<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مریم</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_23420808</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 00:41:42</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>مریم</title>
            <link>https://virgool.io/@m_23420808</link>
        </image>

                    <item>
                <title>تقاص</title>
                <link>https://virgool.io/@m_23420808/%D8%AA%D9%82%D8%A7%D8%B5-jnk4o2yba5gp</link>
                <description>روی زمین سردو نمور دراز کشیده بودم و اشک هایم چکه چکه روان بود. یاد روزهای می افتم که در مزرعه در کنارهم شاد بودیم. خرت و خرتی میکنم .-دِهَه سرمون رفتسعی میکنم آهسته گریه کنم. صدای جیز جیزی میشنویم همگی سرهای مان را جلوی روزنه ای ،که باریکه ای از نور را به داخل می آورد گرفتیم.نا خوداگاه دادی از ته دل کشیدم که دستی جلوی دهانم را گرفت، دیگر طاقت نگاه کردن نداشتم دست ها را از جلوی دهانم کنار زدم و رویم را بر گرداندم و به سر جایم برگشتم بقیه هم به عقب برگشتند،-دیگه طاقتم سر اومدهعصبانیت باعث شده بود ورم کند و بزرگتر به نظر برسد .-باید برم بیرون فکر کردن کی هستن که میتونن هرجور دلشون خواست باهامون رفتار کنن .بعد خودش را به سمت بیرون قل داد من و موز به سمتش خیز برداشتیم جلوی راهش را سد کردیم .تقلا میکرد تا کنار مان بزندگفتم خواهش میکنم سرو صدا نکن، اگه تو بیرون بری میفهمه که این زیر یه خبرهایی هست فکر میکنی من برای دوستاهام ناراحت نیستم ؟موز گفت :اره برو تا تو رو هم بفرسته پیش دوستات .سرد شد دست از تقلا برداشت ودر جایش ثابت ماند .گفتم :صحنه بالا پایین رفتن چاقو که بدن شون رو تیکه تیکه میکرد از جلوی چشمهام کنار نمیره .موزعقب رفت و خاک های روی زمین را فوتی کرد و آرام نشست بعد گفت چراتا به حال کسی بهتون نگفته که چی در انتظار تونه؟سیب زمینی کفری شد و گفت :حضرت عالی بفرمایند که آینده شون چیه ؟موز شانه هایش را بالا انداخت قری به سرو گردنش داد و گفت :همین قدر مطمئنم که مثل شما نیست .سیب زمینی خودش را به عقب قل داد و کنار موزنشست، بعد با دستهایش خاک های روی خودش را کمی تکاند موزسرفه ای کرد .بلندشد و خودش را به دیوار سفید رنگ سابید تمیز که شد جایش را تغییر داد و در جای دیگری نشست .من روی زمین دراز کشیده بودم به روز قبل و روزهای قبل ترش فکر میکردم ،دیروزپشت یک ماشین با دوستان مان نشسته بودیم بعد به جای رفتیم که در آن کل خاندان مان جمع بودند هر طایفه برای خودش طبقه مجزا داشت طبقات همه با چوب درست شده بودند.  هیچ وقت فکر نمیکردم طایفه مان انقدر وسیع باشد بعد موجوداتی می آمدند و میرفتند که ظاهرشان مثل مزرعه دارخودمان بود .مادرم در مزرعه به اون انسان میگفت من انسان را خیلی دوست داشتم لب های تشنه مان را سیر آب میکرد آفت ها را از مان دور میکرد گاهی هم برای مان آواز میخواند.من هم با دیدنش گونه هایم را سبز و براق میکردم تا اوهم ازدیدنم شاد شود.  تنها روزی که دستتان مادرم را شکست ومن را از آغوش مادرم جدا کرد از اودلگیرشدم فکر میکردم فقط یک دانه ازاین نوع موجود وجود داشته باشد اما خیلی زیاد بودند خیلی، یکی شان یک پلاستیک دردست داشت چند تای از من سیب زمینی و موز برداشت بعد گشت وما را گرداند به جای رسیدیم که دیوار های بلندی داشت خیلی بلند، موز میگفت به این جا میگویند خانه داخل خانه شد.خانه قسمت بندی بود وما وارد این قسمت از خانه شدیم که من بهش اسم کشتارگاه را داده ام ،وقتی انسان وارد کشتار گاه شد یک انسان دیگر هم اینجا بود .که انسان از دستش عصبی بود با دیدنش ما را روی زمین پرت کرد و شروع به داد زدن کرد من وسیب زنیتی قل خوردیم به این زیر،ولی اینجا بودن موز حاصل شوتی بود که انسان بهش زده بود پهلوی موز درد گرفت و آه و ناله میکرد. سعی کردم کمی ماساژش دهم اما بیشتر دردش میگرفت کمی از پهلوهایش سیاه شده بود .صداجیغی کنار گوشم من را از جا پراند.اوه خیاراون چیه روی پاهات! چشمانم باز شد یک موجودقهوه ای رنگ کوچک چشمان وق زده ای داشت و دوشاخک هم بالای سرش خودم را چند بار تکان دادم که از روی پاهایم به زمین افتاد. همه وحشت کرده بودیم خودمان را به دیوار چسباندیم موجود به موز نزدیک شد موز جیغی دوباره کشید و خودش را پشت سیب زمینی قایم کرد. سیب زمینی در جایش آرام و قرار نداشت و هی تکان میخورد در آخر با تمام سرعت به سمت موجود رفتداد زدم نه صبر کن شاید بی آزار باشه ،اما دیر شده بود . از رویش رد شد موجود له شده بود .موز شکمش را گرفته بود و میگفت وای وای حالم داره بهم میخوره سیب زمینی خودش را چند دور روی زمین سابیدو تمیز کردگفتم طفلکی صبر میکردی شاید موجود بدی نبود الان ما چه فرقی با اون های که اون بیرونن داریم ؟سیب زمینی برایم چشم قره ای رفت و گفت: باید با اون بیرونی هام همین کارو میکردم .موز گفت :بری بیرون له میشی قبل اینکه له کنی چشمکی هم زمیمه حرفش کرد .نگاه مان به سمت موز برگشت سیاهی پهلوهایش بزرگ ترشده بود در راه رفتن هم کمی میلنگید اما چیزی بهش نگفتم میدانستم که غمش تازه میشد .سیب زمینی گفت میشه خفه شی ؟موز به سمت سیب زمینی دوقدم جلو رفت محض رضای خدا چرا نمیخوای حساب شده عمل کنی ؟سیب زمینی گفت:ما مثل شما اون بالا ها دنیا نیومدیم و بزرگ نشدیم ، آقا زاده نیستیم همه چیز مون سر حساب کتاب باشه .موز گفت :من نقشه دارم گوش بده اگر خوب نبود هر کار دلت خواست کن .سیب زمینی دستی به سرو روی خاکی اش کشید و سینه سپر کرد وگفت :میشنووفمموز نقشه اش را گفت و حالا بین شان بحث شده بود که کدام شان برای اجرای نقشه برود موز میگفت من مغزمو بکار انداختم و حالا تو باید تن تو بکار بندازی .کنارشان ایستادم یک دستم را دور کمر سیب زمینی ودست دیگرم را دور کمر موز حلقه کردم  موزدردش گرفته بود و اخم هایش کمی در هم رفت دستم را شل کردم ،اشکم چکید و گفتم من میرم .موز گفت نه اصلا فکر خوبی نیست .سیب زمینی پوفی کشید و به سمت روزنه به راه افتاد دراز کشید و شکمش را داخل داد و آرام به بیرون قل خورد انسان داخل آمد.سیب زمینی  سرجایش خشک شد انسان به سمت دستگاه مذاب رفت تق و توق دستگاه در آمد و آتش روشن شد. نفس درسینه مان حبس شد به سیب زمینی اشاره کردیم که به زیر بر گردد .اما دوباره ورم کرده بود و با اخم به انسان نگاه میکرد انسان به این طرف آمد ایستاد ما فقط نوک پاهایش را می دیدیم که کمی بدن سیب زمینی را لمس کرد سیب زمینی یکی دو قل به سمت استوانه بزرگ سبز رنگ که وقتی پاهایش را فشار میدادند دهانش باز میشد خورد، به مقصودش نزدیک تر شده بود.  انسان چیزی برداشت وروی آتش گذاشت ویک چیز استوانه ای که جنسش را میدانستیم پلاستیک است، جدش را داخل خاک مزرعه خیلی دیده بودم وبه عمر طولانی معروف بودند. انسان سرو تهش کرد و مایع زرد رنگی از داخلش بیرون ریخت بعد صدای جیز جیزش مثل دیروز در آمد.سیب زمینی چشمانش به انسان بود و آرام خود را قل میداد انسان برگشت نگاهش به سیب زمینی افتاد و بعد دوباره به شعله آتش نگاه کرد دوباره یک مقدار دیگر از مایع زرد رنگ خالی کرد .برگشت و به سمت سیب زمینی رفت کنارش ایستاد خم شد و دستش را دراز کرد.مامااااندست انسان متوقف شد سرش به سمت درگاه  کشتارگاه چرخیدو یک نگاه دیگر به سیب زمینی کرد .مامااانانسان نگاهش دوباره به بیرون برگشت خودش را صاف کرد. جلو رفت نگاه گذرایی به عقب کرد و به راهش ادامه داد و بیرون رفت. من و موز پوف بلند بالایی کشیدیم .