<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های میان سطر ها</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_23396486</link>
        <description>مینویسم ، .....</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 09:49:33</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4670503/avatar/NOvpbT.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>میان سطر ها</title>
            <link>https://virgool.io/@m_23396486</link>
        </image>

                    <item>
                <title>با حالی خوش بازمیگردیم !</title>
                <link>https://virgool.io/@m_23396486/%D8%A8%D8%A7-%D8%AD%D8%A7%D9%84%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%B4-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D9%85%DB%8C%DA%AF%D8%B1%D8%AF%DB%8C%D9%85-y3kpjtyghw9l</link>
                <description>میگذرد ،قطعا می‌گذرد .اما اگر دیر گذشت ،یا سخت گذشت ،بدان هنوز ابر ها می‌بارند ،ماه می‌تابد ،ستاره ها میآیند ،نسیم میوزد .اگر دشواری ها روزی را شب کردند ،و گل ها گرد ناامیدی پاشیدند ،هنوز درختان نارنج بهار می‌دهد .هنوز کنج دنجی در خاطرات هست که بشینیم و چای بنوشیم ،هنوز طنابی هست که دست در دست هم تاپ بخوریم و تاب بیاوریم .حتی خاطراتش هم زیباست ،هنوز در میان تمام شاخه های خشک ، درخت گیلاس شکوفه میدهد .هنوز خانه قدیمی پدربزرگ هست ،با حیاطی پر از درخت .خانه ای که در خاطرات همیشه هست ،شاید اکنون در آوار باشد ،شاید چون در آغوش ماشین های سخت جان داده باشد ،شاید دیگر نباشد تا وقتی از مقابلش میگذریم به یادش باشیم ،یادی از روزگار خوش کنیم و لحظه ای رها باشیم .اما هنوز نارنج میدهد ، آن درخت نارنج کنار باغچه ،هنوز حرکت می‌کند تاپ درون حیاط ،آنجا خانه است ،خانه ای برای تنهایی ها ،برای غم ها ،تا به آنجا برویم و در حیاطش بچرخیم ، بدویم ، به گل ها آب بدهیم ،و تا حالمان خوب نشود باز نگردیم .وقت رفتن به خانه است ،ما می‌رویم ،به تک‌تک شکوفه های گیلاس ،و به بوی خوش نارنج ، قسم ،که با حالی خوش باز میگردیم .</description>
                <category>میان سطر ها</category>
                <author>میان سطر ها</author>
                <pubDate>Tue, 24 Feb 2026 22:18:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ما همچنان هستیم ...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_23396486/%D9%85%D8%A7-%D9%87%D9%85%DA%86%D9%86%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D9%85-xvanrpxxg9nm</link>
                <description>در تاریخ ،داستان ها نوشته اند که حذف شد ،کتاب ها تألیف کردند که سوزانده شد ،حرف حق زدند ، کشته شدند .آنچه امروز است ، تاریخ نیست ،داستانی است که از دست سلیقه ها گذشته ،به ما رسیده ،آنها میخواستند این هم فراموش شود ،پنهان شود ،در گذر زمان محو شود. .اما ماند و خود را از هزاران سال پیش زنده نگاه داشت .پس چه تلاشی برای ثابت کردن حرف هایمان داریم ،در صورتی که حتی اجازه بر زبان آوردنش هم نداریم ؟بخواهیم بر زبان بیاوریم ، خفه می‌کنند ،بنویسیم ، حذف میکنند .زندگی ما خود تاریخ است و ما آنرا ننوشتیم که اکنون بخشی را باقی بگذارید و بخشی را حذف کنید .این داستان اگر قرار بود تغییر کند ، اینگونه نبود ،شاید کمی و کاستی در آن باشد ،اما هنوز هست و همین کافیست .اکنون ما هم مینویسیم تا آیندگان بخوانند ، بشنوند و بدانند ، آنکه تا کجای این داستان به آنها خواهد رسید را خدا داند ،اما این را بدانید ، با ساکت کردن متن های ما ،تاریخ تغییر نمیکند .حالا شما حذف کن وما باز بنویسیم .</description>
                <category>میان سطر ها</category>
                <author>میان سطر ها</author>
