<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های باران</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_23577463</link>
        <description>هر کسی داستانی را زندگی می کند، تجربه های شخصی ما برای دیگران داستان های نخوانده است. من تجربه های کاری و زندگی خودم را می نویسم.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 01:18:34</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2015794/avatar/s09rJT.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>باران</title>
            <link>https://virgool.io/@m_23577463</link>
        </image>

                    <item>
                <title>اسفندی که کارگاه خواب نداشت: چالش‌های مدیریت زمان در روزهای پرفشار</title>
                <link>https://virgool.io/@m_23577463/%D8%A7%D8%B3%D9%81%D9%86%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D8%AA-%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%D8%B1%D9%81%D8%B4%D8%A7%D8%B1-pdihczxa3i0t</link>
                <description>کارگاه شلوغ، دست‌های خسته و دل‌مشغولی‌های پایان سالبعضی وقتا زندگی مثل یه کارگاه شلوغ می‌شه، پر از گرد و خاک، وسایل پخش‌وپلا، و یه عالمه سفارش که باید آماده بشه. یه لیوان چای کنار دستته که اون‌قدر وقت نکردی بخوریش که حالا بیشتر شبیه آب حموم شده! وسط این همه کار، یه لحظه‌هایی هست که کلافه می‌شی، مثل وقتی که همه‌چی نامرتبه و حس می‌کنی دیگه کنترلت از دست رفته.ولی بعدش یه چیزی آرومت می‌کنه. شاید وقتی که دستت رو روی یه سطح تمیز و صیقلی‌شده‌ی بتن می‌کشی و می‌فهمی که یه چیز واقعی ساختی. یا وقتی که یه سفارش آماده می‌شه و می‌دونی قراره بره دست مشتری‌ای که انتظارش رو می‌کشه. شاید هم وقتی که بزرگ‌ترین سفارشت توی این دو سه سال رو تحویل دادی و حالا منتظری ببینی مشتری چی می‌گه. اون حس عجیب که یه گوشه‌ی ذهنت هنوز نگران بازخوردشه، ولی هم‌زمان یه آرامش خاص داری، چون یه روز هم دیر نکردی و می‌دونی صد خودت رو گذاشتی.اما همیشه هم این‌طور نیست. یه وقتایی هست که سفارش مشتری عقب افتاده، نه به خاطر تو، به خاطر چاپ‌خونه‌ای که تأخیر کرده یا جعبه ای که دیر ارسال شده. ولی نمی‌تونی به مشتری بگی تقصیر من نیست. چون تو یه دختر لوس نیستی که دنبال بهونه باشه. تو یه شغل خشن داری، یه کاری که خیلی‌ها فکر می‌کنن مردونه‌ست، ولی تو انتخابش کردی و مشتری‌ها با این فرض که به یه آدم قوی کار سپردن، بهت اعتماد کردن. و تو این اعتماد رو دوست داری، حتی وقتی که فشارش سنگین می‌شه.ولی یه وقتایی هم هست که دلت برای انرژی زنانه‌ات تنگ می‌شه. برای اون لحظه‌هایی که لازم نیست انقدر قوی باشی، که کسی بیاد بگه &quot;اشکالی نداره، تو که مقصر نبودی&quot;، که یه جای امن باشه برای اینکه بدون نیاز به استدلال و جنگیدن، فقط خودت باشی.چالش‌هایی که شب‌های اسفند رو سخت‌تر می‌کردنراه‌اندازی و اداره‌ی کسب‌وکار شخصی یعنی هر روز یه چالش جدید. وقتی به شب‌های پرکار اسفند فکر می‌کنم، یادم میاد که سخت‌ترین بخش کار چی بود:۱. نیروی کار کافی نداشتیم.حجم کار بالا رفته بود ولی نمی‌تونستیم یه نیروی جدید برای یکی دو ماه اعتماد  کنیم. آموزش لازم داشت و زمان ما رو بیشتر می‌گرفت، به جای اینکه کمک باشه. در نهایت، خودمون موندیم و یه عالمه کار که باید به‌موقع تموم می‌شد.۲. اعتمادسازی برای مشتری‌هایی که فقط به تهران اطمینان دارن.بعضی مشتری‌ها وقتی می‌فهمیدن که ما توی تهران نیستیم، دیگه سفارش نمی‌دادن. ولی از سال‌های قبل این مشکل رو دیده بودیم و یه راه‌حل براش پیدا کردیم. برای سفارش‌های بالای ۵۰۰-۶۰۰ عدد، مستقیماً با نیسان تا تهران می‌فرستادیم، که مشتری‌ها بتونن دم شرکت یا ساختمون‌شون تحویل بگیرن. این‌طوری خیال‌شون راحت‌تر بود و هزینه شون بالا نمیرفت و سفارش می‌دادن، ولی نه همه شون.۳. پیش‌بینی سخت تعداد سفارشات و تأمین مواد اولیهدم عید نمی‌شد دقیق حساب کرد که چند تا سفارش داریم. همین باعث می‌شد که چند بار مجبور بشیم جعبه و مواد اولیه سفارش بدیم، که هزینه‌ی ارسال هر بار روی هزینه‌هامون اضافه می‌شد.استرس اصلی هم این بود که بعضی چیزها مثل جعبه‌ی سایز مناسب، فوم، چوب‌پنبه، و بسته‌بندی خاص به راحتی پیدا نمی‌شدن، مخصوصاً وقتی حجم سفارش‌ها بالا می‌رفت و تأمین‌کننده‌ها هم شلوغ بودن.