سیب زمینی خودش را به چیزی که میخواست رساند روی پاهای استوانه ایستاد دهانش باز شد سیب زمینی خودش را بلند کرد اما دستانش نمی رسید . موز چشمانش را بسته بود و نفس عمیق میکشید اینطور نمیشه اون الان میاد باید منم برم کمکش موز لاغر بود و راحت از روزنه عبور کرد روی زمین  می سرید به سیب زمینی رسید،روی سر سیب زمینی ایستاد . دستانش را با اکراه به پوست چسباند و کشید. میفهمیدمش که چه حسی دارد وقتی پوست هم نوع ت را ببینی پوست روی از دهان استوانه روی زمین انداخته شد . سیب زمینی و موزهر دو پوست را کشیدند و به کنار دستگاه مذاب رساندن پرهایش را باز کردند. نگاهی به ورودی آشپز خانه کردم انسان داخل آمده بود. سیب زمینی خودش را سریع قل داد به کنج دیوار اما موز کند حرکت میکرد و نتوانست خود را قایم کند. انسان کوچک تر پشت انسان بزرگ تر بود انسان بزرگ به جای قبلی سیب زمینی نگاه میکرد. او را نمی یافت انسان کوچک تر موز را دید و برش داشت، بعد کنار انسان بزرگ تر رفت و گفت مامان شیر موز میخوام مامان شیر موز میخوام .انسان بزرگ موز را گرفت سرش را برید پوستش را کند و پاهای استوانه را فشار داد پوست موز را پرت کرد به سمت یک مستطیل سفید بزرگ رفت بازش کرد مایع سفید رنگ بیرون آورد. موز را داخل یک استوانه شیشه ای انداخت بعد مایع سفید رنگ را رویش ریخت یک دایره قرمز را فشار داد .جیغ میکشید و موز را دور خود میچرخاندو ذره ذره محوش میکرد به سمت دستگاه مذاب برگشت سیب زمینی را کنج دیوار پیدا کرد برش داشت دوباره نوک پاهایش در یک وجبی من آمد دور شد چیز براقی دستش بود با آن پوست سیب زمینی را میکند به سمت دستگاه مذاب رفت پایش روی پوستی که موز و سیب زمینی آورده بودند رفت سرخورد چاقو از دستش رها شد  خواست چیزی را بگیرد تا زمین نخورد مایع زرد رنگ که روی آتش جیز جیز میکرد برگشت و رویش ریخت انسان جیغ کشید به زمین افتاد وسرآن چیز براق داخل بازویش  رفت و مایع قرمزی دورش را گرفت انسان دوباره جیغ کشید .دیگر تحمل نداشتم از روزنه دور شدم خیلی دور موجودی که سیب زمینی لهش کرده بود حالم را بد میکرد کنار دیوار نشستم و در خودم مچاله شدم بدنم لزج شده بود و بوی تیزی از پوستم ساطع میشد.</description>
                <category>مریم</category>
                <author>مریم</author>
                <pubDate>Mon, 21 Feb 2022 14:48:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آقای دزد</title>
                <link>https://virgool.io/@m_23420808/%D8%A2%D9%82%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%B2%D8%AF-nt9vy3f3ccaw</link>
                <description>تمام تنش بوی گند می داد، زیر سایه درخت ها کنار ماشینش و روبه روی درهای مرغ داری که در آن کار می کرد نشسته و منتظر بهرام بود تا بیاید و باهم به خانه برگردند. عصر بود اما آفتاب مرداد ماه زورش زیاد بود وهمچنان پرتو های داغش را بر سر زمین می افکند .بهرام از در بزرگ و سفید رنگ بیرون آمد.حمید غری زد :دیر کردی  بهرام سرش را به سمت حمید چرخاند و طولانی نگاهش کرد حمید ماشین را روشن کرد و دنده عقب گرفت واز زیر سایه درخت ها بیرون آمد .صدای بهرام را شنید که گفت: تو زود تعطیل می کنیحمید خیابان خاکی پیش رو را راند مسیر فرعی تمام شد و پیچید و وارد خیابان اصلی شد .تعطیلات چهار روزه تمام شده بود اما خیابان همچنان شلوغ بود که بیشتر شان مسافر شهر ساحلی شان بودند .پشت ترافیک توقف کرد، و منتظر حرکت ماشین جلویی شد ترافیک سنگین بود و ماشین ها کند حرکت میکردند. حمید متوجه حرکت ماشین ها  در لاین کناری شد سریع تا قبل از رسیدن ماشین های عقبی لاین کناری خودش را به آنجا رساند و بوق های ممتدی که ماشین های عقبی لاین کناری زدند را نشنیده گرفت. چند باری به همین ترتیب لاین را عوض کرد تا از ترافیک عبور کردند .و بعد از طی مسافتی ،داخل خیابان فرعی که به سمت محل زندگی شان میرفت پیچید ،که رو به روی ماشین پژوی نوک مدادی قرار گرفت حمید به راننده ماشین و تمام سر نشینانش نگاه دقیقی انداخت و سری به نشانه سلام برای راننده ماشین تکان داد. می شناختشان در واقع در محله کوچکی که زندگی میکردند همه همدیگر را میشناختند. اهل همین جا بودند و چند وقتی می شد که به علت موقعیت شغلی از اینجا رفته و در قم زندگی میکردند، و فقط تعطیلات را به اینجا سری میزدند. حمید اول بهرام را جلوی در خانه دو طبقه بزرگشان پیاده کرد، و بعد به سمت خانه شان رفت جلوی در خانه پیاده شد و در آبی رنگ خانه را باز کرد و ماشین را داخل حیاط برد. حیاط  که نصفی از آن موزاییک بود و نصف دیگر آن در سمت چپ، به دوقسمت تقسیم می شد یک قسمت باغچه مادرش که در آن دو درخت و چند مدل سبزی و جلوی باغچه هم گل های شمعدانی کاشته شده بود ،و قسمت دیگر یک انباری برای خرت و پرت های خانه.خانه شان کلنگی بود ،حمام و دستشویی هم سمت راست حیاط انتهای  قسمت موزاییک شده قرار داشت .جلوی خانه هم با سنگ های سفید قدیمی نماکاری شده بود .از ماشین پیاده شد و در صندوق عقب ماشین را باز کرد و مرغی که از مرغ داری آورده بود و نوکش را با نخی بسته بود، تا صدایش در نیاید و بهرا م از داخل ماشین صدایش را نشنود، نخ را باز کرد و مرغ را داخل حیاط رها کرد. کفش هایش را کند و دمپایی های مخصوص خودش را پوشید قدش بلند بود وپاهای بزرگی داشت که هر  دمپایی اندازه اش نمی شد .پاهایش را زیر شیر آب داخل حیاط شست و از سه پله جلوی خانه بالا رفت .در فلزی پذیرایی خانه که شیشه های مستطیلی قرمز و آبی داخل خودش داشت را باز کرد ،موجی از هوای خنکی که از کولر ساطع می شد به صورتش خورد سمت چپ پذیرایی آشپز خانه بود وسمت راست انتهای پذیرایی راه روی باریکی بود که دو در روبه روی هم بودند که هر کدام مربوط به یک اتاق می شدند در مربوط به اتاق خودش را باز کرد برادرکوچکترش وسط اتاق خواب بود حمید جلو رفت و لگدی به پاهای برادرش زد برادرش آنقدر غرق خواب بود که حرکتی نکرد .سمت کمد دیواری که درهای کرم رنگی داشت، و روبه روی در ورودی اتاق بود رفت درش را باز کرد و حوله و لباس هایش را بیرون کشید، در را ول کرد ودر با صدای تقی بسته شد .اتاق تاریک بود به سمت پنجره رفت پرده اش را کنار کشید مرغی که آورده بود به جان باغچه مادر افتاده بود .به سمت حیاط رفت  وارد حمام شد از حمام که بیرون آمد صدای غر غر مادر و غد غد مرغ را میشنید .خودش را در آینه جلوی حمام نگاه کرد موهای سیاهش بلند شده بود ،چشم های ریز سیاهش را دوست نداشت و قصد داشت به همین زودی به باشگاه برود و هیکل لاغرش را کمی رو فرم بیاورد . لباس هایش را پوشید و به داخل خانه برگشت لباس های بیرونش را پوشید ،واز خانه بیرون آمد راهش را دورکردو از کوچه بغلی گذشت از سوپر مارکت پاکتی سیگار خرید، و موقع عبور از کوچه نگاهش معطوف خانه ای شد که صاحبش همین چند ساعت پیش آن را ترک کرده بود .به سمت قهوه خانه رفت بیرون قهوه خانه چهار تخت بود دوتا سمت راست و دوتا سمت چپ و وسط هم سنگ های ریزی ریخته شده بود که در کنار هم یک راه روی باریک از سنگ فرش را درست کرده بودند روی اولین  تخت سمت چپ که رویش یک موکت قهوه ای پهن بود و دوستانش روی آن نشسته بودند نشست. جواد هم بود که با دیدن حمید رویش را برگرداند و تفی  انداخت .سلامی کرد که بقیه جواب دادند خصومت جواد با حمید برمی گشت به دوسال قبل که حمید تازه ماشین خریده بود و یک روز که با ماشین درخیابان در حال رانندگی بود سر پیچ تندی با جواد تصادف می کند جواد خواست با افسر تماس بگیرد اما حمید با زبان ریختن هایش که ما بچه محل و دوست هستیم و بهتر است با هم کنار بیایم ؛ماشینت را ببر تعمیر گاه و تعمیرش کن و خرج تعمیرش را من می پردازم جواد را منصرف کرد. چند روز بعد که جواد برای گرفتن خسارت آمد حمیدکلا منکر شد .