<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های معصومعلی یوسفی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_23562935</link>
        <description>هر از گاهی کاغذی سیاه می‌کمم‌و دلنوشته‌ای می‌نویسم .</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 01:36:58</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/773384/avatar/ojWxBp.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>معصومعلی یوسفی</title>
            <link>https://virgool.io/@m_23562935</link>
        </image>

                    <item>
                <title>خواب یک ذهن آشفته</title>
                <link>https://virgool.io/@m_23562935/%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8-%DB%8C%DA%A9-%D8%B0%D9%87%D9%86-%D8%A2%D8%B4%D9%81%D8%AA%D9%87-revpnt60fytz</link>
                <description>خواب یک ذهن آشفتهاین‌روزها خیلی باخودم حرف می‌زنم،حرف‌های پراکنده وناقص، ذهنم مشغول است ونگران.افکارم به مانند گنجشکی مضطرب‌ هرلحظه ازشاخه‌ای به‌شاخه‌ی دیگر می‌پرد.واگویه‌ها، ذکر فاتحه‌ایست بر سنگ قبر رویاهایی که به دنیا نیامده دفن می‌شوند.نفس که می‌کشم همراه با آهِ سردیست در حسرت آرزوهای برباد رفته‌‌ که بردل مانده‌.خواب که می‌بینم آشفته هست و پراتفاق، اما در حافظه‌ی کوتاه مدتم نمی‌ماند، خیلی زود همچون بخاری درهم می‌پیچد و از نظرم مات و محو می‌گردد.این ناتوانی در یادآوری و بازگو کردنِ خواب، آشوبی گنگ و عجیب در دلم برپا می‌کند،یک نوع سردرگمی و ناامیدی شاید احساس ناتوانی وپیری‌!چندبار تصمیم گرفتم تا بیدار شدم و هنوز خوابم را بیاد دارم آنها را بنویسم، ولی نشد.از طرفی صحنه‌های عجیب‌و غریبی که در خواب می‌بینم آنقدر پیچیده و درهم هستند که شرح و بیانش بسیار دشوار است.آدم گنگی شدم که کابوس دیده باشد، گیج‌و سردرگم.خوابهای این روزها هرگز مانند زمان کودکی نیستند، همانکه ناباورانه پروازی بود سبکبال در آسمان بچگی.خواب شیرین کودکی پرواز پرستویی بی‌خیال بود با اوج و فرود از حیاط خانه به بالای پشت‌بام و عبور از بالای کوچه و خیابان‌های شهر و محله.دیگر بجای خیال‌ و رویاهای شیرین کودکانه، در خواب‌هایم خودم را در شهری غریب می‌بینم که از خانه دورافتاده‌ و راه را نمی‌دانم.خودم را درمیان کوچه و بازارچه‌ و خیابانهایی می‌بینم با خانه‌ها و مسجد قدیمی و دیوارهای کاهگلی یا آجری بلند ولی نا آشنا.بدنبال راهی می‌گردم برای برگشتن، بعضی از نشانه‌ها مانند پنجره‌ای‌ بر روی دیواری یا گنبد و گلدسته‌ای یا طاق هلالی شکلی برایم آشنا می‌آید، بنظرم می‌رسد که شاید قبل‌ترها از اینجاها رد شده باشم، درنتیجه کمی امیدوارتر می‌شوم و به چستجو ادامه می‌دهم.بعضی‌وقتها صحنه‌ها عوض می‌شوند و مکان‌ها در هم می‌آمیزد،از وسط بازار وارد کوچه یا خیابانی می‌شوم و در انجا نمی‌دانم کدام اتوبوس باید سوار بشوم.زمان و مکان سَیّلان می‌کند، انگار داخل وسیله‌ی نقلیه‌ای مانند اتوبوس یا قطار هستم ولی نمی‌دانم کدام ایستگاه باید پیاده شوم.از پنجره در و دیوار و مغازه و ساختمان‌های اطراف مسیر نزدیک ایستگاهها را برانداز می‌کنم و دنبال علامت و نشانه‌ی آشنایی می‌گردم.اما در هیچ ایستگاهی نمی‌ایستد.انگار به‌سرعت و بدون توقف بسوی آینده می‌رود.بر روی زمین افتاده‌ام ترس و وحشتی وجودم را فرا می‌گیرد، می‌خواهم فرار کنم ولی پاهایم بروی هم افتاده و بسیار سنگین است به زمین چسبیده نمی‌توانم تکانشان دهم.در حال فرار از جایی‌ تنگ و باریکم ولی از ترس و وحشت افتادن از بلندی در گودالی بزرگ از خواب می‌پرم.بعضی از خوابهایم پر است از نگرانی و اضطراب، مثل زمان مدرسه یا دانشگاه.دلشوره دارم برای حضور در جلسه‌ی امتحان درسی که سوالهای آنرا اصلاً بلد نیستم .بعضی اوقات که از خواب می‌پرم و از کابوسی که دیدم در حیرت، ولی راضی و شاکر از اینکه خدایا شکر که خواب بود و واقعیت نداشت.مثل وقتی که هنگام تصادف وحشتناکی که ترمز ماشین خراب است و غیرقابل کنترل، به کسی یا جایی می‌زنم و از وحشت آن از خواب می‌پرم.آنوقت هست که ناباورانه در حالی که نفس‌نفس می‌زدم خدا را شکر می‌کنم که همه‌اش خواب بوده.بندرت خواب خوب و خوشی می‌بینم، از آندست که وقتی هم بیدار می‌شوم ، افسوس می‌خورم که کاش بیدار نمی‌شدم یا کاش باز می‌شد بخوابم و ادامه آنرا ببینم، مثل زمانی که خواب دیدم او باز آمده است و در کنار هم هستیم بی دغدغه‌ی دنیا و مافی‌ها با هم اختلاط می‌کنیم.یک‌شب خوابی دیدم که قسمت‌های مبهم و کمرنگی از آن‌را بیاد دارم.در خواب دیدم فرزند خانواده‌ای هستم و مثل بقیه مردم عادی، روزگار می‌گذرانم اما اتفاق عجیبی برایم پیش آمد، والدین جدیدی پیدا می‌شود و ادعا می‌کند که من فرزند واقعی آنها هستم، نه فرزند خانواده‌ای که در پیش آنها بزرگ شدم.والدین جدید بسیار مهربان و دوست‌داشتنی بودند.در کنارشان احساس آرامش دلچسبی می‌کردم. در واقع یک نوعی نسبت به ایشان کشش و جاذبه داشتم ، انگار در خاطرات بچگیم از آنها تصویری در ذهنم جرقه می‌زد.راستش خودم هم انگار گم‌کرده‌ای را پیدا کرده باشم احساس لذت و رضایت‌ شیرینی را تجربه می‌کردم.هر چه بیشتر از این آشنایی با والدین جدید می‌گذشت وابستگی و تمایلم برای زندگی با آنها بیشتر می‌شد.اما چطور بگویم،نسبت به والدینی که عمری زحمت بزرگ کردنم را کشیده‌ بودند احساس تعهد و وفاداری می‌کردم.بر سر دوراهی عجیبی گیر کرده بودم.عقل‌و تنم جایی و روح و روانم جای دیگری کشیده می‌شد.گویی در اوج لذت بردن از گناهی شیرین، عذاب وجدانی مانع کار می‌شد.جدا شدن از کسانی که عمری در سختی‌ها و شادی‌ها شریک و همدرد بودیم هم برای من هم برای آنان سخت و دردآور بود.هضم و پذیرش این واقعیت ظرفیت بالایی نیاز داشت.لذا مجبور بودم این راز را فقط پیش خودم نگه‌دارم و از دیگران پنهان کنم.ترس از این داشتم که نوع رفتار و برخوردم با والدینی که زحمت بزرگ‌کردن مرا کشیدن و خواهر برادری که با آنها همبازی، هم‌خانه و همدرد بودم، تغییر کند و آنها تعجب کنند.ترس از اینکه برچسب ناسپاس بودن و حتی خیانت بر پیشانیم بخورد آزارم می‌داد.این راز را در دل نهان کردم و در این برزخ دوگانه و تضاد درون سوختم و ساختم.چاره‌ای نبود در هر فرصتی پنهان از چشم والدین قدیم به محله و کوچه و خانه‌ی والدین جدید کشیده می‌شدم.در کوچه چشم به پنجره دوختم تا باز شود و دیداری تازه و عطر کلام محبت‌آمیز عاشقانه لبریز شود.اما ناچار باید به خانه برمی‌گشتم.به خانه که برگشتم به اتاق رفتم، قاب عکسی نصب بر دیوار دیدم.عکس والدینم بود برادر و خواهرم اما رنگ باخته و مبهم بود.نزدیکتر رفتم، با دقت نگاه کردم، گردوخاک زمانه بر روی آن نشسته بود.با آستین لباسم پاکش کردم،از انعکاس عکسی که در شیشه آن افتاد و خودم را نشان می‌داد حیرت زده شدم،و عکس درون قاب همسرم بود و فرزندانم .داشتم گیج می‌شدم.از پنجره به کوچه نگاه انداختم کوچه و خانه‌ی قدیمی بود کم و بیش آشنا.کامل‌زنی در حال آب‌دادن گلدان کنار پنجره بود.گلی زیبا در گلدان خودنمایی می‌کرد.از دور بوی خوش عطرش مشامم را پر می‌کرد.بر دیوار اتاق آن خانه قاب عکسی بود اول فکر کردم عکس والدین جدیدم هستند اما آن هم غبار گرفته بود، دقت که کردم، انگار عکس همان خانم بود که گلدان را آب میداد در کنار بچه‌هایش.از خواب پریدم کم و بیش و مبهم چیزی بیادم ماند و نماند.نمی‌دانم خواب بود یا هذیان یک ذهن آشفته.م . ع . یوسفی ۱۴۰۴/۱۰/۱۲</description>
