<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های نور.الف</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_23399893</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 21:57:27</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1565894/avatar/UpwHxG.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>نور.الف</title>
            <link>https://virgool.io/@m_23399893</link>
        </image>

                    <item>
                <title>تنهایی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_23399893/%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-tqm0gs7xb8av</link>
                <description>خورشید صبح، ادوارد هاپر، ۱۹۵۲با شنیدن کلمه‌ی تنهایی اول از همه یاد نقاشی‌های ادوارد هاپر می‌افتم. تصویر خانمی که در کافه تنها نشسته، آن نقاشیِ اتاقِ خالیِ رو به دریا و پمپ‌بنزین سوت و کور ته جاده در ذهنم نقش می‌بندد. این سه شاید برایم تصاویر تنهایی باشد.  هاپر در نظرم نقاش تنهایی است. این نقاشی‌ها را دیوانه‌وار دوست دارم‌ شاید چون ستایشگر تنهاییم‌.   اغلب در نقاشی‌های خودم هم تنها یک نفر حضور داشته و آن یک نفر بیش‌تر خودم بوده‌ام‌. اگر طبیعت و طبیعت بی‌جان کشیده باشم هم اکثرا فضاهای خالی را نقاشی کرده‌ام مثل یک صندلی خالی در کنار کلاغ‌ها. یک بار یادم می‌آید سر ژوژمان دانشگاه یکی از دانشجویانی که فلسفه خوانده بود برگشت گفت که کارهایم تنهایی اگزیستانسیالیستی دارد. این را بیش‌تر در مورد یکی از نقاشی‌هایم می‌گفت که تصویر کودکی را کشیده بودم که تنها لب دریاست و خیلی خیلی کوچک‌تر از طبیعت اطرافش بود و منظره می‌تواست او را ببلعد.    یادم می‌آید در دوران دانشجویی برای عکاسی هم می‌رفتم زیر پل نیایش و از جاهای خلوت، اشیا و مکان‌های خالیِ بدون آدم و بی هیچ موجود زنده‌ای عکس می‌گرفتم. وانت نیسان پارک شده، صندلی‌های رها شده در خیابان، زمین قوتبال خالی، برج میلادِ تنها و.. از سوژه‌های عکاسی‌ام بودند. شاید تمامشان نمادی از خودم بودند. آن‌ موقع به این فکر می‌کردم که تنهایی چقدر زیبا و پرشکوه است اما هر چه می‌گذرد به این عقیده بیش‌تر شک می‌کنم. احساس تنهایی هم لذت‌بخش است و هم ناخوشایند و غم‌انگیز.در مورد تنهایی سوال زیاد دارم. برای تعریف تنهایی مثلا این سوال که تنهایی با انزوا چه فرقی دارد به سراغم می‌آید. انزوا برایم حس منفی بیش‌تری دارد. انزواطلبی انگار توی روان‌شنانسی هم یک اختلال در نظر گرفته می‌شود. می‌روم اینترنت را زیر و رو می‌کنم بلکه معنای تنهایی را پیدا کنم. در سایتی نوشته تنهایی یعنی؛ انزوا و خلوت. یک جای دیگر نوشته: &quot; تنهایی پاسخی پیچیده و عمدتاً ناخوشایند به انزوا یا کمبود هم‌صحبتی است&quot;  با &quot;عمدتا ناخوشایند&quot; چندان موافق نیستم. تنهایی برایم عمدتا ناخوشایند است؟در کودکی جز دانش‌آموزان خجالتی مدرسه بوده‌ام. دوست کم داشتم و به ندرت با کسی حرف می‌زدم. از همان‌جا با مفهوم تنهایی آشنا شدم. در خانه هم تنهاییم را با نوشتن یا نقاشی پر می‌کردم.   با خودم فکر می‌کنم تنهایی یک جورهایی مرا تعریف می‌کند. شخصیت درون‌گرایم طوری بود که بیش‌تر در اتاقم بودم و غرق در خودم. در نوجوانی کتاب‌ها تبدیل شدند به بهترین دوستانم. کاغذ و قلم هم شدند صمیمی‌ترین یارانم. شعر و نمایشنامه و داستان می‌نوشتم برای خودم و به کسی نشانشان نمی‌دادم. یکی از شعرها و داستان‌هایم را که برای عمو و پدرم خواندم خیلی خوششان آمد اما فقط همان‌ها را با بقیه شریک شدم.