<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Berik</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_22366866</link>
        <description>ارزو و طلب روزی را دارم که هرکس به اشتباه خود پی ببرد ..  .</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 22:33:57</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4689406/avatar/0I1CBV.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Berik</title>
            <link>https://virgool.io/@m_22366866</link>
        </image>

                    <item>
                <title>به ما چه ربطی داره ؟</title>
                <link>https://virgool.io/Mlpjvbj/%D8%A8%D9%87-%D9%85%D8%A7-%DA%86%D9%87-%D8%B1%D8%A8%D8%B7%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%87-rvznioupgq6l</link>
                <description>شاید عنوان رو دیده باشید و گفته باشید که «چی؟» ، همه چیز ، از شغل شما ، خانواده ، آدمها ، دوست ، رفیق ، انسانیت ، اخلاق ،کشور ، علم ، فلسفه ، ریاضی ، رنگ ناخن پارتنر ، خود پارتنر ، بند کفش دوستتان که نامیزان بسته شده ، حجاب دیگران ، حریم دیگران ، حریم خودمان ، خودمان ، دیگران و...تا صبح میتوانم مثال بزنم ، اما اینها چه ربطی به یکدیگر دارند ؟ هیچ چیز ؛ مهم توجه ما به آنهاست .اما توجه ما چرا باید جلب شود ؟ زمانی که مارا آزار میدهد ؟ برایمان جالب است ؟ یا صرفا حوصله مان سر رفته ؟ چه کسی اصلاً برای اولین بار توجه کرد و خود را به چیزی ربط داد ؟ و...بسیار سوالات دارم که بی جواب اند . اما چه ربطی به من دارد ؟ من که کار خودم را میکنم ، زندگی (دوام آوردن) ام را ادامه میدهم ، اما این موضوع نظر من را جلب کرده پس حتما به من مربوط میشود ، چه کسی تعیین میکند مربوط نشود ؟ «اصول» ، « ارزش» ،« عقاید » ،«قانون» و... همه به دنبال ربط دادن و دادن مسئولیت به ما هستند ، خب این شرط بقا در جامعه است اما واقعا مهم اند ؟ چند نفر شما زمانی که چند ساعتی به مرگتان باقی مانده ( البته خدا نکنه ( مرگ حقه!))  به دنبال رعایت این موارد هستید ؟ دیگر مهم هستند ؟ خیر . اما شما هنوز در جامعه هستید ، پس چرا دیگر مهم نیستند ؟ چون دیگر بقا یافتن برایتان مهم نیست چون میدانید قرار نیست زنده بمانید . همگی ما در بند این قوانین ذهنی گیر افتاده ایم ، کاری هم نمیتوانیم در رابطه با آن ها انجام دهیم اما «زندگی»(life) ما با پیروی نکردن از آنها به پایان نمیرسد ،بلکه تنها از جامعه طرد میشویم ، اما از طرفی به آزادی میرسیم ؛ درست است؟ بله آزادی یعنی مرگ در جامعه ( خروج از ماتریکس!) اما واقعا چیزیست که ما در پی آنیم ؟ تنهایی مطلق ، طرد شدن و تبعید شدن ؛ ما حتی در اوج آزادی ملال انگیز خواهیم بود ، پس مطمئنم در پی آن نیستیم .انسان به دنبال حق اجتماعی خود هزاران انقلاب را به سر انجام رسانده اما هنوز به آن نرسیده ؛ انسان همواره به دنبال شادمانی بوده و هیچگاه آن را در جهان فانی پیدا نکرده ( زیرا مرگ ملال انگیز ترین رخداد است ) پس به دنبال آن به امید جهانی خوش و خرم در ملال دنیایی خویش میگذراند ؛ انسان بار ها نظریات خود را نقض کرده ، علم خود را بازسازی کرده و به ریش تمام کسانی که در تفکر آن که عالِم و فیلسوف هستند خندیده .انسان همواره میسازد و تفکر میکند به حقیقت رسیده اما زهی خیال باطل خود تمامی تفکرات پیشین خود را نقض میکند ، به راستی که حقیقت چیست ؟ آن همه تعاریف و اصول پس چه میشود ؟ چرا هیچکدام کارساز نیست و فرهنگ (در جهان) همواره افول میکند ؟ به راستی که زندگی در اجتماع و در بند اصول اجتماعی به هدف بقا در اجتماع کاری بِلکُل دروغین است ، زندگی راستین اینگونه نیست . پ.ن: شاید این ذات حقیقی زندگی ما باشد و زندگی ایده عال دروغین ، اصلا چه کسی تعیین میکند ؟ اصلا به من چه !؟ب</description>