جواد هرچه آمدو رفت. حتی یکی دوبار هم در خیابان زد و خورد کردند، اما بی فایده بود. جواد  بعد ها توسط یکی از دوستان با خبر شد که حمیددر آن زمان هنوز گواهی نامه نگرفته بود .جواد تازه فهمید چه کلاهی سرش رفته . چند ساعت بعد که به خانه بر می گشت باز هم نگاهش به همان خانه و زمین خالی کنارش افتاد که سوت و کور بود .شام را خیلی وقت بود خورده بودند و حالا همه اهالی خانه در خواب بودند. حمید بیدار بود ودر حیاط سیگارش را دود می کرد و هرچند دقیقه در خانه را باز میکرد و بالا و پایین کوچه را می پایید .موتورش را از داخل انبارگوشه حیاط  بیرون کشید آرام در را باز کرد و بیرون رفت به سر کوچه که رسید آن را روشن کرد به راه افتاد و نزدیکی های همان خانه موتور را خاموش کرد ،به زمین خالی کنار خانه برد، و در تاریکی شب محو شد. موتور را به دیوار تکیه داد و از دیوار بالا رفت آن طرف دیوار داخل خانه پایین آمد .می دانست که درهای ورود به داخل خانه قفل هستند با داخل خانه کاری هم نداشت .با ابزاری که با خود آورده بود سراغ پمپ چاه آب رفت لوله هایش را باز کرد و پمپ را جدا کرد. کمی سنگین بود آن را تانزدیکی های در حیاط برد از سوراخ در بیرون را نگاه کرد ماشینی عبور می کرد. چند دقیقه صبر کرد وقتی خیابان را خالی از سکنه دید آرام میله آهنی پایین در که ازداخل در تا سوراخی داخل زمین فرو رفته بودو در را ثابت نگه میداشت را بالا کشید و میله آهنی که از بالا داخل چهار چوب در بود را هم پایین کشید ،در را با یک حرکت به سمت خود کشید در چهار طاق بازشد. حمید فقط کمی که بتواند از آن عبور کند را باز نگه داشت پمپ را بغل زد و با نگاهی به اطراف به سمت زمین خالی دوید .با طنابی که با خود آورده بود پمپ را روز زین پشت موتور می بست که با شنیدن صدایی دستش از کار ایستاد .صدا را می شناخت برادر صاحب این خانه بود که در همسایگی همین خانه زندگی می کندصدا میگفت :این در چرا بازه این که قفل بود .و بعد صدای دویدن آمد باید سریع از آنجا میرفت چون تا چند دقیقه دیگر ممکن بود همسایه های دیگر هم بیرون بیایند .موتور را با دست به جلو راند و سرش را از کنار دیوار بیرون آورد. مرد را دید که در حال گشت زدن در اطراف خانه است. مطمعن بود که به سمت زمین خالی هم می آمد در لحظه ای که مرد چند متر جلوتر و پشتش به اوبود موتورش را استارت زد و گازش را گرفت. سر مرد به آنی چرخید و به همین سمت دوید .حمید سعی میکرد تا از مسیر های تاریک عبور کند موتور را با تمام سرعت میراند ‌، مرد هم پشت سرش بود مستقیم به خانه نرفت  کمی در کوچه پس کوچه ها گشت زد فاصله اش با مرد هر لحظه زیاد تر شد تا اینکه گمش کرد موتور را خاموش کرد تا نتواند توسط صدا ردش را بزند .موتور را با دست به جلو هل داد .وارد کوچه خودشان شد کلیدش را از جیب بیرون کشید در را باز کرد و به داخل خانه هجوم برد در را سریع و بی صدا بست.صدای پدرش را از پشت شنید .چه خبرهسرش را برگرداند و دستش را روی بینی اش گذاشت و گفت :هیشپدرش ساکت شد رفت و در انبار را برایش باز کرد موتور را داخل بردند و پمپ روی آن را باز کردند و باهم آن را بلند کردند صدای از بیرون شنیدند .-پیداش کردی-نه-داخل این کوچه اومده ؟صدا مکثی کوتاه کرد وجواب داد -نمیدونم-بیا بریم کوچه بغلی رو بگردیمدوباره چند ثانیه مکث -بریمو بعد صدای دویدنحمید و پدرش پمپ را به داخل اتاقی که مال حمید و برادرش بود بردند گوشه اتاق گذاشتند و روی آن را با چند دانه لباس پوشاندن.</description>
                <category>مریم</category>
                <author>مریم</author>
                <pubDate>Sat, 22 Jan 2022 12:29:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دل به دل</title>
                <link>https://virgool.io/@m_23420808/%D8%AF%D9%84-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D9%84-jgtndatge19r</link>
                <description>حوصله اش سر رفته بود. در یک بی حسی مطلق غلت میزد، نه دیگر چیزی خوشحالش میکرد نه چیزی غمگینش، در این چند ساعت باقی مانده تا نیمه شب را به مرتب کردن اتاقش اختصاص داده بود. خودش هم نمیدانست وقتی که میخواهد برای همیشه برود  چه فایده ای برایش دارد که اتاقش مرتب باشد یا شلوغ و درهم ریخته، فقط یک فایده میتوانست داشته باشد آن هم اینکه مادر به زحمت تمیز کردن اتاقش نمی افتاد و چندتا از آن فوش های نان و آبدارش را نثار روح وروان تازه سفر کرده اش نمیکرد. کارش که تمام شد کاغذی برداشت وبا آن خودکار زیبای دوست همیشگی اش درشت روی آن نوشت دوستتان دارم رستا .از قبل وسایل مورد نیاز سفرش را جمع کرده بود آن را در یک مشمای مشکی داخل سطل زباله بزرگ اتاقش پنهان کرده بود قرار نبود چیز زیادی با خود داشته باشد، فقط چیزهای ضروری که کارش را راه بی اندازد، از اتاق بیرون رفت تا یک دور دیگر همه را ببیند وهمه هم او را ببینند تا هم او در مواقع دلتنگی این آخرین بار را در خاطرش زنده کند هم آنها این آخرین بار را برای خود یاد آوری کنند. البته که کسی از رفتن بی خداحافظی اش قرار نبود با خبر شود. پدر،روی مبل و در نقطه ی همیشگی نشسته بود همان نقطه ای که از مصرف زیاد توسط پدر هم پارچه اش چرک شده تر از بقیه قسمت ها بود هم دیگر هم سطح ما بقی قسمت ها نبود. کنارش نشست پدر نگاهش  نکرد ،می دانست دلخوری عمیقی نسبت بهش دارد ،از همان دلخوری های که هرچه خودش را لوس کرد، برایش زبان ریخت بر طرف نشد از آن دلخوری های که با یک کشیده آبدار نشانش داده بود. اما رستا نگاهش کرد عمیق و طولانی، چروک دور چشمش را خط اخم و خط لبخندش را پوست صورتش را، که جاذبه زمین به سمت خود کشیده ،موهایش را انگار یکی در میان رنگ سفید گذاشته بودند .نگاهش را از پدر گرفت وبه تلویزیون داد، با خود فکر کرد یا سریال خیلی جذاب است که پدر لحظه ای ازش دل نمیکند یا دلخوری اش بی نهایت عمیق ، بلند شد ،آرام و متین از کنارش گذشت داخل آشپز خانه شد ظرف های نشسته مادرش در کنار هم صف کشیده بودند تا نوبت شستن شان برسد. مادرش هم مشغول گشتن نمیدانم چه چیزی در یخچال بود. یک جفت دستکش را به  یک جفت از دستانش  پوشاند ترق و ترق خوشحالی ظرف ها از برای شسته شدن در امد چرا همیشه فکر میکرد شستن ظرف کار طاقت فرسایی است ؟ امشب نظرش درباره اش تغییر کرد کلی فکر و خیال نکرده را بهش یاد آوری می کردند.سایه کم سوی مادر قبل از خودش به رستا رسید  وگفت:میخواستم بزارمشون تو ماشین رستا:میدونم مادر:پس چرا داری میشوری رستا:حوصلم سر رفته تو که میدونی پدرت هنوز دل خوره بهت گفتم چند وقتی دور و برش نباش  رستا:من که شیش ماه از اتاقم بیرون نمیام اگه میخواست آشتی کنه تا به حال کرده بود .مادر:مدت زمان لازم، برای بخشیدن یک اشتباه بستگی به اندازه اون اشتباه داره. رستا:فکر میکردم همه تو زندگی هاشون اشتباه میکنند .نمیدونستم من اولین و بزرگترین اشتباه طول تاریخ بشر رو انجام دادم مادر :اره .اما نه اشتباهی که آبروی خودشون و خانوادشون رو بریزه بشقاب تک گل دور طلایی را داخل سینک انداخت دستکش های صورتی را کند و هر کدام را به طرفی پرت کرد لیوانی برداشت پر از آب شیر ش کرد وبرای رفتن به اتاقش عجله به خرج داد، پدرش از روی سر شانه نگاهش میکرد اما دیگر برای نگاه کردن دیر بود. در اتاق را سعی کرد که محکم نبندد تا دومین بی احترامی را در طول این چند دقیقه نکرده باشد. لیوان اب را کنار تخت گذاشت.تلفن همراهش را برداشت تایپ کرد سفر خوبی میشد اگر از امدن منصرف نمی شدی ومن مجبوربه تنها ی ،وقدم گذاشتن در این راه نا آشنا نمی شدم .اما منصرف شد و پاکش کرد. چه مدت را به فکر کردن گذرانده بود نمیدانست. اما دیگر صدای آن سریال و صدای آن ظرف های کثیف نمی آمد.