<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مائده محمودیان</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_23023611</link>
        <description>مشتاق در خلق محتوا ✍️</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 18:00:27</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2073135/avatar/jJW7re.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مائده محمودیان</title>
            <link>https://virgool.io/@m_23023611</link>
        </image>

                    <item>
                <title>آشنایی با فریلنسری؛ هر آن‌چه شما باید بدانید!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_23023611/%D8%A2%D8%B4%D9%86%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%84%D9%86%D8%B3%D8%B1%DB%8C-%D9%87%D8%B1%D8%A2%D9%86%DA%86%D9%87-%D8%B4%D9%85%D8%A7-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%86%DB%8C%D8%AF-n8dsxlnvv9n4</link>
                <description>واژه فریلنسر و فریلنسری اصطلاحی است که امروزه آن را زیاد می‌شنویم و به گوش‌مان آشنا می‌آید. فریلنسری به انجام کارها و ارائه خدمات به‌طور مستقل گفته می‌شود. آزادکاری نوید استقلال، انعطاف‌پذیری، رشد شخصی و خوداشتغالی را به افراد می‌دهد. بااین‌حال، این حرفه هم مانند همه مشاغل، چالش‌های مخصوص خود را دارد و همیشه اوضاع روبه‌راه نیست.اگر می‌خواهید اطلاعات بیشتری در زمینه این شیوه کاری به دست بیاورید و به دنبال یک منبع مناسب هستید، جای درستی آمده‌اید. ما قصد داریم در این مقاله ضمن معرفی فریلنسری، به مزایا و معایب آن نیز بپردازیم؛ پس تا پایان همراه ما باشید.کلمه فریلنسر از کجا آمد؟قبل از این‌که به سراغ تعریف فریلنسری برویم، بهتر است با تاریخچه این لغت آشنا شویم. شواهد مکتوب تاریخی نشان می‌دهد کلمه فریلنسر (Freelancer) نخستین‌بار توسط والتر اسکات در کتاب مشهور آیوانهواستفاده شد.اصطلاح فریلنسر در اوایل دهه 1800 میلادی به مزدوران قرون‌وسطی اشاره داشت. این افراد، کسانی بودند که از هر شخص یا ملتی که پول دریافت می‌کردند، برای‌شان می‌جنگیدند. با گذشت زمان این کلمه معانی وسیع‌تری پیدا کرد و شکل دیگری به خود گرفت.فریلنسر، بعدها به سیاست‌مدارانی بدون وابستگی سیاسی که امروزه به نام سیاست‌مداران مستقل شناخته می‌شوند، اطلاق شد. در حال حاضر این لغت بیشتر به افرادی اشاره دارد که بدون تعهد دائمی و طولانی به شخص یا مجموعه‌ای خاص، فعالیت می‌کنند. در ادامه این مقاله بیشتر به کاربرد و معنای امروزی فریلنسری خواهیم پرداخت.فریلنسری چیست؟فریلنسرینگ (Freelancing) یا آزادکاری به معنای انجام کارهای مختلف برای سازمان‌های متفاوت بدون تعهد طولانی‌مدت است. این اصطلاح در مقابلِ کار تمام‌وقت برای یک سازمان یا فرد خاص قرار می‌گیرد.دنیای فریلنسری در سال‌های اخیر به دلیل گسترش استفاده از اینترنت و همه‌گیری کرونا، رشد چشم‌گیری داشته است. بر اساس داده‌های بانک جهانی در سال 2023 حدود 57/1 بیلیون نفر (47% نیروی کار) در سراسر جهان به‌صورت آزادکاری کار می‌کنند. در 36 ماه اخیر این شیوه کار‌کردن به یکی از رایج‌ترین و محبوب‌ترین روش‌های کاری در جهان تبدیل شده است.فریلنسر به چه کسی گفته می‌شود؟همان‌طور که گفتیم، معانی متفاوتی برای فریلنسر از گذشته تابه‌حال وجود داشته است. بااین‌حال امروزه منظور از این اصطلاح فردی است که ترجیح می‌دهد به‌صورت مستقل کار کند.فریلنسرها می‌توانند به‌صورت مستقیم با مشتریان خود در ارتباط باشند یا در خدمت کسب‌و‌کار بزرگ‌تری باشند. این افراد به‌شکل ساعتی، قراردادی و پروژه‌ای با یک مجموعه یا کارفرما کار می‌کنند و خدمات خود را در اختیارشان قرار می‌دهند. آن‌ها بر اساس مهارت، تخصص و تجربه‌ای که دارند می‌توانند پروژه‌های مختلفی را در زمان‌های مشخص بر عهده بگیرند.تفاوت فریلنسری با کارمندیزمانی که فردی به‌عنوان کارمند در مجموعه‌ای استخدام می‌شود، موظف است قوانین وضع شده در آن را نیز رعایت کند. برای مثال، باید در ساعت خاصی در محل کار خود حاضر شود و در یک ساعت کاری مشخص وظایف خود را انجام دهد. او یک محل کار به‌خصوص دارد و به‌ازای کارهایی که انجام می‌دهد، مزایا و حقوقی را دریافت می‌کند.در مقابل، فریلنسر ملزم به رعایت همه قوانین شرکت نیست؛ اگرچه او باید پروژه خود را در زمان مشخص تحویل دهد؛ اما مجبور به انجام آن در روز و ساعت خاصی نیست. او می‌تواند در هر محیطی با پوشش دل‌خواه خود، پروژه خود را به پایان برساند و به کارفرما تحویل دهد. هم‌چنین در فریلنسری، خبری از کاغذبازی‌های مرسوم اداره‌جات و حواشی و تنش‌های محیط کار نیست.تفاوت دیگر کارمندی با فریلنسری در تعهد این افراد به کارفرما یا مجموعه است. یک کارمند ممکن است تا پایان عمر کاری خود با یک کارفرما کار کند؛ اما فریلنسر می‌تواند هم‌زمان با چند کارفرما کار کند و پس از تحویل کار، تعهدی به مجموعه نداشته باشد.چرا فریلنسرینگ؟مطرح‌کردن این سؤال به این معنی نیست که آزادکاری، کاری راحت و بی‌دردسر برای همه افراد است. فریلنسری مانند هر شغل دیگری مزایا و معایب خود را دارد که ما قصد داریم در این بخش به آن‌ها بپردازیم؛ بنابراین قبل از این‌که به فکر آماده‌کردن متن استعفای خود باشید یا تصمیم بگیرید برای همه عمر به‌صورت فریلنسری کار کنید، بهتر است به سراغ مزایا و معایب آن برویم.5 مورد از مزایای فریلنسریفریلنسری شاخه‌های گوناگون دارد که هر یک از آن‌ها مزایای مخصوص به خود را دارند. در این قسمت می‌خواهیم به برخی از مزایای عمومی فریلنسری اشاره کنیم، تا پایان با ما باشید.1- ساعت کاری انعطاف‌پذیریکی از مهم‌ترین مزایای آزادکاری ساعت کاری متغیر است. این حرفه امکان کارکردن در هر ساعتی از شبانه‌روز را به شما می‌دهد و شما مجبور نیستید در ساعت خاصی کار خود را انجام دهید. این مزیت سبب می‌شود که به زندگی شخصی خود، دانشگاه، فرزندان و... برسید و برای انجام کارهای خود برنامه‌ریزی کنید.2- اختیار در پذیرفتن یا ردکردن پروژه‌هادر فریلنسری شما کارفرمای خود هستید و کاملاً مختار هستید که پروژه‌های پیشنهادی را بپذیرید یا رد کنید. این شما هستید که مشتریان و پروژه‌های خود را انتخاب می‌کنید؛ بنابراین، اگر کارکردن با مجموعه یا فرد خاصی آزارتان می‌دهد، می‌توانید با یک نه خودتان را خوشحال کنید!3- محدود نبودن به یک محیط خاصشما به‌عنوان یک آزادکار محل کارتان را خودتان انتخاب می‌کنید. این کاملاً دست شما است که در فضای آرام خانه کار کنید یا در کافه و کتاب‌خانه! شما حتی می‌توانید در سفر هم پروژه‌های خود را انجام دهید و درآمد کسب کنید. چه چیزی از این بهتر؟از آن‌جا که فریلنسرها ملزم به حضور در محل کار نیستند، نیازی به رفت‌و‌آمد به محل کار ندارند. این موضوع سبب کاهش هزینه‌ها و صرفه‌جویی در وقت خواهد شد.4- یادگیری پیوستهشما به‌عنوان یک فریلنسر برای انجام پروژه‌های مختلف نیاز به دانش و تخصص دارید؛ بنابراین همواره باید در حال یادگیری باشید و دانش خود را به‌روز نگه دارید. اگر شما هم همیشه تشنه یادگیری مهارت‌ها و مطالب جدید هستید و از جست‌و‌جو در دنیای تمام نشدنی اینترنت لذت می‌برید، بد نیست نگاهی به فریلنسری داشته باشید.5- تصمیم‌گیری در مورد دست‌مزددر فریلنسری شما تصمیم می‌گیرید برای هر پروژه یا به‌ازای هر ساعت کار چه دست‌مزدی دریافت کنید. اگرچه این موضوع قابل‌بحث است و گاهی با چالش‌هایی رو‌به‌رو است؛ اما در نهایت شما انتخاب می‌کنید به‌ازای یک مبلغ خاص کار کنید یا خیر.