذارند.لحظات حساس و مهمی است.خیلی چیزی نمانده و رقابت بسیار حساس است.همه خسته شده اند و دارند تمام توان و انرژی خودشان را برای این کار میگذارند و خستگی و اراده در چشمان و صورتشان پیدا است.آنها مسافت زیادی را دویده اند  و پاهایشان دیگر توانی ندارد که ادامه بدهد ولی اراده و تلاش آنها را به جلو میراند.ناگهان یکی از دونده ها حالش بد میشود و میافتد و همه نگران میشوند و دیگر نمیدوند.</description>
                <category>مهدی صادقی چهر</category>
                <author>مهدی صادقی چهر</author>
                <pubDate>Wed, 19 Jul 2023 20:00:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جراحی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_22343229/%D8%AC%D8%B1%D8%A7%D8%AD%DB%8C-dgb1goea0wwg</link>
                <description>اسم جراحی را میشنوم و ترس و نگرانی به درون وجودم نفوذ میکند.و تک تک سلول هایم را در بر میگیرد.میترسم از آنچه که میخواهد اتفاق بیافتد.نکند مشکلی پیش بیاید و اوضاع بدتر بشود.نکند نتوانم از اتاق عمل بیرون بیایم.در همین افکار بودم که دکتر از من سوالی پرسید.گفتم بله؟ چیزی گفتید؟ دکتر گفت ازتون در مورد عمل سوال کردم.من در یک دنیای دیگر بودم و اصلا سوال دکتر رو نشنیدم.پزشک چند بار دیگر هم سوال رو تکرار کرد تا من جواب دادم.</description>
                <category>مهدی صادقی چهر</category>
                <author>مهدی صادقی چهر</author>
                <pubDate>Sat, 15 Jul 2023 23:18:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرد و بیابان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_22343229/%D9%85%D8%B1%D8%AF-%D9%88-%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%A8%D8%A7%D9%86-wq7ygqessxmj</link>
                <description>هوا گرم و سوزان است و آفتاب با شدت به صورت و بدن من حمله میکند.دیگر توان و انرژی ای برایم نمانده و از هوش میروم.ذخیره آبم تمام شده و هنوز راه زیادی باقی مانده است.به دنبال یک سایه بان میگردم که در سایه آن استراحت بکنم. تا چشم کار میکند صحرای خالی و بدون گیاه است که در مقابل من گسترده شده است.تپه های زیبا و رمل هایی که پای انسان درون آن فرو میرود.سکوت مطلق در اینجا حکمفرما است و من در آرامشی عمیق و البته خستگی زیاد فرورفته ام.شترم هنوز دارد با انرژی اول راه به مسیر خود ادامه میدهد.ای کاش من هم مثل او بودم و اکنون اینقدر خسته نبودم.بلاخره پس از پیمودن مسیر زیاد با شتر به چند نفر میرسم که یک سایه بان درست کرده اند و در حال استراحت هستند.تا من رسیدم بیدار شدند. با آنها صحبت کردم و آب از آنها گرفتم.تمام روحم تازه شد وقتی آب را میخوردم دوباره انرژی رفته ام به من برگشت.چند ساعت پیش آنها ماندم و بعد باهم به مسیر ادامه دادیم.</description>
                <category>مهدی صادقی چهر</category>
                <author>مهدی صادقی چهر</author>
                <pubDate>Sat, 08 Jul 2023 17:19:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آمبولانس</title>
                <link>https://virgool.io/@m_22343229/%D8%A2%D9%85%D8%A8%D9%88%D9%84%D8%A7%D9%86%D8%B3-q6boe74ufxlc</link>
                <description>سریع سوار آمبولانس میشوم و ماشین را روشن میکنم.با همکارم راه میافتیم و از خیابان ها و کوچه ها رد میشویم.اضطراب و نگرانی تمام وجود من را گرفته است.میترسم نتوانیم به محل برسیم و یا ماشین خراب بشود.بعضی از ماشین ها میایند جلوی ما و نمیگذارند ما به محل حادثه برسیم.آژیر را هم روشن کرده ام ولی بعضی ها برایشان مهم نیست که آمبولانس  دارد رد میشود.به پشت چراغ قرمز میرسیم و من لحظه شماری میکنم که چراغ سبز بشود و رد بشویم.وقتی داریم میرویم ناگهان یک ماشین با سرعت از کنار ما رد میشود میگویم الان است که به ما بخورد ولی خداروشکر به ما نخورد‌‌.به محل حادثه میرسیم.از ماشین پیاده میشوم و زنگ خانه را میزنم.در را باز میکنند و همکارم وسایل را میاورد.خانواده اش خیلی نگران هستند و از این طرف به آن طرف میروند.بیمار را روی برانکارد میگذاریم و به بیمارستان میبریم.</description>