بلند شد سه قدم برداشت و به در رسید گوشش را به آن چسباند فقط صدای سکوت بود. برگشت پدال را با پا فشار داد ،در سطل باز شد و مشمای سیاهش نمایان، برش داشت کنار تخت رو به روی در نشست از ته مشما گرفت و آن را سرو ته کرد تمام محتویاتش پخش شد شروع کرد یکی یکی از جلدشان در آوردن وروی زمین انداختن میکروب شدن شان در این دم آخری فرقی برایش نداشت .تقریبا سه مشت میشدالبته اگرمشت هایش را درشت تر بر میداشت مشت اول را در دهانش خالی کردلیوان آب را برداشت باید یک سوم آب داخل لیوان را می نوشیدتا به همه قرص ها آب برسد مشت دوم را برداشت و نیمه دوم آب را هم نوشید ،حس بالا اوردن داشت اما اگر بالا می اورد همه چیز خراب میشد دستش را گره کرد و دوسه بار پیاپی به قفسه سینه اش همان جایی که حدس میزد معده اش در آنجاست زد حالا احساس بهتری داشت.دستش را برای برداشتن سری آخر قرص ها دراز کردکه در باز شد. مستطیلی از نور پذیرای دراتاق تشکیل شد که شروعش از همان جایی که نشسته بود و پایانش تا اواسط دیوار پشت سرش بود.قامت پدر نمایان شده بود بعد شش ماه و سه روز پدر دوباره به اتاقش امده بود از ترس بود یا یکی از ان دانه های رنگی بر سردلش گیر کرده بود که به سکسکه اشگرفت هِع دست پدربه نوبت اول از دست گیره رها شد و کنار بدنش آویزان ماند آن یکی دستش که به چهار چوب در متصل بود هم همین طور، درست مثل همان روز ،آن روز هم عکس العملش این طوری شروع شد بعد دو قدم جلو امده بود و گفت رستااا :این کیه این بار هم دوقدم جلو امد اما پرسید چه غلطی میکنی ؟؟ هِع هِع اما امروز مثل ان روزتا حد مرگ نترسید، امروز خود مرگ بود نه ترسش .پدر،جلوی پاهایش زانو زد با یک دستش چانه اش را فشار داد و دهان قفل شده اش را باز کرد و دست دیگرش را تا میتوانست در حلقش فرو کرد، انقدر آنجا نگه داشت تا شروع به عق زدن کند .دفعه قبل دستش را تا می توانست بالا برده بود و تا جان داشت پرقدرت روی صورتش پایین آورد. بعد سراغ سهراب رفت و از موهای دم اسبی کوتاهش گرفت، کشید و بلندش کرد قد سهراب ازقد پدرش جلو زد . تو کی هستی تو خونه من تو اتاق دختر من چکارداری ؟؟این بار اما گفت بود میخواستی خود کشی کنی ارررره؟؟اما او حواسش به جای سوال پدر،پرت جای دیگری شد، اشتباه نمی کرد صدای همان آهنگی را میشنید که مخصوص زنگ زدن های او بود ،همان آهنگی که چند ماهی بود که از گوشی اش دیگر پخش نشده .با خود فکر کرد حتما خدا میخواهد در این پایانش ،یک سوری بدهد و بعد تمامش کند. شاید ان جمله معروف دل به دل راه داردرا داشت به چشم می دید سرش را به سمت صدا بر گرداند اسم خودش است که روی صفحه گوشی میدرخشید. چشمانش تار بود ،اما نه انقدر که در این یک مورد اشتباه کند. خیلی وقت بود که خبری ازش نداشت تقریبا از همان روزی که در همین اتاق پالتو یش را برداشت و روبه پدر گفته بود شما حالا عصبی هستین بعد در این باره حرف میزنیم .پدرش هم گفت:چه حرفی حروم لقمه تو اتاق دختر منی بعد میگی حرف میزنیم حروم زاده .سهراب پالتویش را بالای سرش برد و محکم پرت کردروی زمین ، همان پالتویی که رستا کاورش گرفت تا عطرو بویش فرار نکند. سهراب: پدرش را اندک هل داد و از کنارش گذشت رفت و دیگر پیدایش نشد  پدر با دودستانش بازو هایش را گرفت و بلندش کرد و به سمت در کشید.  خاننممم یه لباس برا این دختر بیار، مادرش را دید که از در اتاق بیرون امد و به سمتشان دوید پایش بر اثر عجله زیاد به میزخورد دردش گرفت اما اهمیتی نداد. پدرش در ماشین را باز کرد و هلش داد داخل، روی صندلی دراز کشید و ستاره های مرده ای که هنوز نور میتابیدند را از پنجره کوچک ماشین رسد کرد .</description>
                <category>مریم</category>
                <author>مریم</author>
                <pubDate>Sat, 01 Jan 2022 10:37:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مهاجر</title>
                <link>https://virgool.io/@m_23420808/%D9%85%D9%87%D8%A7%D8%AC%D8%B1-mymxbjgxqnfs</link>
                <description>سوار آسانسور شیشه ای شدم ،هر چه آسانسور بالاتر میرود منطقه دیدم از شهربیشتر میشود ،آسانسور ایستاد و از آن خارج شدم. صدا های که از داخل سالن می آید  نشان میدهد که بچها آمده اند و مشغول تمرین هستند. از وقتی بهشان قول داده بودم که استودیو ام را در اختیارشان بگذارم تا بتوانند آهنگ شان را در آن ضبط کنند؛ شور و شوق شان بیشتر شده بود .وارد که میشوم با دیدنم ساکت شدند، با دست اشاره میکنم که ادامه دهند. بالای سر تک تک شان میروم و ایراد های تن صدای شان را بهشان گوش زد میکنم .نگار ته سالن چشمانش را بسته بود و میخواند به کنارش که رسیدم چشمانش باز شد ،همه را ساکت کردم و نگار را پشت میکروفن وسط سالن فرستادم امروز عجیب خوب میخواند خوب خواندنش هم از غمی بود که در دل داشت و گاهی می جوشید و تا ته صدایش می آمد و شنونده را غرق غم ته صدای خود میکرد .چند ساعت بعد کلاس تمام شد،و همه رفتند ولی نگار برای رفتن عجله نداشت ،دوسال پیش به اسم ادامه تحصیل اجازه خارج شدن از کشوررا از پدر و مادرش گرفته بود؛ ولی در اصل برای رسیدن به آرزوی خواننده شدنش آمده بود و از وقتی که خانواده اش فهمیده بودند تحت فشار بود .وسایلش را زیر بغل زد و چند قدم رفت اما منصرف شد و روی صندلی های مخمل قرمز کنار سالن نشست سکوت کرده بود و اطرافش را می پایید؛ بعد از چند دقیقه به حرف آمد بابام برای چند روز دیگه میاد دنبالم، میگه تا اون روز تصمیمم رو بگیرم .از روی صندلی کنار میکروفن بلند میشوم و دور سالن قدم میزنم حالا که همه رفته اند صدای قدم هایم اکو میشود. میگه میتونی بمونی یا برگردی ولی اگر موندم دیگه پدر و مادری وجود ندارن اگر برگشتم هم که خواننده شدنی دیگه در کار نیست. یک پایش را روی پای دیگرش گذاشته بود و تند تند تکانش میداد .چی میشه همه رو باهم داشته باشم ؟این را که گفت صورتش در هم شد .کنارش می ایستم و دست در جیبم میگذارم و میگویم حالا که هر دو رو باهم نمیتونی داشته باشی پس خوب فکر کن و ببین کدوم کفه ترازو برات سنگین تره ،بهترین انتخاب رو بکن چون هرکدوم رو که انتخاب کنی از اون یکی چیزی جز خاطره و دلتنگی برات نمی مونه  بلند شد و وسایلش را زیر بغل زد ،ونگاهی به من و مکانی که در آن ایستاده بود کردو من نگاهش را میشناختم ورفت .از آن اتفاق چند روزی گذشت وبالاخره کار آهنگ جدیدم تمام شده بود ازدرچوبی بلوطی رنگ خانه که طرح یک بلبل را رویش حک کرده بودند بیرون می آیم .هواحسابی سرد بود و دانه های ریز باران روی زمین خشک می افتادند و یک دایره ریزخیس درست میکردند وآسمان انقدراین کار را تکرار میکرد  تا همه جا را یک دست خیس کند. وارد پارکینگ و سوار ماشین سفید رنگ جدیدم شدم. وبه سمت استودیو می روم رادیو را روشن میکنم که باز هم موجش به هم ریخته بود .فرکانس یابی میکنم و موج مورد نظرم را پیدا میکنم .سلام ایرانی صبح بخیر امید وارم روزی همراه با شادی و نشاط را شروع کرده باشید.  هم اکنون توجه شما را به شنیدن چند خبر جلب میکنم .ماشین را داخل پارکینگ کوچک و تاریک استدیو بردم و پیاده شدم. و با آسانسور کوچکی که همیشه موقع داخل شدنم به ان بهم حس خفگی دست میداد شدم .رابرت و فرانک قبل از من رسیده اند و روی مبل های کرم رنگ بیرون سالن ضبط نشسته اند کنارشان مینشینم ،کتم را در می اورم و روی دسته مبل کنارم میگذارم ،سینی روی میز جلویم گذاشته شد که داخلش دو فنجان کوچک قهوه و یک لیوان بزرگ چای است .آنها قهوه هایشان را بر میدارند و من هم لیوان چایم را .کمی بو میکشم و بعد جرعه جرعه ان را سر میکشم ،دیوید تدوین های آخر آهنگ را انجام داده بود و ما حالا فقط برای گوش دادن نهایی اینجا هستیم. که اگر ایرادی می داشت باید دوباره ضبط می شد .دیوید آهنگ را پخش میکند و هم‌ زمان صدای آهنگ زنگ گوشی ام را شنیدم ،از داخل جیب کت سرمه ای رنگم بیرونش میکشم و برای اینکه بهتر صدای پشت خطی را بشنوم بیرون از سالن میروم،با کد شماره روی گوشی آشنایی دوری دارم .+بله-سلام استاد+سلام، از کجا زنگ میزنی ؟-ایران</description>