آدمی هستم که اغلب دور و برم خلوت است. با آدم‌های زیادی در ارتباطم اما افراد نزدیک و صمیمی زندگی‌ام انگشت‌شمارند. نمی‌توانم به راحتی وارد رابطه‌ی عاطفی شوم یا دوست پیدا کنم و گاهی از آدم‌ها فراری‌ام. یاد شعری منسوب به رودکی می‌افتم. با صد هزار مردم تنهایی‌. بی صد هزار مردم تنهایی. راستش همیشه دلم یک نفر را می‌خواسته که بتوانم کنارش تنها باشم تا بتوانیم تنهاییمان را با هم شریک شویم، کسی که کنارش از تنهایی‌ام لذت ببرم. اما او را هنوز که هنوز است پیدا نکرده‌ام.شاید اصلا تنهایی را دوست دارم و انتخابش کرده باشم چون می‌ترسم از ارتباط با آدم‌ها و از موقعیت‌های اجتماعی اجتناب می‌کنم. خیلی وقت‌ها هم به خاطر این قضیه خودم را سرزنش می‌کنم. چند روز پیش که یکی از همسایه‌ها توی آسانسور شروع کرد در مورد باران و آب و هوا صحبت کردن، اضطراب گرفتم. نمی‌دانستم چه بگویم برای همین سریع در جواب گفتم امروز هوا خنک شده، &quot;شب‌ به خیر&quot; و خداحافظ. اصولا عادت ندارم با غریبه‌ها وارد گفتگو شوم‌. مثلا عموما با راننده‌ها، با آدم‌های توی یک صف، با آدم‌ها در اتاق انتظار یا آسانسور صحبت نمی‌کنم مگر این که آن‌ها سر حرفی را باز کنند   در مهمانی‌ها هم فقط می‌رقصم. وارد مکالمه با افراد غریبه نمی‌شوم مگر این که از من سوال بپرسند. در کلاس‌های مختلف هم خیلی حرف نمی‌زنم. مثلا سر جلسات کتاب‌خوانی جمعی هم بیش‌تر گوش می‌دهم و کم‌تر حرف می‌زنم‌ مگر این که از من سوال بپرسند. بخشی از تنهایی‌ام شاید برمی‌گردد به همین اضطراب اجتماعی‌ام که گاهی شبیه غولی ترسناک سایه‌اش می‌افتد روی زندگی‌ام.  خیلی وقت‌ها خیال کرده‌ام چون با بقیه جوش نمی‌خورم تنها می‌مانم، چون دوست ندارم غیبت کنم تنها می‌مانم، چون اغلب در مورد روابطم صحبت نمی‌کنم تنها می‌مانم و چون می‌خواهم راجع به موضوعات عمیق و نه سطحی صحبت کنم تنها می‌‌مانم. لابد برای همین است که گاهی برای آدم‌ها نامه می‌نویسم.به خاطر آدم‌هایی که مهاجرت می‌کنند هم حس می‌کنم تنها و تنهاتر می‌شوم در این سرزمین. برای همین دو دستی چسبیده‌ام به همین دوستان و آشنایان و خانواده چون ترس از دست دادن همه را دارم. ترس از رها شدگی و تنها ماندن هم از ترس‌های بزرگم است. می‌ترسم ناگهان تنهای تنها شوم. اما مگر می‌شود؟ این‌ها را که می‌نویسم یادم می‌افتد دوست ندارم خیلی کارها را تنهایی انجام دهم. مثلا سفر تنهایی کم می‌روم. به ندرت تنهایی کافه می‌روم. در سینما یکی دوباری بیش‌تر تنها نبوده‌ام. دلم می‌خواهد از تنهایی نترسم حتی اگر دیگران قضاوتم کنند. اصلا چرا از تنهایی می‌ترسیم؟  گاهی وقت‌ها فکر می‌کنم مثل آن آقا در فیلم her می‌شوم. به نظرم او با تکنولوژی تنها بود. یا شاید مثل آن یکی مرد شوم در فیلم خرچنگ که جفت نداشت. یک وقت‌هایی هم خیال می‌کنم تبدیل به پیرزنی تنها و غرغرو می‌شوم با گربه‌های زیاد.  از تنهایی می‌ترسم اما آن را در آغوش می‌گیرم چون مثل اکسیژن به آن نیاز دارم. به تنهایی نیاز دارم که غرق در خیال شوم، که بکشم و بنویسم. تنها که باشم فکرهایم عمیق می‌شود و با تنهایی انرژی می‌گیرم و ایده‌های جدید به سراغم می‌آیند. اما یک صدایی می‌گوید دیگران را هم راه بده در خلوتت و دیوار نکش بین خودت و آن‌ها چون آدمیزاد موجودی اجتماعی است و به انسان‌های دیگر هم نیاز دارد. تنهایی شاید یک احساس گاهی تلخ و گاهی شیرین است یا یک وضعیت آرامش‌بخشِ ترسناک و یک غول بی‌آزار.آذر ۱۴۰۲</description>
