<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های میرزا</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_22568364</link>
        <description>میرزام. ی معلم گیلانی‌ که سعی میکنه زنده بمونه و زندگی کنه و بخش زیادی از زندگیش رو هنر فرا گرفته.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 02:42:41</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4852995/avatar/nQWrwu.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>میرزا</title>
            <link>https://virgool.io/@m_22568364</link>
        </image>

                    <item>
                <title>من خواهم مرد.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_22568364/%D9%85%D9%86-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D9%85-%D9%85%D8%B1%D8%AF-uts489epud4p</link>
                <description>طولی نمیکشد، از لحظه ای که بازدم آخرم بدونِ دَم را میکشم تا لحظه ای که بند بند تنم را حشرات کوچک زودتر از خاک تجزیه میکنند.  طولی نمیکشد که تصویر چهره ام در آگهی از روی دیوار های شهر به زیر پای عابران بیوفتد. طولی نمیکشد که دیگر &quot;تو&quot; خطاب نشوم. طولی نمیکشد اشیائ خانه ام در خانه های دیگران پخش شوند. کاش هر چه از تنم سالم مانده بود را هم پخش کنند‌. طولی نمیکشد که دیگر سر مزارم نیایند. هرچند ایرادی ندارد، من سال هاست تنها زندگی میکنم. گور با گور چه فرقی‌ میکند؟من خواهم رفت و فکر میکنم نه خیلی دیر. من زندگی میکنم همانند انسان های ‌پیر. کنهسالان لحظه ها را بیشتر احساس میکنند. من هم میدانم ساعت ۴ صبح بامداد پنجشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۴۰۵ فقط یکبار است و دیگر نخواهد بود. من میدانم دود سیگار در دستانم منحصر به فرد است و آن را فقط یکبار تجربه میکنم و سیگار بعدی سیگار بعدیست که آن هم منحصر به فرد است. درین فرصت محدود همه چیز را در زندگی ام باید جا دهم. طلوع و غروب خورشید را، مه صبحگاهی لابه‌لای گیاهان را، نت های موسیقی را کلمات را رنگ هارا حرف هارا، گاهی هم بعضی افراد را‌. خوب است که زندگی پوچ است و میمیرم، وگرنه این حجم از زندگی را در فضای اشغال شده چگونه میخواستم جای دهم؟</description>
                <category>میرزا</category>
                <author>میرزا</author>
                <pubDate>Thu, 21 May 2026 04:10:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>و اما ما و اما هامان.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_22568364/%D9%88-%D8%A7%D9%85%D8%A7-%D9%85%D8%A7-%D9%88-%D8%A7%D9%85%D8%A7-%D9%87%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%86-cz7tjmpuocnb</link>
