<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Zahra Sadat</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_23591509</link>
        <description>گاهی گدای گدایی و بخت با تو یار نیست / گاهی تمام شهر گدای تو می‌شوند‌‌

دست به قلم از فلسفه، جامعه‌شناسی، ادبیات و دیگر هیچ!

ابدیت در پیش است...</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 13:01:04</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1563433/avatar/wjcLdG.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Zahra Sadat</title>
            <link>https://virgool.io/@m_23591509</link>
        </image>

                    <item>
                <title>یک نفس مانده به صبح</title>
                <link>https://virgool.io/MAHDIJAN/%DB%8C%DA%A9-%D9%86%D9%81%D8%B3-%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%B5%D8%A8%D8%AD-neogntgzndn1</link>
                <description>خوش به حال بچه‌هایی که هنوزپا به دنیا نگذاشته‌و زندگی برایشان هنوزبه ثانیه و دقیقه نیافتادهآنها که در نفسِ صبح ظهوراولین گریه‌هایشان را می‌کنندآنها که جنگ را فقط در کتاب‌ها می‌خوانند وتعجب می‌کنندچطور آدم‌ها زیر یک آسمانحال هم را نفهمیدند؟خوش به حال دست‌های کوچکی که بی‌هراسنهال فردا را می کارد وخزان را نمی‌شناسد.ما در این انتظار ریشه دواندیمو قرار نبود قصه آمدنش اینقدر طولانی باشدقرار بود تا بهار هست وتا هنوز سر به هوا شکوفه‌ها را می‌شماریمبیایداماعمر این انتظار از چهار فصل گذشت...و من حتی اگر چشم‌هایم سیاهی شب را ببیندگوش‌هایم هنوزصدای آمدن سپیده دم را می‌شناسدمی‌شنود.پس بگذار باد بیاید وبذر این امید را با خود ببردبه هر کجا که خاکی هستتا سبز شودو جهانیک نفس برای تولد خورشیددم بگیرد.به وقت ۱۹ بهمن ۱۴۰۴</description>
                <category>Zahra Sadat</category>
                <author>Zahra Sadat</author>
                <pubDate>Sun, 08 Feb 2026 23:25:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پیامک یا پدافند</title>
                <link>https://virgool.io/MyGunpen/%D9%BE%DB%8C%D8%A7%D9%85%DA%A9-%DB%8C%D8%A7-%D9%BE%D8%AF%D8%A7%D9%81%D9%86%D8%AF-rjxamsmug6xj-rjxamsmug6xj</link>
                <description>سال ۸۸ بود. استاد جوانی داشتیم که به تازگی از آمریکا آمده بود. با یک دنیا ایده و حرف تازه برای گفتن. جزو معدود استادهای خانم دانشگاه بود و چهار واحد مطالعات علم و فناوری (STS) و فلسفه علم درس می‌داد. از آن درس‌های سخت و جذاب! آخرش هم نفهمیدم کجا رفت؟ برگشت آمریکا یا از دانشگاه تهران رفت؟یکبار که بعد از تعطیلات نوروز آمدیم سر کلاس، وسط درس گفت دوستان و همکارانش در آمریکا مخالف آمدنش به ایران بودند و مدام زیر گوشش می‌خواندند: «مگر نمیدانی آمریکا به زودی به ایران حمله می‌کند؟» او هم گفته بود: «یک چیزهایی شنیدم. خب که چی؟» و آن‌ها با تعجب پرسیده بودند: «با این حال تصمیمت را گرفته‌ای و میخواهی بروی ایران؟!» از نظر او روحیه مردم ایران همیشه طوری بوده که هر چیزی را (درست یا غلط) به این راحتی‌ها باور نمی‌کنند و همیشه یک «نه بابا» اول حرف‌هایشان هست. معتقد بود حتی بهار آن سال وقتی اوباما پیام تبریک سال نو برای مردم ایران فرستاد، باز هم هیچ‌کس کوچک‌ترین حسن نیتی نسبت به این اقدام نشان نداد و دوباره با یک «نه بابا، از کی تا حالا اوباما دوست ما شده؟» از کنارش گذشت.وقتی اینها را برای ما می‌گفت، می خندید. ما هم که آن موقع بیست سال بیشتر نداشتیم، خندیدیم. خود من توی دلم گفتم لااقل از وقتی که من به دنیا آمده‌ام، قرار است آمریکا به ایران حمله کند. آن موقع از خودم و همه آن‌ها که بیشتر تهدیدهای این چنانی را با خنده و شوخی رد می‌کنند و دو دستی زندگی را می‌چسبند، خوشم آمد. از اینکه رفتارهای ایرانی‌ها ـ به خصوص آن قسمتش که به جنگ و حمله و تهدید و تحریم مربوط می‌شود ـ تا این اندازه برای بسیاری از مردم جهان عجیب و هضم نشدنی است، بیشتر خوشم آمد. . . .امشب، یعنی همین سه ساعت پیش، پیامی برای برخی از ساکنین غرب و شرق تهران آمد مبنی بر ضرورت پراکندگی با توجه به احتمال خطر پیش رو. پیامی که خیلی‌ها را چند ساعتی به هم ریخت و مجبورشان کرد به فکر جمع کردن ساک و رفتن حتی شده برای چند روز بیافتند. من اما آنقدر خسته بودم که یک امشب را به خودم قول دادم بی خیال همه کارهای عقب مانده‌ام بشوم و زود بخوابم. اما این پیامک بی‌موقع خواب از سرم پراند! نه آنقدر حوصله داشتم که به فکر جمع و جور کردن ساک و وسایل ضروری باشم. نه آنقدر بی‌خیال که بر شیطان لعنت بفرستم و چشم‌هایم را روی هم بگذارم. با خودم گفتم دیگر بدتر و غافلگیرانه‌تر از هفت ماه پیش که نمی‌شود. من تمام آن ۱۲ روز را در تهران ماندم و تنها کاری که کردم رفتن از یک منطقه بالقوه پرخطر به یک منطقه بالفعل پرخطر بود! آخرش که چی؟ یا می‌زند یا نمی‌زند. خوشبختانه حالت سومی ندارد!بگذریم که چند ساعت بعد همه چیز اصلاح شد و آنقدر این دو اتفاق به فاصله کم افتاد که بیشتر شبیه یک بازی احمقانه یا دوربین مخفی خانگی بود. اما واقعا این وسط و طی این سال‌ها انگار یک چیزهایی عوض شده بود. سال‌ها تهدیدهای بی خاصیت را با خنده پس می‌زدیم و حالا کوچک‌ترین احتمال‌ها اذیتمان می‌کند؟ ما این همه تغییر کردیم که حتی شایعه حمله هم می‌تواند اینطور مضطرب و به هم ریخته‌مان کند؟ یا واقعا زمانه و حوادث به شکلی جلو رفته‌اند که قابل مقایسه با اتفاق‌های یک یا دو دهه قبل نیستند؟ قطعا خودم هم یک جایی توی این «ما» هستم و شاید رفتارهایم سربزنگاه فرق چندانی با رفتارهای دیگران هنگام خطر و جنگ نداشته باشد. من نمی‌دانم بالاخره جنگ می‌شود یا نه؟ اگر بشود کوتاه مدت خواهد بود یا طولانی مدت و فرسایشی؟ اما مطمئنم آنچه توی این هفت ماه بیشتر از هر چیزی ما را آزار داد، نه خود جنگ که سایه شوم جنگ و بلاتکلیفی بود. آن چیزی که این روزها و به خصوص شب‌ها، نفس خیلی‌ها را می‌بُرد و وادارشان می‌کند یک پرانول ۱۰ بیاندازند بالا، نه ناامنی، که احساس ناامنی است. احساسی که نمی‌گذارد زندگی عادی بشود و تو عادی بشوی. نباید هم بشود چون این عدم عادی‌سازی بخشی از خود جنگ است و چه بسا استرس ناشی از جنگِ شناختی و عملیات روانی کُشنده‌تر از موشک و بمب باشد.دوستی داشتم که از آمپول می‌ترسید. خودش همیشه می‌گفت نصف بیشتر ترسش از آمپول به خاطر بوی الکی است که زیر دماغش می‌خورد، نه خود سوزن!سوال‌هایی که ماهها است مثل خوره به جانمان افتاده و مدام از هم می‌پرسیم: «این هفته حمله می‌شود یا هفته بعد؟»، «امشب آسمان کلیر است یا نیست؟»، «این صدایی که آمد، صدای پدافند بود یا نبود؟» از خود جنگ خطرناک‌تر است.  شاید بد نباشد یک وقت‌هایی، زورکی هم که شده یک «نه بابا» گُنده و کشدار ته فکرهای مسموم‌مان بگذاریم و تا دیر نشده، زندگی را، همان مقدار کمی که ازش مانده، پس بگیریم.  </description>
                <category>Zahra Sadat</category>
                <author>Zahra Sadat</author>
                <pubDate>Wed, 28 Jan 2026 01:23:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آنچه نادیدنی است آن بینی</title>
                <link>https://virgool.io/MyGunpen/%D8%A2%D9%86%DA%86%D9%87-%D9%86%D8%A7%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D9%86%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D8%A2%D9%86-%D8%A8%DB%8C%D9%86%DB%8C-rbgmczbqxahh</link>
                <description>از وسط میدان انقلاب تهران،به موساد و عمله‌هایشبه تخریب‌چی‌های سایبری به همه کفتارهایی که نشسته‌اند دور این گربه خوش قد و قامت و دندان تیز کرده‌اند برای گوشه‌گوشه خاکش.به سگ هار و شریک جرم قطعی‌اش.به ایلان ماسک و حرف‌های مفتش.به همه تحلیلگران عصا قورت داده‌ای که با آن تحلیل‌های آبکی، هنوز هم خودشان را خیلی قبول دارند.و به آن‌ها که به زانو افتادن و شکست این سرزمین و این مردم را به گور خواهند برد.گاهی برای بستن دهان خیلی‌ها فقط باید صبر کرد و به زمان مثل یک جریان سیال و روان اجازه داد آرام آرام بیاید و همه چیز را ثابت کند.‌بعضی وقت‌ها هیچ روایت و داستان و نوشته‌ای اندازه تصویر یک قاب یا طنین صدای حیدر...حیدر یا دست‌های بالا آمده‌ی انبوه آدم‌های رنگ و وارنگ و یا حتی صدای نفس زدن‌های ممتد یک نوجوان موقع دو تا یکی کردن پله‌های راه مخفی انتهای ایستگاه مترو برای دور زدن شلوغی و جمعیت، تاثیرگذار نیست.اما عجیب‌تر از همه، قیافه‌های غریبی است که هرچه بالا و پایینشان می‌کنی نمی‌فهمی وسط هفته و وسط این سیل جمعیت آن هم درست وسط میدان انقلاب چه می‌کنند؟ حال و روزشان بیشتر به بیننده‌هایی می‌ماند که روی مبل تک نفره‌شان لم داده و دارند پخش زنده چرندیات ترامپ را از بی‌بی‌سی فارسی می‌بینند و قند توی دلشان آب می‌شود که این همای سعادتی که روی شانه‌های مردمان ونزوئلا نشسته، به زودی روی شانه‌های آن‌ها و بقیه آدم‌های این سرزمین هم می‌نشیند؟ اما نه! برعکس. پرچم سه رنگ را روی شانه‌هایشان انداخته و جوری گره زده‌اند که خیال می‌کنی تا ابد این دو به هم چسبیده‌اند. خودشان را به زور توی شلوغی مترو چپانده و خیلی زودتر از تو آمده‌اند.یک چیزهایی هست که توضیح دادنی نیست. بدون شرح است. فقط باید ببینی و بگذری و گوش خودت را محکم بپیچانی که دفعه بعد این الگوهای از پیش آماده را دور بیاندازی و برای هر کس اندازه قد و قامت خودش اندازه بزنی و تازه مطمئن باشی همه چیز همانی نیست که می‌بینی و فکر می‌کنی. چرا که بعضی چیزها اصلا دیدنی نیست!به وقت دوشنبه ۲۲ دی ۱۴۰۴</description>
                <category>Zahra Sadat</category>
                <author>Zahra Sadat</author>
                <pubDate>Mon, 12 Jan 2026 23:40:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>می‌خواهم زنده بمانی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_23591509/%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D9%85-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-umbzwr8vfst5</link>
                <description>امروز درست شش ماه است که سحر رفته. حساب روز و ساعتش را هم دارم. عصر یکی از روزهای دلگیر اردیبهشت بود که رفت. از آن وقت‌هایی که آسمان برزخ بین باریدن و نباریدن بود و همه جا رنگ خاک داشت؛ قهوه‌ای، طلایی. درست رنگ موهای سحر. وقتی که رفت هنوز موهایش سر جایش بود. نقطه ضعفش همان موها بود. خودش زودتر از موهایش رفت؛ دیگر طاقت آن همه سیم و سوزن را نداشت.یک هفته پیش بود که محمد پیله کرد برویم انزلی. دلم می‌خواست کار و درس و شیفت‌های بیمارستان را بهانه می‌کردم تا نروم اما محمد بهتر از هرکسی می‌دانست بعد از سحر همه چیز را تعطیل کردم. اسمش را گذاشتم مرخصی تحصیلی ولی مرخصی نبود. دلم نمی‌خواست دیگر بروم سر کلاس درس و بیمارستان و بالای سر مریض‌ها. نتوانستم برای سحر کاری کنم. جلوی چشم‌هایم آب شد و مثل ماهی از دستم لیز خورد و رفت. بعد از او دیگر چه فرقی می‌کرد نسخه کدام مریض را بپیچم؟مرغ محمد مثل همیشه یک پا داشت. گفتم:-         حوصله شلوغی و سر و صدا رو ندارم.-         شلوغی کجا بود؟ فقط خودم و خودتیم.ولی صبح پنجشنبه که آمد دنبالم، توی ماشینش مهرسا و یک دختر دیگر هم بود. قیافه محمد آنقدر در هم بود که نشد سرش غر بزنم. دلم می‌خواست یقه اش را می‌گرفتم و داد می‌زدم:-         مرتیکه، خوبه بهت گفتم حوصله شلوغی رو ندارم، ورداشتی دو نفر دیگه رو هم دنبال خودت کشوندی؟!اما محمد دمغ‌تر از این حرف‌ها بود. نفس بلندی کشید و محکم دنده را عوض کرد. انگار بخواهد تمام کلافگی‌اش را سر دنده و گاز خالی کند. بالاخره صدای مهرسا در آمد:-         چیه؟ فکر کردی قراره آویزون شما بشیم؟-         بس کن مهرسا.یک دفعه محمد چرخید سمتم و بی‌مقدمه گفت:-         فکر نکنی بازی درآوردم و بهت رکب زدم. دقیقه نود این دو تا خانم برنامه‌مون رو عوض کردند.مهرسا مثل همیشه شوخ طبعی‌اش گل کرد و گفت:-         حالا وایسا وقت‌های اضافه‌اش رو هم ببین!بگومگوهایشان بیشتر عصبی‌ام می‌کرد. شیشه ماشین را دادم پایین تا باد بکوبد توی صورتم. آنقدر محکم که از خواب بیدار بشوم و خوشحال باشم از اینکه همه این‌ها فقط خواب بود، از همان کابوس‌های دنباله‌دار. اما نبود. من با چشم‌های خودم دیدم چطور تن نحیف سحر را توی قبر گذاشتند و خاک ریختند رویش. آن همه زیبایی و سرزندگی رفت زیر خروارها خاک و فقط قاب عکس کوچکی ماند بالای قبرش و مُشتی گل پرپر شده. سه ماه بعدش دادم یک درختچه کاج بالای سرش بکارند. سحر عاشق میوه درخت کاج بود.از وقتی سوار ماشین شدیم، همه جا بوی میوه کاج می‌آمد، بوی عطر سحر. هرچه باد می‌آمد و می‌رفت باز این بو سر جایش بود. هی زل می‌زدم به جاده و به جنگل انبوه دورمان اما هیچ‌کجا درخت کاج نبود.رسیدیم ویلا و بدون هیچ حرفی ساکم را برداشتم و رفتم همان اتاقی که قبلا هم با محمد آمده بودیم. دخترها پله‌ها را گرفتند و رفتند طبقه بالا. بیشتر صدای مهرسا می‌آمد. توی ماشین هم همین بود. انگار از اول سفر دوستش حرف نزد. شاید هم من نشنیدم. آنقدر توی سرم پر از صدا بود که صدای حرف زدنشان را نشنیدم.بالاخره محمد آمد توی اتاق. فنجان‌های قهوه را گذاشت روی میز توی بالکن و نشست پشت میز. سیگارش را روشن کرد و پک محکمی زد. از همان جا صدایم کرد.-         جان شهاب من اصلا در جریان قرار و مدار مهرسا و بابا نبودم. می‌دیدم داره ساک جمع می‌کنه ولی فکرشم نمی‌کردم بخوان با ما بیان.-         مهم نیست، شاید من فردا برگشتم.-         بازی در نیار دیگه، آقا من بگم غلط کردم این دو تا رو سوار کردم ول می‌کنی؟!-         من به اونا چی کار دارم؟ حوصله خودم نمی‌کشه.محمد دیگر پی حرفش را نگرفت. تمام این شش ماه دستش آمده بود چطور روی اعصابم راه نرود و راحتم بگذارد. مطمئن بودم نمی‌گذارد تنها برگردم اما آن موقع جوابم را نداد و بحث نکرد.عصر بود که محمد و مهرسا رفتند خرید. تنها توی ویلا و روی تخت دراز کشیدم. ایرپادم را گذاشتم توی گوشم و زل زدم به عکس‌های سحر توی گوشی‌ام. بیشتر عکس‌هایش توی کافه و پارک نزدیک دانشگاه بود. همان موقع که هنوز سر حال بود و وقتی می‌خندید، روی لپ‌هایش چال می‌افتاد و چشم‌هایش همیشه برق می‌زد. از همه عکس‌هایش چند جا بک آپ گرفته بودم. گوشی‌ام شده بود پر از فیلم‌ها و عکس‌های سحر و آهنگ‌هایی که دوست داشت. حتی صدای مکالمه‌هایمان را هم ضبط کرده بودم. هر بار که داغ نبودنش چنگ می‌انداخت و بیخ گلویم را فشار می‌داد، یکی‌شان را باز می‌کردم و تمام حرف‌های دوتایی مان را گوش می‌دادم. محمد چند بار گفته بود این‌ها را از گوشی‌ام پاک کنم اما به حرفش گوش ندادم.