                <pubDate>Tue, 24 Feb 2026 15:45:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ستاره ای که هر شب می آمد ...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_23396486/%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%87%D8%B1-%D8%B4%D8%A8-%D9%85%DB%8C-%D8%A2%D9%85%D8%AF-j97ydkbzdhwc</link>
                <description>ستاره ها ،تنها روشنایی در آسمان نیستند ،آنان که هرکدام منظومه خود را روشن میکنند ،بدون آنها هر منظومه در تنهایی خود یخ می‌زند .آنها در کنار همند که جهانی دیگر در آسمان می‌سازند ،اگر آنها نباشند ،ماه هم تنها می‌ماند .خورشید هم از تنهایی خسته می‌شود .هر ستاره دوستی روی زمین دارد ،هرشب ستاره راز دل دوستش را میفهمد ،هر شب میفهمد که دنیا ما چقدر عجیب است ،هر شب درد و دل می‌شنود ،گاهی هم فقط هست تا دوستش او را ببیند ،که بداند اگر در زمین تنها است ،در آسمان تنها نیست .در آسمان ماه هست ،او هر شب میآید ، تا زمینی ها احساس تنهایی نکنند ،خورشید است ، تا با روشنایی اش دل زمینی ها نگیرد ،حتی ستاره ها هستند تا درد و دل بشنوند .شبی مثل هر شب ستاره آمد تا با دوستش حرف بزند ،آمد ،از شهر گذشت ،از کنار چراغ های خیابانی گذشت ،از کوچه های تاریک ،از خیابان های خلوت ،گذشت و گذشت تا به خانه رسید ،نزدیک پنجره شد .او سرش را به پنجره تکیه داده بود و منتظر بود ،مثل همیشه گفت ،از صدای قدم ها با کفش هایش ،از حال خوش گل‌های کاکتوس ،از رنگارنگی خانه ها ،از زیبایی چراغ های شهر .ستاره شنید و شوید و شنید ،تصمیم گرفت امروز او هم چیزی بگوید ،وقتی دوستش خوابش برد تصمیم گرفت به خواب دوستش برود ،تا او هم بگوید ،از زیبایی آسمان ،از حفره های ماه ،از نور خورشید .او خوابید و در خوابش ستاره را دید ،ستاره دستش را گرفت و تا آسمان برد ،در آسمان حتی زمین هم زیبا تر بود ،از دور نه دردی بود ، نه غمینه کسی بود ظلم کند ، نه کسی بود که ظلم ببیند ،در آسمان همه با هم بودند ،اگر خورشید نبود ، ماه هم نبود ،اگر ماه نبود ستاره ها از تنهایی دق می کردند ،اگر زمین نبود ، دیگر خورشید دلش نمی‌خواست بتابد ،ماه نمی‌خواست بیاید ،ستاره ها دوستی نداشتند ،در آسمان همه بودند چون آدم ها بودند ،همه بودند تا اگر در روز کسی از زمین خسته شد ،آسمان را ببیند و بداند که این جهان باز هم هست ،اگر در زمین خسته است ، هنوز آسمانی وجود دارد .در آن خواب دوستش جهانی جدید دید ،اما از فردا دیگر آن ستاره در آسمان نبود ،آن ستاره میلیون ها سال بود که نبود ،اما حیف که اخبار دیر به زمین می‌رسند .اما دوست هرگز دوستش را تنها نمی‌گذارد ،او باز هم هر شب به دیدار دوستش می‌رفت ،اما این بار در خواب .</description>
                <category>میان سطر ها</category>
                <author>میان سطر ها</author>
                <pubDate>Mon, 16 Feb 2026 15:03:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دشت آفتابگردان ....</title>
                <link>https://virgool.io/@m_23396486/%D8%AF%D8%B4%D8%AA-%D8%A2%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%A8%DA%AF%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D9%86-jdaxqk6virle</link>
                <description>در کنار هم می‌زیستند ،شانه به شانه ،با سری به آسمان ،در ویرانی هم ایستاده بودند ،چون ریشه داشتند ،به زردی نور ، به سبزی چمن ،از ابتدا در کنار هم بودند ،از وقتی چشمانشان را باز کردند و گل دادند ،از وقتی که هر که از آنجا میگذشت آنها را به دشت آفتابگردان می شناخت.هر که دیگری را زیباتر می کرد ،برگ های یکدیگر را می‌گرفتند ،در کنار هم میماندند ، در نسیم باد با هم می‌رقصیدند ،با قطرات باران همنشین می‌شدند .اما روزی طوفان رسید ،تا دل آنها را سیاه کند ،نور را بگیرد ، سبزی را خشک کند ،وقتی طوفان آمد ، هر که برگ دیگری را سفت فشرد ،ریشه ها را در هم طنیدند ،اما طوفان قوی تر بود ،امده بود که ویران کند ،آنها که جلو تر بودند خود را سپر کردند ،می‌توانستند خم شوند تا بمانند ، اما ایستادند .او عبور کرد ، هر چه تلاش کردند ، نشد .