                <description>شاید نباید بنویسم. نمیدانم.&quot;این عریضه یک برون‌ریزی لحظه‌ایست و دائما یکسان نباشد حالِ دوران&quot;از ما چه ماند امروز؟ نمیدانم.این نفر هایی که ده، صد، هزار، ملیون، هشتاد ملیون جمع و حبس شدند در خطوط جغرافیایی چیستند؟ نمیدانم.یک با یک جمع شود می‌شود دو. چگونه اینجا یک نفر با یک نفر میشود هیچ؟ نمیدانم.چگونه مزد کار نان نیست؟ نمیدانم.چگونه بعد این همه سال کارمندی جیب پدرم هنوز خالیست؟ نمیدانم.چگونه بعد یکروز تلاش، شب باز هم مزد من بیخوابیست؟ نمیدانم.نمیدانم، نمی‌توانم بنویسم، چرا مینویسم؟ نمیدانم.نمیدانم اما باز میپرسم، اما باز ادامه میدهم چیز هایی را که نمیدانم.ادامه میدهم شاید برای اینکه تقصیر من نباشد این رنج. فرقی هم نمیکند، شاید این دلیلش نیست، نمیدانم.وقتی که نان ندارم چه تفاوت است که مشکل از کجاست، نان نیست.هر روز &quot;اما&quot; میسازم‌. اما میسازم که شب شود، که صبح شود، که شب شود. هفت خانِ هفته بگذرد. ماه گذر کند‌. نه به امید طلوع خورشید، که از سر وظیفه ای که نمیدانم از کجا بر گردنم نهاده شده. شادمانی را نمیبینم، هدفی پیدا نیست، هر روز نبرد برای بقا، همه جا خاکِ مرده، دوستان تیر خورده، سفره‌ خالی، جسم رو به فرسودگی، قلب کم جان، هیچ چیز درست نیست.اما اما ها هنوز کمی کار میکنند، زنگ زده اند اما کار میکنند. افیونند. نمیدانم.نمیدانم، نوشتن سخت بود و هست. پس این عریضه ناقض و سیاهم را میبرم. دو شعر کافیست.&quot; من اینجا بس دلم تنگ استو هر سازی که میبینم بد آهنگبیا ره توشه برداریمقدم در راه بی برگشت بگذاریم&quot;اخوان&quot;از کشتگاه کوربر چشمه خورشید راهی نیستاز آن خوشه های زندگی پرورددر دستهای بادجز پر کاهی نیستطاعون به جاینور از خورشید می باردما را گناهی نیستبر چشمه خورشید راهی نیستهر کشتکار کشته کاری خوب می داندجز خواب و بیهوشی ، خاموشیما را پناهی نیست&quot;نصرت رحمانی</description>
                <category>میرزا</category>
                <author>میرزا</author>
                <pubDate>Tue, 12 May 2026 03:00:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به تو ای عزیزِ آزاد</title>
                <link>https://virgool.io/@m_22568364/%D8%A8%D9%87-%D8%AA%D9%88-%D8%A7%DB%8C-%D8%B9%D8%B2%DB%8C%D8%B2%D9%90-%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%AF-fgpqwu0oimmm-fgpqwu0oimmm</link>
                <description>از منِ غریبِ در بند چه‌نیاز است به سلام.چه سلامی به عزیز هم غروبم،ما که هم‌بند و غریبیم.ما که صبح با هم از مرگ می‌آییم. ما که هر روز مثل ابر میباریم. چه نیاز به سلامی، درودی. ما که هر شب در حال سقوطیم.ولی این عریضه از برای فرداست. که از فردا بخوانی تو مرا پس به تو ای عزیزِ فردا، سلام.همه چیز اینجا خراب است. نمیدانم، حتی نمیتوانم بنویسم.نوشتن ها خراب شده. دشنام ها هنوز سالم ماندند،سالم تر شدند. راهی هم نیست جز آن. همه چیز فرسوده، از همه بیشتر فردا، نه فردایی که تو هستی، فردایی که فکر من است.نه در خیال گذشته جای ماندن است نه آینده،حتی بداهه هم نمیتوان زیست. هر روز بیشتر میترسم. هر روز فردا و دیروز و لحظه ترسناک تر است. هر روز تنها تریم. هر روز غروب غمبار تر است. به هر در زدیم و در به در سرسام گرفتیم.