                <category>نور.الف</category>
                <author>نور.الف</author>
                <pubDate>Sat, 13 Apr 2024 14:46:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای حال بد</title>
                <link>https://virgool.io/@m_23399893/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AD%D8%A7%D9%84-%D8%A8%D8%AF-jvhxcz4unukb</link>
                <description>بیا خیال کنیم روی چمن‌ها دراز کشیده‌ایم‌. دوباره بچه شده‌ایم و داریم به ابرهای توی آسمان نگاه می‌کنیم و برایشان قصه می‌بافیم. آن یکی شبیه لاک‌پشت است این یکی شبیه پرنده. دنبال هم می‌دوند و بعد محو می‌شوند. حالا بیا چشم‌هایمان را ببندیم. بازشان که کنیم شب می‌شود. این بار زیر آسمان کویریم. ستاره‌ها چشمک می‌زنند. راستی چرا از شب به جای ستاره‌هایش ظلماتش نصیبمان شد؟ مگر نمی‌گفتند که زندگی خاکستری است. پس چرا از این خاکستریِ وامانده بیش‌تر سیاهی و تاریکی‌اش نصیبمان شد؟ باید زور بزنیم که روزنه‌ی نوری پیدا کنیم که لکه‌ای سپید بیابیم....  بیا فراموش کنیم همه چیز را. بیا یک لحظه‌ام که شده فراموش کنیم که هستیم و کجاییم و از کجا آمده‌ایم و قرار است چه شود یا چه بر سرمان آمده. بیا خیال کنیم توی ماشین در راه شمالیم. جاده سبز است و دستمان را از پنجره می‌بریم بیرون تا باد را بگیریم. به دریا فکر می‌کنیم. به دریایی که دلمان برایش تنگ شده.  بیا خیال کنیم. چون فقط همین خیال را داریم که هیچ‌کس نمی‌تواند ازمان بگیردش. بیا خیال کنیم سوار بالن شده‌ایم. منظره‌ی جنگل‌ها، حیوانات و آدم‌های آن پایین با آن کوه‌ها و رودها شگفت انگیز است. بیا دور شویم دور و دورتر و برویم بالا و بالاتر... شاید وقتی چشم‌هایمان را باز کنیم صبح شده باشد عزیز من.</description>
                <category>نور.الف</category>
                <author>نور.الف</author>
                <pubDate>Mon, 06 Jun 2022 01:09:36 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تقدیم به سین عزیز</title>
                <link>https://virgool.io/@m_23399893/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%DB%8C%D9%86-%D8%B9%D8%B2%DB%8C%D8%B2-upogqxxwca4n</link>
                <description>گه‌گاه با آدم‌های مختلف در دنیای مجازی حرف می‌زنم. فرقی نمی‌کند کجای این کره‌ی خاکی زندگی کنند، همیشه حرف مشترکی پیدا می‌شود. در این میان آدم‌هایی هستند که انگار با دیگران فرق دارند. یعنی شاید واژه‌ی معمولی برای توصیفشان زیادی معمولی باشد. سین یکی از همین‌ آدم‌هایی بود که می‌گویم با او هم‌کلام شده بودم. قطعات پازل زندگی‌اش را که بگذاری کنار هم متوجه می‌شوی که از چه حرف می‌زنم. سین مثل شخصیت کتاب‌ها بود و زندگی‌اش پر از قصه‌های مختلف، بالا و پایین‌هایی که وقتی تعریفشان می‌کرد، غرق در آن‌ها می‌شدی. عاشق آقای تالکین، هابیت‌ها و ارباب حلقه‌ها بود و طوری از او صحبت می‌کرد انگار که دارد درباره‌ی غزیزی حرف می‌زند. مدام نقل قول‌هایش را در میان کلماتش می‌آورد. برای هر موقعیتی هم جمله‌ای از او در جیبش داشت. موقع خداحافظی، موقع حرف زدن درباره‌ی پایان‌ها، موقع صحبت کردن در مورد ستاره‌ها. انگار که این نویسنده راهنمایش بوده در طول سال‌های زندگی‌اش. می‌گفت تالکین در زمان جنگ نشسته و این فانتزی‌ها را زیر رگبار گلوله و موشک‌ها و بمباران‌ها نوشته و همین داستان‌هایش را جذاب‌تر می‌کند. خلاصه سین به دنبال رسیدن به سرزمین میانه بود و طوری از دنیای تالکین صحبت می‌کرد که حتی اگر از فانتزی‌اش متنفر هم بودی، عاشقش می‌شدی. گاهی فکر می‌کردم سین از دنیای واقعی جداست.