دشتی که به زیبایی نظیر نداشت ، پر شده بود از گلبرگ های رقصان در هوا ،غنچه هایی که فرصت گل دادن را از دست داده بودند ،گل هایی که روزی ایستاده بودند ، بی‌جان روی خاک افتاده بودند .اما ریشه هایشان همچنان در هم تنیده شده بود ،اما آنها آنقدر هم ساده نبودند ،مردمان ، دشت آفتابگردان را تنها یک دشت نمی پنداشتند ،دشت داستانی داشت ، از روزگاری کهن ،میگفتند که چندی پیش آفتابگردان ها مردمی بودند ،دشت شهری بود ،در آن شهر خوبی بود ، بدی هم بود ،مردمی که هم خوشی داشتند و هم ناخوشی ،اما در آن شهر هر چه بود یا نبود ، همه شجاع بودند ،نه شجاعتی که در خیالات بود ،نه سهرابی در آن بود ، نه رستم .نه کاوه ای بود و نه ضحاک .در آن ظلم هم بود ،اما ظلمی که در خیالات بود ،شهری که کوچه هایش پر بود از مرگ ،کشته شدن ،در آن شهر ظلم ضحاک به جوانان وجود داشت .مدت ها گذشت ، هر روز زمین از خون خیس تر میشد ،اما دست آخر شجاعت مردم نتیجه داد ،ظلم ضحاک پایان یافت ، اما هرگز خون از کوچه های شهر پاک نشد ،مردم شاد شدند اما هرگز فراموش نکردند .آن روزگار که گذشت اما در آن شهر آفتابگردانی رشد کرد ،گذشت و گذشت تا آن شهر دشتی شد از آفتابگردان ،دوباره طوفانی امد تا مردمان امروز غم روزگار آنان را فراموش نکنند .و دوباره پس از آن طوفان غنچه ای باقی ماند تا خاطرات مردم را به گوش آینده برساند ،نه برای دلسوزی ، نه برای مصیبت ،برای آنکه دیگر تکرار نشود ،برای آنکه آینده با ارامش بیاموزد آنچه آنها با سختی آموختند ،بیاموزد که شجاع باشد ،و بداند که آن شجاعت همیشه فدا کردن جان خود نیست ،گاهی می‌تواند همان آفتابگردانی باشد که در مقابل طوفان می‌ایستد ،می تواند همان فردی باشد که تصمیم میگیرد آنچه به او میگویند را نپذیرد ،می‌تواند یک کلمه ، واژه یا حتی شاید یک باور باشد .</description>
                <category>میان سطر ها</category>
                <author>میان سطر ها</author>
                <pubDate>Sun, 15 Feb 2026 15:13:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قصه ای از یک ستاره ...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_23396486/%D9%82%D8%B5%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%DB%8C%DA%A9-%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D9%87-ez49bdlrorlo</link>
                <description>حرکت نرم نرمک درختان ،برای همه درختان یکسان نبود ،درختی همیشه سبز است و تکان می‌خورد ،درختی خشک میشود و می‌میرد ، اما دوبارهبهار زندگی دست در شاخ برگش میکشد ،سبز میشود ، برگ می‌دهد ،و در تلاطم باد دست در دست می‌رقصد .اما درختی همیشه خشک است ،آن هم روزی همنشین باد رقصان بوده ،زمستان ها گذرانده تا قد و قواره اش به آسمان برسد ،روز ها با خورشید همنشین بود ،شب ها با ماه به ستاره ها می‌نگریست ،با ابر ها گاهی می‌خندید و گاهی اشک می‌ریخت ،با جوانه های رنگارنگش به جهانی سیاه و سفید رنگ می بخشید ،اما روزی خشک شد ، یعنی خشکش کردند ،روزی که نفت بر ریشه هایش رسید ،آبی نبود که بخورد ،هوایی نبود تنفس کند ،اما هنوز هم ساکت بود ،درد میکشید اما فریاد نمی‌زد ،برگ هایش کم کم ریخت ،جوانه هایش مردند ،تنه درخت کم رنگ شد ،درخت خشک شد .شب شد ،ماه آمد ،هرچه گفت درخت پاسخ نداد ،ماه صدا زد ، فریاد زد ،اما درخت ساکت بود ،ماه فهمید ، غمگین شد ،خودش را جمع کرد جمع کرد و جمع کرد ،فقط حلال نازکی از او باقی ماند ،صبح شد ،خورشید آمد ،نور خود را روی درخت انداخت ،او هم فهمید ،ابر را صدا زد ،گفت روی من را بپوشان ، نمی‌خواهم اشک من را ببینند ،ابر آمد او را پوشاند ، اما آنقدر ناراحت بود که او هم بارید ،آنقدر بارید تا باد هم غصه دار شد ،وزید ، وزید و وزید ،بر شاخه های بی‌جان درخت دست کشید ،تنه درخت را نوازش کرد .