آرزو اینجا خودفروشی میکند و هرشب هم میخورد موشک به رویا. امید با مواد سرگرم است و ایمان یاغی شده. حتی ساحل اینجا از آمدن نسیم و صبا می‌ترسد، مدت هاست خبر خوبی نمی‌آورند. ستاره از ترس در سیاهی گم شده و پیمان از خویشتن گسسته. الهام دیگر از هیچ خاطره‌ای چیز جدیدی برداشت نمیکند و ساغر از مستی خالی مانده. شادی از سپهر جداست و مهتاب دیگر احسان ندارد. کمی قبل آفتاب و بیداری خورشید، تر میشود چشم سوسن با غصه های شبنم و سپیده که از راه میرسد با بغضِ ابر میجنگد که باران سقوط نکند. ندا خاموش است و پروانه در تمنای ابراهیم شدن درین آتش مجنون شده، همه جا سرابِ گلستان می‌بیند. کیوان و زهره و ناهید و سهیل در ثریای بهار امسال ناپیدا ماندند و شیدا نمیشوند با نیایش. لاله‌ صورتش از سیلی سرخ است اما با قد رعنایش همراه طوفان می‌رقصد که نهال، دخترشان را میگویم، حواسش از انفجار های بیرون پنجره پرت شود و با نغمه و ترانه شبی را سر کند. سخت است درین روزها پارسا بود وقتی سحر را هربار غمگین تر از قبل میبینی. و نفس از بهمن تیر خلاصِ دی را خورد و مرد داد و عدل و مهر، و هنوز ما در حال جان دادنیم. </description>
                <category>میرزا</category>
                <author>میرزا</author>
                <pubDate>Wed, 06 May 2026 02:01:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آرزو های غریب...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_22568364/%D8%A2%D8%B1%D8%B2%D9%88-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%BA%D8%B1%DB%8C%D8%A8-lq1hrqz7zfk0</link>
                <description>کاشکی سقف آسمان کوتاه بود.که اگر از فراز لحظه‌ام پرنده ای بی اعتنا می‌گذشت، حضورم را می‌شنید‌. می‌شنيد مرا که میخوانمش. میخوانمش به شعر،ترانه،نقش. می‌شنید که به رقص میخوانمش با اشک، می‌شنید که میخواهمش با ترس.کاشکی سقف آسمان کوتاه بود.که مرا می‌دید آن پرنده سپید. که بر شانه ام می‌نشست و مرا از بند می‌رهاند، و یادم را میبُرد با خود به هر سرزمین و به مردمان دیگر میگفت (دیدم که کسی جایی آزاد شد.) کاش مرا می‌دید که زنده نگاه میداشت. کاش این ارتفاعِ خالیِ حس، بلند نبود و جای موشک و پهپاد ها در نزدیکیِ خانه ما فقط پرندگان پرواز میکردند.کاشکی پرنده‌ی آزادی کمی نزدیک پرواز میکرد.کاشکی سقف آسمان کوتاه بود.</description>
                <category>میرزا</category>
                <author>میرزا</author>
                <pubDate>Sun, 03 May 2026 18:00:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معلم مناطق محروم|پارت اول</title>
                <link>https://virgool.io/@m_22568364/%D9%85%D8%B9%D9%84%D9%85-%D9%85%D9%86%D8%A7%D8%B7%D9%82-%D9%85%D8%AD%D8%B1%D9%88%D9%85%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-bisdcprlp3jl-bisdcprlp3jl</link>
                <description>اینجانب اولین سالِ معلم هستم. اونم عشایری.راستش روز اولی که بهم ابلاغ قرار بود بخوره وقتی شنيدم گرخیدم که مگه اطاقور عشایر داره؟ (فکر کنم نزدیک گفتم،بنظرم بریم عقب تر)*تصمیم گرفتم توی دو پارت تجربمو بگمپارت اول: از کجا آمده ام؟ آمدنم بهر چه بود؟وقتی بچه بودم مادربزرگ و پدربزرگم ی سناریو باهام درست کرده بودن که توش از من میپرسیدن &quot;بزرگ بشی دوست داری چیکاره بشی؟&quot; و من در جواب باید میگفتم &quot;استاد دانشگاه&quot; و اونا میپرسیدن &quot;مثل کی؟&quot; و من باید میگفتم &quot;دایی اسماعیل&quot;. این دیالوگا همیشه تکرار میشد و خوششون میومد‌.