۴. مشکل #تیپاکس که همه‌چی رو خراب می‌کرد.تو به مشتری گفتی که دو روز دیگه سفارشش می‌رسه. شب و روز گذاشتی، کم خوابیدی، فشار آوردی به خودت که همه‌چی سر وقت آماده بشه. ولی بعد بسته می‌افته دست تیپاکس، و ۱۰ روز بعد تحویل داده می‌شه! اونم آسیب دیده!!!!حالا مشتریی که کلی وقت گذاشتی تا اعتمادش رو جلب کنی، دیگه به حرفت اعتماد نمی‌کنه.۵. تغییر به ماهکس و حل مشکل ارسال‌ها.ما همون اسفند ۱۴۰۳ یه تصمیم گرفتیم. دیگه نمی‌خواستیم این چرخه‌ی اعصاب‌خردکن رو تحمل کنیم. #ماهکس رو جایگزین تیپاکس کردیم. هم هزینه‌ی کمتری داشت، هم سریع‌تر و بی‌دردسر بسته‌ها رو می‌رسوند. حالا مشتریا هم راضی بودن و ما هم خیال‌مون راحت‌تر بود.۶. کارگاهی که ۲۴ ساعته روشن موند – ولی با یه تغییر هوشمندانهوقتی دیدیم که بیدار موندن فقط برای یکی دو روز ممکنه، و ما کارمون داره تا 25 اسفند طول میکشه، یه راه‌حل پیدا کردیم. خودمون رو شناختیم. من یه آدم صبحم (Day Person)، مریم یه آدم شب (Night Person). مریم راحت می‌تونه تا ۶ صبح بیدار بمونه و من راحت می‌تونم ۵:۳۰ یا ۶ صبح از خواب بیدار شم.پس شیفت‌هامون رو طبق این ویژگی تنظیم کردیم. مریم شب‌ها بیدار می‌موند و کارها رو تا صبح پیش می‌برد. بعدش من صبح زود کار رو تحویل می‌گرفتم و ادامه‌ش می‌دادم. این‌طوری کارگاه ما به‌جای اینکه ۲۴ ساعته با خستگی مطلق کار کنه، تقریبا 24 ساعت مفید و بدون افت کیفیت فعال بود.این یکی از اون تجربه‌هایی بود که نشون داد شناختن خودت و تیمی که باهاش کار می‌کنی، چقدر توی مدیریت فشار کاری مهمه.جمع‌بندی: سخت بود، ولی یاد گرفتیمهمه‌ی این چالش‌ها باعث شد که اسفند، برای ما یه فصل فشرده‌ی یادگیری باشه. فهمیدیم که باید برای بعضی چیزها از قبل آماده باشیم، مثل جعبه و مواد اولیه. فهمیدیم که مشتری‌ها فقط به قول‌ها اهمیت نمی‌دن، به تحویل واقعی و تجربه‌ی خرید هم نگاه می‌کنن. و فهمیدیم که اعتمادسازی فقط توی تبلیغات نیست، توی کوچک‌ترین جزئیات تحویل و کیفیت هم هست.سال بعد، شاید چالش‌های جدیدی سر راه باشه. ولی یه چیز رو مطمئنم:  ما قوی‌تر از قبل از پسش برمیایم.</description>
                <category>باران</category>
                <author>باران</author>
                <pubDate>Tue, 18 Mar 2025 11:09:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کار کردن تو شهرهای کوچیک</title>
                <link>https://virgool.io/@m_23577463/%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D8%AA%D9%88-%D8%B4%D9%87%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%88%DA%86%DB%8C%DA%A9-ceqszsv1vp8y</link>
                <description>کار کردن تو شهرهای کوچیک آسونه یا نه؟جواب این سوال رو پیدا نکردم ولی میدونم سرعت  زندگی تو شهرهای کوچیک خیلی پایینه. صبح ساعت 10:30 نصف مغازه های شهر بسته است. جمعه ها هیشکی مغازه شو باز نمیکنه، تعطیلات رو همه تو خونه خوابن. دلیلش خیلی ساده است، زندگی تو این شهرها به اندازه ی شهر های بزرگ سخت نمیگذره. سیستم زندگی مدرن هنوز اونقدرها وارد خون آدما نشده. تو آرامش و به دور از بدو بدو های زندگی مدرن هستن. هوا همیشه خوبه، خرج زندگی خیلی پایینتره.آیا این خوبه؟ نهمخصوصا برای کسب و کارهایی که افق زیباتری برای خودشون ترسیم کردن، کسب و کارهایی که نوپا به حساب میان و تعداد نفراتشون 2-3 نفر بیشتر نیست . و تمام کارها رو همون چند نفر انجام میدن.فیزیک میگه ضریب اصطکاک ایستایی بیشتر از ضریب اصطکاک جنبشیه. وقتی شنبه کار رو استارت میزنی سخت پیش میره، وسطای هفته بازدهیت بیشتره، تا میای استیبل کنی وضعیت رو آخر هفته میشه و دوباره ترمز میکنی. حالا فکر کن وسط هفته هم یه تعطیلی به تعطیلی ها اضافه شه.چقدر انرژی ازت میگیره کار کردن. امگار یادت میره یه روز قبلش چه کارایی میخواستی بکنی.تفریح لازمه؟ بلهاستراحت و تفریح لازمه ولی میتونه چند روز پشت سر هم بعد از تموم شدن تسک های تعریف شده برای 45 روز باشه. این تجربه منه، و رو همه کارها و آدما جواب نیست. مخصوصا برای کارمندا و کسایی که برای کس دیگه کار میکنن. چون مدیر یا صاحب کار توانا  ازتون کار میکشه حتی اگه رو مود کار نباشین. وقتی مدیر، کارگر، کارمند و همه چیز اون کسب و کار شمایین تعطیلی های پی در پی وسط تسک ها بازدهیتون رو میاره پایین. یا حداقل بازدهی منو میاره پایین.