معایب فریلنسری چیست؟فریلنسری در کنار مزایایی که دارد، با چالش‌هایی نیز همراه است. در این بخش برخی از این چالش‌ها و معایب فریلنسری را با هم بررسی می‌کنیم.1- نداشتن درآمد مشخصیکی از مهم‌ترین معایب آزادکاری نداشتن درآمد مشخص است. شما ممکن است یک ماه درآمد بسیار خوبی داشته باشید و غرق در کار شوید؛ اما ماه بعد کاملاً بیکار باشید. در این حرفه خبری از حقوق ثابت ماهانه نیست و ضمانتی وجود ندارد در هر ماه درآمدتان چه میزان است. اگرچه این اوضاع تا حدی قابل‌کنترل است؛ اما اگر شما را می‌ترساند، بهتر است کمی بیشتر در موردش فکر کنید.2- عدم وجود مزایای کارمندییکی از چالش‌هایی که فریلنسرها با آن مواجه هستند، این است که نمی‌توانند از مزایای کارمندی مانند: بیمه، اضافه‌کاری، عیدی و... استفاده کنند.3- احساس تنهایی و انزوابسیاری از آزادکارها به دلیل انجام کار در محیط خلوت و ساکت، ممکن است پس از مدتی احساس تنهایی و انزوا کنند (البته کارکردن در تنهایی برای برخی از افراد موهبتی است که قدرش را می‌دانند!).4- نیاز به زمان و سخت‌کوشیبرای تبدیل‌شدن به یک فریلنسر موفق و شناخته‌شدن در دنیای کسب‌وکار باید زمان زیادی را صرف یادگیری و معرفی خود کنید. شما باید به اندازه کافی صبور و سخت‌کوش باشید تا بالاخره به نتیجه برسید و شناخته شوید.شما در این مسیر با نبردی سخت برای ایجاد برند شخصی خود مواجه خواهید شد و این ممکن است ناامیدتان کند. اما فراموش نکنید که چیزی که آسان به دست بیاید، آسان هم از دست می‌رود؛ بنابراین، شک نکنید که با صرف، زمان و حوصله در نهایت به جایی که می‌خواهید، می‌رسید.5- مسئولیت صفر تا صد پروژه‌هادر فریلنسری مسئولیت صفر تا صد پروژه با شما است و باید سعی کنید به بهترین نحو آن را انجام دهید. حتی اگر نیاز به خرید یا تعمیر تجهیزی برای کار خود داشته باشید باید خودتان مسئولیت آن را به عهده بگیرید. هم‌چنین شما مسئول ارتباط با مشتری، بازاریابی و جذب و توسعه کسب‌وکار خود هستید.سخن پایانیما در این مقاله تعریفی از فریلنسری و آزادکاری ارائه دادیم و به نکات مثبت و منفی آن اشاره کردیم. اگرچه این کار جنبه‌های مثبت زیادی دارد؛ اما با چالش‌هایی نیز همراه است که ممکن است مقابله با آن برای برخی از افراد دشوار باشد.ما به شما پیشنهاد می‌کنیم قبل از مستقل شدن و قدم‌گذاشتن در مسیر فریلنسری ابتدا به‌خوبی محدودیت‌ها، مهارت‌ها و علایق خود را بررسی کنید. درک صحیح از نقاط قوت و ضعف‌تان به شما کمک می‌کند تا به‌درستی تصمیم بگیرید مناسب این کار هستید یا خیر. اگر شما هم فریلنسر هستید یا به‌تازگی وارد دنیای فریلنسری شده‌اید، خوشحال خواهیم شد تجربیات خود را در اختیار ما قرار دهید و از چالش‌هایی که در این مسیر با آن‌ها رو‌به‌رو بودید، برای‌مان بنویسید.</description>
                <category>مائده محمودیان</category>
                <author>مائده محمودیان</author>
                <pubDate>Sat, 15 Jul 2023 14:08:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاطره‌ای دور از الگوی زندگی‌م</title>
                <link>https://virgool.io/Atighefroshikhaterat/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D9%88%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%84%DA%AF%D9%88%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%85-jqiawgv5cfas</link>
                <description>چند روز پیش که مهمون داشتیم و هر کدوم‌شون سعی می‌کرد با پریز خراب کنار تختم، گوشیش رو شارژ کنه، به فکرم افتاد روی یه کاغذ بنویسم «خراب است» و بچسبونم به پریز تا شاید دست از سرش بردارن. البته که تا این کار رو انجام بدم، انقد شارژر با فشار تو پریز فرو شده بود که پریز با متعلقاتش از دیوار جدا شد و دیگه نیازی به هیچ نوشته‌ای نداشت. این داستان من رو یاد آقا امیریِ خدابیامرز انداخت. عمه می‌گفت وقتی با ابزار نه‌چندان کارآمدش به جون شیر دستشویی افتاد، اما نتونست درستش کنه، یه برگه چسبوند رو شیر و نوشت «شیر خراب است» و خیال خودش و همه رو راحت کرد!این روزا من خیلی یاد آقا امیری می‌افتم. به خاطر همین تصمیم گرفتم اینجا درباره‌ش بنویسم که یاد کسی که یه دورانی بهترین الگوی زندگی‌م بود، تا هستم باهام باشه.آقا امیری کی بود؟آقا امیری شوهرِ آخرین عمه‌ی من بود. یه آقای موقر، باهوش و خستگی‌ناپذیر که همیشه چیزی برای گفتن داشت. وقتی حرف می‌زد سرشار از شوق و ذوق زندگی بود. همیشه می‌خندید و من تو تموم این مدت حتی یه بار اخمش رو ندیدم و صدای بلندش رو نشنیدم، حتی وقتی روزای آخر لاجون و خسته رو تخت افتاده بود. وقتی دبیرستان بودم، آقا امیری بهم فیزیک درس می‌داد و با این‌که گاهی یه سری مسائل یادش نمی‌اومد، کلی وقت می‌ذاشت تا مسئله رو بفهمه و به من یاد بده. وقتایی که با بقیه حرف می‌زد من ازش درس زندگی می‌گرفتم، چون همیشه خوبِ همه رو می‌خواست و دنبال موفقیت و زندگی خودش بود. یادمه یه شب سرزده اومده بودن خونه‌مون. عمه باردار بود. ما یه سفره‌ی کوچیک وسط هال انداخته بودیم و غذای ناقابلمون رو بهشون تعارف کردیم. نمی‌دونم راست یا دروغ، اما عمه گفته بود که شام خوردن، ولی آقا امیری اومد و کنار ما نشست و درحالی‌که بیشتر حرف می‌زد و کمتر می‌خورد ما رو همراهی کرد. آقا امیری معتقد بود جواب مثبت به تعارف میزبان، احترام به اونه و نباید ردش کرد. هر چی بیشتر سعی می‌کنم خاطرات آقا امیری رو به یاد بیارم، بغضی عمیق‌تر تو گلوم می‌شینه. کاش آدمای خوب برای همیشه کنارمون بمونن!داستان آقا امیری کجا تموم شد؟آقا امیری اواسط 40 سالگی‌ش سرطان گرفت. روزای آخر خیلی تند می‌گذشت. بابا هر کار از دستش برمی‌اومد انجام داد. بیشتر روزا و شبا اونجا بود و وقتی می‌اومد خونه تو خودش بود. یه روزی که از خونه‌ی عمه برگشته بود، مامان چایی رو گذاشت جلوش، وقتی خواست بخوره یهو گریه‌ش گرفت. سرش رو گرفت بین دو تا دستاش و شونه‌هاش تکون خورد و صدای هق‌هقی که سعی داشت پنهونش کنه، بلند و بلندتر شد! بابا که گریه می‌کنه یه چیزی از آدم کم می‌شه، یه چیزی درون آدم می‌شکنه و یه چیزی آدمو می‌ترسونه. بابا گفت دیگه تمومه و رفت! من ولی باور نکردم، به خودم قبولوندم بابا همیشه نیمه‌ی خالی لیوان رو می‌بینه و سعی کردم امیدوار بمونم. اما تهش همین امید منو از پا درآورد!امیدی که اون روزا همه‌ی وجودمو پر کرده بود و هر جا می‌رفتم باهام بود! بابا هر روز اونجا بود، من نه! می‌ترسیدم ببینمش. وقتی بعد از ماه‌ها به دیدنش رفتم، هیچ شباهتی بین آقا امیری همیشگی و اون کسی که اونجا رو تخت افتاده بود، پیدا نکردم. آقا امیری بینایی‌ش رو از دست داد و به طور وحشتناکی وزن کم کرده بود. سلام کردم. صدام رو با رضا اشتباه گرفت و گفت: آقا رضا چطوری؟ و من مُردم. مامان اشکش رو با گوشه‌ی روسری پاک کرد، بعدش با صدای خندون گفت: مائده‌س. آقا امیری خندید و گفت: فیزیکت رو خوندی؟ و من حتی نتونستم جواب بدم. دلم می‌خواست برم یه جا و فقط گریه کنم. آقا امیری دوباره خندید و گفت سوال داری از من بپرس! چرا می‌خندید؟ آدم باهوشی مثل اون می‌دونست روزای آخره و شاید یه ساعت دیگه بمیره، چطوری می‌خندید؟ وقتی حتی نتونست من رو از رضا تشخیص بده و وقتی حتی نمی‌تونست کارای شخصیش رو انجام بده، چطوری می‌خندید؟ وقتی سرطان شکستش داده بود و چند وقت دیگه هیچ خبری از اون همه شوق و ذوق نبود، به چی می‌خندید؟اون آخرین ملاقات من با آقا امیری بود. دیگه اونجا نرفتم تا خبر از دست دادنش رو شنیدم. نمی‌دونم کجا بودم و چطوری خبر بهم رسید، ولی می‌دونم اسفند سال 89 بود و با اوایل ورود من به دانشگاه یکی شده بود. آخرین تصویری که از آقا امیری یادمه، اینه که کنار در تکیه داده بودم و به بابا نگاه می‌کردم که خمیده زیر تابوت آقا امیری «لا اله الا الله» می‌گه. و اما امروز...امروز بعد از چندین سال رفتم و سری به آقا امیری زدم. باهاش حرف زدم و بهش گفتم چقد پشیمونم که به حرفش گوش ندادم. بهش گفتم که چقد تو زندگی اشتباه کردم و اگه بود احتمالاً ازم ناامید می‌شد. آقا امیری مثل همیشه صبور و آروم به حرفام گوش داد. دلم براش تنگ شده بود و وقتی تصویرش رو سنگ قبر دیدم از خودم خجالت کشیدم که چرا انقد دیر بهش سر زدم.  من نمی‌دونم اون تو زندگی بقیه چطوری بود، اما همیشه نقطه‌ی روشنی تو خاطرات بچگی  من بود و هست. اون کسیه که از هیچی، به جایی که دوست داشت رسید. از یه روستای دورافتاده به دانشگاه تهران رفت و تونست توی عمر کمی که از خدا گرفت به جاهای خوبی برسه. برای ما اون یه آدم دوست داشتنی بود که هر کاری که از دستش می‌اومد برای همه  انجام می‌داد. نمی‌دونم اونجایی که هستی چه خبره آقا امیری! ولی مطمئنم اگه راهی برای پیشرفت و موفقیت باشه تو اول از همه اون راه رو پیدا می‌کنی. و می‌خوام بدونی که مرگ، پایان  راه ما نیست تا وقتی که کسی هست که مدام ما رو به یاد می‌آره. در آخر می‌خوام یادی کنم از دیالوگی دوست‌داشتنی تو فیلم جزیره‌ی شاتر که می‌گه:ما را به خاطر بیاریدچون ما هم زندگی کردیمعشق ورزیدیم و خندیدیم.</description>
                <category>مائده محمودیان</category>
                <author>مائده محمودیان</author>
                <pubDate>Thu, 27 Apr 2023 13:55:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عیب نداره، شد تجربه!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_23023611/%D8%B9%DB%8C%D8%A8-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%B4%D8%AF-%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-wobm3qq5klgz</link>
                <description>یه شب ملایمِ قشنگ بود. ما تصمیم گرفتیم یه مسافت خیلی زیادی رو بدون این‌که فکر کنیم چی می‌شه و نگران باشیم که چطور می‌شه، طی کنیم. البته مقصد معلوم بود، ولی هیچ اجباری برای به مقصد رسیدن یا نرسیدن وجود نداشت. ما فقط می‌خواستیم یه تجربه‌ی جدید داشته باشیم. شبِ خوب و قشنگی بود. اما داستان هیچ ربطی به اون شب نداره. داستان مربوط به فردای اون روزه. روزی که بارونِ خیلی خیلی شدیدی باریدن گرفت و ما تا تونستیم زیر بارون موندیم و خیس شدیم و یخ زدیم. روزی که زیر بارون و باد شدید به تماشای دریای طوفانی رفتیم و بهترین عکس‌ها رو از دریا و کج‌و‌کوله‌ترین عکس رو از خودمون گرفتیم. وقتی کارمون تموم شد و داشتیم از پارکینگ خارج می‌شدیم یه ماشین پیچید جلومون. یه نیسان آبی بود که پشتش نوشته شده بود: عیب نداره، شد تجربه!دقیقاً از اون روز این جمله تو ذهنم حک شد. اون روز با این جمله، به هر اشتباهی که کردیم خندیدیم و اون جمله بخشی از زندگی ما شد! اما به نظر شما هم درسته با تکیه به این جمله به هر اشتباهی بخندیم و انجامش بدیم؟!تجربه!روایتی کوتاه از 16 سالگیفکر می‌کنم دوم یا سوم دبیرستان بودم. جایی بین 16 یا 17 سالگی. درحالی‌که مثلاً برای کنکور آماده می‌شدم، سعی می‌کردم همه‌ی ظواهر رو حفظ کنم تا فرصت بیشتری برای تنها بودن فراهم کنم. برای منِ فراری از مهمونی این یه راه‌حل منطقی به نظر می‌رسید. و خب دقیقاً همون سال بود که تصمیم گرفتم موهام رو پسرونه کوتاه کنم. برایِ منِ عشقِ موی بلند این یه تصمیم سخت و مهم بود. برایِ من که تو اکثرِ سال‌های قبلش موهای بلند داشتم حتی فکر کردن به موی کوتاه سخت بود. اون روز با مامان رفته بودیم آرایشگاه درسا. درسا هنوز اونقدی که الان بزرگ و معروفه، بزرگ و معروف نبود. ته کوچه‌‌مون، تو یه خونه‌ی کوچولو آرایشگری می‌کرد. وقتی رفتیم پیشش حسابی تو هم بودم. حتی دلم می‌خواست گریه کنم. آرایشگر که قیافم رو دید گفت چته؟ مامان گفت ناراحته به خاطر موهاش. نگاهم کرد و گفت: حسرت چیزی که دوباره به دست میادو نخور!این حرفش برام قشنگ بود. اون روز این حرف رو به خاطرم سپردم و تا مدت‌ها بهش فکر می‌کردم. وقتایی که برای از دست دادن یه چیزی زانوی غم بغل می‌کردم و غصه می‌خوردم، به خودم می‌گفتم برای چیزی که قراره دوباره به دستش بیاری غصه نخور. و اون‌وقت آروم‌تر غصه می‌خوردم. چون من هیچ‌وقت غصه نخوردن رو بلد نشدم!ولی واقعیت اینه که من دوباره اون موها رو به دست نیاوردم! سال‌ها برای دوباره به دست آوردنشون منتظر موندم و فکر می‌کردم موهام باز هم همونقد بلند و پرپشت و مشکی می‌شه. اما نشد! من مثل قبل ازش مراقبت کردم، اما موهای من هیچ‌وقتِ هیچ‌وقت مثل اون روز پرپشت در نیومد و رنگ مشکی و حالت نرمشو به دست نیاورد! موهایی که برای شستنش از مامان کمک می‌گرفتم و دستمون درد می‌گرفت، نصف شد! موهای سفید بین موهام مشکی‌م زیاد شد و موهای پرپشت و قشنگم شد یه گیس لاجون و معمولی!وقتایی که به فیلم 13 سالگی نگاه می‌کنم و اون موها رو می‌بینم به نظرم میاد خودم نیستم. موهای مشکیِ خیلی خیلی پُر و قشنگی که بدون روغن و مراقبت خاصی همیشه سالم و قشنگ بودن! و حالا با روغن و ماسک و هزار تا چیز دیگه باز هم خوب نیستن.راستش نه فقط به خاطر این داستان، بلکه با توجه هزار و یک تجربه‌ای که به دست آوردم می‌خوام بگم واقعاً ما همیشه فرصت جبران نداریم. کاش داشتیم، ولی نداریم. همیشه این‌طور نیست که یه چیز رو از دست بدیم، بهش بخندیم و فردا دوباره به دستش بیاریم. یه چیزایی وقتی از دست می‌رن دیگه تمومه. دیگه به دست نمیان یا اگرم بیان، سخت به دست میان. اشتباه کردن و درس گرفتن از اون اشتباه بخشی از زندگیه. اما یه موقع یه تصمیمایی هست که وقتی بگیریمشون دیگه تمومه، دیگه به عقب برنمی‌گردیم و دیگه اون لحظه برای ما وجود نداره. به نظرم بیایم دست از گول زدن خودمون برداریم. همیشه به اشتباه‌هامون به خاطر این‌که قراره جبرانشون کنیم نخندیم. یه وقتایی به جای تکرار کردن یه اشتباه، بایستیم. فکر کنیم و سعی کنیم جلوش رو بگیریم. به نظرم مهمه برای چیزای باارزشِ زندگی با جدیّت و زمان بیشتر تصمیم بگیریم. بعضی چیزا و بعضی آدما فقط یه بار سر از زندگی ما در میارن، با عجله از دستشون ندیم. شاید فرصت دوباره‌ای نباشه. چیزی که برای ما باارزشه، باید برامون مهم باشه. نباید اون رو فدای خواست و نگاهِ دیگران کنیم. نمی‌دونم واقعاً! ولی اگه اون سال به خاطر حفظ ظاهر الکی، موهام رو کوتاه نمی‌کردم شاید الان وضعیت بهتری داشتن. اون‌قد بهتر که دوباره فردا مجبور نباشم برم و کوتاه‌شون کنم!کلام آخرمنظورم از گفتن این حرفا برگشتن به عقب و فکر کردن و چسبیدن به گذشته نیست. نه اصلاً. گذشته همون‌طور که از اسمش مشخصه، گذشت و رفت و دیگه اصلاً وجود نخواهد داشت. این حرفا رو زدم برای آینده. برای این‌که بگم تصمیم‌گیری و انتخاب مهمه. مجموعه‌ی انتخابامونه که جایگاه و حال ما رو تشکیل می‌دن. سرسری و عجله‌ای از کنارشون رد نشیم. به خودمون وقت بدیم برای یه تصمیم درست.فدای سرمون هر اشتباهی که تا حالا کردیم و شد تجربه، ولی از امروز به بعد بهتر نیست برای انتخاب چیزایی که ارزش دارن و برامون مهمن بیشتر وقت بذاریم؟ درست‌تر فکر کنیم و تصمیمی بگیریم که منجر به حفظ آدما و چیزای باارزش و مهم زندگیمون بشه؟ اگه دوست داشتنی هست، اگه کاری هست، اگه دوستی هست که به درستیِ بودنشون تو زندگی‌مون مطمئنیم، زور بیشتری بزنیم برای داشتن و حفظ کردن‌شون. اگه اشتباهی کردیم و پشیمونیم ولش نکنیم و بگذریم، اگه می‌شه جبرانش کنیم. نه به خاطر بقیه، به خاطر حالِ خوب خودمون. که غنیمته به خدا این روزا!تجربه‌ی حال خوب</description>