همیشه برام عجیب بود که ی پیرمرد پیرزن روستایی که تحصیل خاصی هم نداشتن و کلا توی روستا بودن چطور و چرا اینقدر به تحصیل فرزندا و نوه هاشون اهمیت میدن. هربار که میدیدمشون سراغ درس خوندنمو می‌گرفتن.(کاش روزی که معلم شدم بودن تا ریکشنشونو میدیدم.)به هر حال، داییم استاد دانشگاه بود. کل زندگیش داشت درس میخوند. هنوزم فکر کنم میخونه.بجز داییم، مادرم، و اون یکی داییم، زنداییم، خالم فرهنگی بودن. هرجا میرفتم فضا همین بود.خب منم علاقه داشتم، بار فسلفی زندگیم هم روی تاثیر گذاری چیده شد. به این فکر میکردم و میکنم که قبل مرگم اگه کسی ازم پرسید تو زندگیت چیکار کردی، بتونم بگم سعی کردم جای بهتری بسازم برای زندگی. چون از وضعیت ناراضی‌ام و نقشی دارم توش، نقشمو باید خوب ایفا کنم.من کنکور فرهنگیان قبول نشدم. زمان دبیرستان با موجی از مرگ عزیزان مواجه شدم، سه تا از دوستانمو از دست دادم، و پدربزرگ، و مادربزرگ، و عمو.البته از قبول نشدن خوشحالم چون بهترین سال های عمرم دانشگاه گیلان رقم خورد که راجبش نمی‌نویسم که بعدا بنویسم.من هیچوقت آدمِ بشین درس بخون‌ای نبودم. ولی آدمی بودم که شبیه اونا که شیشه مصرف میکنن میخونم. گیرایی بالا با مطالعه کم. البته مطالعه کم ولی عمیق. همین هم کمکم کرده‌. با صرفا خوندن جزوه های امتحان سالای پیش آزمونو قبول شدم.(ی دنیا از دوست خوبم افسانه که واقعا کمکم کرد و اگه نبود...) به طرز عجیبی امتحانو خوب دادم. روانشناسی تربیتی رو مثلا ۸۷ اینا زدم. از قضا مصاحبه هم ترکوندم، من استرسی و خجالتی جلو دوتا سیبیل درس دادم. زیاد جزئیات نمیگم سرتونو در نمیارم، خلاصه اینجانب معلم شد.خب برای منی که ۳ سال تنها رشت زندگی میکردم و از فضای باتلاق گونه‌ لنگرود گریخته بودم سختم بود که برگردم. اما اومدم. و اداره گفت که دوتا مدرسه خالی مونده. جفتشون عشایری، هرکدوم کلا ۳ ۴ تا دانش آموز ولی چند پایه. یکی یک ساعت پیاده روی داره اما اون یکی ی جاده ای داره که بشه با وسیله رفت‌. (تعریفتون از جاده رو فراموش کنین)خلاصه کائنات نگاهمون کرد گفت don&#039;t worry broو من ابلاغم خورد روستای کردگوابر. همونی که جاده داشت.خب بقیش رو فرصت بعدی میگم.</description>
                <category>میرزا</category>
                <author>میرزا</author>
                <pubDate>Sun, 03 May 2026 01:30:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از برای فردا...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_22568364/%D8%A7%D8%B2-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D8%AF%D8%A7-ucr61salckek</link>
                <description>مرور &quot;که فراموش نشود&quot; با شما و خودم.قضیه از این قراره که نشود فاش کسی آنچه میان ماست، مگر اینکه با آیندگان نظر بازی کنیم. برای همین میخوام کاری کنم که با آینده ارتباط بگیرم. چطوری؟ بزار با ی مقدمه‌ شخصی شروع کنم تا برسم به اصل مطلب. (راستش نمیدونم توی این فضا باید اینارو گفت یا نه ولی قصه ها هست که اینجا طاقت ابرازم هست.)