                <category>معصومعلی یوسفی</category>
                <author>معصومعلی یوسفی</author>
                <pubDate>Fri, 02 Jan 2026 16:36:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان گوشی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_23562935/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%AF%D9%88%D8%B4%DB%8C-uxg6bbyioyo3</link>
                <description>گوشیمرد که از خانه بیرون زد احساس کرد چیزی کم‌دارد، سویچ‌ماشین که توی دستش بود، عینک‌ هم روی چشمش، دست کرد درجیب، کارت‌بانکی وگواهینامه ‌هم که بود.در ذهنش مرور کرد ببیند چه‌چیزی را ممکن است فراموش کرده‌‌باشد، امّا نفهمید.ماشین را روشن و از پارکینگ بیرون کشید.در مسیر همیشگی بطرف محل‌ِکار راند.وسط‌های راه بود، در فکرش کارهایی را که قرار بود آنروز انجام دهد، بیاد آورد.از خودش پرسید:&quot;خُب امروز چند شنبه و چندم ماه است؟&quot;برای جواب این‌سوال، خواست به تقویم و ساعت موبایلش نگاه کند، که متوجه شد احساسش درست بوده و چیزی که کم‌ داشت گوشیش بوده که درخانه جا مانده.مسافت زیادی از خانه دور شده‌ بود نه وقت برگشتن داشت نه‌می‌شد بدون گوشی باشد.با خودش در کلنجار بود که چه کنم؟!گفت: &quot;چه اِشکالی داره امروز بدون موبایل باشم، دنیا که به آخر نمی‌رسه.&quot;و ادامه داد: &quot;شاید اینجوری بهتر است و خودش یک توفیق اجباریست&quot;.بی‌خیالش شد و گاز ماشین را گرفت ومسیر را دنبال کرد.بعد فکر کرد اگر کسی به گوشیش زنگ بزند و کاری داشت چی؟خب معلومه، یکی تو خونه‌ گوشی رو برمی‌دارد و می‌گوید: &quot;ببخشید فلانی گوشیش رو جا گذاشته بعداً تماس بگیرید.&quot;نشخوار ذهنی‌اش همچنان ادامه داشت:چه کسایی ممکن است امروز به گوشیم تماس بگیرند؟!بیشتر تماسها کاری و اداری و یا احوالپرسی دوستان و فامیل است که البته خیلی هم مهم نیست.ولی، خب اگر او زنگ بزند یا پیام بدهد چی؟اگر یک‌ پیام احساسی و یا صدای ناشناس آن زن از گوشی شنیده یا دیده شود چی؟این را چطور می‌توانم توجیه کنم!این که یک تماس کاری نیست.اگر اهل‌ِخانه بویی از رابطه‌‌ی‌ما ببرند،با این حساسیتی که خانمی دارد.وای که چه رسوائی به‌بار می‌آید و آبرویم برباد می‌‌رود.چطور می‌توانم جمع‌اش کنم.خون به رگهای سرش هجوم آورد و ضربان نبض شروع به کوبیدن کرد.سردرد شروع و بدجوری کلافه‌ شد.باخودش گفت :&quot;چه اشتباه بزرگی کردم، درست گوشت را گذاشتم دَمِ‌دستِ گربه.خدایا الان چکار کنم؟&quot;چقدر در این مدت احتیاط‌ و پنهان‌کاری کرد که کسی نفهمد، کسی شک نکند، الان با یک پیام یا یک زنگ‌ِتلفن همه چیز برباد می‌رفت.ناخودآگاه و عاجزانه به دعا و التماس به‌خدا متوسل شد.&quot;خدایا می‌دونم ستارالعیوبی می‌دونم بارها مرا از مهلکه‌های حتمی نجات دادی و هر بار هم قول دادم بار آخرم باشه ولی باز برام تجربه نشد، ولی اینبار عاجزانه می‌خواهم کمکم کنی. قول می‌دهم، توبه می‌کنم، توبه نصوح.&quot;چند لحظه حال خود را با حال نصوح در موقع توبه نزدیک دید.گیج و مضطرب بود، نمی‌دانست چکار کنددودل شد که برگردد به خانه.در ذهن خودش سبک سنگین کرد:&quot;اگر برگردم بیشتر شَک‌برانگیز می‌شود اگر برنگردم ممکن است چه رسوایی ببار بیاید&quot;بنظرش آمد اگر برمی‌گشت به‌خانه حتما تعجب می‌کردند و می‌گفتند:&quot;حالا اگر چند ساعت گوشی نداشته بودی مگه چی‌می‌شد؟ مگه منتظر تلفن مهمی هستی؟ راستش بگو نکنه تو هم بعله!!&quot;ممکن‌است این جملات با لحن شوخی ادا می‌شد ولی بقول معروف در هر شوخی رگه‌هایی از واقعیت هم وجود دارد.حتی اگر گفته‌ی آنها هم بدون غرض و از روی حالت مزاح و عادی می‌بود ولی طبیعی‌یه او که در سرش هزار فکر و پنهانکاری داشت، همه چیز را برعلیه خود برداشت کند.شاید هم بی‌اختیار رنگ صورتش تغییر می‌کرد و بقول معروف:رنگ رخسار خبر می‌دهد از سِرّ درون.یااگر دست‌پاچه می‌شد و نمی‌توانست‌ رفتارش را عادی نشان دهد.آن‌وقت چی؟ بیشتر شک نمی‌‌کردند؟نتیجه گرفت که :&quot;نه! برگشتن به خانه درست نیست، فقط دعا می‌کنم که او زنگ نزند یا پیامی ندهد. واِلا کارم می‌افتد به کرام‌الکاتبین و چه فضاحتی ببار می‌آید.آنوقت چطور می‌توانم از خودم دفاع کنم&quot;.چطور می‌توانست توجیه کند چرایی‌ و چگونگی‌یه رابطه‌شان را که از کجا شروع و خواسته و ناخواسته به کجاها کشیده شده‌.چه کسی باور می‌کرد اگر می‌گفت:&quot;او برای من مانند یک مُدل هست برای نقاش یا یک سوژه برای عکاس یا انگیزه‌ای برای شاعر و نویسنده، همانند یک الهام و رویای شیرینی در خواب.&quot;این حرف‌ها برای کسی قابل قبول نبود و حتی قسمتی از وجود خودش هم آنرا قبول نمی‌‌کرد.مگر غیراز اینست که تماس‌ها و صحبت‌ها و پیام‌های آنها پر از ردوبدل کردن جملات احساسی و عاشقانه است.این واقعیت دارد که روح و روانش دراین مدت آشنایی همیشه درحالت دوگانه‌ای، هم لذت عاشقانه، هم عذاب وجدانِ گناهکارنه، در نوسان بوده.بعضی اوقات خودش را دلداری می‌داد و توجیه می‌کرد که:&quot;ما که همدیگر را نمی‌بینیم و نه هیچ تماس واقعی داشته‌ایم، همه‌اش تکرار یک‌سری جملات و ابراز احساسات لطیف و شاعرانه‌ی خاطرات بوده آن هم در محیط غیرواقعی و مجازی.&quot;با این‌ وجود ندایی در درونش فریاد بر می‌آورد که:&quot;فریب این نفس را نخور اینها همه توجیه زیرکانه هست، تو دلبسته‌ی یک دلدار قدیمی شدی و بین شما دلدادگی وعشقی‌حرام همراه با شیرینی گناهی نابخشودنی به رنگ خیانت موج می‌زند. هر چه زودتر بایداین رابطه را تمام کنی. باید خودت را از این مهلکه نجات دهی، بیش‌از آنکه برمَلا و آبرو بر باد رود.&quot;اما وسوسه‌ها برایش شیرین و گوارا بود و عقل و دل در این میانه در جدال.بارها علامت‌ها و اعلام خطرها را دیده و ندیده، هشدارها را شنیده و نشنیده از آن گذشته بود.مانند جریانی که مدتی پیش زمانی که در خانه بود اتفاق افتاد.گوشیش زنگ خورد، با نگاه به صفحه گوشی و دیدنِ اسم مستعاری که برای شماره‌ی او گذاشته بود فهمید خودش است، امکان صحبت کردن نبود یک جورایی جواب داد که متوجه شد.این یک هشدار بود که باید جدی می‌گرفت. فهمید لازم‌است تکلیف خودش را با این جریانیکسره کند و بقول امروزی‌ها کات کند ولی نکرد. تنها تصمیمی که گرفتند این بود که قرار گذاشتند فقط زمانی که خانه نیست با هم تماس داشته باشند.در افکار خود غرق شد، در برزخ دودلی مانده و جانش را به تنگ آورده بود.هیچ رفیق و دوست مطمئنی هم نبود که با او دردِدل کند و کمک بگیرد.با خودش فکر:بعضی وقتها آدم درمی‌ماند که کار درستی انجام داده یا نه. دنبال یک‌نفر تائیدکننده می‌گردد، شاید هم یک منع کننده، مثل یه دوست که در نقش پیرِدانا و خردمند و دلسوز به او قوت قلب بدهد وبه او بفهماند که کارش درست است یا کاملا غلط. ولی واقعیت اینست که دوست یک‌رنگ و صمیمی و با این اوصاف که بشود از سیرتا پیاز زندگی‌ را برایش گفت، نیست یا کم پیدا می‌شود. در نبود دوست همراز ویکدل، همه‌اش در حالت دودلی و تردیدی، تشخیص بین وسوسه‌های شیطانی و الهام‌های وجدانی مشکل می‌شود. واگویه‌های درونی دست از سر برنمی‌دارد و هی امّا و اگرها جان را به‌لب می‌رساند.در هرکاری و هرانتخابی همزمان چیزهایی از دست می‌رود و چیزهایی بدست می‌آید.ممکن است سود و زیان‌های مادی و معنوی غیرقابل پیش‌بینی هم در جریان باشد که قابل دیدن نباشد.روابط انسانی پیچیده‌ است و همیشه براحتی دو-دوتا چهارتا نیست و وقتی حرف از علاقه و وابستگی و عشق پیش بیاید کار مشکل‌تر می‌شود.