                <category>مریم</category>
                <author>مریم</author>
                <pubDate>Mon, 13 Dec 2021 11:37:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گرگ و بیشه</title>
                <link>https://virgool.io/Story-Writing-Corner/%DA%AF%D8%B1%DA%AF-%D9%88-%D8%A8%DB%8C%D8%B4%D9%87-dmx5wtv66bfx</link>
                <description>خودم را روی زمین ولو کردم ،وداخل علف های بلند دشت قایم شدم .از نژاد مان متنفراست شاید از روی حسادت هست یا علت دیگری دارد ؛ولی البته که به من حسادت نمی کند خودش از خانواده بزرگ و اصیلی هست،و همه جا نفوذ دارد .هاه  در کل خدا حسابی در خلقتش پارتی بازی کرده.یا شاید فکر میکند من برای قلمروش تهدیدی هستم.سرم را کمی بالا می آورم ودیدی به اطراف میزنم لحظه ای محوش میشوم که با چه سرعتی درحال دنبال کردن بوفالو است .برگ نازک علف دماغم را قلقلک می دهد با نوک پنجه ام ان را میخارانم.از جایم بلند میشوم وراه جنگل را در پیش میگیرم هر از چند گاهی به عقب نگاهی می اندازم چیزی نمیبینم حتما تا به حال شکارش کرده .تک و توک درختان را رد میکنم و کم کم تراکم درختان زیاد تر می شود .و این یعنی از قلمرو پادشاهی اش بیرون آمده ام ،اسمش سلطان جنگل است اما در بیشه زندگی میکند .پوزه ام را چپ و راست میکنم و چند باری زیر لب میگویم سلطان سلطانوارد جنگل که شدم ، روز یک باره کدرشد درختان بلند با شاخه های به هم پیوسته اش اجازه نمی دهند نور خورشید به زمین برسد وفقط از لای درز های کوچک شاخ و برگ ها کمی خودش را عبور داده . بطرف برکه بزرگ بیرون جنگل میروم .برکه را دور میزنم و از قسمت باتلاقی اش عبور میکنم ،کنار برکه می ایستم سرم را خم میکنم و زبانم را بیرون می آورم و سعی میکم با گوشه چشمانم نگاهی بهش بی اندازم زخمش بالاخره خوب شده بود و حالا میتوانستم با خیال راحت بدون احساس درد و سوزش آب بخورم داخل آب میبرمش و آب را به داخل دهانم میکشانم.هفته پیش که در حال آب خوردن بودم بوته های زیر درخت شاه بلوط که تنه اش پنج تای بلندی من بود و ارتفاعش تا آسمان تکانی خورد .توجهم به همان سمت جلب شد گرسنه بودم و میدانستم که میز غذایم زیر درخت پهن شده .بوته ها دیگر تکان نمیخورد میدانستم چه حسی دارد همان حسی که من موقع دیدن سلطان جنگل داشتم الان در دلش آرزو میکرد کاش اوهم مثل من گرگ درنده ای می بود تا من نمی توانستم شکارش کنم .به همان سمت دویدم از لای بوته ها بیرون آمد و شروع به دویدن کرد اسم این لحظه ،لحظه ی تعقیب شکار بود نیم ساعتی بود که از لای درختان جنگل می دوید و من دنبالش بودم دیگر به بیشه نزدیک می شدیم که من امیدوار بودم تا رسیدنش به آنجا شکارش کنم.خیز بلندی برداشتم که فقط توانستم پنجه ای به پهلویش بکشم حالا درد در رگ و پی اش میپیچید و کندش میکرد اما گاهی هم برعکس می شد ؛درد هشدارش میداد که اگر تند ندود و گیر من بی افتد بد تر از این سرش می آید روشنی بیشه دیده میشد تا اینکه پا داخلش گذاشتیم .صدای غرشی بند دلم را پاره کرد ،اما نایستادم وبه دویدن ادامه دادم .با یک پرش بلند پایش را گاز گرفتم ایستاد و جفتک پراند و شاخش را در پهلویم فرو کرد پایش را ول کردم رو به رویم ایستاد و سرش را به زمین خم کرده بود این طوری شاخ هایش رو به رویم قرار گرفت.وبعد یک غرش دیگر .لعنتی خودش معلوم نبود کدام گوری است که صدای غرشش تا اینجا میرسد .چرخیدم و گازی به گردنش زدم گردنش را تکان داد و من را به زمین پرت کرد و پابه فرار گذاشت ،بلند شدم .چندین متر آن طرف تر ایستاده بود صدای غرشش پرده گوشم را لرزاند .گوزن کند می دوید و دور می شد .خوب اینجا خونه اون بود اما اون هم شکار من محلش ندادم و به سمت گوزن دویدم این بار کار را یکسره میکردم اگر دلشوره صدای پایی که پشت سرم می آمد نبود .کنار گوزن رسیدم پریدم و این بار اساسی گردنش را گاز گرفتمخون از لای دندان هایم روان شده بود ،زمینش زدم .چند متری دورتر از من ایستاده بود و گوزن هم فس و فس آخرش را میزد .گردن گوزن را ول کردم ،چند قدم به سمتم آمد ،میتوانستم از چشمانش؛ اون رو بزار اینجا و گورتو گم کن را بخوانم .سرو گردنم را جلو کشیدم و دندان های خونی ام را روی هم فشار دادم ،دوسه قدم دیگر به سمتم آمد .زوزه ای کشیدم ، اما همین طور می آمد و دست بردار نبود .سرو گردنم را عقب کشیدم و یکی دو قدم از گوزن فاصله گرفتم .اما به یاد توله های دو ماه ام افتادم و نای شکار دوباره را هم نداشتم دهانم را تا می توانستم باز کردم و گردن گوزن را گاز گرفتم زبانم لای دندانم ماند و درد گرفت ولی با تمام قوا دویدم اوهم دنبالم می آمد من سنگین و کند او سبک و آسوده .کمی جلوتر دسته ای کفتار دور طعمه ای جمع شده بودند، طعمه احتمالا شکار شیر بود که نتوانسته بود از شکارش در مقابل این مفت خور ها محافظت کند. به جنگل رسیدم می دانستم دویدن میان درختان جنگل برایش سخت است دیگر حضورش را پشت سرم حس نمیکردم.حالا شکارم مال خودم و توله هایم بود.</description>
                <category>مریم</category>
                <author>مریم</author>
                <pubDate>Thu, 02 Dec 2021 13:18:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زمستان و بهار</title>
                <link>https://virgool.io/@m_23420808/%D8%B2%D9%85%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%88-%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%B1-np4j7y144xim</link>
                <description>روز دیگرغروبش را هم تمام کرده بود و جایش را داشت با شب عوض میکرد.منطقه کوهستانی بود و هرچه به شب نزدیک تر میشد هوا سرد و سرد تر میشد. ومن همچنان روی تخته سنگی کنار ورودی آبادی نشسته بودم .کسی که قرار بود اینجا به دیدنم یا بهتر بگویم برای بردنم بیاید نیامد و غم تردشدن را بردلم جای گذاشت .زن صاحب بقالی هر چند دقیقه سر و گردنش را از همان جایی که نشسته بود کش میداد و از شیشه های جلوی مغازه نگاهی به من میکرد .گوشی را از کیف سیاه بزرگم که به اندازه یک کمد خرت و پرت داخلش جا داده بودم بیرون کشیدم .برای آخرین بار شماره اش را گرفتم نه برای خواهش و التماس اینکه بیاید و مرا ببرد ،بلکه برای اینکه دلم را از فوش های که در آن انباشته بودم خالی کنم .بلند میشوم وخود خوری کنان خیابان شیب دارکه تا پایین کوه همین طور بود را پایین می آیم . اشک هایم دانه دانه روان شده بودند گوشی داخل دستم شروع به زنگ زدن میکند.صفحه اش را بر میگردانم اسم خودش بود.میدانستم که وقتی جواب بدهم دوباره شروع به قربان صدقه رفتن میکند و دوباره خر زبان ریختنش میشدم .گوشی را دو سه باری به سرم میکوبم .عصبانیت زیاد جلوی دردم را گرفته بود. بعد آن را به دره کنار خیابان پرت کردم .در اوج گریه و عصبانیت فکرکردم چه خوب است که آدم سطل زباله به این بزرگی دم دستش داشته باشد. یک سطل زباله بی بازگشت .خنده ام گرفت به یک باره خشمم فرو کش کرد و سبک شدم .دیگر چیزی جلوی گلویم نبود تا جلوی نفس کشیدنم را بگیرد .حال دیگر آسوده می آمد و میرفت. ولی دلم بد جوری شکسته بود. میدانستم که هر وقت که اینطور دلم میشکند خدا یک چیزی باب میلم برایم آن گوشه کنارها سوا کرده وقتش که برسد نشانی اش را به من می دهد.به پایین سراشیبی رسیدم حال دیگر خیابان خط صافی بود .