زمین که ابر و خورشید و باد را دید ،ریشه درخت را در آغوش گرفت ،آنقدر او را سفت در آغوشش فشرد ،که درخت ثابت ماند ، او جانی نداشت اما باز هم استوار بود ، جسم داشت اما تهی از روح بود ،کسی نمی‌دانست اما درخت همه آنها را می‌دید ،روح درخت پرواز کرد ،رفت و رفت و رفت تا به آسمان رسید ،ستاره ای درخشان شد ، از همان ستاره هایی که با ماه به آنها نگاه میکرد ،از آن به بعد هر روز از دور به خورشید نگاه میکرد ،با ماه حرف میزد اما او نمیشنید ،به بدن بی جان خودش نگاه میکرد که هنوز ایستاده است .هر سال باد به یادش جوانه های دیگر درختان را زیر تنه او رها میکرد ،خورشید با آنکه می‌دانست پاسخی نخواهد داشت اما باز هم با او سخن می‌گفت ،ماه هم باز با او از ستاره ها می‌گفت ،سال ها گذشت و درخت همان‌جا ماند ، بر روی تنه اش داستان ها نوشته شده بود ، نقش ها کشیده شده بود ،شاخه هایش شکسته شده بودند ،اما او هنوز هم خانه ای برای پرنده ها بود .</description>
                <category>میان سطر ها</category>
                <author>میان سطر ها</author>
                <pubDate>Thu, 12 Feb 2026 15:56:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اگر خشم و غم است ...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_23396486/%D8%A7%DA%AF%D8%B1-%D8%AE%D8%B4%D9%85-%D9%88-%D8%BA%D9%85-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-ezoagctj1w7h</link>
                <description>این روزگار ،درس هایی دارد .برخی آنها را آموختند .و با هر غم گریستند ،به وقت یاری دادند ،در وقت دفاع جنگیدند ،به وقت شکست بی امید شدند .ما هم از آنها آموختیم ،اگر اشک میریزم ، ضعیف نیستیم ، غمگینیم .اگر فریادی در وجود داریم ، دشمن نیستیم ، خشمگینیم واگر خشمگینیم ظالم نیستیم ، غم دیدیم .نه تنها ما ،هرکه آموخت ، تنها زندگی نکرد .انسان بود .اگر با صدای هق هق دیگران همدردی ،اگر بدون جامه سیاه تنت عزاداری ،اگر ....این همان انسانیتی است که مدت های در چهار چوب های خاک گرفته فکر ها مانده ،کسی زندانیش نکرده ، اما هنوز هم آزادانه ورایهمه اندیشه ها قدم بر نمی‌دارد .همه از وجودش خبر دارند اما کمتر کسی با او آشنایی دارد .اکنون هم آموختیم ،اگر غمی است ،خشمی است ،از سر دشمنی نیست ،اگر هم باشد آغاز کننده آن ما نبودیم .</description>
                <category>میان سطر ها</category>
                <author>میان سطر ها</author>
                <pubDate>Sun, 08 Feb 2026 15:04:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روایت دنیایی که در آن شاد نوشتیم .</title>
                <link>https://virgool.io/@m_23396486/%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%A2%D9%86-%D8%B4%D8%A7%D8%AF-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%DB%8C%D9%85-vphq3jmzrfx4</link>
                <description>خسته ایم ،از شنیدن امید ،همانطور از زندگی کردن حسرت ها ،از گفتن چیز هایی که خودمان بهش ایمان نداریم ،از تنفس غبار تکراری که فقط با باد تغییر است که شستن میشود ،وگرنه آنقدر می‌ماند تا دیگر تنفسی در کار نباشد ، اما شاید در دنیایی دیگر ،همان‌قدر که در این دنیا ، برای هر چه داریم جنگیدیم ، برای هر آرزو تاوان دادیم ، غمی کشیدیم که اندک کسی درک میکند ،روز هایی گذراندیم که زخمی در وجودمان ایجاد کرد که هنوز در حال خونریزی است ، خوب زندگی کرده ایم ،خوشحال بودیم ،دیگر نجنگیدیم ، به ازای سال هایی که در این دنیا از دست دادیم ،در آن آزادگی را زندگی کردیم ،همانطور که در تک تک جملاتم غم وجود دارد ،در آن جهان با شادی نوشتیم .</description>
                <category>میان سطر ها</category>
                <author>میان سطر ها</author>
                <pubDate>Sat, 07 Feb 2026 15:14:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چه کسی اجازه داده بود ؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_23396486/%DA%86%D9%87-%DA%A9%D8%B3%DB%8C-%D8%A7%D8%AC%D8%A7%D8%B2%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D9%88%D8%AF-bh2onq0yll8h</link>