کلافه‌تر از قبل، گوشی را انداختم کنار و ایرپادم را در آوردم. چشم‌هایم را بستم و انگشت روی پلک‌های داغم گذاشتم. از خودم بدم می‌آمد. سحر رفت بدون اینکه بتوانم کمی توی رفتنش تاخیر بیاندازم و کاری کنم تا خوب شود. هفته‌های آخر حتی خلوت‌های دو نفره، کتابفروشی‌ها و بساطی‌های میدان انقلاب، گلفروشی میدان پاستور و نمایشگاه عکس هم حالش را بهتر نکرد. سحر با آن صورت زرد و حلقه تیره زیر چشم‌هایش و لب‌هایی رنگ پریده، کنار من بود اما نبود. تن کم جانش با من راه می‌آمد و حرف می‌زد و به سختی فنجان شکلات داغش را سر می‌کشید اما انگار زودتر از این‌ها بارش را بسته و رفته بود. نفس عمیقی کشیدم و دوباره بوی میوه کاج خورد زیر دماغم. بلند شدم و از اتاق زدم بیرون. توی حیاط هیچ درخت کاجی نبود. برگشتم توی خانه و این بار از پله‌ها رفتم بالا تا شاید از پشت پنجره‌های آن‌جا درخت‌های کاج را ببینم. در بالکن را باز کردم و رفتم داخل. مثل دیوانه‌ها چشم می‌چرخاندم دور تا دور ویلا و دنبال درخت کاج می‌گشتم، اما نبود. دوباره بو کردم و این بار بوی میوه درخت کاج بیشتر از قبل می‌آمد. بی اختیار زیر لب گفتم:-         سحر... تو کجایی؟همان جا لبه بالکن ایستادم. چیزی به غروب آفتاب نمانده بود. دست‌هایم را از هم باز کردم و تمام وزنم را روی نرده انداختم. سرم را خم کردم و خنکی باد از یقه لباسم رفت پایین. زنجیر توی گردنم تکان می‌خورد و این طرف و آن طرف می‌رفت. همان زنجیری که سحر روز تولدم انداخت گردنم. اشک از گوشه چشمم سُر خورد و قاطی قطره‌های بارانی که تازه شروع شده بود، افتاد پایین.آمدم بیرون و در بالکن را بستم. در اتاق دخترها نیمه باز بود و از اتاق صدا می‌آمد. برنگشتم و رفتم سمت پله‌ها که دوباره صدای ناله آمد و صدای نفس‌هایی که بلندی‌اش تا آنجا هم شنیده می‌شد. رفتم جلو و تقه‌ای به در زدم. صدای افتادن چیزی آمد و باز هم صدای نفس.رفتم داخل. نگار لبه تخت نشسته و چنگ انداخته بود وسط قفسه سینه‌اش. من را که دید، دستش را جلو آورد و خواست حرفی بزند اما درد امانش را بریده بود. رفتم جلوتر. دستش را محکم‌تر گرفت سمتم و انگار می‌خواست همان جا نگه‌ام دارد. این بار بریده‌بریده گفت:-         نه، خواهش می‌کنم... خواهش می‌کنم.-         کاریت ندارم.دوباره همان چند کلمه را از بین لب‌های کبودش تکرار کرد. دستش هنوز توی هوا مانده بود. داد زدم:-         میگم کاریت ندارم.زل زد توی چشم‌هایم. درد نمی گذاشت خوب نگاهم کند. با هر نفسی که می‌کشید انگار قفسه سینه‌اش مچاله می‌شد و دوباره سرجایش بر می‌گشت. بالاخره دستش شل شد و افتاد پایین. نزدیکش شدم. چشمم به قرص‌هایی افتاد که روی میز پخش و پلا بود. پس این درد برایش ناآشنا نبود.-         قرصهاتو کِی خوردی؟-         نیم ساعت پیش.-         می‌خوای بریم بیمارستان؟-         نه، الان خوب میشم.-         کاری هست برات انجام بدم؟-         فقط یه لیوان آب.لیوان آب را روی میز گذاشتم و قبل از رفتن پرسیدم:-         می‌خوای همین جا بمونم تا مهرسا بیاد؟سرش را تکان داد و انگار بخواهد آه بکشد فقط گفت:-         نه.از اتاق زدم بیرون و از پله‌ها رفتم پایین. کاش مهرسا و محمد زودتر می‌آمدند. این بوی میوه کاج داشت خفه‌ام می‌کرد. باید از خانه می‌زدم بیرون. باید می‌رفتم جایی که آدم‌ها نزدیکم نبودند. باید این فریاد مانده ته حنجره‌ام را می‌ریختم بیرون. در ویلا باز شد و محمد و مهرسا با کیسه‌های بزرگ خرید آمدند تو.-         پسر عجب هواییه، بپوش بریم بیرون.مهرسا کیسه‌های خرید را برد آشپزخانه و از همان جا بلند گفت:-         صبر کنین ما هم بیایم.محمد خنده موزیانه‌ای کرد.-         نه دیگه، تا الانشم زیاد جلوی چشممون بودین. تا شام رو آماده کنید ما برگشتیم.محمد خودش را روی کاناپه ولو کرد. خم شد روی میز. کنترل تلویزیون را برداشت و کانال‌ها را بالا و پایین می‌کرد.-         پس چرا نشستی؟ برو آماده شو دیگه.-         محمد، این دختره حالش خوب نیس. بدجوری درد داره.مهرسا مثل برق از توی آشپزخانه آمد بیرون. چند لحظه‌ای خیره شد توی صورتم و بدون هیچ حرف و سوالی رفت سمت پله‌ها. محمد رفتن مهرسا را نگاه کرد و پشت سرش رفت بالا. صدای داد مهرسا که آمد انگار چیزی توی دلم شکست و صدا داد. مثل آینه‌ای که هزار تکه شود. پله‌ها را دو تا یکی کردم و رفتم بالا. نگار آرام روی تخت خوابیده بود و مهرسا داشت گریه می‌کرد.-         نگار، نگار. صدامو می شنوی؟سرش را گذاشت روی سینه نگار و وحشت‌زده صورتش را چرخاند سمت محمد.-         قلبش نمی‌زنه!محمد جلو رفت و مهرسا را کنار زد. انگشتش را کنار گردن نگار گذاشت. مهرسا دوباره آمد جلو. مثل دیوانه‌ها دست‌هایش را روی قفسه سینه نگار گذاشته بود و فشار می‌داد. محمد انگار تازه یاد من افتاده باشد، گفت:-         شهاب!نمی‌توانستم از جایم تکان بخورم. انگار پاهایم به زمین میخ شده بود. کاش محمد من را با غصه‌هایم تنها می‌گذاشت و این بار هم کاری به کارم نداشت. اصلا کاش نیامده بودم بالا. محمد بلندتر داد زد:-         شهاب داره دیر میشه.چرا نمی‌فهمید کاری ازم بر نمی‌آمد؟ بعد از سحر قسم خورده بودم دستم برای درمان هیچ بیماری جلو نرود. محمد که این‌ها را می‌دانست. پس چرا دست از سرم بر نمی‌داشت؟ عصبی و کلافه دستی به سر و صورتم کشیدم و زل زدم به چشم‌های محمد. توی عمق چشم‌هایش نه ترس بود نه نگرانی. فقط منتظر بود. پلک‌هایش را لحظه‌ای روی هم گذاشت و دوباره باز کرد. نفس عمیقی کشیدم و رفتم جلو، کنار تخت نگار. صورتش رنگ پریده و قطره اشکی روی گونه‌اش جا مانده بود. پلک‌های بسته‌اش را باز کردم. انگار هزار سال پیش مُرده بود! بلند گفتم:-         محمد، زنگ بزن اورژانس.مهرسا هنوز داشت قفسه سینه نگار را نامنظم فشار می‌داد.-         بس کن، داری دنده‌هایش رو خُرد می‌کنی.مهرسا نمی‌شنید. شاید هم نمی‌توانست بشنود. بلند گفتم:-         برو کنار.مهرسا فقط گریه می‌کرد و فشار می‌داد. مجبور شدم هُلش بدم. افتاد زمین و صدای هق هق گریه‌هایش وسط مشت‌هایی که به زمین می‌کوبید، بلند شد. محمد همان جا کنارم ایستاد. کف دست‌هایم را روی هم گذاشتم و قفسه سینه‌اش را فشار دادم. نگار آنقدر ظریف بود که می‌ترسیدم استخوان‌هایش زیر فشار دست‌هایم بشکند. به صورتش نگاه کردم. عجیب بود چطور از صبح که راه افتادیم اینقدر خوب ندیده بودمش.پنج دقیقه گذشت و هیچ چیز عوض نشد. چشمم به لیوان آب روی میز افتاد که دست نخورده همان جا مانده بود. صدای گریه‌های مهرسا دوباره بلند شد و نگار هیچ واکنشی نشان نمی‌داد. سرم را بالا آوردم و خیره شدم توی صورت محمد و بعد هم مهرسا. محمد رد نگاهم را گرفت. انگار خودش همه چیز را از چشم‌هایم خوانده بود. بلند شد. دست مهرسا را گرفت و برد بیرون از اتاق. مهرسا جیغ می‌کشید و سعی می‌کرد خودش را از میان دست‌های محمد آزاد کند.-         منو کجا می‌بری؟ بذار پیشش بمونم.محمد به زور مهرسا را با خودش می‌کِشید و می‌برد. خم شدم و نبض نگار را گرفتم. هیچ خبری از نبض نبود. زنجیر توی گردنم تکان خورد و خنکی‌اش چسبید به چانه‌ام. دوباره قفسه سینه نگار را فشار دادم و بی‌اختیار داد زدم:-         برگرد لعنتی!صدای خرخر خفه‌ای از گلوی نگار آمد و نفس کوتاهی  کشید. انگار می‌خواست تمام هوای این پنج دقیقه را یک جا ببلعد و شاید هم بدهد بیرون. دو انگشتم را کنار گلویش گذاشتم. نبضش ضعیف و قلبش نامنظم می‌زد. داد زدم و محمد را صدا کردم.-         باید برسونیمش بیمارستان.مهرسا خودش را انداخت توی اتاق و نشست پایین تخت. صورتش خیسِ اشک بود. آنقدر که شک داشتم پشت این همه اشکی که از چشم‌هایش می‌چکید پایین، من را می‌دید یا نه.-         مهرسا، الان وقت گریه نیست. باید زودتر برسونیمش بیمارستان. ممکنه دیگه ...ادامه حرفم را نگفتم. نه مهرسا تحمل شنیدنش را داشت و نه من می‌توانستم جمله‌ام را کامل کنم. مهرسا یک دفعه از جا پرید و کنار رفت. صدای زنگ خانه آمد و محمد مثل برق رفت پایین. خم شدم روی صورت نگار. چشم‌هایش نیمه باز و مردمک‌های گشادش به نقطه‌ای در سقف خیره شده بودند. دستم را روی شانه‌اش گذاشتم و شمرده ‌شمرده گفتم:-         آفرین نگار. خیلی خوبه. نفس بکش.پرسنل اورژانس رسیدند. بی‌هیچ حرفی تکیه دادم به دیوار. صدای خش‌خش ماسک اکسیژن و بوق‌های کوتاه مانیتور قلب آمد. نگار را روی برانکارد گذاشتند و از اتاق بیرون بردند. مهرسا پشت سرشان دوید. محمد جلو آمد و پرسید:-         میای یا همین جا می‌مونی؟-         می‌مونم.محمد دست روی شانه‌ام گذاشت. فشار ملایمی داد و رفت.همان جا روی پله‌ها نشستم و سرم را تکیه دادم به نرده‌ها. نفس بلندی کشیدم. دیگر بوی میوه کاج نمی‌آمد. دکمه اول پیراهنم را باز کردم. زنجیر گردنم را نزدیک لب‌هایم آوردم و بوسیدم.  اردیبهشت و شهریور ۱۴۰۴    </description>
                <category>Zahra Sadat</category>
                <author>Zahra Sadat</author>
                <pubDate>Wed, 27 Aug 2025 15:55:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جنگ و ما ادراک ما جنگ؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_23591509/%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D9%88-%D9%85%D8%A7-%D8%A7%D8%AF%D8%B1%D8%A7%DA%A9-%D9%85%D8%A7-%D8%AC%D9%86%DA%AF-rcbtjrsujoya</link>
                <description>بامداد جمعه بود که جنگ شروع شد و صبح سه شنبه تمام شد. روزهایی که ثانیه‌هایش کش می‌آمدند و دقیقه‌ها با تردید جایشان را به هم می‌دادند. روزهایی که جنگ فقط سرتیتر خبرها نبود. همه جا صحبت از «جنگ» بود؛ ترندترین کلمه آن دوازده روز. تلویزیون مدام مارش نظامی پخش می‌کرد و موج‌های رادیو، پر بود از سرودهای حماسی.من اما آن روزها، سر ناسازگاری داشتم با این کلمه: «جنگ؟ جنگ کجا بود؟ این سگ هار باز لگد پرانده و خیلی زود لگد محکم‌تری نوش جان می‌کند. این بزن بزن‌ها هم چیز جدیدی نیست. فقط ناآرامی منطقه‌ای است، مداخله نظامی است، منازعات سیاسی است، بحران دیپلماتیک است و ...» و صدها تعبیر دیگر که فقط اسمشان با جنگ فرق داشت.«مگر جنگ با کسی شوخی دارد؟ اگر پای جنگ به جایی باز شد، دیگر هیچ وقت تمام نمی‌شود. اصلا چه کسی گفته کلمه‌ها معصوم هستند؟!»من از لفظ جنگ پرهیز می‎کردم تا شاید دامنه این آتش‌افروزی‌ها از کلمه به متن و از متن به واقعیت در نیایند. غافل از آنکه جنگ تا روی پشت بام‌ها و پشت پنجره‌های خانه‌هایمان قد کشیده و بالا آمده بود. آن هم نه خرامان و آهسته، بلکه سرزده و کوبنده!اصلا راستش را بخواهید هیچ وقت فکر نمی‌کردم روزی بیاید که جنگنده‌های دشمن توی آسمان تهران خودی نشان بدهند و چپ و راست صدای انفجار بیاد و صدای پدافندهایی که شلیک‌هایشان زمین زیر پاهایمان را هم بلرزاند، چه برسد به تن و بدن ما!اتفاق‌های آن روزها را حتی سینمای بالیوود و هالیوود هم نمی‌توانستند به تصویر بکشند. آخر چطور می‌شود توی یک ساعت عالی‌ترین فرماندهان یک کشور را ترور کرد و بعد هم گوشه گوشه خاک این سرزمین، بمب و موشک ریخت؟ آن هم سرزمینی که عمق ریشه‌هایش را نمی‌شود اندازه گرفت. نه، شدنی نبود. فقط فیلم‌های تخیلی می‌توانستند این حجم از تنش و دلهره را بریزند به جان مخاطبانشان. تازه همان فیلم‌ها هم اولشان می‌نویسند: «تمام شخصیت‌ها و رویدادهای این فیلم تخیلی هستند. هرگونه شباهت به اشخاص یا وقایع واقعی کاملا تصادفی و غیرعمدی است!»All characters and events in this film are fictitious. Any resemblance to real persons or events is purely coincidental. هرچه به تصویر فرماندهان شهید و همراهانشان توی بزرگراه‌ها و بیلبوردهای اتوبان‌ها نگاه می‌کردم، بیشتر توی حیرت دست و پا می‌زدم که من جمع این آدم‌ها را یک جا و توی قاب تلویزیون ندیدم، پس چه طور کلکسیون دشمن اینقدر کامل بود؟! حتی یک نفر را هم از قلم نیانداخته بود. دیگر باورم شده بود این مهمان ناخوانده و نحس، اسمش جنگ است! چه بخواهم چه نخواهم...جنگ شاخ و دم نداشت.جنگ ساز و دهل نداشت.جنگ خودش را توی نیمه شبی که فکرش را هم نمی‌کردیم، هُل داد و مثل تیر نشست وسط قلب این گربه! همان موقع که خیلی‌هامان گفتیم: «بگیر بخواب. چیزی نیست. صدای رعد و برقه!»رعد و برق کجا بود؟ آسمان آن شب، صاف بود و پر ستاره. اما یکهو همه ستاره‌هایش پریدند و اوج گرفتند. آن قدر که شب‌های بعد دل آدم از بی‌ستاره بودن آسمان بدجور می‌گرفت.این جنگ لعنتی چند روز بعد خاکستر مرده را توی خیابان‌های شلوغ تهران پاشید. جوری که هیچ وقت تهران را خلوت‌تر از آن ۱۲ روز ندیده بودم. هیچ وقت...جنگ تمام شد. صبح سه شنبه بود. گفتند آتش افروزی بس است. بروید پی کارتان. اما انگار فقط لباس نظامی‌اش را درآورده بود و حالا با لباس‌های مبدل لابه‌لای زندگی روزمره آدم‌ها گشت می‌زند و سایه شومش دست بردار نیست.فاطمه را چند روز بعد از پایان جنگ دیدم. تب خال یک جای سالم دور لبش نگذاشته بود. بس که نیمه‌های شب از وحشت صداها و لرزش شلیک‌ها از خواب پریده بود. می‌گفت قرار بود بعد از دو سال داروی لِوبل پسر کوچولویش را قطع کنند اما نوار ای ای جی آخری که از سرش گرفته بودند آنقدر علیه السلام نبود که دکتر دز دارو را کم کند و حالا باید به خاطر نویزهای لعنتی نوارش، شش ماه دیگر دارو مصرف کند. می‌گفت صدا انفجار و غرش پدافندها کار خودشان را کردند!نگار را یک ماه بعدش دیدم. از زمان شروع جنگ تپش قلب گرفته بود و یک ماه بود که پرانول ۲۰ می‌خورد. خودش می‌گفت وزنه‌های سنگین گذاشته‌اند روی قفسه سینه‌اش و آن لحظه‌ها هوا کمیاب‌ترین ماده جهان می‌شود. انگار یکی همه اکسیژن اتاق را یک جا بلعیده و چیزی نمانده. جوری که هر بار (شاید هر چند دقیقه یک بار) باید نفس بلند بکشد تا بتواند این حجم سنگین را کنار بزند و نفس تازه کند. اما چه فایده؟ توی خانه آن‌ها حتی نمی‌شود نفس بلند کشید. که اگر بکشی همه اهل خانه می‌آیند سراغت که: «یعنی چه این همه آه می‌کشی؟ جمع کن خودت را!» این‌ها را خودش یواشکی گفت.و چه سخت است تحمل چهاردیواری اگر نشود بین دیوارهاش حتی یک آه کشید!زینب پای تلفن از دختر کوچکش می‎گفت که بعد از جنگ دیگر روی تختش نخوابیده و هر شب نزدیک‌ترین جا را به در اتاق انتخاب می‌کند و روی زمین و فقط با یک بالشت می‌خوابد. تا اگر دوباره صدای رعد و برق آمد، مثل برق از اتاق بزند بیرون. می‌گفت خوابیدنش هم دیگر مثل قبل نیست. انگار که با چشم‌های باز می‌خوابد و توی خواب هم هوشیار است!روایت امیر دردآورتر از همه این‌ها بود. کسی که آخرین روزهای بهار، تنها عضو باقیمانده یک خانواده چهار نفره شد! بعدازظهر بود که از خانه زد بیرون. رفته بود دستگاه اندازه‌گیری فشار خون پدرش را بدهد تعمیر و شلنگ پوسیده‌اش را عوض کند. اما وقتی برگشت از خانه و خانواده‌اش فقط تلی از خاک و آوار مانده بود. همه آنچه هفته‌ها بعد، از پدرش به او دادند یک کف دست بافت نرمی بود که شن‌کش‌ها جمع کرده بودند!حالا امیر مانده و داغی که دارد زیر فشارش له می‌شود و هیچ دستگاهی نمی‌تواند اندازه‌اش را بگیرد و بگوید چند نفر به یک نفر؟!جنگ جمعه آمد و سه شنبه رفت. اما زندگی خیلی‌ها را برای همیشه به دو نیم کرد: «قبل از جنگ» و «بعد از جنگ»...! به وقت دوشنبه ۷ مرداد ۱۴۰۴  </description>