                <category>مائده محمودیان</category>
                <author>مائده محمودیان</author>
                <pubDate>Sun, 26 Feb 2023 18:20:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جان گاتمن که بود و چه گفت؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_23023611/%D8%AC%D8%A7%D9%86-%DA%AF%D8%A7%D8%AA%D9%85%D9%86-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D9%88%D8%AF-%D9%88-%DA%86%D9%87-%DA%AF%D9%81%D8%AA-afx4jpagbbe6</link>
                <description>اگر شما هم مانند من به حوزه‌ی روان‌شناسی و به‌ویژه زوج درمانی علاقه‌مند هستید، حتماً بارها نام جان گاتمن را شنیده‌اید. جان گاتمن یکی از روان‌شناسان شناخته شده‌ی آمریکایی است که بیشتر مطالعاتش مرتبط به زوج‌درمانی و زندگی مشترک است. گاتمن در سال 1942 از پدر و مادری یهودی ارتدکس، در جمهوری دومینیکن متولد شد. والدین او از جمله افرادی بودند که در جریان هولوکاست حضور داشتند. گاتمن مدرک کارشناسی خود را در رشته‌ی ریاضی-فیزیک از دانشگاه دیکینسون دریافت کرد. سپس او تحصیلات خود را در رشته‌ی ریاضیات- روان‌شناسی در دوره‌ی کارشناسی ارشد در دانشگاه ماساچوست ادامه داد. او موفق شد مدرک  خود را در سال 1967 در رشته‌ی روانشناسی بالینی-ریاضی دریافت کند.دکتر جان گاتمنپس از دریافت مدرک کارشناسی ارشد، او تصمیم گرفت در رشته‌ی روان‌شناسی بالینی ادامه تحصیل دهد. گاتمن مدرک دکتری خود را از دانشگاه ویسکانسین دریافت نمود و پسادکتری خود را در دانشگاه کلرادو در سال‌های 1971 و 1972 ادامه داد. اگر به دنبال آشنایی بیشتر با دکتر جان گاتمن و یافته‌های او هستید تا پایان این مقاله مرا همراهی کنید. مختصری در مورد زندگی خصوصی جان گاتمنگاتمن پس از دو ازدواج ناموفق، با جولی شوارتز گاتمن ازدواج کرد. جولی یک روان‌شناس بالینی است که علاوه بر فعالیت‌ و مطالعات شخصی خود، در کنار همسرش فعالیت می‌کند. جان و جولی گاتمن مؤسسه‌ای دارند که در آن‌جا به تحقیقات و مطالعه بر روی روابط می‌پردازند. هم‌چنین در کنار فعالیت‌های پژوهشی که دارند به زوج‌ها مشاوره می‌دهند و از روش معروف گاتمن برای کمک به آن‌ها استفاده می‌کنند. گاتمن و همکارانش در این مؤسسه خوشبختی یا عدم خوشبختی یک زوج را پیش‌بینی می‌کنند.شروع فعالیت گاتمن در حوزه‌ی روابط به 50 سال قبل باز می‌گردد. زمانی‌که با دوست و همکارش رابرت لونسون در دانشگاه کالیفرنیا کار می‌کرد. هر دوی آن‌ها در آن زمان روابط خوبی نداشتند. بنابراین رابرت پیشنهاد داد تا مطالعه بر روی روابط را آغاز کنند. آن‌ها مرکزی برای تحقیقات بر روی روابط ایجاد کردند تا با مطالعه بر روی روابط افراد بتوانند راهنمایی برای ایجاد روابط خوب و مثبت باشند. جولی نیز به واسطه‌ی جان به این مسیر علاقه‌مند شد و مطالعه بر روی روابط را آغاز کرد. جالب است بدانید به گفته‌ی جولی، او و همسرش در ابتدا تفاوت‌های بسیاری داشتند که بر روابط آن‌ها تأثیر گذاشته بود. برای مثال جولی پرانرژی بود و به دنبال فعالیت‌های هیجان‌انگیز بود اما جان عاشق مطالعه و آرامش بود. جولی از یک خانواده نسبتاً مرفه آمریکایی بود در حالی‌که جان در شرایط سخت بزرگ شده بود. آن‌ها حتی گاهی باورهای مذهبی متفاوت با هم داشتند. جان گاتمن به همراه همسرش جولیبا همه‌ی این‌ها جان و جولی به مرور یاد گرفتند تا چگونه زندگی خوبی در کنار هم برای خود بسازند. آن‌ها اکنون بیش از سه دهه است که در کنار هم زندگی می‌کنند. یافته‌های این زوج می‌تواند به ما هم برای داشتن روابط بهتر کمک کند. چرا روابط عاطفی پیچیده است؟اگر شما هم در یک رابطه‌ی عاطفی هستید یا بودن در یک رابطه را تجربه کرده باشید، می‌دانید روابط همیشه خوب و آسان پیش نمی‌روند. برای آگاهی از علت این اختلافات ریز و درشت بهتر است کمی به عقب برگردیم. به زمانی‌که ما حتی وجود نداشتیم و والدین ما برای آمدن ما برنامه‌ریزی کردند. هنگامی که نطفه شکل می‌گیرد بخشی از صفات والدین یا حتی اجداد ما از طریق DNA به ما منتقل می‌شود.این در حالی‌‌ست که من و شما حتی از آن‌ها اطلاع نداریم. پس از به دنیا آمدن نوزاد، او تحت نظام تربیتی خانواده پرورش می‌یابد. والدین، خواهر، برادر و اطرافیان بر روی شکل‌گیری رفتار کودک تأثیر می‌گذارند. هم‌زمان با رشد کودک این دایره، شعاع بیشتری پیدا می‌کند؛ دوستان، مدرسه و محیط اطراف تأثیرگذاری خود را آغاز می‌کند. تا این‌جا کودک بدون این‌که انتخابی داشته باشد تحت تأثیر ژن، نظام تربیتی و محیط قرار گرفته است. از طریق این سه گزاره برخی رفتارها در کودک نهادینه شده است. برون‌گرایی، پرخاش‌گری یا هر چیز دیگری که در خود سراغ دارید بی‌آن‌که برایش تلاشی کرده باشید احتمالاً در این دسته قرار می‌گیرند. مجموعه‌ی این تأثیرات بر روی کودک سبب ایجاد تفاوت فردی او با دیگران می‌شود. این رفتارها تا زمانی ادامه می‌یابد که فرد به استقلال می‌رسد و تصمیم می‌گیرد برخی از صفات خود را تغییر دهد. تغییری از روی آگاهی و استقلال فردی. اما آیا این تغییر به همین راحتی است؟ مطمئناً خیر. زمان زیادی نیاز است تا یک فرد رفتار و صفتی را که 20  سال یا بیشتر با آن زندگی کرده است، تغییر دهد. تغییر به دلیل همین تفاوت‌های فردی است که زمانی‌که دو نفر علی‌رغم عشق و علاقه زیاد در یک رابطه قرار می‌گیرند، با مشکلاتی روبرو می‌شوند. تحمل فردی با خصوصیات و رفتار متفاوت برای همیشه ممکن است سخت به نظر برسد. به همین دلیل است که در ابتدای رابطه در کنار آن عشق اولیه، اختلافات نیز آغاز می‌شود. خب راه‌حل چیست؟ چه کاری می‌توان برای به حداقل رساندن این تفاوت‌ها انجام داد؟شوالیه‌های سیاه روابط از نگاه گاتمنگاتمن و همکارانش سال‌های زیادی را به بررسی و مطالعه‌ی روابط عاطفی پرداختند. آن‌ها روابط زوج‌های بسیاری رو مورد مطالعه قرار دادند و پس از بررسی‌های فیزیولوژیکی و مشاهدات تجربی اکنون مدعی هستند که پس از تعامل 15 دقیقه‌ای می‌توانند احتمال طلاق یا پایداری یک رابطه را پیش‌بینی کنند. البته طبق بررسی‌های صورت گرفته مشخص شد که 94% این پیش‌بینی‌ها درست از آب در می‌آید! اما چگونه چنین چیزی ممکن است؟ گاتمن  و همکارانش برای این پیش‌بینی از چه روشی استفاده می‌کند؟