                <category>مهدی صادقی چهر</category>
                <author>مهدی صادقی چهر</author>
                <pubDate>Sat, 08 Jul 2023 16:42:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پیرمرد فراموشکار</title>
                <link>https://virgool.io/@m_22343229/%D9%BE%DB%8C%D8%B1%D9%85%D8%B1%D8%AF-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4%DA%A9%D8%A7%D8%B1-gpaolduogshn</link>
                <description>نمیدانم کجا هستم.خیلی چیزی یادم نمی آید.سعی میکنم روی صندلی ای که کنارم هست بشینم و با گوشی ام زنگ بزنم.گوشی ام را از توی جیبم در می آورم و فهرست شماره ها را می آورم.آن را بالا و پایین میکنم و میگویم اینها دیگر چه کسانی هستند؟هیچ کدامشان را نمیشناختم.برایم عجیب بود که این همه اسم نا آشنا در گوشی من چه کار میکند.یک مردی را میبینم که دارد از اینجا رد میشود از او میپرسم که اینجا کجا هست.میگوید پارک.میپرسم چجوری به خانه ام بروم میگوید آدرس خانه تان کجا هست؟ کمی فکر میکنم و هیچ چیزی یادم نمی آید.به او میگویم که یادم نمی آید.مرد می آید و کنار من مینشیند و با من صحبت میکند.بعد من را سوار ماشینش میکند تا خانه ام را پیدا بکنم.از خیابان های مختلف رد میشویم و کم کم یک چیزهایی یادم می آید.به مرد میگویم که وارد کوچه بشود.کمی میرود و من خانه ها را نگاه میکنم و خانه خودم را پیدا میکنم.به او میگویم بیاستد و از او تشکر میکنم.</description>
                <category>مهدی صادقی چهر</category>
                <author>مهدی صادقی چهر</author>
                <pubDate>Sat, 08 Jul 2023 16:33:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زیردریایی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_22343229/%D8%B2%DB%8C%D8%B1%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7%DB%8C%DB%8C-dndn0ktnmdua</link>
                <description>به زیر آب میرویم و کم کم زیبایی های دنیای زیر آب نمایان میشود و حیرت من هم بیشتر و بیشتر میشود.با بقیه همسفران صحبت میکنم آنها هم غرق در عجایب زیر آب شده اند.ماهی ها را میبینم که از کنار ما رد میشوند واقعا که آنها زیبا هستند.از کنار جلبک ها و گیاهان دریایی رد میشویم و به یک عروس دریایی میرسیم که در حال شنا کردن است و  پاهایش را به عقب میاورد و به جلو میبرد.میخواستم این لحظه را کش بدهم و همیشه نگهش دارم.زیردریایی بازهم پایین تر میرود که ناگهان...</description>
                <category>مهدی صادقی چهر</category>
                <author>مهدی صادقی چهر</author>
                <pubDate>Tue, 04 Jul 2023 22:05:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دندان پزشکی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_22343229/%D8%AF%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86-%D9%BE%D8%B2%D8%B4%DA%A9%DB%8C-iap1ys0h68nv</link>
                <description>وارد مطب دندان پزشکی شدم و روی صندلی مطب نشستم.اضطراب داشت مرا فرا میگرفت و من درحال تماشای افرادی بودم که روی صندلی دندان پزشکی نشسته بودند و داشتند روی شان کار انجام میدادند.صدای دستگاه ها را که میشنیدم نگرانی ام بیشتر میشد و همزمان خودم را آرام میکردم که چیزی نیست.بعد از مقدارس معطلی رفتم روی صندلی نشستم و دکتر آمپول بی حسی را برداشت و من چشمم را بستم و درد تا درونم نفوذ کرد بعد از آن لثه ام بی حس و سنگین شد و دکتر کارش را شروع کرد.ثانیه ها آرام میگذشت و من درد کمی را هم حس میکردم.خسته شده بودم و میخواستم دهانم را ببندم ولی نمیشد و باید دوباره باز میکردم.در میان کار من گاهی هم از دکتر سوال میپرسیدم و ایشان هم جواب میداد.بلاخره بعد از مدتی طولانی کار دندان پزشکی من تمام شد.</description>