که بین دو کوه آن را کشیده بودند .صدای قدم های از پشت سر میشنیدم ته دلم خالی شد .-آهای دختراززن بودن صدا خیالم راحت شد. ایستادم و به عقب برگشتم .باورم نمی شد که برای حس فضولی اش این همه ارزش قائل شده است، که زحمت پیمودن این همه راه را به خود روا داشته باشد .-منتظر کی بودی که از صبح ثابت قدم ایستادی .که نیومد .دل حساس شده این روز هایم از حس حضور متلک تپش هایش تند شد .+مغازتون رو ول کردین، دزد نزنه؟-دیگه ماشین مسافر کشی داخل جاده نیست چطور میخوای بری ؟هیچ نگفتم تا خودش دوباره گفت :صبر کن زنگ بزنم برای آژانس.گوشی را از جیبش در آورد بعد ازکمی حرف زدن به زبان آنچه که من تازه میخواستم یاد بگیرم ،اما امان از معلم بی وفا .گوشی را قطع کرد و گفت به یکی از آشنا ها تلفن کردم الان میرسه.خاک های زیر پایم که نمی دیدمشان را جا به جا میکردم .نوری که نشان میداد از چراغ های یک ماشین میتابد از کوه پایین آمد و کنار زن بقال ایستاد .زن سرش را از پنجره طرف شاگرد داخل برد و چیزهایی گفت . سایه سر مرد به معنای تایید کردن تکان میخورد .زن سرش را بیرون آورد و صاف ایستاد به من اشاره کرد که سوارشوم .روی صندلی پشت ماشین پراید سفید نشستم وماشین به راه افتاد .مرد سرش را بلند کرد و از آینه ترک خورده جلویی ماشین نگاهم کرد و پرسید ،ببخشید کجا میرین ؟+به یه هتل ببرین منو.چند بارآرام سرش را تکان داد ونگاهش را به خیابان جلوی رویش دوخت.یک ساعتی گذشت و ما همچنان در راه بودیم صبح موقع امدن از شهر به روستا خیلی کم تر از این زمان رسیده بودم ولی حالاهرچه که جلوتر میرفتیم به روشنایی های شهر که نمیرسیدیم هیچ بیشتر در ظلمات فرو میرفتیم .خودم را کمی جلو کشیدم و گفتم چطور هنوز نرسیدیم ؟-بهم گفتن اگر خواستین برین ترمینال ببرمتون ولی اگه خواستین برین هتل بیارمتون اینجا .گره ای کور بین ابرو هایم بسته شد .بعد پایش را روی ترمز فشار داد ماشین ایستاد ودر انتهای نور چراغ ماشین کلبه چوبی کوچکی که بین صخره ها و تخته سنگ های بزرگ کوه استتار شده بود نمایان شد .در کلبه باز شد .دلم برای تنهایی و غریبی اش سوخت کتش را روی شانه هایش انداخته بود ودست در جیب به سمتم آمد .اما من از جایم تکان نخوردم .اشک بی صدا و بی وقفه ام که سرچشمه جوشیدنش از قلب سوخته ام بودروی صورتم روان شد .درماشین باز شد .بازویم را گرفت و بیرونم کشید.پراید دنده عقب گرفت و دور شد .-گفته بودم نیای که به درد سر نیوفتی .همان طور که دستم را نگه داشته بود من را به سمت کلبه هدایت میکرد.جلوی در کلبه لحظه ای ایستادم و گفتم :من قسم خوردم که در زمستان و بهار  زندگی .درسلامتی و بیماری. غم ها و شادی ها همواره یار و همراهت باشم.چشمانش ازشنیدن حرف هایم برق میزد.پس به کلبه شوهرت که مُهر یه قتل نکرده رو پیشونیشه ومعلوم هم نیست که تا کی طول بکشه تا بی گناهیش رو ثابت کنه خوش اومدی.</description>
                <category>مریم</category>
                <author>مریم</author>
                <pubDate>Tue, 02 Nov 2021 12:55:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رزمایش</title>
                <link>https://virgool.io/@m_23420808/%D8%B1%D8%B2%D9%85%D8%A7%DB%8C%D8%B4-tve5841vjbs3</link>
                <description>هوا گرم بود .ومن گاهی حواسم پرت بچه های می شد که آن طرف تر مشغول نصب و چک کردن توپ خانه شان بودند .مثل اینکه از بچهای ساخت سلاح بودند، واز ذوق نگاهشان می شد فهمید دستگاه جدید اختراع خودشان است.وگاهی که مغزم هشدار می داد که در حال ذوب شدن است .حواسم سر جایش می آمد و فحش دادن را از سرمی گرفتم.اهل شمال بودم و زل آفتاب بندرعباس برایم غریبه ؛پوست سفیدم حسابی سوخته بود. و فکرنمی کردم که دوباره به رنگ قبلش برگردد.فردا چند نفر از سرداران و صاحب منصبان برای برگزاری رزمایش می آمدند. فرمانده دلش میخواست ما بدون نقص کارمان را انجام دهیم. و موقع رژه حتی به اندازه یک سانت هم نبایستی پاهایمان، عقب تر یا جلوتر از بقیه باشد .به غروب نزدیک می شدیم ،که کار بچهای توپ  خانه تمام شده بود.  دستگاه را پیاده کرده بودند زاویه و بردش را تنظیم کردند.فرمانده هم رضایت داد  وما را آزاد کرد .لبی به آب رساندم و دست و صورتم را با آب تر کردم .تا کمی حرارت بدنم پایین بیاید ،و از حال نروم که از حال رفتنم .همانا و مواخذه شدن از طرف فرمانده و شاید هم اضافه خدمت . به علاوه تمسخر توسط هم خدمتی ها تا آخرین روزی که اینجا هستم .گاهی از اینجا بودنم پشیمان می شدم .که چرا نصیحت های پدرو مادرم را برای دادن کنکور و ادامه تحصیل نشنیده گرفتم .سراسر شب را خواب دیدم .اینکه پایم را در رژه اشتباه جابه جا کردم .یا اسلحه از دستم افتاد تیرش در شد و به یک نفرخورد .ساعت ۴ صبح دونفر از بین تخت ها رد شدند. و با میله های فلزی در دستشان به میله های تخت ها می زدند و برپا برپا  کنان همه را بیدار کردند.اگر نمی آمدندما باز هم بیدار می شدیم.براساس عادت این چندماه. طبق آموزش های که دیده بودیم ظرف مدت چند دقیقه آماده شده و به صف از خوابگاه خارج شدیم .آسمان گرگ و میش بود.بعد از خوردن صبحانه به محل برگزاری رزمایش رفتیم .ساعت ۷ رژه شروع شد نیروهای ارتش هرچه در چنته داشتند رو کردند .کمی ابهت زده شدیم با غرور پا بر زمین کوبیدیم وفخر فروختیم .و حالا نوبت شلیک توپ از توپخانه تازه متولد شده بود. تا ضیافت امروز مان کامل شود. و بعد از سخنرانی چند تا از سرداران دیگرخلاص می شدیم .قرار بود ۳ توپ شلیک شود. و سقف آسمان را بشکافد .صدای غرش شلیک اولین توپ راشنیدیم .اما بجای شکافتن سقف آسمان قلب کشتی نیروی دریایی که کمی ان طرف تر از اسکله وسط دریا لنگر انداخته بود راشکافت .دریا نوردانش با آرایش نظامی مقتدر ایستاده بودند .و تنها لحظه ای که توپ را نزدیک خود احساس کردند .نظم شان فرو پاشید .فقط چندثانیه طول کشید تا برای همیشه نابود شوند .آنها فرزندان مادرانی بودند و پدران فرزندانی .و حالا در آتش اصابت توپ به کشتی می سوختند .صدای تق و تق پرت شدن اسلحه های هم خدمتی ها در گوشم پیچید .و همه به سمت دریا یورش بردند.  خود را به دل آب زدند و شنا کنان خود را به کشتی می رساندند.ده نفری که دیروز در تلاش برای راه اندازی توپ خانه بودند.امروز میخ کوب شده تکان نمی خوردند .</description>
                <category>مریم</category>
                <author>مریم</author>
                <pubDate>Mon, 04 Oct 2021 11:21:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دخترک</title>
                <link>https://virgool.io/@m_23420808/%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%DA%A9-zysxkpwn8rp0</link>