خب بنده از کودکی درگیر پیوند و اتصال بودم. به این شیوه که حتی توی روستای مادری که برای خودم چرخ میزدم و آب و گل نمیکردم، همیشه ی تیکه چوب بلندی پیدا میکردم و با خودم راه میرفتم روی زمین میکشیدمش، اصلا انگار نمیتونستم بدون چوب و صدا اینور اونور برم. تهشم موقع برگشت به خونه اولیای محترم نمیذاشتن ببرم با خودم، ی بخشی از من با اون چوب میموند. باهاش انگار ردی از من میموند یا با صداش به جنگل میگفتم منم هستم. این قضیه برام اولین رگه های ارتباط من و ثبت کردنه. هرچی سنم بیشتر شد بیشتر درگیر ثبت بودم. همین الان کلی سنگ یادگاری و فندک خالی و تکه چوب و ‌... دارم.(نگران نباش بیمارگونه نیست)به این قضیه خیلی فکر کردم، و به این نتیجه رسیدم که میدونم همه چیز در مسیر گذر و نابودیه. همین الان به اطرافتون نگاه کنین، کدومشون نابود نمیشه؟ تلاش فرساینده برای نگهداری از هر چیز کار بیهوده ایه، ولی میشه یکم منطقی تر تلاش کرد که مدت بیشتری ماندگار بشه.تلاش لازمه، ولی با ذهنیت درست و هدف گذاری منطقی. و درک از اینکه چه چیز هاییو کجا رها کنی و ثبت نکنی.&quot;که فراموش نشود&quot;همیشه دلم میخواست پادکست تهیه کنم. چند قسمت آماده کردم به نام پادکست نجوا و بیشتر موسیقی محور و مونتاژی بود. دوبار تا مرز ضبط پادکست هم رفتم با دو ایده مختلف که عملی نشد‌.اما &quot;که فراموش نشود&quot;خب ایده کلی اینه که فراموش نشود :)همین الان تصمیم گرفتم ننویسم راجبش، آدمیست دیگر. چه میشود کرد...ولی خب اینو بگم اگر قصد دارین صحبت کنین خیلی راحت و صمیمی که فراموش نشود میتونیم در خدمت باشیم. پذیرایی هم هست.که فراموش نشود از دل همین میاد.</description>
                <category>میرزا</category>
                <author>میرزا</author>
                <pubDate>Thu, 30 Apr 2026 17:10:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کسی از گربه های ایرانی خبر ندارد(میو)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_22568364/%DA%A9%D8%B3%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%DA%AF%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%AE%D8%A8%D8%B1-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF%D9%85%DB%8C%D9%88-ozdjvgfxtarl</link>
                <description>آن قصه شنیدید که در باغ، یکی روز ‌ ‌ از جور تبر، زار بنالید سپیدار؟به عنوان یک سپیدار میخوام یکمی از جور تبر بگم.توی رشت یک گروهی شکل گرفته بود به نام رشت سشن که کاش به اسم گذاریش دقت میکردن که هرجا معرفیشون میکنم آبروم نره واسه سین شین.&quot;شب رادیوهد&quot;رشت سشن تیمی بود که اجراها و ایونتای موسیقی برگزار میکرد، البته نه هر موسیقی‌ای... موسیقی ای که روی زمین جایی نداشت، موسیقی هنرمندا و بند هایی که تحمیل شده بود بهشون: روی این خاک حق ندارید کار کنید.)بخشی از فعالیت‌هاشون هم با عنوان &quot;میکروفن آزاد&quot; بود. شاید با شنیدن این کلمه یاد چیزای جالبی نیوفتیم چون ی عده‌ انسان ناجالب با این اسم .... بماند.میکروفن آزادِ رشت سشن ولی واقعا آزاد بود. هنرمندایی که شناخته شده نیستن و یا هوم‌مید کار میکنن با سبک و سیاق های مختلف توی میکروفن ازاد حضور داشتن. این غیر قابل پیش بینی بودن اجرای بعدی برای مخاطب واقعا حس فوق العاده ای بود.زیاده گویی نکنم...شبِ رادیوهد بود، و رشت سشن یک برنامه دو سانسِ داشت که بچه های مختلف کارای رادیوهد رو کاور میکردن.من سانس اول رو رزور کردم، و wow. (همین wow کافیه.)