                <category>Zahra Sadat</category>
                <author>Zahra Sadat</author>
                <pubDate>Thu, 31 Jul 2025 14:32:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیرآمده بودم و زود می‌خواستم برسم</title>
                <link>https://virgool.io/MAHDIJAN/%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D8%A2%D9%85%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%85-%D9%88-%D8%B2%D9%88%D8%AF-%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%85-%D8%A8%D8%B1%D8%B3%D9%85-z18bnxafi5q6-z18bnxafi5q6</link>
                <description> نور پنجره بد جور چشمم را می‌زند. پشت می‌کنم به نور و دوباره می‌خوابم. یکهو مثل برق گرفته‌ها چشم‌هایم را باز می‌کنم.ساعت چنده؟بیست دقیقه به هشت.هشت؟لعنت به من که همیشه گوشی‌ام یا شارژ ندارد و یا بی‌صدا گوشه‌ای افتاده. از جا می‌پرم. خیلی دیر شده. همین حالا هم تا آماده بشوم و از خانه بزنم بیرون لااقل نیم ساعت طول می‌کشد. یادم می‌افتد امروز تهران را تعطیل کرده‌اند، پس لابد خیابان‌ها خلوت است و زودتر می‌رسم. اما نبود. اصلا هم نبود. خیابان‌ها مثل همیشه پر از آدم و ماشین بودند. یک روز عادی بود. یک، شنبه معمولی. از همان‌ها که خیلی‌ها قول‌ها و کارهای بزرگشان را می‌چپانند تویش.گوشی را گذاشته‌ام روبرویم. چشمم به خیابان است و گوشم به پخش زنده مراسم. ماشین‌های پیکرهای شهدا تازه راه افتاده‌اند. پس رفتن به میدان انقلاب دیگر فایده‌ای ندارد. باید بروم جلوتر، جلوتر از شهدا ! فقط آن جا است که می‌توانم به خودم بقبولانم که بدرقه‌شان کردم و یک دل سیر تابوت‌های سه رنگشان را نگاه کردم.به مسیرم ادامه می‌دهم و موازی خیابان آزادی می‌روم جلو، هرچه بیشتر بهتر! اما نمی‌شود. هجوم ماشین‌ها و ترافیک کوچه‌ها و خیابان‌ها نمی‌گذارد راهم را بگیرم و بروم. می‌پیچم توی خیابان اسکندری، آذربایجان و بعد نواب و میدان جمهوری و دوباره دور می‌زنم و سر از جمهوری در می‌آورم. دو بار این مسیر تکراری را می‌روم و تمام کوچه‌ها و بن بست‌ها را نگاه می‌کنم، دریغ از یک جای خالی. افتاده‌ام توی یک ماز پیچ در پیچ که انگار ته ندارد، مقصد ندارد، فقط هی می‌پیچم و دور می‌زنم!ساعت از ده گذشته. کلافه‌ام. آن قدر که دلم می‌خواهد ماشین را یک جایی وسط کوچه و خیابان ول کنم و بروم. آخر به من چه که کوچه‌ها و خیابان‌های اینجا ظرفیت این همه ماشین را ندارد؟ من از آن سر شهر نیامده‌ام که آخرش هم توی ماشین زل بزنم به صفحه گوشی‌ام و پخش زنده مراسم را نگاه کنم. به سرم می‌زند جلوی پارکینگ یکی از خانه‌ها پارک کنم و به خودم می قبولانم امروز یک روز عادی نیست و کاری که در یک روز عادی خطا بود امروز شاید صواب هم باشد! چند جا را نشانه‌گذاری می‌کنم اما دلم راضی نمی‌شود. می‌مانم توی ماشین و رفتن آدم‌ها را با پای پیاده نگاه می‌کنم. بعضی‌ها دارند مسیر رفته را بر می‌گردند و این یعنی ماشین‌های شهدا از اینجا که من هستم نیز جلوتر رفته‌اند. به فکر احمقانه چند لحظه قبلم پوزخند می‌زنم: باید بروم جلوتر، جلوتر از شهدا !دوباره ماشین را روشن می کنم و برای سومین بار توی خیابان‌ها و کوچه‌های آن حوالی چرخ می‌زنم. از دور چشمم می‌خورد به یک جای خالی وسط دو تا ماشین! مطمئنم دفعه‌های قبل اینجا پر بود. فکرها و محاسباتم را می‌گذارم برای بعد و ترجیح می‌دهم آن لحظه فقط به فرمان مغزم گوش کنم که یک ریز می‌گوید: برو!ماشین را پارک می‌کنم و قدم‌هایم را آنقدر تند بر می‌دارم که خودم هم از سرعتش شگفت‌زده می‌شوم. می‌رسم به خیابان آزادی و جمعیت مثل هُرم گرما می‌خورد توی صورتم. کاش می‌شد آدم‌ها را می‌زدم کنار و زودتر می‌آمدم جلو. اما نمی‌شود. باید صبر کنم و هم‌پای جمعیت راه بروم. بالاخره خودم را می‌کشم کنار و تکیه می‌دهم به نرده سبز رنگ وسط خیابان. ماشین شهدا از جلوی چشمم رد می‌شود. گردن می‌کشم و زل می‌زنم به آخرین نقطه خیابان که چشمم می‌بیند. هیچ خبری از بقیه ماشین‌ها نیست! از زن و مرد مسنی که کنارم ایستادند می‌پرسم:-         بقیه شهدا چی؟زن دستمال کاغذی را می‌چپاند گوشه چشمش و اشکش را پاک می‌کند.-         بردند دیگه. همین ماشین‌هایی بود که رفتند.این را جوری می‌گوید که می‌فهمم دلش برایم سوخته. چطور می‌شود؟ از میدان انقلاب تا اینجا آن هم وسط این سیل جمعیت لااقل یک ساعت طول می‌کشد. به ساعتم نگاه می‌کنم. ۵۰ دقیقه دنبال جای پارک بودم. دیر رسیدم. آنقدر حالم گرفته است که حتی توان آه کشیدن ندارم. خودم را روی نرده‌ها می‌سُرانم و می‌نشینم روی جدول وسط خیابان. من دیر آمده بودم و می‌خواستم زود هم برسم!همان زن مسن می‌آید کنارم و لیوان شربت را می‌گیرد جلو. سرم را تکان می‌دهم که یعنی نمی‌خورم. اصرار می کند.بگیر مادر، هوا خیلی گرمه.راست می‌گوید. هوا گرم است اما نه گرم‌تر از آتشی که به جانم افتاده. دست دراز می‌کنم و لیوان را می‌گیرم. سردِ سرد است. بوی خوش بیدمشکش می‌خورد زیر دماغم. دور تا دور لیوان را بخار گرفته. مثل بچگی‌ها، انگشت می‌کشم روی بخار لیوان و می‌نویسم: دیر شد!هنوز لیوان خالی توی دستم است که یکی آن طرف‌تر داد می‌زد:برادرها زود باشید. شهدا رو دارند میارن.شهدا؟ بلند می‌شوم و این بار می‌روم بالای جدول و از دور قطار ماشین‌ها را می‌بینم که دارند می‌آیند. دست‌هایم یخ کرده. نمی‌دانم از خنکی شربت است یا دیدن ماشین‌ها؟ماشین‌های پخش صوت جلو می‌آیند. صدا به صدا نمی‌رسد. بوی اسپند می‌آید. قطره‌های ریز آب می‌خورد توی صورتم. آن‌قدر خوش بو است که بر می‌گردم عقب و پشت سرم را نگاه می‌کنم. پیرمردی افتاده حال است که دارد آبِ معطر به گلاب را می‌پاشد روی سر و صورت جمعیت. صدا بلندتر می‌شود و شانه‌های مردم کم‌کم شروع به تکان خوردن می‌کند. هیچ کس انگار توی حال خودش نیست. صدای سنج و دمام، صدای نوحه، صدای شعارهای مردم و صدای قلب من که دارد گوش‌هایم را کر می‌کند. یعنی چه؟ مگر بار اولی است که می‌آیم؟ توی یک سال و نیم گذشته سه چهار بار آمده‌ام. اصلا از دی ماه ۹۸ تا حالا بارها آمده‌ام. ولی این بار تمام نمی‌شود. تا چشم کار می‌کند ماشین است که پیکرهای شهدا را می‌آورد: دانشمندان، زنان، پزشکان، عروج خانوادگی و بالاخره بچه‌ها. این آخری بیشتر دلم را چنگ می‌زند. عکس‌هایشان روی تابوت آنقدر زنده است که مطمئنم الان است که صدای خنده‌شان بلند شود. از همان خنده‌ها که مادرهایشان را مجبور می‌کرد از آشپزخانه داد بزنند:بسه دیگه، دیر وقته. بگیرید بخوابید.شهدای کودکآخرین ماشین هم دارد می‌رود و دلم می‌خواهد بمانم. کاش زمان همین جا زیر این ظلّ آفتاب خشک می‌شد و می‌ایستاد. اما نمی‌شود، نمی‌ایستد. همه تلاش‌هایم برای آمدن و رسیدن تمام شد. خیابان‌ها کم کم خلوت می‌شود و باید برگردم خانه. آن هم خلاف مسیر حرکت ماشین‌های شهدا!چه ساده‌لوحانه فکر می‌کردم: باید بروم جلوتر، جلوتر از شهدا !چیزی درونم می‌شکند. بغض است یا غرور؟ حسرت است یا خجالت؟ زل می‌زنم به آسمان اما پاهایم انگار به زمین میخ شده. چیزی می‌خورد به سرم و می‌افتد روی لباسم. نگاه می‌کنم شاخه گل سفیدی است. برمی‌دارم و بو می‌کنم. زیر این آفتاب داغ هنوز هم تازه است، هنوز هم زنده است، هنوز هم خوشبو است. پایانبه وقت شنبه ۷ تیر ۱۴۰۴ </description>
                <category>Zahra Sadat</category>
                <author>Zahra Sadat</author>
                <pubDate>Tue, 01 Jul 2025 14:21:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جنگ روایت‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/@m_23591509/%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D9%87%D8%A7-ajhm4ssmm17s</link>
                <description>تا همین الان هر چه کردم نتوانستم یک خط درباره روزهای پرحادثه‌ای که گذراندیم، بنویسم. از آنچه ناگهان در بامداد جمعه 23 خرداد رخ داد تا روزها و شب‌های تهران آن زمان که مرگ از بیخ گوشمان رد می‌شد و صدایش نه پرده‌های گوش که پرده دلمان را پاره می‌کرد.همان روزها چند بار لپ تاپم را باز کردم تا بنویسم از زندگیِ وسط جنگ، از بودن کنار همه نبودن‌ها و از شادی‌های آمیخته با بغض‌های گلوگیر، اما نشد. بعضی‌ها وسط میدان جنگ هم اسباب نوشتنشان مهیا است، لپ تاپ‌هایشان باز است و قلم‌هایشان آماده است برای گفتن از همه گفتنی‌ها و ناگفتنی‌ها. اما هستند کسانی هم مثل من که نمی‌توانند وسط از جا پریدن از شدت صدای انفجار و پدافند و لا‌به‌لای شلوغی‌های رفت و آمد و اخباری که از فرق سر تا نوک پاهایشان را اشباع کرده، بنویسند.اصلا بعضی‌ها مثل من، کارها را سخت می‌کنند و یا شاید هم سخت می‌پندارند! فرقی نمی‌کند نوشتن باشد یا زیستن و یا حتی مُردن!چیزهای دیگری هم بود که نمی‌گذاشت حرف‌هایم را کلمه کنم و بچینم روی کاغذ. نوشتن از آن روزها و شاید این روزها، مستلزم مرور کردن است، نیاز به یادآوری دارد. باید فکرها و ایده‌هایت را متمرکز کنی روی اتفاق‌ها و این یعنی هجوم دوباره تصاویر و تجربه‌های تلخ. همین حالا هم که بعد از دو هفته می‌نویسم، حال انقلاب دارم و دلم هم می‌خورد. انگار کسی هزار رخت کثیف انداخته است تویش و هی چنگ می‌زند به جانشان! دلیل اصلی هر چه باشد مهم نیست.مهم این است که من ننوشتم و دارد کم‌کم دیر می‌شود.چه چیزی دیر می‌شود؟روایت کردن و روایت‌گری! فرصتی که به وقتش می‌تواند کوبنده‌تر از هر موشکی باشد. من نمی‌دانم آن هواپیماهایی که آمدند تا تاسیسات هسته‌ای را مثلا با خاک یکسان کنند، B2 بودند یا B52 و یا هواپیماهای معمولی؟من نمی‌دانم هر بار بعد از حمله ایران، ده‌ها نفر در تل‌آویو کشته می‌شدند یا فقط چند نفر؟من نمی‌دانم فلان منطقه تهران را واقعا زدند یا هجوم شایعه‌ها بمبارانش کرد؟اما یک چیز را خوب می‌دانم.ما خواسته یا ناخواسته داریم جنگ رسانه‌ای را می‌بازیم. چرا؟ چون نه تنها روایت‌گری نمی‌کنیم، بلکه خبرهای فلان کانال تلگرامی و یا توئیت فلان آدم را از آن سر دنیا می‌پذیریم و توی چرخه‌های متعدد بازتولیدش می‌کنیم و کم‌کم آنچه نبود، موجود می‌شود، آن چنان که خودمان هم از هیبتش می‌هراسیم!حرف‌های «دیگری» برایمان اعتبار بیشتری دارد تا «خودی». کاری به صدق و کذب گفته‌های خودی و غیرخودی ندارم. دارم از ایرادی صحبت می‌کنم که در نظام ذهنی ما لانه کرده و اصلاحش هم به این سادگی‌ها نیست. صرف نظر از اینکه این لانه گزینی‌های مخرب ناشی از چیست و چطور تبدیل به باور شده، باید کاری برایش کرد. باید این چرخه معیوب را یک جایی قطع کرد. باید تولید محتوا کرد و روایت نوشت!یک خطی حرف‌هایم همین است: باید روایت‌گری کرد.مقدارش مهم نیست. حرفه‌ای یا آماتور بودنش اهمیت چندانی ندارد. مهم این است تا دیر نشده باید دست به قلم شد و نوشت.جنگ، جنگ روایت‌ها است!گاهی یک روایت ساده می‌تواند درست مثل اخبار این روزها، به سرعت انتقال و اشاعه پیدا کند. باورکنیم هر کلمه وزنی دارد که می‌تواند بی‌واسطه خواننده را با خود بکِشد. چه بسا توجه به جزئیات پنهانِ زندگی در روزهایی که بر ما گذشت، یا یک نگاه متفاوت و حتی یک صدای ناگهانی، هزاران حرف ناگفته در خودش داشته باشد. پ.ن: اگر الان روایت نکنیم، روایت می‌شویم.  پ.ن: از همه کسانی که این پست را می‌خوانند، دعوت (درخواست) می‌کنم دست به قلم بشوند و روایت‌هایشان را بنویسند. روایت‌هایی هرچند کوتاه و ساده اما ماندگار و تاثیرگذار.پ.ن: امروز دوباره کتابی خواندنم که نباید می‌خواندنم و قول داده بودم دیگر نخوانمش. اما بدعهدی کردم و خواندم! بدتر از دفعه قبل شد. دارم (می‌خواهم) با نوشتن عوارضش را کم می‌کنم. </description>
                <category>Zahra Sadat</category>
                <author>Zahra Sadat</author>
                <pubDate>Fri, 27 Jun 2025 19:52:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از رنجی که می‌بریم ۱</title>
                <link>https://virgool.io/@m_23591509/%D8%A7%D8%B2-%D8%B1%D9%86%D8%AC%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%85%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%DB%8C%D9%85-%DB%B1-kta4djzvisqj</link>
                <description>حیرتفراز و نشیب، پستی و بلندی، تلخی و شیرینی، بالا و پایین. این‌ها تعابیری هستند که همه ما درباره زندگی در این دنیا بارها به کار برده‌ایم و شک نداریم زندگی روی این کره خاکی سکه‌ای است که دو رو دارد. اما توی دل‌مان همیشه دنبال موقعیت‌های خوب و شادی‌آفرین هستیم. شیرینی‌هایش را بیشتر از تلخی‌هایش می‌خواهیم و از هر موقعیتی که پایمان را به سختی‌ها باز می‌کند تا حد امکان پرهیز می‌کنیم.ذات انسان لذت جو است و دلش می‌خواهد میلیون‌ها سال نوری با غم و رنج فاصله داشته باشد. اما اگر هم گرفتار رنج شد، همه تلاشش را برای کاستنش می‌کند که اگر نمی‌کرد، اصلا بقا معنا نداشت. تداوم زندگی در موقعیت‌های رنج‌آور و غم‌انگیز ممکن نیست. ما، بغض‌ها و اشک‌ها و فریادها و مشت‌های گره شده‌مان از نهایت خشم را برای آن روزها کنار گذاشته‌ایم تا مغلوب نشویم. تا حتی دمی هم که شده روی آب بیاییم و نفس بگیریم و دوباره شیرجه بزنیم توی غم. ما آدم‌های عجیبی هستیم. گاهی با همه این‌ها برای خودمان تولید رنج می‌کنیم؛ آهنگ‌هایی گوش می‌کنیم که یقین داریم غمگین‌مان می‌کنند، شکلات تلخی می‌خوریم که می‌دانیم تلخی‌اش آزارمان می‌دهد، فیلمی می‌بینیم که آخرین بار و بعد از یک انقلاب روحی، به خودمان قول دادیم دیگر هیچ وقت دوباره نبینیمش. هفته گذشته کتابی خواندم که اولین و آخرین بار هشت سال قبل خوانده بودم. همان موقع هم از خواندنش حیرت کردم. انگار کسی فکرها و طرح‌های من را از ذهنم دزدیده و زودتر از من داستانش کرده بود. شک نداشتم این داستان خود من بود و فقط نمی فهمیدم چطور کلمه‌ها و صحنه‌ها از ذهنم سرازیر شدند و روی کاغذ «دیگری» نشستند؟! آن موقع که می‌خواندمش آنقدر گرفته و غمگین بودم که صد بار به خودم لعنت فرستادم چرا شروعش کردم؟ چرا تا آخر خواندم؟ داستان درست در جایی که باید به ثمر می‌نشست و شیرینی‌اش را به کام خواننده می‌ریخت و از معجزه عشق جوانه می‌زد، به تلخ‌ترین شکل ممکن تمام شد. خواندن هر چیزی ظرفیت خاص خودش را می‌خواست و من آن موقع ظرفیتش را نداشتم و تا مدت‌ها ذهنم درگیر چیزهایی بود که خواندم. هفته قبل توی فایل‌های خیلی قدیمی دوباره دنبالش گشتم. توی یک مسابقه خنده‌دار با خودم، دلم می‌خواست فایل این کتاب هیچ وقت پیدا نشود اما همچنان پیگیرانه دنبالش می‌گشتم و بالاخره بعد از چند ساعت بالا و پایین کردن پیدایش کردم. یاد قولی که سال‌ها قبل به خودم داده بودم افتادم: «من دیگه هیچ وقت این کتاب رو نمی‌خونم» اما انگار به قدر کافی بازدارنده نبود و وقتی به خودم آمدم که بیشتراز صد صفحه‌اش را خوانده بودم! می‌دانستم آخرش چه می‌شود. خیلی از جزئیاتش هنوز توی ذهنم بود اما باز دست از خواندن برنمی‌داشتم. نمی‌فهمیدم آن موقع دارم حال خودم را می‌گیرم؟ یا خیلی مصرانه دارم خودم را توی دردسر می‌اندازم؟ یا مثل بچه‌های تخس لج کرده‌ام که هر طور شده می‌خواهم بخوانم. این بار تنها فکری که به ذهنم رسید این بود که بیست صفحه آخرش را نخوانم! من که می‌دانستم آخرش چه می‌شود. حیف نبود جزئیات ناراحت کننده‌اش دوباره توی ذهنم جا بیاندازد؟ چرا من کتابی را دوباره و چند باره خواندم که می‌دانستم قرار است تا چند روز حالم گرفته شود؟ منشا این رنج خودخواسته که حتی خودخواستگی‌اش چیزی از وسعت و عمقش کم نمی‌کند، چیست؟ مگر قرار نبود ما خوب ترین‌ها و شیرین ترین‌ها و در اوج ترین‌ها را انتخاب کنیم؟ مگر قرار نبود پرونده غم را ببندیم و بگذاریم کنار و فقط گاهی خودمان را برای رویارویی‌های گذرایش آماده کنیم؟ پس علت این تلاش معکوس چیست؟ دیروز مطلبی می‌خواندم با این مضمون: «آدم‌ها حق دارند حال بد داشته باشند. حق دارند غمگین شوند. حق دارند بیمار شوند. حق دارند رنج بکشند و حق دارند حال بد را هم به اندازه حال خوب تجربه کنند!» قضاوتش با شما... </description>