                <description>قیافه اش معلوم نبود در درونش چه خبر است .ماندنی یا رفتنی چهره اش بی تفاوت محض بود.نفر قبلی زنی بود ،که مثل کوه آتشفشان میرفت که منفجر شود. اما با سقلمه های همسرش کمی خود داری میکرد.با پایین آمدن زن و شوهر از پله های باریک ساختمان که دوطرفش دیوار بود؛پسرک نزار و زرد رنگ پشت سرشان پدیدارشد .مرد بایک دست بازوی زن را سفت چسبید وبا دست دیگر دست پسرک را گرفت ،انگار میخواست ستونی باشد بین دو آوار .لبخند بزرگ پیر زن توجهم را جلب کرد .اما شخصی جلویم ایستاد ودیدم را گرفت اما خم شد. ومن دوباره نگاهم درجست وجوی پیرزن رفت که درحال مکالمه با تلفنش بود .شخص جلویم دوباره ایستاد و به راه افتاد .وپیرزن با لبخندی بزرگ تر قدم زنان میرفت محو لبخندش بودم .که صدای آژیر ماشین پلیس که به سرعت رد میشد .چنان شوکی به من داد که برای چند ثانیه قلبم ایستاد .پوفی کشیدم وبعد از آرام شدن سرم را به سمت آسمان بلند کردم .که در نیمه راه چشمم به تابلوی مطب دکتر گیر کرد .خودم را مشغول کتاب در دستم کردم .کمی بعد احساس گرسنگی که به سراغم آمد باعث شد. سرم را از کتاب بیرون بیاورم. با نگاهی به اطراف فهمیدم آفتاب داغ ظهر تابستان خیابان راخلوت کرده است . دیگر کم کم باید به خانه برمیگشتم امروزتوانسته بودم کتاب های زیادی را بفروشم .یادم به روز های اولی رفت که هیچ تجربه ومهارتی نداشتم ودر عرض ۱۰ روز یک کتاب هم نتوانسته بودم بفروشم . کتاب داخل دستم  را زمین گذاشتم .و خودم را خم کردم تا کتاب های جلوی رویم  را جمع کنم. اما احساس دل ضعفه باعث شده بود.اسید معده تا حلقم پیش روی کند ،وحالت تحوع به سراغم بیاید. دوباره روی صندلی نشستم وسرم را به اطراف چرخاندم .بیشتر مغازه ها بسته بودند و آن چندتای که باز بود هم جای نبود که بتواند گرسنگی را برطرف کند .بعد از چند دقیقه دوباره آرام شروع به جمع کردن کتاب ها کردم .همه را مرتب داخل سبدحصیری ام چیدم، و بلند شدم پارچه ای که روی زمین و زیر کتاب ها باز میکردم را برداشته وتکاندم تا یش کردم و روی کتاب های داخل سبد گذاشتم صندلی تا شویم را برداشتم وسبد سنگین شده را به زحمت بلند کردم هرچند قدمی که میرفتم یک توقف چندثانیه ای میکردم ،و سبد را زمین می گذاشتم . دل ضعفه این بار با تمام قوا به سراغم آمده بود .ساندویچ فروشی جلوی رویم حالا بزمی به پا کرده بود. وبوی ساندویچ ها مشامم را نوازش میکرد .مغازه ساندویچی کوچک با دیوار های کاشی آبی و صندلی های سفید. صاحب مغازه از داخل نگاهم میکرد. تا ببیند مشتری احتمالی اش چه تصمیمی میگیرد . وسایلم را بلند کردم وداخل رفتم .کنار میز صاحب ساندویچی ایستادم ،دست داخل کیفم بردم تا کارتم را بیرون بیاورم .اما در عوض جای خالی چیزی در ذهنم عبور کرد.دوباره دست داخش چرخاندم اما نبود .کیف را جلوی رویم باز کردم وتا میتوانستم داخلش را وارسی کردم بی فایده بود .آخر داخل کیفی که محتویاتش فقط مقداری پول و یک کارت بود ،و دو عدد دستمال کاغذی. گوشی به آن بزرگی میتوانست گم شود؟ خم شدم و سبد را وارسی کردم ،کتاب ها را بیرون آوردم، بی فایده بود. کتاب ها را دوباره داخل گذاشتم سبد را برداشتم و بیرون آمدم. و راه پیموده را دوباره برگشتم اما چیزی پیدا نکردم. امید وارشدم که شاید در خانه جا گذاشته باشم اما ذهنم سریع به من یاد آوری کرد که یک ساعت تمام در همین مکان درصفحات مجازی گشت میزدم . روی جدول کنار خیابان نشستم امروز را مرور کردم ،یادم آمد به لحظه ای که تمام حواسم را به مریض خوشحال داده بودم واز شخصی که خم شده بود غافل شده بودم. درآن لحظه فکر میکردم برای دیدن کتابی خم شده ولی حالا که فکر میکنم وبه یاد می اورم که با چه سرعتی از کنارم عبور کرد، میفهمم برای چه بود. تمام روزهای گرم وسردی به یادم آمد. که در همین مکان دانه دانه کتاب های که به جانم وصل بودند؛ را فروختم تا همانی که مورد علاقه ام بود رابخرم .ووقتی به این فکر میکردم که چندتای دیگر باید بفروشم تا بتوانم یکی دیگر بخرم ذهنم از فکر کردن خسته میشد ومی ایستاد.با دل مردگی بلند شدم .میرفتم خانه ناهار دست پخت مادر رامیخوردم وساعت ۵ دوباره برمیگشتم همین جا.به جز این چه میشد کرد . به راه افتادم چند متری به سمت تاکسی ها قدم برداشتم .خسته شدم و سبد را زمین گذاشتم .سبد از جا کنده شد واز من جلو افتاد .-اِاِاِ آقا کجا میبرین.مرد برگشت ونگاهم کرد .+بفرماین میرسونمتوناز دیدن هیبت ولباس هایش سرجایم خشکم زده بود .ولی او با سبدم رفت .آرام وبا ترس به راه افتادم با فاصله از او راه میرفتم، کنار ماشینی ایستاد ودر را باز کرد سبدم را داخل گذاشت وروبه من گفت بفرمایید.کنارش رفتم ونگاهش میکردم .+مَن ...شما کاری نکردین بفرمایید توضیح میدم .تا بحال سوارماشین پلیس نشده بودم ترس و ذوق را باهم تجربه میکردم .سوارشدم و مرد پشت فرمان ماشین نشست وبه راه افتاد .-شما کتاب میفروشین؟کمی در خودم جمع شدم و خجالت کشیدم نه به خاطر کتاب فروش بودنم به خاطر اینکه مثل دست فروش ها بودم بیشتر دلم میخواست یک کتاب خانه کوچک اما زیبا داشتم .بین قفسه هایش میگشتم ،کتاب ها را مرتب میکردم .به شمعدانی ها آب میدادم ،وپتوس هایم را ناز میکردم .جواب دادم .بلهمیبینم تون هر روزخجالت کشید اما این بار ازشوق.زیرلب گفتم اما فکر نمیکردم بشنود.منم روزی سه بار با صدای آژیر ماشینتون ایست قلبی میکنم .کمی فقط کمی خندید کوتاه مختصر-دیگه اگه آژیر این ماشین نباشه که ابهتی برامون نمیمونه.نفسی گرفت و گفت :دوتا کار باهاتون داشتم .دست درجیب برد و گوشی را از جیبش بیرون آورد وسمت من گرفت .از دیدن گوشی خودم در دستش آنچنان مبهوت شدم که حتی نفس کشیدن هم یادم رفت .-اون موقعی که شما داشتی ایست قلبی میزدی ما داشتیم میرفتیم دنبال دزد این .حواس پرتین خیلی حواس پرت .از دستش گرفتم باورم نمی شد دوباره دارمش .-مال حلال برمیگرده پیش صاحبش .دزد ها هم برمیگردن ندامتگاه .درحالی که ارنج یک دستش را روی در ماشین گذاشته بود و کف دستش را بالابرده بود، تا بادی که بر اثر حرکت ماشین به سرعت می وزید را حس کند .ودست دیگرش را روی فرمان گذاشته بود. با چشمانی که از اول حرکت مان از داخل آینه من را نگاه میکرد گفت :-من پیش از تو رو دارین ؟+نه+اما من پس از تو رو دارم.</description>
                <category>مریم</category>
                <author>مریم</author>
                <pubDate>Wed, 22 Sep 2021 10:58:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تنها</title>
                <link>https://virgool.io/@m_23420808/%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7-xwxbqw5jdsgj</link>
                <description>اولین شان که رفت گفتم خوب پیش میاد تو هر شهر و روستای یکی  برود نخواهد که بماند دومی و سومی و چهارمی که رفتند گفتم بگذار بروند این ها چه میدانند وطن چیست درسته که در وطن هستند اما وطنِ توی وطن یک چیز دیگریست پنجمی و ششمی و هفتمی را دم دروازه روستا ایستادم قرآن برای شان نگه داشتم تا به سلامت بروند انگار خدا قلب این خاک را در سینه من گذاشته بود که موقع ترک شان انقدرمی تپید و بی تاب میشودبرای رفتن بقیه شان خودم کمک  کردم تا زودتر ببندند و بروند تا زودتر بروند و کمتر صحنه جنب و جوش حاضر شدن شان جلو چشمم باشد آن آخری بهم قول داد که می ماند بهم میگفت فکر کردن براشون فرش پهن کردن بیرون اینجا میگفت هیچ جای این سرزمین هوایش مثل این جا صاف و آزاد نیست میگفت میبیند اون روزی را که همه شان برمیگردند راستش من هم این امید را در دلم داشتم من هم فکر میکردم نمی توانند طاقت بیاورند وبرمی گردند نمیدانم شاید چون آن سریال شبکه یک که من  از سر بیکاری شب به شب نگاهش میکردم  اینطورتمام شده بود که همه  آخر فیلم برگشتند سرخانه و زندگی شان درذهن من اثر کرده بود .تا مدت ها بیرون دروازه به جاده نگاه میکردم تا شاید یکی بیاد اما کسی نیامددیگرآن  آخریا حرف برا گفتن نبود فقط کنارهم نشستن مان برای مان قوت قلب بود قرار گذاشته بودیم فردا بریم سر زمین قرار بود هر طور که هست دوتا پیرمرد شخمش بزنینم توش محصول عمل بیاریم فرداش که رفتم دنبالش در خونشون باز بود رفتم تو هرچی صداش کردم جواب نداد در پذیرایی خونش رو که بازمیکردم یک چیزی بهم می گفت از این جا به بعد خودتی و خودت اما قبول نمی کردم  دیدم راست میگوید دیگر خودم ماندم وتمامبیل رو محکم میکوبیم تا صدای بلندش باعث بشود صدای مغزم به گوشم نرسد میگفت یکی هم براخودت بکن آخه دیگه کسی نمونده که برات بکنه بعدش هم صدای خنده اش تمام سرم را پر میکرد  آخرین مهاجر روهم خودم راهی اش کردم</description>