                <category>مهدی صادقی چهر</category>
                <author>مهدی صادقی چهر</author>
                <pubDate>Tue, 04 Jul 2023 21:23:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سرگیجه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_22343229/%D8%B3%D8%B1%DA%AF%DB%8C%D8%AC%D9%87-esn2rxmou99c</link>
                <description>دیگر نمیتوانم بایستم.اتاق دور من میچرخد و در سرم فشار شدیدی احساس میکنم که نمیگذارد اطراف را ببینم انگار یک کسی من را فشار میدهد و نمیگذارد آرام بشوم و اطراف را ببینم.ناگهان پس از چند ثانیه ایستادن روی زمین می افتم و درد را در پاهایم احساس میکنم که به زمین میخورند‌.آیا کسی به کمک من خواهد آمد؟یا این آخرین لحظه زندگی من است؟ تلاش میکنم کمک بخواهم ولی به طرز عجیبی صدایم در نمی آید و کسی صدایم را نمیشنود.دستم را دراز میکنم تا چیزی بردارم   آنرا روی زمین می اندازم و منتظر میمانم بین زندگی و مرگ تا کسی به پیش من بیاید.صدای یک مرد را میشنوم که دوان دوان به سمت می آید و کمک به سمت من میفرستد.</description>
                <category>مهدی صادقی چهر</category>
                <author>مهدی صادقی چهر</author>
                <pubDate>Sun, 02 Jul 2023 21:00:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نظریه همه چیز</title>
                <link>https://virgool.io/@m_22343229/%D9%86%D8%B8%D8%B1%DB%8C%D9%87-%D9%87%D9%85%D9%87-%DA%86%DB%8C%D8%B2-wiqlvfeedag3</link>
                <description>فیلم نظریه همه چیز در مورد زندگی علمی و عاشقانه دانشمند بزرگ استیون هاوکینگ است که در سال ۲۰۱۸ درگذشت.در این فیلم ما تلاش های یک انسان نابغه را میبینیم که با بیماری als مبارزه میکند و همزمان به کار بر روی نظریه همه چیز و نوشتن کتاب البته با دستگاه خودش ادامه میدهد.هاوکینگ تا ماه ها پس از باخبر شدن از بیماری دچار افسردگی شدید و انزوا شده بود و از اتاق خود بیرون نمی آمد تا اینکه به یک فهم عمیق رسید و او به این نتیجه رسید که هر روزی که می آید در واقع یک پاداش است و نباید باشد و اینجوری ارزش زندگی را فهمید.بعد از آن با جین وایلد آشنا شد و با او ازدواج کرد.او هاوکینگ را تشویق میکرد که استقامت داشته باشد و مبارزه بکند.خانم جین وایلد نقش مهمی در بهبود حال روحی استیون هاوکینگ داشت.در نهایت دانشمند بزرگ استیون هاوکینگ پس از ۵۵سال مبارزه با بیماری خود و نوشتن چندین کتاب پرفروش و مشهور علمی در ۱۴ دسامبر سال ۲۰۱۸ درگذشت.</description>
                <category>مهدی صادقی چهر</category>
                <author>مهدی صادقی چهر</author>
                <pubDate>Sat, 01 Jul 2023 23:40:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نبود موضوع</title>
                <link>https://virgool.io/@m_22343229/%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%AF-%D9%85%D9%88%D8%B6%D9%88%D8%B9-pg4nlquyybtm</link>
                <description>نمیتوانم بنویسم هرچه فکر میکنم چیزی برای نوشتن به ذهنم نمی آید  چند روزی هست که ننوشته ام و میخواهم نوشتن را شروع بکنم ولی هرچه فکر میکنم موضوعی پیدا نمیکنم که با آن نوشتن را آغاز بکنم.در نهایت یک متن کوتاه مینویسم و از این بحران نبودن موضوع بیرون می آیم.</description>
                <category>مهدی صادقی چهر</category>
                <author>مهدی صادقی چهر</author>
                <pubDate>Sat, 01 Jul 2023 23:20:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ملال</title>