                <category>Zahra Sadat</category>
                <author>Zahra Sadat</author>
                <pubDate>Wed, 11 Jun 2025 13:00:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی بهترین رمان‌های انقلاب ۳</title>
                <link>https://virgool.io/@m_23591509/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%86%D9%82%D9%84%D8%A7%D8%A8-%DB%B3-l5nvnmscpxiz</link>
                <description>رمان تشریف به قلم علی اصغر عزتی پاک، کتابی با موضوع اتفاقات پیش از پیروزی انقلاب و با محوریت شهر همدان است. داستان تشریف از یکی از شب های سرد و بارانی اواخر آذر ۵۷ شروع می شود. شبی که شهریار و مهری، عاشقانه و دست در دست هم وارد خانه بخت می شوند. مهری دلش نمی‌خواهد در اولین شب زندگی مشترکشان هیچ ناگفته‌ای میان او و شهریار بماند، بنابراین تصمیم می‌گیرد رازی را که مدت‌ها در دلش نگه داشته برای شهریار بازگو کند تا بلکه به آرامش برسد.  مهری برای شهریار توضیح می‌دهد که علت اصلی دستگیری و حبس مصطفی (صمیمی ترین دوست شهریار) توسط ساواک، اطلاعاتی بوده که او درباره‌اش می داده است. مهری از سرانجام این خبرچینی ها اطلاعی نداشته و به تحریک دایی‌اش که از نیروهای ساواک است، اطلاعات خیلی از دانشجوهای دانشسرا را می داده است. اما مصطفی برای شهریار با دیگران فرق می کند.  شهریار عاشق پیشه آن چنان برآشفته و مستأصل می‌شود که با همان رخت دامادی از خانه بیرون می‌زند و سه شبانه روز به خانه بر نمی گردد! یکی از رویکردهای اصلی نویسنده در این کتاب توجه به مولفه‌های ملی و ایرانی است. او که خودش متولد همدان و روستای کبودرآهنگ است، همدان رو به عنوان جغرافیای داستانش انتخاب می‌کند و ترکیب جالبی از تمدن، فرهنگ، مذهب، اقلیم و مبارزات انقلابی به وجود آورد.  تشریف، یک رمان اقلیمی است و اگر همدان را از دل داستان بیرون بکشیم دیگر چیزی از رمان باقی نخواهد ماند!توجه به مسئله موعود و انتظار از دیگر مولفه‌های اصلی کتاب است. نویسنده با اشاره‌های ظریف سعی کرده است میان ظلم، مبارزه، انقلاب، امام و موعود پیوند محکمی ایجاد کند. مصطفی در بخش‌های زیادی از کتاب علت این همه ظلم پذیری و خفقان حاکم بر جامعه را نداشتن امام و راهبر می‌داند. او به دنبال امامی است که می شود به او تکیه کرد و از او دستور گرفت. این نگاه او در انتهای کتاب به انتظار برای امام عصر (عج) تبدیل می شود. داستان با پایان باز به اتمام می رسد و به  خواننده وعده یک اتفاق عجیب یا شگفت انگیز را نمی دهد. نگاه نویسنده در سرتاسر کتاب نگاهی تکوینی است. او پایان کتاب را شروع مسیری پر پیچ و خم اما دلچسب می داند؛ مسیری که انتهایش به موعود وعده داده می رسد. خط داستانی کتاب مشخص و سر راست است اگرچه با فلش بک های زیادی که به گذشته می زند ممکن است گاهی باعث سردرگمی خواننده بشود اما در انتها همه چیز روشن و واضح است. با این حال به نظر می‌رسد نظام معنایی عمیقی در پس این خط داستانی است که فهم آن با یک بار خواندن کتاب ممکن نیست. چرا که نویسنده در بستری متشکل از عناصر اقلیمی، مذهبی، اسطوره ای، تاریخی و فرهنگی داستانش را شکل داده و به جلو پیش می برد. الگوی این سه روز آوارگی شهریار بر اساس الگوی سفر قهرمان است چرا که بعد از این سه روز شهریار به درک جدیدی از مفهوم مبارزه، ایستادگی و حتی زندگی می‌رسد و دیگر آدم ابتدای داستان نیست!جامانده از پسر، دومین کتاب مرضیه نفری است که به گفته خودش، نوشتنش سه سال طول کشید. با اینکه نویسنده متولد و بزرگ شده قم است، اما به خوبی بستر داستانش در محله‌های قدیمی تهران در دهه ۴۰ قرار داده است.   جامانده از پسر، داستان پدری به نام سالار است که از زندان آزاده شده و پیش همسر و فرزندانش برگشته است. اما آذر (همسرش) او را طرد می کند و اجازه نمی‌دهد سالار در کنار فرزندانش زندگی کند. آذر امیدش به ازدواج با یکی از گروهبان‌های شاهنشاهی است و سالار در هیچ کجای ذهنش جایی ندارد.  سالار تصمیم می‌گیرد به جبران گذشته و برای به دست آوردن پول بیشتر با نیروهای امنیتی همکاری کند. سالار با همراهی رفقایش در گندمزار به کشاورزان، کارگران، بازاریان و هر کسی که علیه رژیم پهلوی برخاسته است حمله می کند. اما خبر ندارد پسرش (سهراب) نیز میان این جمعیت است. بعد از ختم غائله، سهراب در تاریکی مطلق گندمزار بر زمین افتاده است در حالی که دستش تیر خورده و پهلویش به ضرب قمه پدر، شکافته شده است. حالا سالار مانده و پسری زخمی و نیروهای امنیتی که تمام جاده به دنبال خرابکارها هستند!   دیالوگ‌های میان آدم‌های داستان کاملا منطبق با ویژگی‌های شخصیتی آن‌ها است. نویسنده به خوبی لحن و زبان شخصیت‌ها را ساخته و پرداخته کرده است. سالار، آذر، ذبیح، گروهبان رستمی، آقادایی و ... هرکدام نماینده گروه خاصی از آدم‌ها هستند و گونه زبانی خودشان را دارند. اما این دقت نظر نویسنده، در نوشتن دیالوگ‌های آدم‌های لاتِ داستان بیشتر به چشم می‌خورد. (یادتان نرفته که نویسنده یک خانم است!)  اسامی شخصیت‌های اصلی و فرعی داستان کارکرد و ارتباط معنایی خاصی با ویژگی‌های آن‌ها دارد. نویسنده در انتخاب اسم‌ها هوشمندانه رفتار کرده و از اسم‌های ارجاعی بهره برده است؛ سالار همان رستمی است که نادانسته فرزندش را زخمی کرده و حالا در پی چاره است.   در آخر باید گفت جامانده از پسر، مفهوم انقلاب و رویش را نه صرفا در قیام مردم بلکه در شخصیت‌های اصلی و فرعی‌اش (به خصوص سالار و آذر) نیز نشان داده است. جامانده از پسر، پدری را به تصویر کشید که از قیام مردم و همراهی پسرش جا ماند اما خودش با انقلابی درونی متحول ش اسامی شخصیت‌های اصلی و فرعی داستان کارکرد و ارتباط معنایی خاصی با ویژگی‌های آن‌ها دارد. نویسنده در انتخاب اسم‌ها هوشمندانه رفتار کرده و از اسم‌های ارجاعی بهره برده است؛ سالار همان رستمی است که نادانسته فرزندش را زخمی کرده و حالا در پی چاره است.   در آخر باید گفت جامانده از پسر، مفهوم انقلاب و رویش را نه صرفا در قیام مردم بلکه در شخصیت‌های اصلی و فرعی‌اش (به خصوص سالار و آذر) نیز نشان داده است. جامانده از پسر، پدری را به تصویر کشید که از قیام مردم و همراهی پسرش جا ماند اما خودش با انقلابی درونی متحول شد. </description>
                <category>Zahra Sadat</category>
                <author>Zahra Sadat</author>
                <pubDate>Mon, 19 May 2025 19:24:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فرق می‌کند کجا باشی</title>
                <link>https://virgool.io/MAHDIJAN/%D9%81%D8%B1%D9%82-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D8%AF-%DA%A9%D8%AC%D8%A7-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DB%8C-s8lmm55esjeg-s8lmm55esjeg</link>
                <description>توی تهران اگر از دنیا بروی، احتمالا قبل از آنکه سر از بهشت زهرا در بیاوری، یا توی سردخانه بیمارستانی یا پزشکی قانونی و شاید هم سردخانه بهشت زهرا. اگر خانواده‌ات خیلی ‌معرفت به خرج بدهند و هنوز روی بعضی از خط قرمزها تعصب داشته باشند، نمی‌گذارند به هیچ کدام از این جاها بروی و تو را تا زمان تشییع در خانه نگه می‌دارند (البته اگر شدنی باشد) و بعد توی محله تشییع می‌شوی و آخر سر هم راهی خانه ابدی‌ات می‌کنند. اما توی مشهد که باشی احتمال خیلی زیاد قبل از خانه ابدی سر از حرم در می‌آوری. چرخی می‌زنی توی حرم و چند «خدابیامرزدش» از بین زوار برای خودت جمع می‌کنی و بعد راهی منزل ابدی‌ات می‌شوی. شاید هم اصلا از حرم بیرون نروی و یک جایی همان نزدیکی‌ها، شاید زیرزمین بمانی و تا ابد مقیم حرم بشوی.توی تهران اگر به دنیا بیایی، اگر پدر و مادرت عرب‌پرست نباشند! و بخواهند ایرانی بودنشان را مستقیم بکنند توی چشم همه، در گوش‌ات اشعار فردوسی را می‌خوانند. اگر نه در گوش‌ات اذان و اقامه می‌گویند و بعد هم توی نیم‌وجبی را با کلی تشریفات می‌آورند خانه و از یکی دو روز بعد که راه و چاه زندگی را یاد گرفتی، کاری می‌کنی شب و روز پدر و مادرت جوری به هم بپیچد که اسم خودشان را هم از یاد ببرند! اما توی مشهد که باشی احتمالا همان روزهای اولی که چشم‌های پف کرده‌ات را باز می‌کنی می‌آورندت حرم و تو را رو به گنبد طلایی می‌گیرند و نذر آقا می‌کنند. اصلا شاید همان جا اهل بشوی و قول بدهی که تا آخر عمر زیر قولت نمی‌زنی و کج نمی‌روی و نگاه چپ نمی‌کنی.توی تهران زمستان که بیاید فرق می‌کند کجای این شهر دودزده و خاکستری خانه داشته باشی. فرق می‌کند شمالِ شهر باشی یا جنوبِ شهر. این را سخاوت آسمان هم نشانت می‌دهد. اصلا استوری آدم‌ها توی روزهای سرد زمستانی خودش گویای همه چیز هست؛ آن وقت است که هی با خودت دو دو تا چهارتا می‌کنی که «اینجا» باران هم نیامد چطور «آنجا» این همه برف بارید؟! همان موقع است که بچه‌ها پا پیچت می‌شوند که باید برویم شمال شهر و برف‌بازی کنیم. چون امروز یکی از بچه‌ها توی کلاس گفته: «شمال شهر کلی برف آمده» و بعد هم دستش را تا زیر زانو پایین آورده و همان جا نگه داشته تا همه بچه‌های کلاس خوب ببینند. توی تهران حتی فرق می‌کند شرق ساکن باشی یا غرب. خیلی هم فرق می‌کند. فقط هم به وضعیت جوی‌اش برنمی‌گردد. به خیلی چیزها که نمی‌شود اینجا گفت. اما به گمانم مشهد که باشی، شمال شهر باشی یا جنوب. آسمان سرخ که بشود و سوز هوا تا ته پره‌های بینی‌ات را بسوزاند، خاطرت جمع است که یکی دو ساعت دیگر آن قدر برف نم‌نم می‌بارد که همین کوچه‌های تنگِ پایینِ شهر که به زور می‌شود یک نفر ازشان عبور کرد، سفیدپوش می‌شود و تو هم باید قبل از بیرون آمدن از خانه شال و کلاه کنی.توی تهران که باشی و بخواهی نان بخری ده مدل نانوایی و نان هست که بالاخره یکی‌شان به مذاقت خوش بیاید. هرچند که خودت هم می‎دانی آن بقیه هم نان‌شان بد نبود اما هوس نان فلان و بهمان کردی. اما توی مشهد که باشی فرقی نمی‌کند از کدام نانوایی نان بخری و چه نانی بیاوری خانه. چون همه‌شان بعد از یکی دو ساعت قابل خوردن نیستند و می‌شوند چیزی شبیه نسل جدید لاستیک‌های خوردنی. به شاطر محترم که اعتراض می‌کنی و یا از مشهدی‌های عزیز که می‌پرسی چطور چنین نانی را میل می‌کنند می‌گویند: «شما پایتخت‌نشینی و خیال کردی اینجا هم تهرانه؟ هرچیزی خوبش توی تهرانه.» و بعد می‌مانی که این هم شد حرف؟ خب آرد را که همه جا دارند. آب هم که از قدیم گفته‌اند ماده‌ای بی‌رنگ و بی‌بو است!، پس می‌ماند شاطر و هنر دستش که به جای آنکه ده جور نان درجه یک بپزد، نانی می‌پزد، یکی از یکی بدتر! به جای آنکه از هر انگشتش یک هنر بریزد، بدبختانه فقط یک ناخن درآمده!توی تهران که باشی تا آخرین لحظه‌های قبل از سال نو یا باید پشت ترافیک آخر سال باشی یا در حراجی‌های خیابانی و یا هر جایی که یکهو صدای «آتیش زدم به مالم» بلند می‌شود. اگر هم این رفتارها را کسر شان بدانی و صد البته باز هم عرب‌پرست نباشی!، می‌نشینی سر سفره هفت سین و حافظ می خوانی. سفره‌ای که که سعی کردی طبق جدیدترین ورژن‌های چیدمان سفره هفت سین باشد و شصت مدل هم از خودت و سفره هفت سین و شاید هم دلبر، عکس می‌گیری و می‌چپانی توی استوری‌های اینستا و واتساپ و پروفایل تلگرام. توپ لحظه تحویل سال را که در کنند ماچ می‌دهی به عزیزانت و متقابلا ماچ می‌گیری و از فردایش مثل سریال‌های طنز دهه ۷۰، سر تا پایت را با خریدهای این چند هفته پر می‌کنی و می‌روی دیدن این و آن. البته خیلی‌ها خودشان را توی تب و تاب آخر سال نمی‌اندازند و لحظه‌های آخرش را یا در خانه می‌گذرانند و یا در مسجدی و و امامزاده‌ای. دعای تحویل سال می‌خوانند و آب زعفران دعانوشته می‌خوردند و آرزوهای بزرگ می‌کنند. مرزهای آرزوهایشان را به وسعت شرق و غرب عالم باز می‌کنند و خیلی‌ها را توی دعاهایشان جا می‌دهند. اما مشهد که باشی سالت انگار فقط یک جا و یک جور تحویل می‌شود؛ یا توی حرم، یا خیابان‌های نزدیک حرم و شاید هم بالای پشت بام و رو به حرم!تهران که باشی، ماه صفر که تمام بشود، یعنی همان ساعت‌های آخر ماه صفر، کم‌کم داری لباس سفیدت را از کمد در می‌آوری. خوشحالی که صفر دارد تمام می‌شود و مطمئنی فردا یک روز جدید است که هیچ ربطی به امروز ندارد. شب که می‌شود و کانال‌های تلویزیون را بالا و پایین می‌کنی و می‌رسی به پخش زنده حرم و از خودت می‌پرسی اینجا چرا هنوز سیاه‌پوش است؟ این‌ها چرا هنوز ماتم زده‌اند؟ مگر صفر تمام نشد؟! اصلا شاید بخواهی دست از عرب پرستی‌ات برداری و این خرافه‌ها و رسوم کهنه را بگذاری کنار و از همان اول، نارنجی و سبز بپوشی. اما توی مشهد که باشی بعید می‌دانم حزن غروب آخر ماه صفر با هیچ رنگی (سفید یا قرمز) کم بشود. اصلا شاید غروب که بشود و اذان مغرب را که بگویند حجم غصه‌هایت بیشتر بشود. آنقدر که تا نفس می‌کشی صدای آه از سینه‌ات بیرون بیاد.مشهد که باشی، دلت که بگیرد و سختی‌های روزگار صاف بنشیند وسط سینه‌ات یا آن موقع که دلشوره چنگ انداخته باشد بیخ گلویت و هی فشار بدهد، خرجش یک خط اتوبوس یا تاکسی است. کافی است بگویی: «مستقیم حرم» شاید هم بد نباشد بگویی: «حرم دربست» آن وقت است که می‌نشینی توی ماشین و مچاله می‌شوی توی خودت. تا پایت به حرم باز می‌شود و می‌ایستی آنجا که دلت ضعف می‌رود برای برق گنبد طلایی، انگار نصف غصه‌هایت را از شانه‌هایت بر می‌دارند. نه حرف می‌زنی و نه زیارت‌نامه می‌خوانی. فقط دست روی سینه می‌گذاری، خم می‌شوی و سلام می‌دهی. فرق می‌کند به کدام دیوار تکیه بدهی. دیوار تنهایی خودت یا دیوارهای صحن؟بالاخره فرق می‌کند کجا باشی.تولدتون مبارک آقای امام رضا (ع)</description>
                <category>Zahra Sadat</category>
                <author>Zahra Sadat</author>