                <category>مریم</category>
                <author>مریم</author>
                <pubDate>Mon, 17 May 2021 00:28:16 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزهای بی او</title>
                <link>https://virgool.io/@m_23420808/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%DB%8C-%D8%A7%D9%88-la9vsjmyqsvu</link>
                <description>حوصله اش سر رفته بود در یک خلا بی حسی غلت میزد نه دیگر چیزی خوشحالش میکرد نه چیزی غمگینش در این چند ساعت باقی مانده تا نیمه شب را به مرتب کردن اتاقش اختصاص داده بود خودش هم نمیدانست وقتی که میخواهد برای همیشه برود  چه فایده ای برایش دارد که اتاقش مرتب باشد یا شلوغ و درهم ریخته فقط یک فایده میتوانست داشته باشد آن هم اینکه مادر به زحمت تمیز کردن اتاقش نمی افتاد و چندتا از آن فوش های نان و آبدارش را نثار روح وروان تازه سفر کرده اش نمیکرد کارش که تمام شد کاغذی برداشت وبا آن خودکار زیبای دوست همیشگی اش درشت روی آن نوشت دوستتان دارم رستا .از قبل وسایل مورد نیاز سفرش را جمع کرده بود آن را در یک مشمای مشکی داخل سطل آشغال بزرگ اتاقش پنهان کرده بود قرار نبود چیز زیادی با خود داشته باشد فقط چیزهای ضروری که کارش را راه می انداخت از اتاق بیرون رفت تا یک دور دیگر همه را ببیند وهمه هم اورا ببینند تا هم او در مواقع دلتنگی این آخرین بار را در خاطرش زنده کند هم آنها این آخرین بار را برای خود یاد آوری کنند البته که کسی از رفتن بی خداحافظی اش قرار نبود با خبر شود پدر.روی مبل همیشگی اش ودر نقطه ی همیشگی نشسته بود همان نقطه ای که از مصرف زیاد توسط پدر هم پارچه اش چرک شده تر از بقیه قسمت ها بود هم دیگر هم سطح ما بقی قسمت ها نبود کنارش نشست نگاهش هم نمی کرد می دانست دلخوری عمیقی نسبت بهش دارد از همان دلخوری های که هرچه خودش را لوس کرد برایش زبان ریخت بر طرف نشود از آن دلخوری های که با یک کشیده آبدار نشانش داده بود اما رستا نگاهش کرد عمیق و طولانی چروک دور چشمش را خط اخم و خط لبخندش را پوست صورتش را که جاذبه زمین به سمت خود کشیده بود موهایش هم یکی در میان رنگ سفید گذاشته بودند نگاهش را گرفت وبه سریال داد با خود فکر کرد یعنی انقدر جذاب است که پدر لحظه ای ازش دل نمیکند بلند شد و آرام و متین از کنارش گذشت داخل آشپز خانه شد ظرف های نشسته مادرش در کنار هم صف کشیده بودند تا نوبت شان شود مادرش هم مشغول نمیدانم چه کاری در یخچال بود یک جفت دستکش را به  یک جفت از دستانش  پوشاند ترق و ترق خوشحالی ظرف ها از برای شسته شدن در امد چرا همیشه فکر میکرد شستن ظرف کار طاقت فرسایی است ؟ امشب نظرش درباره اش تغییر کرد کلی فکرو خیال نکرده را بهش یاد آوری کردند سایه کم سوی مادر قبل از خودش به رستا رسید  وگفت:میخواستم بزارمشون تو ماشینرستا:میدونممادر:پس چرا داری میشوریرستا:حوصلم سر رفتهتو که میدونی پدرت هنوز دل خوره بهت گفتم چند وقتی دور و برش نباشرستا:من که شیش ماه از اتاقم بیرون نمیام اگه میخواست آشتی کنه تا به حال کرده بودمادر:فکر میکردم با این اتفاقات اخیر ودیدن نتیجه اشتباهاتت دست از خود رای بودن برداشتیرستا:فکر میکردم همه تو زندگی هاشون اشتباه میکنند نمیدونستم من اولین و بزرگترین اشتباه تاریخ طول بشر رو انجام دادممادر :اما نه اشتباهی که آبروی خودشون و خانوادشون رو بریزهبشقاب تک گل دور طلایی را داخل سینک انداخت دستکش های صورتی را کند و هر کدام را به طرفی پرت کرد لیوانی برداشت پر از آب شیرش کرد وبرای رفتن به اتاقش عجله به خرج داد پدرش هم از روی سر شانه نگاهش میکرد اما دیگر برای نگاه کردن دیر بود در اتاق را بست اما سعی کرد که محکم نبندد تا دومین بی احترامی را در این چند دقیقه نکرده باشد لیوان اب را کنار تخت گذاشتتلفن همراهش را برداشت تایپ کرد سفر خوبی میشود اگر از امدن منصرف نمی شدی ومن مجبوربه تنها ی در آن راه نا آشنا نمی شدم قبل  از آنکه منصرف شود پیام را فرستاد چه مدت را به فکر کردن گذرانده بود را نمیدانست اما دیگر صدای ان سریال صدای آن ظرف های کثیف نمی آمد بلند شد سه قدم اگر بر میداشت به در میرسید گوشش را به ان چسباند فقط صدای سکوت بود برگشت پدال را با پا فشار داد ودر سطل باز شد و مشمای سیاهش نمایان، برش داشت کنار تخت رو به در نشست از ته مشما گرفت و آن را سرو ته کرد تمام محتویاتش پخش شد شروع کرد یکی یکی از جلدشان در آوردن وروی زمین انداختن میکروب شدن شان در این دم آخری فرقی برایش نداشت ؟تقریبا سه مشت میشودالبته اگرمشت هایش را درشت تر بر میداشت مشت اول را در دهانش خالی کردلیوان آب را برداشت باید یک سوم آب می نوشیدتا به همه قرص ها برسد مشت دوم را برداشت و نیمه دوم آب را هم نوشید حس بالا اوردن داشت اما نه اگر بالا می اورد همه چیز خراب میشود دستش را گره کرد و دوسه بار پیاپی به قفسه سینه اش همان جایی که حدس میزد معده اش در آنجاست زد حالا احساس بهتری داشت میرفت برای راند سوم که در باز شد مستطیلی از نور پذیرای دراتاق تشکیل شد که شروعش از همان جایی که نشسته بود و پایانش تا اواسط دیوار پشت سرش بود قامت پدر نمایان شده بود بعد شش ماه و سه روز پدر دوباره به اتاقش امده بود از ترس بود یا یکی از ان دانه های رنگی بر سردلش گیر کرده بود که سک سکه اش گرفت هِع دست پدربه نوبت اول از دست گیره رها شد و کنار بدنش آویزان ماند آن یکی دستش که به چهار چوب در متصل بود هم همین طور درست مثل همان روز آن روز هم عکس العملش این طوری شروع شد بعد دو قدم جلو امده بود و گفترستااا :این کیهاین بار هم دوقدم جلو امد اما پرسیدچه غلطی میکنی ؟؟هِع هِع اما امروز مثل ان روزتا حد مرگ نترسیده بود امروز خود مرگ بود نه ترسش جلوی پاهایش زانو زد با یک دستش چانه اش را فشار داد و دهانش را باز کرد و دست دیگرش را تا میتوانست در حلقش فرو کرد انقدر آنجا نگه داشت تا شروع به عق زدن کرد اما دفعه قبل دستش را تا می توانست بالا برده بود و تا جان داشت پرقدرت روی صورتش پایین آورد بعد سراغ سهراب رفت و از موهایش گرفت کشید و بلندش کرد قد سهراب از پدرش جلو زد  تو کی هستی تو خونه من تو اتاق دختر من چکارداری ؟؟این بار اما گفت بود میخواستی خود کشی کنی ارررره؟؟اشتباه نمی کرد صدای خودش بود همان صدای که چند ماهی بود آرزوی شنیدنش را داشت همان زنگی که فقط برای وقتی که او پشت خط است گذاشته بودبا خود فکر کرد حتما خدا میخواهد در این پایانش ،یک سوری بدهد و بعد تمامش کند سرش را به سمت صدا بر گرداند خودش بود چشمانش تار بود اما نه انقدر که در این یک مورد اشتباه کند خیلی وقت بود که خبری ازش نداشت تقریبا از همان روزی که در همین اتاق پالتو یش را برداشت و روبه پدر گفته بود شما حالا عصبی هستین بعد در این باره حرف میزنیمپدرش هم گفت:چه حرفی حروم لقمه تو اتاق دختر منی بعد میگی حرف میزنیم حروم زادهپالتویش را بالای سرش برد و محکم پرت کرد همان پالتویی که کاورش گرفت تا عطرو بویش فرار نکندسهراب: پدرش را اندک هل داد و از کنارش گذشت رفت و دیگر پیدایش نشدبا دودستانش بازو هایش را گرفت و بلند کرد و به سمت در کشید  خاننممم یه لباس برا این دختر بیار مادرش را دید که از در اتاق بیرون امد و به سمتشان دوید پایش بر اثر عجله زیاد به میزخورد دردش گرفت اما اهمیتی ندادپدرش در ماشین را باز کرد و هلش داد داخل کف صندلی دراز کشید و ستاره های مرده ای که هنوز نور میتابیدند را از پنجره کوچک ماشین رسد کرد</description>
                <category>مریم</category>
                <author>مریم</author>
                <pubDate>Tue, 11 May 2021 00:32:19 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>