یادش به شروع ماجرا افتاد. بیادآورد که:جریان آنها از جایی شروع شد که دیداری پیش آمد و بعد از گذشت سالها بی‌خبری از کسی که زمانی خواستگارش بود و همدیگر را می‌خواستند ولی تقدیرشان یکی نبود و هر کدام زندگی جداگانه‌ای تشکیل دادند در فراموشی ازهم.بخاطر آورد چند سال پیش در مجلس خانوادگی بود که بعد از بیش از سه‌دهه باز همدیگر را دیدند.کنجکاوی در مورد زندگی و احوالِ هم، بهانه‌ای شد برای تماس‌های بعدی آنها و این آغازگر ماجرایی شد که درابتدا بهیچ وجه برایشان قابل پیش‌بینی نبود.یکی از روزهای اواخر بهمن‌ماه سه سال پیش بود.در آن جمع کم‌و بیش آشناو غریب یکی از وابستگان که ازقبل درجریان خواستگاری ناموفق آنها بود، خانمی را که نزدیکشان بود معرفی کرد که فلانیست.زن میانسال از جایی که نشسته بود برخاست و رو به او کرد و طبق رسم ادب با هم مشغول سلام‌و احوالپرسی شدند.- &quot;سلام خوبید؟&quot;- &quot;سلام ممنون. شما چطورید؟&quot;- &quot;ممنون، از دیدارتون خوشوقت شدم.&quot;- &quot;خانواده‌ی محترم خوبن؟&quot;- &quot;سپاسگزارم.&quot;- &quot;ببخشید خانم هم تشریف دارن؟&quot;- &quot;نه ایشون نیامدن.&quot;- &quot;خیلی سال هست زیارتتون نکردیم، خوشحال شدیم.&quot;-&quot;آره خیلی ساله، من هم، سلامت باشید.&quot;- &quot;معذرت می‌خوام اول بجا نیاوردم.&quot;- خواهش می‌کنم!  حق دارید، چه می‌شود کرد پیریست و هزار عیب شرعی&quot;و لبخندی زد و ادامه داد:-&quot;ولی ماشالله بزنم به تخته شما خوب ماندید!&quot;- &quot;نظر لطف شماست نه دیگه دوره ما هم گذشت.&quot;خوش‌و بِش آنها در ظاهر بصورت تعارفات معمولی‌و رسمی بود، اما برق شوق این دیدار از چشمان جستجوگرشان کاملاً پیدا بود.نگاه‌ها بهم در آمیخته و همراه با هیجانی درونی و باتعجب و کنجکاوی چشم‌نواز صورت یکدیگر شدند.نه او آن مرد جوان بیست‌و دوسه‌ساله بود نه آن زن، دختر هیجده ساله‌ی دبیرستانی آن سالها،گوئیا در لابلای مو و چهره‌ی تغییر پیدا کرده و چین‌‌و چروک‌های ریز اطراف صورت که جایِ پای عمر رفته بود، دنبال اثری از خاطرات جوانی می‌گشتند.درآن شلوغی، اطرافیان بی‌خبر از غوغای درونی این‌دو، و آنها در آغوشِ‌خیال مشغول نوازش همدیگر بودند.بااینکه چهره‌اش شکسته‌تر و یک زنِ‌کامل و جاافتاده‌ای بنظر می‌رسید، ولی برق چشمان روشنش هنوز تلالو داشت.بعد از آن هم تا پایان جلسه نگاهها بدنبال هم بودند.با توجه به سن و سال و جاافتادگی آنها بعید بود کسی متوجه نگاهها و نظربازیشان بشوند.و آن دو هم بی‌توجه به حضور دیگران در عالم خود سیر می‌کردند. شاید در دل زمزمه می‌کردند: &quot;در نظر بازی ما بی‌خبران حیرانند ...من چنین‌ام که نمودم دیگر ایشان دانند.&quot;در پایان و وقت خارج شدن از سالن مهمانی، مرد دستش را بالا برد به معنی خداحافظی بسمت او که نگاه می‌کرد تکان داد .بعد بی‌اختیار فرمانی که ازدلش آمد انجام داد.آهسته و آرام دستش را بالا و انگشتانش روی لب گذاشت و بعد بسوی او حرکت داد. عکس‌العمل تقریباً مشابهی که او در جواب از خود نشان داد دردلش طوفانی بپا کرد وچه تفسیر و تعبیرهایی که کرد.بطور کلی از‌یاد برده بودند که در چه سن و سال و وضعیتی هستند.مرد در مسیر برگشت غرق در افکار خود و مزمزه کردن حلاوت این دیدار شد، انگار در خواب و رویایی شیرین غوطه‌ور بود.کم‌کم که به‌خود آمد، سوال‌هایی در ذهنش نقش بست. در این سال‌های طولانی دوری و بی‌خبری چکار می‌کرده؟ وضع زندگی و روزگارش درچه حال است؟، ازهمسر و فرزندانش چه خبر؟همسر؟!اینکه او متعلق به کسی هست و شوهری دارد، انگار که ناگهان از یک رویا و خواب به دنیای بیداری پرت شد و ترس و احساس گناه گریبانش را گرفت، ازخودش خجالت کشید و از رفتارش در آنجا شرم کرد.سالهای گذشته بصورت جسته و گریخته و ناقص خبرهایی در مورد ازدواج‌ او شنیده بود.یک‌بار در جایی شنیده بود که همسرش فوت کرده و ظاهراً ازدواج مجدد کرده ولی کاملا مطمئن نبود.این دیدار، قلقلکی بر احساس خفته و فراموش شده‌ی جوانیش داد و حس دوگانه‌‌ای در وجود او برانگیخت.به بهانه‌ی کنجکاوی برآن شد که درباره‌ی او بیشتر بداند.دنبال راهکاری برای جواب سوالهایش بود. چند روزی از این دیدار گذشت.بیاد آورد که شخصی را در آن مجلس ملاقات کرد که در خیابانِ نزدیک محل‌کارش، مغازه دارد که با او سلام و علیکی داشت و در آن مهمانی متوجه شد از وابستگان او است.به بهانه‌ی خرید آنجا رفت و بعد از سلام و احوالپرسی ازهر دری صحبتی و حرفی زدند. با لطایف‌ُالحیلی، شماره تلفن او را گیر آورد.در اولین فرصت و به مناسبت ایّام برایش پیامی فرستاد.کمی بعد از اینکه پیام دیده شد، تلفنش زنگ خورد و کسی با صدای خفه و آهسته می‌خواست مطمئن بشود آیا خود اوست که پیام داده‌‌است.کمی با هم حرف زدند.علی‌رغم میل باطنی‌اش و چیزی که دلش می‌خواست، بارفتاری خشک و بی احساس گفت که بله پیام را خودش فرستاده ولی قصد مزاحمت نداشته و می‌داند الان هر کدام زندگی و خانواده‌ و تعهد خودشان را دارند.خداحافظی کردند و گوشی را قطع.زن به هیچ‌وجه انتظار چنین برخورد سردی از مرد را نداشت و او هم پشیمان از رفتار و برخوردش درمانده بود که چه کند.ترس پنهانی به شکل عذاب وجدان بر او غالب گشته و مانع از ادامه‌ی چنین رابطه‌ای می‌شد، از طرفی هم دلش بی‌صبرانه مشتاق بود با او حرف بزند و درددلی و یادی از گذشته کند.فکرو ذهنش مشغول و مردّد بود.مدتی گذشت .تلفن دوباره زنگ خورد.خودش بود، شاکی و گله‌مند از نوع برخوردش.و ادامه داد که: &quot;مگر شما چه برداشتی از من داشتید؟&quot;مرد عذرخواهی کرد و تلاش در آرام کردن او کرد. کمی ملایم تر و مهربانانه‌تر مکالمه را ادامه دادند.گفت : &quot;هیچ برداشت سوئی از شما نداشتم و منظور بدی هم نداشتم&quot;.اوضاع آرامتر شد و از پیامی که در واتساپ فرستاده بود تشکر کرد و گفت:&quot;فقط می‌خواستم ببینم خودتان هستید.&quot;رد و بدل کردن پیام‌ها بین آنها در فضای مجازی کم و بیش ادامه پیدا کرد.اوایل از پیام‌های صبح بخیر و تبریک ایام و جملات کلیشه‌ای، احوالپرسی و متن‌های زیبا و انگیزشی بود.پیام‌های مرد کنترل شده و بااحتیاط و بیشتر شامل استیکر بود ولی بنظر می‌رسید زن از جملات شاعرانه و احساسی راحت‌تر استفاده می‌کرد، از این بابت مرد هیجان‌زده و مشتاق‌تر می‌شد ولی در حد امکان در مورد جواب دادن خودش را کنترل می‌کرد.از صحبت‌های معمولی و سوال جواب‌ها فهمید دو فرزند دارد یک دختر و یک پسر.دانشجو و فارغ‌التحصیل.مدتی این ارتباط بصورت چت و همراه بااحتیاط و ترس ادامه پیدا کرد.بعضی وقت‌ها با حالت شرمندگی از خود سوال می‌کرد: &quot;چت با زن شوهردار آخه این چه کاریه؟!!!&quot;تا فرصتی پیش آمد که اسم بچه‌هایش را پرسید و او گفت .زن گفت: &quot;یادت هست آن‌وقت‌ها که برای آینده برنامه می‌ریختیم و حتی اسم بچه‌هایمان را امید و آرزو انتخاب کرده بودیم&quot;.یاش افتاد.ولی هیچکدام اسم بچه‌هایشان را امید و آرزو نگذاشتند.برای فرزندانش آرزوی سلامتی و آینده خوبی کرد و او هم در مورد بچه‌هایش و اسم و وضعیتشان گفت.فکری ذهن مرد را به خودش مشغول کرده‌بود، همه‌اش می‌خواست بداند که آیا هر دو پسر و دخترش از همسر قبلی‌اش هست یا فعلی.چون بصورت مبهم در ذهنش بود یا شنیده بود که قبل از فوت همسر اولش یک فرزند داشته.نمی‌توانست این را به صراحت بپرسد.بالاخره شبی در مورد فامیلی بچه‌ها پرسید و او فامیلی آنها را گفت.مرد پرسید:&quot;هر دو آنها فامیلشان همین هست؟