دور بودن از فضای کسب و کارتون رابطه شما رو با اون کمرنگ تر میکنه.اینایی که گفتم تو شهرای کوچیک بیشتر به کسب و کار  آسیب میزنه ، چون با همین مقدار بازدهی هم زندگیتون میچرخه و نمیتونین ببرینش به سطوح بالاتر.اگه شما یه کسب و کاری دارین که مخاطب محصول یا خدماتتون به مردم شهر کوچیکتون محدود نمیشه پس سرعتتون رو به اندازه سرعت آدمای شهر هدفتون برسونین. اگه همه چیز کسب و کارتون دست خودتونه، تعطیلاتتون رو ندین دست تقویم.این تجربه یک ماه من تو اهمیت ندادن به تعطیلات تقویمیه. یک ماه دیگه هم نظر و تجربه آپدیت شده مو میام مینویسم.</description>
                <category>باران</category>
                <author>باران</author>
                <pubDate>Tue, 25 Jun 2024 12:55:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یادداشت ۹ فروردین</title>
                <link>https://virgool.io/@m_23577463/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D8%A7%D9%86%D9%87-yzbemj7zfgao</link>
                <description>بعضی رفتارای عجیب تو خودم کشف میکنم، دلم میخواد درموردش حرف بزنم با یکی.این شمعیه که از وسط شکسته بودیکیش امروز اتفاق افتاد، قبل عید یه شمع خریده بودم که موقع ارسال از وسط نصف شده بود، به تولید کننده‌اش نگفتم شکسته، چون مبلغش ناچیز بود و بسته بندیشم سعی کرده بود ایمن باشه، و فکر کردم بگم شکسته، دلسرد میشه(اولای کارش بود).این شمع  به عنوان یه وسیله ایراد دار داشت اذیتم میکرد، بعد از تقریبا یک ماه که امروز باشه با خودم گفتم روشنش کنم تا شکستگی بسوزه و من دیگه شکستگیشو‌ نبینم و هر روز به ایراد دار بودنش فکر نکنم.روشنش کردم، کارش که سوختن بود رو درست انجام داد، تا دم شکستگی.شمعی که به گذشته‌اش فکر نکنم هیچ ایرادی توش نمیبینم😄حالا یه شمعی دارم که کارشو درست انجام داده و اگه به گذشته‌اش فکر نکنم، شمع قشنگیه، خوب سوخته و همه چی خوبه. </description>
                <category>باران</category>
                <author>باران</author>
                <pubDate>Thu, 28 Mar 2024 16:36:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عادت جدید اینجوری به روتینمون اضافه میشه...</title>
                <link>https://virgool.io/NedayeSalamat/%D8%B9%D8%A7%D8%AF%D8%AA-%D8%AC%D8%AF%DB%8C%D8%AF-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AC%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%AA%DB%8C%D9%86%D9%85%D9%88%D9%86-%D8%A7%D8%B6%D8%A7%D9%81%D9%87-%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-mbcuq8uc12as</link>
                <description>چهار ماه از پنجم فروردین 1402 میگذره و الان دیگه میتونم بگم 3 تا عادت جدید رو وارد روتین زندگیم کردم.راستش خودم هم نمیدونم چطوری تبدیل به روتین شد، من وقتی می نویسم ذهنم منظم میشه و الان شروع به نوشتن کردم تا بفهمم چی شد که ساعت 6:30 صبح بیدار شدن برام راحت شد، و حتی دلم خواست زودتر هم بیدار شم.چی شد تو بدترین حال روحی هم ورزش رو ترک نکردم.و چی شد که مدیتیشن برام سخت نیست و تلف کردن وقت به حساب نمیاد.5 فروردین 1401 تصمیم گرفتم برم یه باشگاهی  ثبت نام کنم که تایمش دست خودم باشه، با مربی ورزش نکنم، زیرزمین هم نباشه و اینطوری بهانه هامو برای باشگاه نرفتن کم کنم. دیگه نیم ساعت دیر بیدار شدن باعث نشد باشگاه رو از دست بدم، اگه دیر بیدار میشدم دیر می رفتم، زود بیدار میشدم زودتر می رفتم. اگه تایم کمی داشتم کمتر هوازی می زدم(جون هوازی دوست نداشتم) و زودتر کار رو جمع می کردم که ساعت 10:30 سر کار باشم.باشگاه ویو قشنگی داشت، شهر زیر پام بود و حوصله ام سر نمی رفت. هر بار که میخواستم بپیچونم خودمو به 1001 دلیل می کشوندم باشگاه؛ حتی اگر شده به مدت 30 دقیقه.