                <pubDate>Fri, 09 May 2025 17:01:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قول پسر</title>
                <link>https://virgool.io/@m_23591509/%D9%82%D9%88%D9%84-%D9%BE%D8%B3%D8%B1-zufutho9gmxs</link>
                <description>تازه آفتاب زده بود که ننه‌علی چوب دستی‌اش را برداشت و از خانه بیرون زد. خوش نداشت بقیه زودتر از او بیایند. دیروز پایش را کرده بود توی یک کفش و کل عباس را آورده بود جلوی خانه‌اش که ریسه چراغانی توی حیاط بکشد. کل عباس گفته بود:- الان چه وقته ریسه زدنه ننه‌علی؟ چیزی تا محرم نمونده.- کار نداشته باش. تازه از سفر رسیده دارم. خاطرش برام عزیزه.و بعد هم دست کرد و پر روسری‌اش را باز کرد. اسکنای‌های تاشده را بیرون آورد و گذاشت کف دست کل عباس.- اینم مزدت.کل عباس نگاهی به اسکناس‌های زرد و رنگ و رو رفته انداخت. اسکناس‌ها را لبه پنجره گذاشت و زیر لب چیزی گفت که ننه‌علی نشنید. شاید هم نخواست بشنود. ننه‌علی رو چرخاند. آفتابه گوشه دیوار را برداشت و شروع کرد به آب و جارو کردن حیاط. کار کل عباس که تمام شد ننه علی هم به اندازه دو مشت از باغچه گل چیده بود. گل‌ها را لای پارچه نمدار گذاشت و برد توی اتاق و گذاشت سر طاقچه.همین دیشب بود که مثل هر شب رختخواب علی را کنار خودش انداخت. تای ملافه را باز کرد و کشید روی تشک. تا سر روی متکا گذاشت، دست‌هایش را جلوی صورتش گرفت و هی انگشت‌های حنا بسته‌اش را شمرد. انگار حسابش درست در نمی‌آمد. بوی حنا زیر دماغش می‌خورد. چشم انداخت به عکس روی طاقچه. نور ریسه ها افتاده بود توی قاب عکس و صورت علی را قرمز کرده بود. آن موقع که رفت تازه پشت لبش سبز شده بود. این سالها هرچه به ننه علی سخت گذشت و هر روزش اندازه یک عمر طول کشید، اما صورت علی هنوز هم توی ذهن ننه علی مثل وقتی که از زیر قرآن ردش کرد، جوان بود. اما حالا انگشت هایش را که می شمرد، علی پنجاه سال را پر کرده بود. ننه علی همه این سالها هیچ وقت لب به شکایت باز نکرد و هر بار فقط می گفت:- قول داد که برمیگرده.پیچ آخر جاده امامزاده غریب‌علی را که رد کرد، به هن و هن افتاد. مش هاشم از دور ننه علی را که دید، جلو آمد. ننه علی همان جا روی پله های امامزاده نشست تا نفسی تازه کند.- چرا پیاده اومدی؟ مگه قرار نبود با کل عباس بیای؟- عجله داشتم. خوب نیست صاحب مجلس دیرتر از بقیه بیاد.مش هاشم آه بلندی کشید و رفت توی امامزاده. بیرون که آمد، استکان چای دستش بود. استکان را روی پله گذاشت و کنار ننه علی نشست.- تا یک ساعت دیگه اینجا شلوغ میشه، بیا توی امامزاده بشین. یه وقت زیر دست و پا نمونی.- این همه راه نیومدم که از دور بچه ام رو ببینم.مش هاشم دستی به پیشانی پینه بسته اش کشید و گفت:- کدوم بچه ننه علی؟ چرا خودتو با این حرفها اذیت میکنی؟- اذیت؟ مگه میشه مادر از دیدن اولادش اذیت بشه؟مش هاشم حرفی نزد. سرش را چند بار تاب تاب داد و فوت بلندی کشید. آخر سر، دست سر زانو گذاشت و از جا بلند شد. ننه علی نفسش که جا آمد بلند شد. سمت امامزاده چرخید و سلام داد. برگشت و جلو رفت. کنار گودال عمیقی که وسط حیاط امامزاده کنده بودند نشست. دور تا دور گودال را با گل پوشانده بودند. ننه علی مشتی خاک برداشت، زیر لب چیزی خواند و به خاک فوت کرد. مشتش را بالای گودال باز کرد. باد کمی از خاک را به صورت ننه علی زد.دو ساعت مانده به ظهر بود که امامزاده غلغله شد. بس که آدم توی حیاطش آمد. همه هر طور بود خودشان را رسانده بودند. حتی صنم، عروس پا به ماه راضیه هم آمده بود و روی پله، کنار ننه علی نشست. دانه های درشت عرق توی گودی زیر چشمهایش نشسته بود. چادرش را دور شکم بسته بود و با گوشه روسری خودش را باد می داد. ننه علی روی شکم برآمده صنم دست گذاشت و گفت:- راضی به زحمتت نبودم. این طفل معصوم توی این گرما اذیت میشه.صنم دست از باد زدن خودش برداشت و به ننه علی خیره شد. خواست چیزی بگوید که دوباره ننه علی گفت:- دل منو شاد کردی و اومدی پیشواز پسرم، الهی که بارت رو سالم بذاری زمین.راضیه آمد کنار عروسش ایستاد و با ننه علی احوالپرسی کرد.- چطور شده حنا بستی ننه علی؟- دوست نداشتم پسرم امروز که میاد منو شکسته ببینه. به خدا که امشب راحت سر روی بالشت می ذارم.- ننه علی کی میاد؟ نکنه خیال برت داشته علی رو دارند میارن اینجا؟- خب معلومه، پسرم داره برمیگرده. دیشب واسه خاطر خودش موهامو حنا گذاشتم.راضیه دست عروسش را گرفت و بُرد توی امامزاده. زیر گوشش حرف می زند. صنم برگشت و دوباره به ننه علی نگاه کرد. ننه علی چشمش پی رفتن آنها بود. دلش می خواست راضیه و صنم همان جا توی امامزاده می ماندند و بیرون نمی آمدند.خورشید به وسط آسمان رسیده بود. تیزی گرمایش صاف می خورد وسط کمر ننه علی که هنوز هم کنار قبر نشسته بود. بالاخره آمبولانس رنگ و رو رفته ای پیچ جاده را گرفت و بالا آمد. دو تا ماشین عقب و جلویش می آمدند. ماشین ها که رسیدند به امامزاده، مردم صلوات فرستادند. دو مرد از ماشین پیاده شده و در آمبولانس را باز کردند. تابوت را از آمبولانس بیرون آوردند. مردم جلوتر آمده و دوباره صلوات فرستادند. مش هاشم روی سر مردم گلاب می پاشید. زن ها عقب تر از مردها ایستاده بودند و گریه می کنند. ننه علی به چوب دستی اش تکیه داد و بلند شد. توی آن شلوغی چیزی نمی دید. گردن کشید چپ و راست و سر بلند کرد. بالاخره تابوت را روی دست مردها دید. پاهایش لرزید. انگشتهایش را محکم دور چوب دستی گرفت و وزنش را که انگار سنگین تر از همیشه بود روی چوب دستی انداخت. مردها جلوتر آمدند و تابوت را روی زمین گذاشتند. مشت مشت گل پرپر شده بود که زن ها روی تابوت می ریختند. ننه علی دستش را روی چوب دستی اش سُراند و روی زمین نشست. گرمای هوا کلافه اش کرد بود. انگار خورشید همه نورش را روی سینه ننه علی می تاباند بس که قلبش مثل ماهیِ توی تنگِ کم آب تقلا می کرد و خودش را به دیواره سینه می کوبید. ننه علی هیچ کدام از مردهایی را که دور قبر ایستاده بودند نمی شناخت. یکی از مردها که لباس سفید یقه آخوندی پوشیده بود، رو کرد به ننه علی و گفت:- مادر از اینجا بلند شو. برو عقب وایسا.ننه علی به روی خودش نیاورد. مرد دوباره گفت:- مادر جان اینجوری نمیشه شهید را دفن کرد. برو پیش زنها بشین.- کجا برم؟ خب من مادرشم. سی ساله چشمم به در مونده تا پسرم بیاد.مردها دست از کار کشیدند و به ننه علی زل زدند.- مادر این شهید گمنامه، البته که فرقی هم نمی کنه. همه زن های این روستا مادرشند.- گمنام یعنی چی؟ اینی که توی تابوت خوابیده، صاحب داره، پسر منه. این همه آدم برای بدرقه علی من اومدند.مرد این بار جواب ننه علی را نداد. مش هاشم جلو آمد. بازوی مرد را گرفت و کنار کشید. دوباره که برگشتند به ننه علی نگاه کرد و گفت:- حاج آقا بذار ننه علی همین جا بشینه. کاری به کار شما نداره.مردها دوباره مشغول شدند. در تابوت را که باز کردند، صدای شیون جمعیت بلند شد. مش هاشم بلندگوی امامزاده را روشن کرد. روضه خوان، روضه ظهر عاشورا می خواند. ننه علی چوب دستی را جلو گذاشت و روی زانو بلند شد. به حجم کوچکی نگاه می کرد که توی پارچه سفید پیچیده شده بود. دست هایش را برای بغل گرفتن باز کرد. مرد گفت:- مادر بذار کارمون رو بکنیم.ننه علی بریده بریده گفت:- بذار پسرمو بغل بگیرم.مرد، جنازه را داد بغل ننه علی. ننه علی دست هایش را گهواره کرد و حجم سفید توی بغلش را تکان داد و نوازش کرد. صورتش را روی پارچه سفید گذاشت. چشمهایش را بست.- خوش برگشتی عزیزم... سی ساله دارم برات رختخواب می اندازم نصف که شب اومدی ببینی منتظرتم. خوش اومدی دورت بگردم. چشمم روشن شد. دیگه هر بار که برم بیرون، کلید خونه رو نمیدم همسایه.ننه علی کیسه نم دار زیر چادرش را باز کرد و گل های پرپر شده را روی جنازه ریخت.- این گل ها را واسه خاطر خودت چیدم. گل محمدی، همون که همیشه دوست داشتی.مش هاشم جلو آمد و جنازه را از دست ننه علی گرفت. مردها بند بالای کفن را باز کردند و جنازه را توی قبر گذاشتند. روضه خوان دیگر چیزی نمی خواند و فقط صدای شیون زن ها می آمد. ننه علی خم شد و توی قبر را نگاه کرد. چند تکه استخوان بود. سر بلند کرد، چشم هایش همه جا را مه گرفته می دید. پرسید:- پس سرش کو؟مرد چشم هایش را بست و این بار شانه هایش لرزید. ننه علی بین جمعیتی که دورش بودند چشم چرخاند و داد زد:- دیدین پسرم برگشت؟ سرش رفت اما قولش نرفت.پایاناسفند 1403 </description>
                <category>Zahra Sadat</category>
                <author>Zahra Sadat</author>
                <pubDate>Thu, 01 May 2025 21:01:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رها، فیلمی به غایت تلخ اما پرکشش و جذاب</title>
                <link>https://virgool.io/@m_23591509/%D8%B1%D9%87%D8%A7-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%BA%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%AA%D9%84%D8%AE-%D8%A7%D9%85%D8%A7-%D9%BE%D8%B1%DA%A9%D8%B4%D8%B4-%D9%88-%D8%AC%D8%B0%D8%A7%D8%A8-tycjpqnjbpcx</link>
                <description>اسم شهاب حسینی یا تصویر او در پوستر فیلم «رها» به تنهایی هم دلیل خوبی است تا هر بیننده‌ای را ترغیب به تماشای آن کند. اما اولین تلاش موفق حسام فرهمند در فیلم رها در چهل و سومین جشنواره فیلم فجر، صرفا محدود به حضور یک بازیگر شاخص با کارنامه‌ای موفق و درخشان نیست؛ رها فیلمنامه‌ای خوب و داستانی تلخ اما منطقی و پر از تعلیق دارد که به جز ریتم کند دقایق اولیه‌اش، خواننده را تا انتها همراه خود می‌کِشد.  رها قصه خانواده‌ای از طبقه متوسط جامعه است که مدتی قبل لپ‌تاپ گران‌قیمت دخترشان (رها) به سرقت رفته و حالا رها در آستانه بی‌کار شدن است. همین عدم تعادل ساده اما پرتکرار این روزهای جامعه، می‌شود گره اصلی داستان و هرچه فیلم جلو می‌رود بیننده بیشتر متقاعد می‌شود که وضعیت عجیب و دشواری که پیش آمده دیگر هیچ‌ وقت به حالت اولش برنمی‌گردد. رها روایت‌گر ازهم‌گسیختگی خانواده‌ای است که فقر و فشار اقتصادی روی زندگی‌شان سایه سنگینی انداخته و البته پدر خانواده هم خواسته یا ناخواسته، در این سقوط و ازهم‌پاشیدگی نقش دارد. پدری که چند سالی است از نظر روحی و روانی آسیب دیده و بعد از ماجرایی وحشتناک دیگر هیچ وقت روی خوش زندگی را ندیده است. ساختار فیلم رها بی‌شباهت به آناتومی رمان نیست. اگرچه تنه اصلی فیلم ماجرای دزدیده شدن لپ‌تاپ رها و تلاش پدرش برای خرید یک لپ‌تاپ دست دوم دیگر است اما فیلم، داستان‌های فرعی دیگری هم دارد که همگی به قصه اصلی مرتبط بوده و حلقه اتصال محکمی با پیرنگ کلی فیلم دارند. رها نه یک داستان بلکه چند داستان و چند پایان دارد و از یک جایی بعد بیننده احساس می‌کند وارد داستان و فیلم تازه‌ای شده که به اندازه ماجراهای قبل از خودش گیرا و پرکشش است. گره‌افکنی و گره‌گشایی‌های متعدد فیلم طوری است که در لحظاتی و با جابه‌جا کردن خوبی و معصومیت با بدی و تباهی، خواننده را نیز به چالش کشیده و نشان می‌دهد هیچ چیز از هیچ کس بعید نیست! خانه در فیلم رها، صرفا مکان رخداد بسیاری از ماجراها و یا لوکیشن اصلی فیلم‌برداری نیست بلکه مفهومی زنده و معنادار است. خانه‌ای که در فیلم نمایش داده می‌شود در اغلب ویژگی‌هایش با چارچوب‌های مفهومی و متعارف یک خانه ایرانی فاصله دارد؛ از معماری گرفته تا چیدمان وسایل و حتی رنگ‌آمیزی‌ها. اما همین خانه با همه مختصات متفاوتی که دارد، هویت پیدا کرده و تبدیل به یکی از شخصیت‌های مهم فیلم می‌شود؛ شخصیتی بی‌کلام که در لحظاتی از فیلم صدایش از هر دیالوگی بلندتر است! پایان فیلم اگرچه پایان خوشی نیست اما به واقع پایان خوبی است و عمیقا خواننده را متاثر می‌کند. حسام فرهمند در این فیلم دنبال نمایش چهره زیبای واقعیت و یا واقعیت آن‌طور که دوست دارد نیست، او از تلخی حقیقت در این درام اجتماعی می‌گوید. شاید یکی از تاثیرگذارترین صحنه‌های فیلم همان صحنه پایانی باشد آن‌جا که انگشت‌های پدر موهای رها شده رها را روی زانویش نوازش می‌کند و اوج تاسف و همدردی را در بیننده رقم می‌زند. اگرچه مخاطب از درون‌مایه تاریک و گزنده فیلم غمگین می‌شود اما بدون شک از دیدن فیلم راضی است و خوشحال از اینکه دو ساعت از عمرش را روی صندلی سینما هدر نداده است! پایان</description>
                <category>Zahra Sadat</category>
                <author>Zahra Sadat</author>
                <pubDate>Sat, 15 Feb 2025 16:02:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک شروع برفی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_23591509/%DB%8C%DA%A9-%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9-%D8%A8%D8%B1%D9%81%DB%8C-caj6tbcakrsa</link>
                <description>عمه منیر و عموحمید تا پای اتوبوس آمده‌اند. هرچه گفتم نیازی به این کارها نیست، قبول نکردند. چشم‌های عمه هی پر از اشک می‌شود و رویش را بر می‌گرداند. آخر سر طاقتش تمام می‌شود و حرفی را که از یک هفته پیش سر دلش مانده می‌گوید. - کاش صبر می‌کردی چهلم تمام می‌شد آن وقت سه تایی با هم می‌رفتیم و لباس مشکی‌مان را همان جا در می‌آوردیم.عموحمید در جا جواب عمه را می‌دهد. - چه کارش داری خانم؟ می‌خواهد با دوست‌هایش چند روز برود سفر. آن هم مشهد. عمه دستمال کاغذی را می‌چپاند گوشه چشمش و طوری فشار می‌دهد که من هم دردم می‌گیرد. صدایش گرفته و تودماغی است. - من از خدا می‌خواهم بهش خوش بگذرد. اما رضا امانت است دستم. یک قدم می‌آیم جلو و پیشانی عمه را می‌بوسم. - چشم به هم بزنی برگشتم. از مشهد چه برایت بیاورم؟ عمه پلک می‌زند و این بار دانه‌های درشت اشک از روی گونه‌اش سُر می‌خورد و تا زیر چانه‌اش می‌آید. - هیچی، فقط مراقب خودت باش. آنجا از طرف پدر و مادرت هم زیارت کن. یادت نرود زیارت نرفته‌شان را... لب‌های عمه می‌لرزد و روی هم قفل می‌شود. زیارت؟ عمه فکر می‌کند برای زیارت و پابوسی می‌روم مشهد. خبر ندارد کار دیگری دارم. این آخرین بار را باید بروم و کار را یکسره کنم. باید تکلیفم را روشن کنم. عموحمید دست می‌گذارد روی شانه‌ام و فقط می‌گوید: - برو به سلامت. در امان خدا. بیشتر از این معطل نمی‌کنم. کوله‌ام را یک وری می‌اندازم روی شانه‌ام و راه می‌افتم. از صبح عمه آنقدر خوراکی تویش چپانده که حسابی سنگین شده. نصف اتوبوس برای بچه‌های مسجد ما است. می‌روم ته اتوبوس می‌نشینم. دو ساعت است که راه افتادیم. آقا‌سعید از صندلی‌اش بلند می‌شود و می‌آید عقب تا صدایش به بچه‌های ردیف آخر هم برسد. دارد از برنامه این سه روز می‌گوید و از آداب زیارت. طفلک آقا‌سعید! چه قدر خوشحال است که من را هم آورده مشهد تا به قول خودش استخوان سبک کنم. همین دیشب بود که بعد از نماز آمد کنارم نشست و گفت:- پایت که به حرم برسد، نصف غصه‌هایت را از شانه‌ات بر می‌دارند. سبک می‌شوی.  زیپ بغل کوله‌ام را باز می‌کنم و ایرپادم را در می‌آورم. می‌گذارم توی گوشم و صدایش را آنقدر بلند می‌کنم تا صدای آقا‌سعید را نشنوم. حرف‌هایش به درد من نمی‌خورد. آداب زیارت به چه کارم می‌آید؟ وسط این زمستانی که تازه یادش افتاده خودی نشان بدهد، آمده‌ام تا تسویه حساب کنم. کاری که یک ماه است مثل خوره افتاده به جانم. از پِلِی کردن موزیک‌های تکراری خسته می‌شوم و ایرپادم را خاموش می‌کنم. صدای شکستن تخمه و پَلَق‌های باز کردن نوشابه تا عقب اتوبوس هم می‌آید. هوا بارانی است و راننده آرام می‌راند. انگار هیچ عجله‌ای برای رسیدن ندارد. یکی از بچه‌های ردیف جلو می‌گوید:- فکر کنم آخرش مجبور شویم اتوبوس را خودمان تا مشهد هُل بدهیم. علی آلمانی همانطور که ساندویچش را می‌لُمباند بلند می‌گوید: - یکی باید خود تو را هُل بدهد با آن شکم توی آفسایدت! لااقل نیم متری عقب نشینی لازم دارد!صدای خنده بچه‌ها می‌رود هوا. چند مسافر صندلی‌های جلو نُچ‌نُچ می‌کنند. آقاسعید رو برمی‌گرداند و اخم می‌کند. نیم ساعت بعد بلند می‌شود و یک کیسه بزرگ را از بالای سرش بر می‌دارد. دارد بین بچه‌ها ساندویچ‌های شام را تقسیم می‌کند. عباس می‌گوید: - آقا کاش زودتر می‌گفتید، ته بندی نمی‌کردیم. ساعت از دوازده شب گذشته. آقاسعید نیم‌خیز می‌شود و نگاهی به عقب اتوبوس می‌اندازد. حس می‌کنم دنبال من می‌گردد. چشم‌هایم را می‌بندم. سرم را به پشتی صندلی تکیه می‌دهم و رویم را به طرف پنجره می‌کنم که یعنی خوابم. حوصله حرف‌هایش را ندارم. حوصله هیچ کس را ندارم. اگر می‌شد تنها می‌آمدم تا همسفر آدم‌هایی نباشم که راهشان از همان اولِ سفر از من جدا است. آنها آمده‌اند شیطنت کنند، بخندند، زیارت بروند و خوش باشند اما من فقط آمده‌ام تا تکلیفم را روشن کنم. کارم که در مشهد تمام شود، بلیط برگشت می‌گیرم و می‌آیم. وسط این بچه‌ها که دارند از سر و کول هم بالا می‌روند وصله ناجورم. صدای تکان خوردن دانه‌های تسبیح آقاسعید می‌آید. معلوم است بلند شده و تا ته اتوبوس آمده. به روی خودم نمی‌آورم و چشم‌هایم را باز نمی‌کنم. می‌آید عقب. این را از بوی عطرش می‌فهمم. کمی می‌ماند و دوباره می‌رود. خیالم که از رفتنش راحت می‌شود چشم‌هایم را باز می‌کنم. به جاده سیاهی زل می‌زنم که کِش آمده و دنبالمان می‌آید. نه زمین معلوم است و نه آسمان. هرچه هست سیاهی و تاریکی است. عمق تاریکی‌اش نفس آدم را بند می‌آورد. چشم‌هایم را بی‌خودی تنگ می‌کنم تا در این ظلمات چیزی ببینم. شاید لاشه ماشین بابا را. شاید چادر تکه‌تکه شده مامان را. کاش ساز مخالف نمی‌زدم. کاش من هم باهاشان رفته بودم. کاش وقتی ماشین معلق می‌زد و جمجمه مامان و بابا را خُرد می‌کرد من هم آنجا بودم. آن وقت دیگر زیر داغ نبودنشان له نمی‌شدم. آن وقت نبودم تا نفر سوم خانه عمه منیر و عموحمید باشم و بشوم بچه نداشته‌شان. کاش مامان و بابا هم مثل خیلی از زن و شوهرهای دیگر بی دردسر بچه‌دار می‌شدند. آن وقت هر سال نمی‌رفتند پابوس آقا که بعد از ده سال نذر و نیاز بالاخره صاحب فرزند شده‌اند. اصلا کاش اسمم رضا نبود. از خودم لجم می‌گیرد، از نه‌یِ بی‌موقعم. از نذر هر ساله مامان و بابا، از آن ۲۰۶ لعنتی و این جاده کفی که هرچه می‌رویم تمام نمی‌شود. کاش پژوی عمو حمید دستم بود. گاز می‌دادم و می‌رفتم روی ۱۴۰ تا، ۱۵۰ تا، ۲۰۰ تا. آن وقت تمام شیشه‌ها را پایین می‌کشیدم و سرم را می‌بردم بیرون و داد می‌زدم. به قول آقا سعید: - گاهی داد کشیدن از نفس کشیدن هم واجب‌تر است. حس می‌کنم دارم خفه می‌شوم. مثل همان وقتی که بابا بی‌هوا من را انداخت توی آب تا ترسم بریزد. دست و پا می‌زدم و آب استخر قُلپ قُلپ می‌رفت توی دهانم. کاش الان هم بود و من را از این برزخ بیرون می‌کشید و زیر گوشم می‌گفت:- چه‌ات شده پسر؟ حواسم بهت هست. هوای اتوبوس سنگین شده. زنجیر باریک توی گردنم دارد قفسه سینه‌ام را له می‌کند. دکمه اول پیراهنم را باز می‌کنم و خودم را ولو می‌کنم روی صندلی. چراغ‌های اتوبوس یکی در میان روشن می‌شود. آقا سعید بلند شده و دارد می‌آید عقب. به آن‌ها که بیدارند می‌گوید: - اذان صبح را گفته‌اند. زود نمازتان را بخوانید و بیایید بالا. آن‌هایی را که خوابند بیدار نمی‌کند. کاری به کارشان ندارد. من اما بیدارم. کاپشنم را می‌پوشم و می‌روم پایین. راننده سیگارش را آتش زده و دارد به یکی از مسافرها می‌گوید دو ساعت دیگر می‌رسیم مشهد. پایم که به زمین می‌رسد، سوز سرما مثل سیلی می‌خورد توی صورتم. کلاهم توی کوله جامانده. حوصله‌ام نمی‌گیرد برگردم و بردارم. یقه کاپشنم را تا زیر چانه می‌آورم بالا. باد چیزهایی را توی هوا می‌چرخاند. سرم را بلند می‌کنم. دارد برف می‌بارد. اتوبوس راه افتاده و هوا روشن شده. هنوز سرما توی تنم مانده. آقا‌سعید می‌آید عقب و یک لیوان چای داغ می‌دهد دستم. - نچایی پهلوان؟ لبخند بی‌معنایی می‌زنم و چیزی نمی‌گویم. - با ما قهر نکن داش رضا. آقا‌سعید می‌نشیند صندلی کناری‌ام که از همان اول سفر خالی بود. منتظرم حرفی بزند اما تسبیحش را می‌اندازد دور گردنش. سرش را به پشتی تکیه می‌دهد و چشم‌هایش را می‌بندد. می‌رسیم ترمینال و از آنجا یک‌راست می‌رویم خوابگاه. ظهر که می‌شود، آقاسعید شال و کلاه می‌کند و می‌گوید می‌خواهد برود حرم. هرکسی دوست دارد آماده شود. به روی خودم نمی‌آورم. دلم نمی‌خواهد زیارت دسته‌جمعی بروم. اصلا دوست ندارم زیارت بروم. سردرد را بهانه می‌کنم و تا شب توی خوابگاه می‌مانم. ساعت از دو گذشته و بچه‌ها بالاخره می‌خوابند. لباس‌هایم را می‌پوشم. کوله را می‌اندازم روی شانه‌ام و شال و کلاهم را می‌زنم زیر بغل. آقاسعید در خوابگاه نیست. مطمئنم سر شام دیدمش. شانه بالا می‌اندازم و دیگر پی فکرهایم را نمی‌گیرم. باید همین امشب حرف‌هایم را بزنم و بلیط تهران بگیرم و دیگر هیچ‌وقت پشت سرم را نگاه نکنم. از در خوابگاه می‌زنم بیرون. زمین سفید شده و آسمان سرخ است. از وقتی رسیده‌ایم دارد برف می‌بارد؛ آنقدر تند که تا برسم به حرم چند بار خودم را می‌تکانم. کوله‌ام را تحویل امانت‌داری می‌دهم و می‌روم تو حرم. نه سلام می‌دهم و نه اذن دخول می‌خوانم. سرم را می‌اندازم پایین و روی کف‌پوش‌های سیاه صحن پا می‌گذارم تا لیز نخورم. راهم را می‌کشم و خودم را به صحن قدیم می‌رسانم. خلوت است و هر کسی هم که می‌آید از زور برف و سرما زود می‌رود داخل. روبروی گنبد می‌ایستم. زیاد وقت ندارم. باید زودتر حرف‌هایم را بزنم و بروم پی کارم. باید بگویم این آخرین باری است که می‌آیم و خیلی مردانگی کردم که برای گفتن حرف‌هایم این همه راه آمده‌ام. باید از روزگارم بگویم که جهنمی شده و حتی چای‌شیرین‌های چایخانه‌ات هم حالم را جا نمی‌آورد. باید داد بزنم که از همین امشب، نه! از آن شبی که تلفن زنگ خورد و پلیس راه گفت زودتر خودتان را برسانید قوچان، راه ما از هم جدا شد. دندان‌هایم از سرما به هم می‌خورَد. حرارت از لب‌ها و چشم‌هایم می‌زند بیرون. لابد تب کرد‌ه‌ام. همان سرمای اول صبح کار دستم داده. به دیوار مرمری صحن تکیه می‌دهم و به نظرم می‌آید گنبد زیر این برف چقدر قشنگ شده! سر تکان می‌دهم و به خودم نهیب می‌زنم که زودتر برو سر اصل مطلب. شال‌گردنم را می‌دهم پایین. نفس‌های گرمم بخارهای بلندی می‌شود و از دهانم می‌رود بیرون. تا می‌خواهم حرفی بزنم پیرمردی عصا به دست می‌آید نزدیکم. دنبال زیارت‌نامه می‌گردد. کمرش آنقدر خم است که می‌ترسم روی این برف لیز بخورد و از وسط بشکند. می‌روم چند حجره جلوتر و دست می‌برم توی قفسه و یک زیارت‌نامه برایش می‌آورم. زیارت‌نامه را می‌گیرد اما نمی‌رود. می‌پرسم: - چه شده؟ می‌گوید سواد خواندن ندارد و می‌خواهد برایش بخوانم. حرصم می‌گیرد. اگر سواد ندارد زیارت‌نامه می‌خواست چه کار؟ کتاب را باز می‌کنم و تا شروع می‌کنم به خواندن، دستم را می‌کشد و می‌گوید: - اینجا نِه، بِریم نزدِکِ ضِریح. نفسم را با حرص می‌دهم بیرون. دلم می‌خواهم سرش داد بزنم و بگویم چرا دست از سرم بر نمی‌داری و من را به حال خودم نمی‌گذاری؟ این همه آدم چرا صاف آمده‌ای سراغ من؟ می‌گوید هفت سال است حرم را ندیده. چانه‌اش می‌لرزد و اشک توی چشم‌هایش جمع می‌شود. چشم‌هایی که سیاهی‌اش به سفیدی می‌زند. می‌گوید همین امشب با پسرش آمده حرم اما گمش کرده. می‌گویم: - دفتر گمشده‌ها آنجاست. خداخدا می‌کنم ولم کند و برود آنجا و آنقدر بماند تا پسرش بیاید. با کف دست اشک‌هایش را پاک می‌کند و می‌گوید: - مگه مِشِه کسی تو حرم امام رضایِ (ع) گم بشه؟ نِمِشه دِگه!آستین لباسم را می‌گیرد و می‌رویم داخل. روبه‌روی ضریح می‌ایستیم. دوست ندارم چشمم به ضریح بیافتد. بلندبلند برایش زیارت‌نامه می‌خوانم. سرش را می‌اندازد پایین و شانه‌هایش تکان می‌خورد. نمی‌دانم از آن کلمه‌های عربی چه می‌فهمد؟ دستمالش را از جیب کتش بیرون می‌آورد و ‌روی چشم‌هایش می‌کشد. زیارت‌نامه تمام می‌شود. خداحافظی می‌کند و می‌رود. تنها مانده‌ام. باید همین الان کار را تمام کنم. سعی می‌کنم به لحظه‌های آخر عمر مامان و بابا فکر کنم. به زجری که کشیدند و ترسی که ریخت توی جانشان. اما نمی‌شود. فایده ندارد. هرچه می‌کنم زبانم به گفتن باز نمی‌شود. نه می‌روم و نه می‌نشینم. اسپند روی آتشم. سرم را به دیوار تکیه می‌دهم. شانه‌هایم درد می‌کند. نفس که می‌کشم سینه‌ام تیر می‌کشد. چشمم به ضریح می‌افتد. دست روی سینه می‌گذارم. خم می‌شوم و سلام می‌دهم. گوشه چوب‌پر خادمی می‌خورد به صورتم. نرم است. خوشبو است. مثل دست‌های مامان. چشم‌هایم می‌سوزد و تصویر ضریح جلوی چشمم تکان می‌خورد و ابری می‌شود.پایانبهمن ۱۴۰۳ </description>
                <category>Zahra Sadat</category>
                <author>Zahra Sadat</author>
                <pubDate>Thu, 30 Jan 2025 19:58:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تجربه من از دو ماه شاهنامه‌خوانی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_23591509/%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D9%85%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D9%88-%D9%85%D8%A7%D9%87-%D8%B4%D8%A7%D9%87%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-gjyzk1tdgr0g</link>
                <description>یک وقت‌هایی در زندگی همه‌مان هست که معلوم نیست منشا و علتش چیست و از کجا آب می‌خورد؟ لحظه‌هایی که وصله ناجور زمان هستند. نه می‌توانیم هضمشان کنیم و نه پس بزنیم و بالا بیاوریمشان. لحظه‌هایی که مثل بختک می‌افتد به جانمان و عجیب آنکه با همه سنگینی‌اش احساس بی‌وزنی می‌کنیم. انگار به هیچ کجا و هیچ چیز تعلق نداریم. مثل کاغذی که جایی وسط زمین و آسمان دارد تاب می‌خورد و باد آن را به هر طرف می‌کشاند. آن لحظه هیچ چیز نه خوشحالمان می‌کند و نه ناراحت. در چنان وضعیت خنثی و معلقی، هرچه به خودمان رجوع می‌کنیم نمی‌فهمیم حالمان به کدام سمت میل دارد؟ من این لحظه‌ها را خیلی کم تجربه کردم، کمتر از انگشتان یک دست. شاید چون یکجا ماندن و یکجور بودن را هیچ وقت دوست نداشتم. از رکود و در جا زدن بدم می‌آمد و با این حال ابدا آدم تنوع طلبی نبودم! نمی‌دانم این جمع اضداد را چطور باید توضیح داد. جمله‌هایی چون «حسش نیست»، «حالش رو ندارم»، «حوصله‌ام سررفته» تقریبا هیچ وقت جمله‌های من نبودند. آدم‌هایی هم که پای ثابت حرف‌هایشان این جمله‌ها بود، هیچ وقت آدم‌های الویت‌دار و محبوب اطرافم نبودند. همیشه کاری برای انجام دادن داشتم و اگر هم به فرض محال نبود، کاری برای خودم دست و پا می‌کردم تا زمان آنقدر کش پیدا نکند که هر ساعتش جلوی چشم‌هایم بشود یک عمر. کمتر چیزی آن قدر دلم را می‌زد که به کل کنارش بگذارم و هی شاخه عوض کنم. اتفاق‌های هرچند کوچک و ساده همیشه مثل روز اولشان برایم تر و تازه و جذاب بودند. با این حال از آن جا که «تعرف الاشیاء باضدادها»، برای من هم وسط این سال‌هایی که گذشت و بیشتر هم همین اواخر، لحظه‌هایی پیش آمد که از جنس قبل و بعدشان نبودند. همان بی‌وزنی بودند و بی‌تعلقی. همان نهایت بلاتکلیفی و کلافگی. لحظه‌هایی که به شدت میل به سکون داشتند اما بر خلاف ظاهرشان بی‌قرار بودند و پرتلاطم. هیچ چیز راضی‌کننده نبود و این حجم از بی‌میلی توان انجام هر کاری را از من می‌گرفت. کارهایی که هر کدامشان به تنهایی می‌توانست روزها و ماه‎ها سرگرمم کند. اما حالا مجموعشان هم چنگی به دل نمی‌زد!لحظه‌هایی که هیچ چیز وسوسه‌ام نمی کرد. هیچ فعالیتی باب میل نبود و بدتر اینکه، باور را داشتم انجام هر کاری در آن لحظه بی‌خود و بی‌معنا است.چرا که لحظه‌ها بی‌معنا و خالی از هدف شده‌اند. پوچی مثل پنبه زده شده‌ای می‌مانْد که تمام محیط دور و برم را گرفته بود! تنها کاری که کما فی السابق انجام می‌دادم کتاب خواندن بود که آن هم بیشتر رفتاری غریزی و طبیعی بود تا فضیلتی ارزشمند و قابل ذکر. همان «اصل بقا» بود. من کتاب می‌خواندم و می‌خوانم تا زنده بمانم! تا همان معنای اندکی که هنوز در جهان زیسته‌ام مانده، باقی بماند و دود نشود و به هوا نرود! تا به یک جا هم که شده وصل باشم. تا کمی هم که شده وزن بگیرم و سنگین بشوم و با هر بادی و تکانی، تاب نخورم و بالا و پایین نروم. یک روز خیلی اتفاقی و البته کاملا حساب شده! وسط کارهای ناتمامی که داشتم، سراغ شاهنامه رفتم. آن هم نه از اولش یا آخرش، جایی آن وسط‌ها. دوستی، پیشنهاد شروع از داستان سیاوش را داده بود و چون اولین مواجهه دقیق و تاملانه‌ام با شاهنامه بود، پس مخالفتی نکردم. آن موقع برای من هیچ فرقی نمی‌کرد این کتاب قطور ۱۵۰۰ صفحه‌ای را از کجا باز کنم. سنگینی‌اش به سمت راست بیافتد یا چپ؟ اوایل فقط تعهدی بود که داده بودم و هر طور که بود باید مدتی را تحمل می‌کردم. «تعهدی» که نفهمیدم از کی و کجا شد «تعلق»! هر بار که احساس بی‌وزنی می‌کردم و آن جمله‌های کذایی می‌شدند جمله‌های من، شاهنامه را باز می‌کردم.یک بار دقیق حساب کردم و متوجه شدم در هفته بیشتر از سه ساعت شاهنامه نمی‌خوانم اما اثرش پایدارتر از این مقدار کمی است که برایش وقت می‌گذارم. هر بار که شاهنامه را می‌بستم و آن یک ساعتی که قرار بود پایش بشینم تمام می‌شد، به شکل عجیبی احساس قدرت می‌کردم. آن قدر که به نظرم می‌آمد که در آن لحظه و ساعت‌های بعدش هیچ کاری بعید نیست. نفس تازه می‌کردم؟ نه! جان می‌گرفتم. قوام پیدا می‌کردم و محکم می‌شدم. غلط نیست اگر بگویم جهان عمق پیدا می‌کرد و چند لایه می‌شد و  معنا از هر لایه‌اش بیرون می‌ریخت! نمی‎‌دانم این نسخه ساده و قطور! برای همه جواب می‌دهد یا فقط اختصاصی من است؟ اما به گمانم هر مواجهه‌ای با متون کهن احتمالا باید چنین خاصیتی داشته باشد. شاهنامه (و هر متنی مشابه آن) قرن‌ها پیش سروده شد و قرن‌ها است که دارد نسل به نسل و سینه به سینه نقل می‌شود و این یعنی رکود در کارش نیست. قرن‌ها است که صحنه‌های شاهنامه هر بار که خوانده می‌شود انگار از نو زاییده می‌شود و همین زایش‌های متعدد نمی‌گذارد هیچ وقت رنگ و بوی کهنگی و ماندگی بگیرد. نمی دانم این روح حماسی اشعار شاهنامه است یا چینش کلمات ابیاتش یا نفَس گرم صاحبش یا داستان‌های نفس‌گیرش یا جمع همه اینها است؟ هرچه هست تا به خودت بیایی متوجه می‌شوی حالت عوض شده و دنیا همان قدر در مقابل چشم‌هایت بزرگ و باشکوه است که کوچک و دست یافتنی! پ.ن: اگر به نسخه چاپی شاهنامه دسترسی ندارید از سایت یا اپلیکیشن گنجور استفاده کنید. </description>