                <link>https://virgool.io/@m_22343229/%D9%85%D9%84%D8%A7%D9%84-fnntfhvauser</link>
                <description>میخواهم کاری بکنم ولی بدنم و فکرم توان انجام آنرا ندارد.به اطرافم نگاه میکنم و کتاب،وسایل ورزش و بازی را میبینم  و دوست دارم که آنها را انجام بدهم ولی نمیتوانم به سمتش بروم انگار چیزی من را نگه میدارد و مانع از انجام دادن آن میشود.از اینکه هیچ کاری نمیکردم داشته به هم میریختم ولی هربار که تلاش میکردم تا آنرا انجام بدهم نیرویی نامرئی مرا به عقب هل میداد و نمیگذاشت که آن کار را شروع بکنم.روحم خسته است ولی حتی توان خوب کردن آنرا هم ندارم.</description>
                <category>مهدی صادقی چهر</category>
                <author>مهدی صادقی چهر</author>
                <pubDate>Sat, 01 Jul 2023 23:14:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سرباز</title>
                <link>https://virgool.io/@m_22343229/%D8%B3%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B2-bzkagjj8eyih</link>
                <description>درست جایی را نمیبینم،گوش هایم درد گرفته و گرد و غبار در دهان و چشمم فرومیرود.با اسلحه ام به جایی که نمیبینم تیر میزنم و ناگهان صدای یک خمپاره را احساس میکنم که به سمت من می آید.یک لحظه هیچ چیزی نمیبینم،نمیشنوم و فقط تاریکی مطلق را در جلویم میبینم.بعد از چند ثانیه درد زیادی بدنم را فرا میگیرد و صدای دوستانم را میشنوم که به سمت من  می آیند و مرا روی برانکارد میگذارند.دردم بیشتر میشود نمیتوانم تحمل بکنم و سریع به سمت هلیکوپتر امداد فرستاده میشوم.توی هلیکوپتر کمی حالم بهتر میشود و میتوانم چشمهایم را باز بکنم.میبینم که توی هلیکوپتر هستم و سرم به دستم هست و مرا درمان میکنند.</description>
                <category>مهدی صادقی چهر</category>
                <author>مهدی صادقی چهر</author>
                <pubDate>Fri, 30 Jun 2023 14:15:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قطار</title>
                <link>https://virgool.io/@m_22343229/%D9%82%D8%B7%D8%A7%D8%B1-fj1tsmvvuhuz</link>
                <description>وارد کابین میشوم و با بقیه خدمه صحبت میکنم.با آنها وضعیت قطار را چک میکنم و بعد از سوار شدن مسافران قطار را روشن میکنم و راه می افتیم.در راه منظره سبز و آسمان آبی بسیار زیبایی را میدیدم که تا چشم کار میکرد میشد آنرا دید.یک قطار دیگر را دیدم که در ریل روبه رو داشت می آمد برایش بوق زدم و از کنارش رد شدم. چند ساعت بعد به کوه های مرتفع رسیدیم که تا آسمان قد کشیده بودند.همینطور که از میان کوه ها رد میشدیم میترسیدم که سنگ ها بریزد روی قطار ولی سنگی نیافتاد.</description>
                <category>مهدی صادقی چهر</category>
                <author>مهدی صادقی چهر</author>
                <pubDate>Fri, 30 Jun 2023 11:33:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پیانو</title>
                <link>https://virgool.io/@m_22343229/%D9%BE%DB%8C%D8%A7%D9%86%D9%88-wmhfjeizeina</link>
                <description>نواختن را شروع کردم و دست هایم یکی پس از دیگری روی کلید های پیانو فرود می آمد و آهنگی زیبا ایجاد میکرد.درحال پیانو زدن بودم که ناگهان صدایی را از پشت سر شنیدم و تمرکزم به هم خورد.چرخیدم سمت پیانو و دیدم که ادامه آهنگ از ذهنم رفته و نمیدانم چه کار باید بکنم اضطراب وجودم را داشت فرامیگرفت میترسیدم که نتوانم درست آهنگ بزنم و همه چیز خراب بشود که ادامه آهنگ با تاخیر به ذهنم آمد و ادامه آن را زدم.</description>
                <category>مهدی صادقی چهر</category>
                <author>مهدی صادقی چهر</author>
                <pubDate>Wed, 28 Jun 2023 09:27:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تولستوی و مبل بنفش</title>