دو ماه همین شکلی گذشت و تغییرات رو حس کردم. با خودم گفتم اگه صبحانه تو به جای یک ساعت بعد، یک ساعت قبل ورزش بخوری، اگه زودتر بری باشگاه ببین چی میشه. اوایل 8:30 تا 9  میرسیدم باشگاه و 10:20 درمیومدم و مستقیم می رفتم سر کار. اینجا بود که فهمیدم باشگاه از 7:10 بازه و سعی کردم بین ساعت 7:30 تا 8 برسم. قبلش هم صبحانه بخورم. در تمام این سال ها بعد از مسافرت و کله پاچه، ورزش تنها چیزی بود که انگیزه صبح زود بیدار شدنم شد. در واقع وقتی کاری برای انجام دادن داری که برات مهمه میتونی از خواب بیدار شی. هدف بعد از پول بهترین انگیزه استاینجوری شمدیتیشند که ورزش کردم، و نتیجه اش رو دیدم و باعث شد خودمو کمی دوست داشته باشم، انسان بنده عشق است، و تاپ همه دوست داشتن ها قطعا سلف لاو است . یک مقدار که خودت رو دوست داری و مزه اش را میچشی میخواهی برا خودت سنگ تموم بگذاری و بیشتر به چشم خودت بیایی. این دلیل میتواند یکی از دلایل  رها نکردن ورزش در خستگی، در ناراحتی، در بی حوصلگی و بی های دیگر باشد.دلیل دیگر عادت ذهن است، وقتی ذهن 2 ماه هر بهانه ای می آورد بدن نادیده اش می گیرد ، در ماه سوم کمتر تلاش می کند. ذهن و بدن نمی تواند همزمان کار کند. شاید اعتیاد به هورمونی که به هنگام ورزش ترشح می شود هم دلیل دیگری داشته باشد. و اما مدیتیشن، وقتی به فنای عظما می روید و هر آن احتمال سقوطتان در تاریکی به طور تصاعدی بالا می رود، و چون هنوز سقوط نکرده اید و راههایی را که قبل تر ها در موردشان خوانده اید را مرور می کنید دست به هر کاری می زنید که سقوط نکنید، چون می دانید بعد از سقوط کسی نمی تواند نجاتتان بدهد، پس مدیتیشن را امتحان می کنید. و می بینید دارد مکالمات ذهنیتان را خاموش می کند، پیش بینی های آزار دهنده را به صفر می رساند، پذیرش را بالا می برد، زندگی در لحظه را به شما یاد می دهد. پس افیون این روزهایتان می شود مدیتیشن و هر روز انجامش می دهید.پس شد، تکرار و نیاز؟؟شد خاموش کردن ذهن؟اگر نگذاریم ذهن گولمان بزند هر عادتی را می توانیم در 2-3 ماه به روتینمان اضافه کنیم. البته یاد گرفته ام که ذهن خاموش نمیشود، انگار بخواهی به طور ارادی کار کلیه و معده را متوقف کنی، نمی شود. ما می توانیم حرف های ذهن را نادیده بگیریم. به هر چیزی که اهمیت بدهیم نقش اساسی در زندگیمان پیدا می کند.</description>
                <category>باران</category>
                <author>باران</author>
                <pubDate>Thu, 27 Jul 2023 21:53:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همیشه حق با مشتریست</title>
                <link>https://virgool.io/@m_23577463/%D8%A8%D8%B9%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-13-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%DA%AF%D8%B1%D8%AF%D9%85-%D8%B3%D8%B1-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-mhbgjgwetxxq</link>
                <description>ذهنم به شدت آشفته است. تا اینجای 1402 رو دوست نداشتم، با اینکه باید آگاه باشم چیزی که ذهن من میگه اتفاق بدیه شاید واقعا بد نباشه، و فقط سختی خارج شدن از عادت به روزهای بد منه.روزای آخر اسفند خیلی روزای شلوغی بود، ارسال سفارشا زیاد بود و بین اونا 1-2 تا اشتباه رخ داد، یکی رنگ هفت سینش رو اشتباه فرستادیم و یه نفر دیگه تعداد شمع هایی که 1 روز بعد به سفارشاش اضافه کره بود رو یادمون رفته بود براش بذاریم.اولی رو بهشون گفتیم میخوای بعد عید بفرست پولتو پس بدیم یا بفرست برات رنگ مورد نظرت رو دوباره ارسال کنیم. کلی هم معذرت خواستیم و ابراز تاسف کردیم. ابراز تاسف واقعا مشتری ناراحت رو آروم میکنه. نمیدونم چرا!! حس همدردی و فهمیده شدن میده بهش.یعنی بهش بگیم دوبرابر پولتو برمیگردونیم شاید پولو بگیره و همواره راضی نباشه ولی همدردی و ابراز تاسف مشتری رو باهات همراه میکنه.کامنت ها مهم هستن... برای محصولاتی که میخرین کامنت بذارین، صادق باشین. با تولید کننده یا فروشنده لج نکنین، تخیلات و توهم های خودتون رو نریزین تو کامنت ها. تولید کننده داره تلاششو میکنه، توجه کنین که پیش میاد به هر حال.چی شد که اینارو گفتم؟ الان رفتم دیدم یه آقایی یه جا شمعی خریده و یه ستاره داده. با حودم گفتم مشکلش چی بوده یعنی؟ کاش مینوشت که بعدا بتونیم حلش کنیم.رفتم صحبت هامون رو خوندم:چتی که در روزهای اوج شلوغی با مشتری داشتیمتوی سایت سفارش ثبت میشه، و ما باید تایید کنیم و این تایید به اطلاع مشتری میرسه. بعضی وقت ها فرصت نمیشه یا فراموش میشه با مشتری خوش و بش کنیم ولی تایید معنیش اینه دیدم و اوکیه.