&quot;زن باتعجب گفت: &quot;آره چرا نباشد؟&quot;مردگفت: &quot;فکر کردم یکی از آنها از همسر و ازدواج جدیدتان باشد.&quot;زن باتعجب گفت: &quot;چی؟! ازدواج جدید!من بعداز آن خدابیامرز که مجروع شیمیایی جنگ بود و شهید شد دیگر ازدواج نکردم. من فقط یک بار ازدواج کردم.&quot;- &quot;یعنی الان مجرد و تنهایی؟!!!&quot;- &quot;آره. الان بیش از پنج ساله.&quot;انگار بهترین خبر را به مرد دادند و بار سنگینی از دوشش برداشته شد.گویی یک لنگه درِ بهشت برایش باز شد .نفسِ راحتی کشید و آنشب بیش از یک ساعت با هم صحبت کردند.گفت: &quot;ببخشید تا حالا فکر می‌کردم که متاهل هستی و بخاطر همین سختم بود راحت جواب پیام‌ها را آنچنانچه در دلم هست بدهم و از اینکه خیلی بی‌احساس یا کم‌احساس جواب می‌دادم ببخش.&quot;و چنین شد که انگار مجوزی دینی اخلاقی و منطقی برایشان صادر شد .البته این مجوز کامل نبود روی دیگر سکه تعهدی بود که مرد در زندگی متاهلی خود داشت، انگار از لحاظ وجدانی یک لنگه در روبه جهنم هم برایش باز بود.زندگی مرد درحالت خواب و بیداری گذشت،در فضای مجازی روبروی درِ اول بود در خواب شیرین و وقتی به وضعیت واقعی زندگی و تعهدی که داشت برمی‌گشت، روبروی درِ جهنمی، نادم و پشیمان از کرده خویش و این رابطه.همراه‌ با مرور خاطرات، صحنه‌ها بر پرده‌ی ذهن مرد جان گرفت و او را به‌هیجان درآورد.ادامه‌ی ماجرا برایش سخت‌تر بود. گوئیا روحش را برهنه‌تر می‌دید و این عریانیِ هولناک، مانند ماسک‌هایی بود که با برداشتن آنها، چهره‌ی موقر و معقولی که ازخود ساخته‌ بود و درپشتِ آنها احساس امنیت و مقبولیت می‌کرد را از بین می‌برد.باادامه‌ی اینکار خودرا بعنوان شاهد و متهم در یک دادگاه تصور کرد.وجدانش آن محکمه‌ای بود که احتیاج به هیچ قاضی‌ای نداشت.اگر رازش فاش شود و کسانی ازاین رابطه بوئی ببرند چه خواهد شد؟کسانی که هرکدام ماسک‌هایی بر چهره‌ی خود دارند و به‌آن دلخوش‌اند، باچشمانی خیره ودهانی باز حتماً او را سخت نکوهش‌ خواهند کرد. اینطور وانمود می‌کنند که ازاین رفتار در تعجب‌اند و کارهای پنهانی خود را فراموش می‌کنند.واعظانی خواهند بود که در محراب‌و منبر جلوه‌گری و در نهانِ‌خود آن‌کار دیگر.او هم‌ در نهان با یار قدیمی‌ خود کارها داشت، کارش نجوای خاطرات جوانی بود و بس، ولی در آشکار همه چیز عادی.بیادآورد اوایل چت‌کردن‌هایشان که پیام‌ها در لفافه و گاهی لابلای شعری یا آهنگی ارسال می‌شد.بعدها ادامه‌‌ی گفتگو به شکل عادت و حتی نیاز هرروزه درآمد.کم‌کم حرف‌ها، صمیمی‌تر و تمناها آشکارتر شد.برای آنکه آسوده‌تر به ابراز احساسات بپردازند فکری از خاطرشان گذشت.خواندن خطبه‌ی عقد موقت، شاید به امید اینکه کمتر احساس گناه‌ کنند و اینکار را کردند، طرف هم که دختر نبود که اجازه پدر یا ولی لازم باشد.-&quot;زَوَّجْتُكَ نَفْسِي فِى الْمُدَّةِ الْمَعْلُومَةِ عَلَى الْمَهْرِ الْمَعْلُومِ&quot;-&quot;قَبِلتُ&quot;البته این از عذاب وجدان که هر از چند وقتی به سراغش می‌آمد کم نکرد.عذاب وجدان از بابت اینکه درست است که اینکار خلاف شرع نیست ولی شاید غیر اخلاقی باشد. ولی چاره‌ای دیگر نداشت.غیراخلاقی بخاطر اینکه در معادله‌ی این رابطه، نفر سومی هم بود که سنگینی حضورش و ظلمی که ناخواسته بر او روا داشته می‌شد، در ذهن و وجود مرد احساس شرم و گناه را برمی‌انگیخت.خانومش.زنِ سنتی-ایرانی، از آن زنهایی که تمام زحمت حفظ ظاهر و آبرو خانواده حتی پخت‌وپز و نظافت خانه بر عهده‌ی او بود و با روحیه‌ی مهرطلبی‌اش تلاش درجلب رضایت همه را داشت جز خودش.همه جای‌خانه از زحمت و تلاش او، تمیز و مرتب، جز سر و وضع‌ِ پوشش ظاهریش که معمولا مزیّن بود به‌بویِ ادویه‌جاتِ‌غذاهای آشپزخانه.خانمش هم نیاز به توجه و تکیه‌گاه داشت ولی شاید راه جذب آنرا نمی‌دانست و کسی هم به او نیاموخته بود.مرد اگر دقت می‌کرد می‌فهمید که ناله‌های وقت و بی‌وقت از کوفتگی بدن و دردِ دست‌وپا، که از زحمت‌ِ کارهای تمام نشدنی خانه‌ بود اغلب همراه بود با نشانه‌هایی از نیاز به توجه.ازدواج و شروع زندگی آنها عاشقانه نبود ولی تحمیلی یا به‌اجبار هم‌ نبود.زندگی مشترکشان مانند هرزوجِ عادی با افت‌و خیزها و خوشی و دعواهای معمولی شکل گرفته بود هرچند تفاوت دیدگاهایی که بین مردان مریخی و زنان ونوسی هست موجب عکس‌العمل‌هایی بین‌ آنها می‌شد که طبیعی می‌نمود.این اواخر هنگامی که مرد بیش از حد سرگرم وَر رفتن به گوشی‌اش بود، نگاه سنگین و کنجکاوانه‌ی زنش را برروی خود حس می‌کرد.با حساسیتی که در او می‌شناخت سعی می‌کرد خود را در این موقعیت‌های شَک‌برانگیز قرار ندهد.یادش آمد یک‌بار که تلویزیون فیلمی با سوژه‌ی ارتباط مردمتاهلی با فردِسومی را نشان‌می‌داد، عکس‌العمل‌ها و زبانِ‌بدن زنش را دید و حتی جمله‌ای که با تنفر از دهان او شنید.- &quot;چه مردهای بی‌وجدانی پیدا می‌شوند، مردها همه سروتهِ یک کرباسن&quot;مرد پنداشت که غیرمستقیم او مورد خطاب آن جمله است.خواست بگوید:- &quot;نه اینطور نیست، زن‌ها هم به اندازه‌ی مردها در این ماجرا مقصرند&quot;.ولی ساکت ماند و صلاح ندید، ترسید بحث بالا بگیرد و اوضاع خراب‌تر شود.در صورت آشکار شدن جریانش، مرد بود که متهم و مورد هجوم طعنه‌ها قرار می گرفت..او بود که مصداق ضرب‌المثل قدیمی‌:&quot;عشق پیری گر بجنبد سر به رسوایی نهد&quot;می‌شد.با خود نجوا کرد:&quot; گیرم که پیرم، دل که دارم&quot;و اندیشید:روح افسرده مردان در فصل خزان‌عمر هم مانند شعر استاد شهریار هر از گاهی سرکش می‌شود و به خیال و رویا متوسل:&quot;پیرم و گاهی دلم یاد جوانی می کند.بلبل شوقم هوای نغمه خوانی می کند.&quot;مگر تقصیر او بود که دراین هنگامه یاری قدیمی همچون سایه‌ای از زمان جوانی در مسیر زندگیش پیدا شد و دوست داشتن‌های به‌ثمر نرسیده و عشق‌بازی‌های نکرده را چون آتشی درزیر خاکستر در سینه‌اش بیدار کرد.با حسرت آهی کشید و نجوا کرد:&quot;اینکار دل بود نه کار عقل&quot;.کار دل بود که نوشته‌های دل‌انگیز و دوستت‌دارم‌های دلنشین ردو بدل تا جایی که بی‌پروا به سمت بحث‌های اروتیک کشید شد.مرد: &quot; کاش الان پیش هم بودیم.&quot;زن: &quot; ای کاش می‌شد.&quot;- &quot;اگر بودی چکار می‌کردی.&quot;- &quot;هیچی! یک سیر نگاهت می‌کردم.&quot;- &quot;خب بعدش.&quot;- &quot;بعد انگشتانم رو می‌بردم تو موهات و نوازش می‌کردم.&quot;- &quot;چه رمانتیک.&quot;- &quot;شاید هم برات شعرهای عاشقانه می‌خوندم.&quot;- &quot;ممنون، خوب چه شعری می‌خواندی الان بخوان.&quot;- &quot;آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا. بی‌وفا حالا که من افتاده‌ام از پا چرا.&quot;- &quot;واقعاً، الان که هر دوی ما ازپا افتاده‌ایم، ولی انگار انرژی گرفتیم و دوباره جوان شدیم&quot;- &quot;می‌دونی چه مدت از آشنایی مجدد ما می‌گذره؟&quot;- &quot;آره، و چه زود گذشت و تو این مدت نشد همدیگر رو ببینیم، فقط چت تو فضای مجازی.&quot;- &quot;آره همین هم خوبه خدا را شکر. یادته اول آشنایی مجددمان؟ گفتم می‌ترسم به هم وابسته بشویم و تو گفتی : (نه از ما گذشته مگه ما جوون اول عمر هستیم)&quot;.- &quot;آره برای خودم هم این وابستگی عجیب است.&quot;- &quot;جالبه که ما بی‌دغدغه‌ و بی‌رودربایستی حس درونی خودمان را بهم نشون میدیم.&quot;- &quot;آره به خدا، باور می‌کنی من در زندگی عادی و حتی با دوستان صمیمی‌ام هم موقر و شاید خیلی خشک هستم نمی‌دانم چرا باتو انقدر راحت و بی‌پروام&quot;- &quot;من هم.