                <category>Berik</category>
                <author>Berik</author>
                <pubDate>Sat, 31 Jan 2026 15:35:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قطرات باران</title>
                <link>https://virgool.io/@m_22366866/%D9%82%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-js8lyy12u5yp</link>
                <description>نم نم باران از کودکی برایم موجب حسی تازه بوده ، میتوانم در آن هرج و مرج و توفان، همواره آرامش را بیابم و لذتی بی چون و چرایی را تجربه کنم ؛ گاهی به این موضوع فکر میکنم که شاید در « هرج و مرج و توفان » زندگی هم بتوان آرامش را تجربه کرد ، ولی دوستان به یاد بیاورید چه موقع واقعا آرامش را تجربه کردید؟ زمانی که به هدفتان رسیدید؟ زمانی که خوش شانسی آوردید ؟ یا حتی زمانی که یک فنجان چای نوشیدید و نفسی عمیق کشیدید و گفتید «آخیش!»؛بعدش چطور ؟ تا چه مدت در لذت آرامش غوطه‌ور بودید و دیگر طلب چیز دیگری نداشتید ؟ بله میدانم و درک میکنم این لذت بهشتی هیچگاه آنقدر که باید طولانی نبوده ، اما چرا ؟ چون انسان در طلب بدست آوردن تمامی «نیاز» های خود تمام آرامش خود را به حراج میگذارد ؛ مگر هدف اصلی زندگی و آخرتِ تلاش برای «نیاز» هایمان ،این نیست که به «آرامش» برسیم ؟ پس چرا آن را نیست و نابود میکنیم؟از نظر من هرکس «نیاز» دارد«آرامش» ندارد و بلعکس ، اما نمیتوان تمام عمر را صرف نوشیدن چای کرد!(شاید هم بتوان!) ، پس نیاز به سرگرم کردن خودمان به اهدافی برای درک و تجربه هرچه بیشتر این جهان زیبا( بدون گونه بشری البته !) داریم ، و دوپامین ، سروتونین ، آدرنالین و... خلاصه هیجان را همواره طلب میکنیم ؛خب شما تصور میکنید گونه بشری چگونه با این قضیه کنار می آید ؟ (در اطرافتان واضح است و نیاز به توضیح نیست)آیا بهشت هم مهد آرامش هست ؟ پس چه جهنم ملال انگیزی است . صبر کنید بگذارید توضیح بدهم ، فرض کنید همه چیز برایتان مهیاست و شما عمری بی نهایت و جاودانه دارید ، شاید در نگاه اول عالی بنظر برسد ولی دیگر چه سود و هدفی در پس این لذت وجود دارد ؟ نمیتوان پاداش چنین عظیمی را به موجود ناقصی همچون انسان بخشید و توقع ویرانی را نداشت ، حتی اگر شما بی نقص ترین فرد هم باشید ، حتی پیامبر و نماینده خداوند هم باشید ، در آخر ذات شما «انسان» است ، چرا که هیچ شریکی برای خداوند وجود ندارد و انسان هرچه قدر والا نمیتواند مقدس شمرده شود چرا که ذاتش ویرانیست ( بهتر است تعصباتِ بیجایتان را کنار بگذارید و به کتاب مقدس رجوع کنید ) ، چطور میتوان در مکانی در تضاد با باطن زندگی کرد ؟ درضمن شما تصور کنید هیچ هدفی ندارید !؛ مگر آدم بی هدف سرزنده و خوشحال است ؟ ما انسان ها هیچوقت هدفمان واقعا هدفمان نیست بلکه مسیر رسیدن به هدف برایمان لذت بخش است ، حسِ تلاش منجر به حس برتری در انسان میشود و حسِ برتری موجب خوشنودی !