همین آقا اومده یه ستاره داده به محصول. شاید حرفه ای نباشه ولی به نظر من میاد که تلافی کرده.خرید از سایت و خرید از طریق دایرکت اینستاگرام فرق داره. دلم میخواد مشتری اینو متوجه باشه.دلم میخواد مشتری نیاد بپرسه این محصول موجوده؟ خب موجود نباشه تو سایت مشخص میشه.خوبه که تو سایت خودمون و دیجی کالا امکان چت با مشتری نداریم ولی با سلام انتخاب رنگ رو تو سایتش نذاشته پس مشتری مجبوره بیاد بپرسه فلان رنگ رو داره؟ و این بده.یکی دیگه تو اوج شلوغی اومد گفت کی میفرستین و من گفتم سعی میکنم زودتر از 3 روز بفرستم ولی 3 روز بیشتر نمیشه. توجه دارین که گفتم &quot;سعی&quot; میکنم.و یک روز زودتر تحویل پیشخوانی که باهاش کار میکنیم دادیم، چون بسته ها زیاد بود احتمالا نصف بسته ها رو 1 روز بعد ثبت کرده. و خانم مشتری شاکی شد.میدونین که همیشه حق با مشتریه، حتی اگه حق با شما باشه. ولی خواستم تجربیات روزهای شلوغ کاری رو باهاتون به اشتراک بذارم که فکر نکنید تنهایین.این اتفاقات ناخوشایند نباید بیشتر از رضایت مشتری باشد ولی نمیتوانید به صفر برسانید.سعی کنید مشتری را بیشتر از این ناراحت نکنید. کوتاه بیایید، کاری که گاها ما فراموش میکنیم انجام دهیم.سایت مافروشگاه ما در با سلامفروشگاه ما در دیجی کالاروز آخر کاری ما تو سال 1401 خواب موندیم و نتونستیم محموله ها رو برسونیم به انبار سیار و امتیازمون از 4/6 رسید به 3/3 و الان هر کی بیاد ببینه فروشنده امتیازش 3/3 هست تو خرید شک میکنه.اصولا باید خیلی ناراحت می شدم ، ولی چون تجربه های زیادی تو فروش داشتم کمت ناراحت شدم و سعی میکنم جبرانش کنم.روز به روز اتقاقات غیر قابل پیش بینی بیشتر میشه، چرا؟ چون تعداد سفارش ها زیاد شده ، اگه تعداد سفارش ها 10 برابر شده باشه، تعداد اتفاقات غیر قابل پیش بینی بد 2 برابر هم شده باشه به نظرم عادیه.</description>
                <category>باران</category>
                <author>باران</author>
                <pubDate>Fri, 31 Mar 2023 18:53:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کسب و کار من دوستم نیست که حال بد منو بفهمه.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_23577463/%DA%A9%D8%B3%D8%A8-%D9%88-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D9%85%D9%86-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA%D9%85-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%DA%A9%D9%87-%D8%AD%D8%A7%D9%84-%D8%A8%D8%AF-%D9%85%D9%86%D9%88-%D8%A8%D9%81%D9%87%D9%85%D9%87-k624o5deema6</link>
                <description>اگه یه کسب و کاری داری که باید خودت حضور داشته باشی وگرنه میخوابه یا شریکت دست تنها میمونه و خیلی سختش میشه و تو تمام غم عالم تو دلته، شب تا صبح خیلی بدی داشتی و فقط کاردک میتونه تو رو از جا بکنه، حال غذا خوردن نداری حتی، اون موقع باید چیکار کنی؟هیچ راهی نداری باید پاشی بیای سر کار، به بقیه همکارا وایب منفی میدی، با یه من عسل نمیتونن بخورنت، همه فکر میکنن از دست اونا ناراحتی و کلا روز بقیه رو هم خراب میکنی.واقعا در این مواقع راه حل چیه؟ بله باید قوی باشیم، حالا اگه در برابر همچین اتفاقی قوی سازی نشده باشیم راه حل اورژانسی چیه؟من امروز تنها کاری که تونستم بکنم اولویت بندی بود، اولوت حضورمن سر کار و انجام دادن بخشی از کارها در سکوتی که اختیاری نبود، زبانم قاصر بود از حرف زدن. و اینکه حرف زدن من زمان بر بود، کارم درست ترین نبود ولی کاری بود که در لحظه میتونستم تصمیم بگیرم و  انجام بدم.به عنوان کسی که کسب و کاری دارین و اون کسب و کار هنوز نیاز به مراقبت شما داره اولویتتون مراقبت از اون کسب و کاره. شاید بشه بعدا که حالم خوب شد از بقیه معذرت بخوام ولی در برابر مشتری و کسب و کاری که تازه داره بزرگ میشه نمیتونم با معذرت خواهی کاری از پیش ببرم.</description>
                <category>باران</category>
                <author>باران</author>
                <pubDate>Mon, 13 Feb 2023 17:08:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فروش بیشتر چه دردسرهایی داری؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_23577463/%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%B4-%D8%A8%DB%8C%D8%B4%D8%AA%D8%B1-%D8%AE%D8%B1%D8%AC-%D8%A8%DB%8C%D8%B4%D8%AA%D8%B1-%DB%8C%D8%A7-%D8%B3%D9%88%D8%AF-%D8%A8%DB%8C%D8%B4%D8%AA%D8%B1-cirl5zntizn1</link>