&quot;- &quot;خب چرا می‌خواهی این رابطه شیرین و صمیمی را تمامش کنی از چی می‌ترسی؟&quot;- &quot;خودت که بهتر می‌دونی بارها گفته‌ام. اول بخاطر اینکه این رابطه ظلم به نفر سوم است و دوم بخاطر آبرویمان&quot;.- &quot;آخه ما که به کسی کاری نداریم هر از گاهی با هم صحبتی و درددلی می‌کنیم.&quot;- &quot;درسته! ولی حرف‌های ما باد هوا نیست کلمات‌ بار احساسی دارند، بخواهی، نخواهی بر روابط و زندگی خودمان و اطرافیان تاثیر می‌گذارند.&quot;مرد با این‌حرف‌ها زمینه را برای قطع رابطه آماده می‌کرد.توضیح داد که دلبستگی آنها ممکن است بخاطر این باشد که ناخودآگاه هر کدام تصویر و بتی از دیگری در ذهن خود می‌سازند که با واقعیت فاصله دارد. شاید اگر امکان دیدار داشتند زودتر وبهتر تصمیم منطقی می‌گرفتند.برای اثبات حرف خود این را بعنوان دلیل آورد که اغلب کسانی که عاشق و معشوق بودند، بعداز وصال، دیگر آن حس‌و حال و آن شورو شوق قبلی را در خود ندارند.آنروز هر طور بود برای مرد بدون گوشی و با هول هراس گذشت و به خانه برگشت.با رسیدن به خانه خانمش گفت:- &quot;گوشیت را جا گذاشته بودی&quot;.مرد سعی کرد خود را بی‌تفاوت نشان دهد و گفت:- &quot; آره وقتی فهمیدم دیگه دیر شده بود که برگردم. خب کسی زنگ نزد&quot;.- چرا خیلی زنگ خورد از دوستانت و همکاران بودند و گفتم بهشون که بعداً زنگ بزنن&quot;- &quot; آهان الان نگاه می‌کنم ببینم کیا بودن، کس دیگه‌ای زنگ نزند؟.&quot;- &quot;چرا یه دختر خانم جوانی هم زنگ زد، نگفت چکار دارد گفت بعداً دوباره زنگ می‌زند با خودت کار داشت&quot;.مرد آرام شد و خدا را شکر کرد که او زنگ نزده.ولی دختر خانم جوان؟! هرچه فکر کرد کسی با این مشخصات به دهنش نیامد.فردای آنروز دخترخانم جوان تماس گرفت و گفت:&quot;ببخشید ممکن است چند دقیقه مزاحمتون بشم&quot;مرد جواب داد: &quot;خواهش می‌کنم، در خدمتم، شما؟&quot;دخترگفت:&quot;خودم را معرفی می‌کنم ولی قبل از آن خواستم بدانید، در مورد رابطه شما با فلانی که مادر من است در جریان هستم.&quot;از شنیدن اين حرف خشکش زد! نمی‌دانست چه بگوید، چه عکس‌العملی نشان دهد.حس کرد خبر بدی در راه هست و طشت رسوایی‌اشان از بام فرو افتاده.کوتاه زمانی بی هیچ کلامی گذشت تا بخود آمد. جای حاشا نبود.گفت: &quot;دخترم ما یک آشنایی قدیمی با مادرتان داشتیم و بخاطر همین سلام و علیکی هم بین‌ ما رو وبدل شده دیگر هیچ.&quot;دخترگفت: &quot;اجازه بدید تا بیشتر توضیح دهم.&quot;مردگفتم: &quot;بفرمائید، می‌شنوم.&quot;دخترگفت: &quot;اول خدمتتان بگویم برادری دارم که اگر از این موضوع باخبر شود ممکن است بخاطر جوانی و چیزهایی مثل غیرت و آبرو، دست ‌بکاری بزند که ممکن است صورت خوشی نداشته باشد.&quot;دل مرد خالی شد، و ترسان و پرسشگر منتظر بقیه صحبت‌هایش شد.دختر توضیح :&quot;هنوز کسی جز من خبر ندارد و من هم اتفاقی و از سر کنجکاوی به این رابطه پی‌بردم.&quot;مرد خود را در برزخی هولناک دید که مجازاتی در پی آن باشد.انگار کابوسی را تجربه می‌کرد، منتظر بیدار شدن بود یا از وحشت واقعی بودن غالب تهی کند.دختر ادامه داد که مادرش از مدتی قبل گرفتار بیماری سختی بوده و تحت مداوا ولی بی‌تابی از درد و طول کشیدن دوره‌ی درمان حالت افسردگی برایش پیش می‌آورد.از طرفی دکتر تاکید کرد که روحیه‌ی بیمار در مداوا بسیار مهم است و آنها برای بالا بردن نشاط و روحیه مادر دست به هرکاری می‌زنند. اتفاقاً زمانی متوجه می‌شود که رفتار و روحیه‌ی مادر به طرز عجیبی شاد و با نشاط شده و به خود می‌رسد از این بابت خوشحال ولی علت را نمی‌فهمد.از سرکنجکاوی و بصورت اتفاقی در گوشی ایشان پیام‌های ردو بدل شده بین مرد و مادرش در فضای مجازی واتساپ و اینستاگرام را می‌بیند.مرد بعد از شنیدن اين قسمت از حرف‌های دختر کمی آرام‌تر شد.گفت: &quot;خب حالا چه کاری از دست من برمی‌آید.&quot;دخترگفت: &quot;همانطور که ناخواسته سبب بهبودی بیماری مادرمان شدید، از شما خواهش دارم طوری رابطه را هم به پایان برسانید که نه ایشان ضربه روحی بخورد نه از ادامه این تماس‌ها آبروی ما به‌خطر بیفتد که ممکن است عاقبت خوشی نداشته باشد.&quot;مرد نفس راحتی کشید.وبه دختر قول داد رابطه را بصورت کج‌دار و مریز ختم به خیر کند.و خاطر نشان کرد که با اینکه رابطه‌آنها پاک بوده ولی او هم در دودلی رنج آوری بسر می‌برد و سعی در رهایی از این بن‌بست را دارد و این جمله را از کتاب فیه‌ما‌فیه مولانا را برایش خواند:&quot;همه‌ی رنج‌ها از آن می‌خیزد که چیزی خواهی و آن میسر نشود،چون نخواهی، رنج نماند.&quot;دختر از این جمله خوشش آمد گفت با اجازه شما استوری می‌کنم.مرد گفت: &quot;می‌توانم پیج شما را ببینم.&quot;و دید، عکس پروفایلش چه زیبا بود مانند عکس جوانی مادرش.تماس‌های بعدی آنها بسان گفتگوی پدر و دختری شد که برای مداوا و دورکردن بیماری و عشق نافرجام از ذهن و بدن مادر در تلاش باشند، بنظر می‌رسید تا حدودی موفق بودند.در آخرین تماس مرد از دختر در مورد وضعیت خودش پرسید.دختر گفت:&quot; در شرف نامزدی با یکی از پسرهای هم‌دانشگاهی‌ام هستم.&quot;رشته و اسم نامزد آینده‌اش را که پرسید،هم اسم و هم رشته‌ی پسرش بود.پایان.اسفند ۱۴۰۱م . ع . یوسفی</description>
                <category>معصومعلی یوسفی</category>
                <author>معصومعلی یوسفی</author>
                <pubDate>Mon, 20 Mar 2023 15:02:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اسمت چیست</title>
                <link>https://virgool.io/@m_23562935/%D8%A7%D8%B3%D9%85%D8%AA-%DA%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-siju23nyzump</link>
                <description>*اسمت چیست*از خواب که بیدار می‌شوم از اینکه اسم خودم را فراموش کرده‌ام ، تعجب می‌کنم . به خودم میگویم :&quot;باز هم دیوانگی‌هایم گل کرد !آخر مگر می‌شود آدم اسم خودش هم از یاد ببرد . بهتر است دست‌بردارم از این همه خل‌بازی ، احتمالا ً این توهمات ، بخاطر گیجی و منگیه بعد از خواب است &quot;.به نیت اینکه از این فکر مزاحم خلاص شوم ، از حالت درازکش ، به پهلو غلتی می‌زنم و زانوها را به سمت شکم جمع می‌کنم در حالی که کف دستها روی‌هم و بین دو زانوست ، جنین‌وار می‌خوابم .اما خلاص نمی‌شوم .سعی می‌کنم فکرم را به چیزِ دیگری غیر از این سوال مشغول کنم .ولی نتیجه بر‌عکس می‌شود .مثل آن جریان که می‌گوید به همه چیز فکر کن‌ ، غیر از یک فیل سفید !راستی اسم من چیست ؟!به ذهنم فشار می‌آورم اما چیزی بیادم نمی‌آید .راستش ! کمی نگران می‌شوم .چرا جواب این سوال ساده انقدر مشکل و سخت شده است ؟دیگر خواب از سرم می‌پرد . به پشت برمی‌گردم و در حالت طاق باز . چشم باز می‌کنم ، بعد از چند بار پلک زدن ، چشمم که عادت کرد ، آسمان آبی را می‌بینم با چند تکه ابرِکوچک سفید و روشن که در فضا شناورند .بی اختیار و طبق عادت بچگی تلاش می‌کنم‌ شکل مبهمی که توسط ابرها ساخته شده را به جانوری یا چیزی ربط دهم .ناخودآگاه دوست دارم به یک پرنده یا فرشته‌ای شبیه باشد !صبح‌گاه است و آفتاب هنوز سر نزده ولی محیط در حال روشن شدن است .با نگاهی به دوروبر ، درمی‌یابم در کنارِ باغچه‌ی حیاط خانه در بسترِم دراز کشیده‌ام .هوای خنکِ صبح تابستان دلچسب است .نسیم ملایمی برگ درختان را آرام به رقص وامی‌دارد و همراه با بوی خوشایندی ، نوازشگرانه از روی بدنم می‌لغزد .لذتِ فرح‌بخش نسیم ، اندک زمانی مرا به خلسه‌ی شیرینی مشغول و تلخی نامِ فراموش شده را ، از یاد می‌برم .