                <description>چگونه راحت زندگی میکند ؟کسی که عادت کرد تفکر نکند ، چون به سودش نبود .کسی که به بهانه زندگی خوب در دنیایی دیگر ،جهنم کرد زندگی این دنیا را ،میکشت اما همچنان عزادار مرگی کهن بود ،اشک میریخت نه برای آنکه کشت ، برای آنکه دیگران کشتند.انها تکلیفشان معلوم است ،اما چه تفکر میکرد آنکه میدانست و باز ماشه را می‌کشید ،چگونه به خود اجازه میداد زندگی دیگری را بگیرد ؟به چه عنوانی خود را تباه کرد ؟او از اه مردم آگاه بود و باز ادامه می‌داد ؟او خود را فروخت ، روحش را به اخلاص گذاشت ،البته اگر روحی در وجودش باشد .اما چگونه غذایی از گلویش پایین میرود که با خون طبخ شده ،چگونه آخر غذا نام خدایی را میآورد که بنده اش کشته ؟چگونه به فرزندش درس انسانیت می‌دهد ؟چگونه خود را معرفی میکند ؟کسی که زندگی دیگران برایش ارزشی ندارد ؟کسی که ذهن و جان و وجودش را فروخته ؟چگونه میخواهد زنده بماند ،وقتی زندگی گرفته ؟در آخر نه ما میتوانیم کاری کنیم ،نه میتوانیم قضاوت کنیم .بهتر است بسپاریم به کسی که ،هزاران تن از فرزندانش را از دست داده ،وقتی او به آنها زندگی می‌دهد ،دیگری چه اجازه ای برای گرفتن آن دارد ؟</description>
                <category>میان سطر ها</category>
                <author>میان سطر ها</author>
                <pubDate>Thu, 05 Feb 2026 20:38:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقت خطر کردن است !</title>
                <link>https://virgool.io/@m_23396486/%D9%88%D9%82%D8%AA-%D8%AE%D8%B7%D8%B1-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-g4lg4thwzk9o</link>
                <description>ترس ، همیشه بی ارزش بوده ، همیشه مانع بوده ، همیشه دخالت کننده بوده ،دست ها را بسته در مقابل رویا ها ،ذهن ها را محدود کرده در مقابل تخیل ها ، ترس همیشه به عقب کشیده ،وقتی حرکت نیاز بوده ،واجب بوده ، مهم بوده . پس چه باید کرد ؟ آن کسانی که ترس را مانع می‌نامند ، آیا راه حلی برایش دارند ؟ذهن ما پوشیده از مشکلات بدون راه حل است ، دیگر جای مشکلی دیگر نیست . تنها راه حل نه فکر بیهوده است ، نه تکرار بی ارزش بار ها نشدن ، همه از نشدن ها خبر دارند اما کیست آنکه از شدن ها دم میزند ؟ یا باید آنچه میجویی را از دهان شیر به دست آوری ،بروی ،خطر کنی ،به دست می آوری یا دیگر حداقل از حسرت نکردن ها دم نمی‌زنی . آنکه چیزی برای از دست دادن ندارد ،دیگر هراس از باختن نداشتن هایش ندارد ،او اکنون هم تهی است .آنکه جانی ندارد ، دیگر هراسی از مرگ ندارد ،او در همان لحظه هم آری از زندگی است . انتهای همه چیز نشدن است ،  اما همواره برای فردی که چیزی برای از دست دادن ندارد ، نشدن هم پیروزی است ، چون هیچ شکستی مثل حسرت ،دارد و ندارد فردی که چیزی برای از دست دادن ندارد را نمیگیرد .</description>
                <category>میان سطر ها</category>
                <author>میان سطر ها</author>
                <pubDate>Wed, 04 Feb 2026 16:35:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اندکی چای هم آرزوست ..</title>
                <link>https://virgool.io/@m_23396486/%D8%A7%D9%86%D8%AF%DA%A9%DB%8C-%DA%86%D8%A7%DB%8C-%D9%87%D9%85-%D8%A2%D8%B1%D8%B2%D9%88%D8%B3%D8%AA-snvfrgtoktls</link>
                <description>وقتی از گوشه پنجره به بیرون نگاه میکنم ،چیزی را در وجودم می‌یابم که هرگز تا حالا پیدایش نکرده بودم ، حسی را لمس میکنم که هرگز او را جایی ندیده بودم ،حس خشم از روز هایی که گذشت ،آدم هایی که زندگی ما صرفا برایشان بازیچه منافعی است که خودمان از آنها نه سود بردیم ونه خیری دیدیم .از غمی که در صورت مردم لانه کرده ،از هر عکسی با نواری به رنگ سیاهی شب آراسته شده ،از انتظاری که قرن ها بر ما گذشته ،اندوهی که در وجودمان رخنه کرده ،به اندازه تمام روز هایی که ،یک سرزمین گریستند اما نه در چشم ها ،در قلب ها .به اندازه تک تک روز هایی که تحمل کردیم ،هرچه پیش رویمان گذاشتند ، فتح کردیم ،هرچه ظلم کردند ، صبر کردیم ،هرچه خندیدند ، گریستیم .شکیبایی در این روزگار دشوار است ،دشوار تر از هرچه تا به امروز تحمل کردیم ،همه امیدی به رهایی دارند ،امیدی به اتمام دارند ،همه میدانیم که درخت پیروزی که سالهاست کاشته شده ،با خون رشد می‌کند ،الان درختی بلند به بلندای آسمان داریم ،پس دیگر وقت رهایی است ،وقت آن است که تاریخ فصل جدیدش را آغاز کند .تا شاید پس از گذشت مدت ها ،نفسی تازه کنیم ،چایی بنوشیم ،و با یادی از خاطرات قدیمی خود ،و از گوشه پنجره به اینده ای متفاوت بنگریم .</description>