                <description>روزای اولی که کسب و کارت رو شروع میکنی میری 1-2 کیلو مواد اولیه میخری، یه بسته بندی ساده و یه صفحه اینستاگرام و یه برآورد هزینه مواد اولیه به اضافه سود اندکی که میخوای ازش ببری. یه مدت همین روند ادامه پیدا میکنه، و میبینی هر ماه مبلغ راضی کننده ای تو حسابت هست. خوشحال و شاد و خندان به این فکر میکنی اگه این مقدار فروش 10 برابر شه من دیگه غمی ندارم و بارمو بستم.همینطوری ادامه پیدا میکنه، پول بنزین یا پول اسنپی که برای رفت و برگشت به محل خرید صرف می کنی اصلا به حساب نمیاد. یا حتی پول پستی که برای ارسال یه مواد اولیه از یه شهر دیگه میدی هم چیزی نیست، اصلا روت نمیشه یا یادت نمیاد بشینی اونارو حساب کنی. یه بار بابا، یه بار مامان، یه بار آبجی و داداش یه بار دیگه اون یار وفادار برات میره میخره میاره یا همین سر خیابون میری 4 قلم جنس میخری میاری و نتیجه مطلوب تحویل مشتری میدی.یه سال و حتی اگر برنامه ریزی درست داشته باشین چند ماه بعد دیگه خرید مواد اولیه از سر کوچه نمی صرفه، میرین میگردین لونه شو پیدا میکنین. اگه تو شهر بزرگ مخصوصا تهران زندگی کنین که مستقیم مراجعه میکنین، شهرای کوچیک باشین آنلاین ارتباط می گیرین از چند جا خرید میکنین، پولتون هدر می ره، کیفیت مطلوب نداره، تا بالاخره اون جا خوبه رو پیدا میکنین و خرید میکنین. هزینه ارسال میشه اندازه مثلا یه بسته بزرگ از مواد اولیه، دیگه به چشم میاد. دیگه از این به بعد عاقلانه نیست خرد خرد بخری، درآمد یک ماهت رو میدی به مواد اولیه، اینجا میرسی به بسته بندی، بسته بندی اختصاصی لازم داری بهت 10 تا 10 تا نمیفروشن، مجبوری با تیراژ 500 یا 1000 تا بخری که هزینه بسته بندیت زیر 10 تومن باشه. خب تبریک میگم نزدیک 6-7 میلیون هم هزینه اینجا داریم.تا جعبه رو خریدین مواد اولیه تموم میشه، تا اینجا هر چی فروختی دوباره میدی به مواد اولیه...تازه سفارشا رفته بالا دست تنهایی یه نفر کمکی میگیری، حالا باید به اونم پول بدی. مجبوری سایت بزنی که فروشت راحت تر باشه، دیگه تلگرام و اینستاگرام جوابگو نیست. هزینه سایت هم اضافه شد، ای بابا باید هزینه کنم سایتم تو گوگل بیاد بالا. هر ماه کلی هزینه تبلیغ میدم، کم کم 2-3 تومن.و این چرخه هر بار تکرار میشه، یا همینجا جا میزنی یا یه راه پیدا میکنی که حاشیه سود رو ببری بالا. قیمت ها رو که نمیتونی خیلی ببری بالا ، چرا؟ چون مشتریت کم تر میشه...پس فقط حاشیه سود رو باید بالا ببری.اگه در مورد حاشیه سود نظری دارین خوشحال میشم بشنوم.</description>
                <category>باران</category>
                <author>باران</author>
                <pubDate>Sat, 11 Feb 2023 20:19:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقتی سوال مشتری عصبانیم میکنه...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_23577463/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D8%B3%D9%88%D8%A7%D9%84-%D9%85%D8%B4%D8%AA%D8%B1%DB%8C-%D8%B9%D8%B5%D8%A8%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%85-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%D9%87-majrfwvbnwoq</link>
                <description>اولین تجربه من در ارتباط با مشتری آنلاین به 4 سال پیش برمی گرده، وقتی از شهرداری استعفا کردم و تصمیم گرفتم یک کسب و کار کوچک راه بندازم.اون کسب و کار پختن کیک خونگی و فروختنش تو اینستاگرام بود. فکر میکردم مشتری هر چی گفت باید بگم باشه که بتونم نگهش دارم، با سه مدل کیک شروع کردم، بعد که مشتری میگفت فلان کیک رو هم دارین میگفتم بله، و شروع میکردم تمرین و پختن اون کیک جدید.(بدترین کار ممکن).90 درصد مشتری ها راضی بودن، به خاطر عکس ها و قیمت و طعم کیک ها مشتری ها زیاد می شدن، روز به روز آدمایی با طیف گسترده به جمعمون اضافه می شد، و دیگه از اون یکنواختی خبری نبود، دیگه مشتری ها دوستان و آشنایان نبودن، اینجا بود که رفتار درست با مشتری معنی پیدا میکرد.اینجا دیگه اضافه کردن کیک دلخواه همه ممکن نبود، رسوندن کیک دست مشتری در هر ساعتی که دوست داشتن غیر ممکن بود. جواب دادن سریع به دایرکت ها دیگه رویا بود.