گاتمن در مطالعه و مشاهده‌ی روابط 4 معیار را مورد بررسی قرار می‌دهد که از آن به نام شوالیه‌های پایان روابط عاطفی نام می‌برد. در ادامه با این 4 شوالیه سیاه که تأثیر به سزایی در آینده‌ی روابط عاطفی می‌گذارند، آشنا می‌شویم.1- انتقاد تند: اولین شوالیه سیاه در روابط انتقاد تند است. منظور از انتقاد در این‌جا، انتقاد سازنده و اساسی که به فرد کمک کند، نیست. بلکه انتقادی مدنظر است که به شکلی زننده بیان می‌شود و ضعف و نقص شخص مقابل را نشانه قرار می‌دهد. مثل این‌که تو خیلی تنبلی، تو خیلی بی‌فکری، تو خیلی خنگی و مسائلی از این دست.2- توهین و تحقیر: این شوالیه یکی از مخرب‌ترین سواران رابطه به شمار می‌رود. توهین به نوعی انتقاد همراه با تمسخر و انزجار است. نگاهی تحقیرآمیز همراه با خودبزرگ‌بینی با زبانی گزنده که سبب آزار روحی و به دنبال آن آسیب جسمی می‌شود. گاتمن و همکارانش معتقدند از میزان تحقیر و توهین در یک رابطه می‌توان میزان بیماری‌های عفونی فرد را در سال‌های پیش رو پیش‌بینی کرد. زیرا توهین سبب از بین بردن سیستم ایمنی فرد می‌شود.انتقاد و توهین در روابط عاطفی3- حالت دفاعی گرفتن: این شوالیه سیاه که بسیار در روابط عاطفی جولان می‌دهد، سوارکار تدافعی است که بیشتر ما در آن خیلی خوبیم. منظور از حالت تدافعی داشتن، به نوعی قربانی نشان دادن خود به همراه سرزنش است. فرد در مقابل توهین و تحقیر، از خود واکنش نشان می‌دهد و او هم شروع به سرزنش می‌کند. این‌کار رابطه را به سرعت به سمت نابودی پیش می‌برد. در این حالت افراد دائم مشکلات را گردن یک‌دیگر می‌اندازند و از زیر بار مسئولیت شانه خالی می‌کنند. 4- کارشکنی: آخرین شوالیه کارشکنی یا سکوت است. فرد در این حالت کاملاً خاموش می‌شود و از ایجاد رابطه با همسر خود طفره می‌رود. گاتمن و لونسون معتقدند وقتی فرد بسیار برانگیخته شد و ضربان قلبش به بالای 100 رسید، سکوت می‌کند و به دیوار سنگی نفوذناپذیری تبدیل می‌شود. این دیوارها مانعی جدی در روابط هستند. این حالت میان مردان رایج‌تر است و 85% افرادی که به کارشکنی روی می‌آوردند، مرد بودند!روابط سالم از نگاه گاتمنگاتمن و همکارانش با ارزیابی روابط عاطفی به این نتیجه رسیدند که روابط سالم 10 ویژگی دارند. در ادامه به بیان این ویژگی‌ها می‌پردازیم:1-  افراد در روابط سالم بیشتر به دنبال ویژگی‌های مثبت و رفتارهای خوب پارتنر خود هستند و مدام آن‌ها را یادآور می‌شوند. زوج‌هایی که زندگی پایدار و شادی دارند معمولاً کمتر از یک‌دیگر انتقاد می‌کنند و بیشتر به دنبال تحسین و تقدیر یک‌دیگر هستند. اما همه‌ی ما نقص و ضعف‌هایی در شخصیت خود داریم، درست است؟ چگونه می‌توان بدون ایجاد احساس بد در پارتنر خود، انتقادی سازنده داشت که منجر به داشتن رابطه‌ی بهتری شود؟ نحوه‌ی بیان انتقاد بسیار مهم است. انتقاد باید به شکلی مطرح شود که هیچ طعنه و کنایه و تحقیری در آن نباشد. همسر شما باید این احساس را داشته باشد که شما به فکر کمک کردن به او هستید. معمولاً افراد در پاسخ به این شیوه‌ی انتقاد حالت تدافعی نمی‌گیرند و قلب خود را برای شنیدن به حرف‌های پاتنر خود باز می‌کنند.  2- ویژگی دوم در روابط سالم این است که افراد در مورد علایق، آرزوها، خواسته‌های یک‌دیگر با هم گفت‌و‌گو می‌کنند. آن‌ها همواره به دنبال این هستند که پارتنر خود را کشف کنند و در مورد هم‌دیگر کنجکاو هستند و با هم صحبت می‌کنند. 3- افراد در یک رابطه‌ی سالم هنگامی که بحثی صورت گرفت مسئولیت کار خود را می‌پذیرند. به دنبال توجیه و یا مقصر دانستن یک‌دیگر نیستند. آن‌ها با قبول اشتباه خود و عذرخواهی دل یک‌دیگر را به دست می‌آورند و از طولانی کردن مشاجرات جلوگیری می‌کنند. روابط سالم 4- در روابط سالم افراد نظرات یک‌دیگر را می‌شوند و به آن احترام می‌گذارند. 5- در یک رابطه‌ی عاطفی سالم افراد در هنگام بحث و درگیری به یک‌دیگر توهین نمی‌کنند و یک‌دیگر را تحقیر نمی‌کنند. آن‌ها به خوبی می‌دانند که بحث و ناراحتی در یک رابطه اجتناب‌ناپذیر است اما نباید در آن زمان به یک‌دیگر بی‌احترامی کنند. آن‌ها یاد گرفتند خشم خود را کنترل کنند یا ادامه‌ی بحث را به زمان دیگری موکول کنند. از آن‌جا که رابطه برای آن‌ها ارزشمند است سعی می‌کنند با آگاهی اختلافات موجود را حل کنند. 6- افراد در این روابط زمان زیادی را به یک‌دیگر اختصاص می‌دهند. رابطه از هر چیز دیگری اولویت بیشتری برایشان دارد. آن‌ها برای هم زمان‌های مجزا برای گفت‌و‌گو، معاشرت و خوش‌گذرانی در نظر می‌گیرند و برای زندگی خود برنامه‌ریزی می‌کنند. 7- در یک رابطه‌ی خوب افراد سعی می‌کنند عادت‌های مثبت ایجاد کنند. مانند بوسیدن یک‌دیگر در شروع یک روز، یا فرستادن پیام‌های روزمره به هم.8- افراد در رابطه‌ی سالم به هم اعتماد دارند و به هم متعهد هستند. از نظر دکتر گاتمن تعهد و اعتماد پایه‌های مستحکم و استوار روابط به شمار می‌روند. 9- در روابط سالم همیشه هر دو طرف آماده و مشتاق هستند تا با یک‌دیگر گفت‌و‌گو کنند. آن‌ها مشکلات ریز و درشت را مطرح می‌کنند و برای حل آن فکری می‌اندیشند. 10- در این روابط افراد به یک‌دیگر کمک می‌کنند تا به اهداف شخصی خود برسند. این افراد به هم کمک می‌کنند تا به آدم بهتری تبدیل شوند و در کنار هم رشد کنند. آثار جان گاتمناگر به نظریه‌ها و ایده‌های دکتر جان گاتمن علاقه‌مند شدید و به دنبال آشنایی بیشتر با او هستید می‌توانید به آثار او رجوع کنید. در ادامه تعدادی از کتاب‌های معروف جان گاتمن به همراه همکارانش را به شما معرفی می‌کنیم:زوج درمانی با روش گاتمنهشت قرار عاشقانه و گفت‌و‌گوهایی ضروری برای عشق ابدیموفقیت یا شکست در ازدواجازدواج‌ها چرا موفق می‌شوند و چرا شکست می‌خورندعلم عشقهفت اصل موفقیت در ازدواج و زناشویی10 اصل برای زوج‌درمانی مؤثرکلام آخردر این مقاله با دکتر جان گاتمن آشنا شدیم. او در سال 2007 به عنوان 10 روان‌درمان‌گر با نفوذ و تأثیرگذار شناخته شد. جان گاتمن به همراه همسر و همکارانش سال‌های زیادی را به ارزیابی و بررسی روابط پرداختند. آن‌ها بر روی بیشتر از 3000 زوج تحقیق و مطالعه کردند و با درصد اطمینان 94% پس از ارزیابی و تعامل زوجین می‌توانند پایداری یا طلاق روابط آن‌ها را در 6 سال آینده پیش‌بینی کنند. دکتر جان گاتمن آثار قابل توجهی در زمینه‌ی روابط عاطفی دارد و با بیانی صریح به بیان اقدامات عملی می‌پردازد. روش زوج‌درمانی گاتمن امروزه بسیار مورد توجه قرار گرفته است و روان‌شناسان زیادی در سراسر دنیا از آن استفاده می‌کنند. </description>
                <category>مائده محمودیان</category>
                <author>مائده محمودیان</author>
                <pubDate>Thu, 16 Feb 2023 13:24:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تعریف شما از موفقیت چیست؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_23023611/%D8%AA%D8%B9%D8%B1%DB%8C%D9%81-%D8%B4%D9%85%D8%A7-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D9%88%D9%81%D9%82%DB%8C%D8%AA-%DA%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-ua7uoivf527i</link>