علاقه بسیاری به این موضوعِ«حس برتری » پیدا کرده ام ، پس بگذارید بیشتر توضیح بدهم ، تابه حال دقت کرده اید چه چیزهایی موجب «حس خوب»، فرحبخشی و سرزندگی در وجودتان میشود ؟ در وهله اول مهربانی به ذهن آدم می آید ( البته اگر ذهنی سالم داشته باشد ) چه حس خوب و مقدسی ! ولی مهربانی اغلب از حس « نیاز» و « حس برتری » منجر میشود ، ( برتری را خواهشن جایگاه معنا نکنید و خواهشن به آن برچسب تعریف مذهبی نچسبانید ، برتری را میتوانید در هرجا پیدا کنید ، این تعریف به دیدگاه شما بستگی دارد ، برای همین است بسیاری از افراد که با تعاریف و دیدگاه های مختلف به مسائل نگاه میکنند همیشه یک حس را دریافت نمیکنند ، چون تعاریف و ارزش هایشان برای «حس برتری » متفاوت است)پس عالی شد ، چندین و چند فرمول میتوان از برای این تعریف ها ساخت و آنها را جدول بندی کرد تا حتی احساساتمان را بتوانیم برنامه ریزی و پیشبینی کنیم ، آنوقت چطور میتوانیم زندگی کنیم زمانی که میدانیم حتی اراده و احساساتمان هم دست خودمان نیست و به فرمول ها گره خورده ؟ باز هم میگویم انسان به بی نظمی سو میگیرد و از آن لذت میبرد ، پس باید این نوشته ها را به عنوان مشتی خزعبل خواند و با آن سرگرم شد و بعد از خاطرات پاکش کرد .اما من هنوز باران را دوست دارم ، چون لحظه ای حتی کوچک به من حس آرامش میدهد ، اما آدمها همیشه این حس را از من دریغ کردند ، شاید میتوانستم آدمی را مانند باران دوست داشته باشم !</description>
                <category>Berik</category>
                <author>Berik</author>
                <pubDate>Thu, 29 Jan 2026 00:49:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دوست دارم تفکراتم را با شما به اشتراک بگذارم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_22366866/%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-%D8%AA%D9%81%DA%A9%D8%B1%D8%A7%D8%AA%D9%85-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%A7-%D8%B4%D9%85%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D8%B1%D8%A7%DA%A9-%D8%A8%DA%AF%D8%B0%D8%A7%D8%B1%D9%85-jvgbabo6lk1d</link>
                <description>سلام به دوستانی که زمان با ارزششون رو دارن سر خوندن این متن بی ارزش میگذارن ،( خیلی خوشبینم که انتظار دارم کسی این متن رو بخونه ! )قبل هر چیز بگذارید کمی باهم آشنا شویم ؛ لزوما من آدمِ نویسنده ای نیستم ولی زمان زیادی رو سر نوشتن افکاراتم هدر میدهم ، از بخواطر این کار به سوگیری های عجیب و غریبی از نظر عامه مردم درمورد چیز های بظاهر ساده میرسم ، و این نتیجه گیری ها تنها به مزاق خودم خوش میآید (در واقع تا به حال کسی نوشته های من رو نخوانده ، شاید این دلیل شایع این اتفاق باشه !)شاید بپرسید که &quot; چرا هدر؟ این کار که بسیار کار پسندیده ایه و فلان جا گفته شده که (نوشتن افکارات به شما به ارامش هرچه بیشترتان کمک میکند ) و چه و چه و چه ...