                <category>Zahra Sadat</category>
                <author>Zahra Sadat</author>
                <pubDate>Wed, 25 Dec 2024 15:47:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پروانه‌ها بال می‌زنند</title>
                <link>https://virgool.io/@m_23591509/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%87%D8%A7-%D8%A8%D8%A7%D9%84-%D9%85%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D9%86%D8%AF-boqvtaureuhl</link>
                <description>همین که خواست از روی مبل بلند شود، پایین قفسه سینه‌اش تیر کشید. سنگینی چیزی را روی سینه‌اش احساس می‌کرد. بار اولش نبود. هر تصویر جدیدی او را به این حال و روز می‌انداخت. تنها روشنایی خانه همان نور کم سوی آباژور گوشه پذیرایی بود. سر جایش نشست. چشم‌هایش باز بود و روبه‌رو را نگاه می‌کرد. اما نگاهش مسیر خاصی نداشت. اینجور وقت‌ها چشم‌هایش را نمی‌بست و سعی می‌کرد جزئیات تصاویر جدید را خوب به خاطر بسپارد.  هفته قبل بود. پشت پنجره آشپزخانه ایستاده بود. فنجان‌های چای را می‌شست و به کوچه نگاه می‌کرد. حواسش به خانه‌ی رو‌به‌رو بود، به گل‌های پیچ امین الدوله‌ای که از دیوار حیاط آویزان بودند. اولین تصویر را همان جا دید. نه در کوچه، نه در آشپزخانه و نه میان گل‌های پیچ امین الدوله. داشت فنجان‌ها را روی آب چکان می‌گذاشت. شیر آب را بست. چشم‌هایش را بست و بلافاصله باز کرد. با چشم‌های باز بهتر می‌دید. دستش روی فنجان مانده بود. برقی از ذهنش گذشت. «مثل کویر تاریکی که ناگهان جرقه‌ای در آسمان آن را روشن می‌کرد.» همه آنچه می‌توانست در توصیف حالش بگوید، همین جمله بود. هیچ وقت به اولین تصاویر اهمیت نمی‌داد. همیشه می‌گفت اگر دنباله‌دار باشند به زودی تصویرهای بعدش را هم خواهد دید. حالا امشب تصویرهای بعد را همان طور که روی مبل نشسته بود دید. برقی در آسمان ذهنش خورد و همه چیز برای لحظه کوتاهی دیده شد. سنگینی روی سینه‌اش بیشتر و بیشتر می‌شد. کسی دلش را چنگ می‌زد؟ نه. ده‌ها پروانه درون دلش بال می‌زدند و بالا و پایین می‌رفتند. دستش را روی شکم گذاشت. به طرف زانوهایش خم شد و سعی کرد با فشاری که به شکمش می‌آورد، این دلهره را کم کند. بی‌فایده بود. مهمان ناخوانده امشب برای به دنیا آمدن عجله داشت. اتاق گرم نبود با این حال دانه‌های عرق لابلای موهای مشکی‌اش نشسته بودند. ‌از جا بلند شد. پنجره آشپزخانه را باز کرد. سنگین نفس می‌کشید. عجیب بود. این حال را بارها تجربه کرده بود اما هیچ وقت برایش عادی نمی‌شد. سعی کرد نفس عمیقی بکشد. نه آنقدر بلند و باحوصله که ریه‌هایش را پُر کند. شروع به راه رفتن کرد. اما خودش بهتر می‌دانست که باید بنشیند و بنویسد. مطمئن بود تا ننویسد، تا تصاویر مبهم و جدا از هم، کامل نشوند این درد و فشار رهایش نمی‌کند. پس کاغذهایش را از کتابخانه بیرون آورد و همان جا روی زمین نشست. دوباره آنچه را دیده بود در ذهنش مرور کرد. اول زن را دیده بود یا مرد؟ مرد را دیده بود. مطمئن بود آن کسی که عروسک نمایشی را از سرش درآورده بود، مَرد بود. اسمش چه بود؟ پارسا؟ نه. آرش؟ نه. حمزه؟ بله همین بود. صاحب رستوران وقتی دستمزدش را روی میز گذاشت، گفته بود: «حمزه فردا شب زودتر بیا. شب جمعه است مشتری زیاد داریم.» زنش چی؟ صورتش را ندیده بود. اما توی آشپزخانه وقتی جلوی گاز ایستاده بود و با کفگیر چوبی، کتلت‌ها را پشت رو می‌کرد، دستش را روی شکم بزرگش گذاشته بود. پیراهن چهارخانه قرمز و طوسی به تن داشت که روی سینه چین می‌خورد.  صحنه اول را نوشت. صحنه دوم را نوشت. صحنه سوم چی؟ زن عکس سونوگرافی‌اش را بالا گرفته بود و به آن نگاه می کرد. دو جنین فسقلی، چمباتمه زده و وارونه کنار هم خوابیده بودند. دکتر گفته بود یکی دختر است و آن یکی پسر. همان جا وقتی خیسی ژل را از روی شکمش پاک می‌کرد، قند در دلش آب شد. در دل هر دویشان. حمزه دستش را زیر سر زن گذاشت و کمک کرد تا از تخت بلند شود. همان جا در گوشش گفت: - شهربانو دیدی همیشه می‌گفتم خدا اگه یه چیزی رو دیر بده حتما خوبش رو میده؟ بعد از یازده سال انتظار حالا هم پسر داریم هم دختر. قند و عسل!زن دستی روی شکم بزرگش کشید و لبخند زد. از مطب که بیرون آمدند زن گفت: - اسم دختره رو میخوام بذارم پریا. آخه هر وقت که تکون میخوره انگار یکی با یه پَر بلند، شکمم رو قلقلک میده! حمزه خنده‌اش گرفت. - حالا از کجا میدونی کار پسره نیست؟ - می‌دونم کار پریا است. چون همون موقع یکی با پا می‌کوبه به اون طرف شکمم. حمزه این بار بلندبلند خندید و گفت: - پس معلومه پهلوونیه برای خودش. حتما اسمش هم پوریا است. پریا و پوریا. حمزه دست شهربانو را گرفت و از خیابان رد شدند. به کبابی سرچهارراه رسیدند. - همین جا بشین الان میام. - کجا داری میری؟- برم دوتا سیخ کباب برای پریا و پوریا بگیرم و بیام. شهربانو از روی صندلی بلند شد. - نمیخواد. از الان باید حواسمون به دخل و خرجمون باشه. شوخی که نیست، تا چند ماه دیگه میشیم چهار نفر. حمزه، شهربانو را روی صندلی نشاند.- تا باشه از این ولخرجی‌ها. روزی این دو تا بچه قبل از خودشون رسیده. بعدشم مگه نشنیدی دکتر چی گفت؟ هرچی خوراکت بهتر باشه، بچه‌ها بهتر وزن می‌گیرند. آن روز شهربانو هرچه اصرار کرد، حمزه یک لقمه هم نخورد. از اینکه شهربانو، پریا و پوریا نشسته‌ بودند روبرویش و غذا می‌خورند، ذوق بچه‌گانه‌ای کرد.- کی بشه این دو تا وروجک به دنیا بیان و بزرگ بشن و خودم دهنشون لقمه بذارم. یکی پریا، یکی پوریا. سوار تاکسی که شدند، حمزه همان اول کرایه سه نفر را به راننده داد و گفت: - داداش عقب دیگه مسافر سوار نکن. دست شهربانو را توی دستش گرفت و گفت: - از فردا، بعد از اینکه آبدارخونه را تمیز کردم میرم توی یه رستوران کار می‌کنم. - مگه آشپزی بلدی؟ - حتما که نباید آشپزی کنم. رضا صفری معرفی‌ام کرده. میگه رستوران‌های شمال شهر پول خوبی واسه شیفت شبشون میدن. فقط تا ساعت دو طول میکشه. تنها نمون، عصرها زنگ می‌زنم حبیب بیاد دنبالت برو خونه آقام. صبح خودم میام دنبالت. شهربانو از پنجره ماشین بیرون را نگاه می‌کرد و مدام گوشه روسری‌اش را دور انگشتش می‌پیچید. - غصه نخور. فقط تا به دنیا اومدن بچه‌ها میرم. بعد از تولدشون عصرها زود میام خونه. حمزه هیچ وقت به شهربانو نگفت که شب‌هایی که به رستوران می‌رفت از سر شب تا وقتی آخرین مشتری توی رستوران بود، لباس عروسکی بزرگی را تنش می‌کرد. با صدای موسیقی دست‌هایش را چپ و راست می کرد و بالا و پایین می‌پرید. تصاویر داشتند پشت هم می آمدند. می‌ترسید پلک بزند و چند تصویر را نبیند. حمزه روی سکوی کنار رستوران نشست. کلاه عروسکی را از سرش بیرون آورد و روی زانوهایش گذاشت. سرفه کرد. صورت سُرخش خیسِ عرق بود. گوش‌های بزرگ خرگوش روی آسفالت کف خیابان افتاده بود. حمزه سرفه می‌کرد،  یک‌بار، دوبار، سه بار، ده دقیقه سرفه کرد. دهانش مزه شوری خون می‌داد.... صاحب رستوران از پشت صندوق بیرون آمد. - ای بابا، پس چرا سرفه‌هات تموم نمیشه؟ مشتری ببینه اینطوری سرفه می‌کنی دیگه پاشو نمیذاره اینجا. صحنه‌ها و تصاویر بهم وصل شده بودند. چیزی توی دلش تکان می‌خورد. آب دهانش را قورت داد. فایده نداشت. دستش را جلوی دهانش گرفت و از جا بلند شد. تمام محتویات معده‌اش را بالا آورد. مشتی آب به صورت پاشید. ته حلقش می‌‌سوخت. آب را جرعه‌جرعه خورد. دوباره نشست و سرش را روی کاغذهایش پایین انداخت. صحنه پنجم، صحنه ششم و صحنه هفتم را هم نوشت. دکتر عکس رادیولوژی را روی صفحه مهتابی چسباند. - چند وقته سرفه میکنی؟ - سه چهار ماه میشه. - سیگار میکشی؟ - نه. - چرا زودتر نیومدی؟ حمزه به عکس روی صفحه خیره شد. میان آن همه توده‌های سفید، پروانه‌هایی را می‌دید که بال بال می‌زدند. دیگر هرچه منتظر ماند، تصویر جدیدی ندید.. نفس بلندی کشید. ریه‌هایش این بار از هوا پر و خالی شد. به پایه مبل تکیه داد. به کاغذهایی نگاه می‌کرد که مثل بال‌های پروانه روی زمین پخش شده بودند. دستش را روی شکمش گذاشت. دیگر درد نداشت. پروانه‌ها آرام گرفته بودند. پروانه‌ها رفته بودند. خم شد. خودکارش را از روی زمین برداشت و پایین صفحه آخر نوشت: «به وقت سه بامداد، داستان امشب متولد شد..!»  پایان مرداد و آبان ۱۴۰۳ </description>
                <category>Zahra Sadat</category>
                <author>Zahra Sadat</author>
                <pubDate>Thu, 07 Nov 2024 20:38:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اگر من باید بمیرم، تو باید زنده بمانی</title>
                <link>https://virgool.io/MyGunpen/%D8%A7%DA%AF%D8%B1-%D9%85%D9%86-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%D9%85%DB%8C%D8%B1%D9%85-%D8%AA%D9%88-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-wcrduhxoe0gn</link>
                <description>اگر من باید بمیرم،تو باید زنده بمانیتا داستانم را تعریف کنیتا وسایلم را بفروشی پارچه‌ای بخریو چند نخ،(آن را سفید بدوز با دنباله‌ای بلند)طوری‌که کودکی، جایی در غزهدر حالی‌که به آسمان چشم دوختهمنتظر پدرش است که در شعله‌ها‌ی آتش رفت-و با هیچ کس خداحافظی نکردنه حتی با گوشت تنشنه حتی با خودش-بادبادک را ببیند، بادبادک من که تو ساختی،آن بالا اوج می‌گیردو شده برای لحظه‌ای کودک فکر می‌کند فرشته‌ای آنجاستکه عشق را بازمی‌گردانداگر من باید بمیرمبگذار این مرگ، امید با خود بیاوردبگذار داستان باشد.</description>
                <category>Zahra Sadat</category>
                <author>Zahra Sadat</author>
                <pubDate>Sun, 20 Oct 2024 16:24:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پرونده زنان: پاییز فصل آخر سال است</title>
                <link>https://virgool.io/@m_23591509/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%B2%D9%86%D8%A7%D9%86-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D8%B2-%D9%81%D8%B5%D9%84-%D8%A2%D8%AE%D8%B1-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-tnu4qqwgudco</link>
                <description>تصور کنید:«غروب جمعه است. هوا ابری و دلگیر است. خانه به هم ریخته است. کارهایت مانده. فردا باید بروی سر کار، سر کلاس، سر جلسه امتحان. برای هیچ کدامشان آماده نیستی. سرما توی تنت جا خوش کرده و این یعنی سرماخورده‌ای. گرسنه‌ای اما میلی به غذا نداری. نه تاب خانه ماندن داری و نه حال بیرون رفتن. خانه همان خانه است اما از بس دیوارهای اتاق به هم نزدیک شده‌اند، حس می‌کنی خانه کوچک شده است.»حس من بعد از خواندن «پاییز فصل آخر سال است» چیزی شبیه معجون بالا بود. وقتی تمام شد، غروب بود و هوا تاریک. کتاب را بستم و گذاشتم کنار. «بس است دیگر. یک نفس تمامش کردی که چه؟ خیالت راحت شد این همه غم را چپاندی توی دلت. حالا بیا و درستش کن!»تا زیر این حجم از غصه‌های خاکستری له نشده بودم باید کاری می‌کردم. بلند شدم. تمام چراغ‌های خانه را روشن کردم. چای دم کردم و یک نبات گنده انداختم تویش و هی هم زدم تا شیرین شود، تا همه تلخی‌های داستان را بشوید و ببرد!۱۸۹ صفحه را یک‌جا خوانده بودم. برای امروز کافی بود. از فکر کتاب و داستان بیرون آمدم. یک مقاله خشک و زمخت درباره انواع نقدهای ادبی خواندم. غذا پختم. دکمه لباسم را که شل شده بود دوختم. نقاشی کردم. پادکست گوش دادم و دیگر خیالم راحت شده بود که «پاییز فصل آخر سال است» فقط یک کتاب بود، یک داستان بود، مثل بقیه کتاب‌ها و داستان‌ها، مثل همان‌هایی که قبلا خوانده بودم یا آن‌ها که از این به بعد می‌خوانم.اما...فایده نداشت. کمی که گذشت دوباره روجا، لیلا، شبانه، ارسلان، میثاق و ماهان آمدند توی ذهنم. مثل چی؟ مثل وقتی که خبر ناراحت‌کننده‌ای را می‌شنوی اما چند ساعت بعد فراموش می‌کنی. می‌روی پی کارت. سرگرم می‌شوی. یک دفعه یادت که می‌آید دلت خالی می‌شود و غم محکم‌تر از قبل، چنگ می‌زند به جانت.«پاییز فصل آخر سال است» از همان خبرهای غم‌انگیزی است که یکی برایمان گفته است. داستان است اما نسبت قریبی با زندگی و روزمرگی دارد. با اینکه هیچ‌کس در داستان نمی‌میرد، هیچ‌کس تصادف نمی‌کند، هیچ‌کس دچار مرگ مغزی نمی‌شود، اما طعم تلخ و گس و گزنده‌ای دارد.«پاییز فصل آخر سال است» اولین کتاب نسیم مرعشی است که در سال ۱۳۹۳ و در سن ۳۱ سالگی به چاپ رسید و سال بعدش هم برگزیده جایزه ادبی جلال آل احمد شد و تا به حال بیشتر از پنجاه بار تجدید چاپ شده است!داستان در دو فصل تابستان و پاییز روایت می‌شود. هر فصل سه تکه دارد و هر تکه را یکی از دخترها روایت می‌کند؛ لیلا، شبانه، روجا. دخترهایی در آستانه سی سالگی که دوست‌های صمیمی‌اند و داستان‌هایشان همپوشانی‌های زیادی با هم دارد. مسئله مهاجرت، هویت شغلی و روابط خانوادگی و عاطفی از مسائل مهم داستان هستند. اما به نظر من داستان اصلی، داستان تردید، تنهایی و ترس از تنها بودن است. پاییز فصل آخر سال است، تصویر زندگیِ پاییزیِ آدم‌هایی است که زمانی روزهایشان حال و هوای بهار را داشت و حالا همه کوچه‌ها و خیابان‌هایشان به بن بست خورده است.هرچه می‌خوانید نمی‌فهمید زندگی بد است یا آدم‌ها خرابش کرده‌اند. آدم‌هایی که هرچه می‌دوند به نتیجه نمی‌رسند، روی هر دیواری که یادگاری می‌نویسند، باران می‌زند و پاک می‌شود! انگار که هیچ چیز هیچ وقت قرار نیست درست شود! هی با خودمان می‌گوییم حتی اگر زندگی آش دهان‌سوزی هم نباشد ولی باز هم قشنگی‌های خودش را دارد. قطعا روزگار یک وقت‌هایی آن طور که می‌خواستیم نگذشت ولی آخر چطور می‌شود زندگی این قدر به آدم‌های این داستان بدهکار باشد؟ این حجم از تنهایی را فقط خدا می‌تواند تاب بیاورد!یک جایی خواندم: «نویسنده یا می خواسته بدی‌های زندگی بدون خدا را ترسیم کند یا می‌خواسته قوت قلمش را نشان دهد و یا اینکه کلا این مدل زندگی را دوست دارد.» هرچه که هست فضای دلگیر داستانش را آن چنان خوب می‌سازد و آدم‌های داستانش را طوری در داستان می‌کارد که غصه‌هایشان می‌شود غصه‌های ما و حالمان را خراب می‌کند و درست به همین دلیل است که پایان باز هر سه داستان، کلافه‌مان می‌کند. چون ما هم جزئی از داستان می‌شویم و نمی‌توانیم از کنار مسائل، مشکلات و تصمیم‌های آینده آن‌ها بی‌تفاوت بگذریم. ما باید بدانیم میثاق بعد از شنیدن آخرین جمله روجا، چه کرده و چه گفته. باید بفهمیم لیلا بعد از بسته شدن روزنامه با آن حال خراب کجا رفته؟ باید از تصمیم قطعی شبانه باخبر شویم.نویسنده نه راهکاری برای مشکلات شخصیت‌ها ارائه می‌دهد، نه قضاوتشان می‌کند و نه حتی پایان مشخصی برایشان در نظر می‌گیرد. هیچ آدم مطلقا خوب یا بدی در داستان نیست. نویسنده به جای قهرمان‌سازی، پرتره معمولی آدم‌هایی را برایمان به نمایش می‌گذارد که در مرز خاکستری این دنیا زندگی می‌کنند. با این حال نمی‌شود از ظرافت‌های زبان و نثر نویسنده نگفت. آنقدر جملات را خوب و پشت سر هم می‌نویسد که تقریبا هیچ جمله تکراری در داستان دیده نمی‌شود. نثر او، بوی تازگی می‌دهد و خواننده مطمئن می‌شود نسیم مرعشی انگار قرار نیست هیچ وقت کلمه کم بیاورد.به نظر می‌رسد داستان مربوط به دهه هشتاد شمسی باشد. وقتی هنوز روزنامه‌ها خواننده‌های پر و پاقرص خودشان را داشتند و روزنامه‌نگاری همان‌قدر که شغلی فرهنگی بود، ژست هنری و فرهیختگی خاص خودش را هم داشت. با این حال نویسنده از کلمات و اصطلاحات امروزی استفاده می‌کند و ابدا دنبال آن نیست که لزوما معادل‌های فارسی آن‌ها به کار ببرد. فقط به قصه‌اش فکر می‌کند و بس. او خودش را در چارچوب هیچ الزامی قرار نمی‌دهد. از روابط آزاد و راحت شخصیت‌ها گرفته تا نوع زندگی و تجربیاتشان.پاییز فصل آخر سال است، داستان عجیب و غریبی ندارد. قصه زن‌هایی است که جایی میان سنت و مدرنیته گیر افتاده‌اند. آدم‌هایی که از زندگی ایده‌آل پرت شده‌اند وسط زندگی واقعی، حالا قلب‌هایشان در گذشته مانده و فکرهایشان دنبال آینده است.پ.ن: ادبیات آمده تا دردی از دردهایمان کم کند یا دردمندمان کند؟پایان</description>