                <category>میان سطر ها</category>
                <author>میان سطر ها</author>
                <pubDate>Sun, 01 Feb 2026 15:02:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقتی کوچک می‌شود ...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_23396486/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%DA%A9%D9%88%DA%86%DA%A9-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D8%AF-oukeqepbomrk</link>
                <description>قدرت همیشه طمع میآورد ، تا ابد .این را نه من میگویم ، نه توروزگار بارها و بارها تکرارش کرده ،شاید که ما روزی آن را بفهمیم ،اما باز هم تکرار می‌شود ، با جلوه ای دیگر .هر بار بزرگی میآید ،برای ساختن ،آراستن ،عدل ،سازش ،اما باز هم تخریب می‌کند ،نا برابری میکند ،تیره میکند ،آن بزرگ ، خود را بزرگ میپندارد ،چشم می‌بندد از خودش ،در خیالاتش زندگی میکند ،در خیالت او همه تسلیمند ،همه نادان و تیره دلند ،در واقعیت اما نه همه نادانند نه تیره دل ،اما همه در حیرت اند ،که آن بزرگ چگونه در طمع مرد ،شاید تنفس کند اما در بزرگی خود مرد ،بزرگی که بکشد ،خراب کند ،بسوزاند ،دریغ کند ،طمع کند ،بزرگ نیست ، از همه کوچک تر است ،تنها کسانی پیرو او هستند ،که در خیالات او بزرگ شدند ،به خود فرصت اندیشیدن ندادند ،و تا ابد در توهمات خود باقی خواهند ماند ،اما هر بزرگی روزی پایانی دارد ،در پایان بزرگی می‌ماند که بزرگی کند ،نه بزرگی که دریغ کند .هزاران امید که اینبار آگاه شویم ،تا روزگار دوباره آن را برای دیگری تکرار نکند .</description>
                <category>میان سطر ها</category>
                <author>میان سطر ها</author>
                <pubDate>Sat, 31 Jan 2026 16:30:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای آن نوزاد که پرواز کند ...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_23396486/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A2%D9%86-%D9%86%D9%88%D8%B2%D8%A7%D8%AF-%DA%A9%D9%87-%D9%BE%D8%B1%D9%88%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D9%86%D8%AF-gx22p3l2b1dg</link>
                <description> ققنوس ، هرگز پایانی ندارد .خود را می‌سوزاند ، نه برای دیگران ،نه برای تحسین ، برای خودش . تا دوباره زندگی کند ،دوباره تنفس کند ،دوباره بر والای آزادی خودش پر بزند ،حتی اگر ققنوسی در بند اسارت باشد .نام آن را چه میتوان گذاشت ؟او خودش را فدا کرد ،او سوخت تا فرصت زندگی کردن را دوباره به دست آورد .چه جالب است روزگار ، چقدر کوچک است ،چقدر ققنوس ها سوختند در آن ،تا نوزادی دوباره متولد شود ،شاید خودشان نتوانستند خوب پرواز کنند ،خودشان درست تنفس کنند ،درست زندگی کنند .اما برای آن نوزاد ، خاکستر می‌شوند .شاید که آن بتواند درست زندگی کند . </description>
                <category>میان سطر ها</category>
                <author>میان سطر ها</author>
                <pubDate>Thu, 29 Jan 2026 18:30:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تاریک ....</title>
                <link>https://virgool.io/Mlpjvbj/%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%DA%A9-jrrsskelslth</link>