                <link>https://virgool.io/@m_22343229/%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%B3%D8%AA%D9%88%DB%8C-%D9%88-%D9%85%D8%A8%D9%84-%D8%A8%D9%86%D9%81%D8%B4-o5qpotnasmyn</link>
                <description>امشب خواندن کتاب شگفت انگیز تولستوی و مبل بنفش رو تموم کردم.کتابی که دریچه ای به کتاب های بسیار زیاد و خوب دیگر است.داستان کتاب در مورد خانمی به اسم نینا سنکویچ است که خواهرش آن ماری چهارماه پس از مریض شدن در سن چهل و شش سالگی فوت میکند و او دچار افسردگی و اندوه عمیق میشود و شروع به فرار و سریع تر کردن ریتم زندگی خود میکند و پس از ۳ سال که با سریع ترین سرعت میدود و فرار میکند می ایستد و به دنیای شگفت انگیز کلمات و کتاب ها میرود و در کتاب ها سفر بهبود خودش رو شروع میکنه و در اونها در جست و جوی شفا میگردد.کتاب با داستانی در مورد شکوه و معصومیت عشق از کتابی به اسم مادر من زیباترین زن دنیا است شروع میشود.داستان یک داستان اوکراینی است در مورد یک بچه است که مادرش را گم میکند و همه اهالی روستا دنبال مادر او میگردند و بچه فقط یک نشانی از او میدهد:مادر من زیباترین زن دنیا است.خانم های زیبا می آیند ولی او همچنان گریه میکند و درنهایت زنی می آید که با معیار های زیبایی جهان مدرن زیبا نیست ولی در نگاه آن بچه زیباترین زن دنیا است پایان داستان باشکوه است.کتاب دومی که خانم سنکویچ میخواند رمان ظرافت جوجه تیغی است در مورد تاثیری که مستاجر جدید بر زندگی شخصیت های داستان میگذارد.کتاب دیگری که میخواند کتاب چیزی برای ترسیدن وجود ندارد از جولین بارنز است که جولین بارنز در آن میگوید که به خودش اجازه میدهد با به یادآوردن لحظه های خوش گذشته منتظر آنها در آینده باشد چون هر اتفاق خوبی که در گذشته رخ داده در آینده هم اتفاق می افتد.در فصلی به اسم اهمیت مهربانی در مورد مهربان بودن و تاثیر آن بر دیگران صحبت میکند و جمله ای از افلاطون میگوید که درخشان است:مهربان باش زیرا هرکسی را که میبینی در نبردی سخت درحال مبارزه است.کتاب با آخرین رمان لئو تولستوی که رمان کوتاهی هست به اسم کوپن جعلی تمام میشود.رمان در مورد یک پدر است که یک پول ناچیز را به پسرش نمیدهد و این اتفاق باعث آغاز واکنش ها و اتفاق هایی میشود که اولش انسان باورش نمیشود که یک کار کوچک اینقدر تاثیر بزرگی بگذارد.خانم نینا سنکویچ در انتهای سال جادویی کتابخوانی اش حالش بهتر میشود و جست و جویش برای بهبود و حل سوال هایش به نتیجه میرسد.او با کتاب ها همانند یک ناو به سفر میرود و بدون آنکه از جایش تکان بخورد به همه جای جهان سفر میکند </description>
                <category>مهدی صادقی چهر</category>
                <author>مهدی صادقی چهر</author>
                <pubDate>Thu, 22 Jun 2023 14:06:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تنهایی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_22343229/%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-rujnch3jgwa8</link>
                <description>احساس میکنم در مکانی بدون رنگ هستنم و همه چیز و همه کس به دنبال کارهای خودش است و من شبیه یک موجود نامرئی هستم که کسی او را نمیبیند.در خیابان راه میروم و به سوپرمارکتی بزرگ میرسم.همه چیز هایش را قبلا دیده ام و برایم تکراری شده اند کمی در آنجا راه میروم و بعد بیرون می آیم چشمم به خورشید می افتد او تنها چیزی است که نورش را به همه میدهد و همه را گرم میکند به خانه میرسم و وارد خانه میشوم فقط دوست دارم بروم و استراحت بکنم</description>
                <category>مهدی صادقی چهر</category>
                <author>مهدی صادقی چهر</author>
                <pubDate>Thu, 01 Jun 2023 00:53:17 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>