                <description>موفقیت مفهومی‌ست که برای افراد مختلف، معانی متفاوت دارد. باورها و تعاریفی که هر یک از ما در مورد موفقیت داریم در حالت کلی مشابه است اما در جزئیات، تفاوت بسیاری با هم دارد. بسیاری از این باورها به دوران کودکی، محیط خانواده و اجتماعی که در آن بزرگ شدیم برمی‌گردد. هر کدام از ما با ارزش‌های متفاوتی با دیگری در خانواده و اطراف خود مواجه بودیم که بر روی تعریف ما از موفقیت اثر می‌گذارد. امروزه داشتن تعریف شخصی از موفقیت سخت به نظر می‌رسد. همه‌ی ما مدام توسط متر و معیارهایی که رسانه‌ها و افراد تأثیرگذار ارائه می‌دهند، اندازه‌گیری می‌شویم. دست‌آوردها و انتخاب‌هایمان پیوسته توسط افراد قضاوت می‌شود و حتی زمانی‌که تجربه‌ای خوشایند را از سرمی‌گذرانیم باز راضی نیستیم. بسیاری از ما باور داریم از آن‌جایی که باید باشیم عقب‌تریم و در مقایسه با هزاران آدم موفقِ موجه‌ای که در شبکه‌های اجتماعی می‌بینیم چیزی برای ارائه نداریم! گاهی برای این‌که خود را در قالب استانداردهای جامعه و افراد در بیاوریم، کارهایی را انجام می‌دهیم که دوست نداریم و لذتی برایمان به همراه ندارد.اما تعریف شما از موفقیت چیست؟ آیا شما هم سعی می‌کنید تا خودتان را با معیارهای جامعه و اطرافیان درباره‌ی موفقیت وفق دهید؟ به نظر شما رابطه‌ی تعریف‌شده و به‌خصوصی میان موفقیت و سن برقرار است؟ اگر به دنبال پاسخ این پرسش‌ها هستید تا پایان مقاله همراه من باشید. تعریف موفقیتتعریف موفقیت چیست؟هنری دیوید ثورو نویسنده و شاعر آمریکایی عبارت زیبایی در مورد موفقیت دارد. او می‌گوید: «موفقیت به سراغ افرادی می‌رود که سرشان به قدری شلوغ است که نمی‌توانند سراغ آن بروند». کمی به این جمله فکر کنید. برداشت شما از آن چیست؟ واقعیت این است که ما هیچ‌وقت نمی‌توانیم انتظارات تمام افراد را در جامعه و یا حتی خانواده، برآورده کنیم. اگر همواره خود را در مقام مقایسه با دیگران قرار دهیم، لذت زندگی کردن را از دست خواهیم داد. در آن صورت برای رسیدن به اهدافی تلاش می‌کنیم که افراد دیگر برای ما تعریف می‌کنند. واقعاً چه دلیلی دارد خود را برای رسیدن به چیزی که حتی رویای شخصی خودمان نیست، خسته کنیم؟ موفقیت حاصل تلاش و پشت‌کار و امید است. اگر تلاش خود را پیوسته برای رسیدن به هدفی که در نظر داریم، به کار بگیریم، موفقیت زاده می‌شود. من این اطمینان را به شما می‌دهم لذتی که در رسیدن به اهداف شخصی خودتان صرف‌نظر از معیارهای دیگران است، در سایر دست‌آوردها پیدا نمی‌شود.شاید الان در جایی قرار دارید که دوستش ندارید. شاید آن ماشینی که می‌خواستید را نخریدید و مدل گوشیتان از دوستانتان پایین‌تر است. شاید پول کمی ته حساب خود دارید و احساس می‌کنید هر چه تلاش کردید، بی‌فایده بود. شاید تصور می‌کنید شکست خوردید و زمان را از دست دادید. من شما را درک می‌کنم اما نظرتان چیست کمی بی‌خیال ماشین و گوشی و خانه شوید و کاری که دوست دارید را بکنید؟ نظرتان چیست با امکاناتی که دارید (هر چند کم) شروع کنید و ناامید نباشید؟ نظرتان چیست برای خود اهداف کوچک در نظر بگیرید و از رسیدن به آن لذت ببرید؟هیچ موفقیتی بدون حالِ خوش، لذت‌بخش نیست. زندگی خود را فدای آن‌چه خانواده و جامعه از شما انتظار دارد نکنید. برای رسیدن به موفقیتی که خودتان تعریف می‌کنید، تلاش کنید و امیدوار باشید. فردا رازی‌ست که هیچ‌یک از ما نمی‌داند  برایمان چه به ارمغان خواهد آورد. هر جا که هستید حتماً کاری برای انجام دادن دارید، قدمی کوچک، که اگر امروز آن را بردارید فردا کمی جلوتر از این‌جا خواهید بود. آن یک قدم را بردارید و ثابت قدم بمانید تا به جایی که می‌خواهید برسید. موفقیت چیست؟رابطه‌ی بین سن و موفقیتآیا واقعاً رابطه‌ای بین سن و موفقیت وجود دارد؟ آیا شانس موفقیت ما با افزایش سن کم می‌شود؟ برای جواب این سؤال من چرخی در موتور جست‌و‌جوی گوگل زدم و با سؤالات جالبی مواجه شدم. سؤالاتی از این دست:چگونه در 18 سالگی موفق شوم؟چگونه در جوانی کارآفرین شوم؟آیا در سنین بالا موفق می‌شوم؟بسیاری از ما باور داریم اگر تا زمان خاصی به موفقیت نرسیم، پس از آن همه‌چیز تمام خواهد شد و پرونده‌ی موفقیت برای همیشه برایمان بسته می‌شود. اما آیا واقعاً این‌طور است؟اکثر ما برای رسیدن به اهداف خود در زندگی زمان خاصی در نظر می‌گیریم. برای مثال من می‌خواهم تا عید 10 کیلو وزن کم کنم و اگر به این هدف نرسم احساس شکست خواهم کرد. اگر احساس شکست کنم با خود فکر می‌کنم حتماً من عرضه‌ی هیچ‌کاری را ندارم و یک بازنده‌ی بالفطره هستم. اما واقعیت این نیست. ما باید اهداف خود را متناسب با امکانات و شرایط خود تعریف کنیم و برای رسیدن به آن تمام تلاش خود را بکنیم. و حتی اگر با این‌حال باز هم به هدف نرسیدیم برگردیم و به پشت سر خود نگاه کنیم. کجا را اشتباه رفتیم؟ کجا را باید اصلاح کنیم تا در شروع دوباره، شکست نخوریم؟ هیچ چیز نباید مانع شما برای شروعی تازه شود.سن  و موفقیتباور کنید موفقیت ربطی به سن ندارد. موفقیت حاصل اعمال و افکار و اقدامات ما در طی سال‌هاست. هیچ‌یک از ما شرایط و امکانات مشابه نداشته‌ایم تا زمان رسیدن به موفقیتمان با هم یکی باشد. حتی اگر تمام شرایط یکسان باشد باز هم توان و استعداد و روحیات همه‌ی ما مشابه نیست. بهترین کار برای رسیدن به موفقیت این است که توان و شرایط خود را در نظر بگیریم و بدون معطلی به سمت هدفی که می‌خواهیم حرکت کنیم. استمرار و صبر، شما را برای رسیدن به موفقیت یاری می‌کند. در رسیدن به اهدافتان عجول نباشید. اگر کاری برایتان لذت‌بخش است اما نتیجه برایتان قانع‌کننده نیست بر روی مهارت‌هایتان کار کنید تا نتیجه‌ی بهتری بگیرید. اگر 40 سالتان است و از رسیدن به موفقیت ناامید شدید و توقف کرده‌اید، همین امروز دوباره شروع کنید. شاید موفقیت در حوالی 41 سالگی به سراغتان بیاید. کسی چه می‌داند؟آیا می‌دانستید نلسون ماندلای معروف در سن 76 سالگی رئیس‌جمهور آفریقای جنوبی شد؟ آیا هنوز هم فکر می‌کنید برای رسیدن به موفقیت زمان ندارید و از شما گذشته است؟سخن پایانی...من هم مثل شما نمی‌دانم پس از مرگ چه در انتظارمان است اما بیایید تصور کنیم پس از مرگ فرصت کافی برای گلایه از نداشته‌هایمان را داریم. حتماً یکی پیدا می‌شود که او را برای امکانات کم و سرعت کم اینترنت و نداشتن خیلی چیزهای دیگر توبیخ کنیم. اما حالا که زنده‌ایم، به جای همه‌ی آن‌ها که فرصت زندگی ندارند، باید زندگی کنیم. باید با حداقل چیزهایی که داریم قدم‌های رو به جلو برداریم. باید زمان را با خود همراه کنیم و از گذشت آن به نفع خودمان استفاده کنیم. باید تعریفی از موفقیت برای خودمان داشته باشیم و برای رسیدن به آن تلاش کنیم. باید یاد بگیریم موفقیت گاهی ایجاد یک لبخند بر روی لب‌های پدر، مادر و همسر است. موفقیت گاهی شروع یک تغییر مؤثر کوچک در زندگی است. موفقیت گاهی حفاظت از گلدانی ظریف در سرمای زمستان است. بیایید تعریفی از موفقیت برای خودمان ارائه کنیم که از رسیدن به آن حالمان خوب می‌شود. راه رسیدن به موفقیتمن سعی ندارم شما را از رسیدن به اهداف بزرگ در زندگی منصرف کنم، فقط می‌خواهم کمی درنگ کنید و به این فکر کنید آیا اگر آن ماشین مدل بالا را بگیرید برای همیشه حالتان خوب خواهد ماند؟ من از شما می‌خواهم زمانی که به دنبال تعریف موفقیت برای خود هستید حال خوبتان را نیز در نظر بگیرید. زندگی و مسیر را فدای دست‌آوردها و نتایج نکنید. زندگی کوتاه‌ست؛ تا زمانی که مجالی برای زنده ماندن است، لذت زندگی کردن را از دست ندهید. برای ایجاد تغییر و بهتر شدنتان همین امروز شروع کنید. بگردید و ببینید همین الان برای رسیدن به موفقیت و پیشرفت در زندگی‌تان چه کاری می‌توانید انجام دهید؟ آن قدم کوچک را نه فردا، بلکه همین حالا بردارید. وقتی شروع کنید و برای هدف و رویای خود تلاش کنید، روزهای تکراری معنی زیباتری پیدا می‌کنند. فردا به خاطر اقدامی که امروز انجام دادید از خود تشکر خواهید کرد. برای دست‌یابی به آن‌چه می‌خواهید و حالتان را بهتر می‌کند امروز و فردا و هر روز تلاش کنید و عجول نباشید. موفقیت از راه خواهد رسید.  </description>
