<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های امیر رضا قاسمی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_22541343</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-19 02:40:03</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>امیر رضا قاسمی</title>
            <link>https://virgool.io/@m_22541343</link>
        </image>

                    <item>
                <title>غریبه‌هایی از دو سمت&quot; قسمت ۴ اتش پنهان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_22541343/%D8%BA%D8%B1%DB%8C%D8%A8%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D9%88-%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%DB%B4-%D8%A7%D8%AA%D8%B4-%D9%BE%D9%86%D9%87%D8%A7%D9%86-dh1unfrjb1x4</link>
                <description>صدای زنگ اول پیچید توی راهرو، و سیل دانش‌آموزا از حیاط سرازیر شدن توی راهروهای باریک و نمور مدرسه.علی کنار امیر ایستاده بود و گفت:– کلاس ما تو طبقه دومه، ولی امروز قراره چند نفر جدید بیان. امیر با نگاهش دنبال سنا بود. سنا جلوتر ازشون قدم می‌زد، با بی‌خیالی همیشگیش. علی نیم‌نگاهی به سنا انداخت و گفت:– دخترخاله‌ته، نه؟– آره. با خانوادمون تازه از شهری دیگه اومدیم این‌جا.– چه شهری؟– جنوب… خیلی دور بود. مدرسه اونجا یه جور دیگه بود.– خب اینجا قراره خیلی چیزا عجیب‌تر باشه، رفیق! رسیدن سر کلاس. صدای همهمه خوابید. همه سر جاشون نشستن. معلم وارد شد و گفت:– ساکت! امروز سه تا دانش‌آموز جدید داریم.همه برگشتن نگاه کردن. امیر و سنا ایستاده بودن. معلم با اشاره گفت:– امیر و سنا، از شهر دیگه‌ای منتقل شدن. مهربون باشین باهاشون. چندتا نگاه مرموز، چندتا پچ‌پچ... امیر کنار علی نشست، سنا هم دو ردیف جلوتر. اما قبل از اینکه درس شروع بشه، در کلاس دوباره باز شد.صدای پاشنه‌ی کفش خاصی اومد. همه برگشتن. دختری با چهره رنگ‌پریده، موهای بسته، و نگاه بی‌حس وارد کلاس شد.معلم گفت:– و این هم نازنین. از لیست دانش‌آموزای محرمانه اومده. صدای پچ‌پچ بالا گرفت. علی زیر لب غر زد:– این دیگه چرا اینجاست؟!امیر پرسید:– می‌شناسیش؟– آره… ولی نه این‌جوری. قبلاً هیچ‌وقت مدرسه نمی‌اومد. یه جورایی… ممنوع بود بیاد. چون می‌گفتن مریضه یا یه چیزی داره. امیر نگاهی به نازنین انداخت.دختر عجیبی بود… نه مریض، نه سالم… فقط انگار از یه دنیای دیگه اومده بود. سنا لحظه‌ای به نازنین خیره شد…و برای اولین بار، نازنین هم به سنا نگاه کرد. چیزی بین نگاه‌ها رد و بدل شد… نه دشمنی، نه دوستی… فقط سکوت. اما همون لحظه، توی ذهن نازنین یه صدا پیچید: «اون می‌تونه ببینه… درست مثل من…»</description>
                <category>امیر رضا قاسمی</category>
                <author>امیر رضا قاسمی</author>
                <pubDate>Thu, 20 Nov 2025 17:33:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ارزوی که برگشت قسمت ۳ اتش پنهان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_22541343/%D8%A7%D8%B1%D8%B2%D9%88%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D8%B1%DA%AF%D8%B4%D8%AA-rzaxahnpeg2a</link>
                <description>سنا جلوتر اومد و امیر هنوز هم نمی‌تونست حرف بزنه. نه از ترس، نه از شوک…بلکه از چیزی خیلی ساده‌تر…از شوق.یک سال بود که سنا رفته بود. رفته بود یه شهر دیگه، با خانواد‌ه‌اش. و امیر از همون روز آرزو داشت یه روزی سنا برگرده و تو همون مدرسه‌ای باشن که خودش توشه.هر روز وقتی از جلوی نیمکت‌های خالی رد می‌شد، پیش خودش فکر می‌کرد کاش سنا بود، کاش دوباره ببینمش، کاش هم‌کلاسی‌مون بشه...و حالا، درست توی بدترین لحظه‌ی روز…بعد از دعوا، بعد از کبودی، بعد از مشت…اون برگشته بود.نه با لبخند، نه با بغض،بلکه با یه جمله‌ی ساده که نشون می‌داد همون آدمیه که همیشه بود:– هنوزم مشت‌زنی برات جذاب‌تر از فکر کردنه، امیر؟امیر آروم گفت:– برگشتی؟سنا پلک نزد.– انگار که من هیچ‌وقت نرفته بودم.بعد نگاهی به علی انداخت.– فکر کنم باید ازت تشکر کنم. اون مشت آخری رو خوب زدی.علی لبخند زد و آروم گفت:– خواهش می‌کنم… خانم فرمانده.امیر خندید. بعد از مدت‌ها، با دل.و درست همون‌جا، تو اون حیاط شلوغ، جایی بین سروصدا و لکه‌های خون خشک‌شده روی زمین، یه چیز ساده و آروم شروع شد.آرزویی که برگشت...</description>