این لذت شیرین دیری نمی‌پاید و زمزمه‌ی این پرسشِ بی جواب دوباره در ذهنم تکرار می‌شود .تصمیم می‌گیرم‌ ، این‌بار هوشیارتر از قبل اسمم را پیدا ، تا با خنده‌ای از روی تفریح و رضایت ، هرچه زودتر این بساط خل‌بازی را جمع کنم .عجیب است و باور نکردنی ، ولی چیزی بخاطرم نمی‌رسد .احساس می‌کنم کمی بی‌تابم ، دهانم خشک و آهسته آهسته هراسی بر وجودم چیره می‌شود .مانند کسی که سر جلسه امتحان از جواب دادن درمانده باشد ، اطراف را بدنبال نجات‌ بخشی جستجو می‌کنم .ناگهان گوشی همراهم را در گوشه‌ای می بینم ، نور امیدی در دلم می‌تابد و با خوشحالی آنرا بر‌می‌دارم .به امید اینکه لیست مخاطبین ذخیره شده کمکی کند ، گوشی را روشن می‌کنم .مطمئن هستم از لیست افراد به سر نخی می‌رسم و بدنبال آن اسم خودم را پیدا خواهم کرد و این مسخره بازی ها را تمام خواهم کرد .صفحه گوشی را در مقابل صورت کمی عقب و جلو می‌کنم تا بهتر ببینم .آیکون مخاطبین را انتخاب می‌کنم .خوشبختانه ، همه را نشان می‌دهد .ولی یک مشکلی هست ، بجای نام افراد فقط شماره آنهاست .شاید کسی با من شوخی کرده باشد.ولی این هم بعید است که کسی وقت و حوصله برای پاک کردن این همه اسم داشته باشد .چاره‌ای نیست . باید پیام‌های دریافتی از قبل را دنبال کنم ، باشد که در یکی از آنها مرا بنام خطاب کرده باشند .شروع می‌کنم به خواندن اولین پیام .&quot; سلام .خوبی . نگرانت بودم .خواستم احوالی ازت بپرسم . بهتری ؟ &quot;اولین پیام همین چند کلمه بود بدون نام و نشانی از فرستنده ، اما همین چند واژه بار عاطفی مطبوعی به همراه دارد ، بوی مهر مادرانه‌ای از آن به مشام می‌رسد .و چه کسی می‌تواند بعد از مادر ، بوی چادر نماز او را در خاطرت زنده کند جز خواهر !!!؟دومین پیام را می‌خوانم :&quot; مهندس جان سلام . در مورد مشکلات کامپیوترِ قسمتِ ......&quot;لازم نیست بقیه‌اش را بخوانم از کلمات و لغات رسمی استفاده شده ، مشخص است طرف همکار و موضوع اداری است .پیام بعدی :&quot; هی ، معلومه کجایی ؟ اون کلیپ که فرستادم دیدی ؟ برو حالشو ببر ! بعدم زود پاکش کن آبروریزی نشه &quot;فرستنده این پیام هم که کمی تا قسمتی مشکوک و خارج از ادب است ، یکی از دوستان قدیمی‌است ، شیطنت‌هاش شیرین و ظاهراَ بی‌خیال و الکی خوش است . ولی در واقع او هم مثل خیلی‌ها ، در سن و سال مناسب خودش، خوشی نکرده ، الان دنبال لذتهای نچشیده و جوانی بر باد رفته‌اش است .به هر حال پیام او هم بدون نام مخاطب است . درباره کلیپ مورد نظر هم نیاز به کنجکاوی نیست .که گفته‌اند : ولا تجسسو !پیام بعدی :&quot; سلام. خُب مرد ! تو چقد بی‌فکری ! نگفتی امشب مهمون داریم من دست تنها چه کنم . خودت مهمون دعوت کردی خودت هم خرید کن بیار . لیست رو واست می‌فرستم .....&quot;خوب این هم که بقول امروزی‌ها خانومی است و بقول قدیمی‌ها والده آقا مصطفی !یک زن کاملاً سنتی ایرانی ، از آن زنهایی که تمام زحمت پخت‌وپز و نظافت وحفظ ظاهر و آبرو بر عهده اوست و با روحیه مهرطلبی تلاش در جلب رضایت همه دارد جز خودش .همه جای خانه از زحمت و تلاش این زنهای سنتی - ایرانی تمیز و مرتب است ، جز سرو وضع و پوشش ظاهری خودشان که معمولا مزیّن است به بوی ادویه غذاهای آشپزخانه .و البته ناله‌های دست درد و پا درد هم به دنبال دارد ، هر چند قسمتی از آن ناخودآگاه روشی برای جلب توجه باشد .آنها تنها زمانی به ظاهر خود می‌رسند که به یک مهمانی یا مراسمی دعوت باشند.آن هم فقط با آرایش صورت و لباس‌های رنگ وارنگ .ای کاش بجای صرف این همه وقت برای انتخاب لباس و آرایش صورت و مو ، وقتی هم برای ورزش و سلامت اندام خود می‌گذاشتند . هر چند طبق آمار با وجود کثرت امراض در آنها ولی آمار مرگ و میر در آقایان بیشتر است .اینان سرگرمی‌هایی هم دارند که به آنها آرامش می‌دهد . از جمله فعال‌بودن در انتقال و دریافت اطلاعات مختلف از اتفاقات ریز درشت در فامیل و آشنایان در نقش مفسرِخبرگزاری تلفنی و دلسوزانه با دیگر زنان فامیل .از اصل مطلب دور شدیم .در این پیام هم اسمی از مخاطب برده نشده .پیام بعد مربوط به مطلب فلسفی‌است در مورد خدا که یکی از دوستان اهل فکر فرستاده که از دکتر ملکیان است خلاصه آن اینست :&quot;سه تصور از خدا مي‌توان داشت. اين که امري غير متشخص باشد يا متشخص و بعد آن امر متشخص، متشخص ناانسان‌وار باشد يا انسان‌وار. البته درباره وصف انسان‌واری عده‌اي آنقدر افراط مي‌کردند که اعتقاد داشتند خدا مي‌تواند مثل مجسمه باشد. در فرهنگ اسلامي عده‌اي معتقد بودند که خدا جسم دارد و ريش دارد و حتي رنگ ريش خدا را هم تعيين مي‌کردند يا فاصله دو چشم او را هم تخمين مي‌زدند. منظور من اين مقدار خام انديشي نيست يعني همان طور که ما رضا و غضب داريم. او هم رضا و غضب دارد. ما لطف و قهر داريم او هم دارد. بنده به شخصه راي بسياري از عرفا را مي‌پذيرم ، که مي‌گفتند خدا موجودي غير متشخص است. خدا يکي از موجودات هستي نيست. پس چيست؟ اين‌جاست که کساني که به خداي غيرمتشخص قائلند، حدس‌هاي مختلفي مي‌زنند. راي من اين است که خدا نفس وجود است. موجود نيست وجود است.&quot;بگذریم ، پیام های بعدی :تعداد دیگری از پیام‌ها را می‌خوانم‌ ، محتوای بیشتر آنها اظهار نظر و لطف آشنایان و فامیل و دوستان در مورد دلنوشته‌هایم است.و تازه یادم می‌آید که هر از گاهی چیزی می‌نویسم و تشویق اینان انگیزه‌ای شده‌است برای ادامه دادن .نظر تعدادی از آنها بخصوص آنان که خود با کتاب و نوشتار احساس همدلی و همسویی دارند برایم مهم و کارساز بوده است .و جالبترین پیام در این مورد .پیام از شخص سومی است که نه بنده ایشان را می‌شناسم نه ایشان مرا و به واسطه یکی از آشنایان مشترک دلنوشته قبلی مرا خوانده و در پیامی اظهار نظر جالبی کرده که عین کپی تحلیل او را اینجا می‌آورم .پیام :&quot;نوشته‌ای وهم‌آلود، رمزآمیز و عارفانه. برای نویسنده، حوالی سحرگاه و نماز صبح- نمادی از عنفوان شباب و پاکی و نجابت روح- مکاشفه‌ای رخ می‌دهد. رویای&quot; بی حیا غنچه ای عشوه گر&quot; در باغچه حیاط همسایه. و او چنان غرق در این رویا، که آفتاب بر می‌دمد و لذت راز و نیاز با معبود و خواب نوشین بامدادی‌اش از کف می شود.&quot;غنچه&quot; نمادیست از یک عشق معصوم و از دست رفته جوانی- شاید هم دختر همسایه!!!- که در هایهوی بازیهای روزگار و هزارتوی زمانه گم شده و اکنون که قهرمان داستان فرسوده گشته و از پا افتاده، به ناگه، در رویایی شیرین بر او جلوه‌گر میشود و از پس خاکستری چهل ساله، در روحش شعله می‌کشد و حلاوت آن، کام جانش را شهد آگین می کند.رویا بین که در آغاز ، غنچه را با دختر ترسا -رهزن دین و دل - قیاس می کند، سرانجام از رنگین‌کمان رویا به در آمده، به شهود و بیداری می‌رسد. اما آنچه در واقعیت می‌بیند، تعبیر شیرین آن خواب نیست. به گفته‌ی خودش، درد عقوبت است و احساس گناه، و یا شاید پشیمانی، و رنج و مکافات نادیده گرفتن غنچه های زیبای جوانی... چاره‌ای ندارد جز آن که برای تسکین خویش و در جستجوی زمان از دست رفته به دفترچه قدیمی خاطرات پناه برد . &quot;پایان پیام .پیام اظهار نظر و لطف دوستان برایم جالب بود نه فقط از بابت تشویق و راهنمایی‌های مفیدشان ، بلکه بخاطر اینکه به یاد آوردم  که در آخر نوشته هایم اسمم را می‌نویسم .و این بهترین راه برای پیدا کردن اسم فراموش شده خودم است !خودم را پازلی می‌پندارم که تکه تکه های آن انعکاس وجود اطرافیانم هست .به سراغ آخرین دلنوشته‌ام می‌روم ، پایین دلنوشته را می‌خوانم و اسمم را می بینم .آنجا نوشته :۹۹/۵/۱معصومعلی یوسفی09177045534</description>