                <category>مائده محمودیان</category>
                <author>مائده محمودیان</author>
                <pubDate>Tue, 31 Jan 2023 12:41:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دوستِ خوبِ من، بلاگفا!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_23023611/%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA%D9%90-%D8%AE%D9%88%D8%A8%D9%90-%D9%85%D9%86-%D8%A8%D9%84%D8%A7%DA%AF%D9%81%D8%A7-sd5ldys2jfkz</link>
                <description>روزهای سخت و عجیبیه. برای رهایی از این زندانِ خودساخته، دست‌به‌دامن خاطره‌ها می‌شم. چند روز پیش  اشتباهی پیام‌هات رو از گوشیم پاک کردم و 4 سال خاطره در آنی پاک شد. تو گفتی مهم نیست، ولی مهم بود. خاطره‌ها برای من مثل غذا هستن برای تو، من هیچ‌وقت از مرورشون سیر نمی‌شم. نمی‌دونم این‌کار درسته یا غلط، ولی برای کی مهمه واقعاً؟ از هر کی و هر چی که متر دستش گرفته و درست و غلط رو اندازه می‌گیره، بدم می‌آد.  امروز رفتم سراغِ وبلاگم. همون وبلاگی که روزی برای من و تو بود. بعد تو رفتی و من اون‌جا تنها موندم. یادته  اولین روزی که اون وبلاگو درست کردم؟ به تو گفتم این‌جا خونه‌ی امن من و توئه. و تو بهم تبریک گفتی. همه‌چیز همین‌قدر ساده بود. خیال اون‌قدی نزدیک بود که دستت رو دراز می‌کردی بهش می‌رسیدی. من می‌گفتم این وبلاگ خونه‌ست، و تو می‌گفتی همین‌طوره! سال‌های زیادی بود تو بلاگفا، از یه وبلاگ به وبلاگ دیگه می‌پریدم. پست‌ها رو می‌خوندم و توی این دنیای عجیب غرق می‌شدم. همیشه برام سؤال بود چرا آدم‌ها داستاناش رو این‌جا می‌گن؟ نمی‌ترسن؟ اولین روزی که پست گذاشتم تو وبلاگ خودم ترسیده بودم! یکم که گذشت قصه‌ها عادی‌تر شد، من از پیوست یه وبلاگ به یکی دیگه پریدم، و اون‌قدر این‌کارو تکرار کردم که رسیدم به کافه کافکا و عاشق کافه‌چی شدم!عابرِ وبلاگ کافه کافکاکافه کافکا عجیب‌ترین وبلاگی بود که دیده بودم. حتی نصف چیزایی که کافه‌چی می‌نوشت رو نمی‌فهمیدم، ولی مریدش شده بودم. از این‌که یه آدم انقد کتاب خونده بود و همه‌چیز رو می‌دونست، دائم متعجب بودم. اولین بار که برای کافه‌چی کامنت گذاشتم قلبم مثل گنجشک می‌زد. نمی‌دونم چرا! از ارتباط با آدما می‌ترسیدم، از ارتباط با کافه‌چی بیشتر.من برای کافه‌چی فقط یه عابر بودم که گاهی با ترس براش کامنت می‌ذاشت و چند ماه طول کشید تا به یکی از این کامنتا جواب بده. اما کافه‌چی برای من تهِ دنیا بود! یکی که همه‌چی می‌دونه و خوب می‌نویسه و احتمالاً خیلی هم قشنگه! بیست سالگی واقعاً عجیبه. ندیده و نشناخته درگیر یکی می‌شی که حتی از وجودت با خبر نیست. من تمام پستای اون وبلاگ رو تو ورد کپی می‌کردم و قرار بود ازشون کتاب درست کنم. الان حتی نمی‌دونم اون فایل کجاست. فایلی که روزها و ساعت‌ها براش وقت می‌ذاشتم. من می‌دونستم کافه‌چی از هویج تو غذا خوشش نمی‌آد و اونو یادِ دمپایی پلاستیکی نارنجیا می‌ندازه، می‌دونستم وقتی بهش می‌گن یه قهوه لطفاً عصبی می‌شه، و می‌دونستم از خانم‌هایی که دندونای مرتب دارن خوشش می‌آد. و چون اینا رو می‌دونستم فکر می‌کردم کافه‌چی دوستمه. دوستی که چیزی از من نمی‌دونست. بی‌توجهی‌های کافه‌چی و حسادت من به بقیه آدمایی که کامنت می‌ذاشتن و جواب می‌گرفتن باعث شد کم‌کم اون وبلاگ از هیستوری من خارج بشه. سال‌های بعد، روزهایی تو سال به یاد کافه کافکا می‌افتادم و بهش سر می‌زدم، اما دیگه مثل قبل عاشق کافه‌چی نبودم.وبلاگی برای تو!آغاز ماجرا تو بلاگفا و وبلاگ خودم، عجیب بود. من وقتی وارد بخش مدیریت می‌شدم واقعاً احساس ریاست داشتم. همیشه دلم می‌خواست کلی نظر در انتظار تأییدم باشه. اما همیشه چیزی نبود، یا یه نظر بود که تو برام می‌ذاشتی. همون‌طوری که به‌ هم قول داده بودیم وبلاگ خونه‌مون شده بود. راحت و گرم بود. هر کدوم هر چی دوست داشتیم می‌نوشتیم. رمز نوشته‌ها اسم من و تو بود. ما به خونه جون می‌دادیم. بلاگفا برام مثل یه پدر بود که برامون یه خونه به ارث گذاشته و از دیدن دوتاییمون کنار هم لذت می‌بره. اما خب مثل همه‌ی چیزای خوب دنیا، اینم همیشگی نموند. ما قهر کردیم و تو رفتی. من اسم وبلاگ رو عوض کردم و تو برای پیدا کردنم تلاش نکردی. و با این‌که این روزها توی یه خونه‌ی واقعی کنار همیم، اما تو هیچ‌وقت دیگه اسم وبلاگ رو ازم نپرسیدی و منم بهت نگفتم. بلاگفا به خاطره‌ها پیوست و من هرازگاهی که از دستت عصبانی و ناراحت بودم به اون وبلاگ سر می‌زدم. مثل پریشب که این‌کار رو کردم. و پست زیرو دیدم!«کاش اون لباس گل گلیه بودم، منو تنت میکردیو راحت بودی.کاش اون گلِ خشک بودم، دستت میگرفتیو بوم میکردی.کاش پینه های دستت بودم، کاش زخم روی پات بودم، کاش ماشین زیر پات بودم، کاش ساعت روی دستات بودم، کاش پیرهن تنت بودم، کاش یه کتاب خوب تو دستت بودم، کاش یه آهنگ تو سرت بودم که هر روز منو پیش خودت زمزمه میکردی، کاش پنجره ی تو اتاق بودم، میوه ی نشسته ی توی باغ بودم، کاش گوشی قدیمیت بودم. گم میشدم پیدام میکردی. میشکستم تعمیرم میکردی. کار نمیکردم مدارا میکردی، ولت نمیکردم، ولم نمیکردی.»زندگی عجیبه. شبی که ازت ناراحتم، می‌رم و پستی رو پیدا می‌کنم که یادم می‌ندازه تو رو بیشتر از هر کس دوست دارم. دوست داشتنت به رگ‌هام برمی‌گرده و کمتر ازت ناراحت می‌مونم. دلیل اعتیاد من به خاطره‌ها هم شاید همین باشه، خاطره‌ها از من در برابر روزمرگی حفاظت می‌کنن. شروع یک پایان!تو صفحه‌ی اول وبلاگم، پستی دارم با عنوان «شروع یک پایان». اون روز رو به یاد دارم. روزی بود که نبودی و دور بودنت من رو رنجونده بود. روزی بود که تصمیم گرفته بودم با نوشتن خودم رو آروم کنم. و روزی بود که می‌نوشتم به امید این‌که بیای پیدام کنی و بخونیم. خاطره گاهی مثل مُسَکن می‌مونه. دقیقاً می‌ره و جایی می‌شینه که باید! و قلبت رو آروم می‌کنه. بلاگفا یکی از اون خاطره‌های قشنگ برای منه. روزی که جسارت به خرج دادم و یه وبلاگ ساختم رو یادم می‌آد. روزی که با وسواس براش اسم و قالب انتخاب کردم؛ روزی که با وجود این‌که چیز زیادی از دنیای بلاگفا نمی‌دونستم واردش شدم و کشفش کردم. روزی که ساعت‌ها برای ساخت یه وبلاگ ساده و معمولی وقت گذاشتم.اگرچه بعدها اولین وبلاگم رو پاک کردم، اما باز بارها به بلاگفا برگشتم. امروز هم به شروعی دوباره فکر می‌کنم. به تازه کردن دوستی با بلاگفای پیر. به ثبت داستان‌های جدید که خاطره‌های خوبی از دلش در بیاد. امیدی که بلاگفا تو روزهای ناامیدی به من هدیه داد رو تو دلم نگه می‌دارم. آماده‌ام برای رویش جوونه‌های سبز زندگی در دلم. برای دوباره عاشقی کردن و دوست داشتن. برای نوشتن و ناامید نبودن! آماده‌ام برای این‌که برای صدمین بار دستامو روی زانوهای لرزونم بذارم و به زندگی برگردم. ازت ممنوم، دوستِ خوبِ من، بلاگفا!</description>