،&quot;خب جواب بسیار مفصلی دارد و فکر نمیکنم انسان مدرن امروزه حوصله اش بکشد که درمورد یک مسئله این چنینی نزدیک چند هزار کلمه از زبان یک نوجوان نابالغ بشنود ( حق دارد، بالاخره مسائل بالغانه مانند سیاست ، مشروب خوری، مزاحمت برای دیگران ، سو استفاده از دیگران ، رانت و رشوه گیری ، خیانت کردن ،اعتیاد، دزدی ، حق دیگران رو خوردن ، افکارات و عقایدِ عقب مانده و تعصباتِ بیجا و غیر منطقیِ شان ، توهمِ سوادشان و ... بسیار مهم هستند و باید به آنها بی شک افتخار کرد ، چرا که هرکس در بند این موضوعات نباشد از نگاه افرادِ «بالغ» و «روشنفکر» بی شَک «نابالغ»،«ساده»و «عقب مانده» شمرده میشود ! ) ، اما میتوانم آن را به طور خلاصه برایتان اینگونه شرح دهم که : من بسیار فکر میکنم!. میدانم ، میدانم این کار در این قرن کار بسیار سطحی ای شده ؛ به طوری که دلیلی شده برای دختران ۱۲ ساله که اضطراب اجتماعی خود را توجیح کنند و از طرفی دیگر کاری (منظورم تفکر درمورد اشتباهات و مسائل روزانه و عادیه ) بسیار احمقانه برای قشر «بالغ» و نخبه (میتوان نخبه بود و هنوز« نابالغ » ماند ، من برای نخبگان نابالغ احترام بسیاری قائلم!) شمرده میشود ! اصلاً چرا باید درمورد اینکه معنای آزادی فکر شود ، زمانی که میتوان مشتق و انتگرال حل کرد و یا کتاب های قطور فلسفی را حفظ کرد ، چرا باید درمورد آن ذره ای فکر کنیم ؟ بیهوده است !مطمئنم افراد بسیاری را عصبانی کرده ام ، میدانید بالاخره من نوجوانی خام و « نا بالغ » هستم و حتی توان حفظ کردنِ ظاهر دروغین خودم را هم ندارم ، این کار بسیار «نا بالغی» است ، خودم میدانم ! جهان را دروغ و ریا فرا گرفته است و در کشوری بظاهر اسلامی زندگی میکنیم که حتی نمیتوان دوست را از دشمن تشخیص داد ، همه به نوعی از ارزش های یکدیگر سو استفاده میکنند و نقاب افراد با ارزش میزنند ، همین مسئله باعث شده ارزش ها و فرهنگ مردم از بین برود و یا بسیار کمرنگ شود ( &quot; هنوز به آمریکا نرسیده ایم &quot; )راستش را بگویید افراد با سواد ! چه مقدار در مورد مطالبی که در آن کتاب های قطور که آنطور در قفسه هایِ تان چیده اید و آن ها را خط به خط حفظ میکنید ( البته اگر بخوانیدشان ) فکر میکنید ؟ چرا نتیجه ای راسخ نمیگیرید ؟ چرا دست از افکاراتِ به ظاهر منطقیِ تان ( همان هایی که به وسیلهِ شان کارهای اشتباهِتان را  تو جیح میکنید و به آنها افتخار میکنید ) بر نمیدارید و از دید دیگری نگاه نمی کنید ؟ ؛ من میدانم چرا « زیرا نفعی از این کار نمی برید » با تفکرِ دُرست و داشتن وجدان هیچوقت جیب هایتان را نمیتوانید پر کنید ، نمیتوانید احساس برتری کنید ، نمی توانید به دیگران ظلم کنید و دیگر نمیتوانید چشم هایِ تان را بر روی هر چیزی ببندید !امیدوارم بهِتان بر نخورده باشد زیرا از قدیم گفتند « حرف رو بنداز زمین صاحبش برمیداره » من طرفدارِ ایدئولوژیِ خاصی نیستم و تمام این حرف را به کل یک جماعت تعمیم نمیدهم و امیدوارم متوجه کِنایاتم شده باشید ( اگر هم نشده اید برایم ذره ای اهمیت ندارد بهتر است از توهم خارج بشید !) ، بنظر من تنها انسان هایی که اثر انگشت مشابه ای دارند میتوانند شبیه یکدیگر باشند ، پس نمیتوانم خزعبلاتم را به همه انسان ها بچسبانم ( برای مثال بگم که نمیتونم بگم همه ادمها احمق ان ، اگر اینطور بود که نمیتوانستیم به کسی برچسب باهوش بچسبانیم !)، امیدوارم این پست حذف نشه و حداقل تونسته باشم وقت عده ای از شمارو گرفته باشم ( و عصبانیتان کنم ) ، اگر ببینم بازدید قابل توجه ای ( حتی یک نفر هم برای من قابل توجه است ! ) دریافت کرده ام ، مسلماً مشتاق میشم که افکاراتم رو باهاتون به اشتراک بگذارم ( مشتاق نظرتان هم هستم ) خیر پیش رویِتان 🌱 </description>
                <category>Berik</category>
                <author>Berik</author>
                <pubDate>Tue, 27 Jan 2026 21:01:24 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>