سین اسم‌ها و لقب‌های زیادی داشت، اجتماعی بود و دوستانش زیاد بودند اما معلوم بود که تنهایی را هم دوست دارد و از آن لذت می‌برد. از آن بچه‌های شیطانی بوده که در کودکی لکنت زبان داشته و تنها می‌مانده اما به مرور لکنتش بهتر می‌شود و حالا نوبت آن بوده که از آن‌هایی که لکنت زبان دارند، دفاع کند. بعدها باز به خاطر افسردگی منزوی بودن را تجربه می‌کند. از آن آدم‌های رک و اهل شوخی بود که کنارش می‌شود ساعت‌ها راجع به هر موضوع غریب و آشنایی صحبت کنی. اگر لا به لای حرف‌هایش نمی‌گفت که افسردگی دارد، اصلاً این را نمی‌فهمیدم.گاهی افسردگی‌اش را به شکل موجود آبی لاغر و بزرگی می‌کشید. دیگر نمی‌دانم چه می‌کشید. راستی چرا هیچ وقت از او نپرسیدم؟کودکی خیال‌پرداز بوده که با انگشتان دست‌هایش موجوداتی خیالی می‌ساخته و با آن‌ها بازی می‌کرده. سین هنوز هم خیال‌پرداز بود و عاشق کلاغ‌هایی که ازشان انتظار داشت روزی به حرف بیایند. آن‌ها را موجوداتی باهوش می‌دانست. می‌گفت با کلاغ‌ها رفیق است. گاهی اوقات سوالات عجیبی می‌پرسید. از آن سوالاتی که هیچ‌کس نمی‌پرسید. مثلا می‌پرسید یادت می‌آید در کودکی قبل از خواب به چه فکر می‌کردی؟ بین حرف‌هایش یک داستان یا اسطوره‌ای برایت تعریف می‌کرد که می‌ماندی این‌ها را از کجا می‌داند. دلش می‌خواست به گذشته سفر کند و مشاوری در دربار شود. سین در خیالاتش به همه چیز فکر می‌کرد. مثل نویسنده‌ها آن‌قدر شگفت‌انگیز و با جزئیات داستان‌هایش را تعریف می‌کرد که حیران می‌ماندی. در انتخاب واژه‌هایش هم دقت می‌کرد و گویی واژه‌ها برایش مقدس بود.سین از آن آدم‌هایی است که حتی اگر از شخصیتش متنفر هم باشی، بالاخره از او خوشت می‌آید چون خودش است و نقش بازی نمی‌کند و نقابی هم نمی‌زند. بلد است نشانت دهد که او هم آدم است، که او هم ضعیف است و از نشان‌ دادن ضعف‌هایش ابایی نداشت. دلش می‌خواست بتواند جنگجو هم باشد چرا که طرز زندگی جنگجوها را دوست داشت. می‌گفت دل‌بستگی خاصی به چیزی ندارد. می‌گفت موقتی بودنش را پذیرفته... این‌ها مرا به فکر فرو می‌برد.سین شغل‌های مختلفی هم داشته. از کار کردن در نجاری گرفته، تا کار در کافه، معلم بودن، کار کردن در شرکت‌، فروشندگی، ناظر ساختمان بودن و... من به او حسودی می‌کردم. چون آدمی با این همه تجربه پر از داستان بود. سین قصه‌گوی خوبی بود. البته این را خوب می‌دانست.او با پایان مشکل چندانبی نداشت و در نظرش پایان‌ها چندان غم‌انگیز نبود و آن را می‌پذیرفت. من سین را از دور شناختم و هرگز ندیدمش. خوشحالم که سر راهش قرار گرفتم. نمی‌دانم از نزدیک چطور بود. لطفا اگر شما از نزدیک می‌شناسیدش سلام مرا به او برسانید. راستش را بخواهید سین از تمام قهرمان‌هایی که می‌شناخت، قهرمان‌تر بود. کاش می‌دانست. کاش می‌دانست...نور.الف</description>
                <category>نور.الف</category>
                <author>نور.الف</author>
                <pubDate>Fri, 03 Jun 2022 14:50:49 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در ستایش آزادانه رقصیدن</title>
                <link>https://virgool.io/@m_23399893/%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%B1%D9%82%D8%B5%DB%8C%D8%AF%D9%86-npu4fspkwfqc</link>
