<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های راحله بامری</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_23187577</link>
        <description>زبان من با بشریت نیست،اوصاف دل خویش‌ست.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 15:26:21</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1681780/avatar/tvDpiI.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>راحله بامری</title>
            <link>https://virgool.io/@m_23187577</link>
        </image>

                    <item>
                <title>جهانی آرام</title>
                <link>https://virgool.io/@m_23187577/%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A2%D8%B1%D8%A7%D9%85-oogsgcxmoyk1</link>
                <description>به دنبال جهانی آرامم.جایی بدون سر و صدا و ترافیک های روزمره.بدون خفگی در حس ناامیدی امروز و ترس از فردای زاده نشده.فرقی نمی‌کند در کجای این دنیا باشد.شاید در باغ های انگلیسی که نور خورشید هرروز بر چمن های‌شان می‌تابد یا در یک کلبه سنتی سوئیسی که هر پنجره اش به دشتی پر از گل باز می‌شود.تنها جایی که همراه با هر طلوع خورشید دلیلی برای زیستن پیدا کنم و با هر غروب آن فلسفه زندگی کردن را از یاد ببرم.جایی که نشان جریان زندگی را در بال زدن پروانه ها و آواز پرندگان پیدا کنم.به دنبال جایی‌ام که در آن  زندگی را حس کنم.برای آنجا هر ثانیه‌ام را خواهم گشت،چه در خیال‌ها و چه در باورهایم.</description>
                <category>راحله بامری</category>
                <author>راحله بامری</author>
                <pubDate>Sun, 19 Jun 2022 01:04:21 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ایستگاه قطار</title>
                <link>https://virgool.io/@m_23187577/%D8%A7%DB%8C%D8%B3%D8%AA%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D9%82%D8%B7%D8%A7%D8%B1-yawpcsf6xid8</link>
                <description>تا ایستگاه قطار همراهی‌اش کردم.آخرین باری بود که همدیگر را می‌دیدیم.قرارمان این بود که بعد از این ماه،سه روز همین‌جا،در همین ایستگاه منتظرش بمانم.آن روز پیراهنی که برای تولدش هدیه داده بودم را پوشیده بود‌.انگار همین دیروز بود که آخرین شمع های بیست و سه سالگی‌اش را فوت می‌کرد.خوب به یاد دارم، آخرین چیزی که قبل از رفتنش به من گفت&quot;مراقب خودت باش&quot;بود.صدایش با همان لحن همیشگی‌اش هنوز هم در گوش‌هایم شنیده می‌شود.این‌ بار‌ من به خودم باز‌می‌گرداند.همه چیز برایم آشناست.اینجا،همان ایستگاه است.همان نقطه‌ای است که خداحافظی کردیم.هنوز هم شلوغ و پر سر و صداست.شلوغ تر از روزی که از اینجا رفتی. ساعت بزرگِ ایستگاه را نگاه می‌کنم.خیلی وقت است که اینجا هستم.تقریبا ۳ ساعتی می‌شود.نه.دقیق تر بخواهم بگویم، سه سالی می‌شود که اینجا هستم.سه سالی که هر روزش را در ایستگاه قطار می‌گذرانم و هر لحظه‌ی آن را به دنبال جمله های &quot;مراقب خودت باش&quot;می‌گردم.می‌دانم که هیچ کدام از آن جمله ها برای تو نیست،تنها نگاه می‌کنم به آدم ها و زمزمه هایی که پشت&quot;مراقب خودت باش&quot;های‌شان پر از تنهایی است.</description>
                <category>راحله بامری</category>
                <author>راحله بامری</author>
                <pubDate>Fri, 17 Jun 2022 12:47:24 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بهش فکر کن!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_23187577/%D8%A8%D9%87%D8%B4-%D9%81%DA%A9%D8%B1-%DA%A9%D9%86-m42gmjmtykr1</link>
                <description>بهش فکر کن! یه جایی ،یه زمانی ،یه غروبی،آخرای ۴۰ سالگی،دیگه اهمیت نداره صفحه‌های کتاب مورد علاقت رو تا زدی یا نه. برات اهمیتی نداره اگه تلویزیون برنامه‌ای که طرفدارش بودی رو با تکرار پخش میکنه.یادت میره آخرین بار کی غذای مورد علاقت رو برای شام خوردی.حتی یادت میره چه غذایی رو بیشتر از همه دوست داشتی.نگاه میکنی به روزهایی که داری، میبینی آخر هفته های تعطیلت دارن جاشونو به روزای بی انتها میدن.به خودت اومدی و سال هایی رو پیش داری که برای هیچ کدومشون توی دفترت برنامه ای نریختی.برای خودت آهنگی که سال های نوجوونی دوست داشتی رو میذاری روی تکرار و زل میزنی به ساعت خاک خورده ی روی میز.از خودت میپرسی&quot;چند ساعت دیگه برام باقی مونده&quot;.گاهی وقت ها این کار رو بارها در طول روز انجام میدی و از یاد میبری که این چندمین باره که اتفاق میوفته.میری کنار پنجره ی اتاقت و سرت رو میبری بالا رو به آسمون.منتظر هزارمین غروب دیگه از زندگیت میشی و روزت رو اینجوری به پایان میرسونی.این داستانیه که برای منِ بدون تو نوشتمش.از همون داستان‌ها که فقط برای چند دقیقه ذهنتو مشغول خودش میکنه و باعث میشه احساس ترحمت نسبت به خودت بیشتر بشه.</description>
                <category>راحله بامری</category>
                <author>راحله بامری</author>
                <pubDate>Fri, 17 Jun 2022 02:24:53 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>