                <category>معصومعلی یوسفی</category>
                <author>معصومعلی یوسفی</author>
                <pubDate>Tue, 11 May 2021 10:15:28 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همکلاسی قدیمی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_23562935/%D9%87%D9%85%DA%A9%D9%84%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%D9%82%D8%AF%DB%8C%D9%85%DB%8C-jqyzt9w08dpz</link>
                <description>*همکلاسی قدیمی*در اتاق کارم بودم .دخترِ‌ جوانی در زد ، اجازه خواست و وارد شد .آمد آن طرف میز، روبرویم ایستاد . و این شروع ماجرا بود.بالای در ورودی اتاق تابلویی نصب‌ شده که عنوان *اتاق سِرور* بر روی آن حک شده است .اطلاعیه‌ای کاغذی نیز بر روی شیشه چسبانده شده با خطی درشت بدین مضمون :( ورود دانشجو ممنوع )محل کارم در اینجا، موسسه آموزش عالی غیر انتفاعی- غیر دولتیبرعکس دفترکارِ سابقم در دانشگاه دولتی در آن زمان که هنوز بازنشسته نشده بودم، مختصرتر است .در آنجا دفترکار و اتاق‌سرور جدا از هم بود و ارباب رجوع به دفتر مراجعه می‌کرد .و من به‌عنوان مدیر قسمت با چند کارمند و دَنگ و فنگ و دفتر ودَستَکِ بیشتر ، رئیس‌تر بودم .و البته حقوق‌دریافتی ام هم ، از اینجا که برعکس نام غیر انتفاعی‌اش بسیار ناچیز است ، قابل توجه‌تر بودانتخاب چنین‌کاری بعد از بازنشستگی دلائل مختلفی دارد .برخی بر این باورند که هر کس خُلق و خوئی همانند اطرافیان خود می‌گیرد .مثلا معلم کلاس ابتدایی همان سادگی و بی‌آلایشی دانش‌آموز مدرسه‌ ، و کاسب و بازاری نیز، حسابگریهای رایج در داد و ستد را پیدا می‌کنند. من هم که با روحیه ی برونگرا و زود آشنای خود، بیش‌از سی سال در محیط آموزشی با افرادی از صنف دانشجو و کارمند گذرانده ام، به ناچار هم‌رنگ آن جماعت و آن محیط شده‌ام‌.افزون بر اینها، دلایل دیگری همچون: فرار از بیکاری و مشغول بودن و در اختیار گذاشتن تجربه‌کاری به بهای حقوقی اندک، و کمک به امرار معاش و از همه مهمتر سرنوشت و بازی روزگار، مرا در این لحظه، به این نقطه، پشت این میز و روبروی این ارباب رجوع جوان کشانده بود.مراجعه دخترک برای رفع مشکلش در وصل شدن به نت دانشگاه بود.خُب، روند کار چنین بود که نام کاربری‌ و رمزعبورش را بپرسم و انرا تست کنم .پرسیدم‌:- شماره دانشجویی لطفا ؟شماره دانشجویی‌اش را داد .درکامپیوتر وارد کردم .پرسیدم:- کدملی ؟دیدم آن هم درست وارد شده .بعد اسم و فامیل را سوال کردم .گفت :-نرگس کاویانیبا شنیدن نام کاویانی ذهنم جرقه ای زد.ناخودآگاه به یادم آمد که در دوران دبیرستانهمکلاسی‌ای به این نام داشته‌ام.سرم را از روی مانیتور بلند کردم.بی‌اختیار و با دقت بیشتری به چهره دختر نگاه کردم .دختر زیبا و ریز نقشی بود و چهره نمکینی داشت با چشمان روشن .با نگاه من ، دست برد به قسمتی از موهای مشکی و فرِ ریزی که از حجاب بیرون زده بود و آنرا با انگشتانش به داخل برد و مرتب کرد .نمی‌دانم چه فکری می‌کرد، اما من همزمان که به او خیره شده بودم در ذهن خود در حال کنکاش و حساب و کتاب سالهای گذشته بودم و به نتیجه‌ای رسیدم که این بود :این دختر جوان تقریبا با یکی دو سال اختلاف، هم‌سن و سال دختر خودم است .پس امکان دارد پدرش هم‌سن وسال من باشد و شاید دوست و همکلاسی قدیمی...نمی‌دانم این تخیلات و این پروسه چه مدت زمان طول کشید .دل به دریا زدم و گفتم :خانم کاویانی ، احتمالا پدر شما در دبیرستان حاج قوام نبودند ؟گفت: نمی‌دونم .از او خواهش کردم اگر ممکن است از پدرش سوال کند و بعد به من خبر دهد. و توضیح دادم که احتمالا با ایشان همکلاس بوده‌ام.چند روزی گذشت .دختر آمد .دیگر با او یک حس آشنایی و قرابت پیدا کرده بودم .از اینکه آمده بود تا جواب سوالم را بدهد خوشحال شدم .با لبخندی از او استقبال کردم. بعد از سلام و احوالپرسی، گفت: پدرم در دبیرستان حاجقوام نبوده ولی عمویم انجا درس خوانده .بازهم فکر کردم امکان اینکه عمویش همکلاسم بوده، هست .گفتم: خوب عموی شما چکاره‌اند و کجا زندگی می‌کنند؟گفت : ایران نیستند ، سالهاست در کانادا به سر می‌برند.پرسیدم : با عموتون در تماس هستید ؟گفت : بعضی وقت‌ها با واتساپ .دلم از خوشحالی غنج زد که نور امیدی هست و همان وقت به تکنولوژی و فوائد آن فکر کردم .شماره واتساپ خود را به دختر جوان دادم و خواهش کردم به عمویش بدهد و جریان را برای ایشان توضیح دهد و بپرسد آیا کسی را به نام یوسفی می‌شناسد.دختر خداحافظی کرد و رفت و من منتظر جواب ماندم .چندی بعد وقتی آمد و گفت عمویم سلام رسانده و گفته بله می‌شناسم، همچون کسی که چیز گرانبهای گمشده‌ای را پیدا کرده باشد، ذوق زده شدم .انگار که جدول یا معمای پیچیده‌ای را پس از مدتها سردرگمی حل کرده و به نتیجه‌ی درست رسیده باشم و یا گویی چند برگ از دفتر خاطرات نوجوانی‌ام را در انبار خاک گرفته‌ای پیدا کرده و منتظر فرصت مناسب برای خواندنش هستم.دختر شماره واتساپ عمویش را به من داد. از اینکه باعث پیدا کردن دو دوست قدیمی شده، سر از پا نمی شناخت.نام کوچک عمو را پرسیدم. گفت: غلامرضا.مطمئن‌تر شدم خودش هست.هر چقدر سعی می کردم، تجسم چهره‌ی دوست قدیمی برایم مبهم و مشکل بود. مشتاق دیدن عکس پروفایلش بودم .شماره‌اش را در گوشی ذخیره کردم.پیام و سلامی فرستادم.یادم نیست چه مدت زمان طول کشید تا جواب پیام آمد ولی بعدها فهمیدم اختلاف ساعت ما با انجا حدود ده- دوازده ساعت است.بالاخره کنجکاوی ذهنی من در مورد تشابه فامیلی دختر دانشجو با هم‌کلاس دوران دبیرستانم کار را به اینجا کشاند که پیامی بصورت فینگلیش دریافت کنم.پیامی کوتا محبت‌آمیز و روشن .در پیام بعد از سلام و ابراز شادمانی تاکید کرده که مرا می‌شناسد و کاملا بخاطر دارد.با خواندن پیام .در درونم احساس رضایت و شادمانی کردم.از اینکه یک دوست قدیمی را که آنطرف دنیاست بصورت اتفاقی پیداکرده‌ام خوشحال و خود را به مقصد رسیده و کار را تمام شده دیدم .ولی با ادامه این ارتباط و گفتگوی در فضای مجازی نکات جالب‌تری در میان آمد .اول اینکه راستش را بخواهید ، با دیدن عکس پروفایل دوستم مطمئن شدم که اگر در خیابان به هم برخورد می‌کردیم ، بعید بود همدیگر را بشناسیم و راحت از کنار هم رد می‌شدیم ، مگر اینکه به دقت به هم نگاه کنیم تا به کمک حافظه و سلول‌های فسفری مغز و بازسازی تشابهات متوجه شویم .البته‌ این طبیعی است چون بیش از چهل سال پیرتر شده‌ایم .شاید برای شما هم اتفاق افتاده باشد که مثلا چند دقیقه پشت چراغ خطر سرچهار راه توقف داشته باشید .به اطراف که نگاه می‌کنید و به ماشین کناری ‌و راننده آن و بعد بر می‌گردید ببینید آیا چراغ سبز نشده‌است .در همین زمان اگر کسی از شما سوال کند :راننده‌ی ماشین کناری را که دیدید ، کی بود ؟شما می‌گویید : یک پیرمرد .اما اگر باز برگردید به دفت به چهره‌ی همان راننده نگاه کنید ، متوجه می‌شوید که ای بابا این هم‌کلاسی شماست و تعجب می‌کنید چقدر پیر شده چقدر عوض شده .و البته طرف مقابل هم تصوّری این‌چنینی از شما خواهد داشت .چون هر کدام از ما تغییرات فیزیکی در بدن وچهره‌ی خود را که بصورت مدام اتفاق می‌افتد ، متوجه نمی‌شویم .رضا این دوست پیدا شده باعث شد از احوال هم‌کلاسیِ مشترک دیگرمان به نام کریم هوشیار که از دوستان نزدیک و در ارتباط با رضا بود ، خبردار شوم .شماره تلفنش را از رضا گرفتم.