                <category>Zahra Sadat</category>
                <author>Zahra Sadat</author>
                <pubDate>Fri, 11 Oct 2024 14:42:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ما را به سخت جانی خود این گمان نبود</title>
                <link>https://virgool.io/MyGunpen/%D9%85%D8%A7-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D8%B3%D8%AE%D8%AA-%D8%AC%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%AF-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%DA%AF%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%AF-yhls3xstobe7</link>
                <description>به عزت و شرف لا اله الا الله ...شش ماه از سال ۱۴۰۳ می‌گذرد و این سومین بار است که می‌نویسم: «انّا لله و انّا الیه راجعون»چرا روزگارمان اینقدر تلخ شده؟ چرا هر چند وقت زخم‌های کهنه‌مان سر باز می‌کنند و خون تازه می‌زند بیرون؟ ما آفریده شده‌ایم در سختی، اما آخر کی تمام می‌شود این سریال بغض‌های فروخفته و هق‌هق‌های خفه؟!خبر رسمی شهادتت چند دقیقه است که رسانه‌ای شده اما اضطراب نبودنت از همان دیشب در خیال ناآرام ما پرسه می‌زند. انتظار کشنده‌ای که شبیه همان یکشنبه شب بود. شبی که تا صبح اسپند روی آتش بودیم و مدام چشم به راه خبر و نشانه‌ای. هنوز ساعت هشت صبح نشده بود که خبر رسمی اش آمد. تا کِی هر بار که بشنویم «و لا تَحسبنَ الذینَ قُتلوا فی سبیلِ الله اَمواتا...» باید بند دلمان بریزد؟ناگهان باز دلم یاد تو افتاد شکست ...دیشب تا آمدیم از خودِ درونمان بپرسیم: «تو هم فکر می‌کنی...؟ یعنی چطور بگم به نظرت...» لب‌هایمان را به دندان گرفتیم، سر تکان دادیم و بر شیطان لعنت فرستادیم. آخر تو برای ما، نه! برای همه آزادی‌خواهان جهان خورشید بودی و مگر می‌شود برای خورشید، مرگ را فرض کرد؟! خودت بگو، روزگار در هم و برهم و ابری ما بدون خورشید، چطور می‌شود و چطور خواهد گذشت؟ آسمان اینجا هم از همان دیشب گرفته و بارانی است.ما که در سایه خورشید معذب بودیم              چشممان کور سزاوار همین شب بودیمسید جان!تو به رسم همه رفقایت، آن‌ها که دیدی و آن‌ها که بعد از تو خواهند آمد، شهادت را انتخاب کردی. راهی که قطعا برای تو فقط دیر و زود داشت. تو اگر امروز هم شهید نمی‌شدی، بدون شک روزی شهید می‌شدی و این پاداش عمری شهید زیستن است. سید جان! پی‌نویس این بیت می‌توانم حرف‌ها و درد و دل‌ها و کنایه‌های تندی بنویسم. از برادری‌مان با شیطان بگویم، از مصلحت اندیشی‌مان، از خجالت‌زده کردن شیطان و اعوان و انصارش با گفتمان‌مان، از محکوم کردن‌های تکراری مان به وقت تنهایی تو در محاصره، از ژست‌های سیاسی بی‌فایده‌مان...پایان کار تو شهادت بود و پایان کار ما ...؟عَلَی الدُّنیا بَعدکَ العَفا ...</description>
                <category>Zahra Sadat</category>
                <author>Zahra Sadat</author>
                <pubDate>Sat, 28 Sep 2024 16:44:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>طرح یک پرسش: فلسفه به چه کار ما می‌آید؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_23591509/%D8%B7%D8%B1%D8%AD-%DB%8C%DA%A9-%D9%BE%D8%B1%D8%B3%D8%B4-%D9%81%D9%84%D8%B3%D9%81%D9%87-%D8%A8%D9%87-%DA%86%D9%87-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D9%85%D8%A7-%D9%85%DB%8C-%D8%A2%DB%8C%D8%AF-t7drhulwzofe</link>
                <description>فلسفه از آن کلمه‌های پُر‌ ابهتی است که عموم مردم یا به آن به دیده احترام نگاه می‌کنند و یا از آن فراری‌اند. خیلی از کتاب‌خوان‌های عادی ترجیح می‌دهند عطای خواندن کتاب‌های فلسفی را به لقایش ببخشند و بگذارند همان طاقچه بالایی کتابخانه‌شان بماند.با این حساب، بی‌راه نیست اگر از خودمان بپرسیم: «فلسفه به چه کار ما می‌آید و چه نسبتی با اکنونِ ما دارد؟» آن هم فلسفه‌‎ای که خاستگاهش یونان باستان و پیش از میلاد بوده و نخستین فیلسوف معروف و متعارف در معنای امروزی‌اش «سقراط» بوده است. سقراط همان کسی بود که از کوچه‌ها و‌ میدان‌ها می‌گذشت و سوال‌های فلسفی متعددی را با رهگذران در میان می‌گذاشت. او این کار را به اصطلاح به روش «محاوره» انجام می‌داد. سوال‌های او اغلب نسبت قریبی با زندگی و زیستن داشت. مخاطبان او نه لزوما فیلسوفان، بلکه افرادی معمولی بودند و از مواجهه با چنین سوال‌هایی پرهیز نمی‌کردند.اما با فاصله گرفتن از عصر و روش سقراط، به خصوص بعد از ارسوط، فیلسوفان به دو دسته کلی تقسیم می‌شوند: فیلسوفان هنر زندگی و فیلسوفان نظری سیستماتیک. گروه اول همان‌هایی بودند که مسیر سقراط را در پیش گرفتند و به دنبال «راه زندگی» بودند. آن‌ها با استناد به تجربه‌های زندگی و علی الخصوص زندگی خودشان سعی می‌کردند به بهترین راه و روش زیستن (چه در سطح حیات فردی و چه حیات اجتماعی) دست پیدا کنند. اما گروه دوم که تعداد بیشتری را در خود جای داد، به بحث‌های کلی و انتزاعیِ پیچیده‌ای پرداختند که نسبت چندانی با امر زندگی ندارد. از نظر آن‌ها، گروه اول نه فیلسوف بلکه شاعران و ادیبانی هستند که جایی در دنیای فلسفه ندارند و فلسفه را تبدیل به امری شخصی کرده‌اند.اما اگر فلسفه را در معنا لغوی آن «دوستدار حکمت» و یا «عشق به حقیقت» بدانیم، به راستی آیا نقش و کارکرد فلسفه چیزی جز بهتر کردن زندگی و شناخت حقیقت آن است؟ در غیر این صورت فلسفه تبدیل به دانشی کاذب می‌شود که به هیچ کاری نمی‌آید و جایگاهش همان طبقات بالایی قفسه کتابخانه است!فلسفه صرفا یک رشته آکادمیک و دانشگاهی نیست که باید در دانشگاه خواند و مختص گروه خاصی باشد که در این رشته تحصیل می‌کنند. فلسفه به همه انسان‌ها تعلق دارد چرا که ما هیچ کدام فیلسوف حرفه‌ای نیستیم اما همه‌مان به مسائل فلسفی فکر می‌کنیم و این تفکر بدون شک بر شیوه زندگی‌مان تاثیر می‌گذارد. فلسفه در این معنا یک دانش انتزاعی کم‌فایده و مختص به عده اندکی نیست بلکه مسیری برای اعتلای خودمان، کاستن دردها و رنج ها و در یکی کلام بهبود زندگی است. در این معنا فلسفه نسبت خود را با واقعیت و امر زندگی حفظ می‌کند و علاقمندانش را با همه ساحت‌های زندگی نظیر آشوب‌ها، پوچی‌ها، دردها، خوشی‌ها و اضطراب‌ها درگیر می‌کند. ما انسان‌ها سخت نیازمند درک معنای زندگی و آشنایی بیشتر با «حکمت زندگی» هستیم.با این حال، این قاعده درست مثل حرکت بر لبه تیز شمشیر است و آفت‌های خودش را دارد. در ایران کتاب‌های فلسفی متعددی منتشر می‌شود که پاسخی ساده و دم‌دستی به «چگونه زیستن» انسان‌ها می‌دهد؛ کتاب‌هایی با راه حل‌های یکسان و اغلب آسان برای مشکلات همه انسان‌ها! این کتاب‌ها انسان‌ها را از اندیشیدن به مسائل و مشکلاتشان معاف می‌کنند و نسخه‌ای می‌پیچند که قرار است برای همه انسان‌ها بدون کمترین تغییر و انعطافی، استفاده شود. در حالی که فلسفه با به چالش کشیدن پرسش‌های بنیادین درباره معنای خود، زندگی و مسئله وجود، چیزی جز دعوت از انسان‌ها برای تغییر خود و ایجاد تحول در شیوه بودن و زیستن‌شان نیست و دقیقا از طریق همین مسیر است که رسیدن به «خودِ جدید» را ممکن می‌سازد.</description>
                <category>Zahra Sadat</category>
                <author>Zahra Sadat</author>
                <pubDate>Sun, 22 Sep 2024 07:08:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>باش: کم حجم ولی حال خوب کن!</title>
                <link>https://virgool.io/MePlusBook/%D8%A8%D8%A7%D8%B4-%DA%A9%D9%85-%D8%AD%D8%AC%D9%85-%D9%88%D9%84%DB%8C-%D8%AD%D8%A7%D9%84-%D8%AE%D9%88%D8%A8-%DA%A9%D9%86-m4fb70hmuuk0</link>
                <description>گفته بودند کتاب را خودت انتخاب کن. فقط موضوعش اربعین حسینی باشد. اما بیست و چهار ساعت وقت برای انتخاب، خواندن و یادداشت نوشتن درباره هر کتابی که باشد، آنقدر کم است که این حق انتخاب اصلا به چشم نمی‌آید. هرچه بود باید زودتر تصمیم می‌گرفتم و بالاخره بعد از کمی بالا و پایین کردن صفحات مجازی و خواندن نظرات مثبت و منفی، «باش» را انتخاب کردم. کتابی که نه نویسنده‌اش را می‌شناختم و نه اسمش را شنیده بودم. فقط می‌دانستم مضمونش متناسب با حال و هوای این روزها است، تعلیق زیاد و حجم کمی دارد. مجموع این دلایل و به خصوص دلیل آخر، باعث شد انتخاب نهایی‌ام باشد. فقط خدا‌ خدا می‌کردم نسخه چاپی‌اش را گیر بیاورم تا روزهای چرخ و فلکی‌‌ام شدیدتر نشود. اما پیدایش نکردم و مجبور می‌شوم از فیدیبو با آن فونت ریزش بخوانم. از این ضدحال‌تر نمی‌شد. هنوز شروع به خواندن نکرده بودم که یک طرفِ مغزم مدام از خجالتم در می‌آمد که وسط این حجم کار و مشغله چرا مسئولیت جدیدی را قبول کردی؟ کِی می‌خواهی نه گفتن را یاد بگیری؟ پیادم دادند که دادند. مگر می‌شود یک روزه کتابی را انتخاب کرد و خواند و یادداشتش را نوشت؟ که چه بشود؟ برود روی سایت؟ چرا خودت را توی دردسر انداختی؟ تیغ تیز نقد را چه می‌خواهی کنی؟ داستان مذهبی خواندن مثل راه رفتن روی لبه تیغ است. نه دست و دلت می‌رود پنبه داستان را بزنی و نه می‌توانی بی‌خیال نقد بشوی! اصلا همه اینها به کنار، این سرگیجه لعنتی را می‌خواهی چه کنی که سه روز است وبالت شده. نه می‌رود و نه راحتت می‌کند؟طرف مهربان مغزم می‌گوید حرف‌های آن طرف را جدی نگیرم و کار نشد ندارد! می‌گوید این که چیزی نیست و سخت‌تر از اینها را هم از سر گذرانده‌ام.دوباره طرفِ نامهربان مغزم مورد عنایتم قرار می‌دهد و این بار تعارف و ادب را کنار می‌گذارد. راست هم می‌گوید. کتاب‌هایی با این موضوع را من نباید بخوانم که. باید آن‌هایی بخوانند که طریق را دیده‌اند. سرمای استخوان سوز و ظلّ آفتابش را چشیده‌اند. عمودها را یکی یکی شمرده‌اند. خاک مشایه تا عمق ریه‌هایشان فرو رفته و هفته‌ها سرفه کرده‌اند. باید آن‌هایی این کتاب‌ها را بخوانند و در موردش بنویسند که سفرنامه‌های چند قسمتی از زیارت اربعین دارند، نه من! نمی‌دانم چه می‌شود اما بالاخره حرف طرفِ مهربان مغزم را گوش می‌دهم و شروع به خواندن می کنم.حس دست گرفتن کتاب که نصیبم نشد، پس با موجودیت فیزیکیِ «کتاب به ما هو کتاب» هیچ ارتباطی نمی‌توانم بگیرم اما یقین دارم عنوانش جذاب نیست. با این حال سوژه جالبش در همان سطرهای اول داستان خودی نشان می‌دهد و باعث می‌شود قول و قرارهایم یادم برود و فقط بخواهم داستان را یک نفس تا ته بخوانم. آنجا بود که فهمیدم بیست و چهار ساعت، اصلا کم نیست!«باش» داستان مردی به نام رحمان است که کینه «مَردکی» را به دل گرفته. کسی که حاضر نشد التماس‌های رحمان را گوش کند و او را با قرار موقت به زندان انداخت. کسی که نه فقط چهار ماه از عمر رحمان بلکه تمام زندگی‌اش را از او گرفت. حالا مردک که از قضا آدم بدی هم نیست، زائر است و راهی زیارت اربعین شده. تنها انگیزه رحمان از همراهی او و پیاده‌روی در طریق، کشتن مردک است. تنها با کشتن او است که دلش خنک می‌شود، داغ پسربچه‌اش خنک شده و انتقام زندگی بر باد رفته‌اش را می‌تواند بگیرد.«باش» داستانی با مضمون دینی و به طور خاص مسئله زیارت اربعین است اما نویسنده به خوبی از ظرفیت‌های زمانی و مکانی (اتمسفر) این مسئله برای پیشبرد داستانش استفاده کرده‌است و این بزرگترین برگ برنده کتاب است. در این کتاب، مضمون در خدمت داستان است و نه بالعکس. این یعنی قرار است خواننده داستان بخواند، نه اینکه شعارهای سطحی بشوند. قرار است خواننده با داستان و اوج و فرودش همراه شود و مدام از خودش بپرسد «بعدش چه می‌شود؟» و همه این‌ها یعنی نویسنده قصه گفتن را بلد بوده و توانسته در ۱۲۸ صفحه، خواننده را پای داستانش بنشاند. البته که چند جای داستان هست که از دست نویسنده در رفته و درشت‌گویی مضمون بدجور توی ذوق می‌زند.«باش» داستان دوگانه ها و تقابل‌ها است. جدال عشق و انتقام، رسیدن و نرسیدن، خواستن و نخواستن است. «باش» داستان سفر است و قرار است نه فقط شخصیت اصلی داستان بلکه سایر شخصیت‌ها نیز در طول این سفر کوتاه دستخوش تغییراتی بشوند. با این حال، تغییرات رحمان (شخصیت اصلی داستان) پررنگ‌تر و عمیق‌تر از دیگران است. رحمانِ آخر داستان دیگر رحمان ابتدای داستان نیست. او زیر آفتاب داغِ طریق و متاثر از اتفاق‌هایی که خواسته و ناخواسته تجربه می‌کند، پوست انداخته و آدم دیگری می‌شود. رحمان در طول سفر مدام دنبال فرصتی است تا تسبیح یشمی مردک را دور گردنش بیاندازد، خفه‌اش کند و خلاص! اما حواسش نیست که دارد ذره ذره خودش را می کُشد. طوری که وقتی به ورودی کربلا می‌رسد دیگر چیزی از «خودش» باقی نمانده‌است!«باش» رمان کم حجمی است اما ریتم داستان و سیر حوادثش آن چنان تند و پی‌در‌پی است که لحظه‌ای خیال خواننده را از وضعیت موجود آسوده نمی‌کند. طوری که پایان داستان فقط کتف و شانه‌های رحمان نیست که از سنگینی کوله‌پشتی‌ها و هیکل یه وَری شده مردک تیر می‌کشد، بلکه خواننده هم به موازات سفرِ سخت او دچار دلهره و تشویش شده و می‌خواهد نفسی تازه کند. نویسنده از راوی غیرهمجنس به عنوان شخصیت اصلی داستان استفاده کرده است اما در همین فرصت کوتاهی که داشته، به خوبی از پسِ پرداختن به جزئیات شخصیت رحمان و احساسات نهفته‌اش بر آمده است.کتاب پایان‌بندی بدی ندارد اما اگر نویسنده نقطه پایان داستان را کمی زودتر می‌گذاشت، شاید پایان بهتر و ماندگارتری را به تصویر می‌کشید؛ پایانی که بیشتر از آنکه «خوش» باشد «خوب» بود!پایان </description>
                <category>Zahra Sadat</category>
                <author>Zahra Sadat</author>
                <pubDate>Thu, 22 Aug 2024 18:58:59 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>