                <category>امیر رضا قاسمی</category>
                <author>امیر رضا قاسمی</author>
                <pubDate>Thu, 20 Nov 2025 16:46:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دوست جدید</title>
                <link>https://virgool.io/@m_22541343/%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%AC%D8%AF%DB%8C%D8%AF-q3ewjkebvxch</link>
                <description>مشت اول رو امیر خورد، ولی انگار فقط بیدارش کرد. قبل از اینکه قلدر دومی وارد بازی بشه، امیر قدم جلو گذاشت و با یه حرکت سریع، مشت محکمی به سینه‌ش زد. پسره عقب رفت و خورد به نیمکت. یکی دیگه پرید جلو. امیر جاخالی داد و با آرنج زد توی شکمش. بچه‌ها با هیجان داد زدن: – وای زدش!– این کیه دیگه؟! ولی قلدر اصلی، اون که از همه درشت‌تر بود، هنوز مونده بود. با غیظ دندوناشو سایید، جلو اومد و گفت: – حالا نشونت می‌دم تازه‌وارد! همون لحظه که امیر آماده دفاع بود، یه چیز عجیب اتفاق افتاد. یه قلدر دیگه که عقب وایستاده بود، آروم داشت از پشت به امیر نزدیک می‌شد، مشت گره کرده‌اش بالا... اما ناگهان علی که تا اون لحظه خم شده بود و نفس‌نفس می‌زد، از پشت بلند شد، چرخید و با تمام قدرت، زانو زد توی شکم اون پسره.پسره ناله کرد و افتاد زمین. امیر برگشت و با تعجب به علی نگاه کرد. علی لبخند خسته‌ای زد و گفت:– نمی‌ذارم یه نفر از پشت بزنه رفیقم رو... حتی اگه تازه‌کار باشه. بقیه قلدرها که دیدن اوضاع از کنترل خارج شده، دونه‌دونه عقب کشیدن. یکی‌شون گفت:– ولمون کنین بابا، ولش کن! و بعد چند لحظه، حیاط دوباره توی سروصدا و هیاهو غرق شد. ولی برای امیر و علی، یه چیز دیگه شروع شده بود. همزمان که از وسط جمعیت بیرون می‌رفتن، علی گفت:– اسمت امیره، درسته؟– آره.– امروز جونم رو نجات دادی.– تو هم نجاتم دادی. حساب شد. علی خندید.– رفیق شدیم؟امیر شونه بالا انداخت.– اگه دوستی با کتک شروع بشه، معلومه که رفاقتش واقعی می‌شه. هر دو خندیدن...و اونجا بود که یه دوستی شروع شد که آینده رو تغییر می‌داد.</description>
                <category>امیر رضا قاسمی</category>
                <author>امیر رضا قاسمی</author>
                <pubDate>Thu, 20 Nov 2025 16:35:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زنگ اول مشت اول</title>
                <link>https://virgool.io/@m_22541343/%D8%B2%D9%86%DA%AF-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D9%85%D8%B4%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-yhvadibafw1x</link>
                <description>دبیرستان مثل همیشه پر از سروصدا بود. صدای فریاد بچه‌ها، صدای زنگ بلند، و بوی نم نیم‌بارون توی هوا پیچیده بود. امیر کوله‌ش رو انداخت روی شونه‌ش و از در حیاط وارد شد. همون اول که نگاهش افتاد وسط جمعیت، فهمید امروز یه چیزی فرق داره. جمع شدن دور هم، یعنی دعوا. نزدیک‌تر رفت. چندتا پسر قلدر مدرسه، دور یه نفر حلقه زده بودن. یکی‌شون داد می‌زد: – فکر کردی زرنگی؟ با اون زبونت نمی‌تونی هرچی می‌خوای بگی! امیر صورت اون وسطی رو شناخت: علی. لاغر ولی مغرور، صورتش قرمز بود ولی عقب نمی‌کشید. با لحنی تیز گفت: – بهتره بری از مامانت کمک بخوای، شاید اون بلد باشه جواب بده! چند نفر خندیدن. همون لحظه مشت یکی از قلدرها بلند شد. امیر بدون اینکه فکر کنه، جلو رفت. با صدای بلند گفت: – کافی نیست؟ سه‌تا به یه نفر؟ چه مردونه! همه برگشتن سمتش. سکوت عجیبی افتاد. قلدر اصلی با اخم گفت: – تو دیگه کی هستی؟ زیاد فضولی می‌کنی! امیر لبخند سردی زد. – اسمم امیره. تازه اومدم این مدرسه. ولی اگه دنبال کتک می‌گردی، من اینجام. و همون موقع مشت اول پرتاب شد....</description>
                <category>امیر رضا قاسمی</category>
                <author>امیر رضا قاسمی</author>
                <pubDate>Thu, 20 Nov 2025 15:53:26 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>