بعد به او زنگ زدم و با کمی شوخی و سربه سر هم‌ گذاشتن ، همدیگر را به هم معرفی کردیم .کریم در نزدیکی محله ما زندگی می‌کند اما بی‌خبر از هم بودیم و از رضا دور ولی با خبراز هم بودند .با این ارتباط و گفتگوی جدید از حال و احوال چند نفر دیگر از هم‌کلاسی‌ها مشترکمان جویا شدیم .از جمله مهدی معارف و حمید مصلایی و محمود معطری و بااخلاق و ناظم‌زادگان .....بعد از مدتی رضا خبر داد که یک سفر کوتاهی به شیراز دارد و چه بهتر از این .یک دور همی چهار نفره در منزل کریم با حضور من و رضا و مهدی و چه ملاقات دوستانه شد بعد از بیش از چهل سال .صحبت‌ها قدیم گل انداخت و با بازگو کردن خاطرات و شوخی‌ها و شیطنت های آن دوران و جزییات حیاط دبیرستان حاج‌قوام و کریم و رحیم آزرم که مدیر و ناظم بودند .بعضی از صحنه‌ها کاملا برای من و بقیه روشن بود ولی بعضی‌ها مبهم و با توضیح دادن بیشتر گوینده کم کم کامل و روشن‌تر می‌شد .رضا تعریف کرد که بعد از انقلاب از ایران پرواز کرد و در فرودگاه یکی از کشورها بود که تلویزیون صحنه‌هایی از جنگ و شلوغی در ایران را نشان می‌داده که یکی از مسافران که زبان انگلیسی‌اش بهتر بوده توضیح می‌دهد که عراق به ایران حمله کرده .به نظرم رضا با گذراندن سالهای زیادی در خارج علاوه بر مهربانی ذاتی که داشت فردی منطقی و قانونمند و بی‌تکلف و بی‌تعارف بود.اغلب کسانی که به زندگی و قانونمندی آنجا عادت کرده‌اند این‌چنین هستند.و وقتی از او پرسیدم چطور مرا بخاطر داشتی ؟ تعریفی کرد که برایم جالب بود .حتی در مورد شکل ظاهری من در آن زمان که مثلا موهای مشکی و صافی داشتم که یک‌طرف می‌زدم و یا جای نیمکت نشستن در کلاس را دقیق بخاطر داشت .و امّا صحنه‌ای را از کلاس فیزیک و آقای  مصلایی دبیرمان تعریف کرد که عجیب و جالب بود .من آقای مصلایی را درست یادم هست البته نه به این دقتی که رضا جریان را توضیح داد .تا آنجا که من یادم هست، دبیر فیزیک با قد کوتاه که همیشه با کت و شلوار مرتب و صورتی سرخ وصاف و سه‌تیغه که یک عینک دودی هم بر چشم داشت ، کفش پاشنه بلند می‌پوشید و شق و رق راه می‌رفت .در کل آدم متکبر و خودخواهی بنظر می‌رسید .ولی با همه این وجود یادم می‌آید خوب درس می‌داد و از روی دفتری که از جیب کتش در می‌آورد جزوه می‌گفت .یکی از مطالب درس هم که هنوز بخاطر دارم در مورد آینه‌های مُحدب و مقعر و کانون آنها بود .اما تعریفی که رضا از صحنه کلاس درس کرد بسیار دقیق‌تر بود .رضا تعریف کرد که :یک روز سر کلاس فیزیک من( یوسفی ) دست بلند می‌کنم و سوالی می‌‌پرسم ولی جواب وبرخورد آقای مصلایی دبیر فیزیک بسیار تحقیرآمیز بوده .آنزمان ، این حرکت توهین‌آمیز برای رضا خیلی سنگین و بر روی او تاثیر بدی می‌گذارد و از اینکه هیچ‌کس جرات اعتراض کردن را ندارد و همه از ترس ساکت می‌مانند ، ناراحت می‌شود .این صحنه و نفرت از معلم در دلش باقی می‌ماند و سالهای بعد و بارها با یادآوری ناخودآگاه آن آزرده خاطر می‌شود.رضا بعد از بیش از چهل سال زندگی در کانادا نمی‌تواند فراموش کند .طوری که رضا تعریف کرد برایم عجیب بود و اگر کس دیگری می‌گفت باور نمی‌کردم .رضا ادامه داد که یک شب با خانمش در این مورد صحبت می‌کند و می‌گوید نمی‌دانم چطور از این فکر که مثل کابوس هر از گاهی به یادش می‌آید و او را اذیت و از دبیر فیزیک تنفر پیدا می‌کند ، خلاص شود.خانم ایشان که اطلاعاتی در مورد انرژی‌های معنوی و تاثیر گذاری آنها داشته پیشنهاد می‌دهد که دبیر فیزیک آقای مصلایی را ببخش!و او آن‌شب اینکار را می‌کند .آن‌شب می‌گذرد .اتفاقا فردای آن شب ،دختر برادرش ، همان دانشجوی جوان نرگس کاویانی ، به ایشان تماس می‌گیرد و پیام مرا به او می‌رساند که آیا شخصی به نام یوسفی را می‌شناسی که احتمالا در دبیرستان حاج‌قوام با شما هم‌کلاس بوده باشد .و بقیه ماجرا که گفته شد .چند مدت بعد باز آقا رضا به ایران آمد و یکبار دیگر موفق شدیم شامی در یک محل دنجی در فرعی‌های خیابان معالی آباد با هم باشیم و تکرار خاطرات .آن شب به خودمان گفتیم برنامه بریزیم بیشتر همدیگر و بقیه دوستان قدیمی را پی‌جو و ملاقات کنیم .هرگز فکر نمی‌کردیم بیماری کرونا همه پیش‌بینی‌ها را بهم می‌زند .و اما به لطف فضای مجازی گروه رفقای قدیمی با حضور تعدادی از دوستان تشکیل شده .بعضی ها مستقیم و بعضی از طریق دوست مشترک با هم آشنا و با حفظ احترام به عقیده و باور هم ، کم و بیش از حال همدیگر باخبریم به امید روزی که کرونا تمام و ملاقات حضوری پیدا کنیم .*بیا تا قدر یک‌دیگر بدانیم**که تا ناگه ز یک‌دیگر نمانیم*راستی دنبال این هستم که شماره آقای  مصلایی دبیر فیزیک را پیدا کنم و به مناسبت روز معلم به ایشان عرض ادبی کنم .*م . ع . یوسفی**دهم اردیبهشت یکهزار و چهارصد*.*۱۴۰۰/۰۲/۱۰*</description>
                <category>معصومعلی یوسفی</category>
                <author>معصومعلی یوسفی</author>
                <pubDate>Tue, 11 May 2021 08:41:19 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فروردین ماه شیراز</title>
                <link>https://virgool.io/@m_23562935/%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%B1%D8%AF%DB%8C%D9%86-%D9%85%D8%A7%D9%87-%D8%B4%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D8%B2-g8oisqwkxqkl</link>
                <description>بهار نارنج شیرازفروردین شیرازاینجا ، شیراز سایه‌ای از بهشت .هوای بهاری در اعتدال مطبوعی در جریان .محیط با رنگین‌کمانِ سکوتِ‌ به شکل آرام بخشی نقاشی شده .به حیاط خانه می‌روم .شکوفه‌های بهارنارنج مانند ستاره‌هایی در آسمانِ سبزِبرگ‌ِدرختان عطرافشانی می‌کنند . با نفسی عمیق رایحه‌ی دل‌انگیز عطر پراکنده در فضا را می‌بلعم .به شکوفه‌ها نزدیک‌تر می‌شوم .صدای بال‌زدن زنبور عسلی در حال پرواز بر فراز پرچم‌ِ گل‌‌ها ، گوش را نوازش می‌دهد . جیک‌جیک چند گنجشگ که بی‌تکلف دربین شاخه‌ها می‌خوانند ، از دیگر نت‌های موسیقی این بزم عارفانه‌ست .یک جفت پرنده‌ی یاکریمِ همیشه تنبل ، در سوک دیوار نشسته‌اند ،صدای خوانش یکی از آنها که شبیه بق‌بقوی کبوترهاست ، با ریتمی یک‌نواخت این سمفونی عاشقانه را همراهی می‌کند .نمی‌دانم امسال بهارِشیراز چه عجله‌ای دارد خودش را زودتر به تابستان برساند .عطرِ شکوفه‌های بهارنارنج ، کمی زودتر از سالهای پیش ، در کوچه‌وخیابانِ شهر به جولان افتاده .شاید من اشتباه می‌کنم ، اما به نظرم هر سال در فروردین ماه نرم‌نرمک شکوفه‌ها بر سر درختان خودآرایی می‌کرد و اردیبهشت‌ماه اوج بلوغ این دختر عشوه‌گر بود .هرچند بلوغ زودرس این طناز افسونگر دلچسب است و زیبا اما افسوس که این مهمان‌ِعزیز عجول است و شتابان .تا سرمست نگاه جادویی‌اش شدی رخت سفر برمی‌بندد. تو می‌مانی و تکرار یک سوال .&quot;به کجا چنین شتابان ؟!!! &quot;و باز ، یاد تو دردل من غوغا به‌پا می‌کند !مدت زمانی در مرور خاطرات تو می‌گذرانم.از دوردست بانگ موذنی فرار رسیدن ظهر را ندا می‌دهد .از خنکای دلچسب آب در هنگام وضو بر صورت و دستانم حظ می‌برم .بر سجاده نماز ظهر که می‌ایستم ، عصرِ عمر بر باد رفته را یاد می‌کنم .و جوانی که بهاری بود و بگذشت ! ۱۴۰۰/۱/۱۰م . ع . یوسفی</description>
                <category>معصومعلی یوسفی</category>
                <author>معصومعلی یوسفی</author>
                <pubDate>Sun, 04 Apr 2021 10:57:42 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>