                <category>مائده محمودیان</category>
                <author>مائده محمودیان</author>
                <pubDate>Sat, 28 Jan 2023 11:19:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سرتو بالا بگیر زن!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_23023611/%D8%B3%D8%B1%D8%AA%D9%88-%D8%A8%D8%A7%D9%84%D8%A7-%D8%A8%DA%AF%DB%8C%D8%B1-%D8%B2%D9%86-tonlzwnffujj</link>
                <description>از اون روز زمان زیادی می‌گذره. من تو تمام این مدت مثلِ یه مرغ پر کنده، این‌ور و اون‌ور پریدم و سعی کردم روزهای بهتری بسازم. روزها و شب‌های زیادی با تمامی توانی که داشتم به دنبال راهی گشتم تا اون روز رو از یاد ببرم؛ اما آیا مؤفق شدم؟زندگی برای من همیشه کمی سخت‌تر از بقیه بود. &quot;ح&quot; می‌گه تو عادت داری یه مشکل رو انقد بزرگ می‌کنی که بعد خودت زیرش له می‌شی و دیگه دیده نمی‌شی. نمی‌تونم بگم کاملاً درست می‌گه، ولی خب بی‌راه هم نمی‌گه.از نظر من زندگی واقعاً سخته، با هر دیدی و زاویه‌ای که بهش نگاه می‌کنم، نمی‌تونم راهی آسون برای ادامه دادنش پیدا کنم. البته گاهی واقعاً تشخیص این‌که چقدر از این سختی مربوط به زندگیه و چقدرش مربوط به نگاه بدبین من، برام سخته؛ اما چیزی که تو این چند سال دستگیرم شد اینه که ما با هم خوب کنار نمی‌آیم.چرا اون روز اومد؟اگه بخوام دقیق‌تر باشم اصلاً روزی در کار نبود. همه چی تو یه شب سرد اتفاق افتاد. من تو شیفت شب بودم و مثل هر شیفت دیگه‌ای، سعی می‌کردم از کاری که دوست ندارم، لذت ببرم. در کنار لذتی که نبود، اما وانمود می‌کردم هست، همه‌ی تلاشم این بود که وظیفه‌م رو به درستی انجام بدم. تو همین اوضاع بود که همه‌چی یهو بهم ریخت.نمی‌دونم چطوری آدم آرومی مثل من صداش رو بالا برد و با مردی وارد بحث شد که معلوم بود خوابش میاد و اصلاً حوصله‌ی بحث نداره. نمی‌دونم سر چی، ولی دعوای بدی راه افتاد. هر دومون خسته و عصبانی بودیم. آدم‌ها از دور و نزدیک خبردار شدن و من فهمیدم آدم ادامه‌دادن این دعوا نیستم؛ بنابراین  تا جایی که تونستم دور شدم و گریه کردم. به خاطر کاری که دوستش نداشتم تو یه شب سرد، درحالی‌که کاپشنِ کار تو تنم زار می‌زد و پاهام از راه رفتن با کفش آهنیِ کار خسته شده بود، گریه کردم.من همیشه همین بودم. مهم نیست چه کاری بهم بدن، همیشه تلاش می‌کنم اون رو به بهترین شکل انجام بدم و این اجازه رو به بقیه هم نمی‌دم که از زیر انجام کارهای مزخرف در برن. چون برای من همیشه قانون، قانونه. و بالاخره یه جایی این حماقت کار دستم داد. حواسم نبود آدم‌ها شب‌ها، وقتی مجبورن برای انجام کاری که دوست ندارن، تموم شب بیدار بمونن، بداخلاق‌ترن!ساعت حوالی 3 نیمه‌شب بود و من هر طور که بود شب رو به صبح رسوندم. وسط فحش‌هایی که به اون مرد می‌دادم، دلم براش می‌سوخت. می‌دونستم مجبور به انجام اون کاره و می‌دونستم زن و بچه‌هایی داره که باید مخارجشون رو تأمین کنه. اما آیا باعث می‌شد من از کارش بگذرم؟ نه! من کینه‌ای‌تر از اون چیزی هستم که فکر می‌کنین.صبح روز بعد داد و هوارهای اون مرد رو که در انجام کارش کوتاهی کرد رو با آب و تاب گزارش دادم و بعد خودم استعفا دادم. مطمئن بودم می‌خوام برم؟ نه راستش، فقط می‌دونستم بیشتر از ظرفیتم تحمل کردم. و این اولین قدم برای بودن تو مسیری بود که امروز دارم توش راه می‌رم.قدم‌هایی مطمئن در مسیری اشتباه!دلم می‌خواست مثل فیلم‌ها و داستان‌ها بگم، بعد از اون روز همه چیز برام عوض شد؛ من راه خودم را پیدا کردم و با اطمینان تو اون مسیر قدم برداشتم و مؤفق شدم، اما متأسفانه این‌طور نشد.من راه‌های زیادی رو امتحان کردم و با جدیت و پشت‌کار توش قدم گذاشتم. چیزهای زیادی یاد گرفتم. چیزهایی که آدم‌ها اسم تجربه رو روش می‌ذارن، اما من نمی‌دونم کجا قراره به کارم بیان. تقریباً 3 سال از اون روز گذشته و من با این‌که حتی یک روز هم آروم نگرفتم، اما اصلاً به اون‌جایی که می‌خوام روزی بهش برسم نزدیک هم نیستم.به &quot;ح&quot; گفتم، من فکر می‌کردم نبودنم برای بقیه گرون تموم می‌شه، اما ببین تهش خودم دارم تقاص پس می‌دم، پس کی قراره به جایی که می‌خوام، برسم؟ کاش &quot;ح&quot; با لطافت بیشتری جواب می‌داد، اما خب اون اصلاً آدم لطیفی نیست! گفت بیشترمون قرار نیست به اون‌جا برسیم، لطفاً یکم آروم بگیر و بذار اعصابمون آروم باشه! من آروم گرفتم؟ نه. قرار هم نیست روزی آروم بگیرم.ستاره‌های راه‌گشاامشب از اون شب‌های سخت بود. از اون شبا که همه‌چی بهم می‌ریزه، فکر و هورمون و هر چی که هست! بیشتر وقتا این‌طوری که می‌شم دست به حماقتی می‌زنم که عواقبش فرداش مشخص می‌شه. هر چی می‌گذشت انگار دیوارای خونه بهم نزدیک‌تر می‌شد و فضا برای نفس کشیدن کمتر!حوالی ساعت 7 غروب بود که لباس پوشیدم و زدم بیرون. رفتم جایی که همیشه بهش فکر می‌کردم. جایی بالاتر از بقیه‌ی شهر بود. کنار سگی که داشت سعی می‌کرد بخوابه، پارک کردم که باعث شد با چشاش بهم زل بزنه. احساس کردم فحشی چیزی داره می‌ده، برای همین چراغا و ماشین رو خاموش کردم که بخوابه.تماشای شهر از بالا خیلی قشنگ بود. چراغایی که آخر از همه تو یه خط مشخص بودن، مثل موج دریا بالا و پایین می‌رفتن و انگار تکون می‌خوردن. &quot;ح&quot; می‌گه اینا به خاطر تناوب برقه. هر چی که هست، قشنگه. جریان داره. آدم احساس زنده‌بودن می‌کنه.آدم وقتی با چشای اشکی از بالا به حجم زیادی از چراغای شهر نگاه می‌کنه، هر کدوم شکل یه ستاره می‌شن. وقتی چشای آدم خیس‌تر و نگاهش خیره‌تر می‌شه، هر کدوم از این ستاره‌ها یه دنباله پیدا می‌کنن. شهر پر می‌شه از ستاره‌های دنباله‌دار سفید و طلایی. اینو امشب کشف کردم، وقتی با چشای خیس از بالا به شهری نگاه می‌کردم که نمی‌دونستم دوستش دارم یا نه.نمی‌دونم نگاه کردن تو سکوت شب، به چراغ خونه‌هایی که نمی‌دونی چه قصه‌ای دارن چی داره، ولی آرومم کرد. من که همیشه سنگین و سخت بودم، انگار سبک شدم. اونقد سبک که بتونم با زندگی کنار بیام. با این‌که هنوز به نظرم زندگی اونقدر قشنگ نیست که لایق آغوشم باشه، ولی به نظرم اونقد ارزش داره که در کنار هم مدتی قدم بزنیم.ادامه‌ی این مسیر رو نه در مقابل زندگی، که در کنار اون می‌خوام ادامه بدم. امشب که غرق گذشته بودم و به راهی فکر می‌کردم که پشت سر گذاشتم به خودم افتخار کردم. شاید برای اولین بار تو تمام این سال‌ها! نه به خاطر جایی که الان هستم، بلکه به خاطر کارهایی که کردم. به خاطر زخمایی که برداشتم، ولی از پا ننشتم و باز بلند شدم و ادامه دادم. به خاطر این‌که کم نیاوردم و اجازه ندادم حقم پایمال بشه. به خاطر این‌که برای آزادی و حقم تلاش کردم، بدون این‌که بترسم، بدون این‌که شک کنم.اگه تو هم مثل منی، اگه راه‌های زیادی رو امتحان کردی ولی جواب نداده، اگه خسته‌ای ولی ادامه می‌دی، سرتو بالا بگیر زن، این مسیر هنوز ادامه داره!</description>
                <category>مائده محمودیان</category>
                <author>مائده محمودیان</author>
                <pubDate>Mon, 23 Jan 2023 23:15:47 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>