حالا این وسط یکی میومد می پرسید: کیک منو ساعت 2 قراره بفرستین، آماده میشه؟چیزی که تو ذهنم میگفتم:( خیر مسخره تون کردیم) ولی چیزی که تایپ می کردم این بود:(بله عزیزم حتما سر وقت ارسال میشه، امیدوارم راضی باشین).یکی میومد میگفت :ببخشید کیکاتون خوشمزه است؟ آخه من دفه اوله ازتون خرید میکنم. باز چیزی که دوست داشتم بگم این بود: خیر کیک هامون مزه ع.. میده؛ ولی باز تایپ میکردم:( بله هر کی سفارش داده راضی بوده، بالای 90 درصد رضایت مشتری داشتیم تو هایلایت ها می تونین ببینین).گل سر سبد سوالات هم این بود: ببخشید کیک هویج چه مزه ای میده؟ :|تقریبا 2-3 سال طول کشید تا یاد بگیرم لازم نیست با مشتری بیش از اندازه مهربون باشم و لازم هم نیست باهاش سرد برخورد کنم که فکر نکنه محتاجشم. یاد گرفتم آدما همه یه جور نیستن، بعضیا مثل من همه توضیحات رو میخونن تا لازم نباشه دیالوگ اضافه برقرار کنن، بعضیا با خوندن تیتر(سینی بتنی 29 سانتی متری) میان بدون سلام میپرسن این سینی تون جنسش چیه؟قطرش چقدره؟یاد گرفتم وقتی سفارش مشتری به هر دلیلی، تاکید می کنم به هر دلیلی ولو اشتباه خودش، راضیش نکرد، قانعش نکنم که اشتباه از طرف خودش بوده و ما مقصر نیستیم.یه بار یه خانومی سفارشش علی رغم بسته بندی درستمون تو راه شکسته بود، من خیلی بیخیال گفتم میتونم پولتون رو پس بدم یا نصف هزینه ارسال رو متقبل میشم و محصول جدید براتون میفرستم، شاکی شد که شما اصلا متاسف نشدین، اصلا ناراحت نشدین، و من داشتم قانعش میکردم چرا باید همدردی کنم باهات، دارم پولتو پس میدم.بعدها فهمیدم ابراز همدردی و تاسف میتونه در دوستی بین من و مشتری باشه، و آدما از کسایی که میشناسنشون راحت تر خرید میکنن.یه خانمی تو اینستاگرام لباس ورزشی و لباس راحتی زیبا میفروشه و این بشر انقدر برخوردش خوب بود که من با یه قیمت پرسیدن از سر کنجکاوی لگ ورزشی ازش خریدم، و با اینکه چیزی که فکر میکردم نبود ولی از خریدم و لگم راضی ام. چون فروشنده اش بهم حس خوبی منتقل کرده.آنلاین شاپ بانولنداگه دوس داشتین به پیجش سر بزنین.واقعیتش مثال زیاده تو ذهنم، و اینارو مینویسم که برای خودم مرور شه و یاد بگیرم چه برخوردی با مشتری داشته باشم که منم تو ذهن خریدار باقی بمونم مثل این خانم بانولند عزیز.</description>
                <category>باران</category>
                <author>باران</author>
                <pubDate>Sat, 21 Jan 2023 23:39:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آموزش یا بازاریابی؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_23577463/%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%B2%D8%B4-%DB%8C%D8%A7-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%A8%DB%8C-g22g0z1gu9kh</link>
                <description>یکی دو ساله که تبلیغ می کنن فقط با 20 میلیون سرمایه میلیاردر شوید. با کم ترین سرمایه خط تولید کارخونه تونو راه بندازین.آموزش خط تولید فلان با ما میلیاردر شدن با شما.حالا این کسب و کار چیه؟ تولید اکسسوری های بتنی یا سنگ مصنوعی و از این قبیل.کاروخیلی تخصصی نمیتونم تحلیل کنم فقط میگم سه ساله کار ما تولید اکسسوری بتنیه، و هنوز میلیاردر نشدیم.اکسسوری بتنی چیزی که تو هر کسب و کاری مهمه داشتن &quot;بیزنس پلن&quot; ه. داشتن و صد البته نوشتن بیزنس پلن. اینکه بدونین چی دارین و میخواین بعدش به کجا برسین. چیا لازم دارین و چرا لازم دارین.بعدش بازاریابی از همه چی مهم تره، من خودم 1 نمره از استاد کوانتومم نتونستم بگیرم که اون درس رو پاس شم، پس علم مذاکره ام صفره. ولی اینکه بدونم مذاکره بلد نیستم باعث میشه به فکر تیم سازی باشم، اعضای تیمم رو درست انتخاب کنم.هم تیمی ناهمگون یکی از دلایل اصلی توقف و حتی پسرفت یه کسب و کاره.و تیم نداشتن هم بزرگترین ضربه رو به کسب و کار میزنه، وقتی که قراره عکاس، ادمین، فروشنده، بازاریاب، حسابدار،مدیریت، بخش تولید، و همه و همه خودت باشی، حتی اگه نمره ات تو همه اینا 100 باشه باز نهایت بازده ات تو هر کدوم 20 ه.حالا اگه یه هم تیمی بانمره قبولی 60 تو هر بخش داشته باشی و اون آدم 80 درصد بازدهیش رو به منصه ظهور بذاره باز 50 درصد کار درست پیش رفته. پس درس بعدی اینه که دست از کمال گرایی بردارین و به آدمای اطرافتون اعتماد کنین، و بهشون مسئولیت با اختیار تام یا حداقل 80-90 درصدی بدین.شاید دلیل اینکه تا امروز من و مریم میلیاردر نشدیم همینا بوده که نمی دونستیم این چیزا خیلی مهمه.خلاصه که یاد گرفتن این حرفه خوبه، ولی با خرید پکیج آموزشی چگونه سنگ مصنوعی یا بتن سبک برا اکسسوری بسازیم و چگونه داخل قالب بریزیم شما پولدار نمیشین. </description>