                <description>توی اتاق نشسته‌ام پشت لپ‌تاپ. خسته می‌شوم. آهنگ از توی هدفون در گوشم پخش می‌شود. لپ‌تاپ را می‌بندم، بلند می‌شوم و شروع می‌کنم به رقصیدن تا به نفس نفس بیفتم و ولو شوم روی تخت. رقص را دوست دارم. حالم را خوب می‌کند. امروز داشتم به اپیزودی از رادیو دیو گوش می‌دادم که اسمش بود &quot;دیوانه است آن که نرقصد&quot;.  موافق بودم با جمله‌اش. من از این آدم‌هایی هستم که همیشه در مهمانی‌ها از اول تا آخرش می‌رقصد و آن‌قدر می‌رقصد که پادرد و بدن‌درد بگیرد. برایم مهم نیست آدم‌ها راجع به رقصیدنم چه فکر می‌کنند. کاش برای چیزهای دیگر هم همین‌طور فکر می‌کردم البته. طوری می‌رقصم که انگار کسی نگاهم نمی‌کند. انگار با رقصیدن مست می‌شوم و لحظاتی از دنیا جدا می‌شوم و به اوج شادمانی می‌رسم‌. کلاس رقص رفته‌ام؟ در نوجوانی کلاس هیپ‌هاپ می‌رفتم. اما کم کم حرکات و نظمش رفت روی اعصاب مبارکم. دلم می‌خواست آزادانه برقصم نه از روی قاعده و این تمام خوشی‌های رقصیدن را از من می‌گرفت. بعد از مدتی دیگر نرفتم. خیلی بعدتر در دوران قرنطینه با یوتیوب سالسا تمرین کردم‌. البته این را هم بگویم که در کودکی سال‌ها یک بازی ویدئویی رقص داشتم که عاشقش بودم. چیزی مثل پارچه داشت که پهن می‌شد روی زمین و علامت پاها و دست‌ها رویش مشخص شده بود. از روی ویدئویی که داشت می‌توانستی رقص‌های مختلف را یاد بگیری. جالب بود. چند نفری هم می‌شد انجامش داد. از وقتی یادم می‌آید خیلی به کسانی که رقصنده‌های خوبی بودند حسودی‌ام نشده. دلم می‌خواهد اگر هم قرار است رقصی یاد بگیرم سریع فراموشش کنم و بعد فقط هر چه را که مغز و بدنم به حافظه سپرده اجرا کنم‌. چند سال پیش که کمک مربی کودک بودم و مربی با بچه‌ها باله کار می‌کرد، من هم همراه با بچه‌ها می‌رقصیدم، بعد در خانه آهنگ کلاسیک می‌گذاشتم و همان‌ها را تمرین می‌کردم‌. لذت‌بخش بود. قبلا هم یک برنامه‌ی خارجی بود که می‌دیدمش. رقصنده‌های مختلف می‌آمدند و باید رقص‌های مختلفی را اجرا می‌کردند حتی اگر در تخصصشان نبود. برایم جالب بود و دلنشین و همیشه میخ‌کوب بودم پای تلویزیون. اسم برنامه را یادم رفته. راستی من حتی نمی‌دانم رقص مورد علاقه‌ام چیست. فکر می‌کنم به تمام رقص‌ها علاقه دارم‌. چه معاصر باشد، چه باله، چه هیپ هاپ، چه فولکلور، چه لاتین، چه عربی و... هر چه باشد خوشم می‌آید. راستی تازه یادم آمد یک مدت هم رقص عربی تمرین می‌کردم از روی یک سی‌دی. اما سخت بود برایم کمی و رهایش کردم. یکی از فیلم‌های مورد علاقه‌ام در نوجوانی هم استپ‌آپ بود. راجع به کسانی بود که رقص زندگیشان بود. ادای رقصیدنشان را در می‌آوردم ولی چندان موفق نبودم و اگر کسی می‌دید لابد می‌گفت این چه وضعیت مضحکی است چرا شلنگ تخته می‌اندازی. حالا هم گه گاهی با دوستانم با پلی استیشن جاست دنس بازی می‌کنیم و مسابقه می‌دهیم. قیافه‌هایمان موقع رقص دیدنی وخنده‌دار است و من همینش را دوست دارم‌. هر موقع حالم بد است می‌رقصم. می‌رقصم تا فراموش کنم غصه‌هایم را حتی برای چند لحظه هم که شده می‌چرخم، دستانم را در هوا تاب می‌دهم، پاهایم‌ را به این طرف و آن طرف می‌برم و آن وقت آزادی را می‌چشم. شده برای چند دقیقه از زمین جدا می‌شوم و پرواز می‌کنم‌...</description>
                <category>نور.الف</category>
                <author>نور.الف</author>
                <pubDate>Sun, 10 Apr 2022 00:30:26 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>