<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های m_22373989</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_22373989</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 14:57:58</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/916943/avatar/SuxtYX.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>m_22373989</title>
            <link>https://virgool.io/@m_22373989</link>
        </image>

                    <item>
                <title>از کار تا ازدواج در دیوار</title>
                <link>https://virgool.io/@m_22373989/%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D8%AA%D8%A7-%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%AC-%D8%AF%D8%B1-%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D8%B1-oxmvcycyfkvg</link>
                <description>سال ۹۷ بود ، دلار  هر روز بالاتر می‌رفت بیکار بودم ، لیسانس عمران داشتم ولی چون سابقه کار نداشتم بهم کار نمی‌دادند وضع مالیم  خیلی خراب بود یه روز یه آگهی توی دیوار نظرم را جلب کرد یک نگهبان برای یک ساختمان میخواستن ، چاره ی نبود خیلی بی پول بودم رفتم و با مدیر ساختمان صحبت کردم ، گفتن خبر میدهم دو روز بعد زنگ زدن گفتن از شنبه بیا سرکار. ، روزی ۱۲ ساعت با حقوق ۱۷۰۰ ، از ناچاری قبول کردم ،  شنبه شد رفتم سرکار ، روز اول با یک دختر خوش صحبت را دیدم ، دختر زیبا و مهربان برایم صبحانه آورد بود ، روزها گذشت و کم کم عاشقش شدم ، یک روز بهش پیشنهاد دادم شام بریم بیرون قبول کرد ، وقتی فهمید که لیسانس عمران دارم خیلی ناراحت شد که چرا نگهبان هستم ، سریع زنگ شد پدرش و گفت یه از اشناهاست  ، داستان رو طولانی نکنم ، حالا هم کار دارم هم یه همسر خوب و مهربان ، دنیا رو مدیونش هستم.</description>
                <category>m_22373989</category>
                <author>m_22373989</author>
                <pubDate>Thu, 15 Jul 2021 22:22:20 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به دنبال هویت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_22373989/%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D9%86%D8%A8%D8%A7%D9%84-%D9%87%D9%88%DB%8C%D8%AA-idrnxd19nslq</link>
                <description>به خودم که می‌آیم میگویم اینجا کجاست این ادم های اطراف من کی هستن من به این ادم ها متعلق ندارم ، این زندگی من نیست ، این انتخاب من نیست ، این جایگاه من نیست ، نمیدانم که چکردم که به  این مکان رسیدم ، ولی این ان نبود که سالهای بچگی ان را تصور میکردم و منتظر ان بودم ، سی سال را رد کرده ام و هنوز آرزو های ۱۶ سالگی ام براورده نشده ، چرا اخه من با خودم چکردم ، نمیدانم شاید این همه سال هدفم را فراموش کرده بودم ، نمیدانم حالا نه راه پیش دارم نه راه پس ،</description>
                <category>m_22373989</category>
                <author>m_22373989</author>
                <pubDate>Mon, 07 Jun 2021 02:11:55 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزی که همه میمیرند</title>
                <link>https://virgool.io/@m_22373989/%D8%B1%D9%88%D8%B2%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%87%D9%85%D9%87-%D9%85%DB%8C%D9%85%DB%8C%D8%B1%D9%86%D8%AF-jlwsncpypb7d</link>
                <description>همیشه دوست داشتم یه روز که از خواب بیدار شدم مثل فیلم های ژانر آمریکایی هیچ کس توی این دنیا نباشه و برم هر کاری که دوست دارم انجام بدم هر ماشینی که دوست دارم بردارم توی خیابون ویراژ بدم و ماشینو مثل بازی جی تی ای یه کوشه بندازم و یکی دیگه بردارم ، برم این شهر اون شهر پمپ بنزین سر راه بنزین بزنم و نازل بنزینو سر جاش نذارم بندازم زمین ول کنم  ، یعنی میشه یه روز....</description>
                <category>m_22373989</category>
                <author>m_22373989</author>
                <pubDate>Fri, 21 May 2021 06:48:45 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>