                <category>باران</category>
                <author>باران</author>
                <pubDate>Mon, 16 Jan 2023 18:12:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مصائب یک روز برفی در شهری که هیچ سال بی برفی به خود ندیده</title>
                <link>https://virgool.io/@m_23577463/%D9%85%D8%B5%D8%A7%D8%A6%D8%A8-%DB%8C%DA%A9-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%A8%D8%B1%D9%81%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%B4%D9%87%D8%B1%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%87%DB%8C%DA%86-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D8%A8%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D9%81%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%AF-%D9%86%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D9%87-xpdrx8llxskt</link>
                <description>امروز باید محصولای آماده رو می رسوندیم  انبار که بره برسه دست مشتریا، بیدار که شدم بیشتر از 10 سانت برف دیدم تو حیاط.لحافو کشیدم رو سرم و یک ساعت بیشتر خوابیدم، چون نه همکارمون میتونست زود برسه و پشت در بمونه، نه من میتونستم برم باشگاه.اومدم سر کار و در بدو ورود حیاط رو پارو کردم، یه کوره راه از در حیاط تا در راهرو باز کردم. یکی از محصول ها بسته بندی نداشت، اونو بسته بندی کردم، آقای موتوری مو بلند فرفریمون گفت نمی تونم بیام، موتور لیز میخوره. اسنپ باکس و تپسی پیک قبولمون نکرد، آژانسیا تلفن رو جواب ندادن، تا بالاخره یه آقای اسنپی با گزینه های رفت و برگشت و هزینه انتظار قبول کرد خودمو با بسته ام ببره و بیاره. همه اینا عادیه اگه این برف تو اهواز بباره، یا حتی تهران. ولی ما اینجا هر سال سورپرایز میشیم و هر سال چند بار سورپرایز میشیم، گویی بار اولمونه برف می بینیم، گویی هیچ پیش بینی آب و هوایی در گوشی کسی موجود نیست.حالا این برف آب شه یا یه برف دیگه رو این بیاد دردسر اصلی شروع میشه.ولی من سعی میکنم از این منظره محل کار لذت ببرم.حیاط خانه پلاک263</description>
                <category>باران</category>
                <author>باران</author>
                <pubDate>Mon, 09 Jan 2023 16:54:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آنچه دوست داشتم اینجا مینوشتند تا من بخوانم...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_23577463/%D8%A2%D9%86%DA%86%D9%87-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%85-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AC%D8%A7-%D9%85%DB%8C%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86%D8%AF-%D8%AA%D8%A7-%D9%85%D9%86-%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%85-nft2bf9kwrxj</link>
                <description>امروز 18 دی ماه 1401 من در میانه یک راه که خودم انتخابش کردم قرار دارم.راهی که از کارمندی و استخدام و حقوق بگیری جدا شد و 3-4 سال پیش به ابتدای این راه ختم شد.خواستم بگم شروع یک کسب و کار اولش بسیار مهیج و شیرینه، سود های کوچیکش، پیشرفت های مورچه ایش هم دلچسبه، ولی دیگه از یه جایی به بعد جدی میشه، مشکلاتش بزرگتر میشه، شیرینی هاش هم همینطور.یه اکانت به یاد سالهای وبلاگ نویسی اینجا باز کردم که بیام تجربه های روزمره آدمایی مثل خودمو پیدا کنم بخونم و با خودم بگم تنها نیستی، پیدا نکردم ولی از نوشته های تخصصی بقیه استفاده کردم و تصمیم گرفتم مثل سالها پیش حال خودمو با نوشتن خوب کنم تا برم به ادامه راهم برسم.فعلا تا همینجا...</description>
                <category>باران</category>
                <author>باران</author>
                <pubDate>Sun, 08 Jan 2023 18:04:37 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>