فردای اون روز شنیدم سانس دوم مامور ریخت.رشت سشن جمع شد.مدت ها هیچ خبری ازشون نبود تا اینکه با اسم رشت FM برگشتن. اما اینبار نه مثل قبل.هیچ چیزیشون مثل قبل نبود. انگار بلعیده شده بودن و یا دست و پاشون رو قطع کرده باشن. خیلی رسمی و انگار مجاز شده بودن.دیشب که کافه دوستم اکران فیلم(کسی از گربه های ایرانی خبر ندارد) رو داشتیم، بغض کرده بودیم. همیشه وقتی فیلم تموم میشد بلند میشدیم ولی تا پایان اوتوروش نشستیم و حرفی نزدیم‌، چون واقعی بود. اون فیلم واقعی بود.هنرمندایی که نمیتونن فعالیت کنن واقعین. هنرمندایی که دست های ظلم گلوشونو فشار میدن که صدایی ازشون خارج نشه واقعین. هنرمندایی که حس میکنن اینجا &quot;وجود&quot; ندارن واقعین. هنرمندایی که زندگی خشک و سگ دو زدن برای زنده بودن باعث میشه دور شن از هنر اینجا واقعین.من نمیخوام بیننده این قصه تلخ باشم.من نمیخوام فقط نویسنده این متن سرد باشم.مدتیه درگیر تولید یک پادکست هستم.اگه خروجی نهاییش بهم بگه میرزا تو میتونی، اونوقت میخوام کارای بزرگتری کنم.ی اکوسیستم یا شبکه‌ برای آرتیست ها میخوام بسازم از گرافیست موزیسین نویسنده و .... بتونن فعالیت‌هاشون رو جدی انجام بدن.یجور Creative Collective یا artist hub.ولی فراترامیدوارم از پسش بربیام</description>
                <category>میرزا</category>
                <author>میرزا</author>
                <pubDate>Thu, 30 Apr 2026 12:20:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من اینجام، پس هستم. هستم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_22568364/%D9%85%D9%86-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AC%D8%A7%D9%85-%D9%BE%D8%B3-%D9%87%D8%B3%D8%AA%D9%85-%D9%87%D8%B3%D8%AA%D9%85-wyegt6ni44sf</link>
                <description>سلام. من اینجام.همین الان تازه به پروفایل خودم رسمیت دادم و پروفایل گذاشتم و بایو نوشتم و این چیزا.داشتم به این فکر میکردم که بیشتر بیام اینجا جای اینکه سرمو بکوبم به فضای مریض پیامرسان‌های داخلی. انگار نمیشه اونجا دسترسی داشت به کامیونیتی های مد نظر آدم.همیشه توی خیابون به آدم هایی بر میخورم که نمیتونم بفهممشون‌. از سلیقه موسیقی گرفته تا نوع حرف زدن و درکل جهان بینی، همشون اونقدر برام دور و غیرقابل درکن که حس میکنم از یک سیاره دیگه اومدن. ولی الان بیشتر میفهمم از کجا اومدن.وقتی بخش اکسپلور اپ های داخلی یا نوع تولید محتوای رسانه های داخلی و موارد این‌چنینی رو میبینم متوجه میشم از کجا میان. از دل یسری سیاست گذاری. انگار هدف گذاری شدست تولید انسان های سخیف و لومپن با علایق و سلایق ضعیف و بی ارزش. اخه این دسته افراد به هیچ چیزی اهمیت نمیدن، بادی به هر جهتن. پس تولیدشون مفیده :)توی ویرگول چندتا مطلب خوندم و گشت زدم. حس بهتری دارم.ممنون ویرگول.سعی میکنم بیشتر بیام پیشت و با اینکه مدت هاست ذهنم تاب و توان نوشتن نداره، بیشتر سعی کنم باهات حرف بزنم.</description>
                <category>میرزا</category>
                <author>میرزا</author>
                <pubDate>Wed, 29 Apr 2026 20:20:14 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>