                <description>تاریکی همیشه به معنی تهی بودن نیست ،او چیزی دارد که نمیخواهد ما ببینیم .او چیزی برای پنهان دارد . ما هم تاریک هستیم ، اما نه به ظاهر ، در ژرف وجودمان .آن تاریکی شاید غمی باشد که نباید گفت ،نظری که نباید دانست ، فکری که نباید پرورش یابد ،  عقیده ای است که نباید بیان شود .شاید آنها به تنهایی نه تاریک باشند ، نه نیازمند پنهان ،اما همه ، آنها را به تاریکی محکوم کردند .دنیای ما از جایی تاریک شد که دیگر نشد ان را آنطور که هست بشناسیم ، تاریخ را آنطور که بود بیاموزیم ،اینده را به تصمیم خود جلو ببریم ،  عقایدمان ، ارزش هایمان  ، خود واقعی مان را به آب روان بسپاریم تا بروند . هنگامی که آنها رفتند ، آنها نبودند که بی ارزش شدند ،  ما هستیم که بدون آنها تهی می‌شویم .وقتی که رفتند ، ما دیگر خودمان نیستیم ، ما فردی محکوم هستیم ،محکومیم که زیر سقف آرزو هایمان دولا دولا راه برویم ،محکومیم سکوت کنیم .حتی روزی می‌رسد که دیگر از تفکر هم محروم می‌شویم ،آن وقت است که باید بپذیریم هر چه خواستند بدانیم ،بخوانیم هرچه خواستند بخواهیم ،بگوییم هرچند گفتند بگوییم .در اینجا آنها نیستند که مارا تاریک کردند ،ما بودیم که به آنها اجازه دادیم تاریکمان کنند .</description>
                <category>میان سطر ها</category>
                <author>میان سطر ها</author>
                <pubDate>Wed, 28 Jan 2026 15:19:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کس ندید ، آنچه ما دیدیم .</title>
                <link>https://virgool.io/@m_23396486/%DA%A9%D8%B3-%D9%86%D8%AF%DB%8C%D8%AF-%D8%A2%D9%86%DA%86%D9%87-%D9%85%D8%A7-%D8%AF%DB%8C%D8%AF%DB%8C%D9%85-yfaygq2dwel2</link>
                <description>درختی که هرگز بادی نبیند ، چه خبری از طوفان دارد ؟در روزگاری که همه آنرا به بی‌رحمی می‌شناسند ،شناخت همه از بی رحمی او یکی است ؟عاقبت کسی که دشواری روزگارش تنها در روزمرگی گذرا تعریف می‌شود ،چه آگاهی دارد از هراس بانگ مهیب دشمنی ها در شب تار ؟زندگی برای همه نه روان است نه آسان ، اما همه غم تاریخ بوم بر شان را دارند ؟روزگار نه عادل است و نه معادل دیگری ، نه نکته ای است در آن و نه گله ای از آن ،اما بیایید بیندیشیم که شاید صحنه روزگار پیش از آن فکری در داستان زندگیمان داشته  ،شاید ما هستیم ، چون زود خسته نشدیم ،شاید هستیم ، چون صبور تر بودیم ، هستیم ، چون کس دیگری نمی‌توانست باشد ، سرنوشت مارا قرارداد چون می‌دانست از همه قوی تر بودیم ، شاید می‌دانست می‌توانیم ،  اما هزاران کاش که می‌گفت ،آن روزی روشن است یا شبی تار ،  زیر نور مهتاب است یا انعکاس نور خورشید ،اما تا زمانی که بفهمیم ، باید بمانیم .در نهایت که میفهمیم ، و با آن در تک تک کوچه های شهر سرود توانستن سر میدهیم .</description>
                <category>میان سطر ها</category>
                <author>میان سطر ها</author>
                <pubDate>Tue, 27 Jan 2026 15:30:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قدم دوازدهم !</title>
                <link>https://virgool.io/@m_23396486/%D9%82%D8%AF%D9%85-%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%87%D9%85-aa1fryz5w9tn</link>
                <description>قفس همیشه تو را مجاب به پذیرش میکند ، همیشه .هرگز پرنده در قفس برخلاف قوانین قفل عمل نمیکند چون می‌دادند مجازات خواهد شد ،  پس می‌پذیرد که در اسارت است ، پس می‌پذیرد که باید قبول کند . مثل داستان همان ببری که نتوانست بیش از یازده قدم حرکت کند ، چون در قفل بود ، اما نه میله های زندان ، میله های ذهنش ، پس قدم دوازدهم را برنداشت ، و تا آخر عمرش دنیا را ندید .اما همیشه قفل به معنای میله و زندان و اسارت نیست ، میتواند داستان دختری در پشت پنجره باشد که کشتن را می‌دید ، حاضر بود برود ، قوی باشد ، بایستد ، بمیرد ، خطر کند ، بیاموزد ، اما در اسارت ترسش قدم دوازدهم را برنمیدارد .میتواند داستان فردی باشد که می‌تواند تومار ها بنویسد ، اما در اسارت تصور ذهنی خودش تنها به قلم و کاغذ می‌نگرد ، فارغ از آن که می‌تواند با آن ها جهان دیگر خلق کند ، جهان دیگران را روشن تر بسازد و راهی به دیگران بنماید که هرگز کسی پایش را در آن نگذاشته است .میتواند داستان آرزویی باشد که نشدن به آن تلقین شده است ،شاید هم نشود ، شاید هم قدم دوازدهم ، واقعا موثری نباشد .شاید هم آزادی آنقدر هم زیبا نباشد .شاید هم مرگ راه پیروزی نباشد .اما شاید هم حسرت ، درد عمیق‌تری از هراس باشد .</description>
                <category>میان سطر ها</category>
                <author>میان سطر ها</author>
                <pubDate>Tue, 27 Jan 2026 15:15:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>امید ، چه بی معنی !</title>
                <link>https://virgool.io/@m_23396486/%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF-%DA%86%D9%87-%D8%A8%DB%8C-%D9%85%D8%B9%D9%86%DB%8C-trgvzfwykxpw</link>
                <description>گاهی زندگی همان انشایی نیست که از خود تعریف میکند ، گاهی نمیتوان به خود روزگار سپرد ،شاید در دنیایی که نمی‌داند خود کجا این جهان ایستاده ، توقعی از ما نباشد که بدانیم با اینده چگونه قدم برداریم .امیدی که همیشه همه از آن دم میزنند ،روزی ، دیگر کنار تو نیست ،جای آنکه تو را جلو ببرد ،در قفس حسرت کشان کشان میکشد ،حس زندانی بودن در آزادی ،زندانی بودن در زمان ،در نقش شادی ،حتی گاهی اوقات فراموش می کنیم که زندانی هستیم ،نقش خود را میپذیریم ،آنگاه است که تاریخ ما را به سخره میگیرد ،فراموش می‌کنیم کارگردانی پس معرکه است ، آن کارگردان هرچه بخواهد میگوییم ،آنطور که بخواهد می‌پوشیم ،آن چه میخواهد عمل میکنیم ،و تظاهر می‌کند که همه این ها ماییم ،فکر میکند به ما حق انتخاب داده است ،در صورتی که حقی که داشتیم تنها سکوت و ادامه دادن بود ،یا سخن به منزله پایان .اما روزی کار کارگردان تمام میشود ،روزی تمام میشود ،روزی دیگر وادار به نقش نیستیم ،میتوانیم اشک های زیر نقاب هایمان را خشک کنیم ،آن روز است که تاریخ به افتخار ما ایستاده کف میزند .اما باز هم اه از امید ،باز هم امید .</description>
                <category>میان سطر ها</category>
                <author>میان سطر ها</author>
                <pubDate>Mon, 26 Jan 2026 15:57:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قلم تاریخ</title>
                <link>https://virgool.io/@m_23396486/%D9%82%D9%84%D9%85-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE-xevcdfmpoont</link>
                <description>دست قلم به نوشتن نمی‌رود ، جوهرش را از وجودش نیاز داشت .اما کلماتی از ذهنش به کاغذ نمی‌رسید ، وقتی تاریخ را با زندگیش یکی میدید .چیزی که می‌نوشت را قبلاً خوانده بود ، آخرش می‌دانست ، اما باز هم می‌نوشت ، تاریخش در روزمرگیش تکرار میشد ، با وجود فراوانیش در هر لحظه باز هم فراموش میشد .این لحظه را گذشته هم زیسته بود ، اما باز هم امیدی به تغییرش در پایان بود ، در آخر هم تغییر می‌کرد اما برای چندمین تکرار ؟این روایتِ روز ها زندگی و امید بود ، روایتیکه هرچه بیشتر میدانستی بیشتر به فرجامش شک میکردی .چکیده ای از وجود کسانی بود که هرچه تلاش کردند نشد . هرچه ادامه دادند بی پایان تر شدند ، داستان روزگاری از مردمی بود که بعد ها در لا به لای ورق های تاریخ گم میشوند ، حفظ میشوند ، فراموش میشوند ، اما در آخر هرچه که دارند ، از امید آنها بود که رفت ، زندگی آنها بود که تمام شد .این روایت زندگی مردمی بود که هرچه سعی کردند بی پایان ماند ، اما بازهم ادامه دادند ، اما هربار تسلیم شدند ، این را قلم نمی‌نوشت ، تاریخ اثباتش کرده بود .</description>
                <category>میان سطر ها</category>
                <author>میان سطر ها